آواز واژه‌های من
5.06K subscribers
14 photos
16 videos
1 link
من ادیب هستم و معتقدم
"کلمات، صدای دل‌اند.
اینجا صدای دل من رو می‌شنوی؛ شاید شبیه صدای دل تو باشه...""
یک قلم، هزار قصه.
روایت من از جهان با کلمات..."

ارتباط بامن: @adibma
Download Telegram
غروب،مثل لحظه‌های سخت زندگیه؛وقتی انگار همه‌چی داره تموم می‌شه،ولی یه جور قشنگی توشه.انگار دنیا یادمون می‌ندازه که حتی وقتی خورشید می‌ره،هنوز آسمون می‌تونه قشنگ باشه.

زندگی هم پره از بالا و پایین،مثل مد و جزر دریاست.گاهی اوج می‌گیری،گاهی افت می‌کنی.اما غروب می‌گه:ناامیدی آخر خط نیست،فقط یه مکثه.شاید فردا دوباره بتابی...حتی روشن‌تر از قبل.

۱۴۰۴/۰۲/۲۳
10👍4
مگه چندبار زندگی می‌کنیم؟چندبار فرصت داریم که خودمون باشیم،بجنگیم،بخوایم،بسازیم،خراب کنیم و از نو خلق کنیم؟دنیا مال آدمای پررویه،مال اونایی که از «نه» نمی‌ترسن،که از خسته شدن نمی‌ترسن،که وسط هزار تا صدای مخالف،صدای دل خودشونو بلندتر می‌کنن.
زندگی یه صحنه‌ست،اما فقط تماشاچی بودن حق ما نیست.باید بازی کنیم،زمین بخوریم،بلند شیم،بجنگیم برای چیزی که می‌خوایم.اگه بترسی،اگه بخوای همه رو راضی نگه داری،اگه منتظر تایید بقیه بمونی،تا آخر عمرت یه نسخه بی‌روح از رویاهای نزیسته‌ت می‌شی.

خلاقیت یعنی قدرت.خواستن یعنی جرات.پررویی یعنی شجاعت گفتن "من هم حق دارم".مهم نیست کی چی می‌گه،کی می‌خنده،کی شک می‌کنه.مهم اینه که تو بدونی کی هستی و قراره به کجا برسی.مهم اینه که خودتو باور کنی،حتی اگه هیچ‌کس دیگه‌ای باور نداشته باشه.

۱۴۰۴/۰۲/۲۵
14👏5👍2🥰1
سال‌ها زندگی کردم،بی‌آن‌که واقعاً بفهمم دارم چی کار می‌کنم.ذهنم پر از دغدغه‌هایی بود که بعدها فهمیدم بی‌ارزشن.نگران دیده شدن بودم،تأیید گرفتن،درست لباس پوشیدن،درست حرف زدن...انگار تمام تلاشم این بود که نسخه‌ای باشم که دیگران بپسندن،نه اون چیزی که واقعاً هستم.
با آدم‌ها حرف می‌زدم،بی‌این‌که واقعاً گوش بدم.روزها رو می‌گذروندم،بی‌این‌که بدونم چرا.یه زندگی سطحی،با افکاری سطحی،که فقط سرم رو گرم می‌کردن،نه دلم رو.
اما کم‌کم فهمیدم این مسیر ته نداره...که دارم دور خودم می‌چرخم.شروع کردم به سؤال پرسیدن،به زیرِ این سطح صاف و فریبنده نگاه کردن.ترسناک بود،اما واقعی بود.فهمیدم بخش زیادی از زندگی‌مو به افکار بی‌خود،ترس‌های تقلیدی،و رؤیاهای قرضی باختم.

حالا دارم سعی می‌کنم عمیق‌تر ببینم،هرچند هنوز گاهی می‌لغزم.اما دیگه نمی‌خوام در سطح بمونم.چون سطح،همون‌جاست که آدم‌ها فراموش می‌کنن چرا دارن زندگی می‌کنن.


۱۴۰۴/۰۲/۲۷
👏186
بین همه کتاب‌هایی که خوندم،پیرمرد و دریایه چیز دیگه بود.یه داستان ساده به نظر می‌اومد،ولی وقتی خوندمش،حس کردم دارم با یه بخش عمیق از زندگی و از خودم روبه‌رو می‌شم.این کتاب،فقط درباره یه ماهیگیر پیر نیست،درباره جنگیدن با سختی‌هاست،با ناامیدی،با تنهایی...و حتی با خودت.

خیلی از جمله‌ها و لحظه‌هاش توی ذهنم موندگار شد.باعث شد یه جور دیگه به تلاش،شکست،غرور و حتی رنج کشیدن نگاه کنم.انقدر روم تأثیر گذاشت که دلم خواست نقد و برداشت شخصی‌م رو از این کتاب بنویسم و با شما به اشتراک بذارم.نه به عنوان یه منتقد،بلکه به عنوان یه خواننده‌ای که این داستان رو با دلش خونده.
1👍1
خلاصه ای از نقد و برداشت شخصی من از کتاب پیرمرد و دریا

در نگاه اول،پیرمرد و دریا فقط داستان یک ماهیگیر پیر است که با دست خالی به دریا می‌زند،اما وقتی عمیق‌تر می‌خوانیم،این داستان تبدیل می‌شود به نمادی از نبرد بی‌پایان انسان با زندگی،با سرنوشت،و با خودش.
چیزی که برای من بیشتر از هر چیز در این داستان برجسته بود،ارادهٔ شکست‌ناپذیر سانتیاگو بود.پیرمردی که ۸۵ روز هیچ ماهی‌ای نگرفته،مورد تمسخر ماهی‌گیرهای دیگر قرار گرفته،حتی پسرکی که دوستش دارد دیگر اجازه ندارد با او به دریا برود.اما او نه غر می‌زند،نه تسلیم می‌شود.به دل دریا می‌زند با این ایمان که «شاید امروز،شاید این‌بار».این برای من نه فقط یک رفتار،که یک فلسفه است:این‌که معنا در خودِ مبارزه است،نه در نتیجه.
وقتی بالاخره آن ماهی بزرگ را صید می‌کند،همه‌چیز شبیه یک پیروزی است.اما در راه بازگشت،کوسه‌ها یکی‌یکی می‌آیند و پاره‌پاره‌اش می‌کنند.انگار همینگوی دارد می‌گوید:جهان با ما کاری ندارد که چقدر جنگیده‌ایم؛او سهم خودش را می‌گیرد.اما چیزی که مهم است،این است که ما تا کجا ایستاده‌ایم.حتی وقتی دیگر چیزی برای باختن نمانده،سانتیاگو می‌جنگد؛چون خودش را با جنگیدن تعریف می‌کند،نه با بردن.
نکته‌ی دیگری که برایم جالب بود،وقتی بود که سانتیاگو در اوج تنهایی‌اش در دریا،تازه یادش می‌آید که مردم دهکده نگرانش هستند.گویی تنهاییِ افراطی،انسان را به ارزش بودن در جمع،در جامعه،آگاه‌تر می‌کند.دهکده‌ای که قبلاً برایش فقط محل تمسخر بود،حالا تبدیل می‌شود به نقطه‌ای امن،جایی برای بازگشت.این تضاد هم از حقیقت‌های زندگی‌ست:گاهی باید تا ته غربت برویم تا بفهمیم خانه چقدر معنا دارد.
و شاید زیباترین نماد،همین لحظه‌ای‌ست که قایق،سبک و روان،بعد از خورده شدن جنازه‌ی ماهی،به سمت ساحل می‌رود.همینگوی،بدون گفتن کلمه‌ای،انگار دارد می‌گوید:گاهی بار افتخار،بار هدف،آن‌قدر سنگین است که خودش مانع رسیدن می‌شود.وقتی همه‌چیز از بین می‌رود،وقتی چیزی برای دفاع باقی نمی‌ماند،تازه آرامش می‌آید.شاید مرگ یا رهایی،فقط بعد از دست دادن همه‌چیز به سراغ آدم می‌آید.

این‌که کوسه‌ها لاشه‌ی ماهی‌ای را می‌خورند که زمانی هیچ موجودی جرأت نمی‌کرد به آن نزدیک شود،خودش حکایت از خیلی از آدم‌ها در زندگی‌مان دارد.کسانی که زمانی در اوج قدرت و عظمت بودند،کسانی که به دلیل توانایی‌شان مورد تحسین یا حتی ترس قرار می‌گرفتند،حالا در برابر مشکلات یا شکست‌هایشان به چیزی بدل می‌شوند که حتی دشمنان قبلی‌شان هم بی‌رحمانه از آن بهره می‌برند.انگار که همینگوی می‌خواهد بگوید،در دنیای بی‌رحم،قدرت و جایگاه موقتی‌ست.انسان‌ها می‌آیند و می‌روند،اما تنها چیزی که باقی می‌ماند،تلاش بی‌وقفه است.

در نهایت،برای من پیرمرد و دریا درباره‌ی برد و باخت نبود؛درباره‌ی زندگی کردن در دل بی‌نتیجه‌ترین تلاش‌ها بود.درباره اینکه انسان بودن یعنی جنگیدن،حتی وقتی مطمئن هستی که می‌بازی.

ادیب
۱۴۰۴/۰۲/۰۲
👏112
امشب برای اولین‌بار مست شدم...
نه از شراب،نه از دود،
از حجمِ خستگیِ جمع شده‌ای که جایی برای رفتن نداشت.
از دنیایی که انقدر سرد شده،که آدم واسه گرم شدن،خودش رو باید بسوزونه.
یه ست پاندا تنم بود؛
مضحک،نرم،کودکانه...
ولی زیر اون لباس،یه قلب پیر می‌تپید؛
زخمی،فرسوده،خسته از تظاهر به خوب بودن.
کنارم دو نفر بودن،
ولی هیچ‌کس نمی‌دونست من کجای خودمم.
همه‌چیز انگار پشت یه پرده‌ی مه‌آلود بود.
دست‌هام گرم بودن،ولی روحم یخ زده بود.

یکی از دوستام گریه کرد...
نه از درد تازه،
از زخمایی که سال‌ها قبل زدن و هنوز می‌سوزن.
من نگاهش کردم و دلم پاش شکست...
نه چون می‌تونستم نجاتش بدم،
چون فهمیدم چقدر شبیه هم‌ایم تو این تنهایی لعنتی.
دلم می‌خواست آرومش کنم،
ولی مگه میشه از زخمی که خودتم داری،مرهم ساخت؟
پس فقط کنارش موندم...
شاید گاهی موندن،بیشتر از هر حرفی معنا داره.
امشب،زمان کند شده بود،
و درد،مثل شراب کهنه،توی رگ‌هام راه می‌رفت.
نه مست شادی بودم،
نه مست فراموشی...
من فقط مست رنجی شده بودم که انکارش کرده بودم.
و اون لحظه فهمیدم:
آدم‌ها از زخم‌هاشون نمی‌میرن،
از بی‌صداییِ بعدش می‌میرن.
از جایی که می‌بینی همه هستن،ولی هیچ‌کس نمی‌فهمه چه مرگته...

۱۴۰۴/۰۳/۰۴
13😢2😭1
اگر کسی بخواهد...

چند وقته می‌خوام درباره‌ی یک اتفاق خاص بنویسم،اما ذهنم اون تمرکز و آمادگی رو نداشت.بعضی تجربه‌ها اون‌قدر توی عمق آدم ته‌نشین می‌شن که تا مدت‌ها نمی‌شه باهاشون روبه‌رو شد،حتی اگه ظاهرشون ساده به نظر بیاد.اما حالا که دوباره یادش افتادم،حس کردم وقتشه ثبتش کنم؛ برای خودم،و شاید برای کسی دیگه که بخواد ازش چیزی بفهمه.
چند وقت پیش،مثل همیشه برای خرید کتاب به خیابون انقلاب رفته بودم.بساط کتاب‌فروش‌ها،در میان شلوغی،صدای سرسام‌آور،رفت‌و‌آمد بی‌وقفه‌ی مردم،بوق ممتد ماشین‌ها و موتوری‌هایی که از هر طرف سبز می‌شدن،یک تصویر خاص چشمم رو گرفت و نگهم داشت.دختری روی ویلچر،بی‌هیچ همراهی،ایستاده بود جلوی یکی از بساط‌ها.صورتش آروم بود اما چشماش پر از زندگی.داشت کتاب‌ها رو یکی‌یکی نگاه می‌کرد،بعضیا رو ورق می‌زد،بعضی‌ها رو می‌خرید.با دقت و لذتی که انگار دنیای اطرافش رو قطع کرده بود.نه سر و صدای خیابون حواسش رو پرت می‌کرد،نه نگاه‌های اطرافیان.همه‌ی توجهش معطوف به کلمات بود؛به دانستن،به فهمیدن،به رشد کردن.
ایستادم و تماشاش کردم.راستش،همیشه برام آدم‌هایی که محدودیت دارن ولی پر از خواستن‌ان،پر از معنا هستن.حس کردم باید بیشتر از چند ثانیه بهش نگاه کنم؛شاید بتونم چیزی کشف کنم ازش.شاید چیزی بفهمم از اون چیزی که من ندارم اما اون داره و این برایم مثل خواندن یک کتاب هزار صفحه‌ای بود..
نزدیک به یک ساعت تماشاش کردم.توی ذهنم حدس‌هایی زدم.گفتم حتما نزدیک همین حوالیه که انقدر راحت میاد اینجا،یا شاید کسی همراهشه،کسی که با ماشین می‌رسونه‌اش و می‌ره.ولی وقتی خریدش تموم شد،ویلچرش رو به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت داد.
همون‌جا بود که ضربه‌ی اصلی رو خوردم.سوار شدن به اتوبوس،اون هم توی خیابون انقلاب،برای کسی که رو ویلچره یعنی عبور از کلی مانع.اما اون نه فقط نترسید،که انگار اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کرد.اون‌طور که من نگرانش بودم،خودش نبود.چون انتخاب کرده بود که در دل زندگی باشه،نه در حاشیه‌اش.

وقتی اتوبوس رسید،کمی ایستاد.لحظه‌ای فکر کردم حالا چطور می‌خواد سوار بشه.اما دو نفر سریع به سمتش رفتن.یکی از اون‌ها راننده‌ی اتوبوس بود.دست‌به‌دست هم کمکش کردن تا سوار شه،با دقت،با احترام،نه از روی ترحم،بلکه از روی انسان بودن.همون‌جا،همون لحظه،یه چیزی توی وجودم لرزید.من که سالمم،من که بدنم هیچ محدودیتی نداره،هیچ‌وقت تحمل اتوبوس رو نداشتم.شلوغیش،معطلیش،گرماش،همیشه برام خسته‌کننده بود و کلافه‌ام می‌کرد.بارها شده بود که ترجیح دادم مسیرهای طولانی رو پیاده برم یا منتظر ماشین بمونم،فقط برای اینکه سوار اتوبوس نشم.اما اون،با اون وضعیت جسمی،با اون همه سختی،نه فقط سوار شد،که ازش نترسید.انتخابش کرده بود،پذیرفته بودش،و رفته بود وسط زندگی،نه دورش.

فهمیدم:
آدمی که بخواد،راه پیدا می‌کنه.ولی دنیا هم همیشه به تنهایی نیازی نیست طی شه؛هنوز دست‌هایی هستن که کمک کنن،اگه بخوایم ببینیمشون.
قدرت واقعی،فقط در استقلال نیست،در پذیرفتن کمک هم هست.کمک خواستن،ضعف نیست؛نشونه‌ی هوش و اعتماد به انسان‌هاست.
مهربونی،گم نشده؛فقط باید سرعتت رو کم کنی تا ببینیش.

و فهمیدم که:
لذت زندگی الزاماً توی اتفاقات بزرگ نیست؛ توی جزئیاتیه که اگه چشم داشته باشی،عظمتشون رو می‌بینی.گاهی ورق زدن یک کتاب،گاهی سوار شدن به اتوبوس با کمک یک غریبه.
آگاهی،نیازی به شرایط خاص نداره.اگه بخوای بدونی،اگه بخوای بفهمی،راهش رو پیدا می‌کنی.
آدم اگه تصمیم بگیره،اگه واقعاً تصمیم بگیره،نه جسم،نه شهر شلوغ،نه نگاه مردم،نه حتی معلولیت،نمی‌تونه مانعش بشه.
و از همه مهم‌تر:
ما سالم‌ترین آدم‌ها،گاهی توی آسایش کامل،حوصله‌ی هیچ چیز نداریم؛نه کتاب،نه تلاش،نه رشد.
اما آدمی که خواستن درونشه،حتی اگر رو ویلچر باشه،می‌تونه قله‌هایی رو بالا بره که خیلی‌هامون حتی جرأت نگاه کردن بهش رو هم نداریم.
با خودم گفتم اگر کسی واقعاً بخواد،همه‌ی دنیا هم نمی‌تونن متوقفش کنن.محدودیت‌ها واقعی‌ان،سختی‌ها واقعی‌ان،اما خواستن،اگه اصیل باشه،قوی‌تر از همه‌چیز می‌شه.

اون روز از خیابون انقلاب فقط یه کتاب نخریدم.یه بینش خریدم.یه آینه،که خودم رو توش ببینم و بفهمم چقدر جا دارم برای خواستن،برای ساختن،برای زنده بودن...واقعی زنده بودن.

ادیب
۱۴۰۴/۰۳/۰۵
7😍2👍1
۳تا کامنت مشابه برای پست قبلی😍
خداروشکر که دوست داشتین و باهاش ارتباط گرفتین و وصلش کردین به زندگی خودتون و شرایط‌ فعلیتون❤️
🔥3👍2
نشانه‌ها

دیشب از اون شبایی بود که آروم شروع شد.نه مهمونی شلوغی بود،نه جمع پر سر و صدایی.فقط من دوستم و خانواده‌ش؛دور هم.حرف زدیم،خندیدیم،شام خوردیم.
یه شب خودمونی،ساده و بی‌حاشیه.
وقتی شب تموم شد و سکوت نشست روی خونه‌ی دوستم،حس کردم وقتشه برگردم.
سوییچ رو انداختم،ولی موتور مثل یه جسم بی‌جان فقط سکوت کرد.باتری مرده بود.همون مشکلی که قبلاً هم دوبار آزارم داده بود.گفتم ولش کن،بذار همین‌جا بمونه تا فردا.
اما یه چیزی تو دلم گفت:
"یه بار دیگه امتحان کن."
استارت زدم…
و در کمال ناباوری،موتور روشن شد.
انگار خدا گفته باشه:هنوز وقت رفتنه.
راه افتادم سمت خونه.جاده خلوت،هوا خنک،شب ساکت.اتوبان همت کشیده بود زیر چرخ‌هام و فقط صدای موتور بود که سکوت رو می‌شکست.
همون لحظه بود که دیدمش.یه پیرمرد،خمیده،خسته،تنها.داشت کنار اتوبان قدم می‌زد.
تا منو دید،دست بلند کرد و صدا زد:
"تو رو خدا وایستا..."
صداش توی باد گم شد،اما اون التماس رو شنیدم.
پام ناخودآگاه روی ترمز رفت.پنجاه متر جلوتر ایستادم.
با قدم‌هایی سنگین رسید.نفس‌نفس‌زنان گفت:
"منو می‌رسونی پاسداران؟خیلی راه اومدم،هیچ‌کس وای نمی‌ایسته..."
سوارش کردم.
راستش،ته دلم یه ترس نشسته بود.شب بود،تنها بودم،پیرمرد هم از اون چهره‌هایی داشت که سختی رو روی پوستش حک کرده بودن.لحن صداش،چشماش،بدن لاغر و شکننده‌اش،چیزهایی می‌گفتن که ذهنم دوست نداشت بشنوه.
ترسیدم.نکنه خطر داشته باشه؟نکنه یه خفت‌گیره مثل داستانایی که شنیدیم؟
ولی دل رو زدم به دریا.یه جایی بین اعتماد و خطر،خودمو سپردم به خدا.
راه افتادیم.
شروع کرد به حرف زدن.نه گلایه بود،نه ناله.فقط روایت.با صدایی گرفته و زخمی،مثل کسی که دیگه چیزی برای پنهان کردن نداره.گفت زمانی زندگی داشت،خونه داشت،ماشین داشت،بیزینس خودش رو می‌چرخوند.روی پای خودش بود،محترم،با آبرو.
اما کم‌کم همه‌چیز از دست رفت.ورشکست شد،زنش رفت،بچه‌هاش یکی‌یکی دور شدن.دوستان فراموشش کردن،امیدش خشک شد.افتاد،زمین خورد،معتاد شد.
و جامعه،بی‌صدا از کنارش رد شد.
در آخر،با لبخندی محو گفت:
"من نویسنده بودم...شاعر بودم...حرف برای گفتن زیاد داشتم."
و من،که داشتم به جاده نگاه می‌کردم اما ذهنم توی حرفاش گیر کرده بود،بی‌اختیار گفتم:
"عمو،تو خیلی بد آوردی..."
از پشت سرم صدایی آرام و تلخ شنیدم؛
با لحنی پر از خستگی و غم جواب داد:
"نه پسرم...من بد نیاوردم.
من انتخابای بد کردم.
من ضعف‌هامو انداختم گردن شانس و خدا.
در صورتی که خدا هزار بار برام نشونه فرستاد،
فقط من اون موقع‌ها نفهمیدم،ندیدم،یا خواستم که نبینم."
اون لحظه،یه چیزی تو وجودم یخ زد.
یه حسی پیچید توی ذهنم که نکنه…نکنه یه روز منم همینجام؟نکنه این پیرمرد آینده‌ی منه؟
نکنه اگه با خودم روراست نباشم،با نشونه‌ها کاری نداشته باشم،بی‌تفاوت بمونم…تهش همون مسیریه که اون رفته؟
اون شب،اون مرد،اون حرف،یه آینه بود.و چیزی که توی اون آینه دیدم،عمیقاً تکونم داد.

رسیدیم.پیاده شد.
تشکر کرد.
رفت.

ولی هنوز انگار باهامه.انگار هنوز پشت سرمه،نشسته ترک موتور.
حرفاش توی گوشمه.صدای اون جمله‌ش…
"نشونه‌ها رو ندیدم..."
پیرمرد خسته بود،خسته از سرزنش؛
کسی که با شرافت زندگی کرده بود،
اما انتخاب‌های سخت و مسیرهای اشتباه،او را به این نقطه رسانده بود.
از دیشب تا حالا،مدام بهش فکر می‌کنم...
شاید اون خرابی باتری،خودش یه نشونه بود.
شاید اون استارت دوباره یه شانس دوباره بود.
شاید اون پیرمرد پیامی بود از آینده‌ای که می‌تونه باشه ولی هنوز نشده.

و حالا، از خودم می‌پرسم:
چندتا نشونه‌ی دیگه باید بیاد تا بفهمم...وقتشه وایستم،گوش کنم و مسیرمو دوباره ببینم؟
👏119👍5
«در مورد جنگ می‌خوام حرف بزنم...»

در مورد جنگ می‌خوام حرف بزنم.
نه از اون تصویرهای هوایی که فقط دود نشون می‌دن،
نه از اون تحلیل‌های بی‌احساس که می‌گن:"وضعیت تحت کنترله."
من می‌خوام از چیزی حرف بزنم که حتی اسم نداره.
از یه دردی که نه دیده می‌شه،نه شنیده،فقط حس می‌شه...
ته قلب،وسط استخون،لابه‌لای سکوت شب.
جنگ اومده...
با صدای انفجار،با نور قرمز آسمون،
با ترسی که حتی وقتی خوابم،ولم نمی‌کنه.
چند تا ساختمون خراب شدن،آره،
ولی بیشتر از ساختمونا،ما خراب شدیم…
آدم‌ها.
روح‌ها.
آینده‌هامون.
بچه‌ای که تا دیروز دفتر نقاشیش پر از خورشید بود،
امشب با گوشای گرفته از صدای آژیر،تو بغل مادرش خوابیده…
مادری که هیچی نگفته،فقط اشک ریخته
که بچه‌ش نفهمه،
که نترسه…
ولی خودش از ترس داره خفه می‌شه.
اخبار می‌گن:"زدیم"،"نابود کردیم"،
با خوشحالی.با افتخار.
صدایی که باید خبر بیاره،شده صدای رجزخوانی.
نه کسی از مرگ حرف می‌زنه،
نه از ترس بچه‌ها،
نه از خونه‌هایی که دیگه نیستن.
فقط عدد می‌گن…
عددهای سرد،که خون دارن ولی بی‌رنگن.
یه عده هم باور می‌کنن.
باور می‌کنن چون ساده‌تره.
چون واقعیت،تلخه…
تلخ‌تر از اینکه بتونی باهاش کنار بیای.
ولی من نمی‌تونم باور کنم.
چون من دارم می‌شنوم…
صدای بغض مادرایی که اسم بچه‌شونو فریاد می‌زنن.
چون من دارم می‌بینم…
دست‌های خاکی بیرون‌مونده از زیر آوار.
چون من…خودم،دارم می‌پاشم.
من هیچ‌وقت آدم سیاسی نبودم،
هیچ‌وقت.
ولی الان فرق داره.
وقتی بوی مرگ،لابه‌لای نفسات می‌پیچه،
دیگه نمی‌تونی ساکت بمونی.
دیگه نمی‌تونی بگی:"به من چه..."
چون جنگ وقتی بیاد،در نمی‌زنه.
یه‌هو می‌پره وسط خونه‌ت،وسط خواب‌هات،وسط زندگیت.
یه‌هو عزیزاتو ازت می‌گیره.
یه‌هو صدای خنده رو از محله‌ت پاک می‌کنه.
و بدترین چیز جنگ اینه که برنده نداره.
هر دو طرف،جنازه دارن.
هر دو طرف،مادر دارن.
هر دو طرف،بچه‌هایی دارن که دیگه بابا ندارن.
برنده فقط خاکه...
که پر می‌شه از استخون.
و بازنده،همیشه مردمن.
همیشه ما بودیم،همیشه ما هستیم،همیشه ما خواهیم بود.

در مورد جنگ می‌خوام حرف بزنم
چون اگه نگم،خفه می‌شم
چون اگه نگیم،فراموش می‌شیم
و اگه فراموش شیم...
یه روز،باز همین صداها برمی‌گردن.
باز همین درد،همین دود،همین تصویر.
و کسی یادش نمیاد که ما یه روز،فقط یه چیز می‌خواستیم…
نه قهرمان باشیم،نه دشمن…
فقط زنده بمونیم…
و زندگی کنیم.

ادیب
۱۴۰۴/۰۳/۲۴
💔115😢3😭1
دل‌نوشته‌ای از دل گرفته‌ام:

در این شب‌های تار و بی‌پایان،گویی جهان هم دل‌گرفته است.صدای انفجارها،نه فقط گوشم را می‌خراشد،که روحم را می‌درد.انگار هر تکه از این خاک،دارد خون گریه می‌کند و آسمان،از شرم،دیگر باران هم نمی‌بارد.
در بحبوحه‌ی آتش و آوار،به این می‌اندیشم که"انسان"بودن یعنی چه؟چگونه موجودی که توانایی عشق ورزیدن دارد،این‌گونه در نفرت غرق می‌شود؟ما که بودیم،که چه شدیم؟
روحم از دیدن درد انسان‌ها ترک برداشته،قلبم در هیاهوی شعارهای بی‌جان و سیاست‌های بی‌روح،آرام ندارد.در جهانی که مرزهایش را با خون می‌کشد،من به دنبال مرزی می‌گردم که میان انسان و انسانیت کشیده نشده باشد.
آیا صلح،فقط واژه‌ای در کتاب‌های کهنه است؟آیا مهر،فقط خاطره‌ای از مادران‌مان مانده؟دلم تنگ است...نه برای خانه یا وطن،که برای لحظه‌ای آرامش،برای خنده‌ای بی‌هراس،برای کودکانی که خواب‌شان را صدای آژیر نمی‌دَرَد.
به قول فیلسوفی،«ما محکوم به زیستن‌ایم،حتی در جهانی که مرگ،قانون نانوشته‌اش است.»و من،در این محکومیت،تنها دل‌خوشم به امیدی که نمی‌دانم هنوز هست یا نه...

ادیب
۱۴۰۴/۰۳/۲۶
😢52👍1
گاهی وقتا دلم می‌خواد فقط دراز بکشم،نه فکر کنم،نه حرف بزنم،نه حتی زنده باشم قشنگ.
نه از جنگ می‌گم،نه از عشق،نه از هدف…فقط خسته‌م.
یه جور خستگی که با خواب هم درست نمی‌شه،انگار روح آدم کمرش درد گرفته.
دلم یه بی‌خیالی می‌خواد،از اون قدیمیا،مثل وقتایی که نمره‌ی کم می‌گرفتیم ولی باز زنگ آخر،با دوستامون می‌خندیدیم.
الان چی؟زنگ آخر نداره،دوستمونم نیست،فقط یه عالمه نوتیفیکیشن بی‌مزه،آدمای دور،حرفای قشنگِ بی‌اثر.
بعضی روزا هم خودمو می‌گیرم،می‌گم:"بیا یه کاری کن،بجنگ،موفق شو،خوشحال باش!"
ولی مغزم می‌گه:"بشین بابا...حال داری؟"
و تهش؟
ما همون آدماییم که نمی‌دونن دنبال چی‌ان،ولی خوب بلدن وانمود کنن که می‌دونن.
گاهی می‌خندیم،گاهی سکوت می‌کنیم،گاهی فقط زنده‌ایم…همین.

۱۴۰۴/۰۳/۲۷
9💔5
در تاریخ بنویسید...

در آن روزهای دود و باروت،
در آن شب‌های بی‌پناهی و انفجار،
نه کسی به فکر نجات خودش بود،
نه کسی دنبال پناهگاه تنهایی‌اش می‌گشت.
در تاریخ بنویسید:
هیچ‌کس نگران خودش نبود...
همه دل‌شان برای هم می‌تپید.
برای مادری که نان نداشت،
برای کودکی که خواب ندیده بود،
برای پدری که با دستان خالی،سقفی را نگاه می‌داشت که فرو نریزد.
در تاریخ بنویسید:
در میانه‌ی ویرانی،
آدم‌ها،دوباره "آدم" بودند.
دست‌ در دست،بی‌چشم‌داشت.
درد مشترکشان را تقسیم کردند،
و از دل همان درد،پناه ساختند.
آن‌جا که خاک سوخت،دل‌ها روشن ماند.
و آن‌جا که همه‌چیز فرو ریخت،
محبت،آرام ایستاد...
بی‌سلاح،بی‌سپر... اما مقاوم‌تر از هر سنگری.

در تاریخ بنویسید،
که در روزهای سخت،
که نه نان بود و نه آرامش…
دل‌ها برای هم تنگ می‌شد.
کسی نمی‌پرسید "من"،
همه می‌گفتند "تو خوبی؟"
و همین،امید را زنده نگه داشت.

۱۴۰۴/۰۳/۲۸
7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اونا که ازشون بی‌خبریم💔
چندروزه که تاریکی فقط شب‌هامونو نپوشونده...
توی دل‌هامونم رخنه کرده.
اینترنت قطعه،ولی چیزی که بیشتر از همه قطعه،
نفسِ رابطه‌مونه...
دل‌هایی که از هم بریدن،صداهایی که خاموش شدن،آدم‌هایی که بی‌رد و نشون شدن.

یه جنگ ناعادلانه افتاده وسط زندگی‌هامون...
و ما،با چشمایی که دیگه نور نمی‌گیره،
با دلایی که پره از حرف،اما بی‌صداست،
خیره‌ایم به صفحه‌ی خاموش گوشیا
و هی تو دلمون می‌گیم:
"کاش فقط بدونم زنده‌ای...
فقط بگو خوبی،همین."
دلمون تنگه...
برای یه صدای ساده،
برای یه تایپ خاکستری،
برای یه «سلام» نصفه‌شب...
هزار ساله انگار از هم دوریم،
و هر ثانیه،هزار بار از دلتنگی می‌میریم.
اگه یه روز این نوشته بهت رسید،
بدون هنوز به یادتیم…
هنوز این دلای خسته،
برای بودنِ تو می‌تپه.

ما هنوز،پشت این دیوارِ بی‌صدا،
واسه هم اشک می‌ریزیم،دعا می‌کنیم،
و بی‌صدا…دوستت داریم.

۱۴۰۴/۰۳/۳۱
10😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍️متن کامل و بخونید👇
این روزها تهران دیگه اون شهری نیست که می‌شناختم.
نه صدای دستفروش میاد،
نه بوی نون،
فقط صدای انفجاره...
و بوی دود.

کنار پنجره‌ایستاده‌م،
همون پنجره‌ای که یه روز
تووش زندگی جاری بود.
همون‌جا که خورشید می‌تابید
و من به آینده فکر می‌کردم.
اما حالا فقط ویرونی می‌بینم.
دود بالا می‌ره از دل خونه‌ها،
و یه عالمه سؤال بی‌جواب
می‌ریزه تو سرم.

چه کسی تصمیم گرفت
که آسمون این شهر
دیگه امن نباشه؟
چه کسی پشت میز نشست
و گفت "شلیک"
بی‌اینکه حتی یه لحظه فکر کنه
که زیر اون آسمون
یه بچه خوابیده،
یه پیرزن دعا می‌کنه،
یکی تازه عاشق شده...
سیاست؟
قدرت؟
جنگ؟
هیچ‌کدومشون
شکل آدم نیستن.
هیچ‌کدومشون اشک نمی‌ریزن
وقتی یه شهر می‌سوزه.
من اما آدمم.
و دارم می‌سوزم
بی‌اینکه دیده بشم.
ما همیشه تو داستان‌های تاریخ،
تبدیل می‌شیم به "تلفات جانبی"...
به "آمار"
به "خسارت".
تهران داره خاکستر می‌شه،
و من فقط
کنار یه پنجره ایستاده‌م
با چشم‌هایی پر از غبار،
و دلی پر از چیزی که اسم نداره...
یه حس عجیب،
یه غم بی‌صدا،
که فقط تو سکوت فرو می‌ره.
.
8😢4
۱۴۰۴/۰۴/۰۴
9👏4
کرونا و جنگ
یکی با سکوت کُشت،
یکی با صدا.
یکی دشمنش نامرئی بود،
یکی دشمنش با پرچم می‌اومد.
اما تهش…
تو هر دو،
یه چیزی از ما کم شد
که دیگه هیچ‌وقت برنگشت.
کرونا
ما رو از هم دور کرد
تا زنده بمونیم،
جنگ
ما رو به هم نزدیک کرد
تا کمتر تنها بمونیم.
کرونا
آغوشو ممنوع کرد،
ولی تو جنگ
آغوشِ مردم
برای زخمی‌ها
بازتر از همیشه بود.
تو کرونا
از نفس می‌ترسیدی،
تو جنگ
از سکوتِ بعد انفجار.
کرونا ماسک داشت،
جنگ خاک.
ولی تهِ هر دو
ما همون شدیم:
زنده‌هایی که
باوراشون مرده.
ما برگشتیم،
ولی دیگه اون آدمای قبل نشدیم.
حالا صلح هم بیاد،
حالا قرنطینه هم تموم شه
یه‌جوری تو خودمون
موندیم...
یه ماسک روی روحمون هست
که دیگه
هیچ‌وقت
در نمیاد.

۱۴۰۴/۰۴/۰۵
10👍3
چند روز نت رفت،
همه تو سکوت،
همه تو بی‌خبری...
ما دل‌نگران،
پیام دادیم،
جواب نیومد.
حالا که برگشته،
می‌گن:
«ببخش، نت نداشتیم...»
چه بهونه‌ی قشنگی شده این "نت نداشتن"،
برای نبودن،
برای ندیدن،
برای جواب ندادن.
کاش نمی‌اومد اصلاً،
که بدونیم کی با قطعی رفت
و کی با وصل شدنم نیومد...
بعضیا خاموش بودن،
نه چون نت نداشتن،
چون دل نداشتن...
آره رفیق،
این روزا قطع و وصل،
فقط کار اینترنت نیست،
دلِ آدما هم قَطعی داره،
وای به روزی که نَت دلت بی‌سیگنال شه...

۱۴۰۴/۰۴/۰۸
13