Aba Ebad | اَبا اِباد
549 subscribers
1.33K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
ما امروز می‌دانیم که گرم شدن کره‌ی زمین و در پی آن تغییر الگوهای بارش، نتیجه‌ی مستقیم تشدید اثر گلخانه‌ای در اتمسفر زمین است. برخلاف تئوری پردازان توطئه که ادعاهایی مانند دزدیدن ابرها و یا پراکنده سازی ابرها را مطرح می‌کنند، علت پشت کاهش بارندگی در برخی مناطق جهان مثل کشور خودمان ایران، همگی همین گرم شدن کره‌ی زمین است. ما انسان‌ها گازهای گلخانه‌ای زیادی به اتمسفر زمین وارد کرده‌ایم که این گازهای گلخانه‌ای، تعادل انرژی وارد شده به زمین از سمت خورشید و انرژی خارج شده از اتمسفر زمین در اثر بازتاب زمین را به هم زده است. درست مثل یک گلخانه با سقف شیشه‌ای که نور خورشید وارد آن می‌شود، آن را گرم می‌کند، اما وقتی که می‌خواهد‌ خارج شود آن سقف شیشه‌ای مانع خروج بخشی از این انرژی می‌شود و انرژی درون گلخانه تجمیع می‌گردد. اگرچه افزایش گازهای گلخانه‌ای، تعادل دمایی کره‌ی زمین را بهم زده است و حیات روی کره را تهدید می‌کند، اما باید بدانیم که خود اثر گلخانه‌ای ضامن شکل‌گیری حیات روی کره‌ی زمین بوده است.


اکنون که ما و دیگر موجودات زنده روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنیم، میانگین دمایی کره‌ی زمین مثبت ۱۵ درجه‌ی سانتیگراد است. در صورتی که اثر‌ گلخانه‌ای وجود نداشت، میانگین دمای کره‌ی زمین به منفی ۱۸ درجه‌ی سانتیگراد می‌رسید. در چنین شرایطی بخش بزرگی از انرژی خورشید پس از رسیدن به زمین، مجددا به فضا بازتاب و از اتمسفر زمین خارج می‌شد. در این شرایط تمام آب‌های زمین یخ می‌زد و بسیاری از اشکال حیات از جمله گیاهان و حتی خود ما انسان‌ها نیز، هیچگاه فرصت این را پیدا نمی‌کردیم که تکامل یافته و‌ ایجاد شویم. در این حالت، اختلاف دمای روز و شب بسیار زیاد و بیش از ۳۰ درجه بود. در چنین شرایطی احتمالا روزها شاهد تبخیر و خشک شدن آب‌های اقیانوس‌ها و دریاها و رودخانه‌ها و شب‌ها شاهد یخ زدن آن‌ها بودیم. بسیاری از موجودات زنده حتی میکروارگانیزم‌ها در چنین محیطی اصلا فرصت تکامل پیدا نمی‌کردند. پس این اثر گلخانه‌ای در حد طبیعی و متعادل خودش، برای شکل‌گیری حیات روی زمین نه تنها مفید، بلکه ضروری بوده است و بدون آن اصلا حیاتی شکل نمی‌گرفته است.


یک نمونه‌ی‌ خیلی خوب از چنین محیطی، همین بیخ گوش خودمان یعنی سیاره‌ی مریخ است. این سیاره با اینکه در کمربند حیات خورشید واقع شده و شانس شکل‌گیری حیات در آن وجود داشته، به دلایل مختلف از حیات محروم مانده است. یکی از مهم‌ترین دلایل عدم شکل‌گیری حیات روی مریخ که حتی کار را برای ما در مسیر مهاجرت به مریخ سخت می‌کند، ضعیف بودن اثر گلخانه‌ای در مریخ است. یعنی اتمسفر این سیاره مقدار کافی گازهای گلخانه‌ای ندارد که انرژی خورشید را به دام بیندازد. برای حل این مشکل ایده‌های مختلفی نیز مطرح شده است. چرا که ما انسان‌ها دوست داریم روزی در مریخ نیز ساکن شویم. ما در سطح مریخ، مولکول‌های کربن‌دار را مشاهده می‌کنیم. یکی از راه‌های جالب پیشنهادی برای ایجاد گازهای گلخانه‌ای در مریخ، این است که ما ربات‌هایی را به سطح مریخ بفرستیم که این ربات‌ها کربن موجود در خاک این سیاره را به فرم دی اکسید کربن وارد اتمسفر این سیاره کنند تا غلظت گازهای گلخانه‌ای افزایش یابد. به هر‌حال اگر ما بخواهیم روزی در سطح سیاره‌ی سرخ ساکن شویم، ناچاریم این مساله‌ی گازهای گلخانه‌ای‌ را در این سیاره حل کنیم. وگرنه با تغییرات دمایی شدید، تشکیل تمدن روی مریخ کار چندان آسانی نخواهد بود.



راستی چه راه دیگری برای حل مساله‌ی اثر گلخانه‌ای در مریخ به ذهنتان می‌رسد؟



-ابا اباد


@AbaEbad
👏6
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
زنی در بستر مرگ است. پزشک گفته که فقط یک دارو وجود دارد که او را از مرگ حتمی نجات می‌دهد. این دارو به تازگی توسط یک شرکت داروسازی در همان شهر کشف شده است. قیمت تمام شده‌ی هر قلم از این دارو برای این شرکت داروسازی ۲۰۰ دلار بوده است. اما این شرکت ادعا می‌کند که از آنجایی که خودش اولین بار این دارو را کشف کرده و فقط هم این شرکت این دارو را دارد، دوست دارد به قیمت ۲۰۰۰ دلار دارو را بفروشد. این شرکت می‌گوید که دانشمندان من با سرمایه گذاری من این دارو را کشف کرده‌ و توسعه داده اند، پس من می‌خواهم به هر قیمتی که می‌خواهم دارو را بفروشم. کسی اگر ناراحت است خب نخرد و منتظر باشد که شرکت داروسازی دیگری داروی بهتری کشف کند و به قیمت ارزان‌تر بفروشد. قانون به من این حق را می‌دهد که چیزی که تحت مالکیت من است، به هر قیمتی که می‌خواهم بفروشم. زن در حال مرگ است و به این دارو نیاز دارد. همسر این زن یعنی آقای هاینز آدم ثروتمندی نیست. هاینز با تلاش زیاد، می‌تواند از دوست و آشنا حدود ۱۰۰۰ دلار قرض بگیرد. اما هنوز ۱۰۰۰ دلار دیگر کم دارد.


او مطمئن است که در فاصله‌ی زمانی نزدیک، موفق نمی‌شود که تمام هزینه‌ی دارو را تامین کند. او اول به سراغ شرکت داروسازی می‌رود و پیشنهاد می‌کند که هزینه‌ی ساخت هر قلم دارو یا همان ۲۰۰ دلار را بپردازد، اما شرکت داروسازی قبول نمی‌کند (فرض را بر این بگذارید که شرکت داروسازی خودش مستقیما دارو را می‌فروشد). او سپس پیشنهاد می‌کند که هزینه‌ی دارو را قسطی پس بدهد و شرکت داروسازی این را نیز قبول نمی‌کند و فقط نقد می‌خواهد. پس آقای هاینز تصمیمی می‌گیرد. او تصمیم می‌گیرد که برای نجات همسرش، به شرکت داروسازی دستبرد بزند و فقط یک عدد یا یک دز از آن دارو را بدزدد. با خودش می‌گوید که هروقت پول دستم آمد، می‌رود و هزینه‌ی دارو و خسارتی که به شرکت وارد شده را می‌پردازم. ولی حالا می‌دزدم تا جان همسرم را نجات دهم. حالا به نظر شما این کار او اخلاقی‌ست؟ اگر این شخص از شما مشاوره‌ی اخلاقی دریافت کند، آیا شما به او مجوز این کار را می‌دهید که برود و برای نجات جان همسرش، داروی گران قیمت را از کارخانه‌ی‌ داروسازی بدزدد؟ این داستان تحت عنوان معمای هاینز یا Heinz dilemma شناخته می‌شود. این معما به این فرم توسط روانشناس آمریکایی لورنس کولبرگ مطرح شد.


اما این داستان خیلی مهم نیست. مگر برای چند نفر در زندگی چنین شرایطی به وجود می‌آید که کسی بخواهد با پاسخ به این معما برای آن روز آماده شود؟ مهم‌تر از خود این داستان و اتفاقی که برای شخصیت خیالی این داستان یعنی آقای هاینز و همسرش می‌افتد، این است که ما چه رویکردی در پاسخ به این سوال اتخاذ کنیم. آیا می‌توانیم براساس اینکه قیمت دارو ۲۰۰۰ دلار نیست به آقای هاینز مجوز بدهیم که خودش دارو را از این شرکت بردارد؟ اگر صرفا چون این کار اسمش دزدی‌ست، کار بد و غیراخلاقی‌ست یا اینکه چون هدف این مرد نجات جان همسرش است، این دزدی، کاملا اخلاقی‌ست؟ جان همسر او حتما برای او از ۲۰۰۰ دلار خیلی خیلی بیشتر ارزش دارد و او می‌تواند خودش را در زندان تصور کند، در حالیکه از نجات جان همسرش خوشحال است. اما شرکت داروسازی نیز می‌تواند ادعا کند که حقوق او پایمال شده است و به چیزی که او مالک آن بوده، تجاوز شده است. اما از طرف دیگر، همسر او از او انتظار دارد که برای نجات جانش کاری بکند، حتی به قیمت زیر پا گذاشتن قانون و رفتن به زندان. اما آیا در این مورد، زیر پا گذاشتن قانون کار درستی‌ست؟ نظر شما در این رابطه چیست؟



- ابا اباد


@AbaEbad
3
آقای هاینز برای نجات جان همسرش، داروی گران قیمت را می‌دزدد، از نظر شما این کار اخلاقی‌ست یا غیراخلاقی؟
Anonymous Poll
75%
اخلاقی‌ست.
25%
غیراخلاقی‌ست.
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
ما در مسیر شناخت جهان، حتی به کمک روش‌های علمی که می‌شناسیم، با محدودیت‌های بسیار جدی روبرو هستیم. ما نظریات و روش‌هایی را توسعه داده‌ایم که تا حدی می‌توانند عملکرد جهان را پیش‌بینی کنند. دقت آن‌ها از دقت برخی دیگر بیشتر است یا کمتر است. اما ما چطور می‌توانیم مطمئن باشیم که واقعا بر طبیعت نیز همین قوانین حاکم است و قوانینی ساده‌تر حاکم نیست؟ همین سیستم‌ها پیشتر برای ما بسیار پیچیده به نظر می‌رسیده اند. تا قبل از نیوتن و قانون گرانش او، پیش‌بینی حرکت سیارات برای ما امری به غایت دشوار بود. بعد از اینکه او قانون جهانی گرانش را ارائه داد، ما خیلی راحت‌تر توانستیم حرکت اجسام و اجرام در فضا را پیش‌بینی و درک کنیم. ما سپس سعی کردیم با روش‌ها و نظریات دیگری بقیه‌ی جنبه‌های پدیده‌های جهان فیزیکی را توجیه و تفسیر کنیم. اما یک سوال بزرگ هنوز باقی‌ست. اینکه چه لزومی دارد که واقعا همین قوانین حاکم بر جهان باشد و قوانین دیگری حاکم نباشد؟ شاید هیچ چیزی بهتر از این مثال نتواند این مساله را روشن کند.


"می‌گویند در یک شب تاریک، یک آدم مستی زیر نور تیر چراغ برق، دنبال چیزی می‌گشت و زیر نور، روی زمین را نگاه می‌کرد. شخصی که از آن نزدیکی می‌گذشت به نزد آدم مست رفت و پرسید که روی زمین دنبال چه چیزی می‌گردد. آدم مست گفت که زیر نور به دنبال کلیدش می‌گردد. آن شخص هم به کمک فرد مست رفت و با هم مدت زمانی روی زمین را می‌گشتند. بعد از مدتی که هیچ کلیدی روی زمین پیدا نکردند، آن شخص از آدم مست پرسید که آیا مطمئنی که کلید را اینجا گم کرده‌ای؟ مست جواب داد که نه، کلید را آن طرف‌تر داخل تاریکی گم کرده‌ام. فرد که حسابی شوکه شده بود، پرسید که خب پس چرا اینجا را می‌گردی نه آنجا را؟ آدم مست پاسخ داد که من می‌دانم که کلید را آنجا و در تاریکی گم کرده‌ام، اما نمی‌توانم داخل تاریکی را بگردم و گشتن دنبال کلید در اینجا و زیر نور چراغ برق، آسان‌تر و موثرتر است." در واقع وضعیت ما در جهان فیزیکی نیز تا حدی شبیه همان آدم مست است. ممکن است که کلید واقعی جایی در آن تاریکی باشد که علم هنوز آنجا را روشن نکرده است یا شاید هیچوقت نتواند. اما تنها نقطه‌ی روشنی که ما می‌شناسیم، همین جا و به کمک همین علم و نظریات است.


ما از این جهت، علم نمی‌ورزیم که مطمئنیم پاسخ همینجا و زیر نور همین نظریات است، بلکه از این جهت علم می‌ورزیم که این تنها نوری‌ست که در این تاریکی می‌شناسیم که به کمکش می‌توانیم به دنبال آن کلید بگردیم. اگر کسی بپرسد که آیا مطمئنید کلید شناخت جهان همینجا و زیر نور همین نظریات و قوانین علمی‌ست، در پاسخ باید گفت که نه، صرفا اینجا روشن‌تر از بخش‌های دیگر است و گشتن در این روشنایی آسان‌تر است. هر نظریه یا هر روش جدیدی که برای شناخت جهان بیابیم، مانند این است که بخش دیگری از این تاریکی روشن شده و ما قادر خواهیم بود، بخش‌های دیگری از این تاریکی را مشاهده کنیم و بگردیم. به این پدیده اثر نور خیابان یا streetlight effect یا اصل جستجوی مست یا dunkard’s search principle می‌گویند. البته که ما در پژوهش‌های علمی خودمان هم به این اثر دچار می‌شویم. یعنی برای حل مسائل پیچیده‌ای که فراروی خودمان می‌بینیم، سعی می‌کنیم راه‌حل‌هایی بیابیم که متناسب با همین دانش فعلی ماست. پس ما همواره با یک کاستی در شناخت جهان مواجهیم. بایستی توجه کنیم که نظریات جدید و شگفت‌انگیز علمی که منجر به تغییر پارادایم می‌شوند، معمولا زیر نور نظریات فعلی یافت نمی‌شود. بلکه باید پا در تاریکی گذاشت.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئوی جالبی که در دقیقه‌ی ۱:۵۰ فرآیند برخورد در شتابدهند‌ی سرن را نشان می‌دهد.

@AbaEbad
فرض کنید یک روز شما تصمیم می‌گیرید که ببینید مهمترین دغدغه‌ی انسان‌ها در عصر حاضر چیست. شاید راحت ترین و در دسترس ترین جایی که انسان ها را از اقصی نقاط جهان در آنجا پیدا کرد، همین شبکه‌های اجتماعی باشد. مثلا اینستاگرام را انتخاب می‌کنید و می‌گویید چون حدود ۲ میلیارد نفر از مردم جهان عضو اینستاگرام هستند این راه خوبی برای شناخت انسان‌ها و رفتار آن‌هاست. پس به اینستاگرام می‌روید. در اکسپلور اینستاگرام شروع می‌کنید و اکانت افراد مختلف را باز می‌کنید و پست‌های آن‌ها را می‌بینید. بعد از چند ساعت متوجه می‌شوید که اصلا به این شکل نمی‌توان تعداد زیادی از مردم را شناخت و راجع به نظراتشان چیزی فهمید. خیلی زود شما می‌فهمید که باید یک الگوریتم کامپیوتری این کار را برای شما انجام دهد. اما این هم کار خیلی ساده‌ای نیست. آمارها نشان می‌دهد که کاربران اینستاگرام به طور میانگین روزانه تا ۲۰۰ میلیون عکس و فیلم در این پلتفرم آپلود می‌کنند. اگر حجم هر عکس و فیلمی را به طور میانگین ۳ مگابایت فرض کنیم که خیلی هم زیاد نیست الگوریتم شما ناچار است که در روز حدود ۶۰۰ هزار گیگابایت داده را تحلیل کند.


بماند که اینستاگرام ۱۵ سال است که آغاز به کار کرده و الگوریتم شما باید حجم بالای دیتای قبلی شاید بیش از چندین میلیارد گیگابایت یا پتابایت را نیز تحلیل کند. وقتی شما با این حجم دیتا برای تحلیل روبرو می شوید فکر دیگری به ذهنتان می‌رسد. می‌گویید خب لازم نیست که اکانت تک تک آدم‌ها را ببینم. مثلا فقط کسانی که پیجشان باز است را می‌بینم. از بین اینها آن‌هایی را می‌بینم که فالور مثلا بیشتر از ۱۰۰ کا دارند. اینها حدود یک درصد یعنی حدود ۱۰ میلیون اکانت هستند. حالا می‌توان تحلیل را بدون نگرانی آغاز کرد. حالا که شما این تجربه را به دست آورده اید یک پلتفرم دیگر نیز از شما چنین درخواستی می‌کند. فرق این پلتفرم این است که تصاویری که در این پلتفرم بارگذاری می‌شود، تصاویر یک سری تصادف است. تصاویر مربوط به حدود یک میلیارد تصادف در هر ثانیه!!! اما نگران نباشید. این یک میلیارد تصادف در ثانیه تصادف ماشین‌های انسان‌ها نیست، بلکه برخورد و تصادف پروتون‌ها با یکدیگر است که در شتابدهنده LHC اتفاق می‌افتد و توسط یکی از دتکتورها به نام ATLAS با دوربین‌های پرقدرت ثبت می‌شود.


اگر حجم اطلاعات مربوط به هریک از این تصادف ها را یک مگابایت فرض کنیم، در هر ثانیه یک پتابایت اطلاعات تولید می‌شود. حالا شما می‌خواهید این بار به جای انسان‌ها ذرات را بشناسید و ببینید بعد از تصادف چه اتفاقی می‌افتد و این ذرات چکار می‌کنند و چه بلایی سرشان می‌آید. ذخیره و تحلیل این حجم از داده، کاری بسیار دشوار و زمان بر است. از طرف دیگر همه‌ی این برخوردها آنقدر مهم نیستند. بهتر است راهی پیدا کنید و بیخیال تعدادی از این برخوردها شوید. فیزیکدانان برای این کار از سیستم‌هایی به نام قلاب یا trigger استفاده می‌کنند. قلاب‌ها سیستم‌هایی هستند که براساس معیارهایی مثل میزان انرژی حاصل از برخورد، فقط اطلاعات برخوردهایی را ذخیره می‌کنند که به درد بخورند. مثلا در دتکتور اطلس، در هر ثانیه فقط حدود ۲۰۰ برخورد از یک میلیارد برخورد ثبت می‌شود و مابقی اطلاعات دور ریخته می‌شود. به این شکل در هر ثانیه فقط ۲۰۰ مگابایت اطلاعات ذخیره و تحلیل می‌شود که خیلی راحت در دسترس است. حالا ما به جای انسان‌ها، می‌توانیم ذرات بنیادین را تحلیل کنیم.



- ابا اباد



@AbaEbad
1👍1
Aba Ebad | اَبا اِباد
فرض کنید یک روز شما تصمیم می‌گیرید که ببینید مهمترین دغدغه‌ی انسان‌ها در عصر حاضر چیست. شاید راحت ترین و در دسترس ترین جایی که انسان ها را از اقصی نقاط جهان در آنجا پیدا کرد، همین شبکه‌های اجتماعی باشد. مثلا اینستاگرام را انتخاب می‌کنید و می‌گویید چون حدود…
درودها

یکی از دوستان مخاطب کانال نقدی بر ترجمه‌ی سیستم trigger به عنوان سیستم قلاب وارد کرده اند که به نظر من هم وارد است. اگر ترجمه‌ی فارسی بهتری برای این واژه سراغ دارید، لطفا در دایرکت کانال اطلاع دهید.

با تشکر
ابا اباد
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
چرا رمان بخوانیم؟ در زندگی چند نفر این اتفاقات داخل رمان‌ها رخ می‌دهد؟ مگر چند نفر در جهان مثل راسکولنیکوف در جنایت و مکافات، مرتکب قتل می‌شوند که بخواهند به شرایط بعد از آن فکر کنند؟ چه کسی زندگی کوزت و ژان والژان در بینوایان را تجربه می‌کند؟ چه کسی صبح از خواب بیدار شده و مانند گرگور سامسا در مسخ، به یک سوسک بزرگ تبدیل شده است؟ چه کسی داش آکل را دیده است؟ آیا شما مانند پیر بزوخوف وارد جنگ ناپئون می‌شوید و در مسکو سرگردان خواهید شد که بخواهید جنگ و صلح را بخوانید؟ چه کسی با هواپیمای تک نفره اش داخل صحرای آفریقا سقوط می‌کند که بخواهد کتاب زمین انسان‌ها را بخواند؟ چه کسی در حال فرار از میدان نبرد، داخل واگنی پر از باروت می‌خوابد که بخواهد وداع با اسلحه را بخواند؟ چه کسی مثل ایوان ایلیچ چنین زندگی سختی را تجربه می‌کند که هیچ یار و یاوری در زندگی نداشته باشد؟ اگر ما هیچوقت در این شرایط قرار نمی‌گیریم و یا می‌دانیم هم که قرار نخواهیم گرفت، پس چرا باید این رمان‌ها را بخوانیم؟ آیا رمان فقط یک کالای سرگرمی‌ست که مدتی سر ما را گرم کند؟


قطعا خیر. مطمئنا نویسندگان این آثار بزرگ ادبی هدفی بزرگتر از سرگرمی ما را دنبال می‌کرده‌اند. تولستوی هزاران صفحه رمان ننوشته که ما سرگرم بشویم. یا صادق هدایت بیکار نبوده که این داستان‌ها را بنویسد و به خاطر نوشته‌هایش بسیار به دردسر بیافتد، صرفا به این دلیل که می‌خواسته ما را سرگرم کند. حالا اگر هدف این رمان‌ها سرگرمی نبوده است، و از طرف دیگر این رمان‌ها در بسیاری موارد منعکس کننده‌ی حوادث و تجربیات زندگی تک تک ما نیست، پس این رمان‌ها چه هدفی را دنبال می‌کند و چه کاربردی دارد؟ این رمان‌ها در واقع toy model یا مدل‌های اسباب بازی هستند. یعنی چه؟ اجازه دهید با یک تمثیل به این موضوع بپردازیم. شما وقتی وارد یکی از رشته‌های علمی می‌شوید و به تحصیل می‌پردازید، در خلال دروس آکادمیک مثال‌هایی را می‌بینید که ربط زیادی به واقعیت ندارد. مثلا مساله‌ی پیش‌بینی حرکت یک پرتابه را دارید. با یک سری معادلات، شما مسیر حرکت یک جسم را پیش‌بینی می‌کنید و همچنین پیش‌بینی می‌کنید که این جسم تا چه ارتفاعی بالا می‌رود و بعد چقدر زمان طول می‌کشد تا‌ دوباره به روی زمین برسد.


شما صدها مساله‌ی اینچنینی را حل می‌کنید، اما آیا با همان محاسبات می‌توانید پرتاب یک موشک ناسا را نیزپیش‌بینی کنید؟ قطعا خیر. چون شما در تمام آن مسائل، ساده‌ترین حالت را در نظر گرفته بودید و مساله را حل می‌کردید. شما بسیاری از پارامترهای موثر را در آن مسائل نادیده می‌گرفتید. اما آیا این بدان معناست که آن مسائل بی‌فایده‌ بودند؟ خیر آن مسائل داشتند شما را برای حل مسائل پیچیده‌تر آماده می‌کردند و به قولی toy model بودند که شما با آن‌ها بازی کنید تا اینکه ورزیده شده و با مسائل واقعی کلنجار بروید. در مورد رمان‌ها نیز همین موضوع برقرار است. مسائل مطرح شده در رمان‌ها، ممکن است مسائل زندگی واقعی روزمره‌ی ما نباشد. ممکن است هیچکدام از چیزهایی که در پاراگراف اول گفته شد، در زندگی ما رخ ندهد. اما آن رمان‌ها و آن داستان‌ها، مثل همین مدل‌های اسباب بازی، ما را برای مواجهه با مسائل زندگی واقعی آماده می‌کند. کسی در زندگی‌اش مثل گرگور سامسا صبح به هیات یک سوسک بزرگ از خواب بیدار‌ نمی‌شود، اما خیلی‌ها همان رنج و دوری و بی‌مهری از خانواده‌شان را حس می‌کنند. حالا کافکا به آن‌ها یادآور می‌شود که این شکل ساده‌ای از زندگی توست، تو باید بیدار شوی و به خودت نگاه کنی.


- ابا اباد


@AbaEbad
4👍3
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
تشخیص زودهنگام بسیاری از بیماری‌ها، تاثیر قابل توجهی در درمان موثر آن‌ها دارد. به عنوان مثال، با تشخیص سرطان سینه در مراحل اولیه، شانس موفقیت روش‌های درمانی بالای ۹۰ درصد است. اما اگر دیر تشخیص داده شده و سرطان وارد مراحل پیشرفته‌ی خودش شده باشد، شانس موفقیت درمان به زیر ۳۰ درصد می‌رسد. با پیشرفت سرطان در بدن بیمار، روش‌های درمانی نیز رفته رفته، تهاجمی‌تر، پیچیده‌تر و گران‌تر می‌شود. به همین خاطر نیز بسیاری از بیمه‌های سلامت در سراسر جهان، افراد تحت پوشش خودشان را ملزم می‌کنند تا در برنامه‌های چکاپ دوره‌ای شرکت کنند. در بسیاری موارد، اگر فرد از شرکت در این چکاپ‌های دوره‌ای خاصی امتناع ورزد، شرکت بیمه طبق قرارداد اولیه، آن قسمت از بیماری‌های مربوط به همان چکاپ‌ها را برای فرد حذف می‌کند یا پشتیبانی‌اش را کاهش می‌دهد. مثلا در آلمان اگر فرد در سال حداقل یک بار برای چکاپ دندان‌هایش، به دندانپزشک مراجعه نکند، شرکت بیمه، بیمه‌ی دندان را از لیست بیمه‌های او حذف می‌کند یا فقط هزینه‌های پایه‌ای را می‌پرادزد.


شرکت بیمه ترجیح می‌دهد که مرتبا هزینه‌ی چکاپ را پوشش دهد، اما وارد هزینه‌ی درمان‌های‌ پیچیده و پیشرفته نشود. البته این مساله برای خود بیمار نیز حائز اهمیت است تا رنج کمتری بکشد و آسیب کمتری ببیند. اما این چکاپ‌های دوره‌ای نیز تنها تا حدی موثر است. ممکن است فرد تنها مدت کوتاهی بعد از آخرین چکاپ کامل، به یک بیماری دچار شده باشد. در این حالت تا سال بعد که او دوباره برای چکاپ مراجعه کند، بیماری پیشرفت کرده و سلامت شخص را به خطر می‌اندازد. همچنین در مورد بیماری‌های مسری، عدم تشخیص زودهنگام بیماری، خطر سرایت بیماری به دیگران و شیوع یک بیماری مسری را افزایش می‌دهد. به این شکل هم سلامت عمومی به خطر می‌افتد و هم اینکه هزینه‌ی بالایی بر کل سیستم درمانی تحمیل می‌شود. می‌بینیم که تشخیص زودهنگام بیماری‌ها از هر طرف که نگاه کنیم، بازی نه تنها دو سر برد، بلکه چند سر برد است. هم خود فرد، هم بیمه گذار و هم جامعه از این تشخیص زودهنگام سود ‌می‌برند. از طرف دیگر، بعضی از این روش‌های تشخیص چندان هم بی‌خطر نیست و فقط در مواردی تجویز می‌شود که واقعا فرد مشکوک به یک بیماری باشد.


اما حالا ما در عصر تکنولوژی زندگی می‌کنیم. اکنون روش‌های تشخیص سریع و ایمن، برای بسیاری از بیماری‌ها توسعه یافته است. برای برخی بیماری‌ها، سنسورهایی وجود دارد که به صورت لحظه‌ای، می‌تواند سلامت بیمار را رصد کند. حالا تصور کنید با پیشرفت بیشتر تکنولوژی به خصوص در بخش تشخیص بیماری‌ها، و همچنین به کارگیری الگوریتم‌های یادگیری ماشین و همچنین الگوریتم‌های هوش مصنوعی، تشخیص بیماری‌ها از روی یک سری اطلاعات که از بدن فرد به دست می‌آید، رفته رفته ساده تر و موثرتر خواهد شد. آنوقت ممکن است روزی برسد که مثلا ساعت مچی هوشمند در دست ما، کار تشخیص را انجام داده و لحظه به لحظه، اطلاعات مربوط به وضعیت سلامت ما را به یک مرکز سلامت مخابره کند. این شاید سریع‌ترین تشخیص‌ها را به دست بدهد. آنوقت در کوتاه‌ترین زمان ممکن، بیمه گذار از سلامت افراد تحت پوشش باخبر می‌شود و فورا از فرد می‌خواهد‌ که درمان را آغاز کند. یک اشکال بزرگ وجود دارد و آن بحث حفظ حریم شخصی‌ست. اما احتمالا در آن روز، شرکت‌های بیمه این را به عنوان یک پیش‌شرط قرارداد ذکر می‌کنند که فرد حتما تحت نظر چنین سیستم مراقبت شبانه‌روزی قرار بگیرد.



راستی آیا شما حاضرید که ساعتتان لحظه لحظه وضعیت سلامت شما را پایش و گزارش کند؟



- ابا اباد



@AbaEbad
👍31
آیا حاضرید که ساعت مچی شما لحظه لحظه وضعیت سلامت شما را پایش و به سیستم جامع بهداشت و سلامت گزارش کند؟
Anonymous Poll
71%
بله
29%
خیر
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
توضیح نخست: شاید بتوان کشف ذره‌ی هیگز را بزرگترین کشف فیزیکی قرن بیست و یکم نامید. با پیدا شدن این ذره در شتابدهنده‌ی سرن در سال ۲۰۱۲، معمای بزرگ منشا جرم در جهان هستی پاسخ داده شد. من در اینجا قصد ندارم خیلی به این موضوع و میدان هیگز بپردازم، اما هدف من یک جنبه‌ی جالب از فرآیند کشف این ذره است. وجود میدان و ذره‌ی هیگز، در سال ۱۹۶۴ به صورت مستقل، توسط پیتر هیگز و تیمی دیگر به سرپرستی فرانسوا انگلرت و رابرت براوت، پیش‌بینی شده بود. ذره در سال ۲۰۱۲ در شتابدهنده‌ی هادرونی بزرگ یا LHC کشف شد. اما رابرت براوت یک سال قبل از مشاهده‌ی این ذره، در سال ۲۰۱۱ درگذشت و هیچوقت شاهد کشف ذره‌ی هیگز و به ثمر رسیدن نتایج تحقیقاتش نبود. از آنجایی که جوایز نوبل فقط به افرادی تعلق می‌گیرد که در زمان انتخاب برندگان، در قید حیات باشند، تنها پیتر هیگز و فرانسوا انگلرت به این افتخار نائل آمدند و نوبل فیزیک ۲۰۱۳ را از آن خود ساختند که حقیقتا شایسته‌ی دریافت آن بودند.


توضیح دوم: تصویر زیر صفحه‌ی نخست اولین مقاله‌ی مربوط به این کشف بزرگ در ژورنال Physics Letters B است. تعداد نویسندگان این مقاله قریب به ۳۰۰۰ نفر از ۱۳۰ دانشگاه و موسسه‌ی تحقیقاتی از سرتاسر جهان، ذکر شده است. توجه کنید اسامی ۳۰۰۰ نفر به عنوان کسانی که در این پژوهش دخیل بودند، ذکر شده است. حتی مقاله به کسانی تقدیم شده که در این پروژه بوده‌اند و پیش از انتشار نتایج فوت شده اند. این خیلی طبیعی‌ست. افراد زیادی با یکدیگر همکاری کرده‌اند تا چنین پژوهشی صورت بگیرد. از فیزیکدانان گرفته تا مهندسانی که با یکدیگر همکاری کرده‌اند تا دقیق‌ترین آزمایش جهان را به انجام برسانن و یکی از بنیادین‌ترین ذرات هستی را بیابند. چنین آزمایشی حتما که نمی‌تواند کار یک نفر و دو نفر باشد و یک تیم عظیم از متخصصان لازم است که چنین کار عظیمی به نتیجه برسد. از آنجایی که حقوق تک تک این افراد بایستی محترم شمرده شود، حتما می‌بایست نام آن‌ها در این مقاله آورده شود و اسمشان در تاریخ علم ثبت گردد. این یک لطف یا باندبازی نیست، بلکه یک امر عادی و طبیعی در جامعه‌ای‌ست که حفاظت از حقوق افراد در آن اهمیت دارد.


توضیح سوم : مدتی قبل دیدم که یکی از اساتید یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران، یک حرف احمقانه و چرندی راجع به این مقاله‌ی کشف ذره‌ی هیگز زده است. این فرد گفته بود که بله این از همان مقالاتی‌ست که بیخودی نام افراد زیادی روی آن نوشته اند، ولی معلوم است که خیلی از اینها کاری در این پژوهش نکرده اند. اتفاقا خودم مستقیما این استاد رانتی را می‌شناسم و می‌دانم که خودش جزو باندهای چاپ مقاله است. وقتی هرکدام از اعضای باند چاپ مقاله، یک مقاله‌ی جدید چاپ می‌کند، اسم ده نفر دیگر که هیچ ربطی به آن پژوهش ندارند را ذیل مقاله می‌زند تا تعداد مقالات کل اعضای باند افزایش یابد. یعنی یک استاد رانتی (که امیدوارم در آینده شرشان از سر کشورم کم شود) که خودش ذیل مقالاتش اسم افراد بیربط را قطار می‌کند، ادعا می‌کند که سرن هم در چاپ این مقاله چنین خطایی مرتکب شده است.از طرف دیگر خود این شخص، بعضا اسم همکاران پژوهش را روی مقاله نمی‌زند و حق دانشجویانش را به این شکل ضایع می‌کند. وقتی کامنت ابلهانه‌ی او را که فکر می‌کرد همه مثل خودش هستند می‌خواندم، یاد داستان بقال و طوطی از مثنوی معنوی مولانا افتادم و این دو بیت از ذهنم گذشت:


از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب‌دلق را

کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر


- ابا اباد


@AbaEbad
👍51👏1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
ما تنها چند قرن است که به مذموم بودن بردگی و برده داری پی برده‌ایم. تا همین چند قرن قبل، حکومت‌ها، ادیان و دستگاه‌های فکری مختلف، بردگی و برده داری را محترم می‌شمردند و حتی حقوق مشخصی نیز راجع به آن وجود داشت و قوانین به سختی در مورد مالکیت تعدادی از انسان‌ها توسط تعداد دیگر اجرا می‌شد. حتی می‌بینید که در گذشته، اندیشمندان و فیلسوفان نیز بر آن مهر تایید می‌زدند. مثلا خود ارسطو که شایسته‌ است او را بزرگترین فیلسوف تمام اعصار بنامیم، نظرات خاصی راجع به این مساله دارد. فلسفه‌ی امروز ما هنوز هم متاثر از آرای ارسطوست و رد پای نظریات خاص او، در جوامع امروزی نیز یافت می‌شود. اما چنین متفکر بزرگی که ردپای تفکراتش هنوز نیز بعدا از ۲۰۰۰ سال در جنبه‌های مختلف زندگی ما باقی مانده، چطور می‌توانسته اینقدر در خطا بوده باشد؟ در حالیکه امروز شما اگر از یک بچه‌ی دبستانی هم بپرسید که آیا برده داری درست است یا نه، او نیز به شما خواهد گفت که نه درست نیست و خیلی ناعادلانه است. پس چطور ارسطو می‌توانسته چنین اشتباهی کند و برده داری را عادلانه بداند؟


شاید بهتر این باشد که بیشتر روی نظر ارسطو فکر کنیم. ممکن است ما با او از جهاتی هم نظر باشیم. استدلال ارسطو با این اصل آغاز می‌شود که برای برقراری عدالت، بایستی که هنجارهای اجتماعی، منعکس‌ کننده‌ی امور طبیعی باشند و با طبیعت انسانی هماهنگ باشند. اصل دوم این است که انسان‌ها به طور طبیعی و ذاتی با یکدیگر نابرابرند و انسان‌ها نابرابر متولد می‌شوند. ارسطو سپس استدلال می‌کند که انسان به طور ذاتی، توانایی تفکر و استدلال دارد و می‌تواند عقل و خرد بورزد. اما بعضی از انسان‌ها فاقد این توانایی هستند که استدلال کنند و به جای استدلال، از وسوسه‌ها پیروی می‌کنند. در یک انسان کاملا رشد یافته عقل حکم می‌کند. اما اگر در انسانی عقل حکم نکند، چطور؟ ارسطو می‌گوید چنین افرادی می‌توانند عقل دیگران را درک کنند، اما کاملا فاقد ظرفیت لازم برای تفکر منطقی هستند. چنین شخصی یک برده‌ی طبیعی (natural slave) خواهد بود. چنین افرادی ذاتا فاقد توانایی عقلی برای هدایت زندگی خودشان هستند. این افراد بایستی توسط کسانی که قادرند تفکر و تعمق کنند، هدایت شوند.


چون این قدرت هدایت بایستی به کسانی که توانایی استدلال و تفکر دارند، داده شود، پس مالکیت آن افرادِ فاقد قدرت استدلال، عادلانه است. از طرف دیگر، چون آن افراد فاقد قدرت تفکر، اگر به حال خودشان رها شوند، انتخاب‌های بدی خواهند داشت، پس برده داری حتی برای خود آن‌ها نیز مفید خواهد بود. حالا با خواندن این استدلال ارسطو می‌توانیم یک نتیجه‌گیری فوری کنیم که ارسطو طرفدار برده‌داری و عدم برابری حقوق انسان‌ها بوده است و به او و اندیشه‌اش حمله کنیم. اما وقتی گارد خودمان را پایین بیاوریم و کمی به اطراف خودمان نگاه کنیم، می‌توانیم تعداد زیادی از این برده‌ها را مشاهده کنیم. تعدادی از این برده‌ها را می‌توان به عنوان برده‌ی ساختارها دید. چنین برده‌ای از خودش هیچ تفکری به خرج نمی‌دهد و فقط آنچه که ساختارها برای او تعریف کرده‌اند را می‌پذیرد و چون این ساختارها بتوسط افرادی ساخته شده که مجهز به قدرت تفکر و استدلال بوده‌اند، پس طبق پیش‌بینی ارسطو، اویی که فاقد قدرت استدلال و تفکر بوده، به نوعی برده‌ی کسی شده که واجد قدرت استدلال و تفکر بوده است.



نتیجه : پس در واقع ارسطو به ما تلنگری زده است که آی انسان‌ها، هروقت از قدرت استدلال و تفکر و منطق خودتان استفاده نکنید، همانا شما یک برده هستید.



- ابا اباد



@AbaEbad
👍32
Forwarded from Daydaad.com
👇🏼👇🏼👇🏼
4👏1
Forwarded from Daydaad.com
عده‌ای نه‌تنها برای فرهنگمندی مطلوب خود در تلاشند، بلکه ترقی فرهنگی خانواده و نزدیکان‌شان نیز برای‌شان بسیار حایز اهمیت است.

و "ابا اباد" گرامی، دانشمند جوان ایرانی، در زمره‌ی چنین کسانی‌ست که عمیقاً در تکاپوی سرآمدی فرهنگی خانواده و عزیزان و بستگان خویش هستند.

محض مثال، چهار سال پیش که ابا عزیز دوره‌های فلسفه کاربردی را نزد من آغاز کرد، به‌تناوب من را به تعدادی چند از اعضای خانواده، بستگان و دوستانش معرفی نموده و پای ایشان را نیز به کلاس‌ها باز کرده است.

حتی نزد من دوره‌ی تربیت مدرس فلسفه کاربردی را گذراند تا زمان‌هایی که وقت من اجازه نمی‌داد و یا اینکه هماهنگی‌ها ناممکن بود خود به امر تعلیم ایشان مشغول شود.

همیشه این دغدغه‌ را داشته است که عزیزانش بتوانند در سمپوزیوم‌های لیگ فلاسفه شرکت کنند و در ارتباط و تعامل با جمعی فرهیخته از آدم حسابی‌های هم‌اکنون جامعه‌ی ایران قرار بگیرند.

برای ایشان در جستجوی دایمی کتاب و محتوای فاخر است و اخیرا نیز ۸ نسخه کتاب کار دل را خریداری نمود که با امضای من به اعضای خانواده‌اش در ایران و آلمان تقدیم کند.

این حرکت ابا جان بی‌شک الهام‌بخش تمام آنانی است که دغدغه‌ی فرهنگ داشته و این حرکت تعالی‌جویانه را از خود و خانواده‌شان می‌آغازند.

و درود بیکران بر چنین نازنینانی.

- دی داد

پانوشت: چنانچه توسعه‌ی فکری و فرهنگی در یک جمع یا خانواده همه‌جانبه نباشد، تضادها اصطکاک به وجود آورده و نتیجه‌ی مطلوبی حاصل نخواهد شد اما با ایجاد سینرژی و هم‌افزایی تحرکات رو به بالای فرهنگی به‌قدر مطلوبی تسریع و تسهیل خواهند شد.

___

📸 عکس: از کلاس غیرحضوری فلسفه کاربردی جناب ابا اباد گرامی که جلد کتاب کار دل را به من نشان داده و از زیبایی کالیگرام کتاب خوشنود است.

Aba Ebad | اَبا اِباد

[نکته: کتاب کار دل نسخه‌ی الکترونیکی ندارد و دوستانی که استعلام کرده بودند، در جریان باشند.]

___

تکمله:

کتاب "کارِ دِل" [نوشته‌ی "دِی‌داد"] (از نخستین کارهای منسجم و تخصصی در حوزه‌ی فلسفه کاربردی در ایران) به چاپ رسید و رونمایی شد!

این کتاب یکی از نخستین کوشش‌ها در حوزه‌ی فلسفه کاربردی در فضای نشر ایران به‌ شمار آمده و تلاش داشته است که به‌قدر وسع خود خلاء موجود را پُر نماید.

امیدواریم که برای شما خواننده‌ی گرامی مؤثر افتد.

- دی داد

___

توجه: برای خرید این اثر (با امضای نویسنده) به مجموعه‌ی ما ایمیل بزنید:

👇🏼👇🏼👇🏼

daydaad @ gmail .com

___

@DaydaadDotCom
4👏2👍1