غائلهٔ هایدگر به مناقشهٔ پرشور و مجادلهانگیزی اطلاق میشود که از دههٔ ۱۹۵۰ بر سر حمایت مارتین هایدگر از رژیم هیتلر درگرفت و تا امروز ادامه یافته است و احتمالاً تا آیندهای نامعلوم ادامه خواهد یافت. اهمیت غائلهٔ هایدگر به وزن و اعتبار علمی بالای کسانی بازمیگردد که در آن حضور داشتهاند.
تئودور آدورنو، یورگن هابرماس، هانس گئورگ گادامر، کارل لوویت، هربرت مارکوزه و هانا آرنت تنها فهرست کوتاهی از اسامی این چهرهها است.
@Adornooo
تئودور آدورنو، یورگن هابرماس، هانس گئورگ گادامر، کارل لوویت، هربرت مارکوزه و هانا آرنت تنها فهرست کوتاهی از اسامی این چهرهها است.
@Adornooo
👍3❤1🔥1
آدورنو: «آن که خانهای ندارد، نوشتن خانهاش میشود.» کم نوشتن، کوتاه نوشتن و درست نوشتن، آراستنِ هنرمندانهٔ خانهایست که نداریم: معماریِ جهانِ واژههاست در برهوتِ واقعیتهای ویران؛ برساختنِ بنایی باشکوه است از جنس هیچ: نهایتِ مینیمالیسم است: خانهای که نداریم.
@Adornooo
@Adornooo
❤5👍5🔥2
آدورنو و نقش هنر در نقد اجتماعی
▫️ آدورنو، هنر را به عنوان ابزاری میبیند که میتواند در برابر فرهنگ تودهای و سازوکارهای ایدئولوژیک سرمایهداری مقاومت کند.
▫️او معتقد است هنر راستین با ارائه شکلی از «زیبایی منفی» میتواند به تعلیق و نقد جامعه موجود بپردازد. به نظر آدورنو، زیبایی در هنر نباید به عنوان چیزی دلپذیر و هماهنگ تلقی شود بلکه باید از طریق ایجاد ناهنجاری و اختلال در تجربهی زیباشناختی، به آشکار کردن تضادها و نابرابریهای اجتماعی بپردازد.
▫️هنر در دیدگاه آدورنو نوعی بیانگری است که از استانداردهای رایج زیباییشناختی فراتر میرود و از طریق شکستن انتظارات مخاطب، توانایی ایجاد آگاهی و رهایی اجتماعی را دارد.
@Adornooo
▫️ آدورنو، هنر را به عنوان ابزاری میبیند که میتواند در برابر فرهنگ تودهای و سازوکارهای ایدئولوژیک سرمایهداری مقاومت کند.
▫️او معتقد است هنر راستین با ارائه شکلی از «زیبایی منفی» میتواند به تعلیق و نقد جامعه موجود بپردازد. به نظر آدورنو، زیبایی در هنر نباید به عنوان چیزی دلپذیر و هماهنگ تلقی شود بلکه باید از طریق ایجاد ناهنجاری و اختلال در تجربهی زیباشناختی، به آشکار کردن تضادها و نابرابریهای اجتماعی بپردازد.
▫️هنر در دیدگاه آدورنو نوعی بیانگری است که از استانداردهای رایج زیباییشناختی فراتر میرود و از طریق شکستن انتظارات مخاطب، توانایی ایجاد آگاهی و رهایی اجتماعی را دارد.
@Adornooo
❤5👍2🔥1
به باور آدورنو فرهنگ فقط آن هنگام حقیقی و اصیل است که تلویحاً انتقادی هم باشد، و ذهنی که این را فراموش کند، مکافاتش را در منتقدانی که میپروراند خواهد دید. انتقاد، عنصر ضروری فرهنگ است و خود دچار تناقض است: با همهی ناحقیقی بودنش، باز هم حقیقی است، همانقدر که فرهنگ ناحقیقی است. ناعادلانه بودنِ انتقاد در این نیست که بیرحمانه موشکافی و تحلیل میکند -این بزرگترین فضیلتِ آن است- بلکه در این است که با تسلیم شدن به وضعیتِ موجود از پرسشهای اصلی طفره میرود.
@Adornooo
@Adornooo
❤4👍2
به بیان میدلتون:
با بتهوون ظرفیت موسیقی چنان ارتقا یافته است که فرضهای قدیمی در هم شکسته شدهاند. اما میتوان این موضوع را خیلی ساده نسخۀ بیشازحد منسجمی دانست که ریشه در تفسیر آشنای اتریشی ـ آلمانی دربارۀ تاریخ موسیقی قرن نوزدهم دارد و سنت بیشازحد مفتخر وینی را محور هنجاری خویش قرار میدهد. ترجیح آدورنو برای «روش درونبود» ــ تحلیل و ارزیابی آثار بر حسب مضامین، گرایشهای درونی، شیوههای وجودی آنها و نه تطبیق آنها با هم ــ یعنی اینکه او با تفسیر بتهوون، که او را معیار نقد «موسیقی خودآیین بورژوازی» میگیرد، این معیار را به همۀ موسیقیهای آن دوره تسری میدهد و مابقی را ناقص میداند. درعینحال، خود بتهوون آنطور که آدورنو ادعا میکند نمونۀ جامع کشمکشهای اجتماعی دورهاش نیست؛ از یک نظر، او به اندازۀ آهنگساز خیلی معروفتر دورهاش، یعنی روسینی، [در این زمینه نمونهای] «جزئی» است. درواقع، گاهی بتهوونِ آدورنو به بت شباهت پیدا میکند: این تصویر [که او از بتهوون نمایش میدهد] به گرایشهای موسیقاییای که از نظر آدورنو ممتاز است، عینیت میبخشد.
از کتابِ پس از آدورنو؛ تیا دنورا؛ ترجمهٔ حسن خیاطی
@Adooorno
به بیان میدلتون:
با بتهوون ظرفیت موسیقی چنان ارتقا یافته است که فرضهای قدیمی در هم شکسته شدهاند. اما میتوان این موضوع را خیلی ساده نسخۀ بیشازحد منسجمی دانست که ریشه در تفسیر آشنای اتریشی ـ آلمانی دربارۀ تاریخ موسیقی قرن نوزدهم دارد و سنت بیشازحد مفتخر وینی را محور هنجاری خویش قرار میدهد. ترجیح آدورنو برای «روش درونبود» ــ تحلیل و ارزیابی آثار بر حسب مضامین، گرایشهای درونی، شیوههای وجودی آنها و نه تطبیق آنها با هم ــ یعنی اینکه او با تفسیر بتهوون، که او را معیار نقد «موسیقی خودآیین بورژوازی» میگیرد، این معیار را به همۀ موسیقیهای آن دوره تسری میدهد و مابقی را ناقص میداند. درعینحال، خود بتهوون آنطور که آدورنو ادعا میکند نمونۀ جامع کشمکشهای اجتماعی دورهاش نیست؛ از یک نظر، او به اندازۀ آهنگساز خیلی معروفتر دورهاش، یعنی روسینی، [در این زمینه نمونهای] «جزئی» است. درواقع، گاهی بتهوونِ آدورنو به بت شباهت پیدا میکند: این تصویر [که او از بتهوون نمایش میدهد] به گرایشهای موسیقاییای که از نظر آدورنو ممتاز است، عینیت میبخشد.
از کتابِ پس از آدورنو؛ تیا دنورا؛ ترجمهٔ حسن خیاطی
@Adooorno
❤2
آدرنور با طرح نقد درونماندگار خدمتی بزرگ به با اندیشی مدام اندیشه های سیاسی و اجتماعی کرد.
با تشکر از امین برای ارسال نقاشی دیگری
از آدورنو
saint_amin221
@Adornooo
با تشکر از امین برای ارسال نقاشی دیگری
از آدورنو
saint_amin221
@Adornooo
❤3🔥2
«چرا آدورنو از موسیقی جَز متنفر بود؟»
رابرت ویتکین بهطور مبسوط دربارۀ «دلیل نفرت آدورنو» از جَز نوشته است. اول، از نظر ویتکین، آدورنو معتقد بود ریتمهای موسیقی جَز رهاییبخشی دروغینی دارند، چون در این ریتمها ضرب ضمن حذفشدن رعایت میشود. به قول ویتکین، [از نظر آدورنو] «موسیقی جز، در شکل متمایزش، ملغمهای از انحراف و زیادهروی از یکطرف، و جدیتی محض از طرف دیگر است». از این نظر، جَز فقط موسیقیای محصول صنعت فرهنگ توده بود.
دوم، به قول ویتکین، «تقسیم “کوپله” و “ترجیعبند” (فرم بند و همسرایی) ... مُعرّفِ ... امکان فرد در زندگی روزمره [و] ... محدودیت جامعه یا جماعت است. آدورنو بیان میکند که فرد مخاطب از خویش تجربهای بهمثابه یک کوپلهاگو خواهد داشت و سپس احساس میکند به ترجیعبندی تبدیل شده است که در ریتم موزون آن ذوب میشود و اقناع مییابد. از نظر او، در فرایند تولید، اولویت ترجیعبند بر کوپله بدینترتیب محقق میشود که ترجیعبند را اول و درمقام مؤلفۀ اصلی [قطعه] مینویسند». در اینجا نیز، درست مثل موسیقی استراوینسکی، «صوت عینی با بیانی ذهنی تزیین میشود».
از کتاب پس از آدورنو
@Adornooo
«چرا آدورنو از موسیقی جَز متنفر بود؟»
رابرت ویتکین بهطور مبسوط دربارۀ «دلیل نفرت آدورنو» از جَز نوشته است. اول، از نظر ویتکین، آدورنو معتقد بود ریتمهای موسیقی جَز رهاییبخشی دروغینی دارند، چون در این ریتمها ضرب ضمن حذفشدن رعایت میشود. به قول ویتکین، [از نظر آدورنو] «موسیقی جز، در شکل متمایزش، ملغمهای از انحراف و زیادهروی از یکطرف، و جدیتی محض از طرف دیگر است». از این نظر، جَز فقط موسیقیای محصول صنعت فرهنگ توده بود.
دوم، به قول ویتکین، «تقسیم “کوپله” و “ترجیعبند” (فرم بند و همسرایی) ... مُعرّفِ ... امکان فرد در زندگی روزمره [و] ... محدودیت جامعه یا جماعت است. آدورنو بیان میکند که فرد مخاطب از خویش تجربهای بهمثابه یک کوپلهاگو خواهد داشت و سپس احساس میکند به ترجیعبندی تبدیل شده است که در ریتم موزون آن ذوب میشود و اقناع مییابد. از نظر او، در فرایند تولید، اولویت ترجیعبند بر کوپله بدینترتیب محقق میشود که ترجیعبند را اول و درمقام مؤلفۀ اصلی [قطعه] مینویسند». در اینجا نیز، درست مثل موسیقی استراوینسکی، «صوت عینی با بیانی ذهنی تزیین میشود».
از کتاب پس از آدورنو
@Adornooo
❤4👍1
▫️ آدورنو چه درسهایی برای امروز دارد؟
29 ژانویه 2025
گفتوگوی دنیل استاینمتز-جنکینز با پیتر گوردون
ترجمهی: مهرناز رزاقی
📝 کمتر متفکری در قرن بیستم به اندازهی تئودور آدورنو به بدبینی شهره است؛ دیدگاه او دربارهي جامعهی مدرن، آنگونه که برخی باور دارند، تجسمی از یأس مطلق است. رهبر نامدار مکتب انتقادی فرانکفورت روزی به طنز گفته بود: «هر تصویری از انسانیت، جز تصویر منفی آن، ایدئولوژی است.» با این حال، پیتر گوردون، تاریخنگار اندیشه از دانشگاه هاروارد، در کتاب خود، «شادی نامطمئن» استدلال میکند چنین خوانشهایی از آدورنو، که او را بدبین یا شکاک کامل میپندارند، اساساً نادرست است. بهجای آن، گوردون نشان میدهد که پروژهی آدورنو به سوی برداشتی از شادی و شکوفایی انسانی در جهانی شکسته و آسیبدیده حرکت میکند. بنابراین، حتی با تأکید آدورنو بر آسیبدیدگی جهانْ شادی همچنان قابل دستیابی است، و از همینجاست که برداشت از زندگی خوب در اندیشهی او حالتی نامطمئن پیدا میکند. گفتوگوی مجلهی نیشن را با پیتر گوردون در ژانویه ۲۰۲۵ دربارهی برداشت آدورنو از شادی، تفکر او دربارهی جاز و موسیقی کلاسیک، رابطهی او با مکتب فرانکفورت و آیندهی نظریهی انتقادی میخوانید.
🔸 بسیاری از پژوهشگران به تفسیر آثار آدورنو پرداختهاند و من نمیخواهم نوآوری ادعاهای خودم را بیش از حد برجسته کنم. آدورنو اغلب بهعنوان یک بدبین مطلق دیده میشود که نقدش را تنها به کشف آنچه «منفی» یا غیرعقلانی در جامعهی مدرن است، اختصاص داده است. تصویری که از آدورنو بهعنوان فردی اخمو و ضدجریان اصلی یا نخبهگرا وجود دارد، همچنان مانع درک درست آثارش میشود. به نظر من، این کاریکاتور در حق پیچیدگی اندیشهی او ظلم میکند. استدلال اصلی من این است که آدورنو بسیار پیچیدهتر و متناقضتر ــ یا به زبان فنیتر، دیالکتیکیتر ــ از تفسیرهای رایج است. او بهعنوان نظریهپردازی انتقادی، کار خود را به آشکارسازی امر منفی اختصاص داد، اما نگاهی پیشدستانه به امکان شکوفایی انسانی داشت که بهطور کامل تحقق نیافته است.
🔸 آدورنو در سنت فلسفیْ اندیشمندی دیالکتیکی است. منظورم این است که او مانند هگلْ منابع مفهومی گذشته را هم بهکار میگیرد و هم بر آنها غلبه میکند. بنابراین نباید از این تعجب کنیم که او مایل است از مفاهیم الاهیاتی استفاده کند، آن هم زمانی که معنایشان میتواند به او کمک کند تا برخی از ادعاهای فلسفی دنیوی یا حتی ماتریالیستی را مطرح کند. گزینهی دیگر، موضعی تحقیرآمیز یا جایگزینی است که بایگانی مفاهیم گذشته را بهعنوان چیزی اصلاحناپذیر محکوم کند ــ مجموعهای از اندیشههای منسوخ که باید بهطور کامل کنار گذاشته شوند. من بهعنوان یک تاریخنگار فلسفه چنین نگرشی را بسیار غیرمفید میبینم.
🔸 نقد آدورنو به ایدئولوژی مارکسیستی به هیچوجه به این معنا نیست که او را حامی لیبرالیسم جنگ سرد بدانیم (یا هر دستهبندی دیگری که ممکن است به ذهن برسد). بسیاری از افراد آگاه انتخاب کاذب میان کمونیسم و ضدکمونیسم را که در قرن بیستم بسیاری از روشنفکران را اسیر کرده بود، رد کردهاند. کسانی از ما که خانوادهای از بلوک شوروی داریم، بخشی از رنجهایی را که این نظام برای میلیونها نفر به ارمغان آورد، میدانیم. با این حال، میخواهم استدلال کنم که آدورنو در فلسفهاش همچنان جهتگیری ماتریالیستی گستردهای را حفظ میکند، هرچند که من اصطلاح «ماتریالیستی» را در وسیعترین معنای ممکن استفاده میکنم، چرا که او بالاترین اهمیت را به تجربهی دنیوی شکوفایی انسانی میدهد و کاملاً جدی به ایدهی مارکسیستی تغییر در ساختارهای اجتماعی معتقد است، بهطوری که این تغییر میتواند به «رهایی حواس انسان» منجر شود. آدورنو در سراسر آثارش به کاوش در این موضوع میپردازد که معنای تحقق واقعی انسان در تجربهی مادی در تمام ابعاد گوناگون آن چیست...
#تئودور_آدورنو
#نظریهی_انتقادی #مکتب_فرانکفورت
@Adornooo
29 ژانویه 2025
گفتوگوی دنیل استاینمتز-جنکینز با پیتر گوردون
ترجمهی: مهرناز رزاقی
📝 کمتر متفکری در قرن بیستم به اندازهی تئودور آدورنو به بدبینی شهره است؛ دیدگاه او دربارهي جامعهی مدرن، آنگونه که برخی باور دارند، تجسمی از یأس مطلق است. رهبر نامدار مکتب انتقادی فرانکفورت روزی به طنز گفته بود: «هر تصویری از انسانیت، جز تصویر منفی آن، ایدئولوژی است.» با این حال، پیتر گوردون، تاریخنگار اندیشه از دانشگاه هاروارد، در کتاب خود، «شادی نامطمئن» استدلال میکند چنین خوانشهایی از آدورنو، که او را بدبین یا شکاک کامل میپندارند، اساساً نادرست است. بهجای آن، گوردون نشان میدهد که پروژهی آدورنو به سوی برداشتی از شادی و شکوفایی انسانی در جهانی شکسته و آسیبدیده حرکت میکند. بنابراین، حتی با تأکید آدورنو بر آسیبدیدگی جهانْ شادی همچنان قابل دستیابی است، و از همینجاست که برداشت از زندگی خوب در اندیشهی او حالتی نامطمئن پیدا میکند. گفتوگوی مجلهی نیشن را با پیتر گوردون در ژانویه ۲۰۲۵ دربارهی برداشت آدورنو از شادی، تفکر او دربارهی جاز و موسیقی کلاسیک، رابطهی او با مکتب فرانکفورت و آیندهی نظریهی انتقادی میخوانید.
🔸 بسیاری از پژوهشگران به تفسیر آثار آدورنو پرداختهاند و من نمیخواهم نوآوری ادعاهای خودم را بیش از حد برجسته کنم. آدورنو اغلب بهعنوان یک بدبین مطلق دیده میشود که نقدش را تنها به کشف آنچه «منفی» یا غیرعقلانی در جامعهی مدرن است، اختصاص داده است. تصویری که از آدورنو بهعنوان فردی اخمو و ضدجریان اصلی یا نخبهگرا وجود دارد، همچنان مانع درک درست آثارش میشود. به نظر من، این کاریکاتور در حق پیچیدگی اندیشهی او ظلم میکند. استدلال اصلی من این است که آدورنو بسیار پیچیدهتر و متناقضتر ــ یا به زبان فنیتر، دیالکتیکیتر ــ از تفسیرهای رایج است. او بهعنوان نظریهپردازی انتقادی، کار خود را به آشکارسازی امر منفی اختصاص داد، اما نگاهی پیشدستانه به امکان شکوفایی انسانی داشت که بهطور کامل تحقق نیافته است.
🔸 آدورنو در سنت فلسفیْ اندیشمندی دیالکتیکی است. منظورم این است که او مانند هگلْ منابع مفهومی گذشته را هم بهکار میگیرد و هم بر آنها غلبه میکند. بنابراین نباید از این تعجب کنیم که او مایل است از مفاهیم الاهیاتی استفاده کند، آن هم زمانی که معنایشان میتواند به او کمک کند تا برخی از ادعاهای فلسفی دنیوی یا حتی ماتریالیستی را مطرح کند. گزینهی دیگر، موضعی تحقیرآمیز یا جایگزینی است که بایگانی مفاهیم گذشته را بهعنوان چیزی اصلاحناپذیر محکوم کند ــ مجموعهای از اندیشههای منسوخ که باید بهطور کامل کنار گذاشته شوند. من بهعنوان یک تاریخنگار فلسفه چنین نگرشی را بسیار غیرمفید میبینم.
🔸 نقد آدورنو به ایدئولوژی مارکسیستی به هیچوجه به این معنا نیست که او را حامی لیبرالیسم جنگ سرد بدانیم (یا هر دستهبندی دیگری که ممکن است به ذهن برسد). بسیاری از افراد آگاه انتخاب کاذب میان کمونیسم و ضدکمونیسم را که در قرن بیستم بسیاری از روشنفکران را اسیر کرده بود، رد کردهاند. کسانی از ما که خانوادهای از بلوک شوروی داریم، بخشی از رنجهایی را که این نظام برای میلیونها نفر به ارمغان آورد، میدانیم. با این حال، میخواهم استدلال کنم که آدورنو در فلسفهاش همچنان جهتگیری ماتریالیستی گستردهای را حفظ میکند، هرچند که من اصطلاح «ماتریالیستی» را در وسیعترین معنای ممکن استفاده میکنم، چرا که او بالاترین اهمیت را به تجربهی دنیوی شکوفایی انسانی میدهد و کاملاً جدی به ایدهی مارکسیستی تغییر در ساختارهای اجتماعی معتقد است، بهطوری که این تغییر میتواند به «رهایی حواس انسان» منجر شود. آدورنو در سراسر آثارش به کاوش در این موضوع میپردازد که معنای تحقق واقعی انسان در تجربهی مادی در تمام ابعاد گوناگون آن چیست...
#تئودور_آدورنو
#نظریهی_انتقادی #مکتب_فرانکفورت
@Adornooo
نقد: نقد اقتصاد سیاسی - نقد بتوارگی - نقد ایدئولوژی
آدورنو چه درسهایی برای امروز دارد؟
گفتوگوی دنیل استاینمتز-جنکینز با پیتر گوردون ترجمهی: مهرناز رزاقی یکی از ویژگیهای برجستهی نظریهی انتقادی مکتب فرانکفورت این است که همواره از میراث ایدئالیسم آلمانی، از کانت و هگل گرفته تا تحول…
❤3👍3
تئودور آدورنو و جنگ؛ از بحران تمدن تا بربریت فرهنگی
تئودور آدورنو در آثار خود نگاهی بنیادین و ریشهای به پدیده جنگ دارد. او جنگ را نه صرفاً یک منازعه نظامی، بلکه نشانهای از زوال عقلانیت مدرن و شکست فرهنگ در مواجهه با خشونت ساختاری میداند. نگاه او، بهویژه در پسزمینه فجایع جنگ جهانی دوم و هولوکاست، انتقادی و درعینحال تراژیک است.
آدورنو به این مسئله میپردازد که چگونه جنگ به صنعتی تبدیل شده که انسان را به کالایی مصرفی بدل کرده است. او از ذکر نام شرکتهای سازنده هواپیماهای جنگی (مانند فاکر-وولف یا لانکاستر) در گزارشهای خبری انتقاد میکند و آن را نمادی از بیروحشدن خشونت و تبدیل آن به بخشی از نظام اقتصادی میداند. این نقد، افشای فرآیندی است که در آن، مرگ و تخریب دیگر از ارزش اخلاقی تهی شده و به دادهای آماری یا تبلیغاتی تقلیل یافته است.
آدورنو در مقاله مشهور "Kulturkritik und Gesellschaft" جملهای را مینویسد که بعدها بارها نقل شده است: «نوشتن شعر پس از آشویتس، بربری است.» این جمله نه به معنای پایان هنر، بلکه هشدار نسبت به ناتوانی فرهنگ رسمی در بازنمایی یا جبران فجایع تاریخی است.
از نظر آدورنو، فرهنگی که در برابر اردوگاههای مرگ سکوت کرده یا به ابزار مشروعیت آنها بدل شده، دیگر اعتبار اخلاقی ندارد و باید از نو بنیاد نهاده شود.
آدورنو در نقد خود از جنگ، فراتر از عرصه نظامی، به بحرانهای درونی عقلانیت مدرن، عقل ابزاری و همدستی سرمایهداری با خشونت ساختاری میپردازد. او باور داشت که بدون بازنگری اساسی در فرهنگ، هنر، فلسفه و شیوههای زیستن، جهان مدرن در معرض تکرار همان فجایع خواهد بود. نگاه او تلخ اما هشداردهنده است: جنگ نهتنها در میدان نبرد، که در درون تمدن و نهادهای آن نیز رخ میدهد.
@Adornooo
تئودور آدورنو در آثار خود نگاهی بنیادین و ریشهای به پدیده جنگ دارد. او جنگ را نه صرفاً یک منازعه نظامی، بلکه نشانهای از زوال عقلانیت مدرن و شکست فرهنگ در مواجهه با خشونت ساختاری میداند. نگاه او، بهویژه در پسزمینه فجایع جنگ جهانی دوم و هولوکاست، انتقادی و درعینحال تراژیک است.
آدورنو به این مسئله میپردازد که چگونه جنگ به صنعتی تبدیل شده که انسان را به کالایی مصرفی بدل کرده است. او از ذکر نام شرکتهای سازنده هواپیماهای جنگی (مانند فاکر-وولف یا لانکاستر) در گزارشهای خبری انتقاد میکند و آن را نمادی از بیروحشدن خشونت و تبدیل آن به بخشی از نظام اقتصادی میداند. این نقد، افشای فرآیندی است که در آن، مرگ و تخریب دیگر از ارزش اخلاقی تهی شده و به دادهای آماری یا تبلیغاتی تقلیل یافته است.
آدورنو در مقاله مشهور "Kulturkritik und Gesellschaft" جملهای را مینویسد که بعدها بارها نقل شده است: «نوشتن شعر پس از آشویتس، بربری است.» این جمله نه به معنای پایان هنر، بلکه هشدار نسبت به ناتوانی فرهنگ رسمی در بازنمایی یا جبران فجایع تاریخی است.
از نظر آدورنو، فرهنگی که در برابر اردوگاههای مرگ سکوت کرده یا به ابزار مشروعیت آنها بدل شده، دیگر اعتبار اخلاقی ندارد و باید از نو بنیاد نهاده شود.
آدورنو در نقد خود از جنگ، فراتر از عرصه نظامی، به بحرانهای درونی عقلانیت مدرن، عقل ابزاری و همدستی سرمایهداری با خشونت ساختاری میپردازد. او باور داشت که بدون بازنگری اساسی در فرهنگ، هنر، فلسفه و شیوههای زیستن، جهان مدرن در معرض تکرار همان فجایع خواهد بود. نگاه او تلخ اما هشداردهنده است: جنگ نهتنها در میدان نبرد، که در درون تمدن و نهادهای آن نیز رخ میدهد.
@Adornooo
❤11
آدورنو و حس تحقیر ملی
تحقیر ملی، در نگاه تئودور آدورنو، صرفاً یک حس جمعی ناشی از شکست یا فروپاشی سیاسی نیست؛ بلکه بازتاب ساختارهای ایدئولوژیکیست که خودِ تحقیرشده، در بازتولید آنها سهیم است.
آدورنو در دیالکتیک روشنگری و مینیمای اخلاق نشان میدهد که چگونه جوامع، بهویژه پس از فجایع تاریخی مانند جنگ یا فروپاشی اقتصادی، بهجای نقد ساختارهای قدرت و مسئولیتپذیری تاریخی، گناه را بر دوش «دیگری» میگذارند.
او ریشه این تحقیر را در سرکوب فردیت میبیند؛ جایی که انسانها از توانایی تفکر انتقادی محروم میشوند و در دل تودهای بیچهره، مستعد پذیرش نفرت و تبلیغ ناسیونالیسم افراطی میگردند. تحقیر ملی، بهزعم آدورنو، به خودبیگانگی جمعی منجر میشود؛ جایی که جامعه، گذشتهاش را فراموش میکند یا تحریف مینماید تا رنج را نه درمان، بلکه به شکل خشونت بازتولید کند.
در این نگاه، ناسیونالیسم افسارگسیخته نه نشانهی عزت نفس ملی، بلکه سازوکاری دفاعی برای پنهانکردن وجدان تاریخی مخدوش است. آدورنو هشدار میدهد که بدون بازشناسی ریشههای این تحقیر و مواجهه اخلاقی با گذشته، هرگونه احساس هویت ملی، بیش از آنکه رهاییبخش باشد، ابزاری برای سلطه و سرکوب تازه خواهد بود.
@Adornooo
تحقیر ملی، در نگاه تئودور آدورنو، صرفاً یک حس جمعی ناشی از شکست یا فروپاشی سیاسی نیست؛ بلکه بازتاب ساختارهای ایدئولوژیکیست که خودِ تحقیرشده، در بازتولید آنها سهیم است.
آدورنو در دیالکتیک روشنگری و مینیمای اخلاق نشان میدهد که چگونه جوامع، بهویژه پس از فجایع تاریخی مانند جنگ یا فروپاشی اقتصادی، بهجای نقد ساختارهای قدرت و مسئولیتپذیری تاریخی، گناه را بر دوش «دیگری» میگذارند.
او ریشه این تحقیر را در سرکوب فردیت میبیند؛ جایی که انسانها از توانایی تفکر انتقادی محروم میشوند و در دل تودهای بیچهره، مستعد پذیرش نفرت و تبلیغ ناسیونالیسم افراطی میگردند. تحقیر ملی، بهزعم آدورنو، به خودبیگانگی جمعی منجر میشود؛ جایی که جامعه، گذشتهاش را فراموش میکند یا تحریف مینماید تا رنج را نه درمان، بلکه به شکل خشونت بازتولید کند.
در این نگاه، ناسیونالیسم افسارگسیخته نه نشانهی عزت نفس ملی، بلکه سازوکاری دفاعی برای پنهانکردن وجدان تاریخی مخدوش است. آدورنو هشدار میدهد که بدون بازشناسی ریشههای این تحقیر و مواجهه اخلاقی با گذشته، هرگونه احساس هویت ملی، بیش از آنکه رهاییبخش باشد، ابزاری برای سلطه و سرکوب تازه خواهد بود.
@Adornooo
❤7👍3🔥1
کتاب «نظریۀ سیاسی و فیلم: از آدورنو تا ژیژک» با ترجمه و پژوهش صالح نجفی و به همت نشر لگا منتشر شد. این اثر نگاهی عمیق به پیوند میان نظریهپردازی سیاسی و هنر سینما دارد و با بررسی آراء هشت متفکر برجسته، خواننده را به فهمی تازه از فیلمهای مهم معاصر میرساند.
نویسندۀ کتاب حاضر، نظریۀ سیاسی فیلم را در کار هشت نظریهپرداز رادیکال سیاست بررسی میکند و از آراء ایشان مدد میگیرد تا به فهم سیاسیمان، از هشت فیلمی که برگزیده است، غنا بخشد.
نظریهپردازان و فیلمهایی که در این کتاب بررسی میشوند این موارد هستند: تئودور آدورنو: فیلم موسیو وردو اثر چارلی چاپلین، والتر بنیامین: فیلم زمین و آزادی اثر کن لوچ، ارنست بلوخ: فیلم نیمهشب در پاریس اثر وودی آلن، ژیل دُلوز: فیلم صداهای اطراف اثر کلبر مِندونسا فیلیو، آلن بدیو: فیلم نشانی از گناه جیا ژانکو، ژاک رانسیر: فیلم استرداد اثر گَوین هود، ژولیا کریستوا: فیلم باشگاه مبارزه دیوید فینچر، و اسلاوی ژیژک: فیلم مارجین کال اثر جی. سی. چاندور.
@Adornooo
نویسندۀ کتاب حاضر، نظریۀ سیاسی فیلم را در کار هشت نظریهپرداز رادیکال سیاست بررسی میکند و از آراء ایشان مدد میگیرد تا به فهم سیاسیمان، از هشت فیلمی که برگزیده است، غنا بخشد.
نظریهپردازان و فیلمهایی که در این کتاب بررسی میشوند این موارد هستند: تئودور آدورنو: فیلم موسیو وردو اثر چارلی چاپلین، والتر بنیامین: فیلم زمین و آزادی اثر کن لوچ، ارنست بلوخ: فیلم نیمهشب در پاریس اثر وودی آلن، ژیل دُلوز: فیلم صداهای اطراف اثر کلبر مِندونسا فیلیو، آلن بدیو: فیلم نشانی از گناه جیا ژانکو، ژاک رانسیر: فیلم استرداد اثر گَوین هود، ژولیا کریستوا: فیلم باشگاه مبارزه دیوید فینچر، و اسلاوی ژیژک: فیلم مارجین کال اثر جی. سی. چاندور.
@Adornooo
❤4
در اندیشه تئودور آدورنو، سکس نه صرفاً کنشی زیستی یا شور جسمانی، بلکه آیینهای از وضعیت انسان مدرن در جهان سرمایهداری متأخر است. او در پیوندی ظریف میان اروس و سلطه، بر این باور بود که میل جنسی در جامعه بورژوایی از معنا تهی شده و به کالایی فرهنگی بدل گشته است؛ چیزی که باید مصرف شود، نه زیسته. در نظامی که حتی احساسات به منطق بازار تن میدهند، عشق و میل نیز به قرارداد و نمایش فروکاستهاند.
آدورنو سکس را در قالب رابطهای میدید که میتواند هم لحظهای از رهایی باشد، هم جلوهای از انقیاد. آنجا که بدن دیگر بهمثابه ابزار لذت تودهای فهمیده میشود، سکس از جوهر انسانیاش ــ از پیوند با امر زیباشناختی، با آزادی و با دیگری جدا میافتد.
او مینویسد، «در جهانی که عاطفه به کالا بدل شده، حتی صمیمیت نیز شکل تبلیغ میگیرد». از نگاه او، رهایی جنسی تنها زمانی اصیل است که از منطق مصرف و سلطه بگریزد و دوباره به عرصه گفتوگوی آزاد و احترام متقابل میان انسانها بازگردد. بدینسان، سکس برای آدورنو نه گناه است و نه صرفاً لذت، بلکه آینهای است از زخم تمدن مدرن؛ جایی که عشق هنوز در جستوجوی معنای ازدسترفتهاش سرگردان است.
@Adornooo
آدورنو سکس را در قالب رابطهای میدید که میتواند هم لحظهای از رهایی باشد، هم جلوهای از انقیاد. آنجا که بدن دیگر بهمثابه ابزار لذت تودهای فهمیده میشود، سکس از جوهر انسانیاش ــ از پیوند با امر زیباشناختی، با آزادی و با دیگری جدا میافتد.
او مینویسد، «در جهانی که عاطفه به کالا بدل شده، حتی صمیمیت نیز شکل تبلیغ میگیرد». از نگاه او، رهایی جنسی تنها زمانی اصیل است که از منطق مصرف و سلطه بگریزد و دوباره به عرصه گفتوگوی آزاد و احترام متقابل میان انسانها بازگردد. بدینسان، سکس برای آدورنو نه گناه است و نه صرفاً لذت، بلکه آینهای است از زخم تمدن مدرن؛ جایی که عشق هنوز در جستوجوی معنای ازدسترفتهاش سرگردان است.
@Adornooo
❤11👍3🔥1
فصل سوم کتاب به بررسی و نقد گزاره مشهور تئودور آدورنو میپردازد که گفته بود: «سرودن شعر پس از آشویتس بربریت است.» نویسنده ابتدا نشان میدهد که این گزاره، هرچند از دل تجربه سهمگین هولوکاست برآمده، افقی کاملاً اروپامحور دارد و رنجها و نسلکشیهایی را که در سایر نقاط جهان تحت استعمار مدرن رخ دادهاند، نادیده میگیرد. از نگاه نویسنده، هولوکاست نمونهای است از یک قاعده بزرگتر تاریخی، نه استثنایی یگانه: استعمار اروپایی در آمریکا، آفریقا، آسیا و خاورمیانه نظامی از خشونت ساختاری و نسلکشی ایجاد کرده که بسیار پیشتر از آشویتس آغاز شده و تا امروز ادامه یافته است. فجایع فلسطین، و بهویژه غزه، استمرار همان منطق استعماریاند.
فصل سپس میپرسد: آیا در چنین جهانی باید از توصیه آدورنو پیروی کرد و شعر را پس از کشتار جمعی امری بربرانه و بیمعنا دانست؟ نویسنده پاسخ میدهد که این دیدگاه تنها در چارچوب تجربه فرهنگی اروپا معنا دارد؛ جایی که فرهنگ مدرن خود مسبب فاجعه بوده و شاعر و منتقد در دل همان نظام ایدئولوژیک گرفتارند. برای آدورنو، پس از آشویتس، فرهنگ و عقل روشنگری فروپاشیدهاند؛ بنابراین شعر نیز امکان اخلاقی خود را از دست داده است. اما این وضعیت مخصوص تجربه اروپایی است و به جهان استعمارشده تعمیمپذیر نیست.
نتیجه فصل روشن است: برخلاف ادعای آدورنو، شعر پس از نسلکشی بربری نیست، بلکه نشانه والای تمدن و زندگی است. شعر صدای بقا، شهادت و مقاومت ملتهایی است که در برابر خشونت ساختاری ایستادهاند. اگر در اروپا شعر پس از آشویتس به بنبست رسیده باشد، در جهان استعمارشده ـ از فلسطین تا الجزایر ـ شعر همچنان ضرورت دارد، زیرا زبان امید، کرامت و آزادی است.
@Adornooo
فصل سپس میپرسد: آیا در چنین جهانی باید از توصیه آدورنو پیروی کرد و شعر را پس از کشتار جمعی امری بربرانه و بیمعنا دانست؟ نویسنده پاسخ میدهد که این دیدگاه تنها در چارچوب تجربه فرهنگی اروپا معنا دارد؛ جایی که فرهنگ مدرن خود مسبب فاجعه بوده و شاعر و منتقد در دل همان نظام ایدئولوژیک گرفتارند. برای آدورنو، پس از آشویتس، فرهنگ و عقل روشنگری فروپاشیدهاند؛ بنابراین شعر نیز امکان اخلاقی خود را از دست داده است. اما این وضعیت مخصوص تجربه اروپایی است و به جهان استعمارشده تعمیمپذیر نیست.
نتیجه فصل روشن است: برخلاف ادعای آدورنو، شعر پس از نسلکشی بربری نیست، بلکه نشانه والای تمدن و زندگی است. شعر صدای بقا، شهادت و مقاومت ملتهایی است که در برابر خشونت ساختاری ایستادهاند. اگر در اروپا شعر پس از آشویتس به بنبست رسیده باشد، در جهان استعمارشده ـ از فلسطین تا الجزایر ـ شعر همچنان ضرورت دارد، زیرا زبان امید، کرامت و آزادی است.
@Adornooo
❤3👍1🔥1😍1
نقد فرهنگی معاصر، بیش از آنکه روشنگر بوده باشد، باعث سردرگمی شده است. دستیابی به معیاری منصفانه برای ارزیابی این محصولات کار دشواری است. هدف محوری کتاب فراهمآوردن رهنمودهایی برای این معضل است.
بخشهای اصلی متن، دورنمایی از قاموس مفهومیِ طرحشدۀ آدورنو و هورکهایمر ارائه میکنند، اما از توضیح صرف ایدهها و رهیافت تحلیلی آنان برای نشاندادن چگونگی بهکارگرفتن تحلیل انتقادی دربارۀ مسائل امروز فراتر میروند. این کتاب خوانندگان را به درگیری فکری با انواع محصولات صنعت فرهنگ ترغیب میکند تا تفکیک سادهانگارانه میان فرهنگ والا و پست و نیز برچسبهای تنگنظرانه را کنار بگذارند.
نظریۀ انتقادی از دلمشغولی به فرهنگ والا و خودمحوری روشنفکرانه فاصلۀ بسیار دارد؛ برعکس، راهنمایی برای فهم و حظّ بیشتر است. تحلیل فکری لذت حسی را تحقیر نمیکند. پایاندادن به وضعیت مبتذل و بیارزششدۀ صنعت فرهنگ نیازمند هوش و درایت نکتهسنج، شکیبایی و احساسات غیراقتدارگرایانه و حتی براندازانه است.
برگرفته از متن کتاب
@Adornooo
بخشهای اصلی متن، دورنمایی از قاموس مفهومیِ طرحشدۀ آدورنو و هورکهایمر ارائه میکنند، اما از توضیح صرف ایدهها و رهیافت تحلیلی آنان برای نشاندادن چگونگی بهکارگرفتن تحلیل انتقادی دربارۀ مسائل امروز فراتر میروند. این کتاب خوانندگان را به درگیری فکری با انواع محصولات صنعت فرهنگ ترغیب میکند تا تفکیک سادهانگارانه میان فرهنگ والا و پست و نیز برچسبهای تنگنظرانه را کنار بگذارند.
نظریۀ انتقادی از دلمشغولی به فرهنگ والا و خودمحوری روشنفکرانه فاصلۀ بسیار دارد؛ برعکس، راهنمایی برای فهم و حظّ بیشتر است. تحلیل فکری لذت حسی را تحقیر نمیکند. پایاندادن به وضعیت مبتذل و بیارزششدۀ صنعت فرهنگ نیازمند هوش و درایت نکتهسنج، شکیبایی و احساسات غیراقتدارگرایانه و حتی براندازانه است.
برگرفته از متن کتاب
@Adornooo
❤2😍1