ایران و ایرانشهر- ریشهٔ نام، معنای تاریخی و جایگاه آن در شاهنامه.
نام «ایران» تنها نام یک کشور نیست؛ واژهای است که ریشههای آن به زبانهای ایرانی باستان میرسد و در گذر قرنها، از نامی مرتبط با یک گروه مردمان به مفهومی جغرافیایی، فرهنگی و سیاسی تبدیل شده است
ریشهٔ نام «ایران» به واژهای کهن بازمیگردد که در زبانهای ایرانی باستان به صورتهایی مانند ariya در فارسی باستان و airiia در اوستایی دیده میشود. این واژه برای اشاره به گروههایی از مردمان ایرانیزبان و هویت آنان به کار میرفت.
صورت کهنِ مرتبط با نام ایران را معمولاً با بازسازی زبانی توضیح میدهند؛ صورتی که معنایی نزدیک به «از آنِ آریاها» یا «متعلق به آریاها» دارد.
از همین ریشه، در گذر زمان صورتهای دیگری پدید آمدند و واژهٔ فارسی میانهٔ «اِران» یکی از حلقههای اصلی در مسیر شکلگیری نام امروزی «ایران» بود.
در روزگار هخامنشیان، از حدود ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد، مفهوم «آریا» در هویت شاهی و زبان رسمی وجود داشت. داریوش بزرگ در کتیبهٔ بیستون خود را «پارسی، پسر یک پارسی، آریایی از تبار آریایی» معرفی میکند. این عبارت نشان میدهد که هویت پارسی و مفهوم آریایی در اندیشهٔ شاهی هخامنشیان اهمیت داشته اس
در برخی نوشتهها، «آریا» را به معنای «نجیب»، «شریف» یا «آزاده» ترجمه میکنند. این برداشت در بحثهای ریشهشناختی مطرح است، اما نباید آن را معنایی قطعی و بیاختلاف دانست. آنچه با اطمینان بیشتری میتوان گفت، این است که این واژه در متون کهن به هویت گروههایی از مردمان ایرانی و هندواروپایی مربوط بوده است.
انیران» در این ترکیب به معنای غیرایرانیان یا سرزمینهای غیرایرانی بود. این عنوان نشان میداد که پادشاه ساسانی خود را فرمانروای ایرانیان و نیز سرزمینها و مردمان بیرون از حوزهٔ ایران میدانست.
در کتیبهٔ سهزبانهٔ شاپور یکم در کعبهٔ زرتشت، در نزدیکی نقش رستم فارس، واژهٔ «ایرانشهر» نیز ثبت شده است. این کتیبه از مهمترین اسناد مستقیم برای شناخت مفهوم ایران در دورهٔ ساسانی است. پژوهشگران بر اساس متن آن، «ایرانشهر» را عنوانی برای قلمرو یا شاهنشاهی ایرانی میدانند.
در کتیبهٔ سهزبانهٔ شاپور یکم در کعبهٔ زرتشت، در نزدیکی نقش رستم فارس، واژهٔ «ایرانشهر» نیز ثبت شده است. این کتیبه از مهمترین اسناد مستقیم برای شناخت مفهوم ایران در دورهٔ ساسانی است. پژوهشگران بر اساس متن آن، «ایرانشهر» را عنوانی برای قلمرو یا شاهنشاهی ایرانی میدانند.
نهفته چو بیرون کشید از نهان
به سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان و ایرانزمین
به سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان و ایرانزمین
حمله اسکندر به ایران.
در دوران هخامنشیان، یعنی حدود ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد، مردم ایران باورها و آیینهای گوناگونی درباره مرگ و دفن مردگان داشتند. یکی از موضوعاتی که درباره این دوره مطرح میشود، پیچیدن پیکر مردگان در پارچه و قرار دادن آنها در آرامگاه است.
طبق اسناد به جا مونده- آیین زرتشت اعتقاد داشت که تن انسان مرده الودست و از ان طرف خاک مظهر پاکی و اهورامزداست. پس تن مرده را دور پارچه میپیچیدند و به خاک میسپردند
در سال ۳۳۴ پیش از میلاد، اسکندر مقدونی حمله خود به شاهنشاهی هخامنشی را آغاز کرد. در آن زمان، داریوش سوم پادشاه ایران بود. اسکندر با سپاهی منظم و فرماندهی توانمند وارد سرزمینهای تحت فرمان هخامنشیان شد.
یکی از نخستین نبردهای مهم، نبرد گرانیک در آسیای صغیر بود. پس از آن، اسکندر در نبرد ایسوس در سال ۳۳۳ پیش از میلاد با سپاه داریوش سوم روبهرو شد و پیروز شد.
در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، دو سپاه در نبرد گوگمل با یکدیگر جنگیدند. شکست سپاه هخامنشی در این نبرد، راه ورود اسکندر به مراکز مهم شاهنشاهی ایران را هموار کرد.
پس از این پیروزیها، اسکندر شهرهای مهمی مانند بابل و شوش را تصرف کرد و سپس بهسوی پارس، سرزمین اصلی هخامنشیان، حرکت کرد. حمله او تنها یک پیروزی نظامی نبود؛ بلکه به فروپاشی یکی از بزرگترین شاهنشاهیهای جهان باستان انجامید.
تخت جمشید، یکی از مهمترین مراکز تشریفاتی و نمادهای قدرت شاهنشاهی هخامنشی، در سال ۳۳۰ پیش از میلاد به دست سپاهیان اسکندر افتاد.
پس از پیروزی اسکندر در نبرد گوگمل، او بهسوی پارس پیش رفت. سپاه ایران در نبرد دروازه پارس تلاش کرد جلوی پیشروی مقدونیها را بگیرد، اما در نهایت اسکندر توانست از این مانع عبور کند و به تخت جمشید برسد.
تخت جمشید مجموعهای عظیم از کاخها، تالارها، پلکانهای سنگی و نقشبرجستههایی بود که شکوه و قدرت پادشاهان هخامنشی را به نمایش میگذاشت. تصرف این مجموعه برای اسکندر اهمیت نظامی و نمادین داشت؛ زیرا او اکنون به یکی از مهمترین مراکز قدرت دشمن خود دست یافته بود.
چند ماه بعد، کاخهای تخت جمشید دچار آتشسوزی شدند. منابع تاریخی درباره علت این آتشسوزی روایتهای متفاوتی دارند. برخی آن را اقدامی عمدی و نمادین از سوی اسکندر میدانند که شاید برای انتقام از حمله خشایارشا به آتن در نظر گرفته شده بود؛ برخی دیگر بر نقش تصمیمهای لحظهای و فضای جشن و پیروزی تأکید میکنند. بنابراین، نمیتوان با اطمینان گفت که تنها یک علت مشخص باعث آتشسوزی شده است.
پس از پیروزی اسکندر در نبرد گوگمل، او بهسوی پارس پیش رفت. سپاه ایران در نبرد دروازه پارس تلاش کرد جلوی پیشروی مقدونیها را بگیرد، اما در نهایت اسکندر توانست از این مانع عبور کند و به تخت جمشید برسد.
تخت جمشید مجموعهای عظیم از کاخها، تالارها، پلکانهای سنگی و نقشبرجستههایی بود که شکوه و قدرت پادشاهان هخامنشی را به نمایش میگذاشت. تصرف این مجموعه برای اسکندر اهمیت نظامی و نمادین داشت؛ زیرا او اکنون به یکی از مهمترین مراکز قدرت دشمن خود دست یافته بود.
چند ماه بعد، کاخهای تخت جمشید دچار آتشسوزی شدند. منابع تاریخی درباره علت این آتشسوزی روایتهای متفاوتی دارند. برخی آن را اقدامی عمدی و نمادین از سوی اسکندر میدانند که شاید برای انتقام از حمله خشایارشا به آتن در نظر گرفته شده بود؛ برخی دیگر بر نقش تصمیمهای لحظهای و فضای جشن و پیروزی تأکید میکنند. بنابراین، نمیتوان با اطمینان گفت که تنها یک علت مشخص باعث آتشسوزی شده است.
ولی طبق اسناد و دیده های مردم اونزمان و سرباز ها - شبی که حکومت شاهنشاهی سقوط کرد - اسکندر وارد تخت جمشید شد و بالای مقبره شاه ایران زمین - شاه چهار گوشه جهان - کوروش کبیر ایستاد.
طبق مشاهدات اسکندر مقبره خالی بود - خالی از طلا و جام و ثروت. این فرض در نظر گرفته میشود که در هیاهو جنگمقبره پدر ایران زمین مورد دزدی قراره گرفته.
بعد شنل جنگی خود که به رنگ قرمز بود رو روی تابوت کوروش کبیر قرار داد.
طبق مشاهدات اسکندر مقبره خالی بود - خالی از طلا و جام و ثروت. این فرض در نظر گرفته میشود که در هیاهو جنگمقبره پدر ایران زمین مورد دزدی قراره گرفته.
بعد شنل جنگی خود که به رنگ قرمز بود رو روی تابوت کوروش کبیر قرار داد.
داستان کامل ضحاک و زندانی شدن او در کوه دماوند
داستان ضحاک و دماوند یکی از بخشهای مهم اسطورههای شاهنامه است؛ داستان پادشاهی که حکومتش با ستم و ترس همراه شد، مردم علیه او برخاستند و سرانجام فریدون او را شکست داد و بهجای کشتن، به فرمان سروش در کوه دماوند به بند کشید.
این داستان در شاهنامه فقط دربارهٔ شکست یک پادشاه نیست؛ دربارهٔ قدرت، ستم، خیزش مردم و این اندیشه نیز هست که پایان یک فرمانروای ستمگر لزوماً به معنای نابودی همیشگی شر نیست.
*در روایت شاهنامه، ضحاک کشته نمیشود؛ او در دماوند زندانی میشود. پیوند دادن این داستان به هشدار دربارهٔ بازگشت شر، تفسیری از معنای اسطوره است.
در داستان شاهنامه، فریدون پس از سالها مبارزه با ضحاک، او را شکست داده و بر تخت پادشاهی نشسته است. اما ضحاک هنوز تسلیم نشده؛ با شنیدن خبر قدرت گرفتن فریدون، با سپاهی بزرگ به سوی کاخ بازمیگردد.
فردوسی میگوید:
جهاندار ضحاک از آن گفتگوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
ضحاک با سپاه خود به کاخ نزدیک میشود و نبردی سخت درمیگیرد. مردم شهر که از ستمهای او به ستوه آمدهاند، از فریدون حمایت میکنند و در برابر سپاه ضحاک میایستند.
فردوسی دربارهٔ همراهی مردم با فریدون میگوید:
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
فردوسی میگوید:
جهاندار ضحاک از آن گفتگوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
ضحاک با سپاه خود به کاخ نزدیک میشود و نبردی سخت درمیگیرد. مردم شهر که از ستمهای او به ستوه آمدهاند، از فریدون حمایت میکنند و در برابر سپاه ضحاک میایستند.
فردوسی دربارهٔ همراهی مردم با فریدون میگوید:
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
این بخش از داستان اهمیت زیادی دارد: سقوط ضحاک تنها نتیجهٔ قدرت یک پهلوان نیست؛ مردم نیز دیگر حکومت او را نمیخواهند.
شاید پهلوانی فریدون نبود که باعث سقوط ضحاک شد - شاید قدرت و نفرت هزاران هزار انسان بی گناهی بود- که سر فرزندانشان باعث رفع گشنگی شر شد.
شاید پهلوانی فریدون نبود که باعث سقوط ضحاک شد - شاید قدرت و نفرت هزاران هزار انسان بی گناهی بود- که سر فرزندانشان باعث رفع گشنگی شر شد.
در روایت فردوسی، فریدون مکانی تنگ و دورافتاده در دل کوه پیدا میکند و ضحاک را در آنجا به بند میکشد.
فردوسی ادامه میدهد:
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
ضحاک از خاندان و نزدیکان خود جدا میشود و در اسارت باقی میماند.
این پایان داستان فریدون و ضحاک در این بخش از شاهنامه است. فردوسی نمیگوید که ضحاک همان زمان از بین رفت؛ او در بند میماند
فردوسی ادامه میدهد:
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
ضحاک از خاندان و نزدیکان خود جدا میشود و در اسارت باقی میماند.
این پایان داستان فریدون و ضحاک در این بخش از شاهنامه است. فردوسی نمیگوید که ضحاک همان زمان از بین رفت؛ او در بند میماند
این داستان را میتوان از سه زاویه خواند:
نخست: ستم، دشمن میسازد. ضحاک تنها به این دلیل سقوط نمیکند که فریدون نیرومند است؛ مردم نیز از او رویگردان شدهاند.
دوم: پیروزی پایان مراقبت نیست. شکست یک فرمانروای ستمگر به این معنا نیست که همهٔ زمینههای ستم برای همیشه از بین رفتهاند.
سوم: شرِ مهارشده با شرِ نابودشده یکسان نیست. ضحاک کشته نمیشود؛ او در بند میماند. از همینجا میتوان تفسیری هشداردهنده ساخت: چیزی که امروز مهار شده، اگر شرایطش دوباره فراهم شود، ممکن است در آینده نیز خطرآفرین شود.
نخست: ستم، دشمن میسازد. ضحاک تنها به این دلیل سقوط نمیکند که فریدون نیرومند است؛ مردم نیز از او رویگردان شدهاند.
دوم: پیروزی پایان مراقبت نیست. شکست یک فرمانروای ستمگر به این معنا نیست که همهٔ زمینههای ستم برای همیشه از بین رفتهاند.
سوم: شرِ مهارشده با شرِ نابودشده یکسان نیست. ضحاک کشته نمیشود؛ او در بند میماند. از همینجا میتوان تفسیری هشداردهنده ساخت: چیزی که امروز مهار شده، اگر شرایطش دوباره فراهم شود، ممکن است در آینده نیز خطرآفرین شود.
شموغ و وارونهشدن حقیقت؛ افسانهای دربارهٔ فریب و تباهی
برای تعریف دقیق این روایت، باید اول یک تفاوت مهم را بدانیم: اَشموغ در سنت زرتشتی نام موجودی مرتبط با بددینی، انحراف از آموزههای دینی و گمراهی است؛ اما «اشموغ و وارونهشدن حقیقت» عنوان یک افسانهٔ مستقل با داستانی پیوسته و مشخص در شاهنامه یا اوستا نیست. روایتهایی دربارهٔ اَشموغ در منابع مربوط به اسطورهها و باورهای زرتشتی وجود دارد
در یکی از بازگوییهای اسطورههای زرتشتی، پایان جهان زمانی فرا میرسد که سوشیانت، نجاتبخش آینده، برای غلبه بر نیروهای اهریمنی و بازگرداندن راستی ظهور میکند.
در میان نیروهایی که باید شکست بخورند، اَشموغ نیز قرار دارد؛ موجودی که با انحراف و گمراهی پیوند خورده است. در این روایت، مقابله با او فقط نبردی جسمانی نیست، بلکه بخشی از نبرد بزرگتر برای بازگرداندن نظم و حقیقت به جهان است.
بخش دوم: نبرد واپسین؛ هنگامی که اَشموغ میگریزد.
در یکی از بازگوییهای اسطورههای زرتشتی، پایان جهان زمانی فرا میرسد که سوشیانت، نجاتبخش آینده، برای غلبه بر نیروهای اهریمنی و بازگرداندن راستی ظهور میکند.
در میان نیروهایی که باید شکست بخورند، اَشموغ نیز قرار دارد؛ موجودی که با انحراف و گمراهی پیوند خورده است. در این روایت، مقابله با او فقط نبردی جسمانی نیست، بلکه بخشی از نبرد بزرگتر برای بازگرداندن نظم و حقیقت به جهان است
وقتی نیروهای نیکی با اَشموغ روبهرو میشوند، او در این بازگویی از مکانی به مکان دیگر میگریزد تا راهی برای پنهانشدن پیدا کند.
سرانجام به سوراخی پناه میبرد؛ گویی میخواهد از داوری و مجازات دور بماند.
سرانجام به سوراخی پناه میبرد؛ گویی میخواهد از داوری و مجازات دور بماند.