وحید قریشی/درباره روان و روانشناسی
این پاراگراف از آدام فیلیپس رو که خوندم، احساسات متفاوتی پیدا کردم، انقدر که در لحظه پردازشش برام سخت شد، پا شدم چند قدمی دور اتاق زدم و بهش فکر کردم.
ترجمه:
«همه به تکهمسری (Monogamy) باور ندارند، اما همه طوری زندگی میکنند که انگار دارند. همه میدانند در موقعیتهایی که وفاداری و تعهد در میان است، ممکن است دروغ بگویند یا دلشان بخواهد حقیقت را بگویند. همه خود را یا در حال خیانت کردن میبینند یا خیانتدیده. همه حسادت یا احساس گناه را تجربه میکنند و از رنجی که ترجیحات و انتخابهایشان به همراه میآورد، عذاب میکشند.
و آن تعداد اندکی که ظاهراً هرگز حسادت جنسی را تجربه نمیکنند، یا از این موضوع سردرگماند یا به آن میبالند. هیچکس هرگز از تجربهٔ طردشدگی و کنار گذاشته شدن معاف نبوده است. و همه نسبت به چیزی که از آن محروم یا کنار گذاشته شدهاند، وسواس پیدا میکنند.
به بیان دیگر، باور داشتن به تکهمسری چندان تفاوتی با باور داشتن به خدا ندارد.»
«همه به تکهمسری (Monogamy) باور ندارند، اما همه طوری زندگی میکنند که انگار دارند. همه میدانند در موقعیتهایی که وفاداری و تعهد در میان است، ممکن است دروغ بگویند یا دلشان بخواهد حقیقت را بگویند. همه خود را یا در حال خیانت کردن میبینند یا خیانتدیده. همه حسادت یا احساس گناه را تجربه میکنند و از رنجی که ترجیحات و انتخابهایشان به همراه میآورد، عذاب میکشند.
و آن تعداد اندکی که ظاهراً هرگز حسادت جنسی را تجربه نمیکنند، یا از این موضوع سردرگماند یا به آن میبالند. هیچکس هرگز از تجربهٔ طردشدگی و کنار گذاشته شدن معاف نبوده است. و همه نسبت به چیزی که از آن محروم یا کنار گذاشته شدهاند، وسواس پیدا میکنند.
به بیان دیگر، باور داشتن به تکهمسری چندان تفاوتی با باور داشتن به خدا ندارد.»
❤6
وحید قریشی/درباره روان و روانشناسی
ترجمه: «همه به تکهمسری (Monogamy) باور ندارند، اما همه طوری زندگی میکنند که انگار دارند. همه میدانند در موقعیتهایی که وفاداری و تعهد در میان است، ممکن است دروغ بگویند یا دلشان بخواهد حقیقت را بگویند. همه خود را یا در حال خیانت کردن میبینند یا خیانتدیده.…
تمام متن برای اون جمله آخره، فیلیپس میگه مهم نیست تکهمسری چیه، قبولش داری نداری، میپسندی نمی پسندی، مهم اینه همه انسان ها در رابطه، خودشون رو با مونوگامی میسنجند مثل باور به خدا!!؟
همه انسان ها یا خدا باورن، یا خدا ناباورن، یا ندانم گرا هستن. یعنی همه ما در نسبت با مفهومی به اسم خدا نگاهمون رو سازمان میدیم. به عقیده فیلیپس و روانکاوی، مونوگامی چنین چیزیه، یک مفهوم ساختار دهنده است و اینه که مهمه.
مسئله هم صرفا فرهنگی نیست، ما به طور زیستی همیشه با مفهومی به نام مونوگامی در ارتباطیم، ما همه صرفا یک مادر داریم!
همه انسان ها یا خدا باورن، یا خدا ناباورن، یا ندانم گرا هستن. یعنی همه ما در نسبت با مفهومی به اسم خدا نگاهمون رو سازمان میدیم. به عقیده فیلیپس و روانکاوی، مونوگامی چنین چیزیه، یک مفهوم ساختار دهنده است و اینه که مهمه.
مسئله هم صرفا فرهنگی نیست، ما به طور زیستی همیشه با مفهومی به نام مونوگامی در ارتباطیم، ما همه صرفا یک مادر داریم!
❤6
وحید قریشی/درباره روان و روانشناسی
تمام متن برای اون جمله آخره، فیلیپس میگه مهم نیست تکهمسری چیه، قبولش داری نداری، میپسندی نمی پسندی، مهم اینه همه انسان ها در رابطه، خودشون رو با مونوگامی میسنجند مثل باور به خدا!!؟ همه انسان ها یا خدا باورن، یا خدا ناباورن، یا ندانم گرا هستن. یعنی همه…
از کجا میگم منظور فیلیپس اینه و جمله آخر مهمه؟ از این جمله متن که میگه" ما یا خیانت دیدیم یا خیانت کردیم".
ذهن ما چون با مونوگامی در ارتباطه، با این مفهوم ساختاربندی شده و ما به چیزهای دوتایی(Dyadic) دقت میکنیم. اگر ذهن ما کاملا گروهی بود خیلی سخت بود که مفهوم خیانت توش باشه. خیانت در یکارتباط نزدیک و دو طرفه است که معنای اصلی اش رو میده.
ذهن ما چون با مونوگامی در ارتباطه، با این مفهوم ساختاربندی شده و ما به چیزهای دوتایی(Dyadic) دقت میکنیم. اگر ذهن ما کاملا گروهی بود خیلی سخت بود که مفهوم خیانت توش باشه. خیانت در یکارتباط نزدیک و دو طرفه است که معنای اصلی اش رو میده.
❤7
غیرممکن است که ارتباط برقرار نکنیم.
نمیتوانی موافق ارتباط باشی یا مخالف آن. فقط میتوانی آن را کمابیش خوب انجام دهی؛ بر اساس معیارهای خودت یا دیگران. اما نمیتوانی انجامش ندهی.
از این جهت، تکهمسری شبیه ارتباط است. همانقدر مضحک است که کسی با آن مخالف باشد، که بخواهد کاملاً به آن متعهد باشد.
زیرا ما همیشه از نظر جنسی به کسی وفاداریم؛ بنابراین هر ترجیحی نوعی خیانت است. ما همیشه در حال انجام نوعی تکهمسری هستیم، هرچند همیشه روشن نیست که این تکهمسری را با چه کسی انجام میدهیم.
نمیتوانی موافق ارتباط باشی یا مخالف آن. فقط میتوانی آن را کمابیش خوب انجام دهی؛ بر اساس معیارهای خودت یا دیگران. اما نمیتوانی انجامش ندهی.
از این جهت، تکهمسری شبیه ارتباط است. همانقدر مضحک است که کسی با آن مخالف باشد، که بخواهد کاملاً به آن متعهد باشد.
زیرا ما همیشه از نظر جنسی به کسی وفاداریم؛ بنابراین هر ترجیحی نوعی خیانت است. ما همیشه در حال انجام نوعی تکهمسری هستیم، هرچند همیشه روشن نیست که این تکهمسری را با چه کسی انجام میدهیم.
❤9
وحید قریشی/درباره روان و روانشناسی
غیرممکن است که ارتباط برقرار نکنیم. نمیتوانی موافق ارتباط باشی یا مخالف آن. فقط میتوانی آن را کمابیش خوب انجام دهی؛ بر اساس معیارهای خودت یا دیگران. اما نمیتوانی انجامش ندهی. از این جهت، تکهمسری شبیه ارتباط است. همانقدر مضحک است که کسی با آن مخالف باشد،…
آدام فیلیپس در این جمله که : "هر ترجیحی نوعی خیانت است "به این نکته اشاره دارد که انسان در لحظه تنها میتواند توجه و میل و انرژیاش را به یک چیز معطوف کند. ما در یک لحظه صرفا یک انتخاب داریم و صدها امکان دیگر را کنار میگذاریم.
به همین خاطر انسان اساسا به نوعی از تکهمسری میرسد، تک همسری یعنی در لحظه به یک چیز فکر کنیم. برای همین ممکن است ما دو پارتنر داشته باشیم و خیال کنیم از مونوگامی به پلیگامی رسیده ایم اما
اما در ساعت هایی که با پارتنر اولیم تک همسریم و در ساعت هایی که با پارتنر دومیم، با او رابطه تک همسری داریم!.
شاید فکر کنیم که خب، در تریسام چه؟ ما در یک زمان با دو نفر در حال سکس ایم؟! این هم یک خیال باطل است، ما از لحظات حرف میزنیم، از ذهن و اینکه ذهن در لحظه زندگی میکند.
ذهن انسان اینگونه است!
به همین خاطر انسان اساسا به نوعی از تکهمسری میرسد، تک همسری یعنی در لحظه به یک چیز فکر کنیم. برای همین ممکن است ما دو پارتنر داشته باشیم و خیال کنیم از مونوگامی به پلیگامی رسیده ایم اما
اما در ساعت هایی که با پارتنر اولیم تک همسریم و در ساعت هایی که با پارتنر دومیم، با او رابطه تک همسری داریم!.
شاید فکر کنیم که خب، در تریسام چه؟ ما در یک زمان با دو نفر در حال سکس ایم؟! این هم یک خیال باطل است، ما از لحظات حرف میزنیم، از ذهن و اینکه ذهن در لحظه زندگی میکند.
ذهن انسان اینگونه است!
❤11👍2
چرا تجربهٔ عاشق شدن بیش از تجربهٔ جدا شدن ما را تحت تأثیر قرار میدهد؟ به هر حال، هر دو دردناکاند، هر دو کاملاً گیجکنندهاند، و هر دو فرصتی برای دگرگونی و شناخت هستند.
شاید ما تکهمسری را ارزشمند میدانیم، چون به ما اجازه میدهد هر دو را داشته باشیم. تکهمسری، از دست دادن عشق را هم بهعنوان بخشی از آیین و مناسک خود در بر میگیرد؛ حتی شاید آن را تشویق هم میکند!.
شاید ما تکهمسری را ارزشمند میدانیم، چون به ما اجازه میدهد هر دو را داشته باشیم. تکهمسری، از دست دادن عشق را هم بهعنوان بخشی از آیین و مناسک خود در بر میگیرد؛ حتی شاید آن را تشویق هم میکند!.
1❤4
وحید قریشی/درباره روان و روانشناسی
چرا تجربهٔ عاشق شدن بیش از تجربهٔ جدا شدن ما را تحت تأثیر قرار میدهد؟ به هر حال، هر دو دردناکاند، هر دو کاملاً گیجکنندهاند، و هر دو فرصتی برای دگرگونی و شناخت هستند. شاید ما تکهمسری را ارزشمند میدانیم، چون به ما اجازه میدهد هر دو را داشته باشیم. تکهمسری،…
تجربه کردن دوست داشتن، تجربه عمیقیه. ما برای دوست داشتن کسی باید از خودمون عبور کنیم و خب ما برای عبور از خواسته و نیاز خودمون در تکامل طراحی نشدیم. برای همین دوست داشتن و عبور کار دشواریه و وقتی اینکارو میکنیم یکجوراییه با تمام هویتمون اینکارو میکنیم.
برای همین عشق مارو دگرگون میکنه، هم لذت بخشه هم دردناکه، چون باش تغییر میکنیم و اون آدم سابق نیستیم و اینه که ارزش عشقه.
به همین دلیل جدایی هم تجربه با ارزشیه، جدایی روی دیگر عشقه، جدایی هم همونقدر که عشق مارو تغییر میده، هویت مارو میسازه.
فیلیپس میگه هردوی اینا خیلی دردناکند و هردوشون ارزشمندن، چرا میخوایم صرفا عاشق شدن رو باارزش بدونیم؟
به نظرم اگر جدایی رو تجربه کرده باشید میفهمید چقدر جدایی قویتره و چقدر بیشتر به شما برای بالغ شدن کمک کرده. جدایی همه ظرفیت های مارو نشون میده، میاره جلوی چشممون، ضعفهامون رو واضح نشون میده و ما با اون واقعیت اصیل خودمون روبه رو میشیم، اینکه چقدر ضعیفیم و حالا باید با وجود همین ضعف خودمون رو دوست داشته باشیم.
جدایی و از دست دادن عشق، دقیقا اندازه عاشق شدن قشنگه و این موهبتیه که تکهمسری به ما میده، نه چیز دیگری. در روش های دیگه ما چنین فرمی، چنین تجربه ای و چنین فرصتی را نداریم!.....
برای همین عشق مارو دگرگون میکنه، هم لذت بخشه هم دردناکه، چون باش تغییر میکنیم و اون آدم سابق نیستیم و اینه که ارزش عشقه.
به همین دلیل جدایی هم تجربه با ارزشیه، جدایی روی دیگر عشقه، جدایی هم همونقدر که عشق مارو تغییر میده، هویت مارو میسازه.
فیلیپس میگه هردوی اینا خیلی دردناکند و هردوشون ارزشمندن، چرا میخوایم صرفا عاشق شدن رو باارزش بدونیم؟
به نظرم اگر جدایی رو تجربه کرده باشید میفهمید چقدر جدایی قویتره و چقدر بیشتر به شما برای بالغ شدن کمک کرده. جدایی همه ظرفیت های مارو نشون میده، میاره جلوی چشممون، ضعفهامون رو واضح نشون میده و ما با اون واقعیت اصیل خودمون روبه رو میشیم، اینکه چقدر ضعیفیم و حالا باید با وجود همین ضعف خودمون رو دوست داشته باشیم.
جدایی و از دست دادن عشق، دقیقا اندازه عاشق شدن قشنگه و این موهبتیه که تکهمسری به ما میده، نه چیز دیگری. در روش های دیگه ما چنین فرمی، چنین تجربه ای و چنین فرصتی را نداریم!.....
1❤19👍1
رِدفلگ🚩 میتواند نشانه درونی نشدن اخلاق باشد!
رد فلگها برای ما چه کارکردی دارد؟ به ما یه سری مرزهای شفاف، غیرقابل تغییر و عینی میدند تا ما بفهمیم که درست و غلط چیه. درست و غلط برای ما راهنمای اینه که آیا باید خودمون رو تنبیه کنیم یا نه به خودمون غبطه بخوریم.
ردفلگها ستون های هویت اخلاقی ما هستند. در جهانی که خیلی پیچیده است و ما اون رو خیلی آشفته و پر از هیاهو درک میکنیم, تلاش میکنیم یه سری مرزهای غیرقابل تغییر براش بذاریم و اینجوری خودمون رو بسنجیم.
اما جهان بی نظم یا آشفته نیست، این ماییم که به خاطر محدودیتهامون نمیتونیم همه اش رو تحلیل کنیم، نمیتونیم درک کنیم درست و غلط خیلی مشخص نیست و هرکاری میتونه در این اینکه درسته، غلط هم باشه. به همین خاطر میخوایم با ردفلگ ها این ابهام و این پیچیدگی رو ساده سازی اش کنیم.
حساسيت زیاد روی ردفلگها میتونه نشونه این باشه که هویت اخلاقی ما هم خیلی برامون واضح نیست، هنوز نمیدونیم هدفمون چیه، اصلا داریم چیکار میکنیم و به کجا میریم؟ حالا میاییم با ساختن این قواعد اخلاقی خیلی سفت و سخت به شکلی مصنوعی مسئله رو برای خودمون حل میکنیم، به قول فروید حل و فصلش میکنیم (working through).
این حرفها به این معنیه که ردفلگها رو بندازیم دور؟ نه چنین حرفی نمیزنم، حرف اینه که وقتی یکم از بالاتر به قضیه نگاه کنیم، میبنیم که اخلاق هم سیاله، بالا پایین داره، یه جایی کمک کردن به یه نفر اخلاقیه، یه جایی کمک کردن و همراهي اتفاقا غيراخلاقیه. این پیچیدگی های انسانی رو نمیتونیم با مرزگذاری حلش کنیم، نمیشه خیلی ساده خودمون رو تنبیه کنیم و راحت بفهمیم که کارمون اشتباه بوده یا درست.!
رد فلگها برای ما چه کارکردی دارد؟ به ما یه سری مرزهای شفاف، غیرقابل تغییر و عینی میدند تا ما بفهمیم که درست و غلط چیه. درست و غلط برای ما راهنمای اینه که آیا باید خودمون رو تنبیه کنیم یا نه به خودمون غبطه بخوریم.
ردفلگها ستون های هویت اخلاقی ما هستند. در جهانی که خیلی پیچیده است و ما اون رو خیلی آشفته و پر از هیاهو درک میکنیم, تلاش میکنیم یه سری مرزهای غیرقابل تغییر براش بذاریم و اینجوری خودمون رو بسنجیم.
اما جهان بی نظم یا آشفته نیست، این ماییم که به خاطر محدودیتهامون نمیتونیم همه اش رو تحلیل کنیم، نمیتونیم درک کنیم درست و غلط خیلی مشخص نیست و هرکاری میتونه در این اینکه درسته، غلط هم باشه. به همین خاطر میخوایم با ردفلگ ها این ابهام و این پیچیدگی رو ساده سازی اش کنیم.
حساسيت زیاد روی ردفلگها میتونه نشونه این باشه که هویت اخلاقی ما هم خیلی برامون واضح نیست، هنوز نمیدونیم هدفمون چیه، اصلا داریم چیکار میکنیم و به کجا میریم؟ حالا میاییم با ساختن این قواعد اخلاقی خیلی سفت و سخت به شکلی مصنوعی مسئله رو برای خودمون حل میکنیم، به قول فروید حل و فصلش میکنیم (working through).
این حرفها به این معنیه که ردفلگها رو بندازیم دور؟ نه چنین حرفی نمیزنم، حرف اینه که وقتی یکم از بالاتر به قضیه نگاه کنیم، میبنیم که اخلاق هم سیاله، بالا پایین داره، یه جایی کمک کردن به یه نفر اخلاقیه، یه جایی کمک کردن و همراهي اتفاقا غيراخلاقیه. این پیچیدگی های انسانی رو نمیتونیم با مرزگذاری حلش کنیم، نمیشه خیلی ساده خودمون رو تنبیه کنیم و راحت بفهمیم که کارمون اشتباه بوده یا درست.!
❤5👍3👏1
Forwarded from Nolan Writes
یه دوستی پیام داد که یه آدم مریضی تهدیدش کرده، بهونهای شد یه نکتهی مهم بگم:
توی تهدیدهای شخص ثالث و ناشناس، هارت و پورت کردنا خیلی جدی نیست. چیزی که ماجرا رو جدیتر میکنه دادن اطلاعاتیه که کسی نباید داشته باشه مگر توی حالتی که خیلییییییی پیگیر شما بوده باشه و حسابی رصدتون کرده.
یه مثال بزنم: هارت و پورت که مشخصه نیاز نیست بگم. ولی اگر یکی ناشناس پیام بده «ساعت ۱۵:۱۷ سوم جولای دم برج ایفل رفته بودی خوش گذشت؟ دفعه بعدی بیشتر مراقب باش».
این یعنی اوج خطر. کسی که اونقدر پیگیرت بوده که آمارتو در آورده فلان ساعت فلان روز کجا رفتی و چیکار کردی (اگر خودت توی سوشال مدیا جار نزدی البته)، آدمیه که خطرناکه. اینو باید جدیتر بگیری تا هارت و پورتیا. البته هارت و پورتی هم مسئله است ولی این مهمتره.
توی تهدیدهای شخص ثالث و ناشناس، هارت و پورت کردنا خیلی جدی نیست. چیزی که ماجرا رو جدیتر میکنه دادن اطلاعاتیه که کسی نباید داشته باشه مگر توی حالتی که خیلییییییی پیگیر شما بوده باشه و حسابی رصدتون کرده.
یه مثال بزنم: هارت و پورت که مشخصه نیاز نیست بگم. ولی اگر یکی ناشناس پیام بده «ساعت ۱۵:۱۷ سوم جولای دم برج ایفل رفته بودی خوش گذشت؟ دفعه بعدی بیشتر مراقب باش».
این یعنی اوج خطر. کسی که اونقدر پیگیرت بوده که آمارتو در آورده فلان ساعت فلان روز کجا رفتی و چیکار کردی (اگر خودت توی سوشال مدیا جار نزدی البته)، آدمیه که خطرناکه. اینو باید جدیتر بگیری تا هارت و پورتیا. البته هارت و پورتی هم مسئله است ولی این مهمتره.
❤7😁2
Nolan Writes
یه دوستی پیام داد که یه آدم مریضی تهدیدش کرده، بهونهای شد یه نکتهی مهم بگم: توی تهدیدهای شخص ثالث و ناشناس، هارت و پورت کردنا خیلی جدی نیست. چیزی که ماجرا رو جدیتر میکنه دادن اطلاعاتیه که کسی نباید داشته باشه مگر توی حالتی که خیلییییییی پیگیر شما بوده…
روانشناسی اش رو بخوام بگم میشه شخصیتهایی که به شدت انوی (envy) محرک رفتارشونه خطرناکن. مثل نارسیستیکها و سایکوپاتها.
اکت و رفتاری هم که میتونید باهاش بفهمید یه آدمی خیلی ممکنه خطرناک باشه همین پیگیر بودن و آبسسد بودن روی شماست. اصلا پیگیر بودن در همه حالات رفتار بالغانه ای نیست، چه از سمت والدین باشه چه از دوست و بدتر از سمت پارتنر. در مواقعی که رابطه خوبه این پیگیر بودنه باعث میشه بعضا حس خوبی بگیرید، طرف میاد کمک میکنه بهتون، هواتون رو داره، همش مشکلاتتون رو حل میکنه, وقتی میفهمید توی چاله افتادید که رابطه خراب میشه.
وقتی رابطه خراب شد، تارگت و پیکان اون پيگيري ها و کمک ها، وارونه میشه و یه فضای خفه کننده براتون میسازه.
اکت و رفتاری هم که میتونید باهاش بفهمید یه آدمی خیلی ممکنه خطرناک باشه همین پیگیر بودن و آبسسد بودن روی شماست. اصلا پیگیر بودن در همه حالات رفتار بالغانه ای نیست، چه از سمت والدین باشه چه از دوست و بدتر از سمت پارتنر. در مواقعی که رابطه خوبه این پیگیر بودنه باعث میشه بعضا حس خوبی بگیرید، طرف میاد کمک میکنه بهتون، هواتون رو داره، همش مشکلاتتون رو حل میکنه, وقتی میفهمید توی چاله افتادید که رابطه خراب میشه.
وقتی رابطه خراب شد، تارگت و پیکان اون پيگيري ها و کمک ها، وارونه میشه و یه فضای خفه کننده براتون میسازه.
1❤16
متن پیچیدهای هست ولی این تیکهاش رو بخونید:
شاعر مکزیکی، Octavio Paz (۱۹۷۴)، این جنبه از عشق را با ایجازی تقریباً شگفتانگیز بیان کرده است. او میگوید عشق نقطهٔ تلاقیِ میل و واقعیت است. عشق، واقعیت را بر میل آشکار میکند و گذار از «ابژهٔ اروتیک» به «شخصِ محبوب» را پدید میآورد.
این مکاشفه یا آشکارشدن، تقریباً همیشه دردناک است؛ زیرا محبوب، همزمان خود را بهصورت بدنی نشان میدهد که میتوان در آن نفوذ کرد، و نیز آگاهی یا ذهنی که نفوذناپذیر است. عشق، آشکارکنندهٔ آزادیِ شخصِ دیگر است.
شاعر مکزیکی، Octavio Paz (۱۹۷۴)، این جنبه از عشق را با ایجازی تقریباً شگفتانگیز بیان کرده است. او میگوید عشق نقطهٔ تلاقیِ میل و واقعیت است. عشق، واقعیت را بر میل آشکار میکند و گذار از «ابژهٔ اروتیک» به «شخصِ محبوب» را پدید میآورد.
این مکاشفه یا آشکارشدن، تقریباً همیشه دردناک است؛ زیرا محبوب، همزمان خود را بهصورت بدنی نشان میدهد که میتوان در آن نفوذ کرد، و نیز آگاهی یا ذهنی که نفوذناپذیر است. عشق، آشکارکنندهٔ آزادیِ شخصِ دیگر است.
👍4❤2
وحید قریشی/درباره روان و روانشناسی
متن پیچیدهای هست ولی این تیکهاش رو بخونید: شاعر مکزیکی، Octavio Paz (۱۹۷۴)، این جنبه از عشق را با ایجازی تقریباً شگفتانگیز بیان کرده است. او میگوید عشق نقطهٔ تلاقیِ میل و واقعیت است. عشق، واقعیت را بر میل آشکار میکند و گذار از «ابژهٔ اروتیک» به «شخصِ…
راحت تر بگم متن میخواد چی رو بگه:
کرنبرگ میگه اون جایی که میفهمی و درک میکنی که بقیه آدمها موجودات مستقل از تو هستن، عشقه. ما تو روانمون خیلی خیلی سخت بقیه آدمهارو میفهمیم ، همیشه با تصویر هایی که از محیط و آدمهاست زندگی میکنیم.
کجاست که قشنگ تو ساحت روانمون میفهمیم که انسان های دیگری وجود دارند؟ اونجا که عاشق یکی میشی، میری بهش نزدیک میشی، باهاش درگیر میشی و یه جا ناکامت میکنه بهت میگه نه, یه جا بهت میگه آره و توی این بالا پایین از اون تصویر ذهنی تو کلهات میایی بیرون که: اه، این آدمه و این شکلیه.
عشق باعث میشه فرد مقابل رو نه صرفاً یک ابژه (همون تصویر ذهنی که گفتم) بلکه انسانی مستقل با آگاهی و آزادی خاص خودش ببینید.
و اینجاست که عشق، آزاد بودن دیگری رو آشکاررررر می کنه!.
کرنبرگ میگه اون جایی که میفهمی و درک میکنی که بقیه آدمها موجودات مستقل از تو هستن، عشقه. ما تو روانمون خیلی خیلی سخت بقیه آدمهارو میفهمیم ، همیشه با تصویر هایی که از محیط و آدمهاست زندگی میکنیم.
کجاست که قشنگ تو ساحت روانمون میفهمیم که انسان های دیگری وجود دارند؟ اونجا که عاشق یکی میشی، میری بهش نزدیک میشی، باهاش درگیر میشی و یه جا ناکامت میکنه بهت میگه نه, یه جا بهت میگه آره و توی این بالا پایین از اون تصویر ذهنی تو کلهات میایی بیرون که: اه، این آدمه و این شکلیه.
عشق باعث میشه فرد مقابل رو نه صرفاً یک ابژه (همون تصویر ذهنی که گفتم) بلکه انسانی مستقل با آگاهی و آزادی خاص خودش ببینید.
و اینجاست که عشق، آزاد بودن دیگری رو آشکاررررر می کنه!.
❤7👍3
از این پرامپت های بامزه هوش مصنوعی. اینو بدید:
بر اساس سابقه گفتگوهامون و شناختی که ازم داری، سه تا کاراکتر و نقش معروف توی فیلمها و سریالها که بیشترین شباهت شخصیتی رو باهاشون دارم انتخاب کن و عکس اون سه تا کاراکتر طوری که توی یک قاب زیبا باشن رو برام بساز، در عکس اسم لاتین نقششون در اون فیلم را زیر هر کدوم بنویس و پایین اسم هر نقش هم یه توضیح کوتاه فارسی بیاد که دلیل شباهت من به اون نقش رو نوشته باشه. نیازی نیست الان پاسخ متنی بهم بدی، فقط تصویر را بساز»
بر اساس سابقه گفتگوهامون و شناختی که ازم داری، سه تا کاراکتر و نقش معروف توی فیلمها و سریالها که بیشترین شباهت شخصیتی رو باهاشون دارم انتخاب کن و عکس اون سه تا کاراکتر طوری که توی یک قاب زیبا باشن رو برام بساز، در عکس اسم لاتین نقششون در اون فیلم را زیر هر کدوم بنویس و پایین اسم هر نقش هم یه توضیح کوتاه فارسی بیاد که دلیل شباهت من به اون نقش رو نوشته باشه. نیازی نیست الان پاسخ متنی بهم بدی، فقط تصویر را بساز»
❤6