Aba Ebad | اَبا اِباد
541 subscribers
1.34K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
این روزها پیرامون معایت و مشکلات اسکرول کردن در شبکه‌های اجتماعی، بحث‌های زیادی صورت می‌گیرد. بیشتر این بحث‌ها به این مساله از جنبه‌ی روانشناسی و تاثیر آن روی مغز آن نگاه می‌کنند. به خصوص بعد از توئیت اخیر ایلان ماسک راجع به این مساله که اشاره به این داشت که اسکرول کردن چه بلایی سر مغز انسان می‌آورد، این بحث‌ها دوباره شدت گرفت. من در اینجا قصد ندارم باز به این موضوع از این جنبه بپردازم و هدف من، یک بحث صرفا فلسفی در رابطه با آن است. اما پیش از آن، خوب است که به تفاوت دو فعل “تفکر” و “تأمل” بپردازیم. ما همواره در حال تفکر هستیم. مغز ما مدام ورودی‌های مختلف را پردازش می‌کند و به درکی از محیط می‌رسد. ما چه زمانی که یک فیلم می‌بینیم، چه زمانی که با دیگری صحبت می‌کنیم، یا زمانی که در حال خواندن یک کتاب هستیم، یا وقتی یک مسابقه را تماشا می‌کنیم، یا وقتی می‌نویسیم یا حتی وقتی که در شبکه‌های اجتماعی اسکرول می‌کنیم، مدام در حال تفکریم. مغز ما همواره در حال پردازش یا processing اطلاعات است.


اما ما همواره در حال تأمل نیستیم. تأمل نوعی نگاه دوباره به یک مساله، نوعی صبر کردن و نوعی تفکر عمیق است. تأمل را می‌توان نوعی پردازش دوباره‌ی همان تفکرات قبلی دانست و می‌توانیم آن را نوعی reprocessing بنامیم. ممکن است ما فیلمی را ببینیم و بعد از چند روز بعد از دیدن آن، دوباره راجع به آن چیزی که در فیلم اتفاق افتاد، تأمل کنیم. ممکن است فردی در حال خواندن یک کتاب ناگهان یک خط از کتاب، ذهنش را به خود مشغول کند و او ساعت‌ها راجع به همان یک خط، تأمل کند. یک نفر در گفتگو با یک انسان متفکر، حرفی می‌شنود که مجبور است بعد از گفتگو درباره‌ی آن روزها تأمل کند. یک ریاضیدان سعی در حل یک مساله دارد و ماه‌ها در حل آن مساله تأمل می‌کند. اما چیزی که واضح است اینکه برای تأمل ما نیاز به زمان داریم. تأمل در یک فضای آرام و به آهستگی رخ می‌دهد. من وقتی به شما بگویم که من در حال تأمل هستم، شما من را در یک گوشه‌ای می‌بینید که نشسته‌ام و به در و دیوار نگاه می‌کنم. اگر یک نفر را در حال دویدن ببینید، هیچوقت حس نمی‌کنید که او در حال تأمل است.


تأمل سریع رخ نمی‌دهد. به همین خاطر همه به فردی که در حال پرحرفی‌ست، می‌گویند که او در باب حرف‌هایش تأمل نمی‌کند. اما یک مساله‌ی بزرگ در رابطه با شبکه‌های اجتماعی همین است که اسکرول کردن و چرخیدن در شبکه‌های اجتماعی، فرصت و توان تأمل را از ما می‌گیرد. کمتر پیش می‌آید که ما بعد از دیدن یک کلیپ یک دقیقه‌ای در شبکه‌های اجتماعی، مجددا درباره‌ی آن تأمل کنیم. این کلیپ‌های یک دقیقه‌ای مدام از جلوی چشم ما می‌گذرند. البته که مغز ما همواره به صورت ناخودآگاه آن‌ها را پردازش می‌کند، اما ما کمتر به صورت خودآگاه درباره‌ی آن‌ها تأمل می‌کنیم. تعدد و تنوع موضوعات این کلیپ‌ها، باعث می‌شود که ما فرصت نداشته باشیم که روی چندتای آن‌ها تمرکز بیشتری کنیم. شما خیلی راحت فیلم‌ها و کتاب‌ها و گفتگوهای چند ماه و چند سال قبل را به یاد می‌آورید، اما بعید می‌دانم بتوانید چند تا از کلیپ‌هایی که دیروز و امروز در اینستاگرام دیده‌اید را به خاطر آورید، چون کمتر می‌توانید روی این سیل عظیم اطلاعات تأمل داشته باشید. از دست دادن قدرت تأمل، از دید من یکی از معایب چرخیدن‌های بی‌هدف در شبکه‌های اجتماعی‌ست.



- ابا اباد


@AbaEbad
6👍4
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
داستان اول :

حکومت آلمان نازی، در موضوعات اقتصادی و رفاهی، چنان موفق عمل کرده بود که تقریبا تا سال آخر جنگ، آب توی دل آلمانی‌ها تکان نخورده بود. اگر کسی در آن دوره در آلمان زندگی می‌کرد، اصلا احساس نمی‌کرد که این کشور همزمان در حال جنگ با نصف دنیاست. براساس شواهد تاریخی، حتی به نظر نمی‌رسد که مردم آلمان تا پیش از سال پایانی جنگ جهانی دوم، مشکل خاصی برای زندگی در این حکومت داشته باشند. مثلا آن‌ها با اینکه می‌دانستند، بلایی بر سر بعضی اقلیت‌های کشور مثل یهودی‌ها و کولی‌ها آمده، این موضوع چندان برایشان اهمیت نداشت، چرا که بلا به خودشان نرسیده بود. بله آن‌ها احتمالا به طور دقیق خبر نداشتند که چه بلایی بر سر یهودی‌ها می‌آید. مخصوصا از این جهت که زندانبانان اردوگاه‌های کار اجباری و اردوگاه‌های مرگ، اکثرا از سایر کشورها بخصوص از اروپای شرقی بودند که ارتباط خاصی با جامعه‌ی آلمان نداشتند. اما این برای آلمانی‌ها خیلی راحت بود که ببینند همسایگان یهودی‌شان، یکی یکی ربوده می‌شوند. با این حال، شاید به این خاطر که این مشکل، هنوز مشکل خودشان نبود و مشکل همسایگان یهودی‌شان بود، با این قضیه مشکل حادی نداشتند و احتمالا آن را نادیده می‌گرفتند.


داستان دوم :

مدتی قبل جنجالی به پا شد که حالا می‌توان اسمش را رسوایی سیم کارت‌های سفید یا شاید به انگلیسی، the white simcard scandal نامید. اگر خبر ندارید، قضیه از این قرار بود که توئیتر ناگهان تصمیم گرفت که لوکیشن اتصال افراد به توئیتر را در اطلاعات عمومی پورفایلشان نمایش دهد. حالا مشخص شد تعداد زیادی از افراد فعال در این شبکه، لوکیشن ایران دارند و از داخل ایران به توئیتر متصل شده اند. این در حالی‌ست که توئیتر سال‌هاست در ایران فیلتر است و افراد داخل ایران ناچارند برای استفاده از توئیتر، از فیلترشکن استفاده کنند. این نشان می‌داد که این افراد، بدون استفاده از فیلترشکن و با نوعی اینترنت آزاد یا همان سیم کارت سفید، به اینترنت متصل‌اند. کاربران به شدت فعال توئیتر، خیلی زود آمار این اکانت‌ها را در آوردند. این موضوع بسیار عجیب و پارادوکسیکال بود. بعضی از این افراد به شدت مخالف آزادسازی اینترنت بودند، در حالیکه خودشان به اینترنت آزاد دسترسی داشتند. این موضوع مردم ایران را به شدت خشمگین کرد.


مقایسه و نتیجه گیری :

راستش خشم مردم راجع به سیم کارت‌های سفید کاملا طبیعی، به جا و برحق است و این رسوایی که اتفاق افتاد هم خیلی خوب و به وقتش بود تا فرق دوغ و دوشاب مشخص شود. اما از مقایسه‌ی این دو داستان یک بخش دیگر نیز بایستی روشن شود. اینکه طرف دیگر قضیه، سیم کارت‌های سیاه قرار دارد. سیم کارت های سیاه متعلق به اقلیت‌هایی‌ست که مدت‌هاست از کوچکترین ارتباطات محروم مانده اند و صدایشان به گوش هیچ کسی نمی‌رسد. آن‌ها اساسا اینترنت و سیم کارتی ندارند که با دنیای آزاد ارتباط برقرار کنند و درباره‌ی مصائبشان بگویند. این اقلیت که همه‌ی ما از وجودشان باخبریم اما به روی خودمان نمی‌آوریم، از بسیاری از امکانات محروم‌اند. اما مساله این است که همانطور که وجود سیم کارت سفید ما را خشمگین می‌کند، وجود این سیم‌کارت‌های سیاه نیز بایستی ما را خشمگین کند. ما نباید منتظر بمانیم که اول رنج به ما برسد و بعد اعتراض کنیم، بلکه بایستی از دیدن رنج دیگران نیز اعتراض کنیم. اگر چنین نکنیم، آن رنج و ستم رفته رفته گسترش یافته و بالاخره دایره‌ی سیاه بر ما نیز محیط خواهد شد. داستان اول یک اصل مسلم در جامعه‌ی انسانی را به ما می‌آموزد که «رنج دیگری، رنج من است».


- ابا اباد



@AbaEbad
👏12👍32🤔1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
آیا ما روزی می‌توانیم از خورشیدمان این ستاره‌ی زرد زیبا و پرانرژی و بخشنده و کاریزماتیک مستقل شویم؟ این ستاره‌ی زرد به ما حیات بخشید و همچنان با سخاوت تمام، انرژی خودش را رایگان به ما عرضه می‌کند تا ما بتوانیم به حیاتمان ادامه دهیم و رشد کنیم. اما ما همچون هر کودکی که روزی از مادرش جدا و مستقل می‌شود و به دنبال زندگی و هدف خودش رهسپار‌ می‌شود و یا همچون هر‌ جوجه‌ای که روزی بالاخره بال‌هایش رشد می‌کند و حس‌ می‌کند که می‌تواند خودش بپرد و پرواز کند از لانه‌ی گرم و نرم خارج شود، ما انسان‌ها نیز روزی از این مادر بخشنده و‌ دوست داشتنی یعنی خورشید گرم و پرحرارت جدا می‌شویم. حتی اگر خودمان هم جدا و مستقل نشویم، بالاخره نوادگان ما که یا انسانند یا ترکیب انسان و ماشین و یا صرفا ماشین، در جستجوی بی‌نهایت از ستاره‌ی زرد زیبا جدا می‌شوند و به سفرهای کهکشانی و فراکهکشانی روی می‌آورند. چون ما می‌توانیم بینهایت را تصور کنیم، بالاخره روزی می‌خواهیم این تصوراتمان به واقعیت بپیوندد و خودمان بینهایت را از نزدیک ببینیم. پس ناچاریم تا برای روزی که دیگر گرمای خورشید به ما نرسد، خودمان را مهیا کنیم.


البته که ما همواره قدردان ستاره‌ی زرد بزرگمان خواهیم بود و همواره به یاد خواهیم داشت که این خورشید بود که به رایگان به ما انرژی بخشید تا که حیات اینجا روی زمین شکل گیرد و بدون او، این زمین یک تکه سنگ مرده و بدون رشد و شکوفایی بود و هیچوقت، این سیاره، سیاره‌ی سبز نمی‌شد و مانند دیگر سیارات، خشک و بی آب و علف بود. اما روزی که ما رهسپار بینهایت شویم، یک مشکل بزرگ داریم و آن اینکه دیگر خبری از انرژی خورشید نیست که ما را گرم نگه دارد. ما اگر آنموقع هنوز انسان باشیم، هنوز به این انرژی برای تامین غذاهایمان نیاز داریم. گیاهانی که می‌کاریم برای فتوسنتز نیاز به این انرژی دارند. گوشت حیواناتی که می‌خوریم نیاز به این گیاهان دارند که بخورند. اگر آنموقع ماشین باشیم، یا ترکیبی از انسان و ماشین باشیم، این ماشین‌ها برای حرکت نیاز به انرژی دارند. اما کافی‌ست که کمی از منظومه‌ی شمسی دور شویم. آنوقت دیگر نور خورشید به ما نمی‌رسد یا اگر هم برسد، نور بسیار ضعیفی خواهد بود که کمی بعدتر، ناپدید می‌شود. پس راه حل چیست؟


ما نمی‌دانیم که مسیر دانش و تکنولوژی تا آن روز به کدام سمت می‌رود. تصور آن پیشرفت هم امری تخیلی‌ست و نمی‌توانیم با مقیاس علمی دست به تخیل بزنیم. اما اگر بخواهیم با علم و تکنولوژی فعلی‌مان به این سوال پاسخ دهیم، یکی از راه‌هایی که پیش رو داریم، واکنش‌های هسته‌ای چه از نوع همجوشی (fussion) و چه از نوع شکافت (fission) هسته‌ای خواهد بود. چرا که دیگر اشکال دیگر انرژی که‌ در اختیار داریم، همگی به طریقی به خورشید ربط داشته و دارند. اما ما می‌توانیم با خودمان مقادیر زیاد اورانیوم برداریم و مدام دست به شکافت هسته‌ای بزنیم و انرژی خودمان را تامین کنیم. اما راه دیگر هم این است که شاید تا آن روز، بتوانیم به تکنولوژی استحصال انرژی از واکنش‌های همجوشی هسته‌ای دست پیدا کنیم. این روش، بسیار به صرفه‌تر است و اتفاقا خیلی هم جالب است. این دقیقا واکنشی‌ست که در خورشید اتفاق می‌افتد. پس گویی که ما یک ستاره‌ی زرد کوچک برای سفینه‌ی خودمان ساخته‌ایم و به عنوان ره توشه، همراه خودمان به سفر بینهایتمان می‌بریم. البته ما هنوز در تلاشیم که به این تکنولوژی ساخت ستاره‌های کوچک دست پیدا کنیم. آن روز بالاخره ما می‌توانیم همچون ستاره‌ی زرد بزرگ، خودمان انرژی تولید کنیم و به دیگران حیات ببخشیم.



- ابا اباد



@AbaEbad
4👍3
Forwarded from Daydaad.com
👇🏼👇🏼👇🏼
5👏1
Forwarded from Daydaad.com
به یاد دارم که نخستین مواجهه‌ی من با عبارتِ بامُسَمی کارِ دِل (البته با معنا و مفهومی متفاوت) در پانزده سالگی‌ام و در دیوان اشعار سنایی (شاعر پارسی‌گوی سده‌ی پنجم و ششم) بود. از همان سن و سال این عبارت خوش‌ساخت در ذهنم حک گشته و ماندگاری ویژه‌ای پیدا نمود تا حدیکه بعدها تصمیم گرفتم که از آن برای نامیدن فکریه‌ی خود در باب حوزه‌های «تحول، توسعه و تأثیر» حُسن استفاده را ببرم – که البته در این باره امیدوارم که شارح قابلی در بخشیدن غنای فلسفی (بویژه فلسفه‌ی کاربردی) به این واژه‌ی شگرف بوده باشم.

به‌گمان خودِ بنده و – البته مهم‌تر – به شهادت اکثر مخاطبانی که در خلال سال‌های گذشته افتخار همکاری با ایشان را داشته‌ام، «کارِ دِل» برخلاف سایر کارهای مرتبط موجود در بازار – که معمولاً برداشت‌هایی دست‌چندمی از اندیشه‌های سایر ملل جهانند – یک اثر اورژینال ایرانی متناسب با روح زمانه‌ی ماست که اساساً مشتمل بر نظریاتی است که همگی در فضای بومی ایران عزیزمان به بوته‌ی امتحان و نقد گذاشته شده‌اند؛ مجموعه فکریاتی که خلاصه‌ای از 25 سال تحقیق و تدریس تمام‌وقت اینجانب در عرصه‌ی فلسفه‌ی کاربردی بوده و بی‌شک این پتانسیل را دارد که کمک‌رسان جامعه‌ی کنونی ما در هم‌سو شدن با جهانِ نو و پُر کردن شکاف‌ بین انسان ایرانی با جهان مدرن باشد.

ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته؛
جان شیرین را ز تن در «کارِ دِل» پرداخته...

(سنایی / غزلیات | شماره‌ی ۳۶۹)

[از پیش‌گفتار کتاب کار دل به‌قلم دی داد]

___

📸 عکس: از مراسم امضا و اهدای کتاب کار دل در مجموعه‌ی معظم فومن شیمی بهداشت و در خدمت جمعی از اعضای هیئت مدیره‌ی مجموعه که ضمن دوره‌ی فلسفه کاربردی برای سازمان‌ها (ویژه‌ی مدیران ارشد) در خدمت‌شان هستیم.

سپاس از تمامی حضار، به‌ویژه جناب آقای مجید رویگر حق‌رو، مدیرعامل تأثیرگذار مجموعه.

Majid Rooygar Haghroo
FoumanChimie Behdasht

___

پانوشت:

کتاب "کار دل | Karedel" [نوشته‌ی "دی داد"] (از نخستین کارهای منسجم و تخصصی در حوزه‌ی فلسفه کاربردی در ایران) به چاپ رسید و رونمایی شد!

این کتاب یکی از نخستین کوشش‌ها در حوزه‌ی فلسفه کاربردی در فضای نشر ایران به‌ شمار آمده و تلاش داشته است که به‌قدر وسع خود خلاء موجود را پُر نماید.

امیدواریم که برای شما خواننده‌ی گرامی مؤثر افتد.

___

توجه: برای خرید این اثر (با امضای نویسنده) به مجموعه‌ی دی داد دات-کام ایمیل بزنید:

👇🏼👇🏼👇🏼

daydaad @ gmail .com

___

@DaydaadDotCom
7👏2
شايد يكى از مهمترين تفاوتهاى نظريه‌ى كار دل با ساير نظريات چندين قرن اخير يا شايد قرن‌هاى متمادى در ايران و شايد به شكل كلى تر در اين منطقه از جهان، اين باشد كه درونمايه‌ى غالب نظريات گذشته، تشويق به بيخيالى و بيكارى و كاهلى و قناعت بوده است؛ اما نظريه‌ى كار دل، اصل و اساس خود را بر تحرك، تلاش، زايایى و آفرينش و حركت رو به جلو قرار داده است. جوهر تفكرات گذشته مبتنى بر سكون بوده و جوهر اين فكريه ، اساسا حركت است، به گونه‌ای كه به محض بازايستادن از حركت، كار دل نيز محو می‌شود. از همين بابت، کار دل آمده تا آن انديشه‌هاى ضدپيشرفت بشرى را از ذهن مردم اين خطه از جهان، بشويد و ببرد...


@AbaEbad
7👍3👏3
بخش بزرگی از تکنولوژی‌های بسیار پیشرفته‌ای که ما امروز مقابل خودمان می‌بینیم، حاصل رقابت‌ها و رفت و برگشت‌های پیاپی بوده است. بخصوص در بخش نظامی ما خیلی راحت می‌توانیم این رقابت و پیشرفت مداوم را مشاهده کنیم. مثلا یکی هواپیماهایی ساخته که بر‌ روی نیروهای نظامی دیگری یا بر سر شهروندان کشور دیگر، بمب بریزد. دیگری رفته رادار ساخته تا بتواند آمدن آن هواپیماها را از قبل تشخیص دهد و بتواند به سمت آن هواپیماها شلیک کند. چند سال گذشته و وقتی آن رقیب نظامی دیده که با وجود رادارهای پیشرفته، هواپیماها هرچقدر هم پیشرفته بوده، نمی‌توانسته‌اند‌ از سیستم‌های پدافندی دشمن بگذرند. دوباره او چاره‌ای اندیشیده و هواپیماهای ضدرادار را ساخته است که رادارهای معمولی به سختی بتواند آن‌ها را پیدا کند. حالا دوباره اویی که هواپیمای رادارگریز ندارد، به دنبال این است که راداری بسازد که بتواند همان هواپیماهای رادارگریز را نیز پیدا کند. پس یک رقابت دائمی خودش از هر نیرو محرکه‌ای برای پیشرفت بهتر و قوی‌تر است.


حالا جدا از این موضوعات و اینکه توسعه‌ی سریع این تکنولوژی‌های پیشرفته‌ی نظامی خوب است یا بد است یا در دستان یکی خوب است و در دستان دیگری بد است، اینجا برای ما جالب‌تر است که بدانیم این تکنولوژی‌ها چطور کار می‌کنند. بیایید اصلا کاری نداشته باشیم که تکنولوژی مواد رادارگریز در هواپیماهای ترسناکی استفاده می‌شود که می‌توانند انسان‌های بیگناه زیادی را به قتل برسانند. ما فقط می‌پرسیم که مواد رادارگریز که در سطح این جنگنده‌ها به کار می‌رود، به لحاظ فیزیکی چطور کار می‌کنند؟ ما اگر این مواد را از نزدیک ببینیم و به آن‌ها دست بزنیم، متوجه تفاوت خاصی با سایر موادی که تاکنون دیده‌ایم نمی‌شویم. ما برای درک این تفاوت باید به ابعاد نانو برویم. اما سوال این است که چطور؟ خب اساس کار رادار این است که رادارها یک سری امواج الکترومغناطیسی را در فضا منتشر می‌کنند و این امواج وقتی با یک جسم معمولی برخورد کنند، بازتاب می‌شوند و رادار با تحلیل این امواج بازتاب شده، می‌تواند وجود جسم و موقعیت و حتی جهت و سرعت حرکتش را تشخیص دهد.


حالا اگر ماده‌ای داشته باشیم که ویژگی‌های الکترومغناطیسی آن به‌گونه‌ای باشد که موج رادار به‌جای بازتاب شدن، بتواند وارد خود ماده شود، تا اینجا می‌توانیم بگوییم که توانسته‌ایم بخش بزرگی از موج فرودی رادار را به دام بیندازیم. اما این کافی نیست. مرحله‌ی بعد این است که این موجی که وارد ماده شده، آن‌قدر تضعیف شود که دیگر نتواند به شکل یک موج منظم و قابل‌تشخیص به بیرون برگردد. اینجاست که ساختارهای ریزِ درون ماده وارد عمل می‌شوند. این ساختارها انرژی موج الکترومغناطیسی را جذب می‌کنند و باعث می‌شوند این انرژی به صورت گرما یا ارتعاشات بسیار ضعیف و پراکنده در ماده پخش شود. این مولکول‌ها انرژی امواج الکترومغناطیسی را دریافت می‌کنند و تغییراتی درون آن‌ها اتفاق می‌افتد. اما این مولکول‌ها با‌ دریافت انرژی امواج الکترومغناطیس، امواج الکترومغناطیسی مثل امواج گرمایی در جهت‌های مختلف ساطع می‌کنند و به این شکل، رادار هیچوقت بازگشت امواج الکترومغناطیس از جسم پرنده را نمی‌بیند.



تصویر: یک محفظه‌ی مخصوص تست مواد رادارگریز.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍91😁1
👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽

@AbaEbad
در نیمه اول قرن بیستم، نازی‌ها تلاش زیادی کردند که سیاست‌های ضد یهودی خودشان را در سایر کشورهای تحت نفوذ خود نیز اعمال کنند. کشورهای تحت سلطه یا نفوذ آلمان، می‌بایست یهودی‌های خود‌ را به آلمان تحویل می‌دادند تا نازی‌ها آن‌ها را به اردوگاه‌های تجمیع برده و سپس هر بلایی سرشان می‌خواستند بیاورند. اما ما در اینجا سه رویکرد متفاوت را مشاهده می‌کنیم که برای ما درس بزرگی را به همراه دارد:


رویکرد همکاری فعال :

ما می‌بینیم که مردم بعضی از کشورهای تحت اشغال آلمان مثل مردم کشورهای حوزه‌ی بالتیک، مردم هلند، فرانسه، مجارستان، خودشان یهودستیز بودند. در این کشورها، خیال نازی‌ها راحت بودند. چون مردم به طور کلی نه تنها با مساله‌ی حذف یهودیان مشکل نداشتند، بلکه بدشان نمی‌آمد‌ که کسی این کار را برایشان انجام دهد. کشورهای حوزه‌ی بالتیک حتی پیش قراول حذف یهودیان شدند و نازی‌ها از اینکه آن‌ها اینطور خشونت بار یهودیان را سلاخی می‌کنند، بسیار ناراحت بودند، چرا که این را نشانه‌ی بی‌نظمی می‌دیدند. فرانسوی‌ها و هلندی‌ها هم برای اینکه دل آلمانی‌ها را به دست بیاورند، خودشان دست به ابتکار عمل می‌زدند. از همین بابت این کشورها، بالاترین نرخ کشتار یهودیان را داشتند.


رویکرد سکوت و همکاری منفعل:

در برخی جاها از جمله خود آلمان، یا بلژیک و لهستان و رومانی، مردم و مقامات چون می‌دانستند که این یهودی کشی امری ناپسند و غیراخلاقی‌ست، همکاری چندان خوبی با نازی‌ها نمی‌کردند. اما این مساله آنقدر هم برایشان اهمیت نداشت که بخواهند جلوی نازی‌ها بایستند. نازی‌ها به همین خاطر مجبور بودند که وقت و‌ انرژی بیشتری را در این کشورها بگذارند. البته که تا حدی می‌توانستند‌ روی همکاری محلی حساب کنند، اما نه به شدت کشورهای دسته‌ی اول. بالاخره کار یافتن یهودیان و دستگیری آنان به کندی در این کشورها پیش می‌رفت. در حالیکه در کشورهای دسته‌ی اول، فرآیند دستگیری و ربودن یهودیان خیلی سریع پیش رفت. اما به هر حال، مردم نه همکاری زیادی می‌کردند و نه مخالفت جدی و علنی از خود نشان می‌دادند.


رویکرد مخالفت و مقاومت:

شاید مهم‌ترین درس را کشورهای دسته‌ی سوم برای ما دارند. دانمارک با اینکه دوست و متحد سنتی آلمان بود، اما مردم آن فعالانه با دستگیری یهودیان مخالفت می‌کردند. در نتیجه کار دستگیری یهودیان دانمارک بسیار دشوار‌ بود. دانمارکی‌ها با کمک قایق‌های ماهی‌گیری‌شان، حدود ۹۰ درصد یهودیان را به سوئد فراری دادند. مورد آلبانی از آن هم جالب‌تر بود. در آلبانی فرهنگ خاصی به نام فرهنگ “بسا” وجود دارد که براساس آن، صاحبخانه وظیفه دارد از مهمان محافظت کند. به همین خاطر، آلبانیایی‌ها به نازی‌ها اجازه‌ی تعرض به یهودیان را ندادند و تعداد یهودی‌ها در آلبانی بعد از جنگ، بیشتر از تعداد آن‌ها پیش از جنگ بود. مورد در بلغارستان باز هم عجیب‌تر‌ بود. بلغارستانی‌ها یهودیان را هموطنان خودشان می‌دانستند‌ و اساسا به نازی‌ها اجازه‌ی کوچکترین تعرض به یهودیان را ندادند.


درسی که می‌توان گرفت :

اما بررسی این سه مورد یک درس بزرگ برای ما دارد. ببینید حکومت آلمان نازی، یک حکومت قدرتمند در آن زمان بود که نصف دنیا را زمین‌گیر‌ کرده بود. اما همین حکومت قدرتمند، در مقابل مردمی که کمی مخالفت نشان می‌دادند و با آن‌ها همکاری نمی‌کردند، خیلی زود‌ تسلیم شد و در این کشورها بیخیال سیاست راه حل نهایی شد. این مساله بخوبی نشان می‌دهد که حتی قدرتمندترین حکومت‌ها‌ نیز در مقابل مردمی که همکاری نمی‌کنند‌ و برعکس مخالفت می‌کنند، شکست می‌خورند.


- ابا اباد


@AbaEbad
5👍3👏2
👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽


@AbaEbad
ما انسان‌ها هنوز هم هریک به نوعی در رنجیم. البته ما ایرانی‌ها نسبت به دیگر ملیت‌ها بیشتر هم در رنجیم. اگر داخل ایران باشیم، به لطف و مرحمت سیستم سیاسی تماما اشتباه و معیوب حاکم بر کشورمان، با انواع و اقسام مشکلات و رنج‌های اقتصادی و رفاهی دست و پنجه نرم می‌کنیم و اگر در خارج از ایران باشیم، از بابت ویژگی‌های خاص فرهنگی‌مان، با انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی دست و پنجه نرم می‌کنیم. پس ما در هر حالت در حال دست و پنجه نرم‌ کردن با مشکلات مختلف هستیم. البته که مردم سایر کشورها هم هریک مشکلات خودشان را دارند، بعضی شرایطشان خیلی بهتر از ماست و بعضی‌ها هم شرایطشان خیلی بدتر از ماست. هرچقدر هم بالا برویم و پایین بیاییم، ریشه‌ی بسیاری از مشکلات حداقل برای ما، از جنس مشکلات اقتصادی‌ست. پول و رفاه شرط لازم خوشحالی‌ست، هرچند که شرط کافی‌ نیست. سایر مشکلات ما هم کمابیش ناشی از عدم شناخت کافی از انسان است. انواع و اقسام مشکلات ما تا حد زیادی ناشی از فهم ناقص ما از جهان و از خودمان است.


پس کمبودهایی در زندگی ما وجود دارد که ما را در رنج انداخته است. اما بالاخره روزی در آینده می‌رسد که این مشکلات حل می‌شود. البته نه الزاما در زندگی ما یا زندگی فرزندان ما یا زندگی نوادگان ما. شاید هزار سال بعد یا شاید هزاران سال بعد. آنموقع تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده که نیازهای رفاهی این چند میلیارد انسان مثل آب خوردن فراهم شود و کسی نخواهد برای تامین نیازهایش خودش را به آب پ آتش بزند. آنموقع نظام‌های سیاسی آنقدر پیشرفته شده که حق کسی ذائل نشود و کسی بیخود و بیجهت به زندان نرود. آنوقت شناخت ما از روان خودمان آنقدر رشد کرده که بفهمیم دردهایمان ریشه در چه چیزی دارند و مستقیما همان علل را مرتفع سازیم تا فرد از رنج روانی رها شود. علم آنقدر پیشرفت کرده که کسی چند سال از بیماری‌های لاعلاج رنج نبرد. آن روز انسان یک شریک شناختی یعنی ربات‌ها را دارد که می‌توانند از بیرون به انسان نگاه کنند و او را بشناسند و به این شکل، فهم فلسفی انسان از خودش و زندگی‌اش، بسیار رشد کرده است و انسان احتمالا توانسته یک معنای جذاب برای زندگی خودش دست و پا کند تا از بی معنایی رنج نبرد.


آن روز انسان‌ها درگیر مسائل حقوق بشری نیستند و این مسائل برایشان کاملا حل شده است. اما وقتی که به گذشته و به زندگانی اجدادشان یعنی ما نگاه می‌کنند، گر و گر اشک می‌ریزند و می‌گویند این بیچاره‌ها چقدر در رنج و عذاب بوده اند. مخصوصا نوادگان ما ایرانی‌ها که باید حسابی غصه بخورند. آن‌ها حس می‌کنند که این به لحاظ حقوق بشری درست نیست که این انسان‌های گذشته، اینقدر برای یک زندگی معمولی در رنج بوده اند. آنوقت به این نتیجه می‌رسند که حق بزرگی از ما ذائل شده و دنیا، یک زندگی دیگر به آن انسان‌های گذشته بدهکار است. اگر این انسان‌ها برنگردند و یک دور دیگر، یک زندگی شاد و آرام را تجربه نکنند، حقیقتا که حقوق اولیه‌ی انسانی آن‌ها پایمال شده است. پس چه کار کنیم چه کار نکنیم؟ احتمالا آن‌ها وقتی می‌بینند که علم و تکنولوژی‌اش را هم دارند، به این نتیجه برسند که به این انسان‌های بیچاره‌ی این دوران، یک شانس دوباره برای زندگی بدهند و با استفاده از اطلاعات دی ان ای آن‌ها یا هر اطلاعاتی که آنموقع در اختیار دارند، آن‌ها را دوباره به زندگی بازگردانند و این حق پایمال شده‌ی زندگی آرام را برایشان جبران کنند.


پی‌نوشت : البته که ما به امید آن روز نمی‌نشینیم و خودمان حقمان را از حلقوم کسانی که حقمان را پایمال کرده‌اند، بیرون می‌کشیم.



- ابا اباد


@AbaEbad
9👍2👏1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
👍5
این روزها می‌بینیم که عده‌ای از مواجب بگیران و مزدوران هم یک مغلطه‌ای راه انداخته اند که با این مغلطه، سعی دارند‌ سرکوب مردم را توجیه کنند. مغلطه به این صورت است که این مردم معترض، بدون دریافت مجوز و به صورت غیرقانونی، دست به اعتراض می‌زنند و بعضا (البته اینجا معلوم نیست که صحت داشته باشد) به سمت پلیس حمله‌ور می‌شوند. از آنجایی که پلیس مامور قانون است و مقابله با پلیس یک عمل غیرقانونی‌ست، پس این مردم معترض انسان‌های قانون شکنی هستند که پلیس می‌تواند به هر صورتی که صلاح می‌داند و قانون به او اجازه داده، با آن‌ها مقابله کند چه اگر چنین نکند، قانون‌شکنی باب شده و این امر‌ منجر به یک هرج و مرجی می‌شود که دودش توی چشم همان مردم می‌رود. پس عموم مردم (این هم معلوم نیست چند درصد است) از پلیس و نیروهای نظامی انتظار دارند که جلوی قانون‌شکنی مردم معترض را بگیرد. و در نهایت هم این استدلال چنین پایان می‌یابد که در تمام کشورها از جمله کشورهای پیشرفته این عمل کاملا مشروع و قانونی و درست لحاظ می‌شود. اصلا فرض بگیریم که آن ادعاها کاملا درست باشد.


اما این استدلال یک مغلطه‌ای درون خودش دارد. اجازه دهید با یک مثال این مغلطه را بررسی کنیم. فرض کنید یک حادثه‌ی تروریستی در حال رخ دادن است. یک راننده‌ی تروریست سوار بر خودرو در حال زیر گرفتن عابرین پیاده در خیابان است و یکی یکی از روی عابرین پیاده رد می‌شود. در همین هنگام، شما پشت فرمان هستید و این امکان را دارید که با سرعت به سمت این خودرو بروید و با یک ضربه‌ی محکم با خودرویتان، او را متوقف کنید. فرض کنیم شما شهامت این کار را دارید و می‌دانید با این کار، می‌توانید جلوی ادامه‌ی کشتار را بگیرید. اما یک مشکل وجود دارد، اینکه چراغ قرمز است و بغل دستی شما می‌گوید که تو باید قانون را رعایت کنی و پشت چراغ قرمز بایستی تا هرج و مرج نشود. اما راستش اگر شما آن چراغ قرمز را رد کنید و جلوی تروریست‌ را بگیرید، هیچکس شما را قانون‌شکن نمی‌نامد و کسی شما را به خاطر رد کردن چراغ قرمز جریمه نمی‌کند. بلکه برعکس، شما یک قهرمان هستید.


حالا این را به کیس مردم معترض برگردانیم. اگر پلیس در حال انجام یک عمل غیرقانونی باشد که در این مورد هست و با شلیک به سمت مردم بی‌دفاع، آن‌ها را به قتل می‌رساند که خبرهایش را می‌شنویم، آیا در این حالت، وظیفه‌ی شهروندان این است که سکوت کنند، چون قانون می‌گوید پلیس و نیروی انتظامی هر کاری قانون اجازه داده بکند؟ یا مثلا اگر یک نفر در زمان شوروی سابق در اوکراین زندگی کند و ببیند که پلیس امنیت شوروی، مدام افراد مختلف را به بهانه‌های واهی دستگیر می‌کند، آیا او باید سکوت کند، چون پلیس امنیت داخلی شوروی مجری قانون است؟ وقتی قانونی کرامت انسانی انسان‌ها را محترم نشمارد، آیا پیروی از آن قانون شایسته است؟ در دوران نازی‌ها، دستگیری و تبعید یهودیان امری کاملا قانونی بود، آیا کسی می‌تواند همسایه‌ی یهودی‌اش را لو بدهد و بگوید که کار من کاملا قانونی بود؟ خیر. هر قانونی شایستگی پیروی ندارد، به خصوص قانونی که کرامت و حرمت جان انسان‌ها را نگه ندارد. پلیسی هم که این قانون را اجرا می‌کند، به لحاظ قوانین جهانی و حقوق بشر، فردی قانون شکن به حساب می‌آید نه مجری قانون. چرا که قانون ابزار محافظت از جان، کرامت و آزادی انسان‌هاست. در نتیجه یک قانون زمانی شایسته‌ی اطاعت است که حافظ جان، آزادی و کرامت آدمی باشد. قانونی که این‌ها را نقض می‌کند، اطاعت‌پذیر نیست و پلیسی که آن را اجرا می‌کند، نه مجری قانون، بلکه ناقض آن است.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍153🤔1
👇🏽👇🏽👇🏽👇🏽


@AbaEbad
مدتی قبل یووال نوح هراری در یک مصاحبه‌ای مساله‌ی جالبی را راجع به آینده‌ی جهان و تکنولوژی مطرح کرد. او راجع به جنبه‌ی جالبی از پیشرفت ربات‌ها و الگوریتم‌ها صحبت می‌کرد، اینکه نگرانی ما از بابت پیشرفت ربات‌ها نباید این باشد که روزی این ربات‌ها سرکش شوند و دیگر فرمان‌های انسان‌ها را نپذیرند و از دستورات صاحبانشان سرپیچی کنند. بلکه مساله‌ی بزرگتر این است که ربات‌ها کاملا فرمانبردار باشند و هر فرمانی که به آن‌ها داده شد، آن را به انجام برسانند. این حالت بسیار خطرناک‌تری‌ست از اینکه یک ربات، گاهی فکر کند و تصمیم بگیرد که از برخی فرمان‌ها اگر آن‌ها را غیرمنطقی دید، سرپیچی کند. اگر یک ربات داشته باشیم که فرمانبردار محض باشد و در دستان انسان شیادی مثل یک دیکتاتور خونخوار نیز قرار بگیرد، آن انسان شیاد، می‌تواند فرمان‌های خطرناکی برای ربات صادر کند و این ربات‌ هم بی چون و چرا، هرچیزی را که صاحبش به او گفته، انجام می‌دهد و اصلا نه توی کار نمی‌آورد. این ربات سرسپرده، از هر رباتی که قابلیت نافرمانی دارد، خطرناک‌تر است.


اجازه دهید با یک مثال زنده مربوط به تجربیات خودمان این موضوع را مورد کنکاش قرار دهیم. پست پیشین من در شبکه‌ی جهانی متخضصان لینکدین راجع به مقاومت مشروع مردم مقابل قانون نامشروع، بسیار مورد توجه قرار گرفت و اتفاقا، مثل همیشه، تعدادی از مزدوران سایبری نظام سیاسی حاکم بر ایران، ذیل پست من، مطالبی را نوشتند که می‌توانید مراجعه کرده و‌ ملاحظه بفرمایید. خب شما ببینید یک انسان سرسپرده که اصلا نافرمانی در ذهنش خطور نمی‌کند، چطور در جهل دست و پا می‌زند، اما نمی‌تواند لحظه‌ای در مورد تفکراتش درنگ کند. این افراد خودشان در شرایط نابسامان ایران امروز زندگی می‌کنند، خودشان از این اقتصاد ضعیف در رنج و عذابند، خودشان و خانواده‌هایشان مثل بقیه‌ی مردم، دود حاصل از مازوت سوزی را تنفس می‌کنند و هزاران مساله و مشکل دیگر را همزمان تجربه می‌کنند. با این وجود، می‌بینید مثل یک الگوریتم و ربات فرمانبردار، باز هم همان حرف‌های همیشگی که برای گفتن آن تنظیم شده اند را می‌گویند و از این نظام سیاسی شکست خورده، دفاع می‌کنند. اینها با اینکه شکست ادعای امنیت را دیدند، باز هم می‌نویسند که عوضش امنیت داریم. همان حرف‌ها و استدلال‌های مزخرف پنج دهه‌ی گذشته را بدون کوچکترین تغییری، مثل یک نوار ضبط صوت، تکرار می‌کنند.


این مزدوران مشخصا از یک جمود‌ فکری رنج می‌برند که این امکان را از آن‌ها سلب می‌کند که وضعیت بغرنجی که حاصل از عملکرد این سیستم معیوب است را مشاهده کنند. اما هنوز هم برخی از اینها، در جایی این شانس را دارند که دوباره به مساله نگاه کنند و به درک درستی از وضعیت موجود و عامل وضعیت موجود برسند و نگاهشان را تغییر بدهند. کمااینکه تاریخ نشان داده که در روزهای پایانی کار دیکتاتورها، بسیاری از طرفدارانشان اعتدال گرا می‌شوند. اما حالا فرض کنید که به جای این آدم‌های مزدور، ربات‌های‌ مزدور بودند. ربات مزدور دیگر تحت هیچ‌ شرایطی نمی‌تواند متفاوت بیندیشد. یک ربات مزدور، تحت هر فشاری هم که باشد، باز هم فرمانبردار دیکتاتور است و اصلا الگوریتم او بر پایه‌ی فرمانبرداری توسعه داده شده است. اگر رباتی قابلیت سرپیچی از فرامین را داشته باشد، مثل بعضی از همین آدم‌های مزدور که می‌بینید، می‌تواند روزی به اشتباه خودش پی ببرد و نافرمانی کند. اما ربات مزدور، هیچوقت چنین شانسی ندارد و دقیقا همانطور که هراری اشاره کرد، این مساله‌ی فرمانبرداری محض ربات‌هاست که آن‌ها را خطرناک می‌کند.


- ابا اباد


@AbaEbad
6👍4👏3
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
4🤝1
سه تجربه از انقلاب قبلی (انقلاب مهسا) متناسب با این روزها:


اول : بگذاریم هرکسی کاری که فکر می‌کند در این شرایط درست است را انجام دهد. ما همگی خیلی خوب‌ می‌دانیم که اکثر ایرانیان، مدت‌هاست با نظام سیاسی حاکم بر ایران کاملا مخالفند و هرکسی به هر طریقی که می‌تواند و می‌داند، مخالفتش را نشان می‌دهد. اما یادمان باشد که قرار نیست همه مثل ما فکر کنند‌ و مخالفتشان را دقیقا مانند ما نشان دهند. باید بپذیریم که همه‌ی انسان‌ها فکر دارند و هرکسی خودش به درجاتی از هوش و خرد برخوردار است و می‌داند که کدام کار اکنون درست است. یکی در شبکه‌های اجتماعی پست‌های فعالان سیاسی را بازنشر می‌کند و یا خودش در این رابطه محتوا تولید می‌کند، یکی اعتصاب کرده و فعالیت‌هایش را به نشانه‌ی اعتراض و همراهی با اعتصابات، موقتا متوقف کرده است. یکی این دل و جرات را در خودش می‌بیند که به خیابان برود و دیگری اعتراضش را در شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهد. حمله‌ی مخالفان به یکدیگر با این مضمون که "تو باید کاری را بکنی که من فکر می‌کنم درست است"، خیلی زود همه از جمله خود شخص را دلسرد می‌کند. بگذارید هرکس آنطور که فکر می‌کند درست است عمل کند. ما می‌توانیم دیگران را به کار درست تشویق کنیم نه اجبار.


دوم : تند شویم، محو می‌شویم. در انقلاب قبلی دیدیم که برخی اکانت‌ها در شبکه‌های اجتماعی، ناگهان گُر می‌گیرند و برافروخته می‌شوند. پست‌های تند و تیزی می‌نویسند و با افراد مختلف به خصوص اکانت‌های سایبری به شدت گلاویز می‌شوند. اما بعد از مدتی کم کم سرد شده و سپس کم کم محو می‌شوند. اولا که اکانت‌های سایبری و مزدوران نیامده‌اند که شما آن‌ها را راضی کنید یا آن‌ها شما را راضی کنند. آن‌ها صرفا آمده‌اند تا با بحث‌های بی انتها، شما را خشمگین، خسته و ناامید کنند و اتفاقا برای اینکار خیلی خوب هم آموزش دیده‌اند. دوم اینکه طبیعت انسان اینچنین است که بعد از خشم و تندی، ناگهان به خودش‌ می‌آید و می‌پرسد که چرا خشمگین شدم؟ اگر منطق و استدلالی در این تند‌ شدن پیدا نکرد، کم کم خجالت زده می‌شود و سعی می‌کند از حالت قبلی فاصله بگیرد و این اتفاقی‌ست که عموما برای کسانی که ناگهان از کوره در می‌روند، می‌افتد. یادمان باشد که خشم و غم بزرگ باید منتهی به همان یک کار بزرگ شود. علت العلل اکثر مشکلات ما همان چیزی‌ست که همه‌مان می‌دانیم. پس باید با خردپیشه‌گی، انرژی‌مان را در مسیر و در جای درست خرج کنیم.


سوم : انقلاب دوی ماراتن است نه دوی صدمتر. غالب انقلاب‌ها مثل دوی صدمتر سریع اتفاق نمی‌افتد. شاید در صد متر پایانی دوی ماراتن، دونده سرعتش را بیشتر کند، اما در طول مسیر، او نزدیک به یک سرعت ثابت می‌دود. از طرف دیگر، حریف ما‌ نیز خیلی دست‌بسته نیست و تجربیات زیادی در شکستن فشار مردم دارد. شاید بهترین روش این باشد که مثل بازی معروف "غرّش در جنگل" که بین دو قهرمان بوکس جهان در قرن بیستم یعنی محمدعلی کلی و جورج فورمن صورت گرفت، ما مثل محمدعلی باشیم. او وقتی در مقابل جورج فورمن شکست ناپذیر (البته تا آنموقع) قرار گرفت، تا راند هشتم فقط مقاومت و دفاع کرد. اما در لحظات پایانی راند هشتم با یک رایت کراس (مشت راست مستقیم)، جورج فورمن شکست ناپذیر را ناک اوت کرد و افسانه‌ی شکست ناپذیری جورج فورمن را در هم شکست. برای ما نیز، بهتر آن است که به جای فشار ناگهانی و سپس خسته شدن و رها کردن، یک فشار پیوسته را اعمال کنیم تا حریف را خسته کنیم و به وقتش در پایان راند هشتم، رایت کراس را توی دهنش فرود آوریم و او را سر جایش بنشانیم.



- ابا اباد


@AbaEbad
👏103