بخش بزرگی از تکنولوژیهای بسیار پیشرفتهای که ما امروز مقابل خودمان میبینیم، حاصل رقابتها و رفت و برگشتهای پیاپی بوده است. بخصوص در بخش نظامی ما خیلی راحت میتوانیم این رقابت و پیشرفت مداوم را مشاهده کنیم. مثلا یکی هواپیماهایی ساخته که بر روی نیروهای نظامی دیگری یا بر سر شهروندان کشور دیگر، بمب بریزد. دیگری رفته رادار ساخته تا بتواند آمدن آن هواپیماها را از قبل تشخیص دهد و بتواند به سمت آن هواپیماها شلیک کند. چند سال گذشته و وقتی آن رقیب نظامی دیده که با وجود رادارهای پیشرفته، هواپیماها هرچقدر هم پیشرفته بوده، نمیتوانستهاند از سیستمهای پدافندی دشمن بگذرند. دوباره او چارهای اندیشیده و هواپیماهای ضدرادار را ساخته است که رادارهای معمولی به سختی بتواند آنها را پیدا کند. حالا دوباره اویی که هواپیمای رادارگریز ندارد، به دنبال این است که راداری بسازد که بتواند همان هواپیماهای رادارگریز را نیز پیدا کند. پس یک رقابت دائمی خودش از هر نیرو محرکهای برای پیشرفت بهتر و قویتر است.
حالا جدا از این موضوعات و اینکه توسعهی سریع این تکنولوژیهای پیشرفتهی نظامی خوب است یا بد است یا در دستان یکی خوب است و در دستان دیگری بد است، اینجا برای ما جالبتر است که بدانیم این تکنولوژیها چطور کار میکنند. بیایید اصلا کاری نداشته باشیم که تکنولوژی مواد رادارگریز در هواپیماهای ترسناکی استفاده میشود که میتوانند انسانهای بیگناه زیادی را به قتل برسانند. ما فقط میپرسیم که مواد رادارگریز که در سطح این جنگندهها به کار میرود، به لحاظ فیزیکی چطور کار میکنند؟ ما اگر این مواد را از نزدیک ببینیم و به آنها دست بزنیم، متوجه تفاوت خاصی با سایر موادی که تاکنون دیدهایم نمیشویم. ما برای درک این تفاوت باید به ابعاد نانو برویم. اما سوال این است که چطور؟ خب اساس کار رادار این است که رادارها یک سری امواج الکترومغناطیسی را در فضا منتشر میکنند و این امواج وقتی با یک جسم معمولی برخورد کنند، بازتاب میشوند و رادار با تحلیل این امواج بازتاب شده، میتواند وجود جسم و موقعیت و حتی جهت و سرعت حرکتش را تشخیص دهد.
حالا اگر مادهای داشته باشیم که ویژگیهای الکترومغناطیسی آن بهگونهای باشد که موج رادار بهجای بازتاب شدن، بتواند وارد خود ماده شود، تا اینجا میتوانیم بگوییم که توانستهایم بخش بزرگی از موج فرودی رادار را به دام بیندازیم. اما این کافی نیست. مرحلهی بعد این است که این موجی که وارد ماده شده، آنقدر تضعیف شود که دیگر نتواند به شکل یک موج منظم و قابلتشخیص به بیرون برگردد. اینجاست که ساختارهای ریزِ درون ماده وارد عمل میشوند. این ساختارها انرژی موج الکترومغناطیسی را جذب میکنند و باعث میشوند این انرژی به صورت گرما یا ارتعاشات بسیار ضعیف و پراکنده در ماده پخش شود. این مولکولها انرژی امواج الکترومغناطیسی را دریافت میکنند و تغییراتی درون آنها اتفاق میافتد. اما این مولکولها با دریافت انرژی امواج الکترومغناطیس، امواج الکترومغناطیسی مثل امواج گرمایی در جهتهای مختلف ساطع میکنند و به این شکل، رادار هیچوقت بازگشت امواج الکترومغناطیس از جسم پرنده را نمیبیند.
تصویر: یک محفظهی مخصوص تست مواد رادارگریز.
- ابا اباد
@AbaEbad
حالا جدا از این موضوعات و اینکه توسعهی سریع این تکنولوژیهای پیشرفتهی نظامی خوب است یا بد است یا در دستان یکی خوب است و در دستان دیگری بد است، اینجا برای ما جالبتر است که بدانیم این تکنولوژیها چطور کار میکنند. بیایید اصلا کاری نداشته باشیم که تکنولوژی مواد رادارگریز در هواپیماهای ترسناکی استفاده میشود که میتوانند انسانهای بیگناه زیادی را به قتل برسانند. ما فقط میپرسیم که مواد رادارگریز که در سطح این جنگندهها به کار میرود، به لحاظ فیزیکی چطور کار میکنند؟ ما اگر این مواد را از نزدیک ببینیم و به آنها دست بزنیم، متوجه تفاوت خاصی با سایر موادی که تاکنون دیدهایم نمیشویم. ما برای درک این تفاوت باید به ابعاد نانو برویم. اما سوال این است که چطور؟ خب اساس کار رادار این است که رادارها یک سری امواج الکترومغناطیسی را در فضا منتشر میکنند و این امواج وقتی با یک جسم معمولی برخورد کنند، بازتاب میشوند و رادار با تحلیل این امواج بازتاب شده، میتواند وجود جسم و موقعیت و حتی جهت و سرعت حرکتش را تشخیص دهد.
حالا اگر مادهای داشته باشیم که ویژگیهای الکترومغناطیسی آن بهگونهای باشد که موج رادار بهجای بازتاب شدن، بتواند وارد خود ماده شود، تا اینجا میتوانیم بگوییم که توانستهایم بخش بزرگی از موج فرودی رادار را به دام بیندازیم. اما این کافی نیست. مرحلهی بعد این است که این موجی که وارد ماده شده، آنقدر تضعیف شود که دیگر نتواند به شکل یک موج منظم و قابلتشخیص به بیرون برگردد. اینجاست که ساختارهای ریزِ درون ماده وارد عمل میشوند. این ساختارها انرژی موج الکترومغناطیسی را جذب میکنند و باعث میشوند این انرژی به صورت گرما یا ارتعاشات بسیار ضعیف و پراکنده در ماده پخش شود. این مولکولها انرژی امواج الکترومغناطیسی را دریافت میکنند و تغییراتی درون آنها اتفاق میافتد. اما این مولکولها با دریافت انرژی امواج الکترومغناطیس، امواج الکترومغناطیسی مثل امواج گرمایی در جهتهای مختلف ساطع میکنند و به این شکل، رادار هیچوقت بازگشت امواج الکترومغناطیس از جسم پرنده را نمیبیند.
تصویر: یک محفظهی مخصوص تست مواد رادارگریز.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍9❤1😁1
در نیمه اول قرن بیستم، نازیها تلاش زیادی کردند که سیاستهای ضد یهودی خودشان را در سایر کشورهای تحت نفوذ خود نیز اعمال کنند. کشورهای تحت سلطه یا نفوذ آلمان، میبایست یهودیهای خود را به آلمان تحویل میدادند تا نازیها آنها را به اردوگاههای تجمیع برده و سپس هر بلایی سرشان میخواستند بیاورند. اما ما در اینجا سه رویکرد متفاوت را مشاهده میکنیم که برای ما درس بزرگی را به همراه دارد:
رویکرد همکاری فعال :
ما میبینیم که مردم بعضی از کشورهای تحت اشغال آلمان مثل مردم کشورهای حوزهی بالتیک، مردم هلند، فرانسه، مجارستان، خودشان یهودستیز بودند. در این کشورها، خیال نازیها راحت بودند. چون مردم به طور کلی نه تنها با مسالهی حذف یهودیان مشکل نداشتند، بلکه بدشان نمیآمد که کسی این کار را برایشان انجام دهد. کشورهای حوزهی بالتیک حتی پیش قراول حذف یهودیان شدند و نازیها از اینکه آنها اینطور خشونت بار یهودیان را سلاخی میکنند، بسیار ناراحت بودند، چرا که این را نشانهی بینظمی میدیدند. فرانسویها و هلندیها هم برای اینکه دل آلمانیها را به دست بیاورند، خودشان دست به ابتکار عمل میزدند. از همین بابت این کشورها، بالاترین نرخ کشتار یهودیان را داشتند.
رویکرد سکوت و همکاری منفعل:
در برخی جاها از جمله خود آلمان، یا بلژیک و لهستان و رومانی، مردم و مقامات چون میدانستند که این یهودی کشی امری ناپسند و غیراخلاقیست، همکاری چندان خوبی با نازیها نمیکردند. اما این مساله آنقدر هم برایشان اهمیت نداشت که بخواهند جلوی نازیها بایستند. نازیها به همین خاطر مجبور بودند که وقت و انرژی بیشتری را در این کشورها بگذارند. البته که تا حدی میتوانستند روی همکاری محلی حساب کنند، اما نه به شدت کشورهای دستهی اول. بالاخره کار یافتن یهودیان و دستگیری آنان به کندی در این کشورها پیش میرفت. در حالیکه در کشورهای دستهی اول، فرآیند دستگیری و ربودن یهودیان خیلی سریع پیش رفت. اما به هر حال، مردم نه همکاری زیادی میکردند و نه مخالفت جدی و علنی از خود نشان میدادند.
رویکرد مخالفت و مقاومت:
شاید مهمترین درس را کشورهای دستهی سوم برای ما دارند. دانمارک با اینکه دوست و متحد سنتی آلمان بود، اما مردم آن فعالانه با دستگیری یهودیان مخالفت میکردند. در نتیجه کار دستگیری یهودیان دانمارک بسیار دشوار بود. دانمارکیها با کمک قایقهای ماهیگیریشان، حدود ۹۰ درصد یهودیان را به سوئد فراری دادند. مورد آلبانی از آن هم جالبتر بود. در آلبانی فرهنگ خاصی به نام فرهنگ “بسا” وجود دارد که براساس آن، صاحبخانه وظیفه دارد از مهمان محافظت کند. به همین خاطر، آلبانیاییها به نازیها اجازهی تعرض به یهودیان را ندادند و تعداد یهودیها در آلبانی بعد از جنگ، بیشتر از تعداد آنها پیش از جنگ بود. مورد در بلغارستان باز هم عجیبتر بود. بلغارستانیها یهودیان را هموطنان خودشان میدانستند و اساسا به نازیها اجازهی کوچکترین تعرض به یهودیان را ندادند.
درسی که میتوان گرفت :
اما بررسی این سه مورد یک درس بزرگ برای ما دارد. ببینید حکومت آلمان نازی، یک حکومت قدرتمند در آن زمان بود که نصف دنیا را زمینگیر کرده بود. اما همین حکومت قدرتمند، در مقابل مردمی که کمی مخالفت نشان میدادند و با آنها همکاری نمیکردند، خیلی زود تسلیم شد و در این کشورها بیخیال سیاست راه حل نهایی شد. این مساله بخوبی نشان میدهد که حتی قدرتمندترین حکومتها نیز در مقابل مردمی که همکاری نمیکنند و برعکس مخالفت میکنند، شکست میخورند.
- ابا اباد
@AbaEbad
رویکرد همکاری فعال :
ما میبینیم که مردم بعضی از کشورهای تحت اشغال آلمان مثل مردم کشورهای حوزهی بالتیک، مردم هلند، فرانسه، مجارستان، خودشان یهودستیز بودند. در این کشورها، خیال نازیها راحت بودند. چون مردم به طور کلی نه تنها با مسالهی حذف یهودیان مشکل نداشتند، بلکه بدشان نمیآمد که کسی این کار را برایشان انجام دهد. کشورهای حوزهی بالتیک حتی پیش قراول حذف یهودیان شدند و نازیها از اینکه آنها اینطور خشونت بار یهودیان را سلاخی میکنند، بسیار ناراحت بودند، چرا که این را نشانهی بینظمی میدیدند. فرانسویها و هلندیها هم برای اینکه دل آلمانیها را به دست بیاورند، خودشان دست به ابتکار عمل میزدند. از همین بابت این کشورها، بالاترین نرخ کشتار یهودیان را داشتند.
رویکرد سکوت و همکاری منفعل:
در برخی جاها از جمله خود آلمان، یا بلژیک و لهستان و رومانی، مردم و مقامات چون میدانستند که این یهودی کشی امری ناپسند و غیراخلاقیست، همکاری چندان خوبی با نازیها نمیکردند. اما این مساله آنقدر هم برایشان اهمیت نداشت که بخواهند جلوی نازیها بایستند. نازیها به همین خاطر مجبور بودند که وقت و انرژی بیشتری را در این کشورها بگذارند. البته که تا حدی میتوانستند روی همکاری محلی حساب کنند، اما نه به شدت کشورهای دستهی اول. بالاخره کار یافتن یهودیان و دستگیری آنان به کندی در این کشورها پیش میرفت. در حالیکه در کشورهای دستهی اول، فرآیند دستگیری و ربودن یهودیان خیلی سریع پیش رفت. اما به هر حال، مردم نه همکاری زیادی میکردند و نه مخالفت جدی و علنی از خود نشان میدادند.
رویکرد مخالفت و مقاومت:
شاید مهمترین درس را کشورهای دستهی سوم برای ما دارند. دانمارک با اینکه دوست و متحد سنتی آلمان بود، اما مردم آن فعالانه با دستگیری یهودیان مخالفت میکردند. در نتیجه کار دستگیری یهودیان دانمارک بسیار دشوار بود. دانمارکیها با کمک قایقهای ماهیگیریشان، حدود ۹۰ درصد یهودیان را به سوئد فراری دادند. مورد آلبانی از آن هم جالبتر بود. در آلبانی فرهنگ خاصی به نام فرهنگ “بسا” وجود دارد که براساس آن، صاحبخانه وظیفه دارد از مهمان محافظت کند. به همین خاطر، آلبانیاییها به نازیها اجازهی تعرض به یهودیان را ندادند و تعداد یهودیها در آلبانی بعد از جنگ، بیشتر از تعداد آنها پیش از جنگ بود. مورد در بلغارستان باز هم عجیبتر بود. بلغارستانیها یهودیان را هموطنان خودشان میدانستند و اساسا به نازیها اجازهی کوچکترین تعرض به یهودیان را ندادند.
درسی که میتوان گرفت :
اما بررسی این سه مورد یک درس بزرگ برای ما دارد. ببینید حکومت آلمان نازی، یک حکومت قدرتمند در آن زمان بود که نصف دنیا را زمینگیر کرده بود. اما همین حکومت قدرتمند، در مقابل مردمی که کمی مخالفت نشان میدادند و با آنها همکاری نمیکردند، خیلی زود تسلیم شد و در این کشورها بیخیال سیاست راه حل نهایی شد. این مساله بخوبی نشان میدهد که حتی قدرتمندترین حکومتها نیز در مقابل مردمی که همکاری نمیکنند و برعکس مخالفت میکنند، شکست میخورند.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤5👍3👏2
ما انسانها هنوز هم هریک به نوعی در رنجیم. البته ما ایرانیها نسبت به دیگر ملیتها بیشتر هم در رنجیم. اگر داخل ایران باشیم، به لطف و مرحمت سیستم سیاسی تماما اشتباه و معیوب حاکم بر کشورمان، با انواع و اقسام مشکلات و رنجهای اقتصادی و رفاهی دست و پنجه نرم میکنیم و اگر در خارج از ایران باشیم، از بابت ویژگیهای خاص فرهنگیمان، با انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنیم. پس ما در هر حالت در حال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات مختلف هستیم. البته که مردم سایر کشورها هم هریک مشکلات خودشان را دارند، بعضی شرایطشان خیلی بهتر از ماست و بعضیها هم شرایطشان خیلی بدتر از ماست. هرچقدر هم بالا برویم و پایین بیاییم، ریشهی بسیاری از مشکلات حداقل برای ما، از جنس مشکلات اقتصادیست. پول و رفاه شرط لازم خوشحالیست، هرچند که شرط کافی نیست. سایر مشکلات ما هم کمابیش ناشی از عدم شناخت کافی از انسان است. انواع و اقسام مشکلات ما تا حد زیادی ناشی از فهم ناقص ما از جهان و از خودمان است.
پس کمبودهایی در زندگی ما وجود دارد که ما را در رنج انداخته است. اما بالاخره روزی در آینده میرسد که این مشکلات حل میشود. البته نه الزاما در زندگی ما یا زندگی فرزندان ما یا زندگی نوادگان ما. شاید هزار سال بعد یا شاید هزاران سال بعد. آنموقع تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده که نیازهای رفاهی این چند میلیارد انسان مثل آب خوردن فراهم شود و کسی نخواهد برای تامین نیازهایش خودش را به آب پ آتش بزند. آنموقع نظامهای سیاسی آنقدر پیشرفته شده که حق کسی ذائل نشود و کسی بیخود و بیجهت به زندان نرود. آنوقت شناخت ما از روان خودمان آنقدر رشد کرده که بفهمیم دردهایمان ریشه در چه چیزی دارند و مستقیما همان علل را مرتفع سازیم تا فرد از رنج روانی رها شود. علم آنقدر پیشرفت کرده که کسی چند سال از بیماریهای لاعلاج رنج نبرد. آن روز انسان یک شریک شناختی یعنی رباتها را دارد که میتوانند از بیرون به انسان نگاه کنند و او را بشناسند و به این شکل، فهم فلسفی انسان از خودش و زندگیاش، بسیار رشد کرده است و انسان احتمالا توانسته یک معنای جذاب برای زندگی خودش دست و پا کند تا از بی معنایی رنج نبرد.
آن روز انسانها درگیر مسائل حقوق بشری نیستند و این مسائل برایشان کاملا حل شده است. اما وقتی که به گذشته و به زندگانی اجدادشان یعنی ما نگاه میکنند، گر و گر اشک میریزند و میگویند این بیچارهها چقدر در رنج و عذاب بوده اند. مخصوصا نوادگان ما ایرانیها که باید حسابی غصه بخورند. آنها حس میکنند که این به لحاظ حقوق بشری درست نیست که این انسانهای گذشته، اینقدر برای یک زندگی معمولی در رنج بوده اند. آنوقت به این نتیجه میرسند که حق بزرگی از ما ذائل شده و دنیا، یک زندگی دیگر به آن انسانهای گذشته بدهکار است. اگر این انسانها برنگردند و یک دور دیگر، یک زندگی شاد و آرام را تجربه نکنند، حقیقتا که حقوق اولیهی انسانی آنها پایمال شده است. پس چه کار کنیم چه کار نکنیم؟ احتمالا آنها وقتی میبینند که علم و تکنولوژیاش را هم دارند، به این نتیجه برسند که به این انسانهای بیچارهی این دوران، یک شانس دوباره برای زندگی بدهند و با استفاده از اطلاعات دی ان ای آنها یا هر اطلاعاتی که آنموقع در اختیار دارند، آنها را دوباره به زندگی بازگردانند و این حق پایمال شدهی زندگی آرام را برایشان جبران کنند.
پینوشت : البته که ما به امید آن روز نمینشینیم و خودمان حقمان را از حلقوم کسانی که حقمان را پایمال کردهاند، بیرون میکشیم.
- ابا اباد
@AbaEbad
پس کمبودهایی در زندگی ما وجود دارد که ما را در رنج انداخته است. اما بالاخره روزی در آینده میرسد که این مشکلات حل میشود. البته نه الزاما در زندگی ما یا زندگی فرزندان ما یا زندگی نوادگان ما. شاید هزار سال بعد یا شاید هزاران سال بعد. آنموقع تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده که نیازهای رفاهی این چند میلیارد انسان مثل آب خوردن فراهم شود و کسی نخواهد برای تامین نیازهایش خودش را به آب پ آتش بزند. آنموقع نظامهای سیاسی آنقدر پیشرفته شده که حق کسی ذائل نشود و کسی بیخود و بیجهت به زندان نرود. آنوقت شناخت ما از روان خودمان آنقدر رشد کرده که بفهمیم دردهایمان ریشه در چه چیزی دارند و مستقیما همان علل را مرتفع سازیم تا فرد از رنج روانی رها شود. علم آنقدر پیشرفت کرده که کسی چند سال از بیماریهای لاعلاج رنج نبرد. آن روز انسان یک شریک شناختی یعنی رباتها را دارد که میتوانند از بیرون به انسان نگاه کنند و او را بشناسند و به این شکل، فهم فلسفی انسان از خودش و زندگیاش، بسیار رشد کرده است و انسان احتمالا توانسته یک معنای جذاب برای زندگی خودش دست و پا کند تا از بی معنایی رنج نبرد.
آن روز انسانها درگیر مسائل حقوق بشری نیستند و این مسائل برایشان کاملا حل شده است. اما وقتی که به گذشته و به زندگانی اجدادشان یعنی ما نگاه میکنند، گر و گر اشک میریزند و میگویند این بیچارهها چقدر در رنج و عذاب بوده اند. مخصوصا نوادگان ما ایرانیها که باید حسابی غصه بخورند. آنها حس میکنند که این به لحاظ حقوق بشری درست نیست که این انسانهای گذشته، اینقدر برای یک زندگی معمولی در رنج بوده اند. آنوقت به این نتیجه میرسند که حق بزرگی از ما ذائل شده و دنیا، یک زندگی دیگر به آن انسانهای گذشته بدهکار است. اگر این انسانها برنگردند و یک دور دیگر، یک زندگی شاد و آرام را تجربه نکنند، حقیقتا که حقوق اولیهی انسانی آنها پایمال شده است. پس چه کار کنیم چه کار نکنیم؟ احتمالا آنها وقتی میبینند که علم و تکنولوژیاش را هم دارند، به این نتیجه برسند که به این انسانهای بیچارهی این دوران، یک شانس دوباره برای زندگی بدهند و با استفاده از اطلاعات دی ان ای آنها یا هر اطلاعاتی که آنموقع در اختیار دارند، آنها را دوباره به زندگی بازگردانند و این حق پایمال شدهی زندگی آرام را برایشان جبران کنند.
پینوشت : البته که ما به امید آن روز نمینشینیم و خودمان حقمان را از حلقوم کسانی که حقمان را پایمال کردهاند، بیرون میکشیم.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤9👍2👏1
این روزها میبینیم که عدهای از مواجب بگیران و مزدوران هم یک مغلطهای راه انداخته اند که با این مغلطه، سعی دارند سرکوب مردم را توجیه کنند. مغلطه به این صورت است که این مردم معترض، بدون دریافت مجوز و به صورت غیرقانونی، دست به اعتراض میزنند و بعضا (البته اینجا معلوم نیست که صحت داشته باشد) به سمت پلیس حملهور میشوند. از آنجایی که پلیس مامور قانون است و مقابله با پلیس یک عمل غیرقانونیست، پس این مردم معترض انسانهای قانون شکنی هستند که پلیس میتواند به هر صورتی که صلاح میداند و قانون به او اجازه داده، با آنها مقابله کند چه اگر چنین نکند، قانونشکنی باب شده و این امر منجر به یک هرج و مرجی میشود که دودش توی چشم همان مردم میرود. پس عموم مردم (این هم معلوم نیست چند درصد است) از پلیس و نیروهای نظامی انتظار دارند که جلوی قانونشکنی مردم معترض را بگیرد. و در نهایت هم این استدلال چنین پایان مییابد که در تمام کشورها از جمله کشورهای پیشرفته این عمل کاملا مشروع و قانونی و درست لحاظ میشود. اصلا فرض بگیریم که آن ادعاها کاملا درست باشد.
اما این استدلال یک مغلطهای درون خودش دارد. اجازه دهید با یک مثال این مغلطه را بررسی کنیم. فرض کنید یک حادثهی تروریستی در حال رخ دادن است. یک رانندهی تروریست سوار بر خودرو در حال زیر گرفتن عابرین پیاده در خیابان است و یکی یکی از روی عابرین پیاده رد میشود. در همین هنگام، شما پشت فرمان هستید و این امکان را دارید که با سرعت به سمت این خودرو بروید و با یک ضربهی محکم با خودرویتان، او را متوقف کنید. فرض کنیم شما شهامت این کار را دارید و میدانید با این کار، میتوانید جلوی ادامهی کشتار را بگیرید. اما یک مشکل وجود دارد، اینکه چراغ قرمز است و بغل دستی شما میگوید که تو باید قانون را رعایت کنی و پشت چراغ قرمز بایستی تا هرج و مرج نشود. اما راستش اگر شما آن چراغ قرمز را رد کنید و جلوی تروریست را بگیرید، هیچکس شما را قانونشکن نمینامد و کسی شما را به خاطر رد کردن چراغ قرمز جریمه نمیکند. بلکه برعکس، شما یک قهرمان هستید.
حالا این را به کیس مردم معترض برگردانیم. اگر پلیس در حال انجام یک عمل غیرقانونی باشد که در این مورد هست و با شلیک به سمت مردم بیدفاع، آنها را به قتل میرساند که خبرهایش را میشنویم، آیا در این حالت، وظیفهی شهروندان این است که سکوت کنند، چون قانون میگوید پلیس و نیروی انتظامی هر کاری قانون اجازه داده بکند؟ یا مثلا اگر یک نفر در زمان شوروی سابق در اوکراین زندگی کند و ببیند که پلیس امنیت شوروی، مدام افراد مختلف را به بهانههای واهی دستگیر میکند، آیا او باید سکوت کند، چون پلیس امنیت داخلی شوروی مجری قانون است؟ وقتی قانونی کرامت انسانی انسانها را محترم نشمارد، آیا پیروی از آن قانون شایسته است؟ در دوران نازیها، دستگیری و تبعید یهودیان امری کاملا قانونی بود، آیا کسی میتواند همسایهی یهودیاش را لو بدهد و بگوید که کار من کاملا قانونی بود؟ خیر. هر قانونی شایستگی پیروی ندارد، به خصوص قانونی که کرامت و حرمت جان انسانها را نگه ندارد. پلیسی هم که این قانون را اجرا میکند، به لحاظ قوانین جهانی و حقوق بشر، فردی قانون شکن به حساب میآید نه مجری قانون. چرا که قانون ابزار محافظت از جان، کرامت و آزادی انسانهاست. در نتیجه یک قانون زمانی شایستهی اطاعت است که حافظ جان، آزادی و کرامت آدمی باشد. قانونی که اینها را نقض میکند، اطاعتپذیر نیست و پلیسی که آن را اجرا میکند، نه مجری قانون، بلکه ناقض آن است.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما این استدلال یک مغلطهای درون خودش دارد. اجازه دهید با یک مثال این مغلطه را بررسی کنیم. فرض کنید یک حادثهی تروریستی در حال رخ دادن است. یک رانندهی تروریست سوار بر خودرو در حال زیر گرفتن عابرین پیاده در خیابان است و یکی یکی از روی عابرین پیاده رد میشود. در همین هنگام، شما پشت فرمان هستید و این امکان را دارید که با سرعت به سمت این خودرو بروید و با یک ضربهی محکم با خودرویتان، او را متوقف کنید. فرض کنیم شما شهامت این کار را دارید و میدانید با این کار، میتوانید جلوی ادامهی کشتار را بگیرید. اما یک مشکل وجود دارد، اینکه چراغ قرمز است و بغل دستی شما میگوید که تو باید قانون را رعایت کنی و پشت چراغ قرمز بایستی تا هرج و مرج نشود. اما راستش اگر شما آن چراغ قرمز را رد کنید و جلوی تروریست را بگیرید، هیچکس شما را قانونشکن نمینامد و کسی شما را به خاطر رد کردن چراغ قرمز جریمه نمیکند. بلکه برعکس، شما یک قهرمان هستید.
حالا این را به کیس مردم معترض برگردانیم. اگر پلیس در حال انجام یک عمل غیرقانونی باشد که در این مورد هست و با شلیک به سمت مردم بیدفاع، آنها را به قتل میرساند که خبرهایش را میشنویم، آیا در این حالت، وظیفهی شهروندان این است که سکوت کنند، چون قانون میگوید پلیس و نیروی انتظامی هر کاری قانون اجازه داده بکند؟ یا مثلا اگر یک نفر در زمان شوروی سابق در اوکراین زندگی کند و ببیند که پلیس امنیت شوروی، مدام افراد مختلف را به بهانههای واهی دستگیر میکند، آیا او باید سکوت کند، چون پلیس امنیت داخلی شوروی مجری قانون است؟ وقتی قانونی کرامت انسانی انسانها را محترم نشمارد، آیا پیروی از آن قانون شایسته است؟ در دوران نازیها، دستگیری و تبعید یهودیان امری کاملا قانونی بود، آیا کسی میتواند همسایهی یهودیاش را لو بدهد و بگوید که کار من کاملا قانونی بود؟ خیر. هر قانونی شایستگی پیروی ندارد، به خصوص قانونی که کرامت و حرمت جان انسانها را نگه ندارد. پلیسی هم که این قانون را اجرا میکند، به لحاظ قوانین جهانی و حقوق بشر، فردی قانون شکن به حساب میآید نه مجری قانون. چرا که قانون ابزار محافظت از جان، کرامت و آزادی انسانهاست. در نتیجه یک قانون زمانی شایستهی اطاعت است که حافظ جان، آزادی و کرامت آدمی باشد. قانونی که اینها را نقض میکند، اطاعتپذیر نیست و پلیسی که آن را اجرا میکند، نه مجری قانون، بلکه ناقض آن است.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍15❤3🤔1
مدتی قبل یووال نوح هراری در یک مصاحبهای مسالهی جالبی را راجع به آیندهی جهان و تکنولوژی مطرح کرد. او راجع به جنبهی جالبی از پیشرفت رباتها و الگوریتمها صحبت میکرد، اینکه نگرانی ما از بابت پیشرفت رباتها نباید این باشد که روزی این رباتها سرکش شوند و دیگر فرمانهای انسانها را نپذیرند و از دستورات صاحبانشان سرپیچی کنند. بلکه مسالهی بزرگتر این است که رباتها کاملا فرمانبردار باشند و هر فرمانی که به آنها داده شد، آن را به انجام برسانند. این حالت بسیار خطرناکتریست از اینکه یک ربات، گاهی فکر کند و تصمیم بگیرد که از برخی فرمانها اگر آنها را غیرمنطقی دید، سرپیچی کند. اگر یک ربات داشته باشیم که فرمانبردار محض باشد و در دستان انسان شیادی مثل یک دیکتاتور خونخوار نیز قرار بگیرد، آن انسان شیاد، میتواند فرمانهای خطرناکی برای ربات صادر کند و این ربات هم بی چون و چرا، هرچیزی را که صاحبش به او گفته، انجام میدهد و اصلا نه توی کار نمیآورد. این ربات سرسپرده، از هر رباتی که قابلیت نافرمانی دارد، خطرناکتر است.
اجازه دهید با یک مثال زنده مربوط به تجربیات خودمان این موضوع را مورد کنکاش قرار دهیم. پست پیشین من در شبکهی جهانی متخضصان لینکدین راجع به مقاومت مشروع مردم مقابل قانون نامشروع، بسیار مورد توجه قرار گرفت و اتفاقا، مثل همیشه، تعدادی از مزدوران سایبری نظام سیاسی حاکم بر ایران، ذیل پست من، مطالبی را نوشتند که میتوانید مراجعه کرده و ملاحظه بفرمایید. خب شما ببینید یک انسان سرسپرده که اصلا نافرمانی در ذهنش خطور نمیکند، چطور در جهل دست و پا میزند، اما نمیتواند لحظهای در مورد تفکراتش درنگ کند. این افراد خودشان در شرایط نابسامان ایران امروز زندگی میکنند، خودشان از این اقتصاد ضعیف در رنج و عذابند، خودشان و خانوادههایشان مثل بقیهی مردم، دود حاصل از مازوت سوزی را تنفس میکنند و هزاران مساله و مشکل دیگر را همزمان تجربه میکنند. با این وجود، میبینید مثل یک الگوریتم و ربات فرمانبردار، باز هم همان حرفهای همیشگی که برای گفتن آن تنظیم شده اند را میگویند و از این نظام سیاسی شکست خورده، دفاع میکنند. اینها با اینکه شکست ادعای امنیت را دیدند، باز هم مینویسند که عوضش امنیت داریم. همان حرفها و استدلالهای مزخرف پنج دههی گذشته را بدون کوچکترین تغییری، مثل یک نوار ضبط صوت، تکرار میکنند.
این مزدوران مشخصا از یک جمود فکری رنج میبرند که این امکان را از آنها سلب میکند که وضعیت بغرنجی که حاصل از عملکرد این سیستم معیوب است را مشاهده کنند. اما هنوز هم برخی از اینها، در جایی این شانس را دارند که دوباره به مساله نگاه کنند و به درک درستی از وضعیت موجود و عامل وضعیت موجود برسند و نگاهشان را تغییر بدهند. کمااینکه تاریخ نشان داده که در روزهای پایانی کار دیکتاتورها، بسیاری از طرفدارانشان اعتدال گرا میشوند. اما حالا فرض کنید که به جای این آدمهای مزدور، رباتهای مزدور بودند. ربات مزدور دیگر تحت هیچ شرایطی نمیتواند متفاوت بیندیشد. یک ربات مزدور، تحت هر فشاری هم که باشد، باز هم فرمانبردار دیکتاتور است و اصلا الگوریتم او بر پایهی فرمانبرداری توسعه داده شده است. اگر رباتی قابلیت سرپیچی از فرامین را داشته باشد، مثل بعضی از همین آدمهای مزدور که میبینید، میتواند روزی به اشتباه خودش پی ببرد و نافرمانی کند. اما ربات مزدور، هیچوقت چنین شانسی ندارد و دقیقا همانطور که هراری اشاره کرد، این مسالهی فرمانبرداری محض رباتهاست که آنها را خطرناک میکند.
- ابا اباد
@AbaEbad
اجازه دهید با یک مثال زنده مربوط به تجربیات خودمان این موضوع را مورد کنکاش قرار دهیم. پست پیشین من در شبکهی جهانی متخضصان لینکدین راجع به مقاومت مشروع مردم مقابل قانون نامشروع، بسیار مورد توجه قرار گرفت و اتفاقا، مثل همیشه، تعدادی از مزدوران سایبری نظام سیاسی حاکم بر ایران، ذیل پست من، مطالبی را نوشتند که میتوانید مراجعه کرده و ملاحظه بفرمایید. خب شما ببینید یک انسان سرسپرده که اصلا نافرمانی در ذهنش خطور نمیکند، چطور در جهل دست و پا میزند، اما نمیتواند لحظهای در مورد تفکراتش درنگ کند. این افراد خودشان در شرایط نابسامان ایران امروز زندگی میکنند، خودشان از این اقتصاد ضعیف در رنج و عذابند، خودشان و خانوادههایشان مثل بقیهی مردم، دود حاصل از مازوت سوزی را تنفس میکنند و هزاران مساله و مشکل دیگر را همزمان تجربه میکنند. با این وجود، میبینید مثل یک الگوریتم و ربات فرمانبردار، باز هم همان حرفهای همیشگی که برای گفتن آن تنظیم شده اند را میگویند و از این نظام سیاسی شکست خورده، دفاع میکنند. اینها با اینکه شکست ادعای امنیت را دیدند، باز هم مینویسند که عوضش امنیت داریم. همان حرفها و استدلالهای مزخرف پنج دههی گذشته را بدون کوچکترین تغییری، مثل یک نوار ضبط صوت، تکرار میکنند.
این مزدوران مشخصا از یک جمود فکری رنج میبرند که این امکان را از آنها سلب میکند که وضعیت بغرنجی که حاصل از عملکرد این سیستم معیوب است را مشاهده کنند. اما هنوز هم برخی از اینها، در جایی این شانس را دارند که دوباره به مساله نگاه کنند و به درک درستی از وضعیت موجود و عامل وضعیت موجود برسند و نگاهشان را تغییر بدهند. کمااینکه تاریخ نشان داده که در روزهای پایانی کار دیکتاتورها، بسیاری از طرفدارانشان اعتدال گرا میشوند. اما حالا فرض کنید که به جای این آدمهای مزدور، رباتهای مزدور بودند. ربات مزدور دیگر تحت هیچ شرایطی نمیتواند متفاوت بیندیشد. یک ربات مزدور، تحت هر فشاری هم که باشد، باز هم فرمانبردار دیکتاتور است و اصلا الگوریتم او بر پایهی فرمانبرداری توسعه داده شده است. اگر رباتی قابلیت سرپیچی از فرامین را داشته باشد، مثل بعضی از همین آدمهای مزدور که میبینید، میتواند روزی به اشتباه خودش پی ببرد و نافرمانی کند. اما ربات مزدور، هیچوقت چنین شانسی ندارد و دقیقا همانطور که هراری اشاره کرد، این مسالهی فرمانبرداری محض رباتهاست که آنها را خطرناک میکند.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤6👍4👏3
سه تجربه از انقلاب قبلی (انقلاب مهسا) متناسب با این روزها:
اول : بگذاریم هرکسی کاری که فکر میکند در این شرایط درست است را انجام دهد. ما همگی خیلی خوب میدانیم که اکثر ایرانیان، مدتهاست با نظام سیاسی حاکم بر ایران کاملا مخالفند و هرکسی به هر طریقی که میتواند و میداند، مخالفتش را نشان میدهد. اما یادمان باشد که قرار نیست همه مثل ما فکر کنند و مخالفتشان را دقیقا مانند ما نشان دهند. باید بپذیریم که همهی انسانها فکر دارند و هرکسی خودش به درجاتی از هوش و خرد برخوردار است و میداند که کدام کار اکنون درست است. یکی در شبکههای اجتماعی پستهای فعالان سیاسی را بازنشر میکند و یا خودش در این رابطه محتوا تولید میکند، یکی اعتصاب کرده و فعالیتهایش را به نشانهی اعتراض و همراهی با اعتصابات، موقتا متوقف کرده است. یکی این دل و جرات را در خودش میبیند که به خیابان برود و دیگری اعتراضش را در شبکههای اجتماعی نشان میدهد. حملهی مخالفان به یکدیگر با این مضمون که "تو باید کاری را بکنی که من فکر میکنم درست است"، خیلی زود همه از جمله خود شخص را دلسرد میکند. بگذارید هرکس آنطور که فکر میکند درست است عمل کند. ما میتوانیم دیگران را به کار درست تشویق کنیم نه اجبار.
دوم : تند شویم، محو میشویم. در انقلاب قبلی دیدیم که برخی اکانتها در شبکههای اجتماعی، ناگهان گُر میگیرند و برافروخته میشوند. پستهای تند و تیزی مینویسند و با افراد مختلف به خصوص اکانتهای سایبری به شدت گلاویز میشوند. اما بعد از مدتی کم کم سرد شده و سپس کم کم محو میشوند. اولا که اکانتهای سایبری و مزدوران نیامدهاند که شما آنها را راضی کنید یا آنها شما را راضی کنند. آنها صرفا آمدهاند تا با بحثهای بی انتها، شما را خشمگین، خسته و ناامید کنند و اتفاقا برای اینکار خیلی خوب هم آموزش دیدهاند. دوم اینکه طبیعت انسان اینچنین است که بعد از خشم و تندی، ناگهان به خودش میآید و میپرسد که چرا خشمگین شدم؟ اگر منطق و استدلالی در این تند شدن پیدا نکرد، کم کم خجالت زده میشود و سعی میکند از حالت قبلی فاصله بگیرد و این اتفاقیست که عموما برای کسانی که ناگهان از کوره در میروند، میافتد. یادمان باشد که خشم و غم بزرگ باید منتهی به همان یک کار بزرگ شود. علت العلل اکثر مشکلات ما همان چیزیست که همهمان میدانیم. پس باید با خردپیشهگی، انرژیمان را در مسیر و در جای درست خرج کنیم.
سوم : انقلاب دوی ماراتن است نه دوی صدمتر. غالب انقلابها مثل دوی صدمتر سریع اتفاق نمیافتد. شاید در صد متر پایانی دوی ماراتن، دونده سرعتش را بیشتر کند، اما در طول مسیر، او نزدیک به یک سرعت ثابت میدود. از طرف دیگر، حریف ما نیز خیلی دستبسته نیست و تجربیات زیادی در شکستن فشار مردم دارد. شاید بهترین روش این باشد که مثل بازی معروف "غرّش در جنگل" که بین دو قهرمان بوکس جهان در قرن بیستم یعنی محمدعلی کلی و جورج فورمن صورت گرفت، ما مثل محمدعلی باشیم. او وقتی در مقابل جورج فورمن شکست ناپذیر (البته تا آنموقع) قرار گرفت، تا راند هشتم فقط مقاومت و دفاع کرد. اما در لحظات پایانی راند هشتم با یک رایت کراس (مشت راست مستقیم)، جورج فورمن شکست ناپذیر را ناک اوت کرد و افسانهی شکست ناپذیری جورج فورمن را در هم شکست. برای ما نیز، بهتر آن است که به جای فشار ناگهانی و سپس خسته شدن و رها کردن، یک فشار پیوسته را اعمال کنیم تا حریف را خسته کنیم و به وقتش در پایان راند هشتم، رایت کراس را توی دهنش فرود آوریم و او را سر جایش بنشانیم.
- ابا اباد
@AbaEbad
اول : بگذاریم هرکسی کاری که فکر میکند در این شرایط درست است را انجام دهد. ما همگی خیلی خوب میدانیم که اکثر ایرانیان، مدتهاست با نظام سیاسی حاکم بر ایران کاملا مخالفند و هرکسی به هر طریقی که میتواند و میداند، مخالفتش را نشان میدهد. اما یادمان باشد که قرار نیست همه مثل ما فکر کنند و مخالفتشان را دقیقا مانند ما نشان دهند. باید بپذیریم که همهی انسانها فکر دارند و هرکسی خودش به درجاتی از هوش و خرد برخوردار است و میداند که کدام کار اکنون درست است. یکی در شبکههای اجتماعی پستهای فعالان سیاسی را بازنشر میکند و یا خودش در این رابطه محتوا تولید میکند، یکی اعتصاب کرده و فعالیتهایش را به نشانهی اعتراض و همراهی با اعتصابات، موقتا متوقف کرده است. یکی این دل و جرات را در خودش میبیند که به خیابان برود و دیگری اعتراضش را در شبکههای اجتماعی نشان میدهد. حملهی مخالفان به یکدیگر با این مضمون که "تو باید کاری را بکنی که من فکر میکنم درست است"، خیلی زود همه از جمله خود شخص را دلسرد میکند. بگذارید هرکس آنطور که فکر میکند درست است عمل کند. ما میتوانیم دیگران را به کار درست تشویق کنیم نه اجبار.
دوم : تند شویم، محو میشویم. در انقلاب قبلی دیدیم که برخی اکانتها در شبکههای اجتماعی، ناگهان گُر میگیرند و برافروخته میشوند. پستهای تند و تیزی مینویسند و با افراد مختلف به خصوص اکانتهای سایبری به شدت گلاویز میشوند. اما بعد از مدتی کم کم سرد شده و سپس کم کم محو میشوند. اولا که اکانتهای سایبری و مزدوران نیامدهاند که شما آنها را راضی کنید یا آنها شما را راضی کنند. آنها صرفا آمدهاند تا با بحثهای بی انتها، شما را خشمگین، خسته و ناامید کنند و اتفاقا برای اینکار خیلی خوب هم آموزش دیدهاند. دوم اینکه طبیعت انسان اینچنین است که بعد از خشم و تندی، ناگهان به خودش میآید و میپرسد که چرا خشمگین شدم؟ اگر منطق و استدلالی در این تند شدن پیدا نکرد، کم کم خجالت زده میشود و سعی میکند از حالت قبلی فاصله بگیرد و این اتفاقیست که عموما برای کسانی که ناگهان از کوره در میروند، میافتد. یادمان باشد که خشم و غم بزرگ باید منتهی به همان یک کار بزرگ شود. علت العلل اکثر مشکلات ما همان چیزیست که همهمان میدانیم. پس باید با خردپیشهگی، انرژیمان را در مسیر و در جای درست خرج کنیم.
سوم : انقلاب دوی ماراتن است نه دوی صدمتر. غالب انقلابها مثل دوی صدمتر سریع اتفاق نمیافتد. شاید در صد متر پایانی دوی ماراتن، دونده سرعتش را بیشتر کند، اما در طول مسیر، او نزدیک به یک سرعت ثابت میدود. از طرف دیگر، حریف ما نیز خیلی دستبسته نیست و تجربیات زیادی در شکستن فشار مردم دارد. شاید بهترین روش این باشد که مثل بازی معروف "غرّش در جنگل" که بین دو قهرمان بوکس جهان در قرن بیستم یعنی محمدعلی کلی و جورج فورمن صورت گرفت، ما مثل محمدعلی باشیم. او وقتی در مقابل جورج فورمن شکست ناپذیر (البته تا آنموقع) قرار گرفت، تا راند هشتم فقط مقاومت و دفاع کرد. اما در لحظات پایانی راند هشتم با یک رایت کراس (مشت راست مستقیم)، جورج فورمن شکست ناپذیر را ناک اوت کرد و افسانهی شکست ناپذیری جورج فورمن را در هم شکست. برای ما نیز، بهتر آن است که به جای فشار ناگهانی و سپس خسته شدن و رها کردن، یک فشار پیوسته را اعمال کنیم تا حریف را خسته کنیم و به وقتش در پایان راند هشتم، رایت کراس را توی دهنش فرود آوریم و او را سر جایش بنشانیم.
- ابا اباد
@AbaEbad
👏12❤3
ما زمانی که در کودکی اولین بار قدرت درک ساختارهای جهان اطرافمان را پیدا میکنیم، خودمان را عضوی از یک ملت مییابیم. گویی که یک قرارداد نانوشته را امضا کرده ایم. اما این ملت چطور و چرا شکل گرفته است؟ شاید بهتر باشد به این سوال از جنبهی دیگری نگاه کنیم. من اکنون که اینجا مطلبی مینویسم و منتشر میکنم، بسیاری از شما خوانندگان گرامی را اصلا نمیشناسم. من نهایتا تعدادی از افراد اطراف خودم را میشناسم. شما هم همینطور. مثلا یک نفر اهل نیشابور، افراد زیادی اهل تبریز را نمیشناسد. یک نفر اهل تبریز افراد زیادی از خوزستان را نمیشناسد. یک نفر اهل اهواز، افراد زیادی را از کرمان نمیشناسد. یک کرمانی، آدمهای زیادی از ایلام و کرمانشاه نمیشناسد. یک کرمانشاهی، افراد زیادی را از زاهدان و چابهار نمیشناسد. یک نفر اهل زاهدان، افراد زیادی را از کردستان نمیشناسد. و همینطور سایر شهرها. ما نهایتا بتوانیم چیزی حدود صد تا صد و پنجاه نفر را بشناسیم. آن هم در همان محدودهی اطراف خودمان. پس چرا باید در یک دسته بندی مشخص به نام ملت ایران قرار بگیریم؟
پاسخ این است که ملتها به منظور ایجاد قدرت بزرگ شکل میگیرند. در این دنیا قدرتهای بزرگی وجود دارند که مخالف ما هستند. مثلا قدرت طبیعت. مردم یک شهر و یا یک قبیله، همگی با هم نمیتوانند یک سد بزرگ را بسازند تا نیروی بزرگ سیلاب را مهار کنند. وقتی سایر ملتها ارتشی دارند که قدرتمند است، یک یا دو شهر با هم نمیتوانند در مقابل ارتش آن کشورها مقابله کنند. یا مثلا وقتی یک حکومتی به مردم منطقهای ظلم میکند، مردم یک منطقه به تنهایی نمیتوانند در مقابل آن حکومت زورگر بایستند. مثلا ما میبینیم تا پیش از تشکیل کشور آلمان در سال ۱۸۷۱، آلمان از دوک نشینهای کوچک تشکیل شده است. آنوقت در کتاب جنگ و صلح تولستوی میخوانیم که در زمان ناپلئون، نصف این دوک نشینهای آلمانی به سپاه ناپلئون پیوستهاند و نصف دیگرشان هم به سپاه تزار روسیه. وقتی هنوز ملت آلمان تشکیل نشده است و هر دوک نشین فکر میکند که باید فقط خودش را نجات دهد، میبینید که یک ملت چقدر تحقیر میشود. پس ما عضو این ملتیم، به این امید که قدرتمان کنار هم قرار بگیرد و قدرت عظیمی را بسازد، چرا که قدرت هر شهر و هر قومیت، به تنهایی آنقدر نیست که با قدرتهای بزرگتر دست و پنجه نرم کند.
پس ما وقتی میگوییم ما ملت ایران، این قرارداد نانوشته را امضا کردهایم که پشت همدیگر باشیم که البته همینطور هم هست. وقتی یک نیشابوری با دیدن خبر کشته شدن انسانهای بیگناه در ایلام به خیابان میآید، وقتی یک نفر از سنندج، برای حقخواهی یک نفر در شیراز از جایش بلند میشود، وقتی یک نفر در تبریز برای آزادی فرد دیگری در آبدانان فریاد میزند، وقتی یک نفر در تهران برای محرومیت یک نفر در زاهدان به خیابان میآید، وقتی یک نفر در ارومیه با دیدن کتک زدن جوانان معترض در مشهد، خونش به جوش میآید، در حالیکه هیچکدام از اینها مستقیما یکدیگر را نمیشناسد و احتمالا هیچوقت هم در زندگیشان با یکدیگر روبرو نمیشوند، اما قلبشان برای یکدیگر میتپد و در حمایت از یکدیگر برمیخیزند، اینجا یعنی یک ملت تشکیل شده است. و همانطور که گفته شد، به این شکل است که ملتی تشکیل میشود تا قدرتی بسازد و بر قدرت بزرگ مخالف غلبه کند. یادمان باشد وقتی ملت شکل نگرفته، هر واحد کوچک برای بقای خودش عمل میکند و طعمهی خصم قوی میشود. حالا ما ملت ایران دوباره ساخته شدهایم و آمدهایم تا بالاخره این تومور بدخیم ۴۷ ساله را از پیکرمان درآوریم.
- ابا اباد
@AbaEbad
پاسخ این است که ملتها به منظور ایجاد قدرت بزرگ شکل میگیرند. در این دنیا قدرتهای بزرگی وجود دارند که مخالف ما هستند. مثلا قدرت طبیعت. مردم یک شهر و یا یک قبیله، همگی با هم نمیتوانند یک سد بزرگ را بسازند تا نیروی بزرگ سیلاب را مهار کنند. وقتی سایر ملتها ارتشی دارند که قدرتمند است، یک یا دو شهر با هم نمیتوانند در مقابل ارتش آن کشورها مقابله کنند. یا مثلا وقتی یک حکومتی به مردم منطقهای ظلم میکند، مردم یک منطقه به تنهایی نمیتوانند در مقابل آن حکومت زورگر بایستند. مثلا ما میبینیم تا پیش از تشکیل کشور آلمان در سال ۱۸۷۱، آلمان از دوک نشینهای کوچک تشکیل شده است. آنوقت در کتاب جنگ و صلح تولستوی میخوانیم که در زمان ناپلئون، نصف این دوک نشینهای آلمانی به سپاه ناپلئون پیوستهاند و نصف دیگرشان هم به سپاه تزار روسیه. وقتی هنوز ملت آلمان تشکیل نشده است و هر دوک نشین فکر میکند که باید فقط خودش را نجات دهد، میبینید که یک ملت چقدر تحقیر میشود. پس ما عضو این ملتیم، به این امید که قدرتمان کنار هم قرار بگیرد و قدرت عظیمی را بسازد، چرا که قدرت هر شهر و هر قومیت، به تنهایی آنقدر نیست که با قدرتهای بزرگتر دست و پنجه نرم کند.
پس ما وقتی میگوییم ما ملت ایران، این قرارداد نانوشته را امضا کردهایم که پشت همدیگر باشیم که البته همینطور هم هست. وقتی یک نیشابوری با دیدن خبر کشته شدن انسانهای بیگناه در ایلام به خیابان میآید، وقتی یک نفر از سنندج، برای حقخواهی یک نفر در شیراز از جایش بلند میشود، وقتی یک نفر در تبریز برای آزادی فرد دیگری در آبدانان فریاد میزند، وقتی یک نفر در تهران برای محرومیت یک نفر در زاهدان به خیابان میآید، وقتی یک نفر در ارومیه با دیدن کتک زدن جوانان معترض در مشهد، خونش به جوش میآید، در حالیکه هیچکدام از اینها مستقیما یکدیگر را نمیشناسد و احتمالا هیچوقت هم در زندگیشان با یکدیگر روبرو نمیشوند، اما قلبشان برای یکدیگر میتپد و در حمایت از یکدیگر برمیخیزند، اینجا یعنی یک ملت تشکیل شده است. و همانطور که گفته شد، به این شکل است که ملتی تشکیل میشود تا قدرتی بسازد و بر قدرت بزرگ مخالف غلبه کند. یادمان باشد وقتی ملت شکل نگرفته، هر واحد کوچک برای بقای خودش عمل میکند و طعمهی خصم قوی میشود. حالا ما ملت ایران دوباره ساخته شدهایم و آمدهایم تا بالاخره این تومور بدخیم ۴۷ ساله را از پیکرمان درآوریم.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤10👏4