Aba Ebad | اَبا اِباد
548 subscribers
1.33K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
1👏1😁1😍1
"فلسفه‌ی دی‌داد". خیلی مهم است که ما الفاظ را به درستی به کار ببریم. دی‌داد فیلسوف است، نه صرفا به این علت که فلسفه خوانده است و فلسفه می‌داند، بلکه به این علت که فلسفه‌ی خودش را بنیان نهاده است. چنانکه در دانشنامه‌ها می‌گویند "سینمای کیارستمی" چون کیارستمی نیز سینمای خاص خودش را بنیان نهاده است که با هر سینمای دیگری متفاوت است. پس درست آن است که به جای دی‌دادِ فیلسوف و شخص دی‌داد، راجع به فلسفه‌ی دی‌داد و نظریاتش سخن برانیم. به قول سلطان سخن پارسی حضرت سعدی، گل همین پنج روز و شش باشد، وین گلستان همیشه خوش باشد، پس بهتر است که به جای اینکه به گل بپردازیم، بر گلستان تمرکز کنیم. اما فلسفه‌ی دی‌داد که همان گلستان اوست، علیرغم شباهتی که به فلسفه‌های پیش از خود دارد، تفاوت‌هایی دارد که آن را کاملا از پیشینیان متمایز می‌کند، اگر فلسفه‌ را یک زبان بدانیم، فلسفه‌ی دی‌داد، یک لهجه از این زبان نیست، بلکه می‌توان آن را در سطحی بالاتر و به عنوان یک گویش خاص و متفاوت از دیگر گویش‌ها در نظر گرفت.


اول آنکه برخلاف فیلسوفان فلسفه فروشی که می‌خواهند فلسفه‌ی غرب را مستقیما و بدون هیچ کم و کاستی، بر این منطقه از خاورمیانه تحمیل کنند، فلسفه‌ی دی‌داد اصالت‌های فرهنگی و تجربیات تاریخی این خطه را نادیده نمی‌انگارد. او در فلسفه‌اش، به دنبال راه حلی متناسب با این جغرافیا و این زمان این مرز و بوم و این خطه است. او با ژستی روشنفکر مآبانه، برای مردم این خطه، نسخه‌ی آنارشیسم نمی‌پیچد، چه اینکه می‌داند مردم اینجا هنوز به نظم و قانونی نرسیده اند که بخواهند با آنارشیسم، از این قانون سرپیچی کنند. فلسفه‌ی دی‌داد، محل آرمان گرایی‌ نیست. پس با نگاهی واقع گرایانه برای مردمی که هنوز با یکدیگر به صلح نرسیده اند، نسخه‌ی دموکراسی نمی‌پیچد. فلسفه‌ی دی‌داد، به جای تلاش برای حذف جریان‌های فکری متضادش، بر رشد دیالکتیکی هگلی تاکید می‌ورزد و از همین بابت، هر جریان فکری که رشد کند، به ناچار فلسفه‌ی دی‌داد را به نوعی در تضاد با خودش می‌یابد که سعی بر مهار و تعدیل او دارد.


این فلسفه همچون یک سیال، روزی در تقابل با افکار سنتی عمل می‌کند و دیگر روز، در تقابل با شبه مدرنیته و اگر روزی نیز مدرنیته غالب شود، با تفکری پست مدرن، در تقابل با آن قرار خواهد گرفت. فلسفه‌ی دی‌داد، فلسفه‌ی کوچه و بازار است، فلسفه‌ی کف جامعه است. هدف فلسفه‌ی دی‌داد افزودن بر مقالات و کتاب‌هایی که در قفسه‌ها خاک می‌خورند نیست. فلسفه‌ی دی‌داد از طریق مدیای درست، به بطن جامعه خورانده می‌شود. این نگاه، بر مباحث کلاسیک فلسفی متمرکز نیست. او درک کرده که جامعه‌ای که هنوز با بت‌سازی و شخصیت‌سازی مانوس است و هنوز راهی برای گفتگو نیافته است، آرای ویتگنشتاین و نوام چامسکی در فلسفه‌ی زبان و آرای دیوید چالمرز و جان سرل در فلسفه‌ی ذهن دردی را از او دوا نمی‌کند. فلسفه‌ی دی‌داد، برای دانشمند است، برای معلم است، برای مدیر است برای کارمند است، برای استاد دانشگاه است، فلسفه‌ی دی‌داد حتی برای یک راننده تاکسی‌ دور میدان ونک است. فلسفه‌ی دی‌داد با رویکردی کاربردی، به درستی دریافته که تمام مباحث در نهایت بایستی به دست عموم اجتماع برسد و بر تک تک مسائل فردی و اجتماعی، نگاشت (map) شود. و این چیزی‌ست که امروز جای خالی‌اش را همه‌مان احساس می‌کنیم، فلسفه‌ای برای تمام زندگی. به امید آن روزی که با این تلاش‌ها از جمله انتشار خود این کتاب با ارزش "کار دل"، فلسفه این آب حیات آدمی، در تمام جنبه‌های زندگی‌مان جریان یابد.



-اَبا اِباد


@AbaEbad
4👏2😁1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
مدتی قبل در خلال انجام پروژه‌ای تحقیقاتی، یک اشتباهی کردم که کدی که کار می‌کرد را دستکاری کردم. فکر می‌کردم که با این تغییر، می‌توانم تا حدی نتایج کارم را بهبود ببخشم. زمان زیادی روی این تغییر گذاشتم، اما این تغییر نه تنها نتایج کارم را بهبود نبخشید، بلکه آن‌ها را بدتر هم کرد. گاهی اوقات آنطوری که شما انتظار دارید پیش نمی‌رود. اگر اینطور بود کار علمی فایده‌ای نداشت. چون همیشه چیزی که ما انتظار داریم اتفاق می‌افتاد. اما این قسمت اصلی ماجرا نبود. قسمت بدتر این بود که من کد قبلی را جایی برای خودم ذخیره نکرده بودم. حالا من دو مشکل داشتم. یکی اینکه روش جدیدم نتایج خوبی به دست نمی‌داد، دوم اینکه چون مدت زیادی از اعمال تغییرات در روش قدیمی می‌گذشت، من دقیقا نمی‌دانستم که روش قدیمی را چطور پیاده سازی کرده بودم. حالا من با این تغییر اشتباه، هم نتایج خوب قبلی را از دست داده بودم و هم روش خوبی که قبلا جوابش را هرچند نه عالی، ولی تا حد قابل قبول و راضی کننده، پس داده بود. حالا نه از روش قبلی نسخه‌ی‌ پشتیبانی داشتم و نه جایی یادداشتی داشتم که قبلا چکار کرده بودم.


در نهایت با تلاش زیاد، توانستم به روش قابل قبولی دست پیدا کنم. اما این اتفاق درسی بزرگتر از این نتایج برای من داشت، درسی برای زندگی نه صرفا برای فیزیک. اینکه گاهی اوقات ما ویژگی خیلی خوبی در خودمان داریم. یک ویژگی که خیلی خوب جواب می‌دهد. مثلا یک نفر روابط اجتماعی بالایی دارد. یک نفر دیگر خیلی اهل مطالعه است. یک نفر دیگر مجذوب آثار هنرمندان بزرگ است و دیدن این آثار به او آرامش و معنا می‌بخشد. یکی پادکستی را گوش می‌کند که از آن چیزهای زیادی می‌آموزد. یک نفر آدم خوش مشرب و شوخ طبعی‌ست و به قول کرد‌ها خونش شیرین است. یک نفر خیلی آدم تلاش‌گری‌ست. یکی دیگر عادت دارد وقتی را به دوستان و عزیزانش اختصاص دهد. یک نفر عادت داشته به طبیعت برود و این به او آرامش می‌داده است. یک نفر یک گنجی در وجود داشته است. یک نفر دیگر عادت داشته گنج‌های درون دیگران را به آن‌ها نشان دهد. یک نفر در روابطش با دیگران مرز می‌گذاشته است. یک نفر دیگر در یک کلاس فلسفه شرکت می‌کرده و یا گاه به گاه کتاب‌های فلسفی می‌خوانده است و از این طریق برای خودش و زندگی‌اش معنایی دست و پا می‌کرده است..


اما یک روز یکی از این آدم‌ها تصمیم می‌گیرد که خودش را تغییر دهد، چون فکر می‌کند جور دیگری بودن بهتر است. دقیقا مثل من که آن کد را تغییر دادم چون فکر می‌کردم نتایج بهتری می‌گیرم. اما بسیاری از اوقات، وقتی مدتی از اجرای این تغییرات می‌گذرد، آدم یادش می‌رود که آن جوری که قبلا بوده است چجوری بوده است که انقدر خوب بوده. او زمانی را یادش می‌آید که دیگران از معاشرت با او لذت می‌برده‌اند، اما حالا همه از او فراری شده اند. او یادش نمی‌آید چرا؟ او یادش نمی‌آید که در گذشته خوش مشرب بوده یا گذشت زیادی از خودش نشان می‌داده است. حالا او مانده و روشی که جواب نداده است و نتایج خوبی برای او به همراه نداشته است. او حالا خود قبلی‌اش را به یاد نمی‌آورد. او از نسخه‌ی قبلی خودش پیش از این تغییرات، نسخه‌ی بکاپ و پشتیبان نگرفته بود که حالا به آن نسخه‌ی قبلی خودش برگردد. یک نسخه‌ی پشتیبان خوب، می‌تواند یک دیگری باشد که آن نسخه‌ی قبلی او را به خاطر می‌آورد. نسخه‌ی پشتیبان می‌تواند حافظه‌ی دوست خوبی باشد که به او نهیب بزند و خود قبلی او را به او یادآور شود. مراقب نسخه‌های پشتیبانتان باشید، چون ممکن است روزی خود قبلی‌تان را به یاد نیاورید.


- ابا اباد


@AbaEbad
👏32👍1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
تصویر زیر، نقشه‌ی شهر زیبای کونینگسبرگ (کالینینگراد امروزی) روسیه واقع در غرب این کشور است. البته این شهر، خارج از مرزهای اصلی روسیه قرار داشته و میان لهستان و لیتوانی محاصره شده است. به این شهرها، شهرهای برون بوم گفته می‌شود. یعنی سرزمینی یا بخشی از یک سرزمین است که کاملاً احاطه‌شده توسط قلمروی دولت دیگری است. اما در اینجا قصد ندارم به جغرافیای سیاسی و تاریخ این شهر بپردازم. بلکه اینجا قصد من پرداختن به یک مساله‌ی ریاضی‌ست. در قرن هجدهم، ریاضیدان و همه‌چیزدان (پالی مث) بزرگ، لئونهارت اویلر وقتی به نقشه‌ی این شهر فکر می‌کرد، با یک مساله‌ی ریاضی مواجه شد. همانطور که می‌بینید، این شهر معماری جالبی دارد. رودخانه‌ای از میان این شهر می‌گذرد که این شهر را به دو بخش اصلی تقسیم می‌کند. همچنین داخل این رودخانه و بین دو بخش اصلی شهر، دو جزیره قرار دارد. این دو بخش و همچنین این دو جزیره به کمک هفت پل به یکدیگر متصل شده اند که به هفت پل کونینگسبرگ شهرت دارند. حالا سوال اویلر چه بود؟ اویلر پرسید آیا راهی وجود دارد که بتوان، مسیری را طی کرد، به گونه‌ای که از هر یک از این پل‌ها، فقط و فقط یک بار بگذریم، نه بیشتر و نه کمتر؟


به خاطر همین سوال اویلر بود که این مساله به عنوان مساله‌ی Seven Bridges of Könningsberg معروف شد. اگر اکنون به این تصویر نگاه می‌کنید و سعی دارید آن‌ را حل کنید، دو شرط اویلر را نیز مدنظر داشته باشید. شرط اول این بود که غیر از مسیر پل‌ها، مسیر دیگری را برای جابجایی انتخاب نکنید. مثلا یکی نگوید که من به کمک قایق می‌روم یا اینکه شنا کنم یا منجنیق قرار دهم و با منجنیق بپرم و این مساله را حل کنم. نخیر باید قدم بزنید و فقط مجازید از روی پل‌ها رد شوید نه قایق و پرواز و شنا. حالا کارتان سخت‌تر شد. اما شاید یک نفر به ذهنش برسد که پلی را تا نیمه طی کند. پس شرط دوم اویلر این بود که اگر وارد پلی شدید، تا ته پل بروید و اینطور نباشد که نصف پل را بروید و برگردید و نصف دیگرش را از سمت دیگر طی کنید. نخیر، دست به مهره بازی‌ست و اگر پایتان را روی پل گذاشتید باید تا آنسوی پل بروید. حالا با در نظر گرفتن این شرط، می‌توانید تلاش کنید تا راه حلی برای این مساله پیدا کنید. احتمالا بعد از کمی تلاش متوجه خواهید شد که این مساله جوابی ندارد. اما اویلر ریاضیدان بود نه مهندس. ریاضیدان برخلاف مهندس نمی‌تواند با سعی و خطا چیزی را اثبات کند و بگوید جوابی ندارد.


او باید به صورت ریاضی اثبات کند که این مساله پاسخی ندارد و هیچکس هم نمی‌تواند‌ پاسخی برای آن پیدا کند. نه اینکه صد راه حل را امتحان کند که جواب نمی‌دهد، بعد بگوید که پس هیچ راه حلی جواب نمی‌دهد. او برای اثبات اینکه این مساله جوابی ندارد و برای توضیح اینکه چرا این مساله جوابی ندارد، نیاز به یک زبان ریاضی جدید یا یک فرمالیسم جدید داشت. فرمالیسمی که می‌توانست شبکه‌ها را توضیح دهد. به همین خاطر، اویلر نظریه‌ی گراف را به عنوان یک فرمالیسم جدید اختراع کرد و این مساله‌ی هفت پل کونینگسبرگ، آغاز نظریه‌ی گراف در تاریخ ریاضیات بود. او به این شکل توانست مساله را به شکل محض درآورد. او هر نقطه را به عنوان یک گره از گراف و هر پل را به عنوان یک گوشه از گراف نشان داد. سپس اثبات کرد که برای اینکه این مساله پاسخی داشته باشد، بایستی فقط صفر یا دو منطقه با تعداد پل فرد وجود داشته باشد. اما در هفت پل کونینگسبرگ، به هر منطقه سه یا پنج پل (با تعداد پل فرد) متصل است و به همین علت، این مساله پاسخی ندارد.


- ابا اباد


@AbaEbad
👏71
یک تصویر تاریخی از این شهر، احتمالا پل هفتم پشت سر آن زن است یا شاید هم در زمان این نقاشی، ساخته نشده بوده.


@AbaEbad
3
تبدیل این مساله به یک مساله‌ی گراف


@AbaEbad
4
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
اگر امروز تصمیم گرفته‌اید که وارد یکی از شاخه‌های علم (اعم از فیزیک و شیمی و زیست شناسی و زیرمجموعه‌های آن‌ها) یا ریاضیات بشوید احتمالا در ابتدای راه تصور کنید که با وجود این همه نظریات متعدد در شناخت جهان، دیگر سوالی برای پاسخ باقی نمانده است که شما بخواهید به دنبال پاسخی برای آن‌ها باشید و به یک کشف بزرگ علمی نائل آئید. یا شاید فکر کنید که سوالاتی که باقی مانده و پاسخی برای آن‌ها نداریم، خیلی کمتر از سوالاتی‌ست که برای آن‌ها پاسخی داریم. اما من به شما این مژده و نوید را می‌دهم که هنوز هم در تمامی شاخه‌های علمی، ما با سوالات بزرگ و عمیق متعددی روبرو هستیم که حتی خود این سوالات هم منطقی به نظر نمی‌رسند. یعنی ظاهر آن پدیده خیلی براساس علم امروز ما، خیلی غیرمنطقی به نظر می‌رسد. بایستی توجه داشته باشیم که بیشتر سوالاتی که ما پاسخی برایشان داریم، از جنس چیستی و What هستند. اما از آن دشوارتر، سوالاتی هستند که از جنس چرایی و Why هستند. ما اکنون چیستی پدیده‌های زیادی را می‌دانیم، اما در چرایی بسیاری از آن‌ها مانده‌ایم. این پدیده اینگونه است، درست، اما چرا طور دیگری نیست؟


محض مثال، با پیشرفت‌های صورت گرفته در حوزه‌های فیزیک و شیمی و زیست شناسی، ما اکنون به خوبی ساختار بسیاری از مولکول‌های زیستی را می‌شناسیم. این چه ربطی به پیشرفت فیزیک دارد؟ ما با پیشرفت فیزیک توانسته‌ایم دستگاه‌هایی بسازیم که بتوانیم ساختار مولکول‌های زیستی را مطالعه کنیم. چرا شیمی؟ ما با پیشرفت در شیمی توانسته‌ایم مولکول‌ها و انواع پیوندها را بشناسیم و دسته بندی کنیم؟ چرا زیست شناسی؟ چون با پیشرفت زیست شناسی توانسته‌ایم مکانیزم‌هایی که مولکول‌های زیستی در آن‌ها دخیل هستند را بشناسیم. حالا می‌خواهیم به سراغ یک سوال از جنس چرایی برویم. بعضی از این مولکول‌های زیستی یک خاصیت جالب دارند که به آن دست‌سانی یا کایرالیته یا Chirality می‌گویند. مثلا به دست‌های خودتان نگاه کنید. دست راست و دست چپ شما، ساختاری کاملا شبیه هم دارند. یعنی شما می‌توانید آن‌ها را روی هم بگذارید و یک تقارن آینه‌ای بین دست هایتان برقرار است. اما آیا دست راست و چپ شما دقیقا مثل هم هستند؟ یعنی اگر دست راست شما را به جای دست چپ قرار دهند، باز هم شما همینطوری مثل الان می‌توانید از دست‌هایتان استفاده کنید؟


قطعا خیر. چرا که وقتی شما انگشت‌های دست راستتان را جمع می‌کنید، اینگشت‌هایتان به سمت چپ خم و جمع می‌شوند. ولی وقتی انگشتان دست چپتان را جمع می‌کنید، انگشت‌های دست چپتان به سمت راست خم و جمع می‌شوند. مولکول‌ها نیز دارای چنین خاصیتی هستند. بعضی از مولکول‌های زیستی مثل آمینواسیدها دارای کایرالیته‌ی متفاوت هستند که به آن‌ها خواص متفاوتی می‌دهند. ممکن است مولکول یک دارو به فرم راست‌گرد باشد، اما همان مولکول به فرم چپ‌گرد تبدیل به یک سم قوی شود. پس ما چیستی این پدیده را می‌دانیم و همچنین می‌دانیم که کدام مولکول‌های زیستی راست‌گرد و کدام چپ‌گرد هستند. اما اینجا با یک چرایی مهم و بنیادین روبرو هستیم. ما می‌بینیم که مثلا آمینو اسیدهای سازنده‌ی پروتئین‌های بدن تمام موجودات زنده‌ی روی زمین، همگی دارای یک کایرالیته‌ی یکسان چپ‌گرد هستند. به این پدیده homochirality گفته‌ می‌شود. حالا سوال اینجاست که "چرا" بایستی تمام این آمینواسیدها چپ‌گرد باشند؟ این پدیده آنقدر مهم است که ما آن را اندیکاتور حیات می‌دانیم. اما چرا باید چنین پدیده‌ای باشد تا حیاتی تشکیل شود؟ این سوالی‌ست که ما‌ پاسخی برایش نداریم.



- ابا اباد


@AbaEbad
2😍2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
ما امروز می‌دانیم که گرم شدن کره‌ی زمین و در پی آن تغییر الگوهای بارش، نتیجه‌ی مستقیم تشدید اثر گلخانه‌ای در اتمسفر زمین است. برخلاف تئوری پردازان توطئه که ادعاهایی مانند دزدیدن ابرها و یا پراکنده سازی ابرها را مطرح می‌کنند، علت پشت کاهش بارندگی در برخی مناطق جهان مثل کشور خودمان ایران، همگی همین گرم شدن کره‌ی زمین است. ما انسان‌ها گازهای گلخانه‌ای زیادی به اتمسفر زمین وارد کرده‌ایم که این گازهای گلخانه‌ای، تعادل انرژی وارد شده به زمین از سمت خورشید و انرژی خارج شده از اتمسفر زمین در اثر بازتاب زمین را به هم زده است. درست مثل یک گلخانه با سقف شیشه‌ای که نور خورشید وارد آن می‌شود، آن را گرم می‌کند، اما وقتی که می‌خواهد‌ خارج شود آن سقف شیشه‌ای مانع خروج بخشی از این انرژی می‌شود و انرژی درون گلخانه تجمیع می‌گردد. اگرچه افزایش گازهای گلخانه‌ای، تعادل دمایی کره‌ی زمین را بهم زده است و حیات روی کره را تهدید می‌کند، اما باید بدانیم که خود اثر گلخانه‌ای ضامن شکل‌گیری حیات روی کره‌ی زمین بوده است.


اکنون که ما و دیگر موجودات زنده روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنیم، میانگین دمایی کره‌ی زمین مثبت ۱۵ درجه‌ی سانتیگراد است. در صورتی که اثر‌ گلخانه‌ای وجود نداشت، میانگین دمای کره‌ی زمین به منفی ۱۸ درجه‌ی سانتیگراد می‌رسید. در چنین شرایطی بخش بزرگی از انرژی خورشید پس از رسیدن به زمین، مجددا به فضا بازتاب و از اتمسفر زمین خارج می‌شد. در این شرایط تمام آب‌های زمین یخ می‌زد و بسیاری از اشکال حیات از جمله گیاهان و حتی خود ما انسان‌ها نیز، هیچگاه فرصت این را پیدا نمی‌کردیم که تکامل یافته و‌ ایجاد شویم. در این حالت، اختلاف دمای روز و شب بسیار زیاد و بیش از ۳۰ درجه بود. در چنین شرایطی احتمالا روزها شاهد تبخیر و خشک شدن آب‌های اقیانوس‌ها و دریاها و رودخانه‌ها و شب‌ها شاهد یخ زدن آن‌ها بودیم. بسیاری از موجودات زنده حتی میکروارگانیزم‌ها در چنین محیطی اصلا فرصت تکامل پیدا نمی‌کردند. پس این اثر گلخانه‌ای در حد طبیعی و متعادل خودش، برای شکل‌گیری حیات روی زمین نه تنها مفید، بلکه ضروری بوده است و بدون آن اصلا حیاتی شکل نمی‌گرفته است.


یک نمونه‌ی‌ خیلی خوب از چنین محیطی، همین بیخ گوش خودمان یعنی سیاره‌ی مریخ است. این سیاره با اینکه در کمربند حیات خورشید واقع شده و شانس شکل‌گیری حیات در آن وجود داشته، به دلایل مختلف از حیات محروم مانده است. یکی از مهم‌ترین دلایل عدم شکل‌گیری حیات روی مریخ که حتی کار را برای ما در مسیر مهاجرت به مریخ سخت می‌کند، ضعیف بودن اثر گلخانه‌ای در مریخ است. یعنی اتمسفر این سیاره مقدار کافی گازهای گلخانه‌ای ندارد که انرژی خورشید را به دام بیندازد. برای حل این مشکل ایده‌های مختلفی نیز مطرح شده است. چرا که ما انسان‌ها دوست داریم روزی در مریخ نیز ساکن شویم. ما در سطح مریخ، مولکول‌های کربن‌دار را مشاهده می‌کنیم. یکی از راه‌های جالب پیشنهادی برای ایجاد گازهای گلخانه‌ای در مریخ، این است که ما ربات‌هایی را به سطح مریخ بفرستیم که این ربات‌ها کربن موجود در خاک این سیاره را به فرم دی اکسید کربن وارد اتمسفر این سیاره کنند تا غلظت گازهای گلخانه‌ای افزایش یابد. به هر‌حال اگر ما بخواهیم روزی در سطح سیاره‌ی سرخ ساکن شویم، ناچاریم این مساله‌ی گازهای گلخانه‌ای‌ را در این سیاره حل کنیم. وگرنه با تغییرات دمایی شدید، تشکیل تمدن روی مریخ کار چندان آسانی نخواهد بود.



راستی چه راه دیگری برای حل مساله‌ی اثر گلخانه‌ای در مریخ به ذهنتان می‌رسد؟



-ابا اباد


@AbaEbad
👏6
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
زنی در بستر مرگ است. پزشک گفته که فقط یک دارو وجود دارد که او را از مرگ حتمی نجات می‌دهد. این دارو به تازگی توسط یک شرکت داروسازی در همان شهر کشف شده است. قیمت تمام شده‌ی هر قلم از این دارو برای این شرکت داروسازی ۲۰۰ دلار بوده است. اما این شرکت ادعا می‌کند که از آنجایی که خودش اولین بار این دارو را کشف کرده و فقط هم این شرکت این دارو را دارد، دوست دارد به قیمت ۲۰۰۰ دلار دارو را بفروشد. این شرکت می‌گوید که دانشمندان من با سرمایه گذاری من این دارو را کشف کرده‌ و توسعه داده اند، پس من می‌خواهم به هر قیمتی که می‌خواهم دارو را بفروشم. کسی اگر ناراحت است خب نخرد و منتظر باشد که شرکت داروسازی دیگری داروی بهتری کشف کند و به قیمت ارزان‌تر بفروشد. قانون به من این حق را می‌دهد که چیزی که تحت مالکیت من است، به هر قیمتی که می‌خواهم بفروشم. زن در حال مرگ است و به این دارو نیاز دارد. همسر این زن یعنی آقای هاینز آدم ثروتمندی نیست. هاینز با تلاش زیاد، می‌تواند از دوست و آشنا حدود ۱۰۰۰ دلار قرض بگیرد. اما هنوز ۱۰۰۰ دلار دیگر کم دارد.


او مطمئن است که در فاصله‌ی زمانی نزدیک، موفق نمی‌شود که تمام هزینه‌ی دارو را تامین کند. او اول به سراغ شرکت داروسازی می‌رود و پیشنهاد می‌کند که هزینه‌ی ساخت هر قلم دارو یا همان ۲۰۰ دلار را بپردازد، اما شرکت داروسازی قبول نمی‌کند (فرض را بر این بگذارید که شرکت داروسازی خودش مستقیما دارو را می‌فروشد). او سپس پیشنهاد می‌کند که هزینه‌ی دارو را قسطی پس بدهد و شرکت داروسازی این را نیز قبول نمی‌کند و فقط نقد می‌خواهد. پس آقای هاینز تصمیمی می‌گیرد. او تصمیم می‌گیرد که برای نجات همسرش، به شرکت داروسازی دستبرد بزند و فقط یک عدد یا یک دز از آن دارو را بدزدد. با خودش می‌گوید که هروقت پول دستم آمد، می‌رود و هزینه‌ی دارو و خسارتی که به شرکت وارد شده را می‌پردازم. ولی حالا می‌دزدم تا جان همسرم را نجات دهم. حالا به نظر شما این کار او اخلاقی‌ست؟ اگر این شخص از شما مشاوره‌ی اخلاقی دریافت کند، آیا شما به او مجوز این کار را می‌دهید که برود و برای نجات جان همسرش، داروی گران قیمت را از کارخانه‌ی‌ داروسازی بدزدد؟ این داستان تحت عنوان معمای هاینز یا Heinz dilemma شناخته می‌شود. این معما به این فرم توسط روانشناس آمریکایی لورنس کولبرگ مطرح شد.


اما این داستان خیلی مهم نیست. مگر برای چند نفر در زندگی چنین شرایطی به وجود می‌آید که کسی بخواهد با پاسخ به این معما برای آن روز آماده شود؟ مهم‌تر از خود این داستان و اتفاقی که برای شخصیت خیالی این داستان یعنی آقای هاینز و همسرش می‌افتد، این است که ما چه رویکردی در پاسخ به این سوال اتخاذ کنیم. آیا می‌توانیم براساس اینکه قیمت دارو ۲۰۰۰ دلار نیست به آقای هاینز مجوز بدهیم که خودش دارو را از این شرکت بردارد؟ اگر صرفا چون این کار اسمش دزدی‌ست، کار بد و غیراخلاقی‌ست یا اینکه چون هدف این مرد نجات جان همسرش است، این دزدی، کاملا اخلاقی‌ست؟ جان همسر او حتما برای او از ۲۰۰۰ دلار خیلی خیلی بیشتر ارزش دارد و او می‌تواند خودش را در زندان تصور کند، در حالیکه از نجات جان همسرش خوشحال است. اما شرکت داروسازی نیز می‌تواند ادعا کند که حقوق او پایمال شده است و به چیزی که او مالک آن بوده، تجاوز شده است. اما از طرف دیگر، همسر او از او انتظار دارد که برای نجات جانش کاری بکند، حتی به قیمت زیر پا گذاشتن قانون و رفتن به زندان. اما آیا در این مورد، زیر پا گذاشتن قانون کار درستی‌ست؟ نظر شما در این رابطه چیست؟



- ابا اباد


@AbaEbad
3
آقای هاینز برای نجات جان همسرش، داروی گران قیمت را می‌دزدد، از نظر شما این کار اخلاقی‌ست یا غیراخلاقی؟
Anonymous Poll
75%
اخلاقی‌ست.
25%
غیراخلاقی‌ست.
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
ما در مسیر شناخت جهان، حتی به کمک روش‌های علمی که می‌شناسیم، با محدودیت‌های بسیار جدی روبرو هستیم. ما نظریات و روش‌هایی را توسعه داده‌ایم که تا حدی می‌توانند عملکرد جهان را پیش‌بینی کنند. دقت آن‌ها از دقت برخی دیگر بیشتر است یا کمتر است. اما ما چطور می‌توانیم مطمئن باشیم که واقعا بر طبیعت نیز همین قوانین حاکم است و قوانینی ساده‌تر حاکم نیست؟ همین سیستم‌ها پیشتر برای ما بسیار پیچیده به نظر می‌رسیده اند. تا قبل از نیوتن و قانون گرانش او، پیش‌بینی حرکت سیارات برای ما امری به غایت دشوار بود. بعد از اینکه او قانون جهانی گرانش را ارائه داد، ما خیلی راحت‌تر توانستیم حرکت اجسام و اجرام در فضا را پیش‌بینی و درک کنیم. ما سپس سعی کردیم با روش‌ها و نظریات دیگری بقیه‌ی جنبه‌های پدیده‌های جهان فیزیکی را توجیه و تفسیر کنیم. اما یک سوال بزرگ هنوز باقی‌ست. اینکه چه لزومی دارد که واقعا همین قوانین حاکم بر جهان باشد و قوانین دیگری حاکم نباشد؟ شاید هیچ چیزی بهتر از این مثال نتواند این مساله را روشن کند.


"می‌گویند در یک شب تاریک، یک آدم مستی زیر نور تیر چراغ برق، دنبال چیزی می‌گشت و زیر نور، روی زمین را نگاه می‌کرد. شخصی که از آن نزدیکی می‌گذشت به نزد آدم مست رفت و پرسید که روی زمین دنبال چه چیزی می‌گردد. آدم مست گفت که زیر نور به دنبال کلیدش می‌گردد. آن شخص هم به کمک فرد مست رفت و با هم مدت زمانی روی زمین را می‌گشتند. بعد از مدتی که هیچ کلیدی روی زمین پیدا نکردند، آن شخص از آدم مست پرسید که آیا مطمئنی که کلید را اینجا گم کرده‌ای؟ مست جواب داد که نه، کلید را آن طرف‌تر داخل تاریکی گم کرده‌ام. فرد که حسابی شوکه شده بود، پرسید که خب پس چرا اینجا را می‌گردی نه آنجا را؟ آدم مست پاسخ داد که من می‌دانم که کلید را آنجا و در تاریکی گم کرده‌ام، اما نمی‌توانم داخل تاریکی را بگردم و گشتن دنبال کلید در اینجا و زیر نور چراغ برق، آسان‌تر و موثرتر است." در واقع وضعیت ما در جهان فیزیکی نیز تا حدی شبیه همان آدم مست است. ممکن است که کلید واقعی جایی در آن تاریکی باشد که علم هنوز آنجا را روشن نکرده است یا شاید هیچوقت نتواند. اما تنها نقطه‌ی روشنی که ما می‌شناسیم، همین جا و به کمک همین علم و نظریات است.


ما از این جهت، علم نمی‌ورزیم که مطمئنیم پاسخ همینجا و زیر نور همین نظریات است، بلکه از این جهت علم می‌ورزیم که این تنها نوری‌ست که در این تاریکی می‌شناسیم که به کمکش می‌توانیم به دنبال آن کلید بگردیم. اگر کسی بپرسد که آیا مطمئنید کلید شناخت جهان همینجا و زیر نور همین نظریات و قوانین علمی‌ست، در پاسخ باید گفت که نه، صرفا اینجا روشن‌تر از بخش‌های دیگر است و گشتن در این روشنایی آسان‌تر است. هر نظریه یا هر روش جدیدی که برای شناخت جهان بیابیم، مانند این است که بخش دیگری از این تاریکی روشن شده و ما قادر خواهیم بود، بخش‌های دیگری از این تاریکی را مشاهده کنیم و بگردیم. به این پدیده اثر نور خیابان یا streetlight effect یا اصل جستجوی مست یا dunkard’s search principle می‌گویند. البته که ما در پژوهش‌های علمی خودمان هم به این اثر دچار می‌شویم. یعنی برای حل مسائل پیچیده‌ای که فراروی خودمان می‌بینیم، سعی می‌کنیم راه‌حل‌هایی بیابیم که متناسب با همین دانش فعلی ماست. پس ما همواره با یک کاستی در شناخت جهان مواجهیم. بایستی توجه کنیم که نظریات جدید و شگفت‌انگیز علمی که منجر به تغییر پارادایم می‌شوند، معمولا زیر نور نظریات فعلی یافت نمی‌شود. بلکه باید پا در تاریکی گذاشت.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئوی جالبی که در دقیقه‌ی ۱:۵۰ فرآیند برخورد در شتابدهند‌ی سرن را نشان می‌دهد.

@AbaEbad
فرض کنید یک روز شما تصمیم می‌گیرید که ببینید مهمترین دغدغه‌ی انسان‌ها در عصر حاضر چیست. شاید راحت ترین و در دسترس ترین جایی که انسان ها را از اقصی نقاط جهان در آنجا پیدا کرد، همین شبکه‌های اجتماعی باشد. مثلا اینستاگرام را انتخاب می‌کنید و می‌گویید چون حدود ۲ میلیارد نفر از مردم جهان عضو اینستاگرام هستند این راه خوبی برای شناخت انسان‌ها و رفتار آن‌هاست. پس به اینستاگرام می‌روید. در اکسپلور اینستاگرام شروع می‌کنید و اکانت افراد مختلف را باز می‌کنید و پست‌های آن‌ها را می‌بینید. بعد از چند ساعت متوجه می‌شوید که اصلا به این شکل نمی‌توان تعداد زیادی از مردم را شناخت و راجع به نظراتشان چیزی فهمید. خیلی زود شما می‌فهمید که باید یک الگوریتم کامپیوتری این کار را برای شما انجام دهد. اما این هم کار خیلی ساده‌ای نیست. آمارها نشان می‌دهد که کاربران اینستاگرام به طور میانگین روزانه تا ۲۰۰ میلیون عکس و فیلم در این پلتفرم آپلود می‌کنند. اگر حجم هر عکس و فیلمی را به طور میانگین ۳ مگابایت فرض کنیم که خیلی هم زیاد نیست الگوریتم شما ناچار است که در روز حدود ۶۰۰ هزار گیگابایت داده را تحلیل کند.


بماند که اینستاگرام ۱۵ سال است که آغاز به کار کرده و الگوریتم شما باید حجم بالای دیتای قبلی شاید بیش از چندین میلیارد گیگابایت یا پتابایت را نیز تحلیل کند. وقتی شما با این حجم دیتا برای تحلیل روبرو می شوید فکر دیگری به ذهنتان می‌رسد. می‌گویید خب لازم نیست که اکانت تک تک آدم‌ها را ببینم. مثلا فقط کسانی که پیجشان باز است را می‌بینم. از بین اینها آن‌هایی را می‌بینم که فالور مثلا بیشتر از ۱۰۰ کا دارند. اینها حدود یک درصد یعنی حدود ۱۰ میلیون اکانت هستند. حالا می‌توان تحلیل را بدون نگرانی آغاز کرد. حالا که شما این تجربه را به دست آورده اید یک پلتفرم دیگر نیز از شما چنین درخواستی می‌کند. فرق این پلتفرم این است که تصاویری که در این پلتفرم بارگذاری می‌شود، تصاویر یک سری تصادف است. تصاویر مربوط به حدود یک میلیارد تصادف در هر ثانیه!!! اما نگران نباشید. این یک میلیارد تصادف در ثانیه تصادف ماشین‌های انسان‌ها نیست، بلکه برخورد و تصادف پروتون‌ها با یکدیگر است که در شتابدهنده LHC اتفاق می‌افتد و توسط یکی از دتکتورها به نام ATLAS با دوربین‌های پرقدرت ثبت می‌شود.


اگر حجم اطلاعات مربوط به هریک از این تصادف ها را یک مگابایت فرض کنیم، در هر ثانیه یک پتابایت اطلاعات تولید می‌شود. حالا شما می‌خواهید این بار به جای انسان‌ها ذرات را بشناسید و ببینید بعد از تصادف چه اتفاقی می‌افتد و این ذرات چکار می‌کنند و چه بلایی سرشان می‌آید. ذخیره و تحلیل این حجم از داده، کاری بسیار دشوار و زمان بر است. از طرف دیگر همه‌ی این برخوردها آنقدر مهم نیستند. بهتر است راهی پیدا کنید و بیخیال تعدادی از این برخوردها شوید. فیزیکدانان برای این کار از سیستم‌هایی به نام قلاب یا trigger استفاده می‌کنند. قلاب‌ها سیستم‌هایی هستند که براساس معیارهایی مثل میزان انرژی حاصل از برخورد، فقط اطلاعات برخوردهایی را ذخیره می‌کنند که به درد بخورند. مثلا در دتکتور اطلس، در هر ثانیه فقط حدود ۲۰۰ برخورد از یک میلیارد برخورد ثبت می‌شود و مابقی اطلاعات دور ریخته می‌شود. به این شکل در هر ثانیه فقط ۲۰۰ مگابایت اطلاعات ذخیره و تحلیل می‌شود که خیلی راحت در دسترس است. حالا ما به جای انسان‌ها، می‌توانیم ذرات بنیادین را تحلیل کنیم.



- ابا اباد



@AbaEbad
1👍1
Aba Ebad | اَبا اِباد
فرض کنید یک روز شما تصمیم می‌گیرید که ببینید مهمترین دغدغه‌ی انسان‌ها در عصر حاضر چیست. شاید راحت ترین و در دسترس ترین جایی که انسان ها را از اقصی نقاط جهان در آنجا پیدا کرد، همین شبکه‌های اجتماعی باشد. مثلا اینستاگرام را انتخاب می‌کنید و می‌گویید چون حدود…
درودها

یکی از دوستان مخاطب کانال نقدی بر ترجمه‌ی سیستم trigger به عنوان سیستم قلاب وارد کرده اند که به نظر من هم وارد است. اگر ترجمه‌ی فارسی بهتری برای این واژه سراغ دارید، لطفا در دایرکت کانال اطلاع دهید.

با تشکر
ابا اباد
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad