داستان کامل ضحاک و زندانی شدن او در کوه دماوند
داستان ضحاک و دماوند یکی از بخشهای مهم اسطورههای شاهنامه است؛ داستان پادشاهی که حکومتش با ستم و ترس همراه شد، مردم علیه او برخاستند و سرانجام فریدون او را شکست داد و بهجای کشتن، به فرمان سروش در کوه دماوند به بند کشید.
این داستان در شاهنامه فقط دربارهٔ شکست یک پادشاه نیست؛ دربارهٔ قدرت، ستم، خیزش مردم و این اندیشه نیز هست که پایان یک فرمانروای ستمگر لزوماً به معنای نابودی همیشگی شر نیست.
*در روایت شاهنامه، ضحاک کشته نمیشود؛ او در دماوند زندانی میشود. پیوند دادن این داستان به هشدار دربارهٔ بازگشت شر، تفسیری از معنای اسطوره است.
در داستان شاهنامه، فریدون پس از سالها مبارزه با ضحاک، او را شکست داده و بر تخت پادشاهی نشسته است. اما ضحاک هنوز تسلیم نشده؛ با شنیدن خبر قدرت گرفتن فریدون، با سپاهی بزرگ به سوی کاخ بازمیگردد.
فردوسی میگوید:
جهاندار ضحاک از آن گفتگوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
ضحاک با سپاه خود به کاخ نزدیک میشود و نبردی سخت درمیگیرد. مردم شهر که از ستمهای او به ستوه آمدهاند، از فریدون حمایت میکنند و در برابر سپاه ضحاک میایستند.
فردوسی دربارهٔ همراهی مردم با فریدون میگوید:
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
فردوسی میگوید:
جهاندار ضحاک از آن گفتگوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
ضحاک با سپاه خود به کاخ نزدیک میشود و نبردی سخت درمیگیرد. مردم شهر که از ستمهای او به ستوه آمدهاند، از فریدون حمایت میکنند و در برابر سپاه ضحاک میایستند.
فردوسی دربارهٔ همراهی مردم با فریدون میگوید:
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
این بخش از داستان اهمیت زیادی دارد: سقوط ضحاک تنها نتیجهٔ قدرت یک پهلوان نیست؛ مردم نیز دیگر حکومت او را نمیخواهند.
شاید پهلوانی فریدون نبود که باعث سقوط ضحاک شد - شاید قدرت و نفرت هزاران هزار انسان بی گناهی بود- که سر فرزندانشان باعث رفع گشنگی شر شد.
شاید پهلوانی فریدون نبود که باعث سقوط ضحاک شد - شاید قدرت و نفرت هزاران هزار انسان بی گناهی بود- که سر فرزندانشان باعث رفع گشنگی شر شد.
در روایت فردوسی، فریدون مکانی تنگ و دورافتاده در دل کوه پیدا میکند و ضحاک را در آنجا به بند میکشد.
فردوسی ادامه میدهد:
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
ضحاک از خاندان و نزدیکان خود جدا میشود و در اسارت باقی میماند.
این پایان داستان فریدون و ضحاک در این بخش از شاهنامه است. فردوسی نمیگوید که ضحاک همان زمان از بین رفت؛ او در بند میماند
فردوسی ادامه میدهد:
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
ضحاک از خاندان و نزدیکان خود جدا میشود و در اسارت باقی میماند.
این پایان داستان فریدون و ضحاک در این بخش از شاهنامه است. فردوسی نمیگوید که ضحاک همان زمان از بین رفت؛ او در بند میماند
این داستان را میتوان از سه زاویه خواند:
نخست: ستم، دشمن میسازد. ضحاک تنها به این دلیل سقوط نمیکند که فریدون نیرومند است؛ مردم نیز از او رویگردان شدهاند.
دوم: پیروزی پایان مراقبت نیست. شکست یک فرمانروای ستمگر به این معنا نیست که همهٔ زمینههای ستم برای همیشه از بین رفتهاند.
سوم: شرِ مهارشده با شرِ نابودشده یکسان نیست. ضحاک کشته نمیشود؛ او در بند میماند. از همینجا میتوان تفسیری هشداردهنده ساخت: چیزی که امروز مهار شده، اگر شرایطش دوباره فراهم شود، ممکن است در آینده نیز خطرآفرین شود.
نخست: ستم، دشمن میسازد. ضحاک تنها به این دلیل سقوط نمیکند که فریدون نیرومند است؛ مردم نیز از او رویگردان شدهاند.
دوم: پیروزی پایان مراقبت نیست. شکست یک فرمانروای ستمگر به این معنا نیست که همهٔ زمینههای ستم برای همیشه از بین رفتهاند.
سوم: شرِ مهارشده با شرِ نابودشده یکسان نیست. ضحاک کشته نمیشود؛ او در بند میماند. از همینجا میتوان تفسیری هشداردهنده ساخت: چیزی که امروز مهار شده، اگر شرایطش دوباره فراهم شود، ممکن است در آینده نیز خطرآفرین شود.
شموغ و وارونهشدن حقیقت؛ افسانهای دربارهٔ فریب و تباهی
برای تعریف دقیق این روایت، باید اول یک تفاوت مهم را بدانیم: اَشموغ در سنت زرتشتی نام موجودی مرتبط با بددینی، انحراف از آموزههای دینی و گمراهی است؛ اما «اشموغ و وارونهشدن حقیقت» عنوان یک افسانهٔ مستقل با داستانی پیوسته و مشخص در شاهنامه یا اوستا نیست. روایتهایی دربارهٔ اَشموغ در منابع مربوط به اسطورهها و باورهای زرتشتی وجود دارد
در یکی از بازگوییهای اسطورههای زرتشتی، پایان جهان زمانی فرا میرسد که سوشیانت، نجاتبخش آینده، برای غلبه بر نیروهای اهریمنی و بازگرداندن راستی ظهور میکند.
در میان نیروهایی که باید شکست بخورند، اَشموغ نیز قرار دارد؛ موجودی که با انحراف و گمراهی پیوند خورده است. در این روایت، مقابله با او فقط نبردی جسمانی نیست، بلکه بخشی از نبرد بزرگتر برای بازگرداندن نظم و حقیقت به جهان است.
بخش دوم: نبرد واپسین؛ هنگامی که اَشموغ میگریزد.
در یکی از بازگوییهای اسطورههای زرتشتی، پایان جهان زمانی فرا میرسد که سوشیانت، نجاتبخش آینده، برای غلبه بر نیروهای اهریمنی و بازگرداندن راستی ظهور میکند.
در میان نیروهایی که باید شکست بخورند، اَشموغ نیز قرار دارد؛ موجودی که با انحراف و گمراهی پیوند خورده است. در این روایت، مقابله با او فقط نبردی جسمانی نیست، بلکه بخشی از نبرد بزرگتر برای بازگرداندن نظم و حقیقت به جهان است
وقتی نیروهای نیکی با اَشموغ روبهرو میشوند، او در این بازگویی از مکانی به مکان دیگر میگریزد تا راهی برای پنهانشدن پیدا کند.
سرانجام به سوراخی پناه میبرد؛ گویی میخواهد از داوری و مجازات دور بماند.
سرانجام به سوراخی پناه میبرد؛ گویی میخواهد از داوری و مجازات دور بماند.
ادامهٔ این روایت، شهریور، یکی از امشاسپندان در سنت زرتشتی، وارد ماجرا میشود. او با فلز گداخته راه خروج اَشموغ را میبندد و سرانجام این نیروی گمراهکننده گرفتار میشود.
فلز در برخی روایتهای آخرالزمانی زرتشتی اهمیت ویژهای دارد؛ از جمله در تصویر داوری نهایی که در آن، فلز گداخته بخشی از فرایند پاکشدن جهان است. بااینحال، نباید همهٔ جزئیات این دو روایت را یکی دانست.
در پایان این بازگویی، اَشموغ دیگر نمیتواند از مجازات بگریزد و نیروی او در برابر نظم تازهٔ جهان شکست میخورد.
فلز در برخی روایتهای آخرالزمانی زرتشتی اهمیت ویژهای دارد؛ از جمله در تصویر داوری نهایی که در آن، فلز گداخته بخشی از فرایند پاکشدن جهان است. بااینحال، نباید همهٔ جزئیات این دو روایت را یکی دانست.
در پایان این بازگویی، اَشموغ دیگر نمیتواند از مجازات بگریزد و نیروی او در برابر نظم تازهٔ جهان شکست میخورد.
تصور کن در سرزمینی، مردم زمانی حقیقت را با کردار میسنجیدند. اگر کسی سخن درستی میگفت، از او دلیل میخواستند؛ اگر کسی خطایی میکرد، میپذیرفتند که اشتباه کرده است.
اما کمکم وضع تغییر کرد.
مردی سخنی نادرست گفت و آن را آنقدر تکرار کرد که مردم به آن عادت کردند. سپس کسانی پیدا شدند که برای سود خود، سخن او را تأیید کردند. پس از مدتی، کسی که پرسش میکرد، دردسرساز شناخته میشد و کسی که بیدلیل تأیید میکرد، خردمند به شمار میآمد.
اینگونه، دروغ دیگر مجبور نبود خودش را شبیه حقیقت کند؛ کافی بود حقیقت را چنان معرفی کنند که مردم از آن رویگردان شوند.
در چنین سرزمینی، اعتماد آرامآرام از بین رفت. مردم دیگر نمیدانستند به کدام سخن تکیه کنند. حتی وقتی کسی حقیقت را میگفت، دیگران از خود میپرسیدند: «از کجا بدانیم این هم فریب دیگری نیست؟»
و این بزرگترین پیروزی گمراهی بود: نه اینکه همه به یک دروغ باور پیدا کنند، بلکه اینکه دیگر هیچکس نتواند به حقیقت اعتماد کند.
اما سرانجام، کسانی پیدا شدند که تصمیم گرفتند هر سخنی را با دلیل بسنجند، اشتباه خود را بپذیرند و میان آنچه میدانند و آنچه فقط شنیدهاند تفاوت بگذارند.
با بازگشت این عادتها، دروغ قدرت پیشین خود را از دست داد.
این پایان ادبی، از مفهوم اَشموغ الهام گرفته است؛ نه از یک روایت مستقل و مستند با همین شخصیتها و رویداد
اما کمکم وضع تغییر کرد.
مردی سخنی نادرست گفت و آن را آنقدر تکرار کرد که مردم به آن عادت کردند. سپس کسانی پیدا شدند که برای سود خود، سخن او را تأیید کردند. پس از مدتی، کسی که پرسش میکرد، دردسرساز شناخته میشد و کسی که بیدلیل تأیید میکرد، خردمند به شمار میآمد.
اینگونه، دروغ دیگر مجبور نبود خودش را شبیه حقیقت کند؛ کافی بود حقیقت را چنان معرفی کنند که مردم از آن رویگردان شوند.
در چنین سرزمینی، اعتماد آرامآرام از بین رفت. مردم دیگر نمیدانستند به کدام سخن تکیه کنند. حتی وقتی کسی حقیقت را میگفت، دیگران از خود میپرسیدند: «از کجا بدانیم این هم فریب دیگری نیست؟»
و این بزرگترین پیروزی گمراهی بود: نه اینکه همه به یک دروغ باور پیدا کنند، بلکه اینکه دیگر هیچکس نتواند به حقیقت اعتماد کند.
اما سرانجام، کسانی پیدا شدند که تصمیم گرفتند هر سخنی را با دلیل بسنجند، اشتباه خود را بپذیرند و میان آنچه میدانند و آنچه فقط شنیدهاند تفاوت بگذارند.
با بازگشت این عادتها، دروغ قدرت پیشین خود را از دست داد.
این پایان ادبی، از مفهوم اَشموغ الهام گرفته است؛ نه از یک روایت مستقل و مستند با همین شخصیتها و رویداد