با توجه به شرایط اقتصادی و درخواست پر تعداد شما عزیزان برای امکان تهیه فایل کتاب های عادله جان، این امکان در مورد سونامی فراهم شد.
چاپ ششم سونامی رو به اتمامه و قیمت چاپ هفتم ۵۰۰ هزار تومنه.
اما قیمتی که برای فایل این اثر در نظر گرفته شده مبلغ ۶۰ هزار تومنه.
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
۶۰۳۷ ۹۹۸۲ ۴۱۰۷ ۹۳۱۷
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
فایل کامل و بدون سانسوره
اما خلاصه سونامی
وفا تک دختر رضا رستگار در آخرین تماسی که از سمت پدرش دارد با این سوال مواجه میشود که"_ وفا تو کلید خونه رو به کسی دادی؟"
و با جواب منفی وفا روبرو میشود.
چند ساعت بعد وقتی وفا به خانه برمیگردد با صحنهای روبرو میشود که دنیای کوچکش را زیر و رو میکند و این شروع داستانی است که در باور وفا هم نمیگنجید....
ضمنا بچه هایی که نیمرخ سونامی و تابیکرانها و ایمان بیاور رو با هم سفارش بدن به جای ۱۸۰تومن ۱۴۰ تومن واریز کنن ❤
چاپ ششم سونامی رو به اتمامه و قیمت چاپ هفتم ۵۰۰ هزار تومنه.
اما قیمتی که برای فایل این اثر در نظر گرفته شده مبلغ ۶۰ هزار تومنه.
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
۶۰۳۷ ۹۹۸۲ ۴۱۰۷ ۹۳۱۷
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
فایل کامل و بدون سانسوره
اما خلاصه سونامی
وفا تک دختر رضا رستگار در آخرین تماسی که از سمت پدرش دارد با این سوال مواجه میشود که"_ وفا تو کلید خونه رو به کسی دادی؟"
و با جواب منفی وفا روبرو میشود.
چند ساعت بعد وقتی وفا به خانه برمیگردد با صحنهای روبرو میشود که دنیای کوچکش را زیر و رو میکند و این شروع داستانی است که در باور وفا هم نمیگنجید....
ضمنا بچه هایی که نیمرخ سونامی و تابیکرانها و ایمان بیاور رو با هم سفارش بدن به جای ۱۸۰تومن ۱۴۰ تومن واریز کنن ❤
سلام و صبح جمعهی سردتون بخیر و شادی🙏🏼
اومدم بگم اینکه پست نداشتیم دلیلش این نیست که من ننوشتم. اتفاقا چندبار هم نوشتم ولی هر بار پاک کردم🤦🏼♀️
پست اون چیزی نشده بود که خودمو راضی کنه و قاعدتا پستی که منو راضی نکنه شما رو اصلا راضی نخواهد کرد.
گردن من از مو باریکتره دوستان. هر اعتراضی کنید حق دارید و جای دفاعی وجود نداره. ولی در کنارش لطفا برای آرامش و برگشتن تمرکزم هم دعا کنید.
انشالله خیلی زود پست بعدی رو با هم خواهیم خوند. پستی که از نظر من شروع یه فصل تازه توی قصهمونه❤️
اومدم بگم اینکه پست نداشتیم دلیلش این نیست که من ننوشتم. اتفاقا چندبار هم نوشتم ولی هر بار پاک کردم🤦🏼♀️
پست اون چیزی نشده بود که خودمو راضی کنه و قاعدتا پستی که منو راضی نکنه شما رو اصلا راضی نخواهد کرد.
گردن من از مو باریکتره دوستان. هر اعتراضی کنید حق دارید و جای دفاعی وجود نداره. ولی در کنارش لطفا برای آرامش و برگشتن تمرکزم هم دعا کنید.
انشالله خیلی زود پست بعدی رو با هم خواهیم خوند. پستی که از نظر من شروع یه فصل تازه توی قصهمونه❤️
#پست_صد_و_نود_و_هفت
"فصل دوم"
"دختر فوقالعاده"
بعد از یک هفته سر و کلهاش پیدا شده بود. کمی دیر به نظر میرسید. تصور من این بود که فردا یا پسفردای آن شب به سراغم بیاید. که بپرسد خوبی؟ از شهاب چه خبر؟ اون شب تو خونه به مشکل نخوردی؟
اما نیامده بود... نپرسیده بود. برایش اهمیت نداشت؟ این را نمیدانستم. انگار این آدم من را تبدیل به آدمی میکرد که آنقدر دور خودش چرخیده که سرش گیج رفته بود و درک درستی از وضعیت اطرافش نداشت.
سوال این بود که اگر من برایش اهمیت نداشتم چرا آن شب دنبالم آمده بود و اگر داشتم چرا هیچ خبری از پیگیریهای بعدی نبود. در این یک هفته تنها یک صبح بخیر خاص عایدم شده بود و چند پیام کوتاهِ مرتبط با موضوعات کوچهباغ. سادهاش این میشد که این آدم من را گیج میکرد.
نزدیکتر که میشود سلام میکنم و تازه متوجه پاکت درون دستش میشوم. جواب میدهد. وقتی که به من میرسد نگاهش به شکل واضحی به لقمهی درون دستم است. مکثی میکند و نگاهش تا ظرف غذا پیش میرود. لبخند کجی میزند و با رضایت میگوید:
-مادرزن نداشتهام دوستم داره. نظر تو چیه؟
بلافاصله یاد روزی میافتم که بوی قورمهی بیمزهاش زانوهایم را شل کرده و دعوت فرجاد بزرگ را بدون تعارف پذیرفته بودم.
خودم را روی زیرانداز عقب میکشم و برایش جا باز میکنم:
-ناهار نخوردید؟
لبهی سکوی سیمانی طوری مینشیند که فقط قسمت کمی از بدنش روی زیرانداز است. طبق شناختی که از طبعش دارم احتمال میدهم که سرمای سکو خیلی هم اذیتش نکند. پاکت را جایی بینمان میگذارد و جواب میدهد:
-وقت نکردم.
و بلافاصله نگاهی به سرتاپایم میاندازد:
-ببینم این همه کتلتو قرار بود تو تنهایی بخوری؟
مفهوم نگاهش واضح است. چینی به بینی میاندازم:
-منو گاو تصور کردید؟ نه بابا برای سارا هم آورده بودم. منتهی خانم ویارش زیادی بیسلیقه است. از کتلت بدش اومده.
مشمای نان را به سمت خودش میکشد:
-ولی تو الان منو همون گاوه تصور کن... دست ویار سارا خانم هم درد نکنه.
سارا، سارا خانم بود و من هانا. احتمال میدهم که تأهل او و تجرد من علت این تفاوت در زبان گفتاری مرد کنار دستم است.
نگاهم را برمیدارم و با لقمهی خودم مشغول میشوم. او بعد از خوردن یک یا دو لقمه به حرف میافتد:
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند
"فصل دوم"
"دختر فوقالعاده"
بعد از یک هفته سر و کلهاش پیدا شده بود. کمی دیر به نظر میرسید. تصور من این بود که فردا یا پسفردای آن شب به سراغم بیاید. که بپرسد خوبی؟ از شهاب چه خبر؟ اون شب تو خونه به مشکل نخوردی؟
اما نیامده بود... نپرسیده بود. برایش اهمیت نداشت؟ این را نمیدانستم. انگار این آدم من را تبدیل به آدمی میکرد که آنقدر دور خودش چرخیده که سرش گیج رفته بود و درک درستی از وضعیت اطرافش نداشت.
سوال این بود که اگر من برایش اهمیت نداشتم چرا آن شب دنبالم آمده بود و اگر داشتم چرا هیچ خبری از پیگیریهای بعدی نبود. در این یک هفته تنها یک صبح بخیر خاص عایدم شده بود و چند پیام کوتاهِ مرتبط با موضوعات کوچهباغ. سادهاش این میشد که این آدم من را گیج میکرد.
نزدیکتر که میشود سلام میکنم و تازه متوجه پاکت درون دستش میشوم. جواب میدهد. وقتی که به من میرسد نگاهش به شکل واضحی به لقمهی درون دستم است. مکثی میکند و نگاهش تا ظرف غذا پیش میرود. لبخند کجی میزند و با رضایت میگوید:
-مادرزن نداشتهام دوستم داره. نظر تو چیه؟
بلافاصله یاد روزی میافتم که بوی قورمهی بیمزهاش زانوهایم را شل کرده و دعوت فرجاد بزرگ را بدون تعارف پذیرفته بودم.
خودم را روی زیرانداز عقب میکشم و برایش جا باز میکنم:
-ناهار نخوردید؟
لبهی سکوی سیمانی طوری مینشیند که فقط قسمت کمی از بدنش روی زیرانداز است. طبق شناختی که از طبعش دارم احتمال میدهم که سرمای سکو خیلی هم اذیتش نکند. پاکت را جایی بینمان میگذارد و جواب میدهد:
-وقت نکردم.
و بلافاصله نگاهی به سرتاپایم میاندازد:
-ببینم این همه کتلتو قرار بود تو تنهایی بخوری؟
مفهوم نگاهش واضح است. چینی به بینی میاندازم:
-منو گاو تصور کردید؟ نه بابا برای سارا هم آورده بودم. منتهی خانم ویارش زیادی بیسلیقه است. از کتلت بدش اومده.
مشمای نان را به سمت خودش میکشد:
-ولی تو الان منو همون گاوه تصور کن... دست ویار سارا خانم هم درد نکنه.
سارا، سارا خانم بود و من هانا. احتمال میدهم که تأهل او و تجرد من علت این تفاوت در زبان گفتاری مرد کنار دستم است.
نگاهم را برمیدارم و با لقمهی خودم مشغول میشوم. او بعد از خوردن یک یا دو لقمه به حرف میافتد:
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند
#پست_صد_و_نود_و_هشت
-نمیخوای بپرسی چرا اومدم؟
این را نه نمیخواستم بپرسم چون جوابش را به لطف آن پاکت درون دستش میدانستم.
چیزی که میخواستم بپرسم دلیل تماس آن شبش بود:
سر بلند میکنم:
-اومدید برای ولیمهی پدرتون دعوتمون کنید.
چشمانش میخندد و با اشاره ابرو به ظرف غذا اشاره میکند:
-نه بابا. اونکه بهانه بود برای اینکه یه دلی از عزا در بیارم.
چینی به بینی میاندازم و لبخند میزنم. زیادی راحت بود و این ربطی به پیشرفت روابطمان نداشت. انگار این راحت بودن جزء قابلتوجهی از شخصیتش بود.
پدرش همراه با یکی از رفقای گرمابه و گلستانش به حج عمره رفته بود. به گفته راحله این رفیق حتی از پسرها هم حواسش بیشتر به وضعیت این مرد و مراقبت از او بود.
چند وقت پیش دقیقاً روزی که همهی خانواده در گلخانه بودیم امیرمحمد پدرش را برای حلالیت گرفتن و خداحافظی به اینجا آورده بود. هنوز چهرهی شرمنده فرجاد بزرگ زمان حلالیت گرفتن در حافظهی تصویریام است. خجالتزدگیاش مامان و بابا را اذیت کرده بود. بابا با گفتن "حلال زندگی" و مامان با "ای بابا یه چیزی بوده تموم شده" موضوع را جمع و جور کرده و موضوع صحبت را به آب و هوای کشور عربستان در این فصل سال داده بودند.
قبل از گاز زدن لقمهی بعدیام نگاهم را به پاکت میدهم:
-دعوت گیریتون همینجا توی باغتونه؟
-آره همینجاست. من مخالف بودم ترجیحم تالار گرفتن بود. به خاطر کم بودن تعداد مهمونا باغ انتخاب امیررضا و حمیدرضا بود.
لقمهام را فرو میدهم. هر دویمان میدانیم که چرا ترجیح او تالار گرفتن است.
سرم را بلند میکنم و به صورتش میدهم. به نظرم ته ريشش امروز بلندتر از قبل است و حتی چهرهاش هم سبزهتر. شاید هم بافت سفید زیر کاپشنش این تأثیر را روی رنگ پوستش گذاشته است:
-برای روز ولیمه اگه احتیاجی به فضای گلخونه هم داشتید بگید.
خودم را قانع میکنم که این تعارف با وجود همهی نارضایتی که پشت آن داشتم در جبران آن شب قابلقبول است.
مکثی میکند و بعد با اطمینان جواب میدهد:
-از خود گلخونه که نه. ولی حتماً از فضای کوچهباغ برای پارک کردن ماشین مهمونا استفاده میشه.
یک "چه بهتر" از ذهنم میگذرد. پارکینگ شدن کوچهباغ هیچ دردسری نداشت. از طرفی گلخانهی ما آنقدر جای شیک و پیکی نبود که به درد مجلس گرداندن بخورد.
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند
-نمیخوای بپرسی چرا اومدم؟
این را نه نمیخواستم بپرسم چون جوابش را به لطف آن پاکت درون دستش میدانستم.
چیزی که میخواستم بپرسم دلیل تماس آن شبش بود:
سر بلند میکنم:
-اومدید برای ولیمهی پدرتون دعوتمون کنید.
چشمانش میخندد و با اشاره ابرو به ظرف غذا اشاره میکند:
-نه بابا. اونکه بهانه بود برای اینکه یه دلی از عزا در بیارم.
چینی به بینی میاندازم و لبخند میزنم. زیادی راحت بود و این ربطی به پیشرفت روابطمان نداشت. انگار این راحت بودن جزء قابلتوجهی از شخصیتش بود.
پدرش همراه با یکی از رفقای گرمابه و گلستانش به حج عمره رفته بود. به گفته راحله این رفیق حتی از پسرها هم حواسش بیشتر به وضعیت این مرد و مراقبت از او بود.
چند وقت پیش دقیقاً روزی که همهی خانواده در گلخانه بودیم امیرمحمد پدرش را برای حلالیت گرفتن و خداحافظی به اینجا آورده بود. هنوز چهرهی شرمنده فرجاد بزرگ زمان حلالیت گرفتن در حافظهی تصویریام است. خجالتزدگیاش مامان و بابا را اذیت کرده بود. بابا با گفتن "حلال زندگی" و مامان با "ای بابا یه چیزی بوده تموم شده" موضوع را جمع و جور کرده و موضوع صحبت را به آب و هوای کشور عربستان در این فصل سال داده بودند.
قبل از گاز زدن لقمهی بعدیام نگاهم را به پاکت میدهم:
-دعوت گیریتون همینجا توی باغتونه؟
-آره همینجاست. من مخالف بودم ترجیحم تالار گرفتن بود. به خاطر کم بودن تعداد مهمونا باغ انتخاب امیررضا و حمیدرضا بود.
لقمهام را فرو میدهم. هر دویمان میدانیم که چرا ترجیح او تالار گرفتن است.
سرم را بلند میکنم و به صورتش میدهم. به نظرم ته ريشش امروز بلندتر از قبل است و حتی چهرهاش هم سبزهتر. شاید هم بافت سفید زیر کاپشنش این تأثیر را روی رنگ پوستش گذاشته است:
-برای روز ولیمه اگه احتیاجی به فضای گلخونه هم داشتید بگید.
خودم را قانع میکنم که این تعارف با وجود همهی نارضایتی که پشت آن داشتم در جبران آن شب قابلقبول است.
مکثی میکند و بعد با اطمینان جواب میدهد:
-از خود گلخونه که نه. ولی حتماً از فضای کوچهباغ برای پارک کردن ماشین مهمونا استفاده میشه.
یک "چه بهتر" از ذهنم میگذرد. پارکینگ شدن کوچهباغ هیچ دردسری نداشت. از طرفی گلخانهی ما آنقدر جای شیک و پیکی نبود که به درد مجلس گرداندن بخورد.
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند
#پست_صد_و_نود_و_نه
لقمهاش تمام میشود. دستهایش را به هم میسابد و همزمان میگوید:
-به این میگن کتلت، اونم بعد چند ماه رنگ این غذا رو ندیدن.
آنقدر که ادعا کرده بود، نخورده است. گفته بود یک گاو گرسنه تصورش کنم اما در عمل ثابتش نکرده بود.
به چند دانه کتلت مانده درون ظرف نگاه میکنم و حدس میزنم به نفع من کنار رفته است.
-سیر شدید؟ یه همین زودی؟
-زود نیست فقط سرعتم بالاست. از طرف من از مامانت تشکر کن.
اصرار بیشتری نمیکنم. نه اینکه جایی برای خوردن آن چند کتلت داشته باشم. فقط اینکه من عادت نداشتم برای آدمها دلسوزتر از خودشان باشم. حتی اگر آن آدم حق گردنم داشته باشد.
با انگشت کوچک گوشهی لبم را پاک میکنم:
-نوشجان... راستی یه چیزی؟
نگاهی به ساعتش میاندازد:
-چه چیزی؟
-اون شب که اومدید دنبال من خودتون بهم زنگ زدید. یعنی ظاهراً یه کاری داشتید که به خاطر شرایط من نتونستید حرفشو بزنید.
با دو دوست یقهی بافتش را مرتب میکند:
-چه خوب یادت مونده.
علناً از صحبت کردن در مورد آن شب خودداری میکرد. سر تکان میدهم:
-بهش خیلی هم فکر کردم.
-جالبه... اون کاری که به خاطرش اومدم همین بود. منتهی کتلتهای مامانت باعث شد اون قضیه اهمیت خودشو از دست بده.
لبخند کمرنگی میزنم. اصرار داشت خودش را شکمو نشان بدهد. البته که راحله اعتقاد داشت که برادرشوهر محبوبش شکمو است و ندا هم نظریهی او را تأیید کرده بود. اما اینکه امیرعلی فرجاد شکمو بودن را یک فضیلت و ویژگی میدانست جالب به نظر میرسید.
-و الان که سیر شدید چی؟
-الانم همچنان بیاهمیته. حتی میتونم نگم و نگهش دارم برای دفعهی بعدی که تو یه غذای خوشمزه با خودت میاری.
شکموی مردمآزار. اینبار راحتتر میخندم:
-اذیت نکنید؛ بگید دیگه.
نمیدانم لحن و یا شاید حالت چهرهام چه ویژگیای دارد که یکی از ابروهایش برای لحظهای بالا میرود. چند ثانیه بعد چهرهاش حالت عادیاش را بازیابی میکند و او خونسرد میگوید:
-اونقدر که تو در موردش کنجکاوی موضوع مهمی نبود.
و با مکث اضافه میکند:
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند
لقمهاش تمام میشود. دستهایش را به هم میسابد و همزمان میگوید:
-به این میگن کتلت، اونم بعد چند ماه رنگ این غذا رو ندیدن.
آنقدر که ادعا کرده بود، نخورده است. گفته بود یک گاو گرسنه تصورش کنم اما در عمل ثابتش نکرده بود.
به چند دانه کتلت مانده درون ظرف نگاه میکنم و حدس میزنم به نفع من کنار رفته است.
-سیر شدید؟ یه همین زودی؟
-زود نیست فقط سرعتم بالاست. از طرف من از مامانت تشکر کن.
اصرار بیشتری نمیکنم. نه اینکه جایی برای خوردن آن چند کتلت داشته باشم. فقط اینکه من عادت نداشتم برای آدمها دلسوزتر از خودشان باشم. حتی اگر آن آدم حق گردنم داشته باشد.
با انگشت کوچک گوشهی لبم را پاک میکنم:
-نوشجان... راستی یه چیزی؟
نگاهی به ساعتش میاندازد:
-چه چیزی؟
-اون شب که اومدید دنبال من خودتون بهم زنگ زدید. یعنی ظاهراً یه کاری داشتید که به خاطر شرایط من نتونستید حرفشو بزنید.
با دو دوست یقهی بافتش را مرتب میکند:
-چه خوب یادت مونده.
علناً از صحبت کردن در مورد آن شب خودداری میکرد. سر تکان میدهم:
-بهش خیلی هم فکر کردم.
-جالبه... اون کاری که به خاطرش اومدم همین بود. منتهی کتلتهای مامانت باعث شد اون قضیه اهمیت خودشو از دست بده.
لبخند کمرنگی میزنم. اصرار داشت خودش را شکمو نشان بدهد. البته که راحله اعتقاد داشت که برادرشوهر محبوبش شکمو است و ندا هم نظریهی او را تأیید کرده بود. اما اینکه امیرعلی فرجاد شکمو بودن را یک فضیلت و ویژگی میدانست جالب به نظر میرسید.
-و الان که سیر شدید چی؟
-الانم همچنان بیاهمیته. حتی میتونم نگم و نگهش دارم برای دفعهی بعدی که تو یه غذای خوشمزه با خودت میاری.
شکموی مردمآزار. اینبار راحتتر میخندم:
-اذیت نکنید؛ بگید دیگه.
نمیدانم لحن و یا شاید حالت چهرهام چه ویژگیای دارد که یکی از ابروهایش برای لحظهای بالا میرود. چند ثانیه بعد چهرهاش حالت عادیاش را بازیابی میکند و او خونسرد میگوید:
-اونقدر که تو در موردش کنجکاوی موضوع مهمی نبود.
و با مکث اضافه میکند:
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند
#پست_دویست
-تصمیم گرفته بودم برای اتاق کارم چند تا گلدون بخرم. در اصل فکرش از بعد از خرید یونس ازت تو ذهنم افتاده بود. فقط انگار فرصتش پیش نمیاومد. اون شب بهت زنگ زدم که بگم گلدونی که به درد اتاق دو تا مردی که هیچی از گل و گیاه نمیدونن توی بساطتت داری یا نه؟
همین؟ نمیدانم چرا فکر می کردم کار مهمتری با من خواهد داشت.
نان خرد شدهی روی پالتویم را میتکانم:
-همین؟ میتونستید پیام بدید. گلایی که به کارتون بیاد رو میدادم یکی از کارگرا میآورد.
چهره درهم میکشد و باز هم مردمآزاری میکند:
-اومدیم و جنس بنجلتو برام فرستادی. من ترجیح میدم بابت جنسی که قراره پول بدم انتخاب هم با خودم باشه.
با آرامش پلک میزنم و تماشایش میکنم. مردمآزاری چه لذتی برایش داشت که بیخیالش نمیشد؟
-منطقیه. مخصوصاً وقتی که قیمت تکفروشی بالاتر از خرید عمده است.
لبهایش کش میآید و من را به این نتیجه میرساند که با روند این گفتوگو تفریح میکند. بدون هیچ عجلهای از جا بلند میشود:
-بالاخره هر جنسی جای تخفیف هم داره. نداره؟ اصلاً حق همسایگی چی میشه این وسط؟
دقیقاً بالای سرم ایستاده است. ظرف غذا رو میبندم و نایلونش را گره میزنم. من و خودش را با این حق همسایگی کشته بود.
همزمان با بلند شدن از جا با حوصله جواب میدهم:
-حق همسایگی تهتهش یه قورمه سبزی آبکی و یه کتلت یخ زده است. من به بیشتر از اینش اعتقادی ندارم.
و این جواب ناجوانمردانه را در حالی میدهم که این مرد در آن ساعت شب تا جادهی کرج به دنبالم آمده بود.
نگاهش که میکنم چشمانش میخندد:
-کمکم دارم پشیمون میشم. به نفعم بود با بابات وارد معامله میشدم. اون بندهی خدا خیلی مردمدارتر از دخترشه.
و بعد با دست مسیر را نشان میدهد. دستهایم را در جیب پالتویم فرو میکنم. به این فکر میکنم که برای اتاق کار دو جوانی که از گل هیچ سررشتهای ندارند چه گلی مناسب است و به سمت گلخانه گلهای آپارتمانی به راه میافتم:
-وقت برای پشیمون شدن زیاد داشتید. نخواستید که ازش استفاده کنید...
چهرهاش را نمیبینم. سایهاش روی سر من افتاده و بعد تا مسیر قدمهایم پیشرفته است. مسخره است ولی حس میکنم حتی سایهاش هم لبخند راحتی دارد.
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند
-تصمیم گرفته بودم برای اتاق کارم چند تا گلدون بخرم. در اصل فکرش از بعد از خرید یونس ازت تو ذهنم افتاده بود. فقط انگار فرصتش پیش نمیاومد. اون شب بهت زنگ زدم که بگم گلدونی که به درد اتاق دو تا مردی که هیچی از گل و گیاه نمیدونن توی بساطتت داری یا نه؟
همین؟ نمیدانم چرا فکر می کردم کار مهمتری با من خواهد داشت.
نان خرد شدهی روی پالتویم را میتکانم:
-همین؟ میتونستید پیام بدید. گلایی که به کارتون بیاد رو میدادم یکی از کارگرا میآورد.
چهره درهم میکشد و باز هم مردمآزاری میکند:
-اومدیم و جنس بنجلتو برام فرستادی. من ترجیح میدم بابت جنسی که قراره پول بدم انتخاب هم با خودم باشه.
با آرامش پلک میزنم و تماشایش میکنم. مردمآزاری چه لذتی برایش داشت که بیخیالش نمیشد؟
-منطقیه. مخصوصاً وقتی که قیمت تکفروشی بالاتر از خرید عمده است.
لبهایش کش میآید و من را به این نتیجه میرساند که با روند این گفتوگو تفریح میکند. بدون هیچ عجلهای از جا بلند میشود:
-بالاخره هر جنسی جای تخفیف هم داره. نداره؟ اصلاً حق همسایگی چی میشه این وسط؟
دقیقاً بالای سرم ایستاده است. ظرف غذا رو میبندم و نایلونش را گره میزنم. من و خودش را با این حق همسایگی کشته بود.
همزمان با بلند شدن از جا با حوصله جواب میدهم:
-حق همسایگی تهتهش یه قورمه سبزی آبکی و یه کتلت یخ زده است. من به بیشتر از اینش اعتقادی ندارم.
و این جواب ناجوانمردانه را در حالی میدهم که این مرد در آن ساعت شب تا جادهی کرج به دنبالم آمده بود.
نگاهش که میکنم چشمانش میخندد:
-کمکم دارم پشیمون میشم. به نفعم بود با بابات وارد معامله میشدم. اون بندهی خدا خیلی مردمدارتر از دخترشه.
و بعد با دست مسیر را نشان میدهد. دستهایم را در جیب پالتویم فرو میکنم. به این فکر میکنم که برای اتاق کار دو جوانی که از گل هیچ سررشتهای ندارند چه گلی مناسب است و به سمت گلخانه گلهای آپارتمانی به راه میافتم:
-وقت برای پشیمون شدن زیاد داشتید. نخواستید که ازش استفاده کنید...
چهرهاش را نمیبینم. سایهاش روی سر من افتاده و بعد تا مسیر قدمهایم پیشرفته است. مسخره است ولی حس میکنم حتی سایهاش هم لبخند راحتی دارد.
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند
شروع فروش فایل رمان نیم رخ 💞
ژانر: عاشقانه_ خانوادگی
نوبت چاپ هشتم
💜 خلاصه :
شیوا دختری که مادرش رو تو یه تصادف از دست داده و حالا از پدر مریضش پرستاری میکنه. دختر داستان در یک آموزشگاه نقاشی تدریس میکنه و با ورود یک دختر بچهی کارآموز به آموزشگاه مسیر زندگی شیوا عوض میشه. آن هم در حالیکه در مورد پدر این بچه شایعاتی در اینمورد وجود دارم که سام شمس هیچ وقت ازدواج نکرده است...
فایل بدون سانسور و به قیمت ۶۰ هزار تومن هست.
6037 9975 9549 2449
6037 9982 4107 9317
بانک ملی به نام عادلهحسین
ارسال فیش واریزی به
@ancheh_khoban1403
قیمت باقی فایل های فروشی:
سونامی ۶۰ هزار تومن (عاشقانه معمایی)
تابیکرانها ۳۰ هزار تومن ( عاشقانه خانوادگی)
ایمان بیاور ۳۰ هزار تومن (عاشقانه اجتماعی)
توجه: اگر همزمان هر ۴ فایل رو با هم تهیه کنید به جای ۱۸۰ تومن ۱۳۰ تومن واریز می کنید.
ژانر: عاشقانه_ خانوادگی
نوبت چاپ هشتم
💜 خلاصه :
شیوا دختری که مادرش رو تو یه تصادف از دست داده و حالا از پدر مریضش پرستاری میکنه. دختر داستان در یک آموزشگاه نقاشی تدریس میکنه و با ورود یک دختر بچهی کارآموز به آموزشگاه مسیر زندگی شیوا عوض میشه. آن هم در حالیکه در مورد پدر این بچه شایعاتی در اینمورد وجود دارم که سام شمس هیچ وقت ازدواج نکرده است...
فایل بدون سانسور و به قیمت ۶۰ هزار تومن هست.
6037 9975 9549 2449
6037 9982 4107 9317
بانک ملی به نام عادلهحسین
ارسال فیش واریزی به
@ancheh_khoban1403
قیمت باقی فایل های فروشی:
سونامی ۶۰ هزار تومن (عاشقانه معمایی)
تابیکرانها ۳۰ هزار تومن ( عاشقانه خانوادگی)
ایمان بیاور ۳۰ هزار تومن (عاشقانه اجتماعی)
توجه: اگر همزمان هر ۴ فایل رو با هم تهیه کنید به جای ۱۸۰ تومن ۱۳۰ تومن واریز می کنید.
فایل کامل و بدون سانسور سونامی👇
خلاصه
وفا تک دختر رضا رستگار در آخرین تماسی که از سمت پدرش دارد با این سوال مواجه میشود که"_ وفا تو کلید خونه رو به کسی دادی؟"
و با جواب منفی وفا روبرو میشود.
چند ساعت بعد وقتی وفا به خانه برمیگردد با صحنهای روبرو میشود که دنیای کوچکش را زیر و رو میکند و این شروع داستانی است که در باور وفا هم نمیگنجید....
ضمنا بچه هایی که نیمرخ سونامی و تابیکرانها و ایمان بیاور رو با هم سفارش بدن به جای ۱۸۰تومن ۱۴۰ تومن واریز کنن ❤
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
خلاصه
وفا تک دختر رضا رستگار در آخرین تماسی که از سمت پدرش دارد با این سوال مواجه میشود که"_ وفا تو کلید خونه رو به کسی دادی؟"
و با جواب منفی وفا روبرو میشود.
چند ساعت بعد وقتی وفا به خانه برمیگردد با صحنهای روبرو میشود که دنیای کوچکش را زیر و رو میکند و این شروع داستانی است که در باور وفا هم نمیگنجید....
ضمنا بچه هایی که نیمرخ سونامی و تابیکرانها و ایمان بیاور رو با هم سفارش بدن به جای ۱۸۰تومن ۱۴۰ تومن واریز کنن ❤
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
یک جلد رمان ثانیه ۸۶ با امضای نویسنده موجوده.
قیمت پشت جلد ۸۲۰
قیمت با تخفیف ۶۱۰
هزینهی پست نداره
@ancheh_khoban1403
قیمت پشت جلد ۸۲۰
قیمت با تخفیف ۶۱۰
هزینهی پست نداره
@ancheh_khoban1403
سونامی👇_
من هیچ وقت رژ لبم کمرنگ نبوده!
یکی از ابروهای حامی بالا می رود. تن این دختر عجیب می خارد:
-همیشه هم همینقدر از عمد بی خبر جایی میری؟!
-نه. اینبار می خواستم تو رو اذیت کنم.
-پس اذیت کردن خیلی هم کار بدی نیست.
شانه بالا می اندازد:
-اگه از سمت من باشه نه!
مبلغ ۶۰ تومن را به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
من هیچ وقت رژ لبم کمرنگ نبوده!
یکی از ابروهای حامی بالا می رود. تن این دختر عجیب می خارد:
-همیشه هم همینقدر از عمد بی خبر جایی میری؟!
-نه. اینبار می خواستم تو رو اذیت کنم.
-پس اذیت کردن خیلی هم کار بدی نیست.
شانه بالا می اندازد:
-اگه از سمت من باشه نه!
مبلغ ۶۰ تومن را به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
Forwarded from 🌳argavan
_اول شوهر کن بعد هر غلطی خواستی بکن. من آبرو دارم. مردم نمیگن شهباز پس غیرتت کو که این دختر شوهر که نداره هیچ یه بچه رو هم بسته به دمش.
چشمانم از شدت حیرت گرد میشود اما مهلت حرف زدن نمیدهد.
_اجازه نمیدم تک و تنها مسئولیت یه بچه رو قبول کنی.
دستانم را روی میز میچسبانم و میغرم:
_چیکارش کنم؟ بذارمش پرورشگاه؟
پوزخند میزند:
_نخیر!... شوهر کن.
عصبانی میگویم:
_بابا!
_بابا بی بابا. اگه میخوای مسئولیت قبول کنی باید سروسامون بگیری. یه عمر دست مادرت بودی و اختیارت با خودت بود این شد زندگیت...
داغ میکنم:
_کو شوهر اصلاً؟!... اگه سر چهارراه میفروشن همین الان برم بخرم بیارم خدمتتون.
لبخند میزند. نرم و عمیق بعد میگوید:
_نه نیازه بخری نه نیازه راه دور بری. مهیار چند وقت پیش اومد پیشم و گفت...
پلک میزنم. احساس خفگی دارم. با ناتوانی زمزمه میکنم:
_من هنوز محرمشم...
چشم میبندم و پشت پلکهایم محسن است با آن لبخند عمیقش.
شهباز ثابت باز روی مستبدش را نشانم میدهد:
_فردا آخرین جلسه دادگاهت با اون مرتیکه تموم میشه. مهیار هم آشناست هم میخوادت. برای اون بچه هم پدری میکنه.
کمی روی میز خم میشود و آهسته میگوید:
_مهمتر از همه اینه که چشم بسته رو بیوه بودنت.
چشمانم از خشم و حیرت دودو میزند. مشتم را روی میز میکوبم و داد میزنم:
_خیلی لطف کردن.
به سرعت میچرخم. موقع خروج از دفتر با مهیار سینهبهسینه میشوم.
احساس تهوع دارم. تا میپرسد:
_خوبی؟
داد میزنم:
_ ازت متنفرم!
اخم میکند:
_عموشهباز چی بهت گفته؟ هر چی گفته از طرف خودش بوده. هر حرف اضافهای جز اینکه من دوستت دارم.
مهلت حرف زدن پیدا نمیکنم. باورم نمی شود در جایی که اصلاً انتظارش را ندارم ظاهر بشود. صدایش ترسناک است وقتی میگوید:
_زن منو دوست داری مهیارخان؟
یک قدم دیگر که بردارد میرسد به مهیار و من در حال جان دادنم. هنوز هم با همهٔ اتفاقات تلخی که بینمان افتاده... دوستش دارم...
با دیدن صحنهٔ پیش رویم جان از پاهایم میرود و...
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
https://t.me/+lmzc6CaRCkcwZWI0
https://t.me/+lmzc6CaRCkcwZWI0
https://t.me/+lmzc6CaRCkcwZWI0
https://t.me/+lmzc6CaRCkcwZWI0
چشمانم از شدت حیرت گرد میشود اما مهلت حرف زدن نمیدهد.
_اجازه نمیدم تک و تنها مسئولیت یه بچه رو قبول کنی.
دستانم را روی میز میچسبانم و میغرم:
_چیکارش کنم؟ بذارمش پرورشگاه؟
پوزخند میزند:
_نخیر!... شوهر کن.
عصبانی میگویم:
_بابا!
_بابا بی بابا. اگه میخوای مسئولیت قبول کنی باید سروسامون بگیری. یه عمر دست مادرت بودی و اختیارت با خودت بود این شد زندگیت...
داغ میکنم:
_کو شوهر اصلاً؟!... اگه سر چهارراه میفروشن همین الان برم بخرم بیارم خدمتتون.
لبخند میزند. نرم و عمیق بعد میگوید:
_نه نیازه بخری نه نیازه راه دور بری. مهیار چند وقت پیش اومد پیشم و گفت...
پلک میزنم. احساس خفگی دارم. با ناتوانی زمزمه میکنم:
_من هنوز محرمشم...
چشم میبندم و پشت پلکهایم محسن است با آن لبخند عمیقش.
شهباز ثابت باز روی مستبدش را نشانم میدهد:
_فردا آخرین جلسه دادگاهت با اون مرتیکه تموم میشه. مهیار هم آشناست هم میخوادت. برای اون بچه هم پدری میکنه.
کمی روی میز خم میشود و آهسته میگوید:
_مهمتر از همه اینه که چشم بسته رو بیوه بودنت.
چشمانم از خشم و حیرت دودو میزند. مشتم را روی میز میکوبم و داد میزنم:
_خیلی لطف کردن.
به سرعت میچرخم. موقع خروج از دفتر با مهیار سینهبهسینه میشوم.
احساس تهوع دارم. تا میپرسد:
_خوبی؟
داد میزنم:
_ ازت متنفرم!
اخم میکند:
_عموشهباز چی بهت گفته؟ هر چی گفته از طرف خودش بوده. هر حرف اضافهای جز اینکه من دوستت دارم.
مهلت حرف زدن پیدا نمیکنم. باورم نمی شود در جایی که اصلاً انتظارش را ندارم ظاهر بشود. صدایش ترسناک است وقتی میگوید:
_زن منو دوست داری مهیارخان؟
یک قدم دیگر که بردارد میرسد به مهیار و من در حال جان دادنم. هنوز هم با همهٔ اتفاقات تلخی که بینمان افتاده... دوستش دارم...
با دیدن صحنهٔ پیش رویم جان از پاهایم میرود و...
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
https://t.me/+lmzc6CaRCkcwZWI0
https://t.me/+lmzc6CaRCkcwZWI0
https://t.me/+lmzc6CaRCkcwZWI0
https://t.me/+lmzc6CaRCkcwZWI0
Forwarded from 🌳argavan
دستانش از سرما میلرزند و جنین کوچکش بیقراری میکند. دست روی شکمش میگذارد.
-آروم باش مامانم. داریم میریم پیش بابایی!
پایش را به سختی روی برفها میگذارد و خودش را مقابل برج بلند روبهرویش میرساند. نگاهی به ساختمان بلند و لوکس میکند و با لبخندی کم جان با جنینش حرف میزند.
-مطمئنم بابات وقتی ما رو ببینه خیلی خوشحال میشه. اون مثل بابابزرگ نیست که ما رو از خونهش بیرون کنه. نگران نباش مامانی چیزی نمونده که بعد چند روز غذا بخوریم. بابات تا الانم نمیدونست تو اومدی تو زندگیمون وگرنه هیچ وقت ما رو ول نمیکرد و میومد دنبالمون.
با این حرفها به خودش و جنین کوچکش دلداری میدهد و خودش را پشت در خانه میرساند. میشنود از داخل صداهایی میآید. صدایی مانند جشن و پایکوبی.
در میزند و با باز شدن در، قامت بلند و چهارشانهی آمین در چهارچوب پدیدار میشود.
-آمین؟
پر بغض صدایش میزند اما با اخم آمین و صدای بلندش شوکه میشود.
-تو که باز پیدات شد! تو چقدر سیریشی دختر؟ من به خانوادهت لوت دادم که دیگه اینورا پیدات نشه! باز تو پاشدی اومدی اینجا؟ چی میخوای از زندگی من آخه آیه؟
آیه خشکش میزند. جواب سونوگرافی درون دستانش میماند و امین بی رحمانه باز هم به تن بی جان و گشنهی او میتازد.
-با بچهها شرط بسته بودم سر پا دادنت. نمیدونستم اینقدر ساده و احمقی که با چهار تا حرف خام میشی و تا تختمم میای! و بدتر از اون نمیدونستم همچنین بیلول و زشتی البته برای تو که بد نشد! راحتتر میتونی به هرزگیت برسی! اما فکر اینکه منو با یه رابطه پا بند کنی از سرت بنداز بیرون دختر شهرستونی!
جای کتکهای پدرش درد میگیرند و قلبش تیر میکشد. او برای آمین فقط یک بازیچه بود؟ او و فرزند بیگناهش؟
از سر و صدای آمین دوستانش که در خانه بودند بیرون میایند و او به توهین و تحقیرهایش ادامه میدهد.
-من نمیتونم با تو باشم چون همه چی یه بازی بود. یه نگاه به خودت و من بنداز؟ کجامون به هم دیگه میخوره؟ چطور باورت شد مردی مثل من میتونه تو رو دوست داشته باشه؟ اونم کسی که همه دخترها براش له له میزنن! میخواستم بدونم زیر اون چادر سیاهی که دورت پیچیدی چی داری اما همچین مالی هم نبودی! زود دلمو زدی... حالا هم از اینجا برو تا زنگ نزدم اون بابای گیرت بیاد و بازم بگیرتت زیر مشت و لگد.
آیه وسط راهرو خشکش میزند. انگار یک لگن آب یخ رویش پاشیده باشند. نفسش میرود از حرفهای آمین... چطور میتوانست اینقدر وقیح باشد؟... خدای من... آیه عاشقش بودم و او...
-من ... آمین ...من
اما امین اجازه نمیدهد. با عصبانیت داد میکشد و نمیداند روزی چهرهی آن لحظهی آیه عذاب سالهایش بی خبریاش خواهد شد.
-برو دیگه اه! چی میخوای از جون من با اون قیافهت؟ کم زشت بودی باباتم کتکت زده بدتر شدی.
میگوید و با خندهی بلند دوستانش داخل میرود و در را به روی آیهی بیچاره میبندد. برگهی سونوگرافی از میان مشت آیه روی زمین میافتد..
آیه میرود و آمین نمیداند برگهی سونوگرافیای که پشت در افتاده......
https://t.me/+v3OEhy4r7vA4YjE0
https://t.me/+v3OEhy4r7vA4YjE0
https://t.me/+v3OEhy4r7vA4YjE0
https://t.me/+v3OEhy4r7vA4YjE0
-آروم باش مامانم. داریم میریم پیش بابایی!
پایش را به سختی روی برفها میگذارد و خودش را مقابل برج بلند روبهرویش میرساند. نگاهی به ساختمان بلند و لوکس میکند و با لبخندی کم جان با جنینش حرف میزند.
-مطمئنم بابات وقتی ما رو ببینه خیلی خوشحال میشه. اون مثل بابابزرگ نیست که ما رو از خونهش بیرون کنه. نگران نباش مامانی چیزی نمونده که بعد چند روز غذا بخوریم. بابات تا الانم نمیدونست تو اومدی تو زندگیمون وگرنه هیچ وقت ما رو ول نمیکرد و میومد دنبالمون.
با این حرفها به خودش و جنین کوچکش دلداری میدهد و خودش را پشت در خانه میرساند. میشنود از داخل صداهایی میآید. صدایی مانند جشن و پایکوبی.
در میزند و با باز شدن در، قامت بلند و چهارشانهی آمین در چهارچوب پدیدار میشود.
-آمین؟
پر بغض صدایش میزند اما با اخم آمین و صدای بلندش شوکه میشود.
-تو که باز پیدات شد! تو چقدر سیریشی دختر؟ من به خانوادهت لوت دادم که دیگه اینورا پیدات نشه! باز تو پاشدی اومدی اینجا؟ چی میخوای از زندگی من آخه آیه؟
آیه خشکش میزند. جواب سونوگرافی درون دستانش میماند و امین بی رحمانه باز هم به تن بی جان و گشنهی او میتازد.
-با بچهها شرط بسته بودم سر پا دادنت. نمیدونستم اینقدر ساده و احمقی که با چهار تا حرف خام میشی و تا تختمم میای! و بدتر از اون نمیدونستم همچنین بیلول و زشتی البته برای تو که بد نشد! راحتتر میتونی به هرزگیت برسی! اما فکر اینکه منو با یه رابطه پا بند کنی از سرت بنداز بیرون دختر شهرستونی!
جای کتکهای پدرش درد میگیرند و قلبش تیر میکشد. او برای آمین فقط یک بازیچه بود؟ او و فرزند بیگناهش؟
از سر و صدای آمین دوستانش که در خانه بودند بیرون میایند و او به توهین و تحقیرهایش ادامه میدهد.
-من نمیتونم با تو باشم چون همه چی یه بازی بود. یه نگاه به خودت و من بنداز؟ کجامون به هم دیگه میخوره؟ چطور باورت شد مردی مثل من میتونه تو رو دوست داشته باشه؟ اونم کسی که همه دخترها براش له له میزنن! میخواستم بدونم زیر اون چادر سیاهی که دورت پیچیدی چی داری اما همچین مالی هم نبودی! زود دلمو زدی... حالا هم از اینجا برو تا زنگ نزدم اون بابای گیرت بیاد و بازم بگیرتت زیر مشت و لگد.
آیه وسط راهرو خشکش میزند. انگار یک لگن آب یخ رویش پاشیده باشند. نفسش میرود از حرفهای آمین... چطور میتوانست اینقدر وقیح باشد؟... خدای من... آیه عاشقش بودم و او...
-من ... آمین ...من
اما امین اجازه نمیدهد. با عصبانیت داد میکشد و نمیداند روزی چهرهی آن لحظهی آیه عذاب سالهایش بی خبریاش خواهد شد.
-برو دیگه اه! چی میخوای از جون من با اون قیافهت؟ کم زشت بودی باباتم کتکت زده بدتر شدی.
میگوید و با خندهی بلند دوستانش داخل میرود و در را به روی آیهی بیچاره میبندد. برگهی سونوگرافی از میان مشت آیه روی زمین میافتد..
آیه میرود و آمین نمیداند برگهی سونوگرافیای که پشت در افتاده......
https://t.me/+v3OEhy4r7vA4YjE0
https://t.me/+v3OEhy4r7vA4YjE0
https://t.me/+v3OEhy4r7vA4YjE0
https://t.me/+v3OEhy4r7vA4YjE0
Forwarded from 🌳argavan
امیرمهدی رها، سرگرد جذاب و مذهبیِ نیروی پلیس،
برای انجام دستوری که از بالا صادر شده؛
مجبوره دختر مافوقش رو به عقد موقت خودش دربیاره و خبر نداره دختره سالهاست عاشقشه!
روز عقد امیرمهدی تصمیم میگیره که این ازدواج اجباری رو...😳🥺🔥🔥#ازدواج_اجباری
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
#پارت_واقعی
حنا بیهوا سر بالا برد که نگاه امیرمهدی را روی خودش دید و دستوپایش را گم کرد. او کنار گوشش با لحنی تند پرسید:
-گریه کردی؟
حنا از سوال بیمقدمهاش وحشت کرد.
-من؟ نه!
دروغ گفت؛ چشمدرچشم مردی که احتمالاً تمام خطوط نگاهش را میخواند، دروغ گفت و او فهمید که اخم کرد؛ اما دیگر حرفی نزد.
عاقد پرسید:
-اجازه میفرمایین حاجآقا؟
حاج علیاکبر نگاه متفکری به سوی امیرمهدی انداخت و با اشارهای، به سروان پرهام توشه گفت:
-دستبندشو باز کن.
سروان جلو رفت و قفل دستبند امیرمهدی را باز کرد و قبل از عقب کشیدن، نگاهی به چشمهای سرخ حنا انداخت و پرسید:
-گریه کردی؟!
حنا از سوال او که مشابه سوال مرد کنار دستش بود، بیشتر شوکه شد. نگاهی به او انداخت، نگاهی به امیرمهدی که موقع دست کشیدن به مچهای دردناکش، ماتش برده بود و با اخم به پرهام نگاه میکرد.
پرهام منتظر جواب نماند و زود عقب کشید.
عاقد پرسید:
-عقد موقت رو باید برای چه مدت بخونم؟
حاج علیاکبر نیمنگاهی به پدر حنا انداخت.
-برای شش ماه!
حنا غمش گرفت از آن تقدیر، از آن لحظه که عروس بود؛ اما دیگران برای زندگیاش تصمیم میگرفتند. همانلحظه امیرمهدی تکانی خورد و با صدایی رسا گفت:
-دائم بخونید حاجآقا!
صدایش، انتهای بهت و ناباوری بود. حنا مبهوتانه به نیمرخش خیره شد و امیرمهدی به پدر او چشم دوخت و گفت:
-البته اگه شما صلاح بدونین و اجازه بدین!
حاج علیاکبر زودتر گفت:
-ما تو فکر ترتیب دادن دوتا شناسنامهی جعلی بودیم تا بعد از اتمام این عملیات هیچ مشکلی برای زندگی شخصی هردوتون پیش نیاد. برای همین از اول گفتیم نیازی به عقد دائم نیست و همون محرمیت برامون کافیه تا مجوز ورود دخترخانوم به زندان، بدون مشکل شرعی صادر بشه!
امیرمهدی گفت:
-عقد موقت، برای من کافی نیست!
حنا هیچوقت او را آنطور ندیده بود؛ با آن آشوب و آن جدیت که انگار هیچکسی نمیتوانست روی حرفش، حرف بزند. حتی حاج علیاکبر هم نتوانست چیزی بگوید و این خودش بود که کامل به سمت پدر حنا مایل شد و با لحن محکمی گفت:
-اگه شما اجازه بدین، میخوام مسئولیت این عقد، تمام و کمال به پای من باشه؛ خصوصاً که فکر میکنم عقد موقت در شأن دختر شما نیست!
پدرش گفت:
-با تو همنظرم سرگرد؛ اما دراینباره فقط دخترم میتونه تصمیم بگیره!
حنا در تب خوشایندی غرق شد که انگار سهم او نبود. خدا به دلش ارفاق کرده و یک ستاره به آسمانش بخشیده بود و حالا چطور میتوانست آن ستاره را پس بزند؟ زیر نگاه منتظر امیرمهدی، لب زد:
-هرچی شما بگین بابا!
حاج علیاکبر به طرف عاقد برگشت و ناچار گفت:
-حالا که اینطور صلاح دونستن؛ شما دائم بخونید.
امیرمهدی بالاخره راحت نفس کشید؛ اما نگاه تیزش را به پرهام دوخت و نزدیک گوش حنا پرسید:
-چرا باید پرهام نگران گریه کردن زن من بشه؟!
حنا لبش را محکم به دندان کشید. هنوز عقد خوانده نشده بود و امیرمهدی زنم زنم میکرد؛ بعد از عقد یعنی قرار بود چطور با او رفتار کند؟
هم ذوق کرد، هم ترسید...
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
📚 «آخرین بت» رو که یادتونه، نه؟
قصهی حنا و امیرمهدی
دانشجوی حقوق و سرگرد جذاب ستاد مبارزه با مواد مخدر🔥
رمانی که موقع پارتگذاری حسابی سروصدا کرد و دلتون رو برد…❤️
خبر خوب اینکه بالاخره چاپ شد! 🎉
الان میتونید نسخه چاپیِ «آخرین بت» رو با تخفیف ویژه، بوکمارک زیبا و امضای نویسنده از کتابفروشی عینک کاغذی تهیه کنید.
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
فرصت رو از دست ندید!
❌ظرفیت محدود ❌
برای انجام دستوری که از بالا صادر شده؛
مجبوره دختر مافوقش رو به عقد موقت خودش دربیاره و خبر نداره دختره سالهاست عاشقشه!
روز عقد امیرمهدی تصمیم میگیره که این ازدواج اجباری رو...😳🥺🔥🔥#ازدواج_اجباری
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
#پارت_واقعی
حنا بیهوا سر بالا برد که نگاه امیرمهدی را روی خودش دید و دستوپایش را گم کرد. او کنار گوشش با لحنی تند پرسید:
-گریه کردی؟
حنا از سوال بیمقدمهاش وحشت کرد.
-من؟ نه!
دروغ گفت؛ چشمدرچشم مردی که احتمالاً تمام خطوط نگاهش را میخواند، دروغ گفت و او فهمید که اخم کرد؛ اما دیگر حرفی نزد.
عاقد پرسید:
-اجازه میفرمایین حاجآقا؟
حاج علیاکبر نگاه متفکری به سوی امیرمهدی انداخت و با اشارهای، به سروان پرهام توشه گفت:
-دستبندشو باز کن.
سروان جلو رفت و قفل دستبند امیرمهدی را باز کرد و قبل از عقب کشیدن، نگاهی به چشمهای سرخ حنا انداخت و پرسید:
-گریه کردی؟!
حنا از سوال او که مشابه سوال مرد کنار دستش بود، بیشتر شوکه شد. نگاهی به او انداخت، نگاهی به امیرمهدی که موقع دست کشیدن به مچهای دردناکش، ماتش برده بود و با اخم به پرهام نگاه میکرد.
پرهام منتظر جواب نماند و زود عقب کشید.
عاقد پرسید:
-عقد موقت رو باید برای چه مدت بخونم؟
حاج علیاکبر نیمنگاهی به پدر حنا انداخت.
-برای شش ماه!
حنا غمش گرفت از آن تقدیر، از آن لحظه که عروس بود؛ اما دیگران برای زندگیاش تصمیم میگرفتند. همانلحظه امیرمهدی تکانی خورد و با صدایی رسا گفت:
-دائم بخونید حاجآقا!
صدایش، انتهای بهت و ناباوری بود. حنا مبهوتانه به نیمرخش خیره شد و امیرمهدی به پدر او چشم دوخت و گفت:
-البته اگه شما صلاح بدونین و اجازه بدین!
حاج علیاکبر زودتر گفت:
-ما تو فکر ترتیب دادن دوتا شناسنامهی جعلی بودیم تا بعد از اتمام این عملیات هیچ مشکلی برای زندگی شخصی هردوتون پیش نیاد. برای همین از اول گفتیم نیازی به عقد دائم نیست و همون محرمیت برامون کافیه تا مجوز ورود دخترخانوم به زندان، بدون مشکل شرعی صادر بشه!
امیرمهدی گفت:
-عقد موقت، برای من کافی نیست!
حنا هیچوقت او را آنطور ندیده بود؛ با آن آشوب و آن جدیت که انگار هیچکسی نمیتوانست روی حرفش، حرف بزند. حتی حاج علیاکبر هم نتوانست چیزی بگوید و این خودش بود که کامل به سمت پدر حنا مایل شد و با لحن محکمی گفت:
-اگه شما اجازه بدین، میخوام مسئولیت این عقد، تمام و کمال به پای من باشه؛ خصوصاً که فکر میکنم عقد موقت در شأن دختر شما نیست!
پدرش گفت:
-با تو همنظرم سرگرد؛ اما دراینباره فقط دخترم میتونه تصمیم بگیره!
حنا در تب خوشایندی غرق شد که انگار سهم او نبود. خدا به دلش ارفاق کرده و یک ستاره به آسمانش بخشیده بود و حالا چطور میتوانست آن ستاره را پس بزند؟ زیر نگاه منتظر امیرمهدی، لب زد:
-هرچی شما بگین بابا!
حاج علیاکبر به طرف عاقد برگشت و ناچار گفت:
-حالا که اینطور صلاح دونستن؛ شما دائم بخونید.
امیرمهدی بالاخره راحت نفس کشید؛ اما نگاه تیزش را به پرهام دوخت و نزدیک گوش حنا پرسید:
-چرا باید پرهام نگران گریه کردن زن من بشه؟!
حنا لبش را محکم به دندان کشید. هنوز عقد خوانده نشده بود و امیرمهدی زنم زنم میکرد؛ بعد از عقد یعنی قرار بود چطور با او رفتار کند؟
هم ذوق کرد، هم ترسید...
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
📚 «آخرین بت» رو که یادتونه، نه؟
قصهی حنا و امیرمهدی
دانشجوی حقوق و سرگرد جذاب ستاد مبارزه با مواد مخدر🔥
رمانی که موقع پارتگذاری حسابی سروصدا کرد و دلتون رو برد…❤️
خبر خوب اینکه بالاخره چاپ شد! 🎉
الان میتونید نسخه چاپیِ «آخرین بت» رو با تخفیف ویژه، بوکمارک زیبا و امضای نویسنده از کتابفروشی عینک کاغذی تهیه کنید.
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
https://t.me/bookstoreynakaghazi/30514?single
فرصت رو از دست ندید!
❌ظرفیت محدود ❌
Forwarded from 🌳argavan
صدای پدرم را از پشت در اتاقم شنیدم که انگار قلب مرا با یکتیر خلاصی نشانه رفته بود:
- اینجا چیکار میکنی؟ اونم این وقت شب!
شاپرک با ترس گفت: هیچی آقا، شام برده بودم برای شاهین خان، خانم جان دستور دادن!
- آهان! شام بردی به دستور خانم جان و ساعت ۲ نصف شب واسه شازده پسر جوون و عزب من! مگه من اجازه دادم وارد اتاق پسرم بشی؟
-ببخشید آقا، خانم جان نگفتن از شما اجازه بگیرم!
- بس کن شاپرک، به خدای احد و واحد اگر بخوای عذابم بدی، اگه فکر کردی میتونی خودتو به پسرم قالب کنی کور خوندی! چرا حالیت نیست که میگم دوست دارم؟ کاری نکن بشم بلای جونت! اگه بخوای با پسرم شاهین عذابم بدی جونتو میگیرم. پس نذار خیال کنم که علاقه منو به خاطر پسرم داری نادیده میگیری!
نفس بلندی کشیدم و با صدای گرفته ای که به خاطر حال بدم بود گفتم: شاپرک… شاپرک برو… توروخدا برو… بااین پدر بی شرف من دهن به دهن نکن دختر…
خان بزرگ یه آبادی عاشق خدمتکارش شده، حالا پسرشم عاشق همون دختره و خبر نداره
پارت واقعی رمان😭
#یغماگرعشق
به قلم زهرا ظفرآبادی💔🩵💛
با تصویرسازی رمان
https://t.me/+KM6dtHtqjN02ZDA0
https://t.me/+KM6dtHtqjN02ZDA0
این درد را کجای دلم میگذاشتم که پدرم عاشقِ عشق من بود؟ این درد را چگونه درمان میکردم که بپذیرم شاپرک زن پدر و هووی مادرم شود!؟
- اینجا چیکار میکنی؟ اونم این وقت شب!
شاپرک با ترس گفت: هیچی آقا، شام برده بودم برای شاهین خان، خانم جان دستور دادن!
- آهان! شام بردی به دستور خانم جان و ساعت ۲ نصف شب واسه شازده پسر جوون و عزب من! مگه من اجازه دادم وارد اتاق پسرم بشی؟
-ببخشید آقا، خانم جان نگفتن از شما اجازه بگیرم!
- بس کن شاپرک، به خدای احد و واحد اگر بخوای عذابم بدی، اگه فکر کردی میتونی خودتو به پسرم قالب کنی کور خوندی! چرا حالیت نیست که میگم دوست دارم؟ کاری نکن بشم بلای جونت! اگه بخوای با پسرم شاهین عذابم بدی جونتو میگیرم. پس نذار خیال کنم که علاقه منو به خاطر پسرم داری نادیده میگیری!
نفس بلندی کشیدم و با صدای گرفته ای که به خاطر حال بدم بود گفتم: شاپرک… شاپرک برو… توروخدا برو… بااین پدر بی شرف من دهن به دهن نکن دختر…
خان بزرگ یه آبادی عاشق خدمتکارش شده، حالا پسرشم عاشق همون دختره و خبر نداره
پارت واقعی رمان😭
#یغماگرعشق
به قلم زهرا ظفرآبادی💔🩵💛
با تصویرسازی رمان
https://t.me/+KM6dtHtqjN02ZDA0
https://t.me/+KM6dtHtqjN02ZDA0
این درد را کجای دلم میگذاشتم که پدرم عاشقِ عشق من بود؟ این درد را چگونه درمان میکردم که بپذیرم شاپرک زن پدر و هووی مادرم شود!؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی pinned «دستانش از سرما میلرزند و جنین کوچکش بیقراری میکند. دست روی شکمش میگذارد. -آروم باش مامانم. داریم میریم پیش بابایی! پایش را به سختی روی برفها میگذارد و خودش را مقابل برج بلند روبهرویش میرساند. نگاهی به ساختمان بلند و لوکس میکند و با لبخندی کم جان…»
کمتر دخترى پیدا مى شه توى مراسم عروسی عشق از دست رفته ش شرکت کنه! اما من رفتم وپرنفرت به چشم های دوست صمیمی ام زل زدم:
- مى دونم کار تو بوده.درست زمانى که ادعاى رفاقت مى کردى،چشمت دنبالش بود.
- برو گورت رو گم کن.نمى خوام جلو چشم آرمان باشى!
- چرا؟ نکنه به شوهرت اعتماد ندارى؟
-گم شو بیرون.
-تو یه بازنده اى که ادعاى برنده شدن دارى. قلب آرمان هرگز مال تو نمى شه!
و چندسال بعد، آرمان بود که در به در دنبال من می گشت تا بالاخره یه روز خفتم کرد و...
https://t.me/+ofj6AclTmGM5Yzg0
- مى دونم کار تو بوده.درست زمانى که ادعاى رفاقت مى کردى،چشمت دنبالش بود.
- برو گورت رو گم کن.نمى خوام جلو چشم آرمان باشى!
- چرا؟ نکنه به شوهرت اعتماد ندارى؟
-گم شو بیرون.
-تو یه بازنده اى که ادعاى برنده شدن دارى. قلب آرمان هرگز مال تو نمى شه!
و چندسال بعد، آرمان بود که در به در دنبال من می گشت تا بالاخره یه روز خفتم کرد و...
https://t.me/+ofj6AclTmGM5Yzg0