آواز واژه‌های من
5.06K subscribers
14 photos
16 videos
1 link
من ادیب هستم و معتقدم
"کلمات، صدای دل‌اند.
اینجا صدای دل من رو می‌شنوی؛ شاید شبیه صدای دل تو باشه...""
یک قلم، هزار قصه.
روایت من از جهان با کلمات..."

ارتباط بامن: @adibma
Download Telegram
نشانه‌ها

دیشب از اون شبایی بود که آروم شروع شد.نه مهمونی شلوغی بود،نه جمع پر سر و صدایی.فقط من دوستم و خانواده‌ش؛دور هم.حرف زدیم،خندیدیم،شام خوردیم.
یه شب خودمونی،ساده و بی‌حاشیه.
وقتی شب تموم شد و سکوت نشست روی خونه‌ی دوستم،حس کردم وقتشه برگردم.
سوییچ رو انداختم،ولی موتور مثل یه جسم بی‌جان فقط سکوت کرد.باتری مرده بود.همون مشکلی که قبلاً هم دوبار آزارم داده بود.گفتم ولش کن،بذار همین‌جا بمونه تا فردا.
اما یه چیزی تو دلم گفت:
"یه بار دیگه امتحان کن."
استارت زدم…
و در کمال ناباوری،موتور روشن شد.
انگار خدا گفته باشه:هنوز وقت رفتنه.
راه افتادم سمت خونه.جاده خلوت،هوا خنک،شب ساکت.اتوبان همت کشیده بود زیر چرخ‌هام و فقط صدای موتور بود که سکوت رو می‌شکست.
همون لحظه بود که دیدمش.یه پیرمرد،خمیده،خسته،تنها.داشت کنار اتوبان قدم می‌زد.
تا منو دید،دست بلند کرد و صدا زد:
"تو رو خدا وایستا..."
صداش توی باد گم شد،اما اون التماس رو شنیدم.
پام ناخودآگاه روی ترمز رفت.پنجاه متر جلوتر ایستادم.
با قدم‌هایی سنگین رسید.نفس‌نفس‌زنان گفت:
"منو می‌رسونی پاسداران؟خیلی راه اومدم،هیچ‌کس وای نمی‌ایسته..."
سوارش کردم.
راستش،ته دلم یه ترس نشسته بود.شب بود،تنها بودم،پیرمرد هم از اون چهره‌هایی داشت که سختی رو روی پوستش حک کرده بودن.لحن صداش،چشماش،بدن لاغر و شکننده‌اش،چیزهایی می‌گفتن که ذهنم دوست نداشت بشنوه.
ترسیدم.نکنه خطر داشته باشه؟نکنه یه خفت‌گیره مثل داستانایی که شنیدیم؟
ولی دل رو زدم به دریا.یه جایی بین اعتماد و خطر،خودمو سپردم به خدا.
راه افتادیم.
شروع کرد به حرف زدن.نه گلایه بود،نه ناله.فقط روایت.با صدایی گرفته و زخمی،مثل کسی که دیگه چیزی برای پنهان کردن نداره.گفت زمانی زندگی داشت،خونه داشت،ماشین داشت،بیزینس خودش رو می‌چرخوند.روی پای خودش بود،محترم،با آبرو.
اما کم‌کم همه‌چیز از دست رفت.ورشکست شد،زنش رفت،بچه‌هاش یکی‌یکی دور شدن.دوستان فراموشش کردن،امیدش خشک شد.افتاد،زمین خورد،معتاد شد.
و جامعه،بی‌صدا از کنارش رد شد.
در آخر،با لبخندی محو گفت:
"من نویسنده بودم...شاعر بودم...حرف برای گفتن زیاد داشتم."
و من،که داشتم به جاده نگاه می‌کردم اما ذهنم توی حرفاش گیر کرده بود،بی‌اختیار گفتم:
"عمو،تو خیلی بد آوردی..."
از پشت سرم صدایی آرام و تلخ شنیدم؛
با لحنی پر از خستگی و غم جواب داد:
"نه پسرم...من بد نیاوردم.
من انتخابای بد کردم.
من ضعف‌هامو انداختم گردن شانس و خدا.
در صورتی که خدا هزار بار برام نشونه فرستاد،
فقط من اون موقع‌ها نفهمیدم،ندیدم،یا خواستم که نبینم."
اون لحظه،یه چیزی تو وجودم یخ زد.
یه حسی پیچید توی ذهنم که نکنه…نکنه یه روز منم همینجام؟نکنه این پیرمرد آینده‌ی منه؟
نکنه اگه با خودم روراست نباشم،با نشونه‌ها کاری نداشته باشم،بی‌تفاوت بمونم…تهش همون مسیریه که اون رفته؟
اون شب،اون مرد،اون حرف،یه آینه بود.و چیزی که توی اون آینه دیدم،عمیقاً تکونم داد.

رسیدیم.پیاده شد.
تشکر کرد.
رفت.

ولی هنوز انگار باهامه.انگار هنوز پشت سرمه،نشسته ترک موتور.
حرفاش توی گوشمه.صدای اون جمله‌ش…
"نشونه‌ها رو ندیدم..."
پیرمرد خسته بود،خسته از سرزنش؛
کسی که با شرافت زندگی کرده بود،
اما انتخاب‌های سخت و مسیرهای اشتباه،او را به این نقطه رسانده بود.
از دیشب تا حالا،مدام بهش فکر می‌کنم...
شاید اون خرابی باتری،خودش یه نشونه بود.
شاید اون استارت دوباره یه شانس دوباره بود.
شاید اون پیرمرد پیامی بود از آینده‌ای که می‌تونه باشه ولی هنوز نشده.

و حالا، از خودم می‌پرسم:
چندتا نشونه‌ی دیگه باید بیاد تا بفهمم...وقتشه وایستم،گوش کنم و مسیرمو دوباره ببینم؟
👏119👍5
«در مورد جنگ می‌خوام حرف بزنم...»

در مورد جنگ می‌خوام حرف بزنم.
نه از اون تصویرهای هوایی که فقط دود نشون می‌دن،
نه از اون تحلیل‌های بی‌احساس که می‌گن:"وضعیت تحت کنترله."
من می‌خوام از چیزی حرف بزنم که حتی اسم نداره.
از یه دردی که نه دیده می‌شه،نه شنیده،فقط حس می‌شه...
ته قلب،وسط استخون،لابه‌لای سکوت شب.
جنگ اومده...
با صدای انفجار،با نور قرمز آسمون،
با ترسی که حتی وقتی خوابم،ولم نمی‌کنه.
چند تا ساختمون خراب شدن،آره،
ولی بیشتر از ساختمونا،ما خراب شدیم…
آدم‌ها.
روح‌ها.
آینده‌هامون.
بچه‌ای که تا دیروز دفتر نقاشیش پر از خورشید بود،
امشب با گوشای گرفته از صدای آژیر،تو بغل مادرش خوابیده…
مادری که هیچی نگفته،فقط اشک ریخته
که بچه‌ش نفهمه،
که نترسه…
ولی خودش از ترس داره خفه می‌شه.
اخبار می‌گن:"زدیم"،"نابود کردیم"،
با خوشحالی.با افتخار.
صدایی که باید خبر بیاره،شده صدای رجزخوانی.
نه کسی از مرگ حرف می‌زنه،
نه از ترس بچه‌ها،
نه از خونه‌هایی که دیگه نیستن.
فقط عدد می‌گن…
عددهای سرد،که خون دارن ولی بی‌رنگن.
یه عده هم باور می‌کنن.
باور می‌کنن چون ساده‌تره.
چون واقعیت،تلخه…
تلخ‌تر از اینکه بتونی باهاش کنار بیای.
ولی من نمی‌تونم باور کنم.
چون من دارم می‌شنوم…
صدای بغض مادرایی که اسم بچه‌شونو فریاد می‌زنن.
چون من دارم می‌بینم…
دست‌های خاکی بیرون‌مونده از زیر آوار.
چون من…خودم،دارم می‌پاشم.
من هیچ‌وقت آدم سیاسی نبودم،
هیچ‌وقت.
ولی الان فرق داره.
وقتی بوی مرگ،لابه‌لای نفسات می‌پیچه،
دیگه نمی‌تونی ساکت بمونی.
دیگه نمی‌تونی بگی:"به من چه..."
چون جنگ وقتی بیاد،در نمی‌زنه.
یه‌هو می‌پره وسط خونه‌ت،وسط خواب‌هات،وسط زندگیت.
یه‌هو عزیزاتو ازت می‌گیره.
یه‌هو صدای خنده رو از محله‌ت پاک می‌کنه.
و بدترین چیز جنگ اینه که برنده نداره.
هر دو طرف،جنازه دارن.
هر دو طرف،مادر دارن.
هر دو طرف،بچه‌هایی دارن که دیگه بابا ندارن.
برنده فقط خاکه...
که پر می‌شه از استخون.
و بازنده،همیشه مردمن.
همیشه ما بودیم،همیشه ما هستیم،همیشه ما خواهیم بود.

در مورد جنگ می‌خوام حرف بزنم
چون اگه نگم،خفه می‌شم
چون اگه نگیم،فراموش می‌شیم
و اگه فراموش شیم...
یه روز،باز همین صداها برمی‌گردن.
باز همین درد،همین دود،همین تصویر.
و کسی یادش نمیاد که ما یه روز،فقط یه چیز می‌خواستیم…
نه قهرمان باشیم،نه دشمن…
فقط زنده بمونیم…
و زندگی کنیم.

ادیب
۱۴۰۴/۰۳/۲۴
💔115😢3😭1
دل‌نوشته‌ای از دل گرفته‌ام:

در این شب‌های تار و بی‌پایان،گویی جهان هم دل‌گرفته است.صدای انفجارها،نه فقط گوشم را می‌خراشد،که روحم را می‌درد.انگار هر تکه از این خاک،دارد خون گریه می‌کند و آسمان،از شرم،دیگر باران هم نمی‌بارد.
در بحبوحه‌ی آتش و آوار،به این می‌اندیشم که"انسان"بودن یعنی چه؟چگونه موجودی که توانایی عشق ورزیدن دارد،این‌گونه در نفرت غرق می‌شود؟ما که بودیم،که چه شدیم؟
روحم از دیدن درد انسان‌ها ترک برداشته،قلبم در هیاهوی شعارهای بی‌جان و سیاست‌های بی‌روح،آرام ندارد.در جهانی که مرزهایش را با خون می‌کشد،من به دنبال مرزی می‌گردم که میان انسان و انسانیت کشیده نشده باشد.
آیا صلح،فقط واژه‌ای در کتاب‌های کهنه است؟آیا مهر،فقط خاطره‌ای از مادران‌مان مانده؟دلم تنگ است...نه برای خانه یا وطن،که برای لحظه‌ای آرامش،برای خنده‌ای بی‌هراس،برای کودکانی که خواب‌شان را صدای آژیر نمی‌دَرَد.
به قول فیلسوفی،«ما محکوم به زیستن‌ایم،حتی در جهانی که مرگ،قانون نانوشته‌اش است.»و من،در این محکومیت،تنها دل‌خوشم به امیدی که نمی‌دانم هنوز هست یا نه...

ادیب
۱۴۰۴/۰۳/۲۶
😢52👍1
گاهی وقتا دلم می‌خواد فقط دراز بکشم،نه فکر کنم،نه حرف بزنم،نه حتی زنده باشم قشنگ.
نه از جنگ می‌گم،نه از عشق،نه از هدف…فقط خسته‌م.
یه جور خستگی که با خواب هم درست نمی‌شه،انگار روح آدم کمرش درد گرفته.
دلم یه بی‌خیالی می‌خواد،از اون قدیمیا،مثل وقتایی که نمره‌ی کم می‌گرفتیم ولی باز زنگ آخر،با دوستامون می‌خندیدیم.
الان چی؟زنگ آخر نداره،دوستمونم نیست،فقط یه عالمه نوتیفیکیشن بی‌مزه،آدمای دور،حرفای قشنگِ بی‌اثر.
بعضی روزا هم خودمو می‌گیرم،می‌گم:"بیا یه کاری کن،بجنگ،موفق شو،خوشحال باش!"
ولی مغزم می‌گه:"بشین بابا...حال داری؟"
و تهش؟
ما همون آدماییم که نمی‌دونن دنبال چی‌ان،ولی خوب بلدن وانمود کنن که می‌دونن.
گاهی می‌خندیم،گاهی سکوت می‌کنیم،گاهی فقط زنده‌ایم…همین.

۱۴۰۴/۰۳/۲۷
9💔5
در تاریخ بنویسید...

در آن روزهای دود و باروت،
در آن شب‌های بی‌پناهی و انفجار،
نه کسی به فکر نجات خودش بود،
نه کسی دنبال پناهگاه تنهایی‌اش می‌گشت.
در تاریخ بنویسید:
هیچ‌کس نگران خودش نبود...
همه دل‌شان برای هم می‌تپید.
برای مادری که نان نداشت،
برای کودکی که خواب ندیده بود،
برای پدری که با دستان خالی،سقفی را نگاه می‌داشت که فرو نریزد.
در تاریخ بنویسید:
در میانه‌ی ویرانی،
آدم‌ها،دوباره "آدم" بودند.
دست‌ در دست،بی‌چشم‌داشت.
درد مشترکشان را تقسیم کردند،
و از دل همان درد،پناه ساختند.
آن‌جا که خاک سوخت،دل‌ها روشن ماند.
و آن‌جا که همه‌چیز فرو ریخت،
محبت،آرام ایستاد...
بی‌سلاح،بی‌سپر... اما مقاوم‌تر از هر سنگری.

در تاریخ بنویسید،
که در روزهای سخت،
که نه نان بود و نه آرامش…
دل‌ها برای هم تنگ می‌شد.
کسی نمی‌پرسید "من"،
همه می‌گفتند "تو خوبی؟"
و همین،امید را زنده نگه داشت.

۱۴۰۴/۰۳/۲۸
7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اونا که ازشون بی‌خبریم💔
چندروزه که تاریکی فقط شب‌هامونو نپوشونده...
توی دل‌هامونم رخنه کرده.
اینترنت قطعه،ولی چیزی که بیشتر از همه قطعه،
نفسِ رابطه‌مونه...
دل‌هایی که از هم بریدن،صداهایی که خاموش شدن،آدم‌هایی که بی‌رد و نشون شدن.

یه جنگ ناعادلانه افتاده وسط زندگی‌هامون...
و ما،با چشمایی که دیگه نور نمی‌گیره،
با دلایی که پره از حرف،اما بی‌صداست،
خیره‌ایم به صفحه‌ی خاموش گوشیا
و هی تو دلمون می‌گیم:
"کاش فقط بدونم زنده‌ای...
فقط بگو خوبی،همین."
دلمون تنگه...
برای یه صدای ساده،
برای یه تایپ خاکستری،
برای یه «سلام» نصفه‌شب...
هزار ساله انگار از هم دوریم،
و هر ثانیه،هزار بار از دلتنگی می‌میریم.
اگه یه روز این نوشته بهت رسید،
بدون هنوز به یادتیم…
هنوز این دلای خسته،
برای بودنِ تو می‌تپه.

ما هنوز،پشت این دیوارِ بی‌صدا،
واسه هم اشک می‌ریزیم،دعا می‌کنیم،
و بی‌صدا…دوستت داریم.

۱۴۰۴/۰۳/۳۱
10😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍️متن کامل و بخونید👇
این روزها تهران دیگه اون شهری نیست که می‌شناختم.
نه صدای دستفروش میاد،
نه بوی نون،
فقط صدای انفجاره...
و بوی دود.

کنار پنجره‌ایستاده‌م،
همون پنجره‌ای که یه روز
تووش زندگی جاری بود.
همون‌جا که خورشید می‌تابید
و من به آینده فکر می‌کردم.
اما حالا فقط ویرونی می‌بینم.
دود بالا می‌ره از دل خونه‌ها،
و یه عالمه سؤال بی‌جواب
می‌ریزه تو سرم.

چه کسی تصمیم گرفت
که آسمون این شهر
دیگه امن نباشه؟
چه کسی پشت میز نشست
و گفت "شلیک"
بی‌اینکه حتی یه لحظه فکر کنه
که زیر اون آسمون
یه بچه خوابیده،
یه پیرزن دعا می‌کنه،
یکی تازه عاشق شده...
سیاست؟
قدرت؟
جنگ؟
هیچ‌کدومشون
شکل آدم نیستن.
هیچ‌کدومشون اشک نمی‌ریزن
وقتی یه شهر می‌سوزه.
من اما آدمم.
و دارم می‌سوزم
بی‌اینکه دیده بشم.
ما همیشه تو داستان‌های تاریخ،
تبدیل می‌شیم به "تلفات جانبی"...
به "آمار"
به "خسارت".
تهران داره خاکستر می‌شه،
و من فقط
کنار یه پنجره ایستاده‌م
با چشم‌هایی پر از غبار،
و دلی پر از چیزی که اسم نداره...
یه حس عجیب،
یه غم بی‌صدا،
که فقط تو سکوت فرو می‌ره.
.
8😢4
۱۴۰۴/۰۴/۰۴
9👏4
کرونا و جنگ
یکی با سکوت کُشت،
یکی با صدا.
یکی دشمنش نامرئی بود،
یکی دشمنش با پرچم می‌اومد.
اما تهش…
تو هر دو،
یه چیزی از ما کم شد
که دیگه هیچ‌وقت برنگشت.
کرونا
ما رو از هم دور کرد
تا زنده بمونیم،
جنگ
ما رو به هم نزدیک کرد
تا کمتر تنها بمونیم.
کرونا
آغوشو ممنوع کرد،
ولی تو جنگ
آغوشِ مردم
برای زخمی‌ها
بازتر از همیشه بود.
تو کرونا
از نفس می‌ترسیدی،
تو جنگ
از سکوتِ بعد انفجار.
کرونا ماسک داشت،
جنگ خاک.
ولی تهِ هر دو
ما همون شدیم:
زنده‌هایی که
باوراشون مرده.
ما برگشتیم،
ولی دیگه اون آدمای قبل نشدیم.
حالا صلح هم بیاد،
حالا قرنطینه هم تموم شه
یه‌جوری تو خودمون
موندیم...
یه ماسک روی روحمون هست
که دیگه
هیچ‌وقت
در نمیاد.

۱۴۰۴/۰۴/۰۵
10👍3
چند روز نت رفت،
همه تو سکوت،
همه تو بی‌خبری...
ما دل‌نگران،
پیام دادیم،
جواب نیومد.
حالا که برگشته،
می‌گن:
«ببخش، نت نداشتیم...»
چه بهونه‌ی قشنگی شده این "نت نداشتن"،
برای نبودن،
برای ندیدن،
برای جواب ندادن.
کاش نمی‌اومد اصلاً،
که بدونیم کی با قطعی رفت
و کی با وصل شدنم نیومد...
بعضیا خاموش بودن،
نه چون نت نداشتن،
چون دل نداشتن...
آره رفیق،
این روزا قطع و وصل،
فقط کار اینترنت نیست،
دلِ آدما هم قَطعی داره،
وای به روزی که نَت دلت بی‌سیگنال شه...

۱۴۰۴/۰۴/۰۸
13
بعضی وقتا باید خودتو پس بگیری…
نه با داد،نه با قهر،
با یه سکوتِ تلخ و سنگین.
باید یاد بگیرن که بودنت،همیشه نبوده
و موندنت،لطف بوده… نه وظیفه.

آدما وقتی زیادی بهشون نزدیک باشی،
فراموشت می‌کنن،
قدرتو نمی‌دونن،
دوست داشتنتو ساده می‌گیرن.
و اون‌جاست که باید آروم بری،
نه برای انتقام…
برای احترام به خودت.
چون نبودنِ تو،
بزرگ‌ترین تنبیهه برای اوناست،
که قدر بودنتو ندونستن...

۱۴۰۴/۰۴/۱۶
9👍5👏2👎1
قلب، یه حافظه‌ست؛
نه تاریخ سرش می‌شه، نه منطق حالیشه.
یه لبخند ساده رو نگه می‌داره،
که پشتش کلی گریه قایم شده بود.
یه زخم قدیمی رو،
هر روز یواش‌تر اما عمیق‌تر می‌سوزونه.
مغز می‌تونه فراموش کنه…
ولی قلب؟
فقط قشنگ قایم می‌کنه،
انگار نه انگار هنوز داره می‌سوزه.
13