This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اونا که ازشون بیخبریم💔
چندروزه که تاریکی فقط شبهامونو نپوشونده...
توی دلهامونم رخنه کرده.
اینترنت قطعه،ولی چیزی که بیشتر از همه قطعه،
نفسِ رابطهمونه...
دلهایی که از هم بریدن،صداهایی که خاموش شدن،آدمهایی که بیرد و نشون شدن.
یه جنگ ناعادلانه افتاده وسط زندگیهامون...
و ما،با چشمایی که دیگه نور نمیگیره،
با دلایی که پره از حرف،اما بیصداست،
خیرهایم به صفحهی خاموش گوشیا
و هی تو دلمون میگیم:
"کاش فقط بدونم زندهای...
فقط بگو خوبی،همین."
دلمون تنگه...
برای یه صدای ساده،
برای یه تایپ خاکستری،
برای یه «سلام» نصفهشب...
هزار ساله انگار از هم دوریم،
و هر ثانیه،هزار بار از دلتنگی میمیریم.
اگه یه روز این نوشته بهت رسید،
بدون هنوز به یادتیم…
هنوز این دلای خسته،
برای بودنِ تو میتپه.
ما هنوز،پشت این دیوارِ بیصدا،
واسه هم اشک میریزیم،دعا میکنیم،
و بیصدا…دوستت داریم.
۱۴۰۴/۰۳/۳۱
چندروزه که تاریکی فقط شبهامونو نپوشونده...
توی دلهامونم رخنه کرده.
اینترنت قطعه،ولی چیزی که بیشتر از همه قطعه،
نفسِ رابطهمونه...
دلهایی که از هم بریدن،صداهایی که خاموش شدن،آدمهایی که بیرد و نشون شدن.
یه جنگ ناعادلانه افتاده وسط زندگیهامون...
و ما،با چشمایی که دیگه نور نمیگیره،
با دلایی که پره از حرف،اما بیصداست،
خیرهایم به صفحهی خاموش گوشیا
و هی تو دلمون میگیم:
"کاش فقط بدونم زندهای...
فقط بگو خوبی،همین."
دلمون تنگه...
برای یه صدای ساده،
برای یه تایپ خاکستری،
برای یه «سلام» نصفهشب...
هزار ساله انگار از هم دوریم،
و هر ثانیه،هزار بار از دلتنگی میمیریم.
اگه یه روز این نوشته بهت رسید،
بدون هنوز به یادتیم…
هنوز این دلای خسته،
برای بودنِ تو میتپه.
ما هنوز،پشت این دیوارِ بیصدا،
واسه هم اشک میریزیم،دعا میکنیم،
و بیصدا…دوستت داریم.
۱۴۰۴/۰۳/۳۱
❤10😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍️متن کامل و بخونید👇
این روزها تهران دیگه اون شهری نیست که میشناختم.
نه صدای دستفروش میاد،
نه بوی نون،
فقط صدای انفجاره...
و بوی دود.
کنار پنجرهایستادهم،
همون پنجرهای که یه روز
تووش زندگی جاری بود.
همونجا که خورشید میتابید
و من به آینده فکر میکردم.
اما حالا فقط ویرونی میبینم.
دود بالا میره از دل خونهها،
و یه عالمه سؤال بیجواب
میریزه تو سرم.
چه کسی تصمیم گرفت
که آسمون این شهر
دیگه امن نباشه؟
چه کسی پشت میز نشست
و گفت "شلیک"
بیاینکه حتی یه لحظه فکر کنه
که زیر اون آسمون
یه بچه خوابیده،
یه پیرزن دعا میکنه،
یکی تازه عاشق شده...
سیاست؟
قدرت؟
جنگ؟
هیچکدومشون
شکل آدم نیستن.
هیچکدومشون اشک نمیریزن
وقتی یه شهر میسوزه.
من اما آدمم.
و دارم میسوزم
بیاینکه دیده بشم.
ما همیشه تو داستانهای تاریخ،
تبدیل میشیم به "تلفات جانبی"...
به "آمار"
به "خسارت".
تهران داره خاکستر میشه،
و من فقط
کنار یه پنجره ایستادهم
با چشمهایی پر از غبار،
و دلی پر از چیزی که اسم نداره...
یه حس عجیب،
یه غم بیصدا،
که فقط تو سکوت فرو میره.
.
این روزها تهران دیگه اون شهری نیست که میشناختم.
نه صدای دستفروش میاد،
نه بوی نون،
فقط صدای انفجاره...
و بوی دود.
کنار پنجرهایستادهم،
همون پنجرهای که یه روز
تووش زندگی جاری بود.
همونجا که خورشید میتابید
و من به آینده فکر میکردم.
اما حالا فقط ویرونی میبینم.
دود بالا میره از دل خونهها،
و یه عالمه سؤال بیجواب
میریزه تو سرم.
چه کسی تصمیم گرفت
که آسمون این شهر
دیگه امن نباشه؟
چه کسی پشت میز نشست
و گفت "شلیک"
بیاینکه حتی یه لحظه فکر کنه
که زیر اون آسمون
یه بچه خوابیده،
یه پیرزن دعا میکنه،
یکی تازه عاشق شده...
سیاست؟
قدرت؟
جنگ؟
هیچکدومشون
شکل آدم نیستن.
هیچکدومشون اشک نمیریزن
وقتی یه شهر میسوزه.
من اما آدمم.
و دارم میسوزم
بیاینکه دیده بشم.
ما همیشه تو داستانهای تاریخ،
تبدیل میشیم به "تلفات جانبی"...
به "آمار"
به "خسارت".
تهران داره خاکستر میشه،
و من فقط
کنار یه پنجره ایستادهم
با چشمهایی پر از غبار،
و دلی پر از چیزی که اسم نداره...
یه حس عجیب،
یه غم بیصدا،
که فقط تو سکوت فرو میره.
.
❤8😢4
کرونا و جنگ
یکی با سکوت کُشت،
یکی با صدا.
یکی دشمنش نامرئی بود،
یکی دشمنش با پرچم میاومد.
اما تهش…
تو هر دو،
یه چیزی از ما کم شد
که دیگه هیچوقت برنگشت.
کرونا
ما رو از هم دور کرد
تا زنده بمونیم،
جنگ
ما رو به هم نزدیک کرد
تا کمتر تنها بمونیم.
کرونا
آغوشو ممنوع کرد،
ولی تو جنگ
آغوشِ مردم
برای زخمیها
بازتر از همیشه بود.
تو کرونا
از نفس میترسیدی،
تو جنگ
از سکوتِ بعد انفجار.
کرونا ماسک داشت،
جنگ خاک.
ولی تهِ هر دو
ما همون شدیم:
زندههایی که
باوراشون مرده.
ما برگشتیم،
ولی دیگه اون آدمای قبل نشدیم.
حالا صلح هم بیاد،
حالا قرنطینه هم تموم شه
یهجوری تو خودمون
موندیم...
یه ماسک روی روحمون هست
که دیگه
هیچوقت
در نمیاد.
۱۴۰۴/۰۴/۰۵
یکی با سکوت کُشت،
یکی با صدا.
یکی دشمنش نامرئی بود،
یکی دشمنش با پرچم میاومد.
اما تهش…
تو هر دو،
یه چیزی از ما کم شد
که دیگه هیچوقت برنگشت.
کرونا
ما رو از هم دور کرد
تا زنده بمونیم،
جنگ
ما رو به هم نزدیک کرد
تا کمتر تنها بمونیم.
کرونا
آغوشو ممنوع کرد،
ولی تو جنگ
آغوشِ مردم
برای زخمیها
بازتر از همیشه بود.
تو کرونا
از نفس میترسیدی،
تو جنگ
از سکوتِ بعد انفجار.
کرونا ماسک داشت،
جنگ خاک.
ولی تهِ هر دو
ما همون شدیم:
زندههایی که
باوراشون مرده.
ما برگشتیم،
ولی دیگه اون آدمای قبل نشدیم.
حالا صلح هم بیاد،
حالا قرنطینه هم تموم شه
یهجوری تو خودمون
موندیم...
یه ماسک روی روحمون هست
که دیگه
هیچوقت
در نمیاد.
۱۴۰۴/۰۴/۰۵
❤10👍3
چند روز نت رفت،
همه تو سکوت،
همه تو بیخبری...
ما دلنگران،
پیام دادیم،
جواب نیومد.
حالا که برگشته،
میگن:
«ببخش، نت نداشتیم...»
چه بهونهی قشنگی شده این "نت نداشتن"،
برای نبودن،
برای ندیدن،
برای جواب ندادن.
کاش نمیاومد اصلاً،
که بدونیم کی با قطعی رفت
و کی با وصل شدنم نیومد...
بعضیا خاموش بودن،
نه چون نت نداشتن،
چون دل نداشتن...
آره رفیق،
این روزا قطع و وصل،
فقط کار اینترنت نیست،
دلِ آدما هم قَطعی داره،
وای به روزی که نَت دلت بیسیگنال شه...
۱۴۰۴/۰۴/۰۸
همه تو سکوت،
همه تو بیخبری...
ما دلنگران،
پیام دادیم،
جواب نیومد.
حالا که برگشته،
میگن:
«ببخش، نت نداشتیم...»
چه بهونهی قشنگی شده این "نت نداشتن"،
برای نبودن،
برای ندیدن،
برای جواب ندادن.
کاش نمیاومد اصلاً،
که بدونیم کی با قطعی رفت
و کی با وصل شدنم نیومد...
بعضیا خاموش بودن،
نه چون نت نداشتن،
چون دل نداشتن...
آره رفیق،
این روزا قطع و وصل،
فقط کار اینترنت نیست،
دلِ آدما هم قَطعی داره،
وای به روزی که نَت دلت بیسیگنال شه...
۱۴۰۴/۰۴/۰۸
❤13
بعضی وقتا باید خودتو پس بگیری…
نه با داد،نه با قهر،
با یه سکوتِ تلخ و سنگین.
باید یاد بگیرن که بودنت،همیشه نبوده
و موندنت،لطف بوده… نه وظیفه.
آدما وقتی زیادی بهشون نزدیک باشی،
فراموشت میکنن،
قدرتو نمیدونن،
دوست داشتنتو ساده میگیرن.
و اونجاست که باید آروم بری،
نه برای انتقام…
برای احترام به خودت.
چون نبودنِ تو،
بزرگترین تنبیهه برای اوناست،
که قدر بودنتو ندونستن...
۱۴۰۴/۰۴/۱۶
نه با داد،نه با قهر،
با یه سکوتِ تلخ و سنگین.
باید یاد بگیرن که بودنت،همیشه نبوده
و موندنت،لطف بوده… نه وظیفه.
آدما وقتی زیادی بهشون نزدیک باشی،
فراموشت میکنن،
قدرتو نمیدونن،
دوست داشتنتو ساده میگیرن.
و اونجاست که باید آروم بری،
نه برای انتقام…
برای احترام به خودت.
چون نبودنِ تو،
بزرگترین تنبیهه برای اوناست،
که قدر بودنتو ندونستن...
۱۴۰۴/۰۴/۱۶
❤9👍5👏2👎1
من از اون آدمهام که وقتی پای رفاقت یا رابطهای وسط باشه،با تمام وجودم میام وسط.دلمو،وقتمو،انرژیمو،خودِ واقعیمو میذارم کف دست و میدم دستِ کسی که فکر میکنم ارزششو داره.اما یه چیزایی هست که وقتی میریزه،دیگه جمعکردنش فایدهای نداره.مثل شیشهای که ترک برداشته باشه،حتی اگه چسب بخوره،دیگه اون قبلی نمیشه.
من اهل زخم خوردنای تکراری نیستم.اگه دیدم توی یه لحظهای که بیشتر از همیشه به بودنش نیاز دارم،نیست...اگه یه بیاعتمادی،یه خیانت،یه دروغ ازش دیدم که پایههامو لرزوند،حتی اگه ظاهراً ببخشیم و رد بشیم،تهِ دلم دیگه اون آدم همونی نیست که بود.یه چیزی توی دلم میمیره...نه با داد و فریاد،بلکه با یه سکوت سرد و سنگین.
من از چشم که بندازم،دیگه با دل راه نمیام.بیتفاوت میشم.نه از سر کینه،نه از سر غرور.فقط چون دیگه نمیخوام زخمی شم.چون یاد گرفتم ارزشِ دلم بیشتر از اونه که جایی بمونه که حرمتشو نفهمیدن...
۱۴۰۴/۰۴/۲۶
من اهل زخم خوردنای تکراری نیستم.اگه دیدم توی یه لحظهای که بیشتر از همیشه به بودنش نیاز دارم،نیست...اگه یه بیاعتمادی،یه خیانت،یه دروغ ازش دیدم که پایههامو لرزوند،حتی اگه ظاهراً ببخشیم و رد بشیم،تهِ دلم دیگه اون آدم همونی نیست که بود.یه چیزی توی دلم میمیره...نه با داد و فریاد،بلکه با یه سکوت سرد و سنگین.
من از چشم که بندازم،دیگه با دل راه نمیام.بیتفاوت میشم.نه از سر کینه،نه از سر غرور.فقط چون دیگه نمیخوام زخمی شم.چون یاد گرفتم ارزشِ دلم بیشتر از اونه که جایی بمونه که حرمتشو نفهمیدن...
۱۴۰۴/۰۴/۲۶
❤11👏5👍3👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچکس نمیتونه نجاتت بده.
نه چون آدمها بدن،
نه چون نمیخوان.
چون نمیتونن.
هیچکس اندازهی خودت نمیفهمه چی تو سرت میگذره،
چی داره تو دلت میلرزه.
منتظر موندن،فقط خستهت میکنه.
یه جایی میفهمی که اگه قراره نجات پیدا کنی،
باید خودت بلند شی،
خودت بغلتو بگیری،
خودت دست خودتو بگیری.
و اون لحظه، درست همون لحظه،
نه ناامید میشی، نه تنها...
یه جور سبک میشی.
آروم.
آزاد.
از همونجا زندگی یه طعم دیگه میگیره.
✍️ @adibnotes
✍️ @adibnotes
.
.
.
نه چون آدمها بدن،
نه چون نمیخوان.
چون نمیتونن.
هیچکس اندازهی خودت نمیفهمه چی تو سرت میگذره،
چی داره تو دلت میلرزه.
منتظر موندن،فقط خستهت میکنه.
یه جایی میفهمی که اگه قراره نجات پیدا کنی،
باید خودت بلند شی،
خودت بغلتو بگیری،
خودت دست خودتو بگیری.
و اون لحظه، درست همون لحظه،
نه ناامید میشی، نه تنها...
یه جور سبک میشی.
آروم.
آزاد.
از همونجا زندگی یه طعم دیگه میگیره.
✍️ @adibnotes
✍️ @adibnotes
.
.
.
❤12👍6
این روزها امید برایم شبیه جادهای طولانیست که در دل سفر ادامه پیدا میکند،بیآنکه مقصد روشنی داشته باشد.
وقتی میان جنگل قدم میزنم،وقتی سکوت کوهها را میبینم و درختهایی را که سرسختانه به زندگی چنگ زدهاند،
یادم میآید هنوز چیزی هست که از این روزگار تلخ بزرگتر است.
آسمان هم گاهی، با آن رنگهای غریب و گذرای غروبش،
به من یادآوری میکند که زیبایی میتواند حتی از دل تاریکی هم سر بزند.
راستش امید من از آینده نمیآید،چون آینده همیشه مبهم و لغزان است. امیدم را از همین لحظههای کوتاه میگیرم؛از شانههای محکم کوه،
از زمزمهی باد میان شاخههای درختان،
از بیاعتنایی جنگل به اندوه من.
امید برایم بیشتر شبیه سرسختیست تا خوشبینی, نوعی ماندن در برابر پوچی.شاید دلیل محکمی برای ادامه نباشد،اما همین که هنوز میتوانم زیر آسمانی بیانتها بایستم و نفس بکشم،خودش چراغ کوچکیست که خاموش نمیشود.
ادیب
۱۴۰۴/۰۵/۱۱
وقتی میان جنگل قدم میزنم،وقتی سکوت کوهها را میبینم و درختهایی را که سرسختانه به زندگی چنگ زدهاند،
یادم میآید هنوز چیزی هست که از این روزگار تلخ بزرگتر است.
آسمان هم گاهی، با آن رنگهای غریب و گذرای غروبش،
به من یادآوری میکند که زیبایی میتواند حتی از دل تاریکی هم سر بزند.
راستش امید من از آینده نمیآید،چون آینده همیشه مبهم و لغزان است. امیدم را از همین لحظههای کوتاه میگیرم؛از شانههای محکم کوه،
از زمزمهی باد میان شاخههای درختان،
از بیاعتنایی جنگل به اندوه من.
امید برایم بیشتر شبیه سرسختیست تا خوشبینی, نوعی ماندن در برابر پوچی.شاید دلیل محکمی برای ادامه نباشد،اما همین که هنوز میتوانم زیر آسمانی بیانتها بایستم و نفس بکشم،خودش چراغ کوچکیست که خاموش نمیشود.
ادیب
۱۴۰۴/۰۵/۱۱
❤13🔥1👏1