آفاق
438 subscribers
5.66K photos
384 videos
5 files
9.36K links
آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام
بسیار خوبان دیده‌ام اما تو چیز دیگری

@z_o_h_r_e_h_b
Download Telegram
جهان را باید مثل کتاب ببینید، مثل کتابی که در انتظار خواننده‌اش است. هر روزش را باید جداگانه خواند.نه روی گذشته باید تمرکز کنید، نه روی آینده. اصل این لحظه است.
باید صفحه به صفحه پیش بروید.

#الیف_شافاک

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1
آدم‌های عمیق اغلب تنها هستند،
چون ارتباطات سطحی
دیگر آنان را راضی نمی‌کند.

#آرتور_شوپنهاور

🔹پ.ن

می‌دانی از چه غمگینم؟
از اینکه هیچ‌کس نگرانم نیست؛ درست وقتی که بی‌قایق و جلیقه، وسط پرت‌ترین اقیانوس اندوه دست و پا می‌زنم و همه از دور خیال می‌کنند دارم شنا می‌کنم و همه چیز خوب است...
همیشه همین است؛ ما از دور، خوشبختانِ بی‌خیال و شادیم و از نزدیک، درماندگانِ بیش از حد فکر کننده و عمیقا غمگین...
درونمان خودمان را کشته و بیرونمان، تماشاگرانِ بی‌خودمان را...

#نرگس_صرافیان_طوفان
#نیرویی_فراتر_از_محدودیت‌ها

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1
از دوست به هر جوری بیزار نباید شد
از یار به هر زخمی افگار نباید شد

ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد
با عشق خوش شوخی در کار نباید شد

گر زان که چو عیّاران از عهده برون نایی
دلدادهٔ آن چابک عیّار نباید شد

هر گه که به ترک جان آسان نتوانی گفت
پس عاشق آن دلبر خونخوار نباید شد

چون سوختن دل را تن در نتوان دادن
از لاف به رعنایی در نار نباید شد

خواهی که بیاسایی مانند سنایی تو
هرگز ز می عشقش هشیار نباید شد

خواهی که خبر یابی از خود ز نگار خود
الا ز وجود خود بیزار نباید شد

#سنایی

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1
وقتی مرد از پشت آن میز که همه چیز را به قبل و بعد از خودش تقسیم می‌کند پرسید صندلی کنار پنجره یا راهرو و جواد جواب داد راهرو. چون من داشتم گریه می‌کردم. چون یک سر این میز به هر حال جدایی است. این طرف این میز شهری است که ترکش می‌کنی. آدمی است که دوستش داری. جهانی است که آن را بلدی. رحمی است که به آن خو گرفته‌ای و سفر همه‌اش را از تو می‌گیرد و عوضش چی گیرت می‌آید؟ واقعاً دوست دارید چه جوابی بشنوید؟

#نجات_از_مرگ_مصنوعی_در_ستایش_تنش‌های_درونی
#حبیبه_جعفریان
#پاورقی

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1
پیر شدن هیچ وقت چیز جالبی نبوده است، اما پیر شدن بدون کار و پیشه و در حالی که سن از شصت و هفتاد می‌گذشت، بدون اینکه انسان مشغولیاتی داشته باشد یا به تحقیق و مطالعه بپردازد، از همه بدتر است.

این درست نیست، ابدا درست نیست که می‌گویند در رنج کشیدن فضیلتی جادویی وجود دارد. برعکس به عقیده من رنج کشیدن یک نوع فلج شدن، گونه‌ای تحقیر است که هرگز هیچ چیز خوب و جالبی از آن منبعث نمی‌شود، پس باید بر آن چیره شد.
زمان نابغه‌هایی که به تنهایی و به کمک وسائلی ابتدایی موفق به کشفیاتی بزرگ و شگفت‌انگیز می‌شدند سپری شده است. در حال حاضر پیشرفت‌های علمی احتیاج به سرمایه‌گذاری‌های بزرگ و گروه‌های متعدد محققین دارند؛ یا به عبارت دیگر این کار پول فراوان می‌خواهد. مسئله حالت نسبیت دارد. هر کس از همه ثروتمندتر است، لزوما کشفیات بیشتری هم خواهد کرد.
خوشبختی چنان غیرمعمول و کمیاب است که انسان وقتی با آن رو به رو می‌شود، به دشواری می‌تواند تشخیص بدهد. راه‌های زیادی وجود دارد برای اینکه انسان هیچ کاری نکند. انسان می‌تواند خودش را سرگرم کار نشان دهد، خیلی هم با شور و علاقه و در عین حال هیچ کاری هم انجام ندهد.

در رنج نوعی تحلیل رفتن وجود دارد که انسان را وا می‌دارد بیشتر خود را تحلیل ببرد. یک نوع قطع عضو کردن که قطع عضو کردن‌های دیگر را مطالبه می‌کند. انسان می‌تواند تبسم کند، تبسم کند، تبسم کند و در عین حال یک خائن باشد.
شما با این اصطلاح "زمان چه قدر به کندی می‌گذرد" آشنایی دارید. من هرگز تا به حال چنین عمیق مفهوم آن را درک نکرده بودم. هیچ فکرش را نمی‌توانید بکنید که زمان در اینجا تا چه حد طولانی است. باور کردنی نیست. روزها مثل هفته‌ها می‌مانند و هفته‌ها مثل ماه‌ها جلوه می‌کنند. خنده می‌تواند ساختگی و ظاهری باشد اما رنج و اندوه حتی بدون دلیل، هرگز خیالی نیست.

#حیوان_هوشمند
#روبر_مرل
#یادداشت_ها

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ای کوچهٔ قدیمی دیدار ما، سلام!
دیوارهای خشت به خشت آشنا، سلام!

#حسین_منزوی
#دکلمه
#ندا_عبدحق

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1
آفاق
#داستان_کوتاه #شب_خسوف #گابریل_گارسیا_مارکز #قسمت_چهارم هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که خسته از این همه دروغ، تصمیم گرفت تنش را در برابر این انتخاب محتوم بگذارد؛ یا حالا یا هیچ وقت. از جا بلند شد و گفت: «متاسفم.» مرد از جا پرید و پرسید: «چی شد؟» «باید…
#داستان_کوتاه
#شب_خسوف
#گابریل_گارسیا_مارکز
#قسمت_پنجم

به سلامتی هم می‌نوشیدند که تلفن زنگ زد. آنا دستپاچه گوشی را برداشت. مسئول امنیت هتل دوستانه تذکر داد که بعد از دوازده شب هیچ مهمانی حق ندارد در اتاقی بماند مگر اینکه نامش در دفتر هتل ثبت شده باشد. آنا، شرمنده حرفش را قطع کرد و گفت:
«لازم نیست توضیح بدهید، خواهش می‌کنم مرا ببخشید»
و در حالی که مثل لبو سرخ شده بود، گوشی را گذاشت. مرد که گویی اخطار را شنیده است، آن را با یک استدلال ساده توجیه کرد:
«این‌ها مورمون متعصب هستند»
و بی‌معطلی، او را برای تماشای ماه گرفتگی به روی ساحل دعوت کرد. این خبر برای آنا تازگی داشت؛ و چون از بچگی هیجان‌زدهٔ ماه گرفتگی بود و تازه تمام شب را هم به مبارزه بین وسوسه و پرهیز گذرانده بود، این بار دیگر هیچ بهانهٔ جدی برای رد کردن این پیشنهاد نداشت. مرد گفت:
«راه گریزی نداریم. این سرنوشت ماست»
همین که صحبت از ماوراء طبیعت شد، باقی‌ماندهٔ وسواس‌های آنا نیز از بین رفت.
آنگاه با کامیونت مرد برای تماشای ماه گرفتگی به لنگرگاهی پرت و دورافتاده‌ای رفتند که نخلستانی آن را در بر گرفته بود و هیچ اثری از مسافری دیده نمی‌شد. در افق، سوسوی چراغ‌های شهر به چشم می‌خورد و در آسمانی که زلال بود، ماهی تنها و افسرده.
مرد ماشین را در پناه نخل‌ها جا داد، جوراب‌هایش را درآورد، کمربندش را باز کرد و صندلی ماشین را خواباند تا ولو شود. آنا کشف کرد که کامیونت فقط دو صندلی جلو دارد و کافی است دکمه‌ای را فشار بدهی تا هر دو تبدیل به تختخوابی شود. باقی شامل یک بار کوچک، یک دستگاه پخش موسیقی با ساکسوفون «فوستو پاپتی» و یک جا برای توالت بود که از بیده متحرکی که پشت پرده‌ی کپک‌زده‌ای قرار داشت، تشکیل شده بود. آنا همه چیز را فهمید و گفت:
«خسوفی در کار نیست. چون ماه باید قرص کامل باشد، در حالی که امشب ربع رخ است»
مرد همانطور مسلط گفت:
«پس کسوف در پیش است و حالا حالاها وقت داریم»

ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1
جز بی‌چراغی، جز گران‌باری
با خود چه در این پوستین داری؟

جز اینکه بر هر گُرده‌ام تیغی
یا غیر از اینکه بر دلم خاری!

یک مشت وَهمِ تازه‌ای هر بار!
یک توده زخمِ کهنهٔ کاری!

من جوهر یک شعرِ محزونم
یک روحِ غالب در خودآزاری!

آه ای گیاهِ بی‌شفا ای عشق
ای شوکرانِ در رگم جاری

گیرم بیفروزی، بسوزانی
این هیمهٔ تو را به دشواری

تاریکم و روشن نخواهد کرد
تنهایی‌ام را هیچ سیگاری...

#سیده_تکتم_حسینی

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1
chera talab-mehdi saheb divan
@pmkhademian
سایهٔ مهتاب می‌ریزد به روی خندهٔ گل‌ها.
شهر خاموش است.
از میان شیشه‌های پنجره مهتاب می‌آید.
راز تنهایی در اعماق سکوت شب نهفته‌است
چشم می‌بندم.
سایهٔ مهتاب می‌میرد.
روح آرامم چو دست و پای خود را می‌گشاید،
در سکوت خلوت شب،
سدهای رازها را می‌شکافد.

#رضا_براهنی
#موسیقی

https://t.me/Afa_Gh
1👍1🕊1😍1
ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺯن‌ها ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ‌ﺍﻧﺪ،
ﻣﺴﺘﺒﺪﺍﻧﻪ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ‌ﻭﺍﺭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺭﺍ ﻣﺘﺤﻤﻞ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، ﻣﺜﻞ ﺷﺮﻭﻉ ﯾﮏ ﮐﺎﺭ ﺟﺪﯾﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽِ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ. ﻗﻮﺍﻧﯿﻨﺶ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪ‌ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺶ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﺩ، ﺑﺎ ﻏُﺮﻏُﺮ ﻣﯽ‌ﺁﻣﻮﺯﻧﺪ. ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺣﺘﯽﺍﮔﺮ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﺪ نمی‌خواهند ﺗﻤﺎﻣﺶ ﮐﻨﻨﺪ " ﻣﺜﻞ ﭼﺴﺒﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣاه، ﻧﯿﺎﺯﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ" ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻥﻫﺎ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ‌ﺍﻧﺪ، ﺯﻥ‌ﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻫﯿﭽﮑﺲ ...

#غیر_ﻣﻨﺘﻈﺮه
#کریستین_بوبن

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
هر صبح، گنجشکی، لب ایوان خانه سر می‌دهد آوازهایی شادمانه

جان مایه‌ی آواز او آزادی اوست
آزادی او چهره‌سازِ شادی اوست.

پرواز، آواز
آواز، پرواز
بر شاخه‌ها، بر بام‌ها،
تا دور دستِ بی‌کرانه...

من نیز، هر صبح
اینجا، کنار پنجره، پر بسته، دلتنگ
شعری، سرودی، می‌سرایم
با حسرتِ پروازِ آن مرغ خوش‌آهنگ.
‌‌
او، می‌سراید تا فضای صبحدم را
هر لحظه رنگین‌تر کند با هر ترانه
من، می سرایم، تا نمیرم؛ تا بمانم.
بر ما چنین رفته‌ست فرمان زمانه.

#فریدون_مشیری

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی استرس مستمر باشد ـ نوعی از استرس که اکثر ما هر روز با آن مواجه هستیم ـ در واقع مغز شما را تغییر می‌دهد. استرسِ مزمن مثل فشار کاری زیاد یا مشاجره در خانه می‌تواند بر اندازه‌، ساختار و عملکرد مغز ـ تا عمق ژن‌های شما ـ اثر بگذارد. استرس مزمن می‌تواند یادگیری و یادآوری امور را برای‌تان دشوارتر کند و همچنین زمینه را برای ابتلا به مشکلات ذهنی جدی‌تر فراهم کند؛ مشکلاتی مثل افسردگی و در نهایت آلزایمر. آثار استرس می‌تواند به عمق دی ان ای در مغز راه پیدا کند. اما راه‌های زیادی وجود دارد که می‌توانیم از طریق آنها اثر کورتیزول بر مغز استرس‌دیده را از بین ببریم. قدرتمندترین سلاح ورزش و مدیتیشن است که مستلزم تنفس عمیق و آگاه بودن و تمرکز بر پیرامون‌تان است. این دو فعالیت استرس را کاهش می‌دهند و هیپوکامپ را بزرگ می‌کنند و در نتیجه حافظهٔ شما را تقویت می‌کنند. بنابراین از فشار زندگی روزمره شکست نخورید، استرس خودتان را کنترل کنید، پیش از آنکه استرس کنترل شما را به دست بگیرد.

#استرس
#نیم_نگاه

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
وقتی روی مثبت اندیشی تمرکز کنید، شاید مهم‌ترین اتفاقی که برای‌تان می‌افتد این است که افراد مثبت‌اندیشی را جذب خودتان می‌کنید که می‌توانند در شما تأثیر بگذارند تا برای خودتان کارهای بهتر و عظیم‌تری انجام دهید. و به جای این که زمان بی‌بازگشتتان را هدر دهید، به دنبال فعالیت‌ها و کاری می‌روید که از هر جهت شما را تغذیه و نیرومند می‌کند.
با همه این تفاصیل مثبت‌اندیشی چطور کمک‌تان می‌کند که منضبط باشید؟
تصور کنید به تازگی و به سختی به رابطه‌ای پایان داده‌اید و دل‌شکسته و تنها مانده‌اید. فرد منفی‌نگر در این فکرها اسیر می‌شود که دیگر هرگز با هیچ کس این همه عشق و شادی را نخواهد چشید یا مدام پشیمانی‌ها و اشتباه هایی را مرور می‌کند که در طول رابطه داشته است. چنین کسی تا ماه‌ها از نظر عاطفی زخم خورده و کلاً به همه آدم‌ها بی‌اعتماد است. از طرف دیگر فرد مثبت‌اندیش این اتفاق را فرصتی برای رشد فردی‌اش می‌داند، نقش خودش را بررسی می‌کند و بعد هم با قلبی گشوده دوباره به دنبال عشق می‌گردد. در حالی که برای فرد منفی‌نگر ماه‌ها یا حتی سال‌ها طول می‌کشد تا جلوتر برود، فرد مثبت‌اندیش خودش را آماده می‌کند تا پیش برود و از این قطع رابطه درس بگیرد و در همان حین همچنان فعال باشد و از زندگی لذت ببرد.
همه ما دوران‌های سخت را پشت سر گذاشته‌ایم؛ رفتار مثبت‌اندیشانه است که به برخی افراد کمک می‌کند تا در این دوران همچنان فعال و منضبط بمانند، در حالی که بعضی دیگر چشم‌انداز رؤیاها و هدف‌های‌شان را از دست می‌دهند.

#خویشتن‌داری
#پیتر_هالینز
#یادداشت_ها

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
آفاق
#داستان_کوتاه #شب_خسوف #گابریل_گارسیا_مارکز #قسمت_پنجم به سلامتی هم می‌نوشیدند که تلفن زنگ زد. آنا دستپاچه گوشی را برداشت. مسئول امنیت هتل دوستانه تذکر داد که بعد از دوازده شب هیچ مهمانی حق ندارد در اتاقی بماند مگر اینکه نامش در دفتر هتل ثبت شده باشد.…
#داستان_کوتاه
#شب_خسوف
#گابریل_گارسیا_مارکز
#قسمت_ششم(آخر)

«خسوفی در کار نیست. چون ماه باید قرص کامل باشد، در حالی که امشب ربع رخ است.» مرد همانطور مسلط گفت: «پس کسوف در پیش است و حالا حالاها وقت داریم.» نیازی به مقدمه‌چینی دیگری نبود، هر دو می‌دانستند جریان از چه قرار است؛ و آنا می‌دانست که از اولین دور رقص، این تنها چیزی است که مرد می‌تواند به او تقدیم کند. شگفت‌زده بود که مرد با چه مهارت جادویی لباس‌های او را مثل پوست پیازی لایه‌به‌لایه و در حقیقت نخ به نخ، با نوک انگشت از تنش بیرون می‌آورد.

در اولین دور، آنا از درد بی‌حال شده بود و احساس توهین وحشتناکی داشت، مثل مرغی که دارند او را به دو نیم تقسیم می‌کنند. نفسش تنگ شد، عرق سردی بدنش را خیس کرد و برای اینکه کمتر از مرد جلوه نکند، از غریزه‌ی بدوی خود کمک گرفت و آنگاه هر دو خود را به دست لذت وصف‌ناپذیر آن نیروی وحشی‌ای سپردند که با نرمش مهار شده بود.

مسئله‌ی آنا ماگدالنا نبود که مرد را بشناسد. حتی سعی هم نکرد بفهمد کیست. تنها سه سال بعد از آن شب فراموش‌نشدنی بود که طرح صورت خون‌آشام غمگین او را در تلویزیون دید که به عنوان کلاهبردار و باج‌گیر بیوه‌های تنها و سرحال و قاتل احتمالی دو تن از آن‌ها، تحت تعقیب پلیس کارائیب بود.

پایان
#باهم_کتاب_بخوانیم

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
به کجا رفته‌اند
آن دخترانی که سراسیمه در ازدواج دفن شدند
آیا
لبخند آنان را در آینه‌ی غروب
به یاد داری؟
کوچه‌ی خلوت
شنیدن صدای دو سه پرنده
که در جهیزه آن دختران مخفی شده بودند
ما را
به فصلی می‌رساند
که در حدس ما
در تقویم نبود
چه زود آن دختران
در ماتم و خوشه‌های انگور
دفن شدند
یکی حلقه طلا را در چاه آب انداخت
یکی حلقه طلا را برای مردن نوشید
آنان که هنوز زنده مانده بودند
روی خاکسترهای گرم
نشسته بودند
انتهای کوچه را نگاه می‌کردند
که دامادان
باز گردند و به خانه باز گردند

#احمدرضا_احمدی

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
دوست دارم یک روز بیدار شوم و ببینم همه چیز برعکس شده‌ است:

من زنگ بزنم و ساعت از جا بپرد. چای مرا بنوشد و تنها تفاله‌ای از من تهِ لیوان بماند. همسرم را بچسبانم به بوسه و همچون حشره‌ای که گیر می‌کند به تار عنکبوت، در تارهای بوسه گیر کند.
خانه از من بزند بیرون. درخت‌های پیاده‌رو از برگ بریزند. مترو سوار من شود؛ رگ‌هایم ریل شوند و مترو در تمام بدنم بچرخد. مسیر، تبلیغ‌های روی مرا بخواند:" همه تنها هستند؛ همراهِ آخر." محل کار به من برسد و میز، پشتِ من بنشیند. صفحه‌ی کامپیوترم زل بزند به من. آمارِ جهانم را بگیرد با فرمول‌های اِکسلی. در مسیر، خانه به من بازگردد. ویترین‌ها به آدم‌ها به چشمِ اجناس بنگرند. مواد غذایی از گرانیِ آدم‌ها حیرت کنند:" نکنه دیگه نتونیم آدم بخریم و بخوریم." آدم‌ها حسابی پف کرده‌اند و متورّم شده‌اند: از اَبَرتورم. تراسِ خانه در من بنشیند. سیگار، مرا بکشد. شهر به باد هوهو کند. خروسِ شب‌خیز بخواند و تختخواب‌ها بیفتند روی‌ آدم‌ها. دوباره خودم را می‌گذارم روی ساعت. نکند صبح، ساعت خواب بماند. تمام آدم‌های شهر این کار را می‌کنند تا صبح به موقع، مُردگی را شروع کنند...

#ندا_اکبری
#روایت‌های_شبانه

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹تشخیص شخصیت واقعی افراد

#نیم_نگاه

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
آفاق
🔹تشخیص شخصیت واقعی افراد #نیم_نگاه https://t.me/Afa_Gh
من از تجربه‌های ناخوشایندی که داشته‌ام پشیمان نیستم! از آدم‌های اشتباهی که شناختم، رابطه‌های اشتباهی که داشتم و زمان‌هایی که پای موضوعات اشتباه گذاشتم.
من از هیچ رفتار و رویکرد نادرستی که در گذشته‌ام داشته‌ام پشیمان نیستم! از هیچ دوست داشتن و دوست داشته شدنی، هیچ جنگیدن و به دست نیاوردنی، هیچ باختن و از دست دادنی...
همه‌ی این‌ها لازم بوده تا امروز اینجا باشم و به این درک عمیق از جهان رسیده‌باشم. شبیه به داستانی که تک تک واژه‌ها و حروف و حتی علائم نگارشیِ بی‌معنا، دست به دست هم داده‌اند تا داستان، جمله به جمله معنا پیدا کند و منظور عمیقی را برساند.
معتقدم ما آدم‌ها بدون اشتباهاتمان، داستانی بودیم، بدون سر و ته...
ما آدم‌ها با تروماها و اشتباهاتمان است که جان می‌گیریم و اندوه به اندوه، معنا پیدا می‌کنیم...

#نرگس_صرافیان_طوفان
#نیرویی_فراتر_از_محدودیت‌ها

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
سیروان خسروی-قاب عکس
کافه موزیک خاطره ها
آی تو
ابر کامکار
بر من، این به راه باد
مشتی از غبار
نم نم نوازشی،
اگر نه آبشار بخششی، ببار
ورنه دیر می‌شود
دیر...

#اسماعیل‌_خویی
#موسیقی

https://t.me/Afa_Gh
1🕊1😍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕊1