گاهی فکر میکنم من و سکوت، قدیمیترین دوستای دنیاییم. از همون روزایی که یاد گرفتم بعضی حرفا رو نباید گفت، بعضی دردها رو باید قورت داد، و بعضی خاطرهها رو باید جوری توی ذهن نگه داشت که انگار هیچوقت نبودن.
اما واقعیت اینه که سکوت همیشه مهربون نیست. بعضی وقتا میپیچه دور گلوم، سنگین میشه، میخواد خفم کنه. بعضی وقتا انقدر عمیق میشه که توش گم میشم، انگار یه درهی بیانتها.
با این حال، یه جایی توی تاریکی ذهنم، یه نور کوچیک هست. یه جایی که هنوز مال منه، هنوز دست نخورده، هنوز آزاده. شاید دنیا، آدمها، خاطرهها هزار بار منو توی خودم شکسته باشن، ولی اون نقطهی کوچیک رو نتونستن بگیرن.
و من، حتی تو عمیقترین سکوت، در نهایت آزاد میاندیشم
ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۱۳
اما واقعیت اینه که سکوت همیشه مهربون نیست. بعضی وقتا میپیچه دور گلوم، سنگین میشه، میخواد خفم کنه. بعضی وقتا انقدر عمیق میشه که توش گم میشم، انگار یه درهی بیانتها.
با این حال، یه جایی توی تاریکی ذهنم، یه نور کوچیک هست. یه جایی که هنوز مال منه، هنوز دست نخورده، هنوز آزاده. شاید دنیا، آدمها، خاطرهها هزار بار منو توی خودم شکسته باشن، ولی اون نقطهی کوچیک رو نتونستن بگیرن.
و من، حتی تو عمیقترین سکوت، در نهایت آزاد میاندیشم
ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۱۳
👍16❤10
آینهای بود، بیقاب، بیزرقوبرق؛ ساده، اما صادق.
هر که به او نگریست، خود را دید.
نه بیشتر، نه کمتر.
لبخندها را بازتاب داد، اشکها را بیقضاوت تکرار کرد.
اما هیچکس نپرسید:
«پشت این بازتابها چه میگذرد؟»
کسی نفهمید که آینه هم خسته میشود از تماشای چهرههایی که فقط به خودشان نگاه میکنند.
هیچکس نخواست بداند آینه، خودش را کجا باید ببیند،
وقتی همه چیز، همهکس، همهوقت، فقط تصویر دیگریست.
و روزی، ترک برداشت.
نه از ضربه،
از تکرار بیتفاوتی.
ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۱۵
هر که به او نگریست، خود را دید.
نه بیشتر، نه کمتر.
لبخندها را بازتاب داد، اشکها را بیقضاوت تکرار کرد.
اما هیچکس نپرسید:
«پشت این بازتابها چه میگذرد؟»
کسی نفهمید که آینه هم خسته میشود از تماشای چهرههایی که فقط به خودشان نگاه میکنند.
هیچکس نخواست بداند آینه، خودش را کجا باید ببیند،
وقتی همه چیز، همهکس، همهوقت، فقط تصویر دیگریست.
و روزی، ترک برداشت.
نه از ضربه،
از تکرار بیتفاوتی.
ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۱۵
❤12😢4👍1🔥1
«من از بچگی بهجای اینکه یاد بگیرم چطور زندگی کنم، یاد گرفتم چطور با زندگی نکردن کنار بیام.»
نقلقولی ازکتاب «جز از کل»،رمانی پر از طنز تلخ و تفکر برانگیز از استیو تولتز.
این جمله برای من خلاصهی حال خیلیامونه؛ نسلی که بیشتر از اینکه راهِ زندگی کردن یاد بگیره، یاد گرفته چطور زنده بمونه.
کتاب پر از همین تلنگرهاییه که یههو میکوبنت زمین،بعد با یه لبخند تلخ از جات بلندت میکنه.
به شدت پیشنهاد میشه،حتما بخونید اینکتاب رو
نقلقولی ازکتاب «جز از کل»،رمانی پر از طنز تلخ و تفکر برانگیز از استیو تولتز.
این جمله برای من خلاصهی حال خیلیامونه؛ نسلی که بیشتر از اینکه راهِ زندگی کردن یاد بگیره، یاد گرفته چطور زنده بمونه.
کتاب پر از همین تلنگرهاییه که یههو میکوبنت زمین،بعد با یه لبخند تلخ از جات بلندت میکنه.
به شدت پیشنهاد میشه،حتما بخونید اینکتاب رو
👍10❤7😢1
بروکس هاتلن یکی از زندانیان قدیمی زندان شاوشنک بود که نزدیک به پنجاه سال از عمرش را پشت میلهها گذراند.او که در دوران جوانی به خاطر یک جرم وارد زندان شده بود،با گذشت زمان به یکی از چهرههای محبوب و آرام زندان تبدیل شد؛مردی مهربان که به کتابخانه رسیدگی میکرد و با پرنده کوچکش "جیک" زندگی میکرد.اما بعد از پنج دهه،وقتی بالاخره آزاد شد، با دنیایی روبهرو شد که دیگر برایش آشنا نبود. جامعه تغییر کرده بود و بروکس،که تمام عمر بزرگسالیاش را در چارچوب محدود و کنترلشده زندان گذرانده بود، دیگر نمیتوانست با آزادی کناربیاید.
سکانس خودکشی بروکس یکی از دردناکترین و عمیقترین بخشهای فیلم رستگاری در شاوشنک است.در این سکانس تماشاگر شاهد تنهایی و بیپناهی مردی است که در دنیای بیرون جایی برای خود نمییابد.روایت آرام و تلخ او از زندگیاش پس از آزادی،در قالب نامهای به دوستان قدیمیاش،به زیبایی وضعیت روانیاش را به تصویر میکشد.فیلم با نگاهی انسانگرایانه،نشان میدهد که زندان فقط یک مکان فیزیکی نیست،بلکه ذهن انسان نیز میتواند اسیر سالها عادت و محدودیت شود.بازی ماندگار جیمز ویتمور، کارگردانی دقیق و موسیقی دلنشین،این صحنه را به یکی از ماندگارترین لحظات سینما تبدیل کرده است.
#سکانس_ماندگار
#رستگاری_در_شاوشنگ
#فیلم
سکانس خودکشی بروکس یکی از دردناکترین و عمیقترین بخشهای فیلم رستگاری در شاوشنک است.در این سکانس تماشاگر شاهد تنهایی و بیپناهی مردی است که در دنیای بیرون جایی برای خود نمییابد.روایت آرام و تلخ او از زندگیاش پس از آزادی،در قالب نامهای به دوستان قدیمیاش،به زیبایی وضعیت روانیاش را به تصویر میکشد.فیلم با نگاهی انسانگرایانه،نشان میدهد که زندان فقط یک مکان فیزیکی نیست،بلکه ذهن انسان نیز میتواند اسیر سالها عادت و محدودیت شود.بازی ماندگار جیمز ویتمور، کارگردانی دقیق و موسیقی دلنشین،این صحنه را به یکی از ماندگارترین لحظات سینما تبدیل کرده است.
#سکانس_ماندگار
#رستگاری_در_شاوشنگ
#فیلم
😢12
آدمها همیشه به دنبال چیزی میدوند. یه معنی،یه هدف،یه لذت.
اما وقتی بهش میرسند،بیشتر از همیشه احساس پوچی میکنن.انگار همهچیز یه شوخی بیپایانه.
شاید چون هیچکس نمیدونه چرا ما اینجا هستیم.
شاید ما فقط برای این خلق شدیم که بدویم،سقوط کنیم و بعد دوباره به همون نقطهی اول برگردیم.
حالا همه در تلاشاند تا نشان بدن که یه چیزی دارند،ولی در حقیقت هیچکدوم از ما هیچچیز نداریم جز همین لحظهای که بهش میچسبیم.
اما وقتی بهش میرسند،بیشتر از همیشه احساس پوچی میکنن.انگار همهچیز یه شوخی بیپایانه.
شاید چون هیچکس نمیدونه چرا ما اینجا هستیم.
شاید ما فقط برای این خلق شدیم که بدویم،سقوط کنیم و بعد دوباره به همون نقطهی اول برگردیم.
حالا همه در تلاشاند تا نشان بدن که یه چیزی دارند،ولی در حقیقت هیچکدوم از ما هیچچیز نداریم جز همین لحظهای که بهش میچسبیم.
👍11❤9
دیروز داشتم سریال «نوجوانی» رو میدیدم و واقعاً میخوام بگم که یکی از متفاوتترین سریالایی بود که تو این مدت دیدم.نه فقط بهخاطر داستانش که از یه اتفاق تلخ و واقعی الهام گرفته،بلکه بیشتر بهخاطر فضای روانشناختی و بازی فوقالعاده اون پسر نوجوان که انگار همه دردای یه نسل رو تو چهرهش داشت.
سریال بیشتر از اینکه جنایی باشه،یه درام روانشناختیه.میره سراغ ذهن و حالوهوای نوجوونا،نشون میده چجوری فشارهای اجتماعی،شبکههای اجتماعی و تنهایی میتونه یه آدم رو به جایی برسونه که خودش هم باورش نشه.همه چیزش حسابشده و عمیقه.
اونجایی که واقعاً میخکوبم کرد،قسمت سوم بود؛ جایی که بازی پسر به اوج خودش رسید.این قسمت نشون داد که پسر نوجوان چقدر در انتقال خشم و احساسات درونیش مهارت داره.بازیش تو این قسمت کاملاً پر از تنش بود.نه تنها در نگاهها،بلکه در تک تک حرکات بدنش،خشمی سرکوبشده و ناامیدی و درد رو به خوبی نشون میداد.اون لحظاتی که برای اولین بار احساساتش رو به بیرون میریزه،واقعاً به عنوان یه تماشاگر نمیتونی ازش چشم برداری.این پسر تونسته با یه بازی فوقالعاده،خشم و سرکوبهای درونی رو بهطور باورپذیری به نمایش بذاره،طوری که تمام احساساتش بدون هیچ کلمهای منتقل میشه.
و در قسمت چهارم،نوبت پدره که بازیاش کاملاً پیچیده و چندلایهست.پدر در این قسمت نه تنها با سکوتهای طولانی که به نوعی از ناتوانی و سردرگمی میاد روبرو میشه،بلکه با فریادهایی که از خشم و عذاب وجدانش سرچشمه میگیره هم مواجهایم.اون سردرگمی و حس درماندگی که نمیدونه چطور باید به پسرش کمک کنه و از اینکه احساس میکنه شاید پدر خوبی نبوده،غرق عذاب وجدان شده،واقعاً باورپذیر و لمسشدنیه.بازی پدر نه فقط با سکوت،بلکه با داد و فریادهایی که بهطور غریزی از دل احساسات پیچیدهاش بیرون میزنه،یه تردید درونی رو به شدت منتقل میکنه که اصلاً سادهسازی نمیشه.هیچکدوم از این لحظات به راحتی به دست نمیاد و بازیگر واقعاً حس درماندگی و ناتوانی پدر رو به تصویر میکشه.
فیلمبرداری سریال هم یه چیز دیگهست.همهچی با تکنیک «تک پلان» گرفته شده،یعنی بدون هیچ برشی،دوربین از اول تا آخر دنبال شخصیتها حرکت میکنه.انگار خودت تو صحنهای،همه اتفاقها رو از نزدیک حس میکنی،همونقدر واقعی،همونقدر نفسگیر.
در کل،«نوجوانی» یه سریال خیلی جدی و درگیرکنندهست.اگه دنبال یه چیزی متفاوت با فضای روانشناختی،بازیهای درخشان و روایت سینمایی هستی،از دستش نده.قسمت سوم و چهارمش واقعاً در حد شاهکاره.
#سریال
#نوجوانی
سریال بیشتر از اینکه جنایی باشه،یه درام روانشناختیه.میره سراغ ذهن و حالوهوای نوجوونا،نشون میده چجوری فشارهای اجتماعی،شبکههای اجتماعی و تنهایی میتونه یه آدم رو به جایی برسونه که خودش هم باورش نشه.همه چیزش حسابشده و عمیقه.
اونجایی که واقعاً میخکوبم کرد،قسمت سوم بود؛ جایی که بازی پسر به اوج خودش رسید.این قسمت نشون داد که پسر نوجوان چقدر در انتقال خشم و احساسات درونیش مهارت داره.بازیش تو این قسمت کاملاً پر از تنش بود.نه تنها در نگاهها،بلکه در تک تک حرکات بدنش،خشمی سرکوبشده و ناامیدی و درد رو به خوبی نشون میداد.اون لحظاتی که برای اولین بار احساساتش رو به بیرون میریزه،واقعاً به عنوان یه تماشاگر نمیتونی ازش چشم برداری.این پسر تونسته با یه بازی فوقالعاده،خشم و سرکوبهای درونی رو بهطور باورپذیری به نمایش بذاره،طوری که تمام احساساتش بدون هیچ کلمهای منتقل میشه.
و در قسمت چهارم،نوبت پدره که بازیاش کاملاً پیچیده و چندلایهست.پدر در این قسمت نه تنها با سکوتهای طولانی که به نوعی از ناتوانی و سردرگمی میاد روبرو میشه،بلکه با فریادهایی که از خشم و عذاب وجدانش سرچشمه میگیره هم مواجهایم.اون سردرگمی و حس درماندگی که نمیدونه چطور باید به پسرش کمک کنه و از اینکه احساس میکنه شاید پدر خوبی نبوده،غرق عذاب وجدان شده،واقعاً باورپذیر و لمسشدنیه.بازی پدر نه فقط با سکوت،بلکه با داد و فریادهایی که بهطور غریزی از دل احساسات پیچیدهاش بیرون میزنه،یه تردید درونی رو به شدت منتقل میکنه که اصلاً سادهسازی نمیشه.هیچکدوم از این لحظات به راحتی به دست نمیاد و بازیگر واقعاً حس درماندگی و ناتوانی پدر رو به تصویر میکشه.
فیلمبرداری سریال هم یه چیز دیگهست.همهچی با تکنیک «تک پلان» گرفته شده،یعنی بدون هیچ برشی،دوربین از اول تا آخر دنبال شخصیتها حرکت میکنه.انگار خودت تو صحنهای،همه اتفاقها رو از نزدیک حس میکنی،همونقدر واقعی،همونقدر نفسگیر.
در کل،«نوجوانی» یه سریال خیلی جدی و درگیرکنندهست.اگه دنبال یه چیزی متفاوت با فضای روانشناختی،بازیهای درخشان و روایت سینمایی هستی،از دستش نده.قسمت سوم و چهارمش واقعاً در حد شاهکاره.
#سریال
#نوجوانی
❤16
گاهی وقتا آدم به یه نقطه میرسه...
نه اینکه تهِ خط باشه،ولی یه جایی وسطِ راه،که میفهمه دیگه نمیخواد همون قبلیه باشه.
میخوام یه جور دیگه زندگی کنم...
میخوام بفهمم چرا بعضیا میان و میرن،بیصدا.
چرا هرچی میگذره،سکوت،حرفو میبلعه…و دلتنگی حرف نمیزنه،فقط سنگینتر میشه.
میخوام دیگه تو توقع بقیه خودم رو گم نکنم.
میخوام از نقشهایی که برام ساختن،بیام بیرون.
از خستگیهایی که بهشون عادت کردم…از لبخندای اجباری…
میخوام برگردم به خودِ واقعیم.همونی که بینقاب بود.بیقید.بیتعارف.
میخوام اونی باشم که اگه یه روز چشمامو بستم،ته دلم آروم باشه
که"خودم" بودم،نه چیزی که بقیه ساختن.
ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۲۴
نه اینکه تهِ خط باشه،ولی یه جایی وسطِ راه،که میفهمه دیگه نمیخواد همون قبلیه باشه.
میخوام یه جور دیگه زندگی کنم...
میخوام بفهمم چرا بعضیا میان و میرن،بیصدا.
چرا هرچی میگذره،سکوت،حرفو میبلعه…و دلتنگی حرف نمیزنه،فقط سنگینتر میشه.
میخوام دیگه تو توقع بقیه خودم رو گم نکنم.
میخوام از نقشهایی که برام ساختن،بیام بیرون.
از خستگیهایی که بهشون عادت کردم…از لبخندای اجباری…
میخوام برگردم به خودِ واقعیم.همونی که بینقاب بود.بیقید.بیتعارف.
میخوام اونی باشم که اگه یه روز چشمامو بستم،ته دلم آروم باشه
که"خودم" بودم،نه چیزی که بقیه ساختن.
ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۲۴
❤19👍12
امروز دوباره به دنیا آمدم.
نه به دستان مادرم،که به دستان زخمیِ خودم.
سالها گذشت و من در هیاهوی بودن و نبودن،خودم را آرامآرام از دست دادم و دوباره پیدا کردم.
بزرگ شدن،فقط طی کردنِ زمان نبود.
بزرگ شدن،دیدنِ شکستنِ امیدها بود و باز بستنِ چشم بر ترس و ادامه دادن.
درونم کودک دیروزی هست که هنوز باور میکند،هنوز میترسد،اما آموخته آرامتر قدم بردارد،بیآنکه فریاد بزند.
هر سال که میگذرد،بخشی از روحم خاموش میشود و بخش دیگری در سکوت میآموزد چگونه زندگی کند.
زندگی،قصهی افتادن و برخاستن نیست؛قصهی ماندن در دلِ تاریکیها و باورِ نورهای ناپیداست.
امروز به خودم نگاه میکنم؛به دستی که هزار بار لرزید و باز به امیدِ فردایی گنگ،مشت شد.
من ادامه میدهم،با زخمی بر دل و لبخندی که درد را پشت پرده نگاه میدارد.
و این،اگرچه خاموش و بیادعاست،اما شکوهمند است.
ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۲۸
نه به دستان مادرم،که به دستان زخمیِ خودم.
سالها گذشت و من در هیاهوی بودن و نبودن،خودم را آرامآرام از دست دادم و دوباره پیدا کردم.
بزرگ شدن،فقط طی کردنِ زمان نبود.
بزرگ شدن،دیدنِ شکستنِ امیدها بود و باز بستنِ چشم بر ترس و ادامه دادن.
درونم کودک دیروزی هست که هنوز باور میکند،هنوز میترسد،اما آموخته آرامتر قدم بردارد،بیآنکه فریاد بزند.
هر سال که میگذرد،بخشی از روحم خاموش میشود و بخش دیگری در سکوت میآموزد چگونه زندگی کند.
زندگی،قصهی افتادن و برخاستن نیست؛قصهی ماندن در دلِ تاریکیها و باورِ نورهای ناپیداست.
امروز به خودم نگاه میکنم؛به دستی که هزار بار لرزید و باز به امیدِ فردایی گنگ،مشت شد.
من ادامه میدهم،با زخمی بر دل و لبخندی که درد را پشت پرده نگاه میدارد.
و این،اگرچه خاموش و بیادعاست،اما شکوهمند است.
ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۲۸
❤14👍9👏3🔥1
مدتیه که دارم تمرین میکنم…
نه برای رسیدن به کمال،
که برای رها شدن از تکرار.
تلاش میکنم تغییر کنم، نه چون گذشتهام بد بوده،
بلکه چون دیگه نمیخوام قربانی عاداتی باشم که آرامشم رو میگیرن.
هر روز، در سکوتِ ذهنم،
با خودم گفتوگو میکنم،
با سایههام، با زخمهام، با عادتهایی که سالها ریشه دواندن.
و هر بار که نمیتونم کنار بذارمشون،
بیشتر میفهمم که تغییر، نه یک تصمیم لحظهای،
که یک سفرِ آهستهست…
با گامهایی لرزان اما صادق.
من هنوز راه زیادی دارم،
ولی دارم میرم،
و همین یعنی: زندهام،بیدارم،در مسیرم.
۱۴۰۴/۰۲/۰۶
نه برای رسیدن به کمال،
که برای رها شدن از تکرار.
تلاش میکنم تغییر کنم، نه چون گذشتهام بد بوده،
بلکه چون دیگه نمیخوام قربانی عاداتی باشم که آرامشم رو میگیرن.
هر روز، در سکوتِ ذهنم،
با خودم گفتوگو میکنم،
با سایههام، با زخمهام، با عادتهایی که سالها ریشه دواندن.
و هر بار که نمیتونم کنار بذارمشون،
بیشتر میفهمم که تغییر، نه یک تصمیم لحظهای،
که یک سفرِ آهستهست…
با گامهایی لرزان اما صادق.
من هنوز راه زیادی دارم،
ولی دارم میرم،
و همین یعنی: زندهام،بیدارم،در مسیرم.
۱۴۰۴/۰۲/۰۶
❤20👍6👏2
"لباسی از فقر،برای چند دقیقه توجه"
در گوشهای از شهر،شب آرام آرام روی سیمانهای سرد میخوابد.
کارتنخوابها با تمام بیپناهیشان گوشهای نشستهاند،
چشمبهراه مهربانیای که شاید در قالب یک لقمه گرم از راه برسد.
اما امشب،صحنه عجیبتر از همیشه بود.
برخی از آنها انگار خیلی گرسنه نبودند،
لباسهای کهنهشان زیادی"تازه"بود،
و خاک روی صورتشان شبیه گریمِ بازیگرانی بود که نقش فقر را تمرین کردهاند.
آنها،خانهداشتگانی بودند که فقر را پوشیده بودند،
نه از روی درد که از روی طمع.
آمده بودند تا دیده شوند،تا بگیرند نه ببخشند.
آمده بودند تا نذرهایی که از دل برای بیپناهی بود،سهم خودشان شود.
چه جهانیست این؟
که در آن آدمی سقف دارد،خانه دارد،اما خودش را بیسقف جا میزند،
تا سهم کسی را بگیرد که تنها آرزویش داشتن همان سقف است.
چرا انسان باید نقش فقر را بازی کند وقتی خودش در رفاه است؟
و مهمتر از آن...
چرا فقر باید تا این حد بیصدا باشد،
که حتی صدای دروغینش بیشتر شنیده شود؟
در گوشهای از شهر،شب آرام آرام روی سیمانهای سرد میخوابد.
کارتنخوابها با تمام بیپناهیشان گوشهای نشستهاند،
چشمبهراه مهربانیای که شاید در قالب یک لقمه گرم از راه برسد.
اما امشب،صحنه عجیبتر از همیشه بود.
برخی از آنها انگار خیلی گرسنه نبودند،
لباسهای کهنهشان زیادی"تازه"بود،
و خاک روی صورتشان شبیه گریمِ بازیگرانی بود که نقش فقر را تمرین کردهاند.
آنها،خانهداشتگانی بودند که فقر را پوشیده بودند،
نه از روی درد که از روی طمع.
آمده بودند تا دیده شوند،تا بگیرند نه ببخشند.
آمده بودند تا نذرهایی که از دل برای بیپناهی بود،سهم خودشان شود.
چه جهانیست این؟
که در آن آدمی سقف دارد،خانه دارد،اما خودش را بیسقف جا میزند،
تا سهم کسی را بگیرد که تنها آرزویش داشتن همان سقف است.
چرا انسان باید نقش فقر را بازی کند وقتی خودش در رفاه است؟
و مهمتر از آن...
چرا فقر باید تا این حد بیصدا باشد،
که حتی صدای دروغینش بیشتر شنیده شود؟
❤16👏2👍1
در روزهایی هستم که میان دو قطب متضاد در نوسانم؛
گاهی دلم پر است از شکر،از آرامشی که بیصدا آمده و لانه کرده در گوشهای از جانم؛
و گاهی آنچنان بیانگیزه میشوم که حتی طلوع آفتاب هم نمیتواند مرا از خلسهی سکوت بیرون بکشد.
لحظههایی هست که انگار جهان تماماً در دستانم است،با شوقی شعلهور و امیدی محکم،
و گاهی در دریای تفکر گم میشوم،بیجهت،بیجهت،بیجهت...
انرژیام،مثل موج،میآید و میرود؛
یک روز جهان را به آغوش میکشم،روز دیگر از نگاه یک برگ هم فرار میکنم.
اما در همهی این حال و احوال،یک چیز پابرجاست:
فهمی آرام،که زندگی همین است؛
همین زیگزاگهای بیپیشبینی،همین بازی نور و تاریکی در دل انسان.
من شکرگزارم،نه فقط برای لحظات خوب،
بلکه برای همین بالا و پایینها،
که مرا زنده نگهمیدارند،انسانی نگهمیدارند،
و شاید...نزدیکتر به خودم.
ادیب
۱۴۰۴/۰۲/۲۲
گاهی دلم پر است از شکر،از آرامشی که بیصدا آمده و لانه کرده در گوشهای از جانم؛
و گاهی آنچنان بیانگیزه میشوم که حتی طلوع آفتاب هم نمیتواند مرا از خلسهی سکوت بیرون بکشد.
لحظههایی هست که انگار جهان تماماً در دستانم است،با شوقی شعلهور و امیدی محکم،
و گاهی در دریای تفکر گم میشوم،بیجهت،بیجهت،بیجهت...
انرژیام،مثل موج،میآید و میرود؛
یک روز جهان را به آغوش میکشم،روز دیگر از نگاه یک برگ هم فرار میکنم.
اما در همهی این حال و احوال،یک چیز پابرجاست:
فهمی آرام،که زندگی همین است؛
همین زیگزاگهای بیپیشبینی،همین بازی نور و تاریکی در دل انسان.
من شکرگزارم،نه فقط برای لحظات خوب،
بلکه برای همین بالا و پایینها،
که مرا زنده نگهمیدارند،انسانی نگهمیدارند،
و شاید...نزدیکتر به خودم.
ادیب
۱۴۰۴/۰۲/۲۲
❤20👍2😍2
غروب،مثل لحظههای سخت زندگیه؛وقتی انگار همهچی داره تموم میشه،ولی یه جور قشنگی توشه.انگار دنیا یادمون میندازه که حتی وقتی خورشید میره،هنوز آسمون میتونه قشنگ باشه.
زندگی هم پره از بالا و پایین،مثل مد و جزر دریاست.گاهی اوج میگیری،گاهی افت میکنی.اما غروب میگه:ناامیدی آخر خط نیست،فقط یه مکثه.شاید فردا دوباره بتابی...حتی روشنتر از قبل.
۱۴۰۴/۰۲/۲۳
زندگی هم پره از بالا و پایین،مثل مد و جزر دریاست.گاهی اوج میگیری،گاهی افت میکنی.اما غروب میگه:ناامیدی آخر خط نیست،فقط یه مکثه.شاید فردا دوباره بتابی...حتی روشنتر از قبل.
۱۴۰۴/۰۲/۲۳
❤10👍4
مگه چندبار زندگی میکنیم؟چندبار فرصت داریم که خودمون باشیم،بجنگیم،بخوایم،بسازیم،خراب کنیم و از نو خلق کنیم؟دنیا مال آدمای پررویه،مال اونایی که از «نه» نمیترسن،که از خسته شدن نمیترسن،که وسط هزار تا صدای مخالف،صدای دل خودشونو بلندتر میکنن.
زندگی یه صحنهست،اما فقط تماشاچی بودن حق ما نیست.باید بازی کنیم،زمین بخوریم،بلند شیم،بجنگیم برای چیزی که میخوایم.اگه بترسی،اگه بخوای همه رو راضی نگه داری،اگه منتظر تایید بقیه بمونی،تا آخر عمرت یه نسخه بیروح از رویاهای نزیستهت میشی.
خلاقیت یعنی قدرت.خواستن یعنی جرات.پررویی یعنی شجاعت گفتن "من هم حق دارم".مهم نیست کی چی میگه،کی میخنده،کی شک میکنه.مهم اینه که تو بدونی کی هستی و قراره به کجا برسی.مهم اینه که خودتو باور کنی،حتی اگه هیچکس دیگهای باور نداشته باشه.
۱۴۰۴/۰۲/۲۵
زندگی یه صحنهست،اما فقط تماشاچی بودن حق ما نیست.باید بازی کنیم،زمین بخوریم،بلند شیم،بجنگیم برای چیزی که میخوایم.اگه بترسی،اگه بخوای همه رو راضی نگه داری،اگه منتظر تایید بقیه بمونی،تا آخر عمرت یه نسخه بیروح از رویاهای نزیستهت میشی.
خلاقیت یعنی قدرت.خواستن یعنی جرات.پررویی یعنی شجاعت گفتن "من هم حق دارم".مهم نیست کی چی میگه،کی میخنده،کی شک میکنه.مهم اینه که تو بدونی کی هستی و قراره به کجا برسی.مهم اینه که خودتو باور کنی،حتی اگه هیچکس دیگهای باور نداشته باشه.
۱۴۰۴/۰۲/۲۵
❤14👏5👍2🥰1