✍️ تبلیغات، گاهی مهندسی معکوس روانکاوی هستند.
✍️ اگر قرار بود برای روانکاوی تبلیغی ساخته شود باید جای این دوتا در را عوض میکردیم.
✍️ آدم ها با ایگو ورم کرده و آماس زده و به قول یکی از دوستان سرشار از وهم های خیالی وارد روانکاوی میشوند. اگر روانکاوی کار کند باید سبک شده از در کوچک خارج شوند. (تفسیری ساده البته).
✍️ آن تابلو سردر را هم میشود عوض کرد گذاشت کارخانه وهم زدایی. کارخانه بیدارسازی.
✍️ لازم به ذکر نیست که اگر قرار بود برای مطب روانشناس ها تبلیغی ساخته شود میشد عینا از همین طرح استفاده کرد.
@ads_analysis
✍️ اگر قرار بود برای روانکاوی تبلیغی ساخته شود باید جای این دوتا در را عوض میکردیم.
✍️ آدم ها با ایگو ورم کرده و آماس زده و به قول یکی از دوستان سرشار از وهم های خیالی وارد روانکاوی میشوند. اگر روانکاوی کار کند باید سبک شده از در کوچک خارج شوند. (تفسیری ساده البته).
✍️ آن تابلو سردر را هم میشود عوض کرد گذاشت کارخانه وهم زدایی. کارخانه بیدارسازی.
✍️ لازم به ذکر نیست که اگر قرار بود برای مطب روانشناس ها تبلیغی ساخته شود میشد عینا از همین طرح استفاده کرد.
@ads_analysis
❤6👍2
✍️ "هرجا دعوایی هست پای یک فالوس در میان است" (برگرفته از سمینار دکتر پروا).
✍️ وزیر کشور تایلند گفته بر اساس شواهد این نوجوان علاقه زیادی به بازی های ویدیویی داشته است.
✍ آیا آنطور که بندورا فکر میکند این نوجوان از بازی های ویدیویی خشونت را یاد گرفته؟
✍️ به نظرم آنقدر این نظریه قدیمی و به درد نخور است که اصلا جای بحث ندارد.
✍️ اما چه دلایلی دیگری میتواند داشته باشد؟
✍️ شاید بشود جوابش را از تبلیغات پلی استیشن گرفت.
در ادامه این تبلیغ را به اشتراک میگذارم.
@ads_analysis
✍️ وزیر کشور تایلند گفته بر اساس شواهد این نوجوان علاقه زیادی به بازی های ویدیویی داشته است.
✍ آیا آنطور که بندورا فکر میکند این نوجوان از بازی های ویدیویی خشونت را یاد گرفته؟
✍️ به نظرم آنقدر این نظریه قدیمی و به درد نخور است که اصلا جای بحث ندارد.
✍️ اما چه دلایلی دیگری میتواند داشته باشد؟
✍️ شاید بشود جوابش را از تبلیغات پلی استیشن گرفت.
در ادامه این تبلیغ را به اشتراک میگذارم.
@ads_analysis
❤5👌1
👆مرتبط با خبر بالا
✍️ این تبلیغ پلی استیشن است.
✍️ به یاد می آورم در بیمارستان ایران دوره اینترنی را نزد دکتر جلالی میگذراندم. بیمار مردی آمد که معتقد بود زن است. بعد از اینکه رفت به دکتر جلالی گفتم تمام دستش خالکوبی های کلیشه ای مردانه تفنگ و اسلحه بود. ایشان هم که نگاه روانکاوانه ای داشتند آنجا بنده را به خاطر این توجه تحسین کردند. (تعارض هول جنسیت به وضوح به چشم میخورد).
✍️ این تبلیغ پلی استیشن همچنین بلافاصله ما را به یاد کیس مشهور فروید قاضی شربر می اندازد. قاضی شربر نیز گمان میکرد که از طرف خدا ماموریت پیدا کرده که زن شود. با این حال خشم زیادی به دکتر فلخزیک داشت. لازم به ذکر نیست که خدا همان تغییر ماهیت یافته فلخزیک است.
✍️ بعد از ورود به دنیای نمادین و زبان تعارض بر سر جنسیت در لایه پنهان روان فرد نوروتیک را دچار علایم روانپزشکی میکند ولی فرد روانپریش چون نمیتواند به واسطه علایم روانپزشکی این مساله را مدیریت کند. لذا، گاهی به اسلحه دست میبرد. یا خودش را میکشد یا یک خدایی را.
✍️ پلی استیشن در واقع به مردها و زنان بیولوژیک همان چیزی را به دروغ وعده میدهد که قاضی شربر با توهم ساخته بود.
@ads_analysis
✍️ این تبلیغ پلی استیشن است.
✍️ به یاد می آورم در بیمارستان ایران دوره اینترنی را نزد دکتر جلالی میگذراندم. بیمار مردی آمد که معتقد بود زن است. بعد از اینکه رفت به دکتر جلالی گفتم تمام دستش خالکوبی های کلیشه ای مردانه تفنگ و اسلحه بود. ایشان هم که نگاه روانکاوانه ای داشتند آنجا بنده را به خاطر این توجه تحسین کردند. (تعارض هول جنسیت به وضوح به چشم میخورد).
✍️ این تبلیغ پلی استیشن همچنین بلافاصله ما را به یاد کیس مشهور فروید قاضی شربر می اندازد. قاضی شربر نیز گمان میکرد که از طرف خدا ماموریت پیدا کرده که زن شود. با این حال خشم زیادی به دکتر فلخزیک داشت. لازم به ذکر نیست که خدا همان تغییر ماهیت یافته فلخزیک است.
✍️ بعد از ورود به دنیای نمادین و زبان تعارض بر سر جنسیت در لایه پنهان روان فرد نوروتیک را دچار علایم روانپزشکی میکند ولی فرد روانپریش چون نمیتواند به واسطه علایم روانپزشکی این مساله را مدیریت کند. لذا، گاهی به اسلحه دست میبرد. یا خودش را میکشد یا یک خدایی را.
✍️ پلی استیشن در واقع به مردها و زنان بیولوژیک همان چیزی را به دروغ وعده میدهد که قاضی شربر با توهم ساخته بود.
@ads_analysis
❤6🥰2👍1🤯1
افرد روان نژند (اغلب انسانها)، برای زندگی متمدنانه یک سری مسایل جنسی را مجبور هستند سرکوب کنند. وقتی روان رنجور به بزرگسالی می رسد این معادله برعکس میشود. هر اشتباهی یک اشتباه جنسی است. فرد روان نژند از اشتباه میترسد. نه چون فکر میکند دیگران او را قضاوت میکنند؛ بلکه به خاطر اینکه هر اشتباهی به عنوان یک خطای جنسی در ذهن او لحاظ میشود.
به نقل از کلاس دکتر احمدی
جلسه هشتم سمینار دوم لکان.
@ads_analysis
به نقل از کلاس دکتر احمدی
جلسه هشتم سمینار دوم لکان.
@ads_analysis
❤9👏2
دانشجو ترم صفری روانشناسی بودم که در فضای مجازی خطاب به دکتر پریرخ دادستان نوشته بودم دمت گرم که این کتاب ها را نوشتی دمت گرم که پیاژه نیز تحسینت کرد. فردای آن روز همین دکتر محمدی که در عکس هست یقه بنده را گرفت که وقتی راجع به کسی چون دادستان حرف میزنی حواست باشد چه واژه ای را به کار میبری. و امروز خیلی خوب میفهمم که واژه ها چه قدر مهم است. و پریرخ دادستان و دکتر منصور چه حقی بر گردن روانشناسی ایران دارند.
کافی است کتاب ژنتیک منصور و آسیب دادستان را نگاه کنید تا بفهمید چه دید پیچیده ای به روانشناسی داشتند چه قدر واژه هایی که ساختند پر مغز و دلنشین است. دادستان و منصور با اینکه خارج درس خوانده بودند انگار خیلی خوب میفهمیدند که کار با ترجمه پیش نمیرود. آنها جان و دلشان را برای روانشناسی گذاشتند که فارسی و ایران و فرهنگ این مرز و بوم را در دل روانشناسی ببینند و این علم را جلو ببرند. و کنون روانشناسی به روزی افتاده که وااسفا است...
عکس از صفحه اینستاگرام
Dr.mohammadi.psychologist
(البته این آقای محمدی دکتر محمدی در تصویر نیست. این آقای محمدی سلطان ترجمه سطحی روانشناسی است خودش).
@ads_analysis
کافی است کتاب ژنتیک منصور و آسیب دادستان را نگاه کنید تا بفهمید چه دید پیچیده ای به روانشناسی داشتند چه قدر واژه هایی که ساختند پر مغز و دلنشین است. دادستان و منصور با اینکه خارج درس خوانده بودند انگار خیلی خوب میفهمیدند که کار با ترجمه پیش نمیرود. آنها جان و دلشان را برای روانشناسی گذاشتند که فارسی و ایران و فرهنگ این مرز و بوم را در دل روانشناسی ببینند و این علم را جلو ببرند. و کنون روانشناسی به روزی افتاده که وااسفا است...
عکس از صفحه اینستاگرام
Dr.mohammadi.psychologist
(البته این آقای محمدی دکتر محمدی در تصویر نیست. این آقای محمدی سلطان ترجمه سطحی روانشناسی است خودش).
@ads_analysis
❤6👏4🔥2🤣2👍1
"خدای یا خود آی"
✍️ آنچه گاهی آدم از آنالیزان ها یاد میگیرد حیرت برانگیز است.
✍️ یکی از آنالیزان ها بعد از تجربه خوبی که اکنون از روانکاوی به دست آورده اند جمله ای را بیان کردند که تا ساعت ها میشود راجع به آن فکر کرد.
✍️ ایشان فرایند روانکاوی را اینطور توصیف کردند:
" از خدای به خود آی".
✍️ میشود گفت خدای هیچ چیز جز ایگو نیست. و خود آی کشف سوژه خط خورده است.
@ads_analysis
✍️ آنچه گاهی آدم از آنالیزان ها یاد میگیرد حیرت برانگیز است.
✍️ یکی از آنالیزان ها بعد از تجربه خوبی که اکنون از روانکاوی به دست آورده اند جمله ای را بیان کردند که تا ساعت ها میشود راجع به آن فکر کرد.
✍️ ایشان فرایند روانکاوی را اینطور توصیف کردند:
" از خدای به خود آی".
✍️ میشود گفت خدای هیچ چیز جز ایگو نیست. و خود آی کشف سوژه خط خورده است.
@ads_analysis
❤9👏3🤣1
خود پرده نمایش حقیقت است!
*برای انتشار این محتوا مجوز اخلاقی گرفته شده است.
✍️ در یونان باستان دو نقاش به اسم های زیوکسیس و پاراسیوس با هم مسابقه میزارند که چه کسی نقاش بهتری است. زیوکسیس یک خوشه انگور را چنان نقاشی میکند که پرندگان بر روی آن مینشینند و نوک میزنند. نوبت به پاراسیوس میرسد. وقتی زیوکسیس وارد خانه پاراسیوس میشود یک پرده میبیند. به دوستش میگوید پرده را کنار بزن تا من نقاشی تو را ببینم. پاراسیوس میگوید: دوست من، نقاشی من همین است که میبینی. او خود پرده را نقاشی کرده بود.
✍️ بی گمان فکر میکنم این صحنه احتمالا برای زیوکسیس اضطراب زیادی را ایجاد کرده باشد. هیچ نقاشی خاصی پشت پرده نیست. خود پرده نقاشی است!
✍️ آنالیزانی به همراه همسرشان به یک مهمانی خانوادگی دعوت شده بودند. ایشان معتقد بود که خانواده همسر دارند او را مجبور میکنند که به این مهمانی برود برای اینکه در چشم دیگران بگویند که ما چه عروس خوبی داریم و فرزندمان خانواده دار است. ایشان معتقد بودند که در آنجا مجبور هستند فیلم بازی کنند.
✍️ اگرچه این اتفاقات خیلی می افتد و به خودی خودش میتواند برای افراد تنش برانگیز باشد و معنی آلت دست شدن ایجاد کند اما اضطرابی که در آنالیزان ایجاد شده بود به نظر نمیرسید فقط به این مساله مربوط باشد.
✍️ در حین جلسه به یاد تابلو سفیران هولباین افتادم. در این تابلو در نگاه اول اسکلت سر موجود زیر پای سفیران دیده نمیشود اما اگر شما با زاویه خاصی به تابلو نگاه کنید میتوانید آن اسکلتی که به شما خیره شده است را ببینید. در واقع میشود گفت نگاه از قبل در ابژه ای که ما به آن مینگریم وجود دارد.
✍️ شاید فارغ از مسایلی که ذکر شد آنچه آنالیزان را مضطرب کرده بود همین نگاه باشد. مهمانی جایی است که آدم ها خودشان را در معرض یک نگاه میبینند.
✍️ آیا ممکن است خود آنالیزان نیز در آن مهمانی به یک نگاه تبدیل شود و به خود نگاه بکند؟ آیا ممکن است آن نگاه او را با یک پرده مواجه کرده باشد که پشتش هیچ نقاشی دیگری نیست؟
✍️ در واقع وقتی آنالیزان بیان میکند که از نقش بازی کردن گریزان است، پشتش این معنی را میدهد که یک حقیقتی وجود دارد که نقش نیست! تو بگو یک نقاشی وجود دارد. اما آن نگاه میتواند او را با این حقیقت هولناک مواجه کند که فرای نقش ها و پرده ها هیچ حقیقت دیگری وجود ندارد.
@ads_analysis
*برای انتشار این محتوا مجوز اخلاقی گرفته شده است.
✍️ در یونان باستان دو نقاش به اسم های زیوکسیس و پاراسیوس با هم مسابقه میزارند که چه کسی نقاش بهتری است. زیوکسیس یک خوشه انگور را چنان نقاشی میکند که پرندگان بر روی آن مینشینند و نوک میزنند. نوبت به پاراسیوس میرسد. وقتی زیوکسیس وارد خانه پاراسیوس میشود یک پرده میبیند. به دوستش میگوید پرده را کنار بزن تا من نقاشی تو را ببینم. پاراسیوس میگوید: دوست من، نقاشی من همین است که میبینی. او خود پرده را نقاشی کرده بود.
✍️ بی گمان فکر میکنم این صحنه احتمالا برای زیوکسیس اضطراب زیادی را ایجاد کرده باشد. هیچ نقاشی خاصی پشت پرده نیست. خود پرده نقاشی است!
✍️ آنالیزانی به همراه همسرشان به یک مهمانی خانوادگی دعوت شده بودند. ایشان معتقد بود که خانواده همسر دارند او را مجبور میکنند که به این مهمانی برود برای اینکه در چشم دیگران بگویند که ما چه عروس خوبی داریم و فرزندمان خانواده دار است. ایشان معتقد بودند که در آنجا مجبور هستند فیلم بازی کنند.
✍️ اگرچه این اتفاقات خیلی می افتد و به خودی خودش میتواند برای افراد تنش برانگیز باشد و معنی آلت دست شدن ایجاد کند اما اضطرابی که در آنالیزان ایجاد شده بود به نظر نمیرسید فقط به این مساله مربوط باشد.
✍️ در حین جلسه به یاد تابلو سفیران هولباین افتادم. در این تابلو در نگاه اول اسکلت سر موجود زیر پای سفیران دیده نمیشود اما اگر شما با زاویه خاصی به تابلو نگاه کنید میتوانید آن اسکلتی که به شما خیره شده است را ببینید. در واقع میشود گفت نگاه از قبل در ابژه ای که ما به آن مینگریم وجود دارد.
✍️ شاید فارغ از مسایلی که ذکر شد آنچه آنالیزان را مضطرب کرده بود همین نگاه باشد. مهمانی جایی است که آدم ها خودشان را در معرض یک نگاه میبینند.
✍️ آیا ممکن است خود آنالیزان نیز در آن مهمانی به یک نگاه تبدیل شود و به خود نگاه بکند؟ آیا ممکن است آن نگاه او را با یک پرده مواجه کرده باشد که پشتش هیچ نقاشی دیگری نیست؟
✍️ در واقع وقتی آنالیزان بیان میکند که از نقش بازی کردن گریزان است، پشتش این معنی را میدهد که یک حقیقتی وجود دارد که نقش نیست! تو بگو یک نقاشی وجود دارد. اما آن نگاه میتواند او را با این حقیقت هولناک مواجه کند که فرای نقش ها و پرده ها هیچ حقیقت دیگری وجود ندارد.
@ads_analysis
❤8👍1👏1
ما در صفحه ads._analysis@ در اینستاگرام سعی کردیم که تغلبی نباشیم. سعی کردیم کپی نکنیم. فکر و ایده (بر مبنای تیوری روانکاوی) پشت هر اشتراک وجود داشته است. فقط همین.
(ضمن تشکر از دوستانی که در این کار لطف و کمک شایانی تا کنون انجام داده اند).
https://www.instagram.com/ads._analysis?igsi=YThqYW96aGNhMGVu&utm_source=ig_contact_invite
@ads_analysis
(ضمن تشکر از دوستانی که در این کار لطف و کمک شایانی تا کنون انجام داده اند).
https://www.instagram.com/ads._analysis?igsi=YThqYW96aGNhMGVu&utm_source=ig_contact_invite
@ads_analysis
❤6👏2
این همه تاکید بر آفاقی سازی علم از کجا می آید؟
✍️جنون و روانپریشی به هیچ وجه محدود به توهم و هذیان نیست. (کتاب جنون خاموش دارین لیدر).
✍️ روانپریش وارد زبان شده است اما واجد و متعهد به زبان نیست (به نقل از کلاس دکتر احمدی).
✍️ لذا، رابطه او با زبان و جهان معنی خیلی در سطح عینی یا آفاقی (objective) است. از این جهت او زبان را خیلی کلمه به کلمه (literally) سعی میکند بفهمد.
✍️ برای همین خیلی وقت ها معنی تعارف، شوخی یا ضرب المثل ها را نمیگیرد. دنیای انسانی و ارتباط با دیگران برای او مثل کوه کندن است. چون معنی در ذهنش منحرف میشود و نمینشیند.
✍️ در واقع میتوان گفت ماده گرایی افراطی (ماتریالیسم) به نوعی یک رویکرد روانپریشانه به دنیا است. ماده چیزی است که میشود در سطح عینی آن را فهمید. (برای همین ممکن است برخی از این افراد هوش ریاضی خوبی داشته باشند).
✍️ وقتی در دنیای علمی به تقلیل گرایی (reductionism) و تاکید زیاد بر آفاقی سازی انتقاد میشود هیچکس از خودش نمیپرسد که دلیل این تاکید چیست؟ همه میگویند این رویکرد علمی است! انگار علم یک تعریف ازلی و ابدی دارد. انگار نه انگار هزاران نگاه فلسفی به چیستی علم وجود دارد.
✍️ هیچکس با خودش فکر نکرده شاید این نگاه اینقدر ماده گرایانه نشات گرفته از یک فرهنگ و جامعه روانپریش باشد!
✍️ به همین نسبت میتوان گفت وقتی تمام ارزش ها و زیبایی ها بر اساس ثروت و مادیات شکل میگیرد _چنانچه در امریکا اینگونه است_ این به خودی خودش موجب انباشت سرمایه و قدرت زیادی میشود.
✍️ لذا میتوان گفت بعضی اوقات ثروت زیاد یک رگ و ریشه ای با جهان روانپریشی هم دارد!
(لازم به ذکر است که این فرهنگ و نگاه روانپریشانه شوم به دلیل هژمونی امریکا به شدت در ایران رایج است و از دلش اساتید علوم انسانی بیرون آمده اند که شبیه روانپریش ها حرف میزنند).
@ads_analysis
✍️جنون و روانپریشی به هیچ وجه محدود به توهم و هذیان نیست. (کتاب جنون خاموش دارین لیدر).
✍️ روانپریش وارد زبان شده است اما واجد و متعهد به زبان نیست (به نقل از کلاس دکتر احمدی).
✍️ لذا، رابطه او با زبان و جهان معنی خیلی در سطح عینی یا آفاقی (objective) است. از این جهت او زبان را خیلی کلمه به کلمه (literally) سعی میکند بفهمد.
✍️ برای همین خیلی وقت ها معنی تعارف، شوخی یا ضرب المثل ها را نمیگیرد. دنیای انسانی و ارتباط با دیگران برای او مثل کوه کندن است. چون معنی در ذهنش منحرف میشود و نمینشیند.
✍️ در واقع میتوان گفت ماده گرایی افراطی (ماتریالیسم) به نوعی یک رویکرد روانپریشانه به دنیا است. ماده چیزی است که میشود در سطح عینی آن را فهمید. (برای همین ممکن است برخی از این افراد هوش ریاضی خوبی داشته باشند).
✍️ وقتی در دنیای علمی به تقلیل گرایی (reductionism) و تاکید زیاد بر آفاقی سازی انتقاد میشود هیچکس از خودش نمیپرسد که دلیل این تاکید چیست؟ همه میگویند این رویکرد علمی است! انگار علم یک تعریف ازلی و ابدی دارد. انگار نه انگار هزاران نگاه فلسفی به چیستی علم وجود دارد.
✍️ هیچکس با خودش فکر نکرده شاید این نگاه اینقدر ماده گرایانه نشات گرفته از یک فرهنگ و جامعه روانپریش باشد!
✍️ به همین نسبت میتوان گفت وقتی تمام ارزش ها و زیبایی ها بر اساس ثروت و مادیات شکل میگیرد _چنانچه در امریکا اینگونه است_ این به خودی خودش موجب انباشت سرمایه و قدرت زیادی میشود.
✍️ لذا میتوان گفت بعضی اوقات ثروت زیاد یک رگ و ریشه ای با جهان روانپریشی هم دارد!
(لازم به ذکر است که این فرهنگ و نگاه روانپریشانه شوم به دلیل هژمونی امریکا به شدت در ایران رایج است و از دلش اساتید علوم انسانی بیرون آمده اند که شبیه روانپریش ها حرف میزنند).
@ads_analysis
❤7👏1👌1
Ads.analysis
این همه تاکید بر آفاقی سازی علم از کجا می آید؟ ✍️جنون و روانپریشی به هیچ وجه محدود به توهم و هذیان نیست. (کتاب جنون خاموش دارین لیدر). ✍️ روانپریش وارد زبان شده است اما واجد و متعهد به زبان نیست (به نقل از کلاس دکتر احمدی). ✍️ لذا، رابطه او با زبان و جهان…
"هرگونه تحققی در زندگی که بتواند ورای مرگ و نابودی رفته در نسل های بعد تداوم پیدا کند منبعی جز نام پدر ندارد. همین نام پدر است که به خانواده، قوم یا جامعه تعین تاریخی می بخشد. حمیت یک ملت، به ثروت مادی یا تخیلات افراد آن نیست بلکه حاصلی مستقیم از نام پدر نزد آن ملت است".
برگرفته از کتاب مبانی روانکاوی
کرامت موللی
@ads_analysis
برگرفته از کتاب مبانی روانکاوی
کرامت موللی
@ads_analysis
❤6👏1
اخلاق حرفه ای
توضیحی پیرامون اخلاق انتشار مطالعات موردی
✍️ در درجه اول گمان میکنم اخلاق حرفه ای همیشه ذیل اخلاق به معنی کلی اش است. یعنی اخلاق اعم به اخلاق حرفه است. این را از این بابت میگویم که اگر گاهی شکی در اخلاق حرفه ای بود باید به اخلاق در معنی عام رجوع کرد.
✍️ اما اخلاق حرفه ای درسی است که باید یاد گرفت، با توجه به یک حرفه راجع به آن فکر کرد و گاهی اصلاح و تعدیلش کرد.
✍️ یکی از اصلی ترین راه های تحقیق و پژوهش در روانکاوی مطالعات موردی هستند (case study). یعنی انتشار یک مورد درمانی.
✍️ برای انتشار یک مورد بالینی اخلاقیات خاصی وجود دارد که طبیعتا کلی است.
✍️ یکی از بدیهی ترین موارد پیرامون انتشار مورد بالینی رضایت خود فرد است.
✍️ اما آیا رضایت خود او کفایت میکند؟ آیا این مساله ریزه کاری هایی دارد؟
✍️ قطعا اینگونه است.
✍️ لذا باید یادآوری کنم که تمام موارد بالینی که در این کانال آورده شده با توجه به جوانب متعددی صورت گرفته است که به اجمال برخی در زیر بیان میشود.
۱. از هر آنالیزانی نمیشود تقاضای رضایت کرد. تشخیص ساختار شخصیتی و مرحله از درمان که او درش قرار دارد اهمیت دارد.
۲. اگر رضایتی گرفته شد حق انتشار هر جزییاتی وجود ندارد.
۳. راجع به برخی موضوعات از اساس تلاش برای گرفتن رضایت صلاح نیست. مگر سالها بعد از خاتمه درمان.
۴. قضاوت بالینی برای درخواست رضایت و همچنین بعد از درخواست، انتشار مورد بالینی حتما نیاز است (اینکه چه چیز و کجا منتشر شود. فضای مجازی یا آکادمی؟).
@ads_analysis
توضیحی پیرامون اخلاق انتشار مطالعات موردی
✍️ در درجه اول گمان میکنم اخلاق حرفه ای همیشه ذیل اخلاق به معنی کلی اش است. یعنی اخلاق اعم به اخلاق حرفه است. این را از این بابت میگویم که اگر گاهی شکی در اخلاق حرفه ای بود باید به اخلاق در معنی عام رجوع کرد.
✍️ اما اخلاق حرفه ای درسی است که باید یاد گرفت، با توجه به یک حرفه راجع به آن فکر کرد و گاهی اصلاح و تعدیلش کرد.
✍️ یکی از اصلی ترین راه های تحقیق و پژوهش در روانکاوی مطالعات موردی هستند (case study). یعنی انتشار یک مورد درمانی.
✍️ برای انتشار یک مورد بالینی اخلاقیات خاصی وجود دارد که طبیعتا کلی است.
✍️ یکی از بدیهی ترین موارد پیرامون انتشار مورد بالینی رضایت خود فرد است.
✍️ اما آیا رضایت خود او کفایت میکند؟ آیا این مساله ریزه کاری هایی دارد؟
✍️ قطعا اینگونه است.
✍️ لذا باید یادآوری کنم که تمام موارد بالینی که در این کانال آورده شده با توجه به جوانب متعددی صورت گرفته است که به اجمال برخی در زیر بیان میشود.
۱. از هر آنالیزانی نمیشود تقاضای رضایت کرد. تشخیص ساختار شخصیتی و مرحله از درمان که او درش قرار دارد اهمیت دارد.
۲. اگر رضایتی گرفته شد حق انتشار هر جزییاتی وجود ندارد.
۳. راجع به برخی موضوعات از اساس تلاش برای گرفتن رضایت صلاح نیست. مگر سالها بعد از خاتمه درمان.
۴. قضاوت بالینی برای درخواست رضایت و همچنین بعد از درخواست، انتشار مورد بالینی حتما نیاز است (اینکه چه چیز و کجا منتشر شود. فضای مجازی یا آکادمی؟).
@ads_analysis
❤9👏2🙏1
نسبت شرقی ها و غربی ها با دیگری بزرگ
قسمت اول
(اگر قرار بود در یک نگاه کلی حال امروز جامعه ایران به تصویر کشیده شود).
✍️ رابطه با غیر برای انسان غربی مبتنی بر تبعیت اوست از احکام و قوانین جامعه به طوری که در تعارض با من متفاخر (ایگو) او واقع شده ممکن است وی را بر آن برانگیزاند تا آن را نادیده گرفته و خود را به طور فرعونی جانشین آن سازد. ولی انسان غربی همچنان علیرغم یکچنین وسوسه ای به غفلت و عدم وثوق من متفاخر خویش آگاه بوده آن را انحرافی بیش از تبعیت اولی و اصلی خود نسبت به غیر نمیداند. چرا که هربار که به خویشتن خویش می اندیشد اساس و پایه ای جز غیر برای آن نمییابد، غیری که او را دایما به عسرت و تنهاییش ارجاع میدهد. لذا غیر برای انسان غربی غیری است نسبی و نه مطلق.
✍️ ولی ما همچنان در شرق درگیر غیری مطلق هستیم که ما را تحت تابعیت _و نه تبعیت_ خود قرار میدهد. رابطه ما با این غیر مطلق مبتنی بر اطاعت و تابعیت است تا بر تبعیت و قانون.
✍️ ***وجه نفسانی این تابعیت را تمتع ناآگاه فرد از تابعیت مطلق از غیر تشکیل میدهد، مساله ای که غالبا در تحقیقات جامعه شناسی نادیده گرفته میشود.
✍️***تمتع و کسب لذت از اطاعت از غیر و مابه ازای خارجی و اجتماعی آن یعنی تابعیت وجه مشخصه جوامعی است که همچنان بصورت فیودالی باقی مانده اند، حتی اگر بلحاظ سیاسی و اقتصادی واجد نوع حاکمیتی سوای فیودالیسم شده باشند.
✍️ حاصل آنکه در جهان سوم غیر نه دیگر غیری واقعا مطلق است که جوامع شرقی در گذشته واجد آن بوده اند و نه غیری نسبی بدان نحو که حاکم بر جوامع غربی است.
✍️***یکی از نتایج این برزخ در شرق این است که غیر مطلق با من متفاخر یکایک افراد جامعه در رابطه ای انعکاسی و آینه ای است. به همان ترتیب که دیگران برای من متفاخر تنها موجوداتی ابزاری و زاید به حساب می آیند به همان نحو نیز غیر مطلق واقعیت قرون وسطایی خود را از دست داده و هر آن قابل تبدیل به موجودی زاید و ساقط از اعتبار است.
✍️ حاصل این امر اخلاقی است اساسا متکی بر دورویی و عدم صداقت در روابط اجتماعی و خانوادگی.
(تمام این متن برگرفته از کتاب ذهن و زمان نوشته دکتر کرامت موللی است. زیرنویس صفحه ۲۲۶، نشر نی)
*تا جای ممکن سعی شد رسم الخط کتاب حفظ شود اما جایی تنظیمات این گوشی اجازه نمیدهد. قضا و بلای دکتر موللی بخورد بر سر کسانی که رسم الخط فارسی را اینطور کردند. واقعا به شیوه ای که ایشان مینویسند ظرفیت زبان چندین و چند برابر است.
@ads_analysis
قسمت اول
(اگر قرار بود در یک نگاه کلی حال امروز جامعه ایران به تصویر کشیده شود).
✍️ رابطه با غیر برای انسان غربی مبتنی بر تبعیت اوست از احکام و قوانین جامعه به طوری که در تعارض با من متفاخر (ایگو) او واقع شده ممکن است وی را بر آن برانگیزاند تا آن را نادیده گرفته و خود را به طور فرعونی جانشین آن سازد. ولی انسان غربی همچنان علیرغم یکچنین وسوسه ای به غفلت و عدم وثوق من متفاخر خویش آگاه بوده آن را انحرافی بیش از تبعیت اولی و اصلی خود نسبت به غیر نمیداند. چرا که هربار که به خویشتن خویش می اندیشد اساس و پایه ای جز غیر برای آن نمییابد، غیری که او را دایما به عسرت و تنهاییش ارجاع میدهد. لذا غیر برای انسان غربی غیری است نسبی و نه مطلق.
✍️ ولی ما همچنان در شرق درگیر غیری مطلق هستیم که ما را تحت تابعیت _و نه تبعیت_ خود قرار میدهد. رابطه ما با این غیر مطلق مبتنی بر اطاعت و تابعیت است تا بر تبعیت و قانون.
✍️ ***وجه نفسانی این تابعیت را تمتع ناآگاه فرد از تابعیت مطلق از غیر تشکیل میدهد، مساله ای که غالبا در تحقیقات جامعه شناسی نادیده گرفته میشود.
✍️***تمتع و کسب لذت از اطاعت از غیر و مابه ازای خارجی و اجتماعی آن یعنی تابعیت وجه مشخصه جوامعی است که همچنان بصورت فیودالی باقی مانده اند، حتی اگر بلحاظ سیاسی و اقتصادی واجد نوع حاکمیتی سوای فیودالیسم شده باشند.
✍️ حاصل آنکه در جهان سوم غیر نه دیگر غیری واقعا مطلق است که جوامع شرقی در گذشته واجد آن بوده اند و نه غیری نسبی بدان نحو که حاکم بر جوامع غربی است.
✍️***یکی از نتایج این برزخ در شرق این است که غیر مطلق با من متفاخر یکایک افراد جامعه در رابطه ای انعکاسی و آینه ای است. به همان ترتیب که دیگران برای من متفاخر تنها موجوداتی ابزاری و زاید به حساب می آیند به همان نحو نیز غیر مطلق واقعیت قرون وسطایی خود را از دست داده و هر آن قابل تبدیل به موجودی زاید و ساقط از اعتبار است.
✍️ حاصل این امر اخلاقی است اساسا متکی بر دورویی و عدم صداقت در روابط اجتماعی و خانوادگی.
(تمام این متن برگرفته از کتاب ذهن و زمان نوشته دکتر کرامت موللی است. زیرنویس صفحه ۲۲۶، نشر نی)
*تا جای ممکن سعی شد رسم الخط کتاب حفظ شود اما جایی تنظیمات این گوشی اجازه نمیدهد. قضا و بلای دکتر موللی بخورد بر سر کسانی که رسم الخط فارسی را اینطور کردند. واقعا به شیوه ای که ایشان مینویسند ظرفیت زبان چندین و چند برابر است.
@ads_analysis
❤3👏2👍1
در جست و جوی یک گمشده
✍️ اسم ها مهم هستند. چه در یک رمان و فیلم باشد چه اسم اطرافیان و دوستان.
✍️ یکی از جاهایی که احتمالا تغییر یک اسم منجر به کژفهمی و حتی جریان سازی های عظیم و شبه آکادمیک شد همین روانکاوی است.
✍️ اسم روانکاوی را برداشتند گذاشتند: تراپی. رواندرمانی.
✍️ در نگاه اول میتوان دید پزشکی محور را در این اسامی مشاهده کرد. اما این تازه جای خوب ماجرا است.
✍️ کافی است در آن فضای آلوده مجازی کمی بچرخید. مشاهده میکنید که برای آدمها تراپی و رواندرمانی حکم شادی درمانی دارد. یعنی انگار جلسه تراپی شهربازی است و درمانگر هم دلقک سیرک است و قرار است شادی را تجربه کنند. نشان به آن نشان که از سگ و گربه گاهی عکس میگذارند که بازی با اینها از جلسه تراپی بهتر است!
✍️ البته که شادی خیلی چیز خوبی است. و چه بسا روانکاوی یک شادی هم در پی داشته باشد: شادی باز جستن اشتیاق خود.
✍️ آنچه شادی تبلیغ شده کم دارد غنی است. (برگرفته از سمینار هفتم دکتر پروا جلسه چهارم).
✍️ افلاطون هدف فلسفه خودش را Eudaimonia به معنی "خوش روانی" میداند. خوش روانی را می توان روان خورسند و همچنین غنی پنداشت (برگرفته از سمینار هفتم دکتر پروا).
✍️ لذا دست یابی به یک عمق و غنی بیشتر در دل روانکاوی جای دارد. روانکاوی نگاه پزشکی محور به انسان ندارد.
✍️ اما چه میشود که ما به راحتی فریب این روانشناسی های زرد و نگاه ساده اندیشانه شان را میخوریم؟
✍️ اینکه یک جامعه ای با تاریخ ناچیز مثل امریکا روانکاوی را با ایگو سایکولوژی تبدیل به شادی درمانی کند حرجی برش وارد نیست.
✍️ آنها چیزی از غنی ندارند و آنچه روانکاوی گفته است را بر کیش خود پندارند و رنگ خود بر آن میزنند.
✍️ اما در این خطه. در ایران چه اتفاقی می افتد که عینا همان نگاه باز تولید میشود؟
✍️ اگر بخواهیم سابقه روانکاوی را قبل از روانکاوی بکاویم شاید بتوان گفت سقراط اولین روانکاو غرب و شمس اولین روانکاو شرق است (به نقل از سمینار دکتر پروا).
✍️ برای مردمان سرزمینی که کند و کاو و عمیق شدن در دنیای درون سابقه اینچنینی دارد آیا قبیح نیست که روانکاوی را اینچنین تقلیل بدهند؟
✍️ آیا اگر ما میتوانستیم نسبت تاریخی بین روانکاوی و سنت های خود برقرار کنیم اینچنین درگیر این بازی های فریبنده میشدیم؟
✍️ گمان میکنم حرکتی که دکتر پروا با نوشتن مجموعه باستان شناسی ادبی (آثار چاپ شده: حافظ و رود جادو، فردوسی و کاخ حیرت، عطار و عطر جنون) در پیش گرفته اند نسبت ما با این سنت اصیل خودمان را برقرار کند تا بتوانیم هم روانکاوی را درست بفهمیم هم سنت خودمان را.
@ads_analysis
✍️ اسم ها مهم هستند. چه در یک رمان و فیلم باشد چه اسم اطرافیان و دوستان.
✍️ یکی از جاهایی که احتمالا تغییر یک اسم منجر به کژفهمی و حتی جریان سازی های عظیم و شبه آکادمیک شد همین روانکاوی است.
✍️ اسم روانکاوی را برداشتند گذاشتند: تراپی. رواندرمانی.
✍️ در نگاه اول میتوان دید پزشکی محور را در این اسامی مشاهده کرد. اما این تازه جای خوب ماجرا است.
✍️ کافی است در آن فضای آلوده مجازی کمی بچرخید. مشاهده میکنید که برای آدمها تراپی و رواندرمانی حکم شادی درمانی دارد. یعنی انگار جلسه تراپی شهربازی است و درمانگر هم دلقک سیرک است و قرار است شادی را تجربه کنند. نشان به آن نشان که از سگ و گربه گاهی عکس میگذارند که بازی با اینها از جلسه تراپی بهتر است!
✍️ البته که شادی خیلی چیز خوبی است. و چه بسا روانکاوی یک شادی هم در پی داشته باشد: شادی باز جستن اشتیاق خود.
✍️ آنچه شادی تبلیغ شده کم دارد غنی است. (برگرفته از سمینار هفتم دکتر پروا جلسه چهارم).
✍️ افلاطون هدف فلسفه خودش را Eudaimonia به معنی "خوش روانی" میداند. خوش روانی را می توان روان خورسند و همچنین غنی پنداشت (برگرفته از سمینار هفتم دکتر پروا).
✍️ لذا دست یابی به یک عمق و غنی بیشتر در دل روانکاوی جای دارد. روانکاوی نگاه پزشکی محور به انسان ندارد.
✍️ اما چه میشود که ما به راحتی فریب این روانشناسی های زرد و نگاه ساده اندیشانه شان را میخوریم؟
✍️ اینکه یک جامعه ای با تاریخ ناچیز مثل امریکا روانکاوی را با ایگو سایکولوژی تبدیل به شادی درمانی کند حرجی برش وارد نیست.
✍️ آنها چیزی از غنی ندارند و آنچه روانکاوی گفته است را بر کیش خود پندارند و رنگ خود بر آن میزنند.
✍️ اما در این خطه. در ایران چه اتفاقی می افتد که عینا همان نگاه باز تولید میشود؟
✍️ اگر بخواهیم سابقه روانکاوی را قبل از روانکاوی بکاویم شاید بتوان گفت سقراط اولین روانکاو غرب و شمس اولین روانکاو شرق است (به نقل از سمینار دکتر پروا).
✍️ برای مردمان سرزمینی که کند و کاو و عمیق شدن در دنیای درون سابقه اینچنینی دارد آیا قبیح نیست که روانکاوی را اینچنین تقلیل بدهند؟
✍️ آیا اگر ما میتوانستیم نسبت تاریخی بین روانکاوی و سنت های خود برقرار کنیم اینچنین درگیر این بازی های فریبنده میشدیم؟
✍️ گمان میکنم حرکتی که دکتر پروا با نوشتن مجموعه باستان شناسی ادبی (آثار چاپ شده: حافظ و رود جادو، فردوسی و کاخ حیرت، عطار و عطر جنون) در پیش گرفته اند نسبت ما با این سنت اصیل خودمان را برقرار کند تا بتوانیم هم روانکاوی را درست بفهمیم هم سنت خودمان را.
@ads_analysis
❤8👏1
"گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند" (حسین پناهی)
✍️گاه توضیح و افتراق یک استاد میان ارضا و تحقق آرزومندی سبب میشود پاسخ یک سوال بزرگ حل و فصل شود.
✍️ آنجا که از کتاب تعبیر رویای فروید این درک ساده اندیشانه شکل میگیرد که رویاها همیشه ارضا امیال پنهان هستند باید یک موللی پیدا شود که این تمایز فرویدی را برای شما برجسته کند. ارضا با تحقق آرزومندی فرق دارد! رویا به غیر از همه آن کار رویا که کلام را به تصویر تبدیل میکند یک کار دیگر هم میکند: وجه التزامی را به وجه خبری تغییر میدهد. یعنی ای کاش ها را به صورت تحقق یافته نشان میدهد. اما اصل آنچه رویا در پی آن هست در "ای کاش" است و نه در تحقق آن.
✍️ فروید همواره میان تحقق آرزومندی (desire) و ارضا (satisfaction) آن تفاوتی عمده قایل میشود. در ارضا میل و خواهش فرد حقیقتا (یا به طور خیالی) اقناع میشود. حال آنکه در تحقق یعنی به انجام رساندن آرزومندی مساله عمده واقعیت بخشیدن (to fulfil) به تمناست. بدین معنی که آرزومندی دارای وجه زمانی خاصی میگردد که بنا بر آن، امری که هنوز به وقوع نپیوسته است به زمان حال ارجاع داده شده صورتی حی و حاضر به خود میگیرد. (کتاب ذهن و زمان نوشته موللی صفحه ۲۳۱).
✍️حال ببینیم چگونه فروید از انتظاری که در بطن آرزومندی است سخن میگوید. در تفسیر خود از خوابی که موجب کشف رمزواسرار رویا برای او گردید _تزریق به ایرما_ از وجه التزامی آرزومندی بدان نحو که در رویا ظاهر میشود سخن میگوید. مینویسد: "در اینجا مضمون اصلی رویا که موفق میگردد به صورت تصویر بیان شود وجهی التزامی به خود میگیرد: [چه خوب که دوستم Otto مقصر اصلی بیماری ایرما باشد و نه من]." سپس در تفسیر خود از رویا چنین ادامه میدهد: "رویا وجه التزامی را دفع کرده در عوض آن را به وجه اخباری یعنی به صورت امری که در زمان حال اتفاق می افتد تبدیل میکند. لذا به جای "ای کاش اوتو مقصر اصلی بیماری ایرما بود" آنچه در رویا ظاهر میشود صورتی اینچنین به خود میگیرد: "اوتو به راستی مسول بیماری ایرما است. (کتاب ذهن و زمان نوشته موللی صفحه ۲۳۲)
✍️ مساله اصلی در تشکیل رویا این است که چگونه کلامی التزامی (ای کاش که اوتو...) میتواند از طریق تصویر به بیان مضمون خود نایل آید؟ بدیهی است که پاسخ دقیقا در دفع وجه التزامی آن است. در این صورت تصویر و به نمایش گذاشتن کلام راهی جز این نخواهد داشت که وجه اخباری اختیار کند (بله اوتو مقصر اصلی است )، تا موفق به اظهار آرزومندی مورد نظر گردد.
@ads_analysis
✍️گاه توضیح و افتراق یک استاد میان ارضا و تحقق آرزومندی سبب میشود پاسخ یک سوال بزرگ حل و فصل شود.
✍️ آنجا که از کتاب تعبیر رویای فروید این درک ساده اندیشانه شکل میگیرد که رویاها همیشه ارضا امیال پنهان هستند باید یک موللی پیدا شود که این تمایز فرویدی را برای شما برجسته کند. ارضا با تحقق آرزومندی فرق دارد! رویا به غیر از همه آن کار رویا که کلام را به تصویر تبدیل میکند یک کار دیگر هم میکند: وجه التزامی را به وجه خبری تغییر میدهد. یعنی ای کاش ها را به صورت تحقق یافته نشان میدهد. اما اصل آنچه رویا در پی آن هست در "ای کاش" است و نه در تحقق آن.
✍️ فروید همواره میان تحقق آرزومندی (desire) و ارضا (satisfaction) آن تفاوتی عمده قایل میشود. در ارضا میل و خواهش فرد حقیقتا (یا به طور خیالی) اقناع میشود. حال آنکه در تحقق یعنی به انجام رساندن آرزومندی مساله عمده واقعیت بخشیدن (to fulfil) به تمناست. بدین معنی که آرزومندی دارای وجه زمانی خاصی میگردد که بنا بر آن، امری که هنوز به وقوع نپیوسته است به زمان حال ارجاع داده شده صورتی حی و حاضر به خود میگیرد. (کتاب ذهن و زمان نوشته موللی صفحه ۲۳۱).
✍️حال ببینیم چگونه فروید از انتظاری که در بطن آرزومندی است سخن میگوید. در تفسیر خود از خوابی که موجب کشف رمزواسرار رویا برای او گردید _تزریق به ایرما_ از وجه التزامی آرزومندی بدان نحو که در رویا ظاهر میشود سخن میگوید. مینویسد: "در اینجا مضمون اصلی رویا که موفق میگردد به صورت تصویر بیان شود وجهی التزامی به خود میگیرد: [چه خوب که دوستم Otto مقصر اصلی بیماری ایرما باشد و نه من]." سپس در تفسیر خود از رویا چنین ادامه میدهد: "رویا وجه التزامی را دفع کرده در عوض آن را به وجه اخباری یعنی به صورت امری که در زمان حال اتفاق می افتد تبدیل میکند. لذا به جای "ای کاش اوتو مقصر اصلی بیماری ایرما بود" آنچه در رویا ظاهر میشود صورتی اینچنین به خود میگیرد: "اوتو به راستی مسول بیماری ایرما است. (کتاب ذهن و زمان نوشته موللی صفحه ۲۳۲)
✍️ مساله اصلی در تشکیل رویا این است که چگونه کلامی التزامی (ای کاش که اوتو...) میتواند از طریق تصویر به بیان مضمون خود نایل آید؟ بدیهی است که پاسخ دقیقا در دفع وجه التزامی آن است. در این صورت تصویر و به نمایش گذاشتن کلام راهی جز این نخواهد داشت که وجه اخباری اختیار کند (بله اوتو مقصر اصلی است )، تا موفق به اظهار آرزومندی مورد نظر گردد.
@ads_analysis
❤4👍2👏1🦄1
عشق
✍️وقتی راجع بگیاهان آبی صحبت میکنیم نمیتوانیم از ذکر زندگی افسانه آمیز و شاعرانه یکنوع مخصوص آن خودداری نماییم.
✍️این نوع که والی نر یا والینری نام دارد عبارت از گیاهی است هیدروکارید (قابل تغذیه در آب) که اعمال جنسی و لقاح آن یکی از زیباترین و شاعرانه ترین لقاح های حیات نباتی است.
✍️ والی نر گیاهی است تقریبا بیحاصل و بیمعنا که زیبایی و جلوه نیلوفر آبی را ندارد و همچنین مانند بعضی گیاهان زیرآبی دارای گیسوان افشان نیست ولی اندامش چنانست که گویی طبیعت خواسته است یکی از نمونه های عجیب ذوق و سلیقه خود را در وجود او مجسم نماید.
✍️ والینر در قعر آب زندگی میکند و زندگیش تقریبا در عالم خواب و رویا میگذرد، فقط در موقع تولید نسل گویی بهوش میآید و حیات جدیدی را شروع میکند. درین موقع گل ماده بتدریج از غلاف حلزونی شکل خود بیرون میآید و بطرف سطح آب میرود و از آن خارج میشود و آنگاه روی امواج مرداب پخش میگردد و میشکفد.
✍️ ناگهان چنانکه گویی گل نر بیدار شده باشد، از یکی از شاخه های اطراف سر میکشد و چون از خلال آب روشن و آفتاب زده مرداب چشمش بگل ماده میافتد با شوق و رغبت تمام بطرف بالا میرود و بسوی معشوق که در دنیایی سراسر نور و روشنایی و زیبایی و افسانه منتظر اوست میشتابد اما بمحض آنکه بوسط راه رسید غفلتا گویی نفسش بند میآید، ساقه که تنها پیوند و منبع حیات اوست از حدود معینی بلندتر نمیشود و قدرت درک روشنایی را پیدا نمیکند و بدینوسیله از تماشای تنها عاملی که میتواند اورا بمعشوق برساند محروم میماند.
✍ آیا سرگذشت اجزا نر و ماده این گل نمودار یکنوع قساوت طبیعی است: شما عظمت این رنج را در خاطر مجسم کنید: گلی در آتش اشتیاق وصال میسوزد. کسی به آن دسترس هم ندارد فضای زندگی اش آرام و شفاف است و مانعی هم در آب زلال روبرویش مشاهده نمیشود، اما با این وصف نمیتواند بوصال معشوق برسد!
✍️ اگر حیات والینر بهمین طریق ادامه مییافت. مشکل آن، نظیر مشکل حیات ما بر روی کره ارض قابل حل نبود، لکن عجبا که میبینیم غفلتا عامل مرموز و غیر مترقبه ای وارد کارزار میشود و گل نر را بوصال ماده میرساند.
✍️****آیا ظهور این عامل دلیل بر آن است که گل نر قبلا شکست خود را در عشق درک میکرده است؟
✍️ بهرحال گل نر در لابلای گلبرگ های خود حبابهای ریز و مخفی هوا را پنهان کرده و گویی مترصد لحظه مخصوص است تا چون موشکی آنها را بطرف ماده پرتاب کند. اما حبابهای مزبور پرتاب نمیشود بلکه بقدری وزن گل را سبک و متمایل بصعود میکند که عاقبت عاشق بیچاره با یک تلاش سخت و طاقت فرسا، تلاشی که از نظر شدت و عظمت هرگز شبیه آن را در میان حیوانات و ریاحین ندیده ام، خود را از قید شاخه رها میکند و برای رسیدن بخوشبختی و سعادت و وصال معشوق راه ارتفاعات بالای آبرا در پیش میگیرد و با آنکه از شاخه کنده و جدا شده است آزاد و سرافراز بسوی معشوق میرود.
✍️ در بالای آب، حبابهای هوا میترکد و گلبرگ ها از هم میپاشد و اگرچه گل بحال نزع و مرگ میافتد ولی پیکرهای مجروح آن شنا کنان خود را بجانب معشوق میرساند و وی که همچنان ساکت و بی اعتناست بدن مجروح و پاره پاره عاشق فداکار خود را دربر میگیرد.
*برگرفته از کتاب هوش گلها نوشته موریس مترلینگ، نشر معرفت، ترجمه فرامرز برزگر، صفحه ۱۸. چاپ قدیمی.
@ads_analysis
✍️وقتی راجع بگیاهان آبی صحبت میکنیم نمیتوانیم از ذکر زندگی افسانه آمیز و شاعرانه یکنوع مخصوص آن خودداری نماییم.
✍️این نوع که والی نر یا والینری نام دارد عبارت از گیاهی است هیدروکارید (قابل تغذیه در آب) که اعمال جنسی و لقاح آن یکی از زیباترین و شاعرانه ترین لقاح های حیات نباتی است.
✍️ والی نر گیاهی است تقریبا بیحاصل و بیمعنا که زیبایی و جلوه نیلوفر آبی را ندارد و همچنین مانند بعضی گیاهان زیرآبی دارای گیسوان افشان نیست ولی اندامش چنانست که گویی طبیعت خواسته است یکی از نمونه های عجیب ذوق و سلیقه خود را در وجود او مجسم نماید.
✍️ والینر در قعر آب زندگی میکند و زندگیش تقریبا در عالم خواب و رویا میگذرد، فقط در موقع تولید نسل گویی بهوش میآید و حیات جدیدی را شروع میکند. درین موقع گل ماده بتدریج از غلاف حلزونی شکل خود بیرون میآید و بطرف سطح آب میرود و از آن خارج میشود و آنگاه روی امواج مرداب پخش میگردد و میشکفد.
✍️ ناگهان چنانکه گویی گل نر بیدار شده باشد، از یکی از شاخه های اطراف سر میکشد و چون از خلال آب روشن و آفتاب زده مرداب چشمش بگل ماده میافتد با شوق و رغبت تمام بطرف بالا میرود و بسوی معشوق که در دنیایی سراسر نور و روشنایی و زیبایی و افسانه منتظر اوست میشتابد اما بمحض آنکه بوسط راه رسید غفلتا گویی نفسش بند میآید، ساقه که تنها پیوند و منبع حیات اوست از حدود معینی بلندتر نمیشود و قدرت درک روشنایی را پیدا نمیکند و بدینوسیله از تماشای تنها عاملی که میتواند اورا بمعشوق برساند محروم میماند.
✍ آیا سرگذشت اجزا نر و ماده این گل نمودار یکنوع قساوت طبیعی است: شما عظمت این رنج را در خاطر مجسم کنید: گلی در آتش اشتیاق وصال میسوزد. کسی به آن دسترس هم ندارد فضای زندگی اش آرام و شفاف است و مانعی هم در آب زلال روبرویش مشاهده نمیشود، اما با این وصف نمیتواند بوصال معشوق برسد!
✍️ اگر حیات والینر بهمین طریق ادامه مییافت. مشکل آن، نظیر مشکل حیات ما بر روی کره ارض قابل حل نبود، لکن عجبا که میبینیم غفلتا عامل مرموز و غیر مترقبه ای وارد کارزار میشود و گل نر را بوصال ماده میرساند.
✍️****آیا ظهور این عامل دلیل بر آن است که گل نر قبلا شکست خود را در عشق درک میکرده است؟
✍️ بهرحال گل نر در لابلای گلبرگ های خود حبابهای ریز و مخفی هوا را پنهان کرده و گویی مترصد لحظه مخصوص است تا چون موشکی آنها را بطرف ماده پرتاب کند. اما حبابهای مزبور پرتاب نمیشود بلکه بقدری وزن گل را سبک و متمایل بصعود میکند که عاقبت عاشق بیچاره با یک تلاش سخت و طاقت فرسا، تلاشی که از نظر شدت و عظمت هرگز شبیه آن را در میان حیوانات و ریاحین ندیده ام، خود را از قید شاخه رها میکند و برای رسیدن بخوشبختی و سعادت و وصال معشوق راه ارتفاعات بالای آبرا در پیش میگیرد و با آنکه از شاخه کنده و جدا شده است آزاد و سرافراز بسوی معشوق میرود.
✍️ در بالای آب، حبابهای هوا میترکد و گلبرگ ها از هم میپاشد و اگرچه گل بحال نزع و مرگ میافتد ولی پیکرهای مجروح آن شنا کنان خود را بجانب معشوق میرساند و وی که همچنان ساکت و بی اعتناست بدن مجروح و پاره پاره عاشق فداکار خود را دربر میگیرد.
*برگرفته از کتاب هوش گلها نوشته موریس مترلینگ، نشر معرفت، ترجمه فرامرز برزگر، صفحه ۱۸. چاپ قدیمی.
@ads_analysis
❤9🦄2👏1💘1
مصداق روانکاوی زرد چیست؟
✍️ آن جاهایی که صحبت از این میشود که مثلا چون در کودکی آن اتفاق افتاد در بزرگسالی اینطور شد مصداق عینی روانکاوی زرد است.
(مثال: در کودکی من را از آب ترساندن در بزرگسالی از آب میترسم و هزار نمونه مشابه)
✍️ این مساله به معنی بی اهمیت بودن اتفاقات دوران کودکی نیست. صحبت بر سر ربط دادن عینی و یک به یک مسایل کودکی و بزرگسالی است.
✍️لازم به ذکر است که خود فروید هم گاهی از این دست نگاه های سطحی به ویژه در ابتدای کارش داشت.
@ads_analysis
✍️ آن جاهایی که صحبت از این میشود که مثلا چون در کودکی آن اتفاق افتاد در بزرگسالی اینطور شد مصداق عینی روانکاوی زرد است.
(مثال: در کودکی من را از آب ترساندن در بزرگسالی از آب میترسم و هزار نمونه مشابه)
✍️ این مساله به معنی بی اهمیت بودن اتفاقات دوران کودکی نیست. صحبت بر سر ربط دادن عینی و یک به یک مسایل کودکی و بزرگسالی است.
✍️لازم به ذکر است که خود فروید هم گاهی از این دست نگاه های سطحی به ویژه در ابتدای کارش داشت.
@ads_analysis
❤4👏1🤔1🦄1
فکر میکنم این تصویر که تبلیغ یک آژانس تبلیغاتی است میتواند تا حدی بیانگر اتفاقی که در خواب می افتد هم باشد. ما در خواب ها خودمان را به کوری میزنیم تا بتوانیم به چیزهایی که در واقع امیال ما هستند نگاه کنیم. و برخی اوقات نگاهی از بیرون ما را میبیند و مضطربانه از خواب بیدار میشویم که دوباره کور شویم. درست شبیه نگاهی که الان دارد این تصویر را میبیند.
ما از خواب بیدار میشویم که بتوانیم به ادامه خوابمان بپردازیم.
@ads_analysis
ما از خواب بیدار میشویم که بتوانیم به ادامه خوابمان بپردازیم.
@ads_analysis
❤4👍2👌1🦄1
تمرین دیالکتیکی بودن
✍️ ارنست هکل زیست شناس جمله معروفی دارد که "رشد جنین در رحم مادر تاریخ گونه را به طور تلخیص شده در خودش بازنمایی میکند"
"Ontogeny recapitulate phylogeny"
✍️ برای مثال جنین ابتدا شبیه نوزاد قورباغه است بعد شبیه ماهی میشود بعد شبیه خزندگان و بعد حالت انسانی پیدا میکند.
✍️ فروید از این ایده هکل استفاده کرد و معتقد بود رشد روانی جنسی هم همین روند را طی میکند. برای مثال نقاشی بچه ها بر روی دیوار چیزی شبیه به نقاشی پیشینیان ما بر روی دیوار غارها بوده است.
✍️ با همین منطق اگر پیش برویم میتوان گفت تفکر انسانی هم چنین رشدی را پشت سر میتواند بگذارد. بشر ابتدا هیچ تفکری ندارد. چون هیچ زبانی در اختیارش نیست. کمی بعد تفکر عینی پیدا میکند. و بر اساس نگاه ژان پیاژه تقریبا در یازده سالگی به تفکر انتزاعی دست می یابد. تفکری که به او اجازه میدهد معنی را فراتر از ظاهر کلام برده و با استعارات و اصطلاحات رابطه برقرار کند.
✍️ پیاژه معتقد بود ما نمیدانیم مرحله بعدی تفکر چیست چون نهایت رشدی که داریم همین تفکر انتزاعی است و با این نگاه نمیتوان بعدش را فهمید.
✍️ به نظر صحبت پیاژه درست می آید. اما آیا در خود همین تفکر انتزاعی میتواند بلوغ بیشتری به وجود بیاید؟
✍️ شاید نگاه به تاریخ روانکاوی بتواند تا حدی به این مهم پاسخ دهد. وقتی نظریه فروید را در ساده ترین حالات خود میبینیم. آنطور که در کتاب های شخصیت آکادمیک برای مثال راجع به آن صحبت میکنند به نظر میرسد او دارد مثل ارسطو زیبایی را در تعادل میبیند. برای مثال: اگر زیادی ارضا بشود آنطور میشود اگر کم ارضا بشود اینطور میشود.
✍️ وقتی جلوتر می آید به ویژه در فراسوی اصل لذت به نظر میرسد این حالت تعادلی به سمت دیالکتیکی شدن سوق پیدا میکند.
✍️ البته در این متن حوصله صحبت مفصل از دیالکتیک نمیگنجد. اما آن نسخه ساده سازی شده از دیالکتیک شاید تا حدی به کار ما آید: سنتز از ابطال و همچنین ارتقا تز و آنتی تز بوجود می آید.
✍️ خود هگل از واژه آفهبونگ در زبان آلمانی استفاده میکند یعنی رفع و ارتقا...
✍️ ناخودآگاه دقیقا به واسطه یک چنین اتفاق دیالکتیکی صورت میپذیرد. ناخودآگاه و سوژه حضور غیابی دارد. یعنی حضورش در غیابش است.
✍️ حال کمی از این بحث پیچیده به در اگر آییم بگذارید چند مثال ساده بزنیم: چه قدر شده یک کار و تصمیمی که فکر میکردید اشتباه است درست از آب درآید و یک تصمیم درست اشتباه؟
✍️ آنچه تفکر انتزاعی را فراتر نه بلکه پیچیده تر و غنی تر میسازد دیالکتیکی شدنش است.
✍️ بارها این کلیشه سیاه و سفید و یا صفر و یک را شنیده ایم. وقتی کسی بیان میکند که سیاه و سفید نباش به ذهن ما تعادل داشته باش می آید. این تعادل شاید برای ماشین و هوش مصنوعی صادق باشد اما برای انسان معنیش تعادل نیست. معنیش دیالکتیک است. یعنی در سیاه ترین، سفیدی هست. باز اینجا خطر مثبت گرا فکر کردن و اینها هم هست. خیر. در سیاه، سفیدی هم هست به معنی مثبت گرا نگاه کردن نیست.
✍️ دیالکتیکی شدن فکر و اندیشه فرصت سیالیت و روانی را برای روان فراهم میسازد.
✍️ وقتی یک علامت روانپزشکی اتفاق می افتد یعنی روان دچار ایستایی شده است. یعنی از حالت دیالکتیکی خارج شده و گیر کرده است. تفسیر در جلسه روانکاوی وقتی خوب است که در نهایت سیالیت را به زنجیره دالی تفکر برگرداند و آن جمود را بشکند.
@ads_analysis
✍️ ارنست هکل زیست شناس جمله معروفی دارد که "رشد جنین در رحم مادر تاریخ گونه را به طور تلخیص شده در خودش بازنمایی میکند"
"Ontogeny recapitulate phylogeny"
✍️ برای مثال جنین ابتدا شبیه نوزاد قورباغه است بعد شبیه ماهی میشود بعد شبیه خزندگان و بعد حالت انسانی پیدا میکند.
✍️ فروید از این ایده هکل استفاده کرد و معتقد بود رشد روانی جنسی هم همین روند را طی میکند. برای مثال نقاشی بچه ها بر روی دیوار چیزی شبیه به نقاشی پیشینیان ما بر روی دیوار غارها بوده است.
✍️ با همین منطق اگر پیش برویم میتوان گفت تفکر انسانی هم چنین رشدی را پشت سر میتواند بگذارد. بشر ابتدا هیچ تفکری ندارد. چون هیچ زبانی در اختیارش نیست. کمی بعد تفکر عینی پیدا میکند. و بر اساس نگاه ژان پیاژه تقریبا در یازده سالگی به تفکر انتزاعی دست می یابد. تفکری که به او اجازه میدهد معنی را فراتر از ظاهر کلام برده و با استعارات و اصطلاحات رابطه برقرار کند.
✍️ پیاژه معتقد بود ما نمیدانیم مرحله بعدی تفکر چیست چون نهایت رشدی که داریم همین تفکر انتزاعی است و با این نگاه نمیتوان بعدش را فهمید.
✍️ به نظر صحبت پیاژه درست می آید. اما آیا در خود همین تفکر انتزاعی میتواند بلوغ بیشتری به وجود بیاید؟
✍️ شاید نگاه به تاریخ روانکاوی بتواند تا حدی به این مهم پاسخ دهد. وقتی نظریه فروید را در ساده ترین حالات خود میبینیم. آنطور که در کتاب های شخصیت آکادمیک برای مثال راجع به آن صحبت میکنند به نظر میرسد او دارد مثل ارسطو زیبایی را در تعادل میبیند. برای مثال: اگر زیادی ارضا بشود آنطور میشود اگر کم ارضا بشود اینطور میشود.
✍️ وقتی جلوتر می آید به ویژه در فراسوی اصل لذت به نظر میرسد این حالت تعادلی به سمت دیالکتیکی شدن سوق پیدا میکند.
✍️ البته در این متن حوصله صحبت مفصل از دیالکتیک نمیگنجد. اما آن نسخه ساده سازی شده از دیالکتیک شاید تا حدی به کار ما آید: سنتز از ابطال و همچنین ارتقا تز و آنتی تز بوجود می آید.
✍️ خود هگل از واژه آفهبونگ در زبان آلمانی استفاده میکند یعنی رفع و ارتقا...
✍️ ناخودآگاه دقیقا به واسطه یک چنین اتفاق دیالکتیکی صورت میپذیرد. ناخودآگاه و سوژه حضور غیابی دارد. یعنی حضورش در غیابش است.
✍️ حال کمی از این بحث پیچیده به در اگر آییم بگذارید چند مثال ساده بزنیم: چه قدر شده یک کار و تصمیمی که فکر میکردید اشتباه است درست از آب درآید و یک تصمیم درست اشتباه؟
✍️ آنچه تفکر انتزاعی را فراتر نه بلکه پیچیده تر و غنی تر میسازد دیالکتیکی شدنش است.
✍️ بارها این کلیشه سیاه و سفید و یا صفر و یک را شنیده ایم. وقتی کسی بیان میکند که سیاه و سفید نباش به ذهن ما تعادل داشته باش می آید. این تعادل شاید برای ماشین و هوش مصنوعی صادق باشد اما برای انسان معنیش تعادل نیست. معنیش دیالکتیک است. یعنی در سیاه ترین، سفیدی هست. باز اینجا خطر مثبت گرا فکر کردن و اینها هم هست. خیر. در سیاه، سفیدی هم هست به معنی مثبت گرا نگاه کردن نیست.
✍️ دیالکتیکی شدن فکر و اندیشه فرصت سیالیت و روانی را برای روان فراهم میسازد.
✍️ وقتی یک علامت روانپزشکی اتفاق می افتد یعنی روان دچار ایستایی شده است. یعنی از حالت دیالکتیکی خارج شده و گیر کرده است. تفسیر در جلسه روانکاوی وقتی خوب است که در نهایت سیالیت را به زنجیره دالی تفکر برگرداند و آن جمود را بشکند.
@ads_analysis
❤7👏1🦄1
اضطراب دروغ نمیگوید
✍️ هیجانات پنج گانه که پُل اِکمان برای اولین بار مطرح کرد (شادی، غم، تعجب، چندش، ترس) میتوانند فریبنده باشند. برای مثال یک شادی میتواند پنهان کننده یک غم باشد و یا غم زیاد پنهان کننده یک شادی. یا اینکه اصلا آن غم درش کیفی وجود داشته باشد.
✍️ اضطراب اما دروغ نمیگوید!
✍️ یکی از موارد پر تکراری که افراد احساس اضطراب میکنند جایی است که گمان میکنند قادر نیستند کاری را به خوبی انجام دهند. یا به عبارتی احساس میکنند از پسش بر نمی آیند.
✍️ در این مواقع معمولا شروع به سرزنش خودشان میکنند و گاهی اوقات این اضطراب تبدیل به حس تحقیر... میشود.
✍️ ابتدا یک تنفس دیافراگمی بگیرید. افکار منفی را دور بریزید. سپس تا ۲۴ بشمارید. آنگاه یک بررسی واقعیت و حساسیت زدایی تدریجی بکنید. البته دوش آب سرد هم توصیه میشود.
✍️ بعد از همه این حرکات موزون و مفرح خوب است به این مساله توجه کنیم که در زبان فارسی "تو نمیتوانی" دو نوع خوانش دارد.
✍️ مورد اول همان چیزی است که در خودآگاه فرد مضطرب ظهور پیدا میکند و او را با روانشناسش مشغول نخود سیاه میکند. تو توانایی یا نیروی انجام آن کار را نداری. تو شایسته نیستی و...
✍️ اما، تو نمیتوانی یک خوانش ثانوی هم دارد: "تو نمیتوانی" میتواند "تو نباید" هم خوانده شود.
✍️ در واقع میتوان اینطور تصور کرد که پشت هر تو نمیتوانی در فرد مضطرب یک تو نباید قرار دارد. و اتفاقا این نباید است که اهمیت دارد.
✍️ تو نمیتوانی میتواند غم ایجاد کند اما وقتی فرد دچار اضطراب میشود و حتی در آن کار عملکرد عادی و پایین خودش را نیز از دست میدهد یعنی یک نبایدی، یک مرزی رد شده یا دارد رد میشود که نباید رد شود.
@ads_analysis
✍️ هیجانات پنج گانه که پُل اِکمان برای اولین بار مطرح کرد (شادی، غم، تعجب، چندش، ترس) میتوانند فریبنده باشند. برای مثال یک شادی میتواند پنهان کننده یک غم باشد و یا غم زیاد پنهان کننده یک شادی. یا اینکه اصلا آن غم درش کیفی وجود داشته باشد.
✍️ اضطراب اما دروغ نمیگوید!
✍️ یکی از موارد پر تکراری که افراد احساس اضطراب میکنند جایی است که گمان میکنند قادر نیستند کاری را به خوبی انجام دهند. یا به عبارتی احساس میکنند از پسش بر نمی آیند.
✍️ در این مواقع معمولا شروع به سرزنش خودشان میکنند و گاهی اوقات این اضطراب تبدیل به حس تحقیر... میشود.
✍️ ابتدا یک تنفس دیافراگمی بگیرید. افکار منفی را دور بریزید. سپس تا ۲۴ بشمارید. آنگاه یک بررسی واقعیت و حساسیت زدایی تدریجی بکنید. البته دوش آب سرد هم توصیه میشود.
✍️ بعد از همه این حرکات موزون و مفرح خوب است به این مساله توجه کنیم که در زبان فارسی "تو نمیتوانی" دو نوع خوانش دارد.
✍️ مورد اول همان چیزی است که در خودآگاه فرد مضطرب ظهور پیدا میکند و او را با روانشناسش مشغول نخود سیاه میکند. تو توانایی یا نیروی انجام آن کار را نداری. تو شایسته نیستی و...
✍️ اما، تو نمیتوانی یک خوانش ثانوی هم دارد: "تو نمیتوانی" میتواند "تو نباید" هم خوانده شود.
✍️ در واقع میتوان اینطور تصور کرد که پشت هر تو نمیتوانی در فرد مضطرب یک تو نباید قرار دارد. و اتفاقا این نباید است که اهمیت دارد.
✍️ تو نمیتوانی میتواند غم ایجاد کند اما وقتی فرد دچار اضطراب میشود و حتی در آن کار عملکرد عادی و پایین خودش را نیز از دست میدهد یعنی یک نبایدی، یک مرزی رد شده یا دارد رد میشود که نباید رد شود.
@ads_analysis
❤7🤔2👏1😭1
لمس شدن یا نشدن؟ مساله این است!
✍️ وقتی برای بار اول این اصطلاح را از آنالیزانی شنیدم گمان کردم اشتباه میکنم. سوال پرسیدم. آنقدر برای خودشان عادی بود که به گمانم فکر کردند حرف ایشان را نمیفهمم. یا شاید فکر کردند توجه نمیکنم. آنالیزان لمس شدن را به معنی بی حس شدن دستش به کار برده بود!!
✍️ اظهار تعجب کردم که لمس شدن اتفاقا یعنی حس داشتن یعنی کار کردن حس لامسه و نه برعکس. گمان کردم شاید اصطلاح جالبی باشد که مربوط به منطقه جغرافیایی خاصی است.
✍️ آنالیزان دیگری عینا همین اصطلاح را به همان معنی بی حس شدن و فلج شدن دست به کار برد. اینجا به این موضوع پی بردم که ربط به گویش و یا منطقه جغرافیایی ندارد و یک اصطلاح رایج در زبان فارسی است که بنده نشنیده بودم.
✍️ اعجاب این اصطلاح در اینجاست که به معنی کاملا متضاد خودش به کار میرود. لمس شدن یعنی عدم امکان لمس. همچنین لمس شدن یعنی کسی یا چیزی شما را دارد لمس میکند.
✍️ بنابراین، اگر رابطه ای لغت به لغت با این اصطلاح برقرار کنیم میشود اینطور تصور کرد که لمس شدن توسط کسی یا چیزی منجر به بی حسی و فلج شدن یک عضو از بدن میشود!
✍️ یکی از ارجاعات دوست داشتنی فروید در باب نقیض ها در رویاها به کارهای کارل آبل است. آبل با بررسی زبان های باستانی نشان داده بود که در این زبانها کلمات و افعال متضاد نداشتند و این بستر جمله و ارتباط بود که باید به فهم معنی مثبت یا منفی جمله کمک میکرد. (چیزی شبیه به افعال معکوس در سریال طنز قدیمی شب های برره).
✍️ یک مثال ساده از این دست کلمات باستانی در فارسی کلمه نوش است. نوش در واقع به معنی مرگ است. اما در شادخواری ها دقیقا به معنی ضد خودش استفاده میشود.
✍️ اما اگر به اصطلاح لمس شدن برگردیم این بار بهتر میفهمیم که منظور چیست. لمس شدن هم شاید یکی از همین کلمات تعکیسی باشد که فروید به آن اشاره کرده است.
✍️ اما چرا راجع به لمس شدن این اتفاق در زبان هزاره فارسی افتاده است؟ آیا ممکن است اینطور تصور کنیم که ما برای اینکه بتوانیم لمس کنیم باید چیزی ما را لمس نکند؟ آیا این اصطلاح با اصطلاح دیگری که "بختک" نامیده میشود مرتبط است؟ وقتی بختک روی ما می افتد هم فلج میشویم و نمیتوانیم لمس کنیم. وقتی بختک روی ما می افتد او دارد ما را لمس میکند. آیا بختک، لمس شدن و لمس نشدن با ژویسانس بدن رابطه ای دارد؟
@ads_analysis
✍️ وقتی برای بار اول این اصطلاح را از آنالیزانی شنیدم گمان کردم اشتباه میکنم. سوال پرسیدم. آنقدر برای خودشان عادی بود که به گمانم فکر کردند حرف ایشان را نمیفهمم. یا شاید فکر کردند توجه نمیکنم. آنالیزان لمس شدن را به معنی بی حس شدن دستش به کار برده بود!!
✍️ اظهار تعجب کردم که لمس شدن اتفاقا یعنی حس داشتن یعنی کار کردن حس لامسه و نه برعکس. گمان کردم شاید اصطلاح جالبی باشد که مربوط به منطقه جغرافیایی خاصی است.
✍️ آنالیزان دیگری عینا همین اصطلاح را به همان معنی بی حس شدن و فلج شدن دست به کار برد. اینجا به این موضوع پی بردم که ربط به گویش و یا منطقه جغرافیایی ندارد و یک اصطلاح رایج در زبان فارسی است که بنده نشنیده بودم.
✍️ اعجاب این اصطلاح در اینجاست که به معنی کاملا متضاد خودش به کار میرود. لمس شدن یعنی عدم امکان لمس. همچنین لمس شدن یعنی کسی یا چیزی شما را دارد لمس میکند.
✍️ بنابراین، اگر رابطه ای لغت به لغت با این اصطلاح برقرار کنیم میشود اینطور تصور کرد که لمس شدن توسط کسی یا چیزی منجر به بی حسی و فلج شدن یک عضو از بدن میشود!
✍️ یکی از ارجاعات دوست داشتنی فروید در باب نقیض ها در رویاها به کارهای کارل آبل است. آبل با بررسی زبان های باستانی نشان داده بود که در این زبانها کلمات و افعال متضاد نداشتند و این بستر جمله و ارتباط بود که باید به فهم معنی مثبت یا منفی جمله کمک میکرد. (چیزی شبیه به افعال معکوس در سریال طنز قدیمی شب های برره).
✍️ یک مثال ساده از این دست کلمات باستانی در فارسی کلمه نوش است. نوش در واقع به معنی مرگ است. اما در شادخواری ها دقیقا به معنی ضد خودش استفاده میشود.
✍️ اما اگر به اصطلاح لمس شدن برگردیم این بار بهتر میفهمیم که منظور چیست. لمس شدن هم شاید یکی از همین کلمات تعکیسی باشد که فروید به آن اشاره کرده است.
✍️ اما چرا راجع به لمس شدن این اتفاق در زبان هزاره فارسی افتاده است؟ آیا ممکن است اینطور تصور کنیم که ما برای اینکه بتوانیم لمس کنیم باید چیزی ما را لمس نکند؟ آیا این اصطلاح با اصطلاح دیگری که "بختک" نامیده میشود مرتبط است؟ وقتی بختک روی ما می افتد هم فلج میشویم و نمیتوانیم لمس کنیم. وقتی بختک روی ما می افتد او دارد ما را لمس میکند. آیا بختک، لمس شدن و لمس نشدن با ژویسانس بدن رابطه ای دارد؟
@ads_analysis
❤6👏2👍1🤔1🦄1