Challenge
2 subscribers
131 photos
3 links
Download Telegram
@BalotNor

حمله اسکندر به ایران.

در دوران هخامنشیان، یعنی حدود ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد، مردم ایران باورها و آیین‌های گوناگونی درباره مرگ و دفن مردگان داشتند. یکی از موضوعاتی که درباره این دوره مطرح می‌شود، پیچیدن پیکر مردگان در پارچه و قرار دادن آن‌ها در آرامگاه است.
طبق اسناد به جا مونده- آیین زرتشت اعتقاد داشت که تن انسان مرده الودست و از ان طرف خاک مظهر پاکی و اهورامزداست. پس تن مرده را دور پارچه میپیچیدند و به خاک می‌سپردند

در سال ۳۳۴ پیش از میلاد، اسکندر مقدونی حمله خود به شاهنشاهی هخامنشی را آغاز کرد. در آن زمان، داریوش سوم پادشاه ایران بود. اسکندر با سپاهی منظم و فرماندهی توانمند وارد سرزمین‌های تحت فرمان هخامنشیان شد.
یکی از نخستین نبردهای مهم، نبرد گرانیک در آسیای صغیر بود. پس از آن، اسکندر در نبرد ایسوس در سال ۳۳۳ پیش از میلاد با سپاه داریوش سوم روبه‌رو شد و پیروز شد.
در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، دو سپاه در نبرد گوگمل با یکدیگر جنگیدند. شکست سپاه هخامنشی در این نبرد، راه ورود اسکندر به مراکز مهم شاهنشاهی ایران را هموار کرد.
پس از این پیروزی‌ها، اسکندر شهرهای مهمی مانند بابل و شوش را تصرف کرد و سپس به‌سوی پارس، سرزمین اصلی هخامنشیان، حرکت کرد. حمله او تنها یک پیروزی نظامی نبود؛ بلکه به فروپاشی یکی از بزرگ‌ترین شاهنشاهی‌های جهان باستان انجامید.
تخت جمشید، یکی از مهم‌ترین مراکز تشریفاتی و نمادهای قدرت شاهنشاهی هخامنشی، در سال ۳۳۰ پیش از میلاد به دست سپاهیان اسکندر افتاد.
پس از پیروزی اسکندر در نبرد گوگمل، او به‌سوی پارس پیش رفت. سپاه ایران در نبرد دروازه پارس تلاش کرد جلوی پیشروی مقدونی‌ها را بگیرد، اما در نهایت اسکندر توانست از این مانع عبور کند و به تخت جمشید برسد.
تخت جمشید مجموعه‌ای عظیم از کاخ‌ها، تالارها، پلکان‌های سنگی و نقش‌برجسته‌هایی بود که شکوه و قدرت پادشاهان هخامنشی را به نمایش می‌گذاشت. تصرف این مجموعه برای اسکندر اهمیت نظامی و نمادین داشت؛ زیرا او اکنون به یکی از مهم‌ترین مراکز قدرت دشمن خود دست یافته بود.
چند ماه بعد، کاخ‌های تخت جمشید دچار آتش‌سوزی شدند. منابع تاریخی درباره علت این آتش‌سوزی روایت‌های متفاوتی دارند. برخی آن را اقدامی عمدی و نمادین از سوی اسکندر می‌دانند که شاید برای انتقام از حمله خشایارشا به آتن در نظر گرفته شده بود؛ برخی دیگر بر نقش تصمیم‌های لحظه‌ای و فضای جشن و پیروزی تأکید می‌کنند. بنابراین، نمی‌توان با اطمینان گفت که تنها یک علت مشخص باعث آتش‌سوزی شده است.
ولی طبق اسناد و دیده های مردم اون‌زمان و سرباز ها - شبی که حکومت شاهنشاهی سقوط کرد - اسکندر وارد تخت جمشید شد و بالای مقبره شاه ایران زمین - شاه چهار گوشه جهان - کوروش کبیر ایستاد.
طبق مشاهدات اسکندر مقبره خالی بود - خالی از طلا و جام‌ و ثروت. این فرض در نظر گرفته میشود که در هیاهو جنگ‌مقبره پدر ایران زمین مورد دزدی قراره گرفته.
بعد شنل جنگی خود که به رنگ قرمز بود رو روی تابوت کوروش کبیر قرار داد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@ltotheove

داستان کامل ضحاک و زندانی شدن او در کوه دماوند

داستان ضحاک و دماوند یکی از بخش‌های مهم اسطوره‌های شاهنامه است؛ داستان پادشاهی که حکومتش با ستم و ترس همراه شد، مردم علیه او برخاستند و سرانجام فریدون او را شکست داد و به‌جای کشتن، به فرمان سروش در کوه دماوند به بند کشید.
این داستان در شاهنامه فقط دربارهٔ شکست یک پادشاه نیست؛ دربارهٔ قدرت، ستم، خیزش مردم و این اندیشه نیز هست که پایان یک فرمانروای ستمگر لزوماً به معنای نابودی همیشگی شر نیست.
*در روایت شاهنامه، ضحاک کشته نمی‌شود؛ او در دماوند زندانی می‌شود. پیوند دادن این داستان به هشدار دربارهٔ بازگشت شر، تفسیری از معنای اسطوره است.
در داستان شاهنامه، فریدون پس از سال‌ها مبارزه با ضحاک، او را شکست داده و بر تخت پادشاهی نشسته است. اما ضحاک هنوز تسلیم نشده؛ با شنیدن خبر قدرت گرفتن فریدون، با سپاهی بزرگ به سوی کاخ بازمی‌گردد.
فردوسی می‌گوید:
جهاندار ضحاک از آن گفت‌گوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی

ضحاک با سپاه خود به کاخ نزدیک می‌شود و نبردی سخت درمی‌گیرد. مردم شهر که از ستم‌های او به ستوه آمده‌اند، از فریدون حمایت می‌کنند و در برابر سپاه ضحاک می‌ایستند.
فردوسی دربارهٔ همراهی مردم با فریدون می‌گوید:
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
این بخش از داستان اهمیت زیادی دارد: سقوط ضحاک تنها نتیجهٔ قدرت یک پهلوان نیست؛ مردم نیز دیگر حکومت او را نمی‌خواهند.
شاید پهلوانی فریدون نبود که باعث سقوط ضحاک شد - شاید قدرت و نفرت هزاران هزار انسان بی گناهی بود- که سر فرزندانشان باعث رفع گشنگی شر شد.
در روایت فردوسی، فریدون مکانی تنگ و دورافتاده در دل کوه پیدا می‌کند و ضحاک را در آنجا به بند می‌کشد.
فردوسی ادامه می‌دهد:
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز

ضحاک از خاندان و نزدیکان خود جدا می‌شود و در اسارت باقی می‌ماند.
این پایان داستان فریدون و ضحاک در این بخش از شاهنامه است. فردوسی نمی‌گوید که ضحاک همان زمان از بین رفت؛ او در بند می‌ماند
این داستان را می‌توان از سه زاویه خواند:
نخست: ستم، دشمن می‌سازد. ضحاک تنها به این دلیل سقوط نمی‌کند که فریدون نیرومند است؛ مردم نیز از او روی‌گردان شده‌اند.
دوم: پیروزی پایان مراقبت نیست. شکست یک فرمانروای ستمگر به این معنا نیست که همهٔ زمینه‌های ستم برای همیشه از بین رفته‌اند.
سوم: شرِ مهارشده با شرِ نابودشده یکسان نیست. ضحاک کشته نمی‌شود؛ او در بند می‌ماند. از همین‌جا می‌توان تفسیری هشداردهنده ساخت: چیزی که امروز مهار شده، اگر شرایطش دوباره فراهم شود، ممکن است در آینده نیز خطرآفرین شود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Iyana

شموغ و وارونه‌شدن حقیقت؛ افسانه‌ای دربارهٔ فریب و تباهی

برای تعریف دقیق این روایت، باید اول یک تفاوت مهم را بدانیم: اَشموغ در سنت زرتشتی نام موجودی مرتبط با بددینی، انحراف از آموزه‌های دینی و گمراهی است؛ اما «اشموغ و وارونه‌شدن حقیقت» عنوان یک افسانهٔ مستقل با داستانی پیوسته و مشخص در شاهنامه یا اوستا نیست. روایت‌هایی دربارهٔ اَشموغ در منابع مربوط به اسطوره‌ها و باورهای زرتشتی وجود دارد

در یکی از بازگویی‌های اسطوره‌های زرتشتی، پایان جهان زمانی فرا می‌رسد که سوشیانت، نجات‌بخش آینده، برای غلبه بر نیروهای اهریمنی و بازگرداندن راستی ظهور می‌کند.
در میان نیروهایی که باید شکست بخورند، اَشموغ نیز قرار دارد؛ موجودی که با انحراف و گمراهی پیوند خورده است. در این روایت، مقابله با او فقط نبردی جسمانی نیست، بلکه بخشی از نبرد بزرگ‌تر برای بازگرداندن نظم و حقیقت به جهان است.

بخش دوم: نبرد واپسین؛ هنگامی که اَشموغ می‌گریزد.
در یکی از بازگویی‌های اسطوره‌های زرتشتی، پایان جهان زمانی فرا می‌رسد که سوشیانت، نجات‌بخش آینده، برای غلبه بر نیروهای اهریمنی و بازگرداندن راستی ظهور می‌کند.
در میان نیروهایی که باید شکست بخورند، اَشموغ نیز قرار دارد؛ موجودی که با انحراف و گمراهی پیوند خورده است. در این روایت، مقابله با او فقط نبردی جسمانی نیست، بلکه بخشی از نبرد بزرگ‌تر برای بازگرداندن نظم و حقیقت به جهان است
وقتی نیروهای نیکی با اَشموغ روبه‌رو می‌شوند، او در این بازگویی از مکانی به مکان دیگر می‌گریزد تا راهی برای پنهان‌شدن پیدا کند.
سرانجام به سوراخی پناه می‌برد؛ گویی می‌خواهد از داوری و مجازات دور بماند.
ادامهٔ این روایت، شهریور، یکی از امشاسپندان در سنت زرتشتی، وارد ماجرا می‌شود. او با فلز گداخته راه خروج اَشموغ را می‌بندد و سرانجام این نیروی گمراه‌کننده گرفتار می‌شود.
فلز در برخی روایت‌های آخرالزمانی زرتشتی اهمیت ویژه‌ای دارد؛ از جمله در تصویر داوری نهایی که در آن، فلز گداخته بخشی از فرایند پاک‌شدن جهان است. بااین‌حال، نباید همهٔ جزئیات این دو روایت را یکی دانست.
در پایان این بازگویی، اَشموغ دیگر نمی‌تواند از مجازات بگریزد و نیروی او در برابر نظم تازهٔ جهان شکست می‌خورد.
تصور کن در سرزمینی، مردم زمانی حقیقت را با کردار می‌سنجیدند. اگر کسی سخن درستی می‌گفت، از او دلیل می‌خواستند؛ اگر کسی خطایی می‌کرد، می‌پذیرفتند که اشتباه کرده است.
اما کم‌کم وضع تغییر کرد.
مردی سخنی نادرست گفت و آن را آن‌قدر تکرار کرد که مردم به آن عادت کردند. سپس کسانی پیدا شدند که برای سود خود، سخن او را تأیید کردند. پس از مدتی، کسی که پرسش می‌کرد، دردسرساز شناخته می‌شد و کسی که بی‌دلیل تأیید می‌کرد، خردمند به شمار می‌آمد.
این‌گونه، دروغ دیگر مجبور نبود خودش را شبیه حقیقت کند؛ کافی بود حقیقت را چنان معرفی کنند که مردم از آن روی‌گردان شوند.
در چنین سرزمینی، اعتماد آرام‌آرام از بین رفت. مردم دیگر نمی‌دانستند به کدام سخن تکیه کنند. حتی وقتی کسی حقیقت را می‌گفت، دیگران از خود می‌پرسیدند: «از کجا بدانیم این هم فریب دیگری نیست؟»
و این بزرگ‌ترین پیروزی گمراهی بود: نه اینکه همه به یک دروغ باور پیدا کنند، بلکه اینکه دیگر هیچ‌کس نتواند به حقیقت اعتماد کند.
اما سرانجام، کسانی پیدا شدند که تصمیم گرفتند هر سخنی را با دلیل بسنجند، اشتباه خود را بپذیرند و میان آنچه می‌دانند و آنچه فقط شنیده‌اند تفاوت بگذارند.
با بازگشت این عادت‌ها، دروغ قدرت پیشین خود را از دست داد.
این پایان ادبی، از مفهوم اَشموغ الهام گرفته است؛ نه از یک روایت مستقل و مستند با همین شخصیت‌ها و رویداد
شهریور و فلز گداخته
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
That's all.