"گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند" (حسین پناهی)
✍️گاه توضیح و افتراق یک استاد میان ارضا و تحقق آرزومندی سبب میشود پاسخ یک سوال بزرگ حل و فصل شود.
✍️ آنجا که از کتاب تعبیر رویای فروید این درک ساده اندیشانه شکل میگیرد که رویاها همیشه ارضا امیال پنهان هستند باید یک موللی پیدا شود که این تمایز فرویدی را برای شما برجسته کند. ارضا با تحقق آرزومندی فرق دارد! رویا به غیر از همه آن کار رویا که کلام را به تصویر تبدیل میکند یک کار دیگر هم میکند: وجه التزامی را به وجه خبری تغییر میدهد. یعنی ای کاش ها را به صورت تحقق یافته نشان میدهد. اما اصل آنچه رویا در پی آن هست در "ای کاش" است و نه در تحقق آن.
✍️ فروید همواره میان تحقق آرزومندی (desire) و ارضا (satisfaction) آن تفاوتی عمده قایل میشود. در ارضا میل و خواهش فرد حقیقتا (یا به طور خیالی) اقناع میشود. حال آنکه در تحقق یعنی به انجام رساندن آرزومندی مساله عمده واقعیت بخشیدن (to fulfil) به تمناست. بدین معنی که آرزومندی دارای وجه زمانی خاصی میگردد که بنا بر آن، امری که هنوز به وقوع نپیوسته است به زمان حال ارجاع داده شده صورتی حی و حاضر به خود میگیرد. (کتاب ذهن و زمان نوشته موللی صفحه ۲۳۱).
✍️حال ببینیم چگونه فروید از انتظاری که در بطن آرزومندی است سخن میگوید. در تفسیر خود از خوابی که موجب کشف رمزواسرار رویا برای او گردید _تزریق به ایرما_ از وجه التزامی آرزومندی بدان نحو که در رویا ظاهر میشود سخن میگوید. مینویسد: "در اینجا مضمون اصلی رویا که موفق میگردد به صورت تصویر بیان شود وجهی التزامی به خود میگیرد: [چه خوب که دوستم Otto مقصر اصلی بیماری ایرما باشد و نه من]." سپس در تفسیر خود از رویا چنین ادامه میدهد: "رویا وجه التزامی را دفع کرده در عوض آن را به وجه اخباری یعنی به صورت امری که در زمان حال اتفاق می افتد تبدیل میکند. لذا به جای "ای کاش اوتو مقصر اصلی بیماری ایرما بود" آنچه در رویا ظاهر میشود صورتی اینچنین به خود میگیرد: "اوتو به راستی مسول بیماری ایرما است. (کتاب ذهن و زمان نوشته موللی صفحه ۲۳۲)
✍️ مساله اصلی در تشکیل رویا این است که چگونه کلامی التزامی (ای کاش که اوتو...) میتواند از طریق تصویر به بیان مضمون خود نایل آید؟ بدیهی است که پاسخ دقیقا در دفع وجه التزامی آن است. در این صورت تصویر و به نمایش گذاشتن کلام راهی جز این نخواهد داشت که وجه اخباری اختیار کند (بله اوتو مقصر اصلی است )، تا موفق به اظهار آرزومندی مورد نظر گردد.
@ads_analysis
✍️گاه توضیح و افتراق یک استاد میان ارضا و تحقق آرزومندی سبب میشود پاسخ یک سوال بزرگ حل و فصل شود.
✍️ آنجا که از کتاب تعبیر رویای فروید این درک ساده اندیشانه شکل میگیرد که رویاها همیشه ارضا امیال پنهان هستند باید یک موللی پیدا شود که این تمایز فرویدی را برای شما برجسته کند. ارضا با تحقق آرزومندی فرق دارد! رویا به غیر از همه آن کار رویا که کلام را به تصویر تبدیل میکند یک کار دیگر هم میکند: وجه التزامی را به وجه خبری تغییر میدهد. یعنی ای کاش ها را به صورت تحقق یافته نشان میدهد. اما اصل آنچه رویا در پی آن هست در "ای کاش" است و نه در تحقق آن.
✍️ فروید همواره میان تحقق آرزومندی (desire) و ارضا (satisfaction) آن تفاوتی عمده قایل میشود. در ارضا میل و خواهش فرد حقیقتا (یا به طور خیالی) اقناع میشود. حال آنکه در تحقق یعنی به انجام رساندن آرزومندی مساله عمده واقعیت بخشیدن (to fulfil) به تمناست. بدین معنی که آرزومندی دارای وجه زمانی خاصی میگردد که بنا بر آن، امری که هنوز به وقوع نپیوسته است به زمان حال ارجاع داده شده صورتی حی و حاضر به خود میگیرد. (کتاب ذهن و زمان نوشته موللی صفحه ۲۳۱).
✍️حال ببینیم چگونه فروید از انتظاری که در بطن آرزومندی است سخن میگوید. در تفسیر خود از خوابی که موجب کشف رمزواسرار رویا برای او گردید _تزریق به ایرما_ از وجه التزامی آرزومندی بدان نحو که در رویا ظاهر میشود سخن میگوید. مینویسد: "در اینجا مضمون اصلی رویا که موفق میگردد به صورت تصویر بیان شود وجهی التزامی به خود میگیرد: [چه خوب که دوستم Otto مقصر اصلی بیماری ایرما باشد و نه من]." سپس در تفسیر خود از رویا چنین ادامه میدهد: "رویا وجه التزامی را دفع کرده در عوض آن را به وجه اخباری یعنی به صورت امری که در زمان حال اتفاق می افتد تبدیل میکند. لذا به جای "ای کاش اوتو مقصر اصلی بیماری ایرما بود" آنچه در رویا ظاهر میشود صورتی اینچنین به خود میگیرد: "اوتو به راستی مسول بیماری ایرما است. (کتاب ذهن و زمان نوشته موللی صفحه ۲۳۲)
✍️ مساله اصلی در تشکیل رویا این است که چگونه کلامی التزامی (ای کاش که اوتو...) میتواند از طریق تصویر به بیان مضمون خود نایل آید؟ بدیهی است که پاسخ دقیقا در دفع وجه التزامی آن است. در این صورت تصویر و به نمایش گذاشتن کلام راهی جز این نخواهد داشت که وجه اخباری اختیار کند (بله اوتو مقصر اصلی است )، تا موفق به اظهار آرزومندی مورد نظر گردد.
@ads_analysis
❤4👍2👏1🦄1
عشق
✍️وقتی راجع بگیاهان آبی صحبت میکنیم نمیتوانیم از ذکر زندگی افسانه آمیز و شاعرانه یکنوع مخصوص آن خودداری نماییم.
✍️این نوع که والی نر یا والینری نام دارد عبارت از گیاهی است هیدروکارید (قابل تغذیه در آب) که اعمال جنسی و لقاح آن یکی از زیباترین و شاعرانه ترین لقاح های حیات نباتی است.
✍️ والی نر گیاهی است تقریبا بیحاصل و بیمعنا که زیبایی و جلوه نیلوفر آبی را ندارد و همچنین مانند بعضی گیاهان زیرآبی دارای گیسوان افشان نیست ولی اندامش چنانست که گویی طبیعت خواسته است یکی از نمونه های عجیب ذوق و سلیقه خود را در وجود او مجسم نماید.
✍️ والینر در قعر آب زندگی میکند و زندگیش تقریبا در عالم خواب و رویا میگذرد، فقط در موقع تولید نسل گویی بهوش میآید و حیات جدیدی را شروع میکند. درین موقع گل ماده بتدریج از غلاف حلزونی شکل خود بیرون میآید و بطرف سطح آب میرود و از آن خارج میشود و آنگاه روی امواج مرداب پخش میگردد و میشکفد.
✍️ ناگهان چنانکه گویی گل نر بیدار شده باشد، از یکی از شاخه های اطراف سر میکشد و چون از خلال آب روشن و آفتاب زده مرداب چشمش بگل ماده میافتد با شوق و رغبت تمام بطرف بالا میرود و بسوی معشوق که در دنیایی سراسر نور و روشنایی و زیبایی و افسانه منتظر اوست میشتابد اما بمحض آنکه بوسط راه رسید غفلتا گویی نفسش بند میآید، ساقه که تنها پیوند و منبع حیات اوست از حدود معینی بلندتر نمیشود و قدرت درک روشنایی را پیدا نمیکند و بدینوسیله از تماشای تنها عاملی که میتواند اورا بمعشوق برساند محروم میماند.
✍ آیا سرگذشت اجزا نر و ماده این گل نمودار یکنوع قساوت طبیعی است: شما عظمت این رنج را در خاطر مجسم کنید: گلی در آتش اشتیاق وصال میسوزد. کسی به آن دسترس هم ندارد فضای زندگی اش آرام و شفاف است و مانعی هم در آب زلال روبرویش مشاهده نمیشود، اما با این وصف نمیتواند بوصال معشوق برسد!
✍️ اگر حیات والینر بهمین طریق ادامه مییافت. مشکل آن، نظیر مشکل حیات ما بر روی کره ارض قابل حل نبود، لکن عجبا که میبینیم غفلتا عامل مرموز و غیر مترقبه ای وارد کارزار میشود و گل نر را بوصال ماده میرساند.
✍️****آیا ظهور این عامل دلیل بر آن است که گل نر قبلا شکست خود را در عشق درک میکرده است؟
✍️ بهرحال گل نر در لابلای گلبرگ های خود حبابهای ریز و مخفی هوا را پنهان کرده و گویی مترصد لحظه مخصوص است تا چون موشکی آنها را بطرف ماده پرتاب کند. اما حبابهای مزبور پرتاب نمیشود بلکه بقدری وزن گل را سبک و متمایل بصعود میکند که عاقبت عاشق بیچاره با یک تلاش سخت و طاقت فرسا، تلاشی که از نظر شدت و عظمت هرگز شبیه آن را در میان حیوانات و ریاحین ندیده ام، خود را از قید شاخه رها میکند و برای رسیدن بخوشبختی و سعادت و وصال معشوق راه ارتفاعات بالای آبرا در پیش میگیرد و با آنکه از شاخه کنده و جدا شده است آزاد و سرافراز بسوی معشوق میرود.
✍️ در بالای آب، حبابهای هوا میترکد و گلبرگ ها از هم میپاشد و اگرچه گل بحال نزع و مرگ میافتد ولی پیکرهای مجروح آن شنا کنان خود را بجانب معشوق میرساند و وی که همچنان ساکت و بی اعتناست بدن مجروح و پاره پاره عاشق فداکار خود را دربر میگیرد.
*برگرفته از کتاب هوش گلها نوشته موریس مترلینگ، نشر معرفت، ترجمه فرامرز برزگر، صفحه ۱۸. چاپ قدیمی.
@ads_analysis
✍️وقتی راجع بگیاهان آبی صحبت میکنیم نمیتوانیم از ذکر زندگی افسانه آمیز و شاعرانه یکنوع مخصوص آن خودداری نماییم.
✍️این نوع که والی نر یا والینری نام دارد عبارت از گیاهی است هیدروکارید (قابل تغذیه در آب) که اعمال جنسی و لقاح آن یکی از زیباترین و شاعرانه ترین لقاح های حیات نباتی است.
✍️ والی نر گیاهی است تقریبا بیحاصل و بیمعنا که زیبایی و جلوه نیلوفر آبی را ندارد و همچنین مانند بعضی گیاهان زیرآبی دارای گیسوان افشان نیست ولی اندامش چنانست که گویی طبیعت خواسته است یکی از نمونه های عجیب ذوق و سلیقه خود را در وجود او مجسم نماید.
✍️ والینر در قعر آب زندگی میکند و زندگیش تقریبا در عالم خواب و رویا میگذرد، فقط در موقع تولید نسل گویی بهوش میآید و حیات جدیدی را شروع میکند. درین موقع گل ماده بتدریج از غلاف حلزونی شکل خود بیرون میآید و بطرف سطح آب میرود و از آن خارج میشود و آنگاه روی امواج مرداب پخش میگردد و میشکفد.
✍️ ناگهان چنانکه گویی گل نر بیدار شده باشد، از یکی از شاخه های اطراف سر میکشد و چون از خلال آب روشن و آفتاب زده مرداب چشمش بگل ماده میافتد با شوق و رغبت تمام بطرف بالا میرود و بسوی معشوق که در دنیایی سراسر نور و روشنایی و زیبایی و افسانه منتظر اوست میشتابد اما بمحض آنکه بوسط راه رسید غفلتا گویی نفسش بند میآید، ساقه که تنها پیوند و منبع حیات اوست از حدود معینی بلندتر نمیشود و قدرت درک روشنایی را پیدا نمیکند و بدینوسیله از تماشای تنها عاملی که میتواند اورا بمعشوق برساند محروم میماند.
✍ آیا سرگذشت اجزا نر و ماده این گل نمودار یکنوع قساوت طبیعی است: شما عظمت این رنج را در خاطر مجسم کنید: گلی در آتش اشتیاق وصال میسوزد. کسی به آن دسترس هم ندارد فضای زندگی اش آرام و شفاف است و مانعی هم در آب زلال روبرویش مشاهده نمیشود، اما با این وصف نمیتواند بوصال معشوق برسد!
✍️ اگر حیات والینر بهمین طریق ادامه مییافت. مشکل آن، نظیر مشکل حیات ما بر روی کره ارض قابل حل نبود، لکن عجبا که میبینیم غفلتا عامل مرموز و غیر مترقبه ای وارد کارزار میشود و گل نر را بوصال ماده میرساند.
✍️****آیا ظهور این عامل دلیل بر آن است که گل نر قبلا شکست خود را در عشق درک میکرده است؟
✍️ بهرحال گل نر در لابلای گلبرگ های خود حبابهای ریز و مخفی هوا را پنهان کرده و گویی مترصد لحظه مخصوص است تا چون موشکی آنها را بطرف ماده پرتاب کند. اما حبابهای مزبور پرتاب نمیشود بلکه بقدری وزن گل را سبک و متمایل بصعود میکند که عاقبت عاشق بیچاره با یک تلاش سخت و طاقت فرسا، تلاشی که از نظر شدت و عظمت هرگز شبیه آن را در میان حیوانات و ریاحین ندیده ام، خود را از قید شاخه رها میکند و برای رسیدن بخوشبختی و سعادت و وصال معشوق راه ارتفاعات بالای آبرا در پیش میگیرد و با آنکه از شاخه کنده و جدا شده است آزاد و سرافراز بسوی معشوق میرود.
✍️ در بالای آب، حبابهای هوا میترکد و گلبرگ ها از هم میپاشد و اگرچه گل بحال نزع و مرگ میافتد ولی پیکرهای مجروح آن شنا کنان خود را بجانب معشوق میرساند و وی که همچنان ساکت و بی اعتناست بدن مجروح و پاره پاره عاشق فداکار خود را دربر میگیرد.
*برگرفته از کتاب هوش گلها نوشته موریس مترلینگ، نشر معرفت، ترجمه فرامرز برزگر، صفحه ۱۸. چاپ قدیمی.
@ads_analysis
❤9🦄2👏1💘1
مصداق روانکاوی زرد چیست؟
✍️ آن جاهایی که صحبت از این میشود که مثلا چون در کودکی آن اتفاق افتاد در بزرگسالی اینطور شد مصداق عینی روانکاوی زرد است.
(مثال: در کودکی من را از آب ترساندن در بزرگسالی از آب میترسم و هزار نمونه مشابه)
✍️ این مساله به معنی بی اهمیت بودن اتفاقات دوران کودکی نیست. صحبت بر سر ربط دادن عینی و یک به یک مسایل کودکی و بزرگسالی است.
✍️لازم به ذکر است که خود فروید هم گاهی از این دست نگاه های سطحی به ویژه در ابتدای کارش داشت.
@ads_analysis
✍️ آن جاهایی که صحبت از این میشود که مثلا چون در کودکی آن اتفاق افتاد در بزرگسالی اینطور شد مصداق عینی روانکاوی زرد است.
(مثال: در کودکی من را از آب ترساندن در بزرگسالی از آب میترسم و هزار نمونه مشابه)
✍️ این مساله به معنی بی اهمیت بودن اتفاقات دوران کودکی نیست. صحبت بر سر ربط دادن عینی و یک به یک مسایل کودکی و بزرگسالی است.
✍️لازم به ذکر است که خود فروید هم گاهی از این دست نگاه های سطحی به ویژه در ابتدای کارش داشت.
@ads_analysis
❤4👏1🤔1🦄1
فکر میکنم این تصویر که تبلیغ یک آژانس تبلیغاتی است میتواند تا حدی بیانگر اتفاقی که در خواب می افتد هم باشد. ما در خواب ها خودمان را به کوری میزنیم تا بتوانیم به چیزهایی که در واقع امیال ما هستند نگاه کنیم. و برخی اوقات نگاهی از بیرون ما را میبیند و مضطربانه از خواب بیدار میشویم که دوباره کور شویم. درست شبیه نگاهی که الان دارد این تصویر را میبیند.
ما از خواب بیدار میشویم که بتوانیم به ادامه خوابمان بپردازیم.
@ads_analysis
ما از خواب بیدار میشویم که بتوانیم به ادامه خوابمان بپردازیم.
@ads_analysis
❤4👍2👌1🦄1
تمرین دیالکتیکی بودن
✍️ ارنست هکل زیست شناس جمله معروفی دارد که "رشد جنین در رحم مادر تاریخ گونه را به طور تلخیص شده در خودش بازنمایی میکند"
"Ontogeny recapitulate phylogeny"
✍️ برای مثال جنین ابتدا شبیه نوزاد قورباغه است بعد شبیه ماهی میشود بعد شبیه خزندگان و بعد حالت انسانی پیدا میکند.
✍️ فروید از این ایده هکل استفاده کرد و معتقد بود رشد روانی جنسی هم همین روند را طی میکند. برای مثال نقاشی بچه ها بر روی دیوار چیزی شبیه به نقاشی پیشینیان ما بر روی دیوار غارها بوده است.
✍️ با همین منطق اگر پیش برویم میتوان گفت تفکر انسانی هم چنین رشدی را پشت سر میتواند بگذارد. بشر ابتدا هیچ تفکری ندارد. چون هیچ زبانی در اختیارش نیست. کمی بعد تفکر عینی پیدا میکند. و بر اساس نگاه ژان پیاژه تقریبا در یازده سالگی به تفکر انتزاعی دست می یابد. تفکری که به او اجازه میدهد معنی را فراتر از ظاهر کلام برده و با استعارات و اصطلاحات رابطه برقرار کند.
✍️ پیاژه معتقد بود ما نمیدانیم مرحله بعدی تفکر چیست چون نهایت رشدی که داریم همین تفکر انتزاعی است و با این نگاه نمیتوان بعدش را فهمید.
✍️ به نظر صحبت پیاژه درست می آید. اما آیا در خود همین تفکر انتزاعی میتواند بلوغ بیشتری به وجود بیاید؟
✍️ شاید نگاه به تاریخ روانکاوی بتواند تا حدی به این مهم پاسخ دهد. وقتی نظریه فروید را در ساده ترین حالات خود میبینیم. آنطور که در کتاب های شخصیت آکادمیک برای مثال راجع به آن صحبت میکنند به نظر میرسد او دارد مثل ارسطو زیبایی را در تعادل میبیند. برای مثال: اگر زیادی ارضا بشود آنطور میشود اگر کم ارضا بشود اینطور میشود.
✍️ وقتی جلوتر می آید به ویژه در فراسوی اصل لذت به نظر میرسد این حالت تعادلی به سمت دیالکتیکی شدن سوق پیدا میکند.
✍️ البته در این متن حوصله صحبت مفصل از دیالکتیک نمیگنجد. اما آن نسخه ساده سازی شده از دیالکتیک شاید تا حدی به کار ما آید: سنتز از ابطال و همچنین ارتقا تز و آنتی تز بوجود می آید.
✍️ خود هگل از واژه آفهبونگ در زبان آلمانی استفاده میکند یعنی رفع و ارتقا...
✍️ ناخودآگاه دقیقا به واسطه یک چنین اتفاق دیالکتیکی صورت میپذیرد. ناخودآگاه و سوژه حضور غیابی دارد. یعنی حضورش در غیابش است.
✍️ حال کمی از این بحث پیچیده به در اگر آییم بگذارید چند مثال ساده بزنیم: چه قدر شده یک کار و تصمیمی که فکر میکردید اشتباه است درست از آب درآید و یک تصمیم درست اشتباه؟
✍️ آنچه تفکر انتزاعی را فراتر نه بلکه پیچیده تر و غنی تر میسازد دیالکتیکی شدنش است.
✍️ بارها این کلیشه سیاه و سفید و یا صفر و یک را شنیده ایم. وقتی کسی بیان میکند که سیاه و سفید نباش به ذهن ما تعادل داشته باش می آید. این تعادل شاید برای ماشین و هوش مصنوعی صادق باشد اما برای انسان معنیش تعادل نیست. معنیش دیالکتیک است. یعنی در سیاه ترین، سفیدی هست. باز اینجا خطر مثبت گرا فکر کردن و اینها هم هست. خیر. در سیاه، سفیدی هم هست به معنی مثبت گرا نگاه کردن نیست.
✍️ دیالکتیکی شدن فکر و اندیشه فرصت سیالیت و روانی را برای روان فراهم میسازد.
✍️ وقتی یک علامت روانپزشکی اتفاق می افتد یعنی روان دچار ایستایی شده است. یعنی از حالت دیالکتیکی خارج شده و گیر کرده است. تفسیر در جلسه روانکاوی وقتی خوب است که در نهایت سیالیت را به زنجیره دالی تفکر برگرداند و آن جمود را بشکند.
@ads_analysis
✍️ ارنست هکل زیست شناس جمله معروفی دارد که "رشد جنین در رحم مادر تاریخ گونه را به طور تلخیص شده در خودش بازنمایی میکند"
"Ontogeny recapitulate phylogeny"
✍️ برای مثال جنین ابتدا شبیه نوزاد قورباغه است بعد شبیه ماهی میشود بعد شبیه خزندگان و بعد حالت انسانی پیدا میکند.
✍️ فروید از این ایده هکل استفاده کرد و معتقد بود رشد روانی جنسی هم همین روند را طی میکند. برای مثال نقاشی بچه ها بر روی دیوار چیزی شبیه به نقاشی پیشینیان ما بر روی دیوار غارها بوده است.
✍️ با همین منطق اگر پیش برویم میتوان گفت تفکر انسانی هم چنین رشدی را پشت سر میتواند بگذارد. بشر ابتدا هیچ تفکری ندارد. چون هیچ زبانی در اختیارش نیست. کمی بعد تفکر عینی پیدا میکند. و بر اساس نگاه ژان پیاژه تقریبا در یازده سالگی به تفکر انتزاعی دست می یابد. تفکری که به او اجازه میدهد معنی را فراتر از ظاهر کلام برده و با استعارات و اصطلاحات رابطه برقرار کند.
✍️ پیاژه معتقد بود ما نمیدانیم مرحله بعدی تفکر چیست چون نهایت رشدی که داریم همین تفکر انتزاعی است و با این نگاه نمیتوان بعدش را فهمید.
✍️ به نظر صحبت پیاژه درست می آید. اما آیا در خود همین تفکر انتزاعی میتواند بلوغ بیشتری به وجود بیاید؟
✍️ شاید نگاه به تاریخ روانکاوی بتواند تا حدی به این مهم پاسخ دهد. وقتی نظریه فروید را در ساده ترین حالات خود میبینیم. آنطور که در کتاب های شخصیت آکادمیک برای مثال راجع به آن صحبت میکنند به نظر میرسد او دارد مثل ارسطو زیبایی را در تعادل میبیند. برای مثال: اگر زیادی ارضا بشود آنطور میشود اگر کم ارضا بشود اینطور میشود.
✍️ وقتی جلوتر می آید به ویژه در فراسوی اصل لذت به نظر میرسد این حالت تعادلی به سمت دیالکتیکی شدن سوق پیدا میکند.
✍️ البته در این متن حوصله صحبت مفصل از دیالکتیک نمیگنجد. اما آن نسخه ساده سازی شده از دیالکتیک شاید تا حدی به کار ما آید: سنتز از ابطال و همچنین ارتقا تز و آنتی تز بوجود می آید.
✍️ خود هگل از واژه آفهبونگ در زبان آلمانی استفاده میکند یعنی رفع و ارتقا...
✍️ ناخودآگاه دقیقا به واسطه یک چنین اتفاق دیالکتیکی صورت میپذیرد. ناخودآگاه و سوژه حضور غیابی دارد. یعنی حضورش در غیابش است.
✍️ حال کمی از این بحث پیچیده به در اگر آییم بگذارید چند مثال ساده بزنیم: چه قدر شده یک کار و تصمیمی که فکر میکردید اشتباه است درست از آب درآید و یک تصمیم درست اشتباه؟
✍️ آنچه تفکر انتزاعی را فراتر نه بلکه پیچیده تر و غنی تر میسازد دیالکتیکی شدنش است.
✍️ بارها این کلیشه سیاه و سفید و یا صفر و یک را شنیده ایم. وقتی کسی بیان میکند که سیاه و سفید نباش به ذهن ما تعادل داشته باش می آید. این تعادل شاید برای ماشین و هوش مصنوعی صادق باشد اما برای انسان معنیش تعادل نیست. معنیش دیالکتیک است. یعنی در سیاه ترین، سفیدی هست. باز اینجا خطر مثبت گرا فکر کردن و اینها هم هست. خیر. در سیاه، سفیدی هم هست به معنی مثبت گرا نگاه کردن نیست.
✍️ دیالکتیکی شدن فکر و اندیشه فرصت سیالیت و روانی را برای روان فراهم میسازد.
✍️ وقتی یک علامت روانپزشکی اتفاق می افتد یعنی روان دچار ایستایی شده است. یعنی از حالت دیالکتیکی خارج شده و گیر کرده است. تفسیر در جلسه روانکاوی وقتی خوب است که در نهایت سیالیت را به زنجیره دالی تفکر برگرداند و آن جمود را بشکند.
@ads_analysis
❤7👏1🦄1
اضطراب دروغ نمیگوید
✍️ هیجانات پنج گانه که پُل اِکمان برای اولین بار مطرح کرد (شادی، غم، تعجب، چندش، ترس) میتوانند فریبنده باشند. برای مثال یک شادی میتواند پنهان کننده یک غم باشد و یا غم زیاد پنهان کننده یک شادی. یا اینکه اصلا آن غم درش کیفی وجود داشته باشد.
✍️ اضطراب اما دروغ نمیگوید!
✍️ یکی از موارد پر تکراری که افراد احساس اضطراب میکنند جایی است که گمان میکنند قادر نیستند کاری را به خوبی انجام دهند. یا به عبارتی احساس میکنند از پسش بر نمی آیند.
✍️ در این مواقع معمولا شروع به سرزنش خودشان میکنند و گاهی اوقات این اضطراب تبدیل به حس تحقیر... میشود.
✍️ ابتدا یک تنفس دیافراگمی بگیرید. افکار منفی را دور بریزید. سپس تا ۲۴ بشمارید. آنگاه یک بررسی واقعیت و حساسیت زدایی تدریجی بکنید. البته دوش آب سرد هم توصیه میشود.
✍️ بعد از همه این حرکات موزون و مفرح خوب است به این مساله توجه کنیم که در زبان فارسی "تو نمیتوانی" دو نوع خوانش دارد.
✍️ مورد اول همان چیزی است که در خودآگاه فرد مضطرب ظهور پیدا میکند و او را با روانشناسش مشغول نخود سیاه میکند. تو توانایی یا نیروی انجام آن کار را نداری. تو شایسته نیستی و...
✍️ اما، تو نمیتوانی یک خوانش ثانوی هم دارد: "تو نمیتوانی" میتواند "تو نباید" هم خوانده شود.
✍️ در واقع میتوان اینطور تصور کرد که پشت هر تو نمیتوانی در فرد مضطرب یک تو نباید قرار دارد. و اتفاقا این نباید است که اهمیت دارد.
✍️ تو نمیتوانی میتواند غم ایجاد کند اما وقتی فرد دچار اضطراب میشود و حتی در آن کار عملکرد عادی و پایین خودش را نیز از دست میدهد یعنی یک نبایدی، یک مرزی رد شده یا دارد رد میشود که نباید رد شود.
@ads_analysis
✍️ هیجانات پنج گانه که پُل اِکمان برای اولین بار مطرح کرد (شادی، غم، تعجب، چندش، ترس) میتوانند فریبنده باشند. برای مثال یک شادی میتواند پنهان کننده یک غم باشد و یا غم زیاد پنهان کننده یک شادی. یا اینکه اصلا آن غم درش کیفی وجود داشته باشد.
✍️ اضطراب اما دروغ نمیگوید!
✍️ یکی از موارد پر تکراری که افراد احساس اضطراب میکنند جایی است که گمان میکنند قادر نیستند کاری را به خوبی انجام دهند. یا به عبارتی احساس میکنند از پسش بر نمی آیند.
✍️ در این مواقع معمولا شروع به سرزنش خودشان میکنند و گاهی اوقات این اضطراب تبدیل به حس تحقیر... میشود.
✍️ ابتدا یک تنفس دیافراگمی بگیرید. افکار منفی را دور بریزید. سپس تا ۲۴ بشمارید. آنگاه یک بررسی واقعیت و حساسیت زدایی تدریجی بکنید. البته دوش آب سرد هم توصیه میشود.
✍️ بعد از همه این حرکات موزون و مفرح خوب است به این مساله توجه کنیم که در زبان فارسی "تو نمیتوانی" دو نوع خوانش دارد.
✍️ مورد اول همان چیزی است که در خودآگاه فرد مضطرب ظهور پیدا میکند و او را با روانشناسش مشغول نخود سیاه میکند. تو توانایی یا نیروی انجام آن کار را نداری. تو شایسته نیستی و...
✍️ اما، تو نمیتوانی یک خوانش ثانوی هم دارد: "تو نمیتوانی" میتواند "تو نباید" هم خوانده شود.
✍️ در واقع میتوان اینطور تصور کرد که پشت هر تو نمیتوانی در فرد مضطرب یک تو نباید قرار دارد. و اتفاقا این نباید است که اهمیت دارد.
✍️ تو نمیتوانی میتواند غم ایجاد کند اما وقتی فرد دچار اضطراب میشود و حتی در آن کار عملکرد عادی و پایین خودش را نیز از دست میدهد یعنی یک نبایدی، یک مرزی رد شده یا دارد رد میشود که نباید رد شود.
@ads_analysis
❤7🤔2👏1😭1
لمس شدن یا نشدن؟ مساله این است!
✍️ وقتی برای بار اول این اصطلاح را از آنالیزانی شنیدم گمان کردم اشتباه میکنم. سوال پرسیدم. آنقدر برای خودشان عادی بود که به گمانم فکر کردند حرف ایشان را نمیفهمم. یا شاید فکر کردند توجه نمیکنم. آنالیزان لمس شدن را به معنی بی حس شدن دستش به کار برده بود!!
✍️ اظهار تعجب کردم که لمس شدن اتفاقا یعنی حس داشتن یعنی کار کردن حس لامسه و نه برعکس. گمان کردم شاید اصطلاح جالبی باشد که مربوط به منطقه جغرافیایی خاصی است.
✍️ آنالیزان دیگری عینا همین اصطلاح را به همان معنی بی حس شدن و فلج شدن دست به کار برد. اینجا به این موضوع پی بردم که ربط به گویش و یا منطقه جغرافیایی ندارد و یک اصطلاح رایج در زبان فارسی است که بنده نشنیده بودم.
✍️ اعجاب این اصطلاح در اینجاست که به معنی کاملا متضاد خودش به کار میرود. لمس شدن یعنی عدم امکان لمس. همچنین لمس شدن یعنی کسی یا چیزی شما را دارد لمس میکند.
✍️ بنابراین، اگر رابطه ای لغت به لغت با این اصطلاح برقرار کنیم میشود اینطور تصور کرد که لمس شدن توسط کسی یا چیزی منجر به بی حسی و فلج شدن یک عضو از بدن میشود!
✍️ یکی از ارجاعات دوست داشتنی فروید در باب نقیض ها در رویاها به کارهای کارل آبل است. آبل با بررسی زبان های باستانی نشان داده بود که در این زبانها کلمات و افعال متضاد نداشتند و این بستر جمله و ارتباط بود که باید به فهم معنی مثبت یا منفی جمله کمک میکرد. (چیزی شبیه به افعال معکوس در سریال طنز قدیمی شب های برره).
✍️ یک مثال ساده از این دست کلمات باستانی در فارسی کلمه نوش است. نوش در واقع به معنی مرگ است. اما در شادخواری ها دقیقا به معنی ضد خودش استفاده میشود.
✍️ اما اگر به اصطلاح لمس شدن برگردیم این بار بهتر میفهمیم که منظور چیست. لمس شدن هم شاید یکی از همین کلمات تعکیسی باشد که فروید به آن اشاره کرده است.
✍️ اما چرا راجع به لمس شدن این اتفاق در زبان هزاره فارسی افتاده است؟ آیا ممکن است اینطور تصور کنیم که ما برای اینکه بتوانیم لمس کنیم باید چیزی ما را لمس نکند؟ آیا این اصطلاح با اصطلاح دیگری که "بختک" نامیده میشود مرتبط است؟ وقتی بختک روی ما می افتد هم فلج میشویم و نمیتوانیم لمس کنیم. وقتی بختک روی ما می افتد او دارد ما را لمس میکند. آیا بختک، لمس شدن و لمس نشدن با ژویسانس بدن رابطه ای دارد؟
@ads_analysis
✍️ وقتی برای بار اول این اصطلاح را از آنالیزانی شنیدم گمان کردم اشتباه میکنم. سوال پرسیدم. آنقدر برای خودشان عادی بود که به گمانم فکر کردند حرف ایشان را نمیفهمم. یا شاید فکر کردند توجه نمیکنم. آنالیزان لمس شدن را به معنی بی حس شدن دستش به کار برده بود!!
✍️ اظهار تعجب کردم که لمس شدن اتفاقا یعنی حس داشتن یعنی کار کردن حس لامسه و نه برعکس. گمان کردم شاید اصطلاح جالبی باشد که مربوط به منطقه جغرافیایی خاصی است.
✍️ آنالیزان دیگری عینا همین اصطلاح را به همان معنی بی حس شدن و فلج شدن دست به کار برد. اینجا به این موضوع پی بردم که ربط به گویش و یا منطقه جغرافیایی ندارد و یک اصطلاح رایج در زبان فارسی است که بنده نشنیده بودم.
✍️ اعجاب این اصطلاح در اینجاست که به معنی کاملا متضاد خودش به کار میرود. لمس شدن یعنی عدم امکان لمس. همچنین لمس شدن یعنی کسی یا چیزی شما را دارد لمس میکند.
✍️ بنابراین، اگر رابطه ای لغت به لغت با این اصطلاح برقرار کنیم میشود اینطور تصور کرد که لمس شدن توسط کسی یا چیزی منجر به بی حسی و فلج شدن یک عضو از بدن میشود!
✍️ یکی از ارجاعات دوست داشتنی فروید در باب نقیض ها در رویاها به کارهای کارل آبل است. آبل با بررسی زبان های باستانی نشان داده بود که در این زبانها کلمات و افعال متضاد نداشتند و این بستر جمله و ارتباط بود که باید به فهم معنی مثبت یا منفی جمله کمک میکرد. (چیزی شبیه به افعال معکوس در سریال طنز قدیمی شب های برره).
✍️ یک مثال ساده از این دست کلمات باستانی در فارسی کلمه نوش است. نوش در واقع به معنی مرگ است. اما در شادخواری ها دقیقا به معنی ضد خودش استفاده میشود.
✍️ اما اگر به اصطلاح لمس شدن برگردیم این بار بهتر میفهمیم که منظور چیست. لمس شدن هم شاید یکی از همین کلمات تعکیسی باشد که فروید به آن اشاره کرده است.
✍️ اما چرا راجع به لمس شدن این اتفاق در زبان هزاره فارسی افتاده است؟ آیا ممکن است اینطور تصور کنیم که ما برای اینکه بتوانیم لمس کنیم باید چیزی ما را لمس نکند؟ آیا این اصطلاح با اصطلاح دیگری که "بختک" نامیده میشود مرتبط است؟ وقتی بختک روی ما می افتد هم فلج میشویم و نمیتوانیم لمس کنیم. وقتی بختک روی ما می افتد او دارد ما را لمس میکند. آیا بختک، لمس شدن و لمس نشدن با ژویسانس بدن رابطه ای دارد؟
@ads_analysis
❤6👏2👍1🤔1🦄1
✍️در حوزه روح و روان، قله های بزرگ همان جایی هستند که دره های عمیق حضور دارند. قله های بزرگ روشنایی در کنار دره های عمیق تاریکی.
✍️پیکارهای شاهنامه نیز پیکارهای دیالکتیک نور و تاریکی یا دیالکتیک اروس و تاناتوس هستند: آن تغییر شکل و متامورفوزی که در این کاخ در نیروهای جان آدمی صورت میگیرد.
✍️ (برای مثال)، کیخسرو که نشان کمال انسانی است جانش محل کارزار و تقابل هر دو نیروی روشنایی و تاریکی است. کیخسرو از سمت پدر به سیاوش (روشنایی) و از سمت مادر به فرنگیس دختر افراسیاب میرسد (تاریکی، از یاد نبریم که رنگ درفش افراسیاب نیز سیاه است).
✍️ سیاوش، پاکترین شخصیت شاهنامه از پدری جاهل چون کی کاوس است.
✍️ چگونه است که جان های بیدار و ستون های اصلی شاهنامه، جانشان محل تلاقی رودهای متناقض تر و متقابل تری است؟
برگرفته از کتاب فردوسی و کاخ حیرت، دکتر فرزام پروا، انتشارات نگاه، ۳۵۳ و ۳۵۴.
@ads_analysis
✍️پیکارهای شاهنامه نیز پیکارهای دیالکتیک نور و تاریکی یا دیالکتیک اروس و تاناتوس هستند: آن تغییر شکل و متامورفوزی که در این کاخ در نیروهای جان آدمی صورت میگیرد.
✍️ (برای مثال)، کیخسرو که نشان کمال انسانی است جانش محل کارزار و تقابل هر دو نیروی روشنایی و تاریکی است. کیخسرو از سمت پدر به سیاوش (روشنایی) و از سمت مادر به فرنگیس دختر افراسیاب میرسد (تاریکی، از یاد نبریم که رنگ درفش افراسیاب نیز سیاه است).
✍️ سیاوش، پاکترین شخصیت شاهنامه از پدری جاهل چون کی کاوس است.
✍️ چگونه است که جان های بیدار و ستون های اصلی شاهنامه، جانشان محل تلاقی رودهای متناقض تر و متقابل تری است؟
برگرفته از کتاب فردوسی و کاخ حیرت، دکتر فرزام پروا، انتشارات نگاه، ۳۵۳ و ۳۵۴.
@ads_analysis
❤5👍1👏1🦄1
رفتن از درخواست به شوق!
تو بگو تکامل روح و روان
"کیخسرو به این موضوع اشاره دارد که حتی در مرحله نهایی خرد، جان او تیره است، و بایستی مرحله دیگری را بگذراند تا تیره ماه او درخشان شود. این چه مرحله ای است که زال با تمام خردمندی اش از درک آن ناتوان است؟ جدا شدن از جماعت و گروه، و پای گذاشتن در آن وادی تنهایی که سروش تو را بدان میخواند؟ آیا به تعبیر لکان، این همان رفتن از دیگری کوچک، به سمت دیگری بزرگ نیست؟ یا رفتن از وادی درخواست به وادی شوق؟"
برگرفته از کتاب فردوسی و کاخ حیرت، دکتر فرزام پروا، انتشارات نگاه، ۳۶۷
@ads_analysis
تو بگو تکامل روح و روان
"کیخسرو به این موضوع اشاره دارد که حتی در مرحله نهایی خرد، جان او تیره است، و بایستی مرحله دیگری را بگذراند تا تیره ماه او درخشان شود. این چه مرحله ای است که زال با تمام خردمندی اش از درک آن ناتوان است؟ جدا شدن از جماعت و گروه، و پای گذاشتن در آن وادی تنهایی که سروش تو را بدان میخواند؟ آیا به تعبیر لکان، این همان رفتن از دیگری کوچک، به سمت دیگری بزرگ نیست؟ یا رفتن از وادی درخواست به وادی شوق؟"
برگرفته از کتاب فردوسی و کاخ حیرت، دکتر فرزام پروا، انتشارات نگاه، ۳۶۷
@ads_analysis
❤3👏1🤔1🦄1
تقدیم به آنان که به فرهنگ غنی ایران عشق میورزند.
به قول بیضایی این تاریخ، این فرهنگ بار مسولیت ما را دو چندان میکند...
@ads_analysis
به قول بیضایی این تاریخ، این فرهنگ بار مسولیت ما را دو چندان میکند...
@ads_analysis
❤10👍1🥰1👏1🦄1
"We' ve always known about the unconscious. Of course there are lots of things that are unconscious, and of course everyone has been talking about them for a long time in philosophy. But in psychoanalysis, the unconscious is an uncounscious that thinks hard. It's crazy, what can be dreamed up in that unconscious. Thoughts, they say.
Just a minute, just a minute. If they are thoughts, it cant be uncounscious. The moment the uncounscious begins to think, it thinks that its thinking. Thought is transparent to itself. You cant think without knowing you are thinking."
برگرفته از کتاب آموزه های من
سخنرانی های لکان بعد از چاپ کتاب Ecrits
صفحه ۷
✍️ ما همیشه ناهشیار را میشناخته ایم. البته که خیلی چیزها ناهشیار هستند. و البته که مدت ها است در فلسفه هرکس راجع به آن صحبت میکند. اما در روانکاوی، ناهشیار، ناهشیاری است که سخت می اندیشد. چیزهایی که میتوان با خیالپردازی در آن ناهشیار تصور کرد دیوانه وار است. آنها میگویند افکار است.
✍️ یک لحظه صبر کنید، یک لحظه صبر کنید. اگر آنها افکار هستند، نمیتوانند ناهشیار باشند. لحظه ای که ناهشیار شروع به اندیشه میکند، آن می اندیشد که دارد می اندیشد. اندیشه برای خودش شفاف است. شما نمیتوانید بیندیشید بدون اینکه بدانید که دارید می اندیشید.
@ads_analysis
Just a minute, just a minute. If they are thoughts, it cant be uncounscious. The moment the uncounscious begins to think, it thinks that its thinking. Thought is transparent to itself. You cant think without knowing you are thinking."
برگرفته از کتاب آموزه های من
سخنرانی های لکان بعد از چاپ کتاب Ecrits
صفحه ۷
✍️ ما همیشه ناهشیار را میشناخته ایم. البته که خیلی چیزها ناهشیار هستند. و البته که مدت ها است در فلسفه هرکس راجع به آن صحبت میکند. اما در روانکاوی، ناهشیار، ناهشیاری است که سخت می اندیشد. چیزهایی که میتوان با خیالپردازی در آن ناهشیار تصور کرد دیوانه وار است. آنها میگویند افکار است.
✍️ یک لحظه صبر کنید، یک لحظه صبر کنید. اگر آنها افکار هستند، نمیتوانند ناهشیار باشند. لحظه ای که ناهشیار شروع به اندیشه میکند، آن می اندیشد که دارد می اندیشد. اندیشه برای خودش شفاف است. شما نمیتوانید بیندیشید بدون اینکه بدانید که دارید می اندیشید.
@ads_analysis
👍2❤1👏1🦄1
"هنگامی که نوزاد از سینه مادر روی برمیگرداند و از مکیدن امتناع میورزد، مادر برای او مخاطبی معمولی نیست، بلکه او در عمل امتناع خود کاری جز عیان ساختن آرزومندی ناآگاه مادر نمیکند. زیرا آرزومندی انسان تحت تسلط او نیست. در اینجا امتناع طفل از پستان مادر حاصلی جز از میل باطنی مادر به طرد فرزند نیست*. چرا که مادران همواره درگیر تعارضی نآگاه و جانکاه میان عشق و نفرت به نوزاد هستند. واکنش نوزاد حاکی از چیزی جز حقیقت نیست، حقیقتی که نسبت عمیق او را با غیر (مادر) میرساند."
*آرزومندی چیزی جز آرزومندی غیر نیست. ژک لکان
برگرفته از کتاب انسان منقسم
نوشته کرامت موللی
نشر نی. صفحه ۵۱
@ads_analysis
*آرزومندی چیزی جز آرزومندی غیر نیست. ژک لکان
برگرفته از کتاب انسان منقسم
نوشته کرامت موللی
نشر نی. صفحه ۵۱
@ads_analysis
❤7👍1👏1🍓1🦄1
در خواب ها معمولا گره اصلی خودش را در پنهان ترین و گاه کم اهمیت ترین صحنه نشان میدهد. یک بار دیگر به این تصاویر تبلیغی نگاه کنید. ابتدا چشم ها و سر قورباغه توجه شما را جلب میکند نه پاهای او که نشانگر چسبندگی و تبلیغی برای پرس کردن و پرچ کردن است. یا در تصویر کودک ابتدا صورت تپل و مُپل اوست که نگاه شما را میدزدد و نه پستانک در دهانش که در واقع دارد به تبلیغ صدا قطع کن اشاره میکند. این یکی از ویژگی خواب ها است.
@ads_analysis
@ads_analysis
❤5👍1👏1🤯1🦄1
لوی استروس، که جوامع ابتدایی را مورد بررسی قرار داده، معتقد است تفکر بدوی در همان معنا و به همان نحو منطقی است که تفکر ما منطقی است.
برگرفته از کتاب خرافات [فرزند ناخوانده ی فرهنگ]، دکتر فرزام پروا، انتشارات قطره، صفحه ۲۰
@ads_analysis
برگرفته از کتاب خرافات [فرزند ناخوانده ی فرهنگ]، دکتر فرزام پروا، انتشارات قطره، صفحه ۲۰
@ads_analysis
❤5👍3👏1🤔1🦄1
پس از یک پیروزی بزرگ
بهترین چیز در یک پیروزی بزرگ آن است که فاتح را از ترس شکست آزاد میسازد. او ممکن است با خود بیاندیشد که: چرا من هم نباید یکبار شکست بخورم. من اکنون به اندازه کافی مقتدر هستم که شکست را تحمل کنم.
حکمت شادان، فردریش نیچه، ترجمه جمال آل احمد، سعید کامران، حامد فولادوند. نشر جامی. قطعه ۱۶۳ صفحه ۲۱۴
(به گمانم طنز سیاه و گزنده ای که در این کلام نیچه است به شدت بازگو کننده دریغ آمیز بودن انسان است. هیچوقت با طنزی اینگونه زهرناک مواجه نشده بودم!).
@ads_analysis
بهترین چیز در یک پیروزی بزرگ آن است که فاتح را از ترس شکست آزاد میسازد. او ممکن است با خود بیاندیشد که: چرا من هم نباید یکبار شکست بخورم. من اکنون به اندازه کافی مقتدر هستم که شکست را تحمل کنم.
حکمت شادان، فردریش نیچه، ترجمه جمال آل احمد، سعید کامران، حامد فولادوند. نشر جامی. قطعه ۱۶۳ صفحه ۲۱۴
(به گمانم طنز سیاه و گزنده ای که در این کلام نیچه است به شدت بازگو کننده دریغ آمیز بودن انسان است. هیچوقت با طنزی اینگونه زهرناک مواجه نشده بودم!).
@ads_analysis
❤7👏1
لحظات تکان دهنده!
✍️ آنالیزان بعد از ورود به جلسه بیان میکند عذاب وجدان دارد. کلمه آخر را به طور سوالی دوباره تکرار میکنم. عذاب وجدان؟ میگوید بله. در سالن انتظار کلینیک بچه ای با صدای بلند موبایل روی اعصابم بود و به او تذکر دادم صدا را کم کند. عذاب وجدان دارم که در ذوق بچه زده ام.
✍️ ابتدا توجهم میرود سمت اینکه نکند در محتوای صدای پخش شده چیزی وجود داشته است که برای آنالیزان تداعی گر موضوعی ناخوشایند بوده. میپرسم صدای چه بود؟ میگوید داد و بیداد...و بعد از این موضوع گذر اتفاق می افتد.
✍️ در ادامه به درگیری لفظی که با فرزند خودشان داشته اند اشاره میکنند و اینکه آنجا هم عذاب وجدان داشته اند. یک بار دیگر عذاب وجدان. این کلمه را بار دیگر تکرار میکنم. از همینجا معلوم میشود که آن عذاب وجدان نه به محتوای صدا ربط داشت و نه به خود آن بچه. بلکه احتمالا تداعی گر عشق و نفرتی است که یک مادر میتواند نسبت به فرزند خودش داشته باشد.
✍️ در ادامه تداعی ها با جریانی از خاطرات قدیمی مواجه میشویم که هنگام بارداری گاهی قرص های خطرناک مصرف میشده یا اجسام سنگینی بلند میشد که منجر به سقط جنین شود. بعد از شنیدن صدای قلب بچه منتها این انس و الفت بیشتر میشود. بعد از به دنیا آمدن بچه مادر هرچه تلاش میکند بچه شیر نمیخورد!
✍️ بر خلاف آنچه تصور میشود ساحت ترمیزی (رمز و اشارات یا نمادین) نزد کودک مسبوق بر تشکل حیث خیالی اوست. بدین لحاظ است که روانشناسی رشدی در اینجا محلی از اعراب نداشته ساخته و پرداخته مفروضاتی است که فرسنگ ها با حقیقت فاصله دارند (انسان منقسم، کرامت موللی صفحه ۵۲).
✍️ همانطور که دکتر موللی متذکر شدند کودک حتی قبل از به دنیا آمدن در ساحت ترمیزی غوطه ور است.
✍️ در ادامه آنالیزان به خوابی اشاره میکنند که در آن با کودکی در حال گفت و گو هستند! اشاره میکنم چه طور نوزاد حرف میزد!
✍️ در این لحظه تمام آن عذاب وجدان ابتدای جلسه را فهمیدم. در این لحظه شیر نخوردن کودک را فهمیدم! در این لحظه صحبت لکان را با عمق وجودم فهمیدم. "شوق (آرزومندی یا میل) همواره شوق دیگری است". لحظات اینچنینی شما را تکان میدهد.
✍️ وقتی مادر برای اولین بار با نوزاد خودش مواجه میشود پیام خودش را به طور معکوس دریافت میکند. یعنی چه؟ یعنی اینکه شوق خودش برای کودک را به کودک نسبت میدهد. فکر میکند کودک از او تقاضای غذا میکند. در حالی که این شوق خود او برای کودک است که از جانب کودک بازتابانده میشود و مادر شروع به غذا دادن به طفل میکند.
✍️ آنجایی که کودک از غذا خوردن اجتناب میکند هم به همین نسبت مرتبط با شوق مادر است. شوق مادر نسبت به کودک کور میشود و کودک دیگر نمیتواند غذا بخورد. مساله ای که اولین بار اشپیتز هم تحت عنوان بیمارستان زدگی به آن اشاره کرده بود. کودکانی که مراقب حمایت کننده داشتند اما چون مراقبت کنندگان شوقی به بچه نشان نمیدادند بچه ها به مرور ضعیف و در نهایت میمردند. پدیده ای که اشپیتز به آن بیمارستان زدگی میگفت.
✍️ در واقع آن عذاب وجدان چیزی به جز آگاهی ناخودآگاه از وجود این مهرآکین (عشق و نفرت همزمان) نیست.
✍️ و گاه مادر برای خلاص شدن از این عذاب وجدان شروع به مراقبت و غذا دادن های افراطی میکند.
@ads_analysis
✍️ آنالیزان بعد از ورود به جلسه بیان میکند عذاب وجدان دارد. کلمه آخر را به طور سوالی دوباره تکرار میکنم. عذاب وجدان؟ میگوید بله. در سالن انتظار کلینیک بچه ای با صدای بلند موبایل روی اعصابم بود و به او تذکر دادم صدا را کم کند. عذاب وجدان دارم که در ذوق بچه زده ام.
✍️ ابتدا توجهم میرود سمت اینکه نکند در محتوای صدای پخش شده چیزی وجود داشته است که برای آنالیزان تداعی گر موضوعی ناخوشایند بوده. میپرسم صدای چه بود؟ میگوید داد و بیداد...و بعد از این موضوع گذر اتفاق می افتد.
✍️ در ادامه به درگیری لفظی که با فرزند خودشان داشته اند اشاره میکنند و اینکه آنجا هم عذاب وجدان داشته اند. یک بار دیگر عذاب وجدان. این کلمه را بار دیگر تکرار میکنم. از همینجا معلوم میشود که آن عذاب وجدان نه به محتوای صدا ربط داشت و نه به خود آن بچه. بلکه احتمالا تداعی گر عشق و نفرتی است که یک مادر میتواند نسبت به فرزند خودش داشته باشد.
✍️ در ادامه تداعی ها با جریانی از خاطرات قدیمی مواجه میشویم که هنگام بارداری گاهی قرص های خطرناک مصرف میشده یا اجسام سنگینی بلند میشد که منجر به سقط جنین شود. بعد از شنیدن صدای قلب بچه منتها این انس و الفت بیشتر میشود. بعد از به دنیا آمدن بچه مادر هرچه تلاش میکند بچه شیر نمیخورد!
✍️ بر خلاف آنچه تصور میشود ساحت ترمیزی (رمز و اشارات یا نمادین) نزد کودک مسبوق بر تشکل حیث خیالی اوست. بدین لحاظ است که روانشناسی رشدی در اینجا محلی از اعراب نداشته ساخته و پرداخته مفروضاتی است که فرسنگ ها با حقیقت فاصله دارند (انسان منقسم، کرامت موللی صفحه ۵۲).
✍️ همانطور که دکتر موللی متذکر شدند کودک حتی قبل از به دنیا آمدن در ساحت ترمیزی غوطه ور است.
✍️ در ادامه آنالیزان به خوابی اشاره میکنند که در آن با کودکی در حال گفت و گو هستند! اشاره میکنم چه طور نوزاد حرف میزد!
✍️ در این لحظه تمام آن عذاب وجدان ابتدای جلسه را فهمیدم. در این لحظه شیر نخوردن کودک را فهمیدم! در این لحظه صحبت لکان را با عمق وجودم فهمیدم. "شوق (آرزومندی یا میل) همواره شوق دیگری است". لحظات اینچنینی شما را تکان میدهد.
✍️ وقتی مادر برای اولین بار با نوزاد خودش مواجه میشود پیام خودش را به طور معکوس دریافت میکند. یعنی چه؟ یعنی اینکه شوق خودش برای کودک را به کودک نسبت میدهد. فکر میکند کودک از او تقاضای غذا میکند. در حالی که این شوق خود او برای کودک است که از جانب کودک بازتابانده میشود و مادر شروع به غذا دادن به طفل میکند.
✍️ آنجایی که کودک از غذا خوردن اجتناب میکند هم به همین نسبت مرتبط با شوق مادر است. شوق مادر نسبت به کودک کور میشود و کودک دیگر نمیتواند غذا بخورد. مساله ای که اولین بار اشپیتز هم تحت عنوان بیمارستان زدگی به آن اشاره کرده بود. کودکانی که مراقب حمایت کننده داشتند اما چون مراقبت کنندگان شوقی به بچه نشان نمیدادند بچه ها به مرور ضعیف و در نهایت میمردند. پدیده ای که اشپیتز به آن بیمارستان زدگی میگفت.
✍️ در واقع آن عذاب وجدان چیزی به جز آگاهی ناخودآگاه از وجود این مهرآکین (عشق و نفرت همزمان) نیست.
✍️ و گاه مادر برای خلاص شدن از این عذاب وجدان شروع به مراقبت و غذا دادن های افراطی میکند.
@ads_analysis
❤9👏1💔1😭1
نگاه خیره! (Gaze)
شما دارید به ماشین بنزی نگاه میکنید که قاعدتا باید مثل دو ماشین قبل و بعد از خودش چون در سایه است تاریک میبود. چه چیزی روشنش کرده؟ نگاه شما. شما کجا هستید؟ احتمالا هم پشت صفحه نمایشگرتان و هم در تصویر. کجا می توانید خودتان را در تصویر ببینید؟ کمی بیشتر دقت کنید. اگر خواستید به رد پای جای ترمز به جا مانده از نگاه خودتان بنگرید. اما به یاد داشته باشید که به محض نگاه کردن به جای نگاه خودتان دیگر ماشین بنز را نمیبینید.
@ads_analysis
شما دارید به ماشین بنزی نگاه میکنید که قاعدتا باید مثل دو ماشین قبل و بعد از خودش چون در سایه است تاریک میبود. چه چیزی روشنش کرده؟ نگاه شما. شما کجا هستید؟ احتمالا هم پشت صفحه نمایشگرتان و هم در تصویر. کجا می توانید خودتان را در تصویر ببینید؟ کمی بیشتر دقت کنید. اگر خواستید به رد پای جای ترمز به جا مانده از نگاه خودتان بنگرید. اما به یاد داشته باشید که به محض نگاه کردن به جای نگاه خودتان دیگر ماشین بنز را نمیبینید.
@ads_analysis
❤7👏1🤯1🦄1
Ads.analysis
نگاه خیره! (Gaze) شما دارید به ماشین بنزی نگاه میکنید که قاعدتا باید مثل دو ماشین قبل و بعد از خودش چون در سایه است تاریک میبود. چه چیزی روشنش کرده؟ نگاه شما. شما کجا هستید؟ احتمالا هم پشت صفحه نمایشگرتان و هم در تصویر. کجا می توانید خودتان را در تصویر ببینید؟…
من به عنوان سوژه ی نگاه میتوانم نگاه دیگری را نیز ببینم؛ [در اینجا نگاه دیگری ابژه نگاه ما است]. وقتی نگاه دیگری متوجه من میشود، دیگر نگاه دیگری به مثابه ابژه نیست، بلکه خود من یعنی سوژه نگاه به ابژه نگاه دیگری تبدیل میشود. وقتی من نگاه را حس میکنم دیگر چشمی را که مرا میبیند نمیبینم و برعکس.
برگرفته از کتاب لاکان_هیچکاک ویراستاری مازیار اسلامی نشر ققنوس صفحه ۲۴۰
@ads_analysis
برگرفته از کتاب لاکان_هیچکاک ویراستاری مازیار اسلامی نشر ققنوس صفحه ۲۴۰
@ads_analysis
❤4👏1😨1🦄1
"یکی از نکات اصلی روانکاوی این است که مردم بالاخره متوجه بشوند سالها است حرف های کاملا یاوه و مهمل به هم تحویل میدهند"
برگرفته از سخنرانی دوم لکان برای دستیاران روانپزشکی در کتاب my teacing صفحه ۷۱
@ads_analysis
برگرفته از سخنرانی دوم لکان برای دستیاران روانپزشکی در کتاب my teacing صفحه ۷۱
@ads_analysis
❤6👏2🤣1🦄1
Ads.analysis
نگاه خیره! (Gaze) شما دارید به ماشین بنزی نگاه میکنید که قاعدتا باید مثل دو ماشین قبل و بعد از خودش چون در سایه است تاریک میبود. چه چیزی روشنش کرده؟ نگاه شما. شما کجا هستید؟ احتمالا هم پشت صفحه نمایشگرتان و هم در تصویر. کجا می توانید خودتان را در تصویر ببینید؟…
یک بار دیگر این متن را بخوانید. آیا شما هم وقتی به رد پای نگاه خودتان (جای رد لاستیک ها) نگاه میکنید اضطراب میگیرید؟ نگاه شما آنجا هست انگار... شما ولی در ماشینی بوده اید که بعد از توقف و نگاه از آنجا گذشته. ماشین گذشته اما نگاه هنوز آنجا مانده... ماسیده است.
احتمالا دلیل این اضطراب به هم ریختن تجربه زمان خطی است...
@ads_analysis
احتمالا دلیل این اضطراب به هم ریختن تجربه زمان خطی است...
@ads_analysis
❤5👏1😭1
انتساب حالات نفسانی به مغز مساله ای است فلسفی نه علمی. آنچه بدان نیاز داریم تحقیقات تجربی نیست بلکه روشن ساختن مفاهیم حاکم بر این علوم است. قول به اینکه مغز فکر میکند، اهل تامل و عشق ورزیدن است در واقع چیزی جز تابع کردن تحقیقات علمی به عقل متعارف نبوده نمیتواند حاکی از روح علمی موثقی باشد. حیوان را فقط به عنوان یک کل متشکل میتوان قادر به داشتن حالات نفسانی دانست. در غیر اینصورت، مانند آن است که کیفیت یک تابلو نقاشی را بیش از آنکه به شخص هنرمند نسبت دهیم، حاصلی از حرکت دست او بدانیم.
ذهن و زمان، دکتر کرامت موللی، نشر نی، صفحه ۵۰ و ۵۱
(کافی است به لیست بلند بالایی از فیلسوفانی که لکان به آنها ارجاع داده نگاه کنید تا بفهمید موللی چرا مساله چیستی ذهن را یک مساله فلسفی میداند).
@ads_analysis
ذهن و زمان، دکتر کرامت موللی، نشر نی، صفحه ۵۰ و ۵۱
(کافی است به لیست بلند بالایی از فیلسوفانی که لکان به آنها ارجاع داده نگاه کنید تا بفهمید موللی چرا مساله چیستی ذهن را یک مساله فلسفی میداند).
@ads_analysis
❤3👏1🦄1