آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
21.9K subscribers
20 photos
10 files
17 links
کانال رسمی عادله‌حسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت


لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Download Telegram
اطلاعات در مورد فایل‌ها موجود نویسنده 📝

سونامی ( عاشقانه معمایی) ۶۰ تومن
خلاصه:
وفا تک دختر رضا رستگار در آخرین تماسی که از سمت پدرش دارد با این سوال مواجه می‌شود که"_ وفا تو کلید خونه رو به کسی دادی؟"
و با جواب منفی وفا روبرو می‌شود.
چند ساعت بعد وقتی وفا به خانه برمی‌گردد با صحنه‌ای روبرو می‌شود که دنیای کوچکش را زیر و رو می‌کند و این شروع داستانی است که در باور وفا هم نمی‌گنجید....
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

نیم‌رخ(عاشقانه خانوادگی )۶۰ تومن
خلاصه:
با ورود یک دختر بچه‌ی کارآموز به آموزشگاه مسیر زندگی شیوا عوض میشه. آن هم در حالیکه در مورد پدر این بچه شایعاتی در این‌مورد وجود دارم که سام شمس هیچ وقت ازدواج نکرده است...
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

ایمان بیاور(عاشقانه اجتماعی) ۳۰ تومن
خلاصه:
ایمان بیاور داستان زندگی سه پسر مجرده که با هم هم‌خونه هستند. برملا شدن رازهای زندگی یکی از پسرها به نام ایمان نظم روابط زندگی این پسرها رو بهم میزنه
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

تابیکران‌ها ها(عاشقانه خانوادگی ) ۳۰ تومن
خلاصه: داستان زندگی پسریه که از خانواده طرد شده. زندگی مجردی مسیحا پر از خط قرمزهای رد شده است. اما همه چیز تا همیشه به همین شکل ادامه پیدا نمی‌کنه
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
۶۰۳۷ ۹۹۸۲ ۴۱۰۷ ۹۳۱۷
عادله حسین

@ancheh_khoban1403

🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

ضمنا بچه هایی که هر چهار اثر رو با هم سفارش بدن به جای ۱۸۰ تومن ۱۴۰ تومن واریز کنن
#پست_صد_و_نود






بعد از آخرین جمله‌‌ی خبری‌اش سکوت می‌کند. به نظرم نرمال‌تر این بود که در مورد شهاب می‌پرسید. در مورد دلیل ساعتِ بدِ از خانه بیرون زدن‌مان و نحوه‌ی دعوایمان.
نه این‌که اطلاعاتی را که خودم داده بودم به خودم بر می‌گرداند.
تا چند دقیقه‌ی پیش تصورم این بود که یک توضیح مختصر و مفید از سمت من، قانع شدن او، تشکر کردن من و نجات من از این خراب‌شده تنها چیز‌هایی است که راضی‌ام می‌کند. اما حالا که این‌ها اتفاق افتاده است پای رضایت دلم بدجور می‌لنگد. جالب است که دلم حرف زدن می‌خواهد. و احمقانه است که انگار حتی با بیشتر پرسیدنش هم مشکلی ندارم‌.
شاید من یک انسان دو قطبی هستم و خودم خبر ندارم. وگرنه که این خلق شدیداً ناپایدار نمی‌تواند مربوط به یک انسان سالم باشد.
قطب نامتعادل‌ترم زورش می‌چربد:
-یادمه اون روز در مورد شهاب چی گفتم. دروغ هم نگفتم. شهاب آدم بدی نیست منتهی به شرطی که توی همون جایگاه دوست اجتماعی می‌موند.
سرعت برف‌پاک‌کن را بیشتر می‌کند. صبر می‌کنم که بپرسد "مگه چی کار کرده؟" اما به جایش می‌پرسد:
-اون‌وقت اینو دقیقاً امشب وسط بیابون تشخیص دادی و راهتو ازش سوا کردی‌؟
این‌که کاری به کار خطای شهاب ندارد و مدام اشتباه من را تکرار می‌کرد اصلاً خوب نبود:
-نه اینو چند وقت بود که فهمیده بودم. منتهی هیچ‌وقت قد امشب پاشو از گلیمش بیرون‌تر نذاشته بود.
با سرعت چرخیدن سرش به سمت من و فشرده شدن لب‌هایش باعث می‌شود که لبم را از داخل گاز و نگاه بگیرم.
ضربات باران آن‌قدر شدت دارند که انگار به صورت من کوبیده می‌شوند:
-منظورم از پاشو از گلیمش بیرون گذاشتن اون چیزی نیست که توی ذهن شماست.
بخش نامتعادل‌ترم طوری گند زده بود که حالا باید توضیح دیگری برای کامل کردن توضیح قبلی می‌دادم:
-اون حق نداشت به خانواده‌ام توهین کنه.
آگاهانه دلیل دعوایمان را لو داده بودم و البته مشترک بودن موضوع دعوا با دعوای همسایه‌ی روبه‌رویی گلخانه.
با تأخیر به حرف می‌افتد:
-ببینم قراره تو تمام آدمای بی‌فرهنگو آدم کنی؟
پس همچنان قانع نشده بود. با اطمینان جواب می‌دهم:
-نه همه‌شونو. فقط اونایی رو که به پر و پای خانواده‌ام می‌پیچن.
دلم می‌خواهد بگوید "درکت می‌کنم."
اما به‌جایش می‌گوید:





#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
#پست_صد_و_نود_و_یک







-این‌که یه آدم‌ِ سطح پایین به خانواده تو توهینی بکنه نمی‌تونه آسیبی بهشون بزنه... اما این‌که تو مدام با یکی‌شون درگیر بشی و نتیجه‌اش بشه موقعیتی که امشب توش قرار گرفتی می‌تونه به تو آسیب برسونه‌.
همان‌طور که نگاهم به بیرون است زمزمه می‌کنم:
-اصلاً چرا باید آدما این‌قدر بد باشن. شهاب قرار بود با بقیه‌‌ی آدمای بد فرق کنه. قرار بود رفیق روزایی باشه که‌ تحمل کردنشون سخته. قرار نبود پیگیر نقطه ضعفای زندگی من باشه و مدام تو روم بکوبونشون.
در کمال تعجب سکوت می‌کند. اگر قرار بود با همان فرمان چند دقیقه‌ی قبل پیش برود قاعدتاً باید می‌گفت که "این آدم بد رو تا خونه‌تون تحمل می‌کردی بعد تمومش می‌کردی‌." اما سکوت می‌کند.
آن‌قدر طولانی که من لبخند دردناکی می‌زنم و باز خودم ادامه می‌دهم:
-من نمی‌دونم واکنش شما در مقابل این مدل آدما چیه. اما من گاهی یه دقیقه بیشترم نمی‌تونم تحملشون کنم دقیقاً مثل امشب.
باز هم چیزی نمی‌گوید‌‌. قطب متعادل‌ترم تذکر می‌دهد که "بسه هانا. چقدر زر مفت می‌زنی". حیف که قطب مخالف، بی‌شباهت به یک لیوان سرریز شده نیست:
-شهاب و آدمای قبل شهاب ثابت کردن که آدم قابل اعتمادی که دنبال گرفتن حالت نباشه وجود نداره. یا حداقل به تور من یکی نمی‌خوره.
ملایم‌تر از قبل جواب می‌دهد:
-شاید ایراد از انتخابای توئه.
هع‌. این پوزخند را در دلم می‌زنم. باز هم من را متهم کرده است. گرچه که بیراه نمی‌گوید.
نامحسوس شانه بالا می‌اندازم و مثل کسی که از درد سِر شده است زمزمه می‌کنم:
-شاید. قرار نبوده وارد یه رابطه جدی بشم که روی انتخابام وسواس داشته باشم. معیارم در همین حد بوده که ظاهرشو بپسندم و حالم باهاش خوب باشه.
و بلافاصله طریقه آشناییم با شهاب را مرور می‌کنم‌. دیدار در مغازه رفیقش. شماره دادن او و پیام دادن من.
-هانا‌‌‌‌... منو نگا کن.
سرم را به سمتش می‌چرخانم و بالاخره نگاهش می‌کنم. نگاهش را در صورت من سر صبر می‌چرخاند و بعد به روبه‌رو می‌دهد:
-هیچ‌وقت فکر نکردی شاید اون آدما به جدی شدن رابطه‌شون با تو فکر می‌کنن که تو زندگیت کنکاش می‌کنن؟ فکر نکردی ممکنه چون براشون مهم شدی این‌قدر پیگیرن؟
ناباور می‌خندم:
-پسرا این‌قدر گردن گیرشون خوب شده و من خبر نداشتم؟
با اطمینان سر تکان می‌دهد:






#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
#پست_صد_و_نود_و_دو






-پسرا اگه یه مورد فوق‌العاده به تورشون بخوره اتفاقاً گردن‌گیر دارن.
خنده‌ام را تکرار می‌کنم و با انگشت اشاره‌ خودم را نشان می‌دهم:
-الان اون مورد فوق‌العاده منم؟
دوباره نگاهم می‌کند و با مکث و بی‌تعارف می‌پرسد:
-نیستی؟
نظرش را قبول ندارم و مخالفتم را با پرسیدن یک سوال نشان می‌دهم:
-یعنی چون از نظر شهاب مورد فوق‌العاده‌ای بودم اون‌جور توهین‌آمیز رفتار کرد؟
خیابان‌های آشنا در مسیر دیدم قرار می‌گیرند و او جواب می‌دهد:
-دقیقاً.‌.. چون توجه‌شو جلب کرده بودی در موردت کنجکاوی می‌کرده. چون احتمالاً دنبال پیشرفت این رابطه و صمیمی شدن بیشتر بوده، فقط راه درست‌شو بلد نبوده.
هدیه‌ی قیمت‌دار امشبِ شهاب تا حدی تأیید عقیده‌ی مرد کنار دستم است.
خنده‌ام حرص دارد:
-مسخره است. ما فقط دوست اجتماعی بودیم.
صادقانه‌اش این می‌شود که خودم هم به چیزی که می‌گویم چندان اعتقاد ندارم. رابطه‌ی مخفیانه‌ و خیلی دیگر از ویژگی‌های این رابطه، اجتماعی بودن آن را نقض می‌کند.
دو دستش را بالای فرمان می‌گذارد:
-مسخره؟ فکر نکنم. دیدگاه پسرا به دوست اجتماعی با دخترا فرق داره ولی الان حرف من چیز دیگه‌ایه.
گوشی‌ام زنگ می‌خورد. از کیف بیرون می‌آورمش و با دیدن اسم معین صدایش را قطع می‌کنم:
-حرف شما چیه؟
برای معین تایپ می‌کنم "بهت زنگ می‌زنم." و از خودم می‌پرسم "یعنی ممکنه حال خاله رو گرفته باشه؟"
از فکر مثبت شدن جواب سوالم لبخند کمرنگی می‌زنم.
صدای با ملایمت امیرعلی فرجاد من را از لحظات خرده شیشه‌دارم دور می‌کند.
-این‌که یا قید داشتن دوستِ پسر اجتماعی رو بزنی یا به این باور برسی که این رابطه هم در حد خودش جدی هست. می‌تونه باعث بشه واقعاً توی روزای سخت رفیق داشته باشی یا برعکسش خودش دلیل سخت شدن روزات بشه و دست از سرسری انتخاب کردن برداری‌.
به سر خیابان‌مان می‌رسیم. و من تازه حواسم جمع این می‌شود که انگار بدون پرسیدن، آدرس‌مان را بلد است. خیلی زود به یاد می‌آورم که در جریان بازسازی گلخانه یکی دو باری بابا را تا خانه رسانده بود.
نفسم را عمیق می‌کشم و حین آزاد شدنش می‌گویم:






#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
#پست_صد_و_نود_و_سه






-اگه قراره این‌قدر سخت و پیچیده باشه ترجیح می‌دم هیچ آدمی از جنس مخالف توی زندگیم نباشه.
به تأیید سر تکان می‌دهد:
-اینم انتخاب بدی نیست.
وارد کوچه‌ تاریک‌مان می‌شود. در این دقایق آخر تردیدم را برای پرسیدنِ سوالی که پرسیدنش خیلی هم اخلاقی نیست کنار می‌گذارم. با لحنی شبیه کسی که جواب سؤالش خیلی هم حائز‌اهمیت نیست می‌پرسم:
-همه‌ی پسرا اینجوری‌ان؟ مثلاً خود شما، وقتی به قول خودتون یه کیس‌ فوق‌العاده دارید دنبال پیشرفت رابطه‌تون باهاش هستید؟
در مقابلِ درِ حیاط نگه می‌دارد و دست‌هایش را از روی فرمان تا روی ران‌هایش به عقب‌نشینی وادار می‌کند. سرش که به سمت من می‌چرخد لبخند راحتش قابل تشخیص است:
-من هیچ‌وقت درگیر رابطه‌ای نبودم که کیس فوق‌العاده داشته باشه... منتظر می‌شم بری تو بعد می‌رم.
برای لحظه‌ای در انتخاب عکس‌العمل درست عاجز می‌مانم. باید چه بگویم؟ "آهان" یا "چه بد"؟
به‌جایش لب‌هایم را به هم می‌سابم و جواب می‌دهم:
-کاش بیاین پایین یه چایی بخورید گرم شید. من امشب خیلی توی دردسرتون انداختم.
و بلافاصله آرزو می‌کنم که عقلش برسد و پیشنهادم را رد کند. قطعاً من برای با او بودن هم‌ توضیحی برای اهل این خانه ندارم.
عاقل است و می‌گوید:
-من که‌ گرمم؛ تو سریع برو‌ تو‌ که‌ کمتر خیس بشی و سلام برسون.
دستم روی دستگیره ماشین می‌نشیند و سعی می‌کنم یک تشکر آدم‌وار تحویلش بدهم:
-بابت اومدنتون ممنون‌. اگه نمی‌اومدید نمی‌دونم باید به کی زنگ می‌زدم.
و بلافاصله به خاطر می‌آورم که او به من زنگ زده است نه من به او. اما برای چه کاری‌؟
جمله‌اش آن‌قدر حکم حسن‌ختام را دارد که نتوانم در مورد دلیل تماسش سوالی بکنم:
-شبت خوش هانا. برو تا نگرانت نشدن و زنگ نزدن.
-شب شما هم خوش.
در را باز می‌کنم اما قبل از رسیدن پایم به آسفالت باران خورده صدايم می‌کند:
-هانا.
سر می‌چرخانم و منتظر نگاهش می‌کنم. خیره به من چند باری پلک می‌زند و بعد با آرامش به حرف می‌افتد:
-اگه هر زمانی روز سختی داشتی و آدم مطمئنی دور و برت نبود می‌تونی روی من حساب باز کنی... قول می‌دم هیچ فکر شومی برای پیشرفت این رابطه و آسیب زدن بهت نداشته باشم.


*



#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
#پست_صد_و_نود_و_چهار






گره حوله را سفت می‌کنم و از حمام بیرون می‌زنم. خیسی حوله باعث می‌شود که صورتم درهم جمع شود‌. حوله‌ حداقل در این اتاق جز وسایل شخصی به حساب نمی‌آمد و با رها مشترک از آن استفاده می‌کردیم. خیسی چندش‌آور حوله خبر از این دارد که رها قبل از من دوش گرفته است.
دو شاخه بخاری کوچک برقی را به برق می‌زنم و به نارنجی شدن لوله‌های سفید خیره می‌شوم. اتاق ما لوله بخاری ندارد. قبض سرسام‌آور برق هم باعث می‌شود که از این وسیله با احتیاط استفاده کنیم‌.
درِ اتاق بدون در زدن باز می‌شود و سر من را به آن سمت می‌چرخاند. رها نگاهی به سر تا پایم می‌اندازد:
-عه توام دوش گرفتی؟
-با اجازه‌‌ی شما البته... ببینم نباید وقتی از حوله استفاده می‌کنی بذاریش نزدیک بخاری هال که خشک بشه؟
بی‌خیال خودش را روی تختش می‌اندازد و صدای قیژ قیژ آن را در می‌‌آورد‌. به پهلو می‌شود و یک دستش را ستون سرش می‌کند:
-علم غیب داشتم که دیروز دوش گرفتی امروزم می‌گیری؟ داستان چیه تعداد دوش گرفتن‌هات تصاعدی بالا رفته‌؟
نگاه می‌گیرم و دست‌هایم را روی بخاری می‌گیرم. دوش گرفتنم فلسفه خاصی نداشت‌‌. فقط انگار فضایی مثل حمام جای بهتری برای فکر کردن بود. آن‌ هم وقتی که فکر کردن‌های دیشبت هیچ نتیجه‌ی آرامش‌بخشی نداشته است.
بی‌توجه به سکوت من انگار که یاد چیز مهمی افتاده باشد با هیجان می‌پرسد:
-می‌گم هانا...
بدون آن‌که وقت کنم بپرسم "چی" خودش ادامه می‌دهد:
-با معین قهرید؟
با سرعت نگاهش می‌کنم:
-قهر؟ اینجا کودکستانه؟
متفکر می‌شود:
-آخه صبح زود پاشده اومده اینجا اونم با قیافه‌ی گرفته. همین که اومد هم، سراغ تو رو گرفت... بهش گفتم خوابی، بیدارت کنم پاچمو می‌گیری گفت بیدارش کن به اون مرحله رسید من کنترلش می‌کنم.
خنده‌ام می‌گیرد و نگاه می‌گیرم:
-قهر نیستیم. پیگیر اینه که چرا دیروز تماس و پیاماشو جواب ندادم. اونم بعد اون زنگ عجله‌ای‌.
طبق قانون همیشگی‌مان رها دیشب مجبورم کرده بود که ماجرای آن چند ساعتِ رفتن با شهاب و برگشتن با امیرعلی را برایش بگویم. گفته بودم البته به اختصار. و آن قسمت‌های مختصر شده بیشتر به لحظات بودنم با امیر‌علی برمی‌گشت.
-پس بگو چرا بهم ریخته. فکر می‌کنه جواب ندادنای تو به خاطر دلخوریته.





#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
#پست_صد_و_نود_و_پنج







خیلی هم بی‌راه نبود. من از معین دلخور بودم‌‌. خیلی هم زیاد دلخور بودم. این دلخوری می‌توانست پر توقع‌ای باشد اما به هر حال با من بود. معین خودش سال‌ها من و هدیه را به این عادت داده بود که بتوانیم بدون چون و چرا روی بودنش حساب باز کنیم. چند سالی بود که خاله با حساسیت‌هایش روی من تمام تلاشش را کرده بود که این عادت را از سر من بی‌اندازد. شاید صد در صد موفق نشده بود اما بی‌تردید روی کیفیت رابطه من و معین تأثیر گذاشته بود.
به سراغ کشوی لباس‌های زیرم می‌روم. در حال پوشیدنش می‌پرسم:
-جلوی مامان که چیزی نگفت؟
لحنش متعجب است:
-هانا داریم در مورد معین حرف می‌زنیما. می‌دونی که حواسش جمع‌تر از این حرفاست.
یک "می‌دونمِ" زمزمه‌وار جوابم به اوست. و بلافاصله به سناریویی فکر می‌کنم که برای پیچاندن معین بابت تماس دیشبم و بعد پاسخگو نبودنم جواب باشد.
رها رشته افکارم را با هیجانش پاره می‌کند:
-حالا اینا رو ول کن. بگو ببینم شهاب برای به غلط کردن افتادن پیام نداده؟
رها نمی‌خواست باور کند که این تو بمیری آن تو بمیری نیست. که تمام شده است. نه فقط از سمت من، از طرف هردویمان.
-گوشیمو هنوز چک نکردم. برو بیرون می‌خوام حوله‌مو بردارم.
تقریباً از روی تختش به سمت تخت من شیرجه می‌زند:
-بردار بابا کی نگات می‌کنه. من می‌خوام گوشیتو چک کنم. شرط می‌بندم شهاب تمام دیشبو دنبال این بوده که غلط کردمو با کدوم "غ" می‌نویسن.
اصرار رها برای حفظ این رابطه را نمی‌فهمم. ظاهراً قصد نداشت از پافشاری‌اش در مورد جنتلمن بودن شهاب دست بردارد. شاید هم تصور می‌کرد حال من به اندازه‌‌ی روزهای اول همچنان با این آدم خوب است.
سکوتی که در اتاق حکم فرما می‌شود با پرت کردن حوله روی صندلی از سمت من شکسته می‌شود.
در حال بستن قزنِ لباس زیرم هستم که صدای دلخور رها را می‌شنوم:
-هیچی. مرتیکه‌ی بی‌لیاقت بعد از اون رفتار دیشبش چرا هیچی نفرستاده؟ یعنی یه ذره هم ترس از دست دادنتو نداره؟
در سکوتم کارم را تمام می‌کنم. قطعاً که از نظر شهاب دختری که به جای اصالت  فقط ویترین دارد حتی ارزش ترسیدن و از دست دادن را ندارد چه برسد به عذرخواهی کردن. 
شاید هم من باید عذرخواهی می‌کردم‌‌ البته که نه از او. از خودم بابت آدم‌شناس نبودنم و بابت دقایقی که هدر رفته بود.
سردم است ولی با این همه تن نیمه برهنه‌ام را از داخل آینه تماشا می‌کنم. صدای مردانه‌ای با آرامش من را متهم  می‌کند "شاید اشکال از انتخابای توئه."
-عه هانا از طرف امیرعلی فرجاد پیام داری. صبر کن بخونم.
از داخل آینه این‌بار به رها نگاه می‌کنم. امیرعلی فرجاد! این آدم دلیلی بود که فقط نیمی از دیشب را به شهاب فکر کنم. بخشی از شب بیداری‌ام به فکر کردن به او گذشته بود و در نهایت به همان شکل خوابم برده بود.
رها بدون آنکه نیازی به اجازه گرفتن از من داشته باشد پیام را باز می‌کند:
-چه عجیب... نوشته "دختر فوق‌العاده صبحت بخیر."

****






#عادله_حسینی
#عادله_حسینی
#پست_صد_و_نود_و_شش






روفرشی را روی سکوی سیمانی پهن می‌کنم و چهار زانو روی آن می‌نشینم.
ظرف کتلت را از ساک پلاستیکی غذا در می‌آورم و نگاهی به محتویات آن می‌اندازم. کتلت‌هایی که مامان برای ناهارم گذاشته بود. ناهار من و سارا. مدت‌ها بود که هر غذایی برای من می‌گذاشت برای سارا هم می‌گذاشت‌. اعتقاد داشت که زن حامله نباید دلش برای چیزی برود.
اما زن حامله‌ی مذکور بی‌سلیقه‌تر از این حرف‌ها بود. صبح  با دیدن ظرف غذا ذوق‌ کرده بود که "وای مامانت چی گذاشته؟"
و بعد از گرفتن جواب چهره درهم کشیده بود که "اَه. اسم کتلتو تا اطلاع‌ثانوی پیش من نیار."
از جوابش کرک و پرم ریخته بود که تا همین چند ماه پیش باید از دست دَله‌گی‌هایش کتلت‌های سرخ شده را در هفت تا سوراخ قایم می‌کردیم‌.
"هانا تو رو خدا من می‌رم بیرون. سریع بخور و جمعش کن، ظرفشم بشور. بعدشم تو رو خدا یه‌کمم لا پنجره رو باز بذار بوش بره."
"گمشو بابایی" نثار سارای ملتمس کرده بودم. همین مانده بود که من داخل سوئیت او بنشینم و او با آن خیک گنده‌اش بیرون در  سرما. از سوئیتش بیرون زده و در همان حال گفته بودم "تو شرت به ما نرسه، خیر ازت نخواستیم."
و حالا  خودم مانده  بودم و کتلت‌ها. حوصله لقمه‌های کوچک را ندارم. همین است که دو کتلت را بین نان لواش نصف نشده قرار می‌دهم و ساندویچ می‌کنم‌.
لقمه‌ی اولم که فرو می‌رود من را به این نتیجه می‌رساند که حاملگی و ویار چیز مزخرفی  است.
گاز بعدی را بزرگ‌تر می‌زنم و نگاهم را به اطراف می‌دهم. گلخانه خالی از کارگرهاست. به عادت تمام این روزهای سرد برای تایم ناهار همه در گوشه‌ی باغ آتشی به پا کرده و ناهارشان را دور هم می‌خوردند.
صدای زنگ گلخانه باعث می‌شود که تصور کنم حسین از بازار برگشته است. صدای "معروف" کارگر زبر و زرنگ اتباع را برای باز کردن در می‌شنوم.
به تعداد کتلت‌های باقی‌مانده نگاه می‌کنم و به این‌که کاش ویار لامصب سارا حداقل اجازه می‌داد چند دانه از کتلت‌ها را برای حسین بگذارم.
معروف در فاصله‌ای که خیلی هم از گلخانه دور نیست کسی را مخاطب قرار می‌دهد "خانم مهندس در گلخانه گل‌ها نان چاشت می‌خورَه"
نمی‌دانم چه کسی با من کار داشت اما به لهجه‌ی معروف لبخند می‌زنم. کتابی حرف زدنش را دوست دارم.
همین دیروز بود که اعتراض مامان به حرف زدن مورد‌دار من و دوقلوها بلند شده و غر زده بود "به خدا که بچه‌های من نصف معروفم نیستن."
صدای باز شدن در چوبی نایلونی گلخانه باعث می‌شود که برای دیدن مخاطب معروف در جایم نود درجه بچرخم.
امیر‌علی فرجاد که در مسیر دیدم قرار می‌گیرد اولین چیزی که به ذهنم می‌رسید این است که از آخرین دیدارمان یک هفته گذشته است.




#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
اطلاعات در مورد فایل‌ها موجود نویسنده 📝

سونامی ( عاشقانه معمایی) ۶۰ تومن
خلاصه:
وفا تک دختر رضا رستگار در آخرین تماسی که از سمت پدرش دارد با این سوال مواجه می‌شود که"_ وفا تو کلید خونه رو به کسی دادی؟"
و با جواب منفی وفا روبرو می‌شود.
چند ساعت بعد وقتی وفا به خانه برمی‌گردد با صحنه‌ای روبرو می‌شود که دنیای کوچکش را زیر و رو می‌کند و این شروع داستانی است که در باور وفا هم نمی‌گنجید....
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

نیم‌رخ(عاشقانه خانوادگی )۶۰ تومن
خلاصه:
با ورود یک دختر بچه‌ی کارآموز به آموزشگاه مسیر زندگی شیوا عوض میشه. آن هم در حالیکه در مورد پدر این بچه شایعاتی در این‌مورد وجود دارم که سام شمس هیچ وقت ازدواج نکرده است...
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

ایمان بیاور(عاشقانه اجتماعی) ۳۰ تومن
خلاصه:
ایمان بیاور داستان زندگی سه پسر مجرده که با هم هم‌خونه هستند. برملا شدن رازهای زندگی یکی از پسرها به نام ایمان نظم روابط زندگی این پسرها رو بهم میزنه
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

تابیکران‌ها ها(عاشقانه خانوادگی ) ۳۰ تومن
خلاصه: داستان زندگی پسریه که از خانواده طرد شده. زندگی مجردی مسیحا پر از خط قرمزهای رد شده است. اما همه چیز تا همیشه به همین شکل ادامه پیدا نمی‌کنه
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
۶۰۳۷ ۹۹۸۲ ۴۱۰۷ ۹۳۱۷
عادله حسین

@ancheh_khoban1403

🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

ضمنا بچه هایی که هر چهار اثر رو با هم سفارش بدن به جای ۱۸۰ تومن ۱۴۰ تومن واریز کنن
با توجه به شرایط اقتصادی و درخواست پر تعداد شما عزیزان برای امکان تهیه فایل کتاب های عادله جان‌، این امکان در مورد سونامی فراهم شد.
چاپ ششم سونامی رو به اتمامه و قیمت چاپ هفتم ۵۰۰ هزار تومنه.
اما قیمتی که برای فایل این اثر در نظر گرفته شده مبلغ ۶۰ هزار تومنه.
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
۶۰۳۷ ۹۹۸۲ ۴۱۰۷ ۹۳۱۷
عادله حسین

@ancheh_khoban1403

فایل کامل و بدون سانسوره

اما خلاصه سونامی
وفا تک دختر رضا رستگار در آخرین تماسی که از سمت پدرش دارد با این سوال مواجه می‌شود که"_ وفا تو کلید خونه رو به کسی دادی؟"
و با جواب منفی وفا روبرو می‌شود.
چند ساعت بعد وقتی وفا به خانه برمی‌گردد با صحنه‌ای روبرو می‌شود که دنیای کوچکش را زیر و رو می‌کند و این شروع داستانی است که در باور وفا هم نمی‌گنجید....

ضمنا بچه هایی که نیم‌رخ سونامی و تابیکران‌ها و ایمان بیاور رو با هم سفارش بدن به جای ۱۸۰تومن ۱۴۰ تومن واریز کنن
سلام و صبح جمعه‌ی سردتون بخیر و شادی🙏🏼
اومدم بگم اینکه پست نداشتیم دلیلش این نیست که من ننوشتم. اتفاقا چندبار هم نوشتم ولی هر بار پاک کردم🤦🏼‍♀️
پست اون چیزی نشده بود که خودمو راضی کنه و قاعدتا پستی که منو راضی نکنه شما رو اصلا راضی نخواهد کرد.
گردن من از مو باریک‌تره دوستان. هر اعتراضی کنید حق دارید و جای دفاعی وجود نداره. ولی در کنارش لطفا برای آرامش و برگشتن تمرکزم هم دعا کنید.
انشالله خیلی زود پست بعدی رو با هم خواهیم خوند. پستی که از نظر من شروع یه فصل تازه توی قصه‌مونه❤️
#پست_صد_و_نود_و_هفت







"فصل دوم"

"دختر فوق‌العاده"




بعد از یک هفته سر و کله‌اش پیدا شده بود. کمی دیر به نظر می‌رسید. تصور من این بود که فردا یا پس‌فردای آن شب به سراغم بیاید. که بپرسد خوبی؟ از شهاب چه خبر؟ اون شب تو‌ خونه به مشکل نخوردی؟
اما نیامده بود... نپرسیده بود. برایش اهمیت نداشت؟ این را نمی‌دانستم. انگار این آدم من را تبدیل به آدمی می‌کرد که آن‌قدر دور خودش چرخیده که سرش گیج رفته بود و درک درستی از وضعیت اطرافش نداشت.
سوال این بود که اگر من برایش اهمیت نداشتم چرا آن شب دنبالم آمده بود و اگر داشتم چرا هیچ خبری از پیگیری‌های بعدی نبود. در این یک هفته تنها یک صبح بخیر خاص عایدم شده بود و چند پیام کوتاهِ مرتبط با موضوعات کوچه‌باغ. ساده‌اش این می‌شد که این آدم من را گیج می‌کرد.
نزدیک‌تر که می‌شود سلام می‌کنم و تازه متوجه پاکت درون دستش می‌شوم. جواب می‌دهد. وقتی که به من می‌رسد نگاهش به شکل واضحی به لقمه‌ی درون دستم است. مکثی می‌کند و نگاهش تا ظرف غذا پیش می‌رود. لبخند کجی می‌زند و با رضایت می‌‌گوید:
-مادرزن نداشته‌ام دوستم داره‌. نظر تو چیه؟
بلافاصله یاد روزی می‌افتم که بوی قورمه‌‌ی بی‌مزه‌اش زانوهایم را شل کرده و دعوت فرجاد بزرگ را بدون تعارف پذیرفته بودم.
خودم را روی زیرانداز عقب می‌کشم و برایش جا باز می‌کنم:
-ناهار نخوردید؟
لبه‌ی سکوی سیمانی طوری می‌نشیند که فقط قسمت کمی از بدنش روی زیرانداز است. طبق شناختی که از طبعش دارم احتمال می‌دهم که سرمای سکو خیلی هم اذیتش نکند. پاکت را جایی بین‌مان می‌گذارد و جواب می‌دهد:
-وقت نکردم.‌
و بلافاصله نگاهی به سرتاپایم می‌اندازد:
-ببینم این همه کتلتو قرار بود تو‌ تنهایی بخوری؟
مفهوم نگاهش واضح است. چینی به بینی می‌اندازم:
-منو گاو تصور کردید؟ نه بابا برای سارا هم آورده بودم. منتهی خانم ویارش زیادی بی‌سلیقه است. از کتلت بدش اومده.
مشمای نان را به سمت خودش می‌کشد:
-ولی تو الان منو همون گاوه تصور کن... دست ویار سارا خانم هم درد نکنه.
سارا، سارا خانم بود و من هانا. احتمال می‌دهم که تأهل او و تجرد من علت این تفاوت در زبان گفتاری‌ مرد کنار دستم است.
نگاهم را برمی‌دارم و با لقمه‌ی خودم مشغول می‌شوم. او بعد از خوردن یک یا دو لقمه به حرف می‌افتد:





#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
#پست_صد_و_نود_و_هشت





-نمی‌خوای بپرسی چرا اومدم؟
این را نه نمی‌خواستم بپرسم چون جوابش را به لطف آن پاکت درون دستش می‌دانستم.
چیزی که می‌خواستم بپرسم دلیل تماس آن شبش بود:
سر بلند می‌کنم:
-اومدید برای ولیمه‌ی پدرتون‌ دعوتمون کنید‌.
چشمانش می‌خندد و با اشاره ابرو به ظرف غذا اشاره می‌کند:
-نه‌ بابا. اون‌که بهانه بود برای این‌که یه دلی از عزا در بیارم.
چینی به بینی می‌اندازم و لبخند می‌زنم. زیادی راحت بود و این ربطی به پیشرفت روابطمان نداشت. انگار این راحت بودن جزء قابل‌توجهی از شخصیتش بود.‌
پدرش همراه با یکی از رفقای گرمابه و گلستانش به حج عمره رفته بود. به گفته راحله این رفیق حتی از پسرها هم حواسش بیشتر به وضعیت این مرد و مراقبت از او بود.
چند وقت پیش دقیقاً روزی که همه‌ی خانواده در گلخانه بودیم امیرمحمد پدرش را برای حلالیت گرفتن و خداحافظی به اینجا آورده بود. هنوز چهره‌ی شرمنده فرجاد بزرگ زمان حلالیت گرفتن در حافظه‌ی تصویری‌ام است. خجالت‌زدگی‌اش مامان و بابا را اذیت کرده بود. بابا با گفتن "حلال زندگی" و مامان با "ای بابا یه چیزی بوده تموم شده" موضوع را جمع و جور کرده و موضوع صحبت را به آب و‌ هوای کشور عربستان در این فصل سال داده بودند.
قبل از گاز زدن لقمه‌ی بعدی‌ام نگاهم را به پاکت می‌دهم:
-دعوت گیری‌تون همین‌جا توی باغ‌تونه؟
-آره همین‌جاست. من مخالف بودم‌ ترجیحم تالار گرفتن بود‌. به خاطر کم بودن تعداد مهمونا باغ انتخاب‌ امیررضا و حمیدرضا بود.
لقمه‌ام را فرو می‌دهم. هر دویمان می‌دانیم که چرا ترجیح او تالار گرفتن است‌.
سرم را بلند می‌کنم و به صورتش می‌دهم. به نظرم ته ريشش امروز بلندتر از قبل است و حتی چهره‌اش هم سبزه‌تر. شاید هم بافت سفید زیر کاپشنش این تأثیر را روی رنگ پوستش  گذاشته است:
-برای روز ولیمه اگه احتیاجی به فضای گلخونه هم داشتید بگید.
خودم را قانع می‌کنم که این تعارف با وجود همه‌ی نارضایتی که پشت آن داشتم در جبران آن شب قابل‌قبول است.
مکثی می‌کند و بعد با اطمینان جواب می‌دهد:
-از خود گلخونه که نه. ولی حتماً از فضای کوچه‌باغ برای پارک کردن ماشین مهمونا استفاده می‌شه.
یک "چه بهتر" از ذهنم می‌گذرد. پارکینگ شدن کوچه‌باغ هیچ دردسری نداشت. از طرفی گلخانه‌ی ما آن‌قدر جای شیک و پیکی نبود که به درد مجلس گرداندن بخورد.





#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
#پست_صد_و_نود_و_نه






لقمه‌اش تمام می‌شود‌‌. دست‌هایش را به هم می‌سابد و هم‌زمان می‌گوید:
-به این می‌گن کتلت، اونم بعد چند ماه رنگ این غذا رو ندیدن.
آن‌قدر که ادعا کرده بود، نخورده است. گفته بود یک گاو گرسنه تصورش کنم اما در عمل ثابتش نکرده بود.
به چند دانه کتلت مانده درون ظرف نگاه می‌کنم و حدس می‌زنم به نفع من کنار رفته است‌.
-سیر شدید؟ یه همین زودی؟
-زود نیست فقط سرعتم بالاست. از طرف من از مامانت تشکر کن.
اصرار بیشتری نمی‌کنم‌. نه این‌که جایی برای خوردن آن چند کتلت داشته باشم. فقط این‌که من عادت نداشتم برای آدم‌ها دلسوزتر از خودشان باشم. حتی اگر آن آدم حق گردنم داشته باشد.
با انگشت کوچک گوشه‌ی لبم را پاک می‌کنم:
-نوش‌جان... راستی یه چیزی؟
نگاهی به ساعتش می‌اندازد:
-چه چیزی؟
-اون شب که اومدید دنبال من خودتون بهم زنگ زدید. یعنی ظاهراً یه کاری داشتید که به خاطر شرایط من نتونستید حرفشو بزنید.
با دو‌ دوست یقه‌ی بافتش را مرتب می‌کند:
-چه خوب یادت مونده.
علناً از صحبت کردن در مورد آن شب خودداری می‌کرد. سر تکان می‌دهم:
-بهش خیلی هم فکر کردم.
-جالبه... اون کاری که به خاطرش اومدم همین بود. منتهی کتلت‌های مامانت باعث‌ شد اون قضیه‌ اهمیت خودشو از دست بده.
لبخند کمرنگی می‌زنم. اصرار داشت خودش را شکمو نشان بدهد. البته که راحله اعتقاد داشت که برادرشوهر محبوبش شکمو است و ندا هم نظریه‌ی او را تأیید کرده بود‌. اما این‌که امیر‌علی فرجاد شکمو بودن را یک فضیلت و ویژگی می‌دانست جالب به نظر می‌رسید.
-و الان که سیر شدید چی؟
-الانم همچنان بی‌اهمیته. حتی می‌تونم نگم و نگهش دارم برای دفعه‌ی بعدی که تو یه غذای خوشمزه با خودت میاری.
شکموی مردم‌آزار. این‌بار راحت‌تر می‌خندم:
-اذیت نکنید؛ بگید دیگه.
نمی‌دانم لحن و یا شاید حالت چهره‌ام چه ویژگی‌ای دارد که یکی از ابروهایش برای لحظه‌ای بالا می‌رود. چند ثانیه بعد چهره‌اش حالت عادی‌اش را بازیابی می‌کند و او خونسرد می‌گوید:
-اون‌قدر که تو در موردش کنجکاوی موضوع مهمی نبود.
و با مکث اضافه می‌کند:





#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
#پست_دویست






-تصمیم گرفته بودم برای اتاق کارم چند تا گلدون بخرم‌. در اصل فکرش از بعد از خرید یونس ازت تو ذهنم افتاده بود. فقط انگار فرصتش پیش نمی‌اومد. اون شب بهت زنگ زدم که بگم گلدونی که  به درد اتاق دو تا مردی که هیچی از گل و گیاه نمی‌دونن توی بساطتت داری یا نه؟
همین؟ نمی‌دانم چرا فکر می کردم کار مهم‌تری با من خواهد داشت.
نان خرد شده‌ی روی پالتویم را می‌تکانم:
-همین؟ می‌تونستید پیام بدید. گلایی که به کارتون بیاد رو می‌دادم یکی از کارگرا می‌آورد. 
چهره درهم می‌کشد و باز هم مردم‌آزاری می‌کند:
-اومدیم و جنس بنجلتو برام فرستادی. من ترجیح می‌دم بابت جنسی که قراره پول بدم انتخاب هم با خودم باشه.
با آرامش پلک می‌زنم و تماشایش می‌کنم. مردم‌آزاری چه لذتی برایش داشت که بی‌خیالش نمی‌شد؟
-منطقیه. مخصوصاً وقتی که قیمت تک‌فروشی بالاتر از خرید عمده‌ است. 
لب‌هایش کش می‌آید و من را به این نتیجه می‌رساند که با روند این گفت‌وگو تفریح می‌کند. بدون هیچ عجله‌ای از جا بلند می‌شود:
-بالاخره هر جنسی جای تخفیف هم داره. نداره؟ اصلاً حق همسایگی چی می‌شه این وسط؟
دقیقاً بالای سرم ایستاده است. ظرف غذا رو می‌بندم و نایلونش را گره می‌زنم. من و خودش را با این حق همسایگی کشته بود.
هم‌زمان با بلند شدن از جا با حوصله جواب می‌دهم:
-حق همسایگی ته‌تهش یه قورمه سبزی آبکی و یه کتلت یخ زده است. من به بیشتر از اینش اعتقادی ندارم.
و این جواب ناجوانمردانه را در حالی می‌دهم که این مرد در آن ساعت شب تا جاده‌ی کرج به دنبالم آمده بود.
نگاهش که می‌کنم چشمانش می‌خندد:
-کم‌کم دارم پشیمون می‌شم. به نفعم بود با بابات وارد معامله می‌شدم‌. اون بنده‌ی خدا خیلی مردم‌دارتر از دخترشه.
و بعد با دست مسیر را نشان می‌دهد. دست‌هایم را در جیب پالتویم فرو می‌کنم. به این فکر می‌کنم که برای اتاق کار دو جوانی که از گل هیچ سررشته‌ای ندارند چه گلی مناسب است و به سمت گلخانه گل‌های آپارتمانی به راه می‌افتم:
-وقت برای پشیمون شدن زیاد داشتید. نخواستید که ازش استفاده کنید...
چهره‌اش را نمی‌بینم. سایه‌اش روی سر من افتاده و بعد تا مسیر قدم‌هایم پیشرفته است. مسخره است ولی حس می‌کنم حتی سایه‌اش هم لبخند راحتی دارد.





#عادله_حسینی
#آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
شروع فروش فایل رمان نیم رخ 💞
ژانر: عاشقانه_ خانوادگی
نوبت چاپ هشتم
💜 خلاصه :
شیوا دختری که مادرش رو تو یه تصادف از دست داده و حالا از پدر مریضش پرستاری می‌کنه. دختر داستان در یک آموزشگاه نقاشی تدریس می‌کنه و با ورود یک دختر بچه‌ی کارآموز به آموزشگاه مسیر زندگی شیوا عوض میشه. آن هم در حالیکه در مورد پدر این بچه شایعاتی در این‌مورد وجود دارم که سام شمس هیچ وقت ازدواج نکرده است...

فایل بدون سانسور و به قیمت ۶۰ هزار تومن هست.‌
6037 9975 9549 2449

6037 9982 4107 9317
بانک ملی به نام عادله‌حسین

ارسال فیش واریزی به
@ancheh_khoban1403

قیمت باقی فایل های فروشی:
سونامی ۶۰ هزار تومن (عاشقانه معمایی)
تابیکران‌ها ۳۰ هزار تومن ( عاشقانه خانوادگی)
ایمان بیاور ۳۰ هزار تومن (عاشقانه اجتماعی)


توجه: اگر همزمان هر ۴ فایل رو با هم تهیه کنید به جای ۱۸۰ تومن ۱۳۰ تومن واریز می کنید.