آواز واژه‌های من
5.06K subscribers
14 photos
16 videos
1 link
من ادیب هستم و معتقدم
"کلمات، صدای دل‌اند.
اینجا صدای دل من رو می‌شنوی؛ شاید شبیه صدای دل تو باشه...""
یک قلم، هزار قصه.
روایت من از جهان با کلمات..."

ارتباط بامن: @adibma
Download Telegram
چند روز نت رفت،
همه تو سکوت،
همه تو بی‌خبری...
ما دل‌نگران،
پیام دادیم،
جواب نیومد.
حالا که برگشته،
می‌گن:
«ببخش، نت نداشتیم...»
چه بهونه‌ی قشنگی شده این "نت نداشتن"،
برای نبودن،
برای ندیدن،
برای جواب ندادن.
کاش نمی‌اومد اصلاً،
که بدونیم کی با قطعی رفت
و کی با وصل شدنم نیومد...
بعضیا خاموش بودن،
نه چون نت نداشتن،
چون دل نداشتن...
آره رفیق،
این روزا قطع و وصل،
فقط کار اینترنت نیست،
دلِ آدما هم قَطعی داره،
وای به روزی که نَت دلت بی‌سیگنال شه...

۱۴۰۴/۰۴/۰۸
13
بعضی وقتا باید خودتو پس بگیری…
نه با داد،نه با قهر،
با یه سکوتِ تلخ و سنگین.
باید یاد بگیرن که بودنت،همیشه نبوده
و موندنت،لطف بوده… نه وظیفه.

آدما وقتی زیادی بهشون نزدیک باشی،
فراموشت می‌کنن،
قدرتو نمی‌دونن،
دوست داشتنتو ساده می‌گیرن.
و اون‌جاست که باید آروم بری،
نه برای انتقام…
برای احترام به خودت.
چون نبودنِ تو،
بزرگ‌ترین تنبیهه برای اوناست،
که قدر بودنتو ندونستن...

۱۴۰۴/۰۴/۱۶
9👍5👏2👎1
قلب، یه حافظه‌ست؛
نه تاریخ سرش می‌شه، نه منطق حالیشه.
یه لبخند ساده رو نگه می‌داره،
که پشتش کلی گریه قایم شده بود.
یه زخم قدیمی رو،
هر روز یواش‌تر اما عمیق‌تر می‌سوزونه.
مغز می‌تونه فراموش کنه…
ولی قلب؟
فقط قشنگ قایم می‌کنه،
انگار نه انگار هنوز داره می‌سوزه.
13
من از اون آدم‌هام که وقتی پای رفاقت یا رابطه‌ای وسط باشه،با تمام وجودم میام وسط.دلمو،وقتمو،انرژیمو،خودِ واقعیمو می‌ذارم کف دست و می‌دم دستِ کسی که فکر می‌کنم ارزششو داره.اما یه چیزایی هست که وقتی می‌ریزه،دیگه جمع‌کردنش فایده‌ای نداره.مثل شیشه‌ای که ترک برداشته باشه،حتی اگه چسب بخوره،دیگه اون قبلی نمی‌شه.
من اهل زخم خوردنای تکراری نیستم.اگه دیدم توی یه لحظه‌ای که بیشتر از همیشه به بودنش نیاز دارم،نیست...اگه یه بی‌اعتمادی،یه خیانت،یه دروغ ازش دیدم که پایه‌هامو لرزوند،حتی اگه ظاهراً ببخشیم و رد بشیم،تهِ دلم دیگه اون آدم همونی نیست که بود.یه چیزی توی دلم می‌میره...نه با داد و فریاد،بلکه با یه سکوت سرد و سنگین.
من از چشم که بندازم،دیگه با دل راه نمیام.بی‌تفاوت می‌شم.نه از سر کینه،نه از سر غرور.فقط چون دیگه نمی‌خوام زخمی شم.چون یاد گرفتم ارزشِ دلم بیشتر از اونه که جایی بمونه که حرمتشو نفهمیدن...
۱۴۰۴/۰۴/۲۶
11👏5👍3👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچ‌کس نمی‌تونه نجاتت بده.
نه چون آدم‌ها بدن،
نه چون نمی‌خوان.
چون نمی‌تونن.
هیچ‌کس اندازه‌ی خودت نمیفهمه چی تو سرت می‌گذره،
چی داره تو دلت می‌لرزه.
منتظر موندن،فقط خسته‌ت می‌کنه.
یه جایی می‌فهمی که اگه قراره نجات پیدا کنی،
باید خودت بلند شی،
خودت بغلتو بگیری،
خودت دست خودتو بگیری.
و اون لحظه، درست همون لحظه،
نه ناامید می‌شی، نه تنها...
یه جور سبک می‌شی.
آروم.
آزاد.
از همون‌جا زندگی یه طعم دیگه می‌گیره.
✍️ @adibnotes
✍️ @adibnotes
.
.
.
12👍6
دیگر نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ...
8
این روزها امید برایم شبیه جاده‌ای طولانی‌ست که در دل سفر ادامه پیدا می‌کند،بی‌آن‌که مقصد روشنی داشته باشد.
وقتی میان جنگل قدم می‌زنم،وقتی سکوت کوه‌ها را می‌بینم و درخت‌هایی را که سرسختانه به زندگی چنگ زده‌اند،
یادم می‌آید هنوز چیزی هست که از این روزگار تلخ بزرگ‌تر است.
آسمان هم گاهی، با آن رنگ‌های غریب و گذرای غروبش،
به من یادآوری می‌کند که زیبایی می‌تواند حتی از دل تاریکی هم سر بزند.
راستش امید من از آینده نمی‌آید،چون آینده همیشه مبهم و لغزان است. امیدم را از همین لحظه‌های کوتاه می‌گیرم؛از شانه‌های محکم کوه،
از زمزمه‌ی باد میان شاخه‌های درختان،
از بی‌اعتنایی جنگل به اندوه من.
امید برایم بیشتر شبیه سرسختی‌ست تا خوش‌بینی, نوعی ماندن در برابر پوچی.شاید دلیل محکمی برای ادامه نباشد،اما همین که هنوز می‌توانم زیر آسمانی بی‌انتها بایستم و نفس بکشم،خودش چراغ کوچکی‌ست که خاموش نمی‌شود.

ادیب
۱۴۰۴/۰۵/۱۱
13🔥1👏1
زبان خیلی وقتا نقش نقابو بازی می‌کنه...
یکی می‌تونه با کلماتش قشنگ‌ترین تصویرارو بسازه،
اما درونش چیزی جز تاریکی نباشه.
خوب بودن رو باید
توی رفتار و بودنِ واقعی آدم‌ها دید،
نه فقط توی خوش‌زبونی‌شون.
19👏4
این را برای دل خودم می نویسم برای لحظه هایی که حس می کنم معنا از جهان عقب نشسته و زندگی فقط تکرار نفس کشیدن شده من از خودم می پرسم چگونه ممکن است انسان زنده بماند وقتی دیدن این حجم از رنج عقل را فلج می کند انگار حقیقتی عریان یکباره جلوی چشمم ایستاده این که جان انسان چقدر ارزان و امید چقدر شکننده است و من میان این آگاهی دردناک معلق مانده ام نه می توانم ندانم نه می توانم تحمل کنم غم فقط اندوه نیست نوعی فهم است فهمی که بهایش سنگین است چون بعد از آن دیگر نمی شود ساده بود دیگر نمی شود به فردا همان طور نگاه کرد که دیروز نگاه می کردم ناامیدی مثل خلأ نیست مثل وزنه ای ست که به روحم بسته شده و مرا به عمق می کشد و با این حال در همین تاریکی چیزی لجبازانه زنده مانده شاید همان وجدان شاید همان درد شاید همین که هنوز می نویسم یعنی هنوز تسلیم پوچی نشده ام من به دل خودم می گویم اگر شکسته ای به خاطر این است که سالم بوده ای اگر درد می کشی به خاطر این است که هنوز توان فهمیدن داری و شاید معنای بودن همین باشد ایستادن در میانه ی رنج و آگاهی و ادامه دادن نه از سر امید روشن بلکه از سر امتناع از بی تفاوت شدن
11💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با افراد متعصب وارد بحث نشید...چون

حقیقت،با ذهنِ متعصب سازگار نیست؛
چون تعصب پیش از دیدن،تصمیم گرفته است..
برای باورِ مطلق،حقیقت تنها زمانی پذیرفتنی‌ست
که تأییدکننده باشد، نه پرسش‌برانگیز.
ذهنِ مذهبیِ بسته از دروغ نمی‌ترسد،
از تردید می‌ترسد؛
چون تردید می‌تواند بنای یقین را فرو بریزد.
و جایی که یقین مقدس است،
حقیقت همیشه بیگانه می‌ماند.
👍83