آواز واژه‌های من
5.06K subscribers
14 photos
16 videos
1 link
من ادیب هستم و معتقدم
"کلمات، صدای دل‌اند.
اینجا صدای دل من رو می‌شنوی؛ شاید شبیه صدای دل تو باشه...""
یک قلم، هزار قصه.
روایت من از جهان با کلمات..."

ارتباط بامن: @adibma
Download Telegram
I Love U (8D)
Billie Eilish
بیلی 8d
با هدفون گوش بدین
16
«در مسیر زندگی، هر کجا که قدم می‌زنیم، همیشه افرادی هستند که از سر ناآگاهی یا ضعف درونی، ما را قضاوت می‌کنند. اما آیا واقعاً قضاوت کردن، چیزی از حقیقت می‌سازد؟ شاید حقیقت همان باشد که ما را در درون خود می‌سازد، نه در نگاه دیگران.
در نهایت، آنچه که به ما آرامش می‌دهد، نه تایید دیگران، بلکه پذیرش خود و عبور از جریانات سطحی است.
هر کس درون خود دنیایی دارد که برای دیگران قابل درک نیست. بی‌توجهی به قضاوت‌ها، آزادی را به همراه دارد.»
17👍10
یه مدت دارم به این فکر می‌کنم که کمال‌گرایی چقدر می‌تونه آدمو عقب بندازه. این که منتظر بمونی تا همه‌چی کامل باشه، بهترین زمان برسه، همه‌چی دقیقاً همون‌جوری که توی ذهنت تصورش کردی پیش بره... ولی واقعیت اینه که این انتظار هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. همیشه یه چیزی هست که می‌تونه بهتر باشه، یه جزئیات ریز که هنوز کامل نشده، یه حس که هنوز جای رشد داره. و همین وسواس برای بی‌نقص بودن، باعث می‌شه هیچ‌وقت واقعاً شروع نکنم.
گاهی کمال‌گرایی مثل یه زنجیر نامرئیه. یه زنجیر که فکر می‌کنیم از طلاست، ولی در نهایت فقط دست و پامونو می‌بنده. چون هیچ شروعی کامل نیست، هیچ راهی بدون اشتباه نیست، و هیچ نتیجه‌ای اون‌قدر که توی ذهنمونه، درخشان و بی‌نقص نیست. و تفاوت کسی که جلو می‌افته با کسی که جا می‌مونه، فقط توی یه چیزه: اون که جلو افتاده، شروع کرده. حتی اگه ناقص، حتی اگه با ترس.
شاید وقتشه که کمال‌گرایی رو کنار بذارم و به جای "بی‌نقص بودن"، "بودن" رو انتخاب کنم. چون تنها چیزی که واقعاً مهمه، همین حرکت کردنه، همین جلو رفتنه. حتی اگه اشتباه کنم، حتی اگه مسیر مطابق انتظارم پیش نره... مهم اینه که متوقف نشم.

ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۰۹
👍237👏1
#لبخند

امروز که توی خیابون قدم می‌زدم، ناخودآگاه دنبال یه چهره‌ی خندون می‌گشتم، دنبال کسی که هنوز توی این روزای سخت، یه لبخند روی لباش باشه. اما هرچی بیشتر نگاه کردم، کمتر پیدا کردم. انگار یه سنگینی عجیب روی دل همه نشسته بود؛ اخم‌ها درهم، قدم‌ها خسته، چشم‌ها پر از فکر و نگرانی…
نمی‌دونم چی گذشته به این آدما، اما می‌دونم که زندگی این روزا آسون نیست. دغدغه‌های مالی، مشکلات کاری، سختی‌های شخصی، بی‌ثباتی، ناامیدی… انگار هرکس یه بار سنگین روی دوشش داره که شاید ما هیچ‌وقت ازش خبر نداشته باشیم.
چند وقت پیش داستانی شنیدم که هنوز تو ذهنم مونده. کسی تعریف می‌کرد که یه روز توی خیابون، با حال خیلی بد راه می‌رفته، تا مرز خودکشی رسیده بوده، دیگه هیچ امیدی توی زندگیش نداشته. ولی درست همون لحظه، یه رهگذر که از کنارش رد شده، بهش لبخند زده. فقط یه لبخند ساده! همون لحظه یه چیزی توی دلش تغییر کرده، یه جرقه‌ی امید روشن شده و منصرف شده از اون تصمیم وحشتناک…
ما هیچ‌وقت نمی‌دونیم که آدمای اطرافمون چه جنگ‌هایی رو توی دلشون دارن، اما یه چیز رو مطمئنم: یه لبخند ساده، یه کلمه‌ی محبت‌آمیز، یه نگاه مهربون، می‌تونه دنیای یه نفر رو نجات بده.

لبخند بزنیم، حتی اگه دلیلی برای خندیدن نداریم. شاید لبخند ما، همون نوری باشه که یه نفر توی تاریکی مطلق بهش نیاز داره…

ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۰۹
21👍8
امروز بعد از یک دهه سکوت، ناگهان پیامی از دوستی قدیمی روی صفحه‌ی گوشی‌ام ظاهر شد. کسی که روزی جزئی از دنیایم بود، اما به دلایلی که دیگر حتی به خاطر نمی‌آورم، مسیرمان از هم جدا شد. برای لحظه‌ای، انگار زمان متوقف شد. خاطراتی که سال‌ها در گوشه‌ای خاموش مانده بودند، دوباره جان گرفتند؛ صداها، خنده‌ها، حرف‌هایی که گفته شد و شاید حرف‌هایی که هرگز مجال گفتن نیافتند.
عجیب است، ما چطور می‌توانیم برای چیزی که روزی عمیقاً آزرده‌مان کرده، دیگر اهمیتی قائل نباشیم؟ چگونه دلخوری‌هایی که زمانی تمام جهانمان را تیره کرده بودند، حالا فقط به سایه‌هایی محو در گذشته تبدیل شده‌اند؟
شاید این، قدرت زمان باشد. شاید هم این، حکمت زندگی است که به ما یاد می‌دهد آدم‌ها مهم‌تر از دلخوری‌ها هستند، و لحظه‌های با هم بودن ارزشمندتر از غروری که ما را از هم دور می‌کند.
زندگی گاهی فرصتی دوباره به ما می‌دهد، نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای ساختن آینده‌ای که در آن کینه‌ای نیست، تنها درکی عمیق‌تر از ارزش آدم‌ها و لحظه‌ها. شاید این پیام یک نشانه باشد، نشانه‌ای که بگوید هنوز هم می‌توان دوباره خندید، دوباره دوست داشت، و شاید... دوباره ساخت.
پیام این دوست قدیمی یادآور شد که بعضی آدم‌ها در زندگی ما، هرچند برای مدتی گم شوند، اما ارزش بازگشت دارند. و شاید این، یکی از زیباترین شگفتی‌های زندگی باشد: اینکه همیشه فرصتی برای دوباره یافتن و دوباره ساختن وجود دارد.

ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۱۱
24👍2👎2
I'd Rather Pretend
Bryant Barnes
زیباست👍
👍103
گاهی فکر می‌کنم من و سکوت، قدیمی‌ترین دوستای دنیاییم. از همون روزایی که یاد گرفتم بعضی حرفا رو نباید گفت، بعضی دردها رو باید قورت داد، و بعضی خاطره‌ها رو باید جوری توی ذهن نگه داشت که انگار هیچ‌وقت نبودن.
اما واقعیت اینه که سکوت همیشه مهربون نیست. بعضی وقتا می‌پیچه دور گلوم، سنگین می‌شه، می‌خواد خفم کنه. بعضی وقتا انقدر عمیق می‌شه که توش گم می‌شم، انگار یه دره‌ی بی‌انتها.
با این حال، یه جایی توی تاریکی ذهنم، یه نور کوچیک هست. یه جایی که هنوز مال منه، هنوز دست نخورده، هنوز آزاده. شاید دنیا، آدم‌ها، خاطره‌ها هزار بار منو توی خودم شکسته باشن، ولی اون نقطه‌ی کوچیک رو نتونستن بگیرن.
و من، حتی تو عمیق‌ترین سکوت، در نهایت آزاد می‌اندیشم

ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۱۳
👍1610
آینه‌ای بود، بی‌قاب، بی‌زرق‌وبرق؛ ساده، اما صادق.
هر که به او نگریست، خود را دید.
نه بیشتر، نه کمتر.
لبخندها را بازتاب داد، اشک‌ها را بی‌قضاوت تکرار کرد.
اما هیچ‌کس نپرسید:
«پشت این بازتاب‌ها چه می‌گذرد؟»
کسی نفهمید که آینه هم خسته می‌شود از تماشای چهره‌هایی که فقط به خودشان نگاه می‌کنند.
هیچ‌کس نخواست بداند آینه، خودش را کجا باید ببیند،
وقتی همه چیز، همه‌کس، همه‌وقت، فقط تصویر دیگری‌ست.
و روزی، ترک برداشت.
نه از ضربه،
از تکرار بی‌تفاوتی.

ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۱۵
12😢4👍1🔥1
«من از بچگی به‌جای اینکه یاد بگیرم چطور زندگی کنم، یاد گرفتم چطور با زندگی نکردن کنار بیام.»
نقل‌قولی ازکتاب «جز از کل»،رمانی پر از طنز تلخ و تفکر برانگیز از استیو تولتز.
این جمله برای من خلاصه‌ی حال خیلیامونه؛ نسلی که بیشتر از اینکه راهِ زندگی کردن یاد بگیره، یاد گرفته چطور زنده بمونه.
کتاب پر از همین تلنگرهاییه که یه‌هو می‌کوبنت زمین،بعد با یه لبخند تلخ از جات بلندت می‌کنه.

به شدت پیشنهاد میشه،حتما بخونید این‌کتاب رو
👍107😢1
بروکس هاتلن یکی از زندانیان قدیمی زندان شاوشنک بود که نزدیک به پنجاه سال از عمرش را پشت میله‌ها گذراند.او که در دوران جوانی به خاطر یک جرم وارد زندان شده بود،با گذشت زمان به یکی از چهره‌های محبوب و آرام زندان تبدیل شد؛مردی مهربان که به کتابخانه رسیدگی می‌کرد و با پرنده کوچکش "جیک" زندگی می‌کرد.اما بعد از پنج دهه،وقتی بالاخره آزاد شد، با دنیایی روبه‌رو شد که دیگر برایش آشنا نبود. جامعه تغییر کرده بود و بروکس،که تمام عمر بزرگسالی‌اش را در چارچوب محدود و کنترل‌شده زندان گذرانده بود، دیگر نمی‌توانست با آزادی کناربیاید.

سکانس خودکشی بروکس یکی از دردناک‌ترین و عمیق‌ترین بخش‌های فیلم رستگاری در شاوشنک است.در این سکانس تماشاگر شاهد تنهایی و بی‌پناهی مردی است که در دنیای بیرون جایی برای خود نمی‌یابد.روایت آرام و تلخ او از زندگی‌اش پس از آزادی،در قالب نامه‌ای به دوستان قدیمی‌اش،به زیبایی وضعیت روانی‌اش را به تصویر می‌کشد.فیلم با نگاهی انسان‌گرایانه،نشان می‌دهد که زندان فقط یک مکان فیزیکی نیست،بلکه ذهن انسان نیز می‌تواند اسیر سال‌ها عادت و محدودیت شود.بازی ماندگار جیمز ویتمور، کارگردانی دقیق و موسیقی دل‌نشین،این صحنه را به یکی از ماندگارترین لحظات سینما تبدیل کرده است.

#سکانس_ماندگار
#رستگاری_در_شاوشنگ
#فیلم
😢12
آدم‌ها همیشه به دنبال چیزی می‌دوند. یه معنی،یه هدف،یه لذت.
اما وقتی بهش می‌رسند،بیشتر از همیشه احساس پوچی می‌کنن.انگار همه‌چیز یه شوخی بی‌پایانه.
شاید چون هیچ‌کس نمی‌دونه چرا ما اینجا هستیم.
شاید ما فقط برای این خلق شدیم که بدویم،سقوط کنیم و بعد دوباره به همون نقطه‌ی اول برگردیم.
حالا همه در تلاش‌اند تا نشان بدن که یه چیزی دارند،ولی در حقیقت هیچ‌کدوم از ما هیچ‌چیز نداریم جز همین لحظه‌ای که بهش می‌چسبیم.
👍119
دیروز داشتم سریال «نوجوانی» رو می‌دیدم و واقعاً میخوام بگم که یکی از متفاوت‌ترین سریالایی بود که تو این مدت دیدم.نه فقط به‌خاطر داستانش که از یه اتفاق تلخ و واقعی الهام گرفته،بلکه بیشتر به‌خاطر فضای روان‌شناختی و بازی فوق‌العاده اون پسر نوجوان که انگار همه دردای یه نسل رو تو چهره‌ش داشت.
سریال بیشتر از این‌که جنایی باشه،یه درام روان‌شناختیه.می‌ره سراغ ذهن و حال‌وهوای نوجوونا،نشون می‌ده چجوری فشارهای اجتماعی،شبکه‌های اجتماعی و تنهایی می‌تونه یه آدم رو به جایی برسونه که خودش هم باورش نشه.همه چیزش حساب‌شده و عمیقه.
اون‌جایی که واقعاً میخکوبم کرد،قسمت سوم بود؛ جایی که بازی پسر به اوج خودش رسید.این قسمت نشون داد که پسر نوجوان چقدر در انتقال خشم و احساسات درونی‌ش مهارت داره.بازی‌ش تو این قسمت کاملاً پر از تنش بود.نه تنها در نگاه‌ها،بلکه در تک تک حرکات بدنش،خشمی سرکوب‌شده و ناامیدی و درد رو به خوبی نشون می‌داد.اون لحظاتی که برای اولین بار احساساتش رو به بیرون می‌ریزه،واقعاً به عنوان یه تماشاگر نمی‌تونی ازش چشم برداری.این پسر تونسته با یه بازی فوق‌العاده،خشم و سرکوب‌های درونی رو به‌طور باورپذیری به نمایش بذاره،طوری که تمام احساساتش بدون هیچ کلمه‌ای منتقل می‌شه.
و در قسمت چهارم،نوبت پدره که بازی‌اش کاملاً پیچیده و چندلایه‌ست.پدر در این قسمت نه تنها با سکوت‌های طولانی که به نوعی از ناتوانی و سردرگمی میاد روبرو می‌شه،بلکه با فریادهایی که از خشم و عذاب وجدانش سرچشمه می‌گیره هم مواجه‌ایم.اون سردرگمی و حس درماندگی که نمیدونه چطور باید به پسرش کمک کنه و از اینکه احساس می‌کنه شاید پدر خوبی نبوده،غرق عذاب وجدان شده،واقعاً باورپذیر و لمس‌شدنیه.بازی پدر نه فقط با سکوت،بلکه با داد و فریادهایی که به‌طور غریزی از دل احساسات پیچیده‌اش بیرون می‌زنه،یه تردید درونی رو به شدت منتقل می‌کنه که اصلاً ساده‌سازی نمی‌شه.هیچ‌کدوم از این لحظات به راحتی به دست نمیاد و بازیگر واقعاً حس درماندگی و ناتوانی پدر رو به تصویر می‌کشه.

فیلمبرداری سریال هم یه چیز دیگه‌ست.همه‌چی با تکنیک «تک پلان» گرفته شده،یعنی بدون هیچ برشی،دوربین از اول تا آخر دنبال شخصیت‌ها حرکت می‌کنه.انگار خودت تو صحنه‌ای،همه اتفاق‌ها رو از نزدیک حس می‌کنی،همون‌قدر واقعی،همون‌قدر نفس‌گیر.
در کل،«نوجوانی» یه سریال خیلی جدی و درگیرکننده‌ست.اگه دنبال یه چیزی متفاوت با فضای روان‌شناختی،بازی‌های درخشان و روایت سینمایی هستی،از دستش نده.قسمت سوم و چهارمش واقعاً در حد شاهکاره.

#سریال
#نوجوانی
16
گاهی وقتا آدم به یه نقطه می‌رسه...
نه اینکه تهِ خط باشه،ولی یه جایی وسطِ راه،که می‌فهمه دیگه نمی‌خواد همون قبلیه باشه.
می‌خوام یه جور دیگه زندگی کنم...
می‌خوام بفهمم چرا بعضیا میان و می‌رن،بی‌صدا.
چرا هرچی می‌گذره،سکوت،حرفو می‌بلعه…و دلتنگی حرف نمی‌زنه،فقط سنگین‌تر می‌شه.
می‌خوام دیگه تو توقع بقیه خودم رو گم نکنم.
می‌خوام از نقش‌هایی که برام ساختن،بیام بیرون.
از خستگی‌هایی که بهشون عادت کردم…از لبخندای اجباری…
می‌خوام برگردم به خودِ واقعی‌م.همونی که بی‌نقاب بود.بی‌قید.بی‌تعارف.
می‌خوام اونی باشم که اگه یه روز چشمامو بستم،ته دلم آروم باشه
که"خودم" بودم،نه چیزی که بقیه ساختن.

ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۲۴
19👍12
امروز دوباره به دنیا آمدم.
نه به دستان مادرم،که به دستان زخمیِ خودم.
سال‌ها گذشت و من در هیاهوی بودن و نبودن،خودم را آرام‌آرام از دست دادم و دوباره پیدا کردم.
بزرگ شدن،فقط طی کردنِ زمان نبود.
بزرگ شدن،دیدنِ شکستنِ امیدها بود و باز بستنِ چشم بر ترس و ادامه دادن.
درونم کودک دیروزی هست که هنوز باور می‌کند،هنوز می‌ترسد،اما آموخته آرام‌تر قدم بردارد،بی‌آنکه فریاد بزند.
هر سال که می‌گذرد،بخشی از روحم خاموش می‌شود و بخش دیگری در سکوت می‌آموزد چگونه زندگی کند.
زندگی،قصه‌ی افتادن و برخاستن نیست؛قصه‌ی ماندن در دلِ تاریکی‌ها و باورِ نورهای ناپیداست.
امروز به خودم نگاه می‌کنم؛به دستی که هزار بار لرزید و باز به امیدِ فردایی گنگ،مشت شد.
من ادامه می‌دهم،با زخمی بر دل و لبخندی که درد را پشت پرده نگاه می‌دارد.
و این،اگرچه خاموش و بی‌ادعاست،اما شکوهمند است.

ادیب
۱۴۰۴/۰۱/۲۸
14👍9👏3🔥1
Et si tu n'existais pas
Joe Dassin
دوسش داشتم
12👍1😍1
مدتیه که دارم تمرین می‌کنم…
نه برای رسیدن به کمال،
که برای رها شدن از تکرار.
تلاش می‌کنم تغییر کنم، نه چون گذشته‌ام بد بوده،
بلکه چون دیگه نمی‌خوام قربانی عاداتی باشم که آرامشم رو می‌گیرن.
هر روز، در سکوتِ ذهنم،
با خودم گفت‌وگو می‌کنم،
با سایه‌هام، با زخم‌هام، با عادت‌هایی که سال‌ها ریشه دواندن.
و هر بار که نمی‌تونم کنار بذارمشون،
بیشتر می‌فهمم که تغییر، نه یک تصمیم لحظه‌ای،
که یک سفرِ آهسته‌ست…
با گام‌هایی لرزان اما صادق.

من هنوز راه زیادی دارم،
ولی دارم می‌رم،
و همین یعنی: زنده‌ام،بیدارم،در مسیرم.


۱۴۰۴/۰۲/۰۶
20👍6👏2