خیلی از انسانها دوست دارند رد پایشان در تاریخ بشر ثبت شود. بعضیها برای رسیدن به چنین هدفی سعی میکنند که تاثیر ماندگاری بگذارند. یک نفر یک اثر هنری مثل یک نقاشی یا یک قطعهی موسیقی خلق میکند. دیگری یک کتاب خواندنی و ماندنی مینویسد. یکی دیگر سعی میکند در دنیای سیاست دست به کارهای درستی بزند تا اسمش در تاریخ یک کشور و شاید جهان ثبت شود. یک نفر شب و روز تلاش میکند تا به یک اکتشاف علمی نائل شود و اسمش در تاریخ علم بشر ماندگار گردد. یکی سعی میکند رکوردی را در زمینهی ورزشی بشکند تا اسمش در تاریخ ورزش ثبت شود. یکی با آغاز یک بیزینس ماندگار و مفید برای جامعه، به دنبال چنین هدفیست. یکی شعر میگوید و میگوید تا میشود فردوسی. آن یکی میخواهد تکنولوژی جدیدی را توسعه دهد تا لقب پدر یا مادر آن تکنولوژی را به او بدهند و اسمش در تاریخ ثبت شود. خیلیها هم برای چنین هدفی، در جهت منفی حرکت میکنند و فجایعی را رقم میزنند و اسمشان در تاریخ به عنوان جنایتکار ثبت میشود.
یک عده هم که نمیتوانند نه کارهای مثبت تاثیرگذاری بکنند و نه قادرند دست به کارهای منفی تاثیرگذار با تاثیر منفی بزنند، سعی میکنند راههای آسان را امتحان کنند. مثلا میبینید طرف اسپری رنگ برداشته و اسمش را روی یک اثر تاریخی بسیار قدمت دار، مینویسد و حس میکند که این اثر تاریخی که چند هزار سال دوام آورده، میتواند نام او را با خودش به تاریخ ببرد. دیگری میرود اسمش را روی درخت میتراشد و حس میکند که چون این درخت خیلی عمر خواهد داشت، اسم او را مدتی با خود به تاریخ خواهد برد. شاید چند سال بعد، یک نفر پیدا شود و اسم او را بشناسد و بگوید ا ا ا این فلانیست که در این تاریخ و این سال اینجا بوده است. انگار که نادرشاه افشار بوده که بودنش در این نقطه برای کسی مهم بوده باشد. حالا بگذریم. بعضیها هم کار خاصی نمیکنند ولی اثرشان در تاریخ میماند. مثل رد پاهای زیر. این رد پاها که چند سال قبل در پارک ملی وایت سندز نیومکزیکو در ایالات متحده پیدا شده، مربوط به ۱۰ هزار سال پیش است. این رد پاهای انسان به همراه ردپاهای حیوانات دیگر در بستر یک دریاچهی خشک شده باقی مانده است.
فکرش را بکنید، ۱۰ هزار سال قبل اشخاصی از اینجا رد میشدهاند و ردپایشان باقی مانده و ما امروز این ردپاها را میبینیم. اما این ردپاها آنقدر خوب باقی مانده که ما میتوانیم اطلاعات زیادی راجع به آنها کسب کنیم. طبق این رد پاها، داستان از این قرار بوده است 👇🏾👇🏾
«ده هزار سال قبل در اینجا، زنی ریزنقش - یا شاید پسری نوجوان - به سرعت در منطقهای که حیوانات غولپیکر پرسه میزنند، راه میرود. آن شخص کودکی خردسال را روی کمر خود نگه داشته و پاهایش در گل و لای لیز میخورد، در حالی که تقریبا یک و نیم کیلومتر را با عجله طی میکند و میدود. در بعضی نقاط رد پای کودک ظاهر میشود و دوباره محو میشود. آن شخص هر بار که خسته میشود کودک را روی زمین میگذارد و دوباره او را با خود حمل میکند. کودک تنها کمتر از دو سال سن دارد. شاید او قصد دارد کودک را به مقصدی امن برساند. اما در نهایت تنها و بدون کودک به خانه برمیگردد💔»
حالا چشمان خودتان را ببندید و این (احتمالا) مادر و کودک را در ده هزار سال قبل تصور کنید. این داستان خیالی نبود و همهی داستان با استفاده از اطلاعاتی که از رد پای این مادر و کودک به دست آمده، ساخته شده است. آنها واقعا در تاریخ ثبت شده اند. حالا با کمک تخیل خود، فکر میکنید چه بلایی سر کودک آمده بود؟
- ابا اباد
@AbaEbad
یک عده هم که نمیتوانند نه کارهای مثبت تاثیرگذاری بکنند و نه قادرند دست به کارهای منفی تاثیرگذار با تاثیر منفی بزنند، سعی میکنند راههای آسان را امتحان کنند. مثلا میبینید طرف اسپری رنگ برداشته و اسمش را روی یک اثر تاریخی بسیار قدمت دار، مینویسد و حس میکند که این اثر تاریخی که چند هزار سال دوام آورده، میتواند نام او را با خودش به تاریخ ببرد. دیگری میرود اسمش را روی درخت میتراشد و حس میکند که چون این درخت خیلی عمر خواهد داشت، اسم او را مدتی با خود به تاریخ خواهد برد. شاید چند سال بعد، یک نفر پیدا شود و اسم او را بشناسد و بگوید ا ا ا این فلانیست که در این تاریخ و این سال اینجا بوده است. انگار که نادرشاه افشار بوده که بودنش در این نقطه برای کسی مهم بوده باشد. حالا بگذریم. بعضیها هم کار خاصی نمیکنند ولی اثرشان در تاریخ میماند. مثل رد پاهای زیر. این رد پاها که چند سال قبل در پارک ملی وایت سندز نیومکزیکو در ایالات متحده پیدا شده، مربوط به ۱۰ هزار سال پیش است. این رد پاهای انسان به همراه ردپاهای حیوانات دیگر در بستر یک دریاچهی خشک شده باقی مانده است.
فکرش را بکنید، ۱۰ هزار سال قبل اشخاصی از اینجا رد میشدهاند و ردپایشان باقی مانده و ما امروز این ردپاها را میبینیم. اما این ردپاها آنقدر خوب باقی مانده که ما میتوانیم اطلاعات زیادی راجع به آنها کسب کنیم. طبق این رد پاها، داستان از این قرار بوده است 👇🏾👇🏾
«ده هزار سال قبل در اینجا، زنی ریزنقش - یا شاید پسری نوجوان - به سرعت در منطقهای که حیوانات غولپیکر پرسه میزنند، راه میرود. آن شخص کودکی خردسال را روی کمر خود نگه داشته و پاهایش در گل و لای لیز میخورد، در حالی که تقریبا یک و نیم کیلومتر را با عجله طی میکند و میدود. در بعضی نقاط رد پای کودک ظاهر میشود و دوباره محو میشود. آن شخص هر بار که خسته میشود کودک را روی زمین میگذارد و دوباره او را با خود حمل میکند. کودک تنها کمتر از دو سال سن دارد. شاید او قصد دارد کودک را به مقصدی امن برساند. اما در نهایت تنها و بدون کودک به خانه برمیگردد💔»
حالا چشمان خودتان را ببندید و این (احتمالا) مادر و کودک را در ده هزار سال قبل تصور کنید. این داستان خیالی نبود و همهی داستان با استفاده از اطلاعاتی که از رد پای این مادر و کودک به دست آمده، ساخته شده است. آنها واقعا در تاریخ ثبت شده اند. حالا با کمک تخیل خود، فکر میکنید چه بلایی سر کودک آمده بود؟
- ابا اباد
@AbaEbad
👏3
ما به صورت ذاتی و به صورت طبیعی، اصلا دغدغهای از بابت حقیقت نداریم. یعنی اگر کسی ما را به یافتن حقیقت تشویق نکند و شوقی برای یافتن حقیقت نداشته باشیم، به صورت طبیعی خودمان چنین دغدغهای نداریم. مثلا ما به صورت طبیعی علاقهای نداریم که انسانهایی که نظرشان با نظرات ما متفاوت است اطراف ما را بگیرند. هرچقدر هم نشان دهیم که ما به شنیدن نظرات مخالف علاقه مندیم، باز هم ته دل همهی ما این گرایش به هم فکران و هم نظران وجود دارد. تنها معدود انسانهایی، آن هم با تمرین و ممارست در اندیشیدن و فلسفه ورزیدن، چنین ویژگیهایی را در خود پرورش میدهند که شاید حتی علاقه داشته باشند که اطرافشان را انسانهایی بگیرد که با نظراتشان مخالفند. اکثر انسانها، انسانهایی را دوست دارند که با آنها هم نظرند و نظراتشان موید نظرات آنهاست. راستش را بخواهید، اینکه یک نفر تحمل شنیدن نظرات مخالف را نداشته باشد، یک امر کاملا طبیعیست. دقت داشته باشید که خوب نیست، اما طبیعیست.
اگر کسی بخواهد که تحمل شنیدن نظرات مخالف را داشته باشد و از طرف دیگر، به شنیدن نظرات مخالف واقعا علاقه داشته باشد و از شنیدن نظرات مخالف، کینه نورزد، این یک توانایی و مهارتیست که به دست آوردنیست و انسان خودبخود آن را ندارد. حتی آزمایشات متعددی موید این موضوع است که ما از همان دوران طفولیت و حتی زمان نوزادی به افراد همنظر با خودمان علاقه داریم. یک نوزاده ۱۱ ماهه، هنوز آنچنان تحت تاثیر اجتماع قرار نگرفته است که بگوییم که این نوزاد، دیگران را دیده و این موضوع را آموخته است. نه این نوزاد، این ویژگی و این تمایل را درون خودش دارد که به سمت کسانی برود که با او هم نظرند، چون این ضامن بقای اوست. شاید بگویید که نوزاد چه نظری میتواند داشته باشد؟ بالاخره این نوزاد هم یک تمایلاتی دارد. یک انسان بالغ به یک عقیده باور دارد و یا یک بینشی دارد. این نوزاد هم مثلا به رنگ خاصی یا طعم خاصی علاقه دارد. نوزادی در این سن و سال، حتما بعضی غذاها را از بعضی غذاهای دیگر بیشتر دوست دارد. پس او هم یک نظری دارد و معتقد است که این خوراکی خوشمزهترین خوراکیست.
در سال ۲۰۱۳، گروهی از محققان دانشگاه ییل آمریکا، آزمایشات جالبی را برای بررسی این موضوع طراحی کردند. در یکی از این آزمایشات که روی تعدادی نوزاد حدود ۱۱ ماهه صورت گرفت، دو خوراکی مورد علاقهی بچهها جلوی این نوزادان قرار میگرفت تا خوراکی مورد علاقهشان مشخص شود. آن وقت در مرحله بعد، دو عروسک وارد صحنه میشدند. یکی وقتی خوراکی مورد علاقهی نوزاد را میخورد، وانمود میکرد که خوشحال است و میگفت هممم من «اسم خوراکی» رو دوست دارم. عروسک دیگر هم وقتی همان خوراکی را میخورد، وانمود میکرد بدش آمده و میگفت اووع من «اسم خوراکی» رو دوست ندارم. سپس این دو عروسک را جلوی این نوزادان قرار میدادند تا یکی را انتخاب کنند. نتیجه بسیار جالب بود. بیشتر از ۸۰ درصد نوزادان، عروسکی را انتخاب میکردند که خوراکی مورد علاقهی نوزاد را دوست داشت. فکرش را بکنید، نوزادی که هنوز چیز زیادی از اجتماع یاد نگرفته، به صورت طبیعی، عروسکی را انتخاب میکند که نظرش با نظر او در مورد طعم خوراکی یکیست. پس او این رفتار را نیاموخته، بلکه به صورت طبیعی درون خودش دارد. حالا ما نمیتوانیم انتظار داشته باشیم وقتی این نوزاد رشد کرد و شد یک انسان بالغ، کارکرد مغز و روانش تغییر کرده باشد و نظرات مخالف را با آغوشی باز بپذیرد. نه جانم، این یک ویژگی آموختنیست. چرا که طبیعت ما چنین نیست.
- ابا اباد
@AbaEbad
اگر کسی بخواهد که تحمل شنیدن نظرات مخالف را داشته باشد و از طرف دیگر، به شنیدن نظرات مخالف واقعا علاقه داشته باشد و از شنیدن نظرات مخالف، کینه نورزد، این یک توانایی و مهارتیست که به دست آوردنیست و انسان خودبخود آن را ندارد. حتی آزمایشات متعددی موید این موضوع است که ما از همان دوران طفولیت و حتی زمان نوزادی به افراد همنظر با خودمان علاقه داریم. یک نوزاده ۱۱ ماهه، هنوز آنچنان تحت تاثیر اجتماع قرار نگرفته است که بگوییم که این نوزاد، دیگران را دیده و این موضوع را آموخته است. نه این نوزاد، این ویژگی و این تمایل را درون خودش دارد که به سمت کسانی برود که با او هم نظرند، چون این ضامن بقای اوست. شاید بگویید که نوزاد چه نظری میتواند داشته باشد؟ بالاخره این نوزاد هم یک تمایلاتی دارد. یک انسان بالغ به یک عقیده باور دارد و یا یک بینشی دارد. این نوزاد هم مثلا به رنگ خاصی یا طعم خاصی علاقه دارد. نوزادی در این سن و سال، حتما بعضی غذاها را از بعضی غذاهای دیگر بیشتر دوست دارد. پس او هم یک نظری دارد و معتقد است که این خوراکی خوشمزهترین خوراکیست.
در سال ۲۰۱۳، گروهی از محققان دانشگاه ییل آمریکا، آزمایشات جالبی را برای بررسی این موضوع طراحی کردند. در یکی از این آزمایشات که روی تعدادی نوزاد حدود ۱۱ ماهه صورت گرفت، دو خوراکی مورد علاقهی بچهها جلوی این نوزادان قرار میگرفت تا خوراکی مورد علاقهشان مشخص شود. آن وقت در مرحله بعد، دو عروسک وارد صحنه میشدند. یکی وقتی خوراکی مورد علاقهی نوزاد را میخورد، وانمود میکرد که خوشحال است و میگفت هممم من «اسم خوراکی» رو دوست دارم. عروسک دیگر هم وقتی همان خوراکی را میخورد، وانمود میکرد بدش آمده و میگفت اووع من «اسم خوراکی» رو دوست ندارم. سپس این دو عروسک را جلوی این نوزادان قرار میدادند تا یکی را انتخاب کنند. نتیجه بسیار جالب بود. بیشتر از ۸۰ درصد نوزادان، عروسکی را انتخاب میکردند که خوراکی مورد علاقهی نوزاد را دوست داشت. فکرش را بکنید، نوزادی که هنوز چیز زیادی از اجتماع یاد نگرفته، به صورت طبیعی، عروسکی را انتخاب میکند که نظرش با نظر او در مورد طعم خوراکی یکیست. پس او این رفتار را نیاموخته، بلکه به صورت طبیعی درون خودش دارد. حالا ما نمیتوانیم انتظار داشته باشیم وقتی این نوزاد رشد کرد و شد یک انسان بالغ، کارکرد مغز و روانش تغییر کرده باشد و نظرات مخالف را با آغوشی باز بپذیرد. نه جانم، این یک ویژگی آموختنیست. چرا که طبیعت ما چنین نیست.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4❤2
درود خدمت دوستان دنبال کنندهی کانال ابا اباد ،
من بعضا میبینم که دوستان لطف دارند و کارهای من را در کانالهای خودشان ریپُست و بازنشر میکنند. اما متاسفانه نوتیفیکیشنی در این رابطه دریافت نمیکنم و نمیدانم کارها توسط چه کسانی بازنشر شده است. لذا اینجا میخواهم از بابت لطف دوستانی که کارها را در کانالهای خودشان بازنشر میکنند، صمیمانه سپاسگزاری و قدردانی کنم و از همینجا دستتان را به گرمی میفشارم. سپاس از لطف و محبتی که نسبت به کارهای من دارید.
- ابا اباد
@AbaEbad
من بعضا میبینم که دوستان لطف دارند و کارهای من را در کانالهای خودشان ریپُست و بازنشر میکنند. اما متاسفانه نوتیفیکیشنی در این رابطه دریافت نمیکنم و نمیدانم کارها توسط چه کسانی بازنشر شده است. لذا اینجا میخواهم از بابت لطف دوستانی که کارها را در کانالهای خودشان بازنشر میکنند، صمیمانه سپاسگزاری و قدردانی کنم و از همینجا دستتان را به گرمی میفشارم. سپاس از لطف و محبتی که نسبت به کارهای من دارید.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤7👍2
Aba Ebad | اَبا اِباد pinned «درود خدمت دوستان دنبال کنندهی کانال ابا اباد ، من بعضا میبینم که دوستان لطف دارند و کارهای من را در کانالهای خودشان ریپُست و بازنشر میکنند. اما متاسفانه نوتیفیکیشنی در این رابطه دریافت نمیکنم و نمیدانم کارها توسط چه کسانی بازنشر شده است. لذا اینجا…»
از منظر بسیاری از قوانین حقوق بین الملل و همچنین از منظر قوانین حقوق بشری، استفاده از کودکان زیر ۱۵ سال در جنگها، به عنوان یک جرم و جنایت جنگی شناخته میشود. به عنوان مثال، ماده ۳۸ پیماننامهی حقوق کودک (۱۹۸۹) اعلام میکند که گروههای سیاسی نباید از افراد زیر پانزده سال در جنگ استفاده کنند. بنا بر ماده ۸٫۲٫۲۶ اساسنامه رم از دیوان بینالمللی کیفری تصویب شده در سال ۱۹۹۸ و اجرایی شده در ۱ ژوئیه ۲۰۰۲، «سربازگیری یا نامنویسی از افراد زیر ۱۵ سال برای شرکت در درگیریهای نظامی ممنوع و یک جرم جنگی محسوب میشود.». تا فردا صبح میتوان از این قوانین بین المللی یکی یکی اسم برد. اما یک گروه تروریستی چه ارزشی برای این قوانین قائل است؟ مثلا آیا برای شبه نظامیانی که در سودان در حال قتل عام هستند، اهمیتی دارد که کسی آنها را به خاطر به کارگیری کودکان محکوم کند؟ یا مثلا آیا کسی برای اظهار نگرانی دبیرکل سازمان ملل متحد تره خرد میکند؟ آیا برای سایر گروههای تروریستی نصیحت کردن و توصیه به عدم به کارگیری کودکان در جنگ، معنایی دارد؟
قدرت فقط در مقابل قدرت بالاتر سر تعظیم فرود میآورد. آن شبه نظامیان فقط زبان قدرت بالاتر را میفهمند نه اظهار نگرانی مقامات سیاسی را. آنها فقط زبان یک نیروی نظامی قویتر از خودشان را میفهمند. حالا اینها که گروههای تروریستی و شبه نظامی هستند و تحت قانون شکل نگرفته اند که قانون بتواند مانع آنها شود. اما خیلی اوقات خیلی از حکومتهای قانونی از کودکان در جنگ استفاده میکنند. اما آیا مشکل استفاده از کودکان در جنگ فقط حفظ جان آنان است؟ یا موضوعات دیگری نیز اینجا اهمیت پیدا میکند؟ مدتی قبل خبری خواندم که تعدادی از کشورهای شرق اروپا، در حال به کارگیری نوجوانان برای هدایت پهبادهای مورد استفاده در ارتش هستند. مثلا از مدتی قبل برخی از دانشآموزان در لیتوانی به منظور تقویت توان دفاعی این کشور برای نخستین بار کار با پهباد را آموزش میبینند. وزارت دفاع این کشور مدرسهای را در نزدیکی مرز با روسیه افتتاح کرده است که در آن به دانشآموزان از ده سالگی و همچنین بزرگسالان کار با پهپاد آموزش داده میشود. این مدرسه یکی از ۹ مدرسهای است که قرار است با این هدف در سراسر این کشور راهاندازی شوند.
دقت کنید کودکان بالای ده سال. حالا باید پرسید که آیا این نیز مصداق به کارگیری کودکان در جنگ است؟ مثلا یک کودک ده ساله، به جای اینکه در یک بازی کامپیوتری، یک پهباد را به سمت دشمن هدایت کند و با آن سربازان دشمن را هدف قرار دهد، حالا در همان اتاق، هدایت یک پهباد واقعی را در دست گرفته و پهباد را مثلا به مرزهای روسیه هدایت میکند و چند سرباز متجاوز روس را آنجا هدف قرار میدهد و میکشد. اینجا جان آن کودک در خطر نیست. چرا که او میتواند از یک نقطهی امن در مناطق بسیار دورتر از محل جنگ، پهباد را هدایت کند. به او فشاری هم وارد نمیشود که مثلا تشنگی و گرسنگی بکشد یا کسی او را به اسارت بگیرد و مورد آزار و اذیتش قرار دهد. از طرف دیگر، به نظر میرسد که این برای خود او هم یک تجربهی واقعا مهیج است. این کار از هر بازی که کودک فکرش را میکرده باحالتر و واقعیتر است و او سناریوهایی را تجربه میکند که در هیچ بازی گنجانده نشده است. اما این کار یک اشکال اساسی دارد. این کودک ده ساله، با هدایت آن پهباد یک تعداد آدم واقعی را به قتل میرساند. حالا به نظر شما این نوع به کارگیری کودکان در جنگ، مصداق جرم جنگی نیست؟ آیا اینجا حقی از این کودک ضایع میشود؟
- ابا اباد
@AbaEbad
قدرت فقط در مقابل قدرت بالاتر سر تعظیم فرود میآورد. آن شبه نظامیان فقط زبان قدرت بالاتر را میفهمند نه اظهار نگرانی مقامات سیاسی را. آنها فقط زبان یک نیروی نظامی قویتر از خودشان را میفهمند. حالا اینها که گروههای تروریستی و شبه نظامی هستند و تحت قانون شکل نگرفته اند که قانون بتواند مانع آنها شود. اما خیلی اوقات خیلی از حکومتهای قانونی از کودکان در جنگ استفاده میکنند. اما آیا مشکل استفاده از کودکان در جنگ فقط حفظ جان آنان است؟ یا موضوعات دیگری نیز اینجا اهمیت پیدا میکند؟ مدتی قبل خبری خواندم که تعدادی از کشورهای شرق اروپا، در حال به کارگیری نوجوانان برای هدایت پهبادهای مورد استفاده در ارتش هستند. مثلا از مدتی قبل برخی از دانشآموزان در لیتوانی به منظور تقویت توان دفاعی این کشور برای نخستین بار کار با پهباد را آموزش میبینند. وزارت دفاع این کشور مدرسهای را در نزدیکی مرز با روسیه افتتاح کرده است که در آن به دانشآموزان از ده سالگی و همچنین بزرگسالان کار با پهپاد آموزش داده میشود. این مدرسه یکی از ۹ مدرسهای است که قرار است با این هدف در سراسر این کشور راهاندازی شوند.
دقت کنید کودکان بالای ده سال. حالا باید پرسید که آیا این نیز مصداق به کارگیری کودکان در جنگ است؟ مثلا یک کودک ده ساله، به جای اینکه در یک بازی کامپیوتری، یک پهباد را به سمت دشمن هدایت کند و با آن سربازان دشمن را هدف قرار دهد، حالا در همان اتاق، هدایت یک پهباد واقعی را در دست گرفته و پهباد را مثلا به مرزهای روسیه هدایت میکند و چند سرباز متجاوز روس را آنجا هدف قرار میدهد و میکشد. اینجا جان آن کودک در خطر نیست. چرا که او میتواند از یک نقطهی امن در مناطق بسیار دورتر از محل جنگ، پهباد را هدایت کند. به او فشاری هم وارد نمیشود که مثلا تشنگی و گرسنگی بکشد یا کسی او را به اسارت بگیرد و مورد آزار و اذیتش قرار دهد. از طرف دیگر، به نظر میرسد که این برای خود او هم یک تجربهی واقعا مهیج است. این کار از هر بازی که کودک فکرش را میکرده باحالتر و واقعیتر است و او سناریوهایی را تجربه میکند که در هیچ بازی گنجانده نشده است. اما این کار یک اشکال اساسی دارد. این کودک ده ساله، با هدایت آن پهباد یک تعداد آدم واقعی را به قتل میرساند. حالا به نظر شما این نوع به کارگیری کودکان در جنگ، مصداق جرم جنگی نیست؟ آیا اینجا حقی از این کودک ضایع میشود؟
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4
جهان پیوسته در حال انبساط است و ما همچنان با سرعت در حال دور شدن از کهکشانهای دیگر هستیم. این یک اصل پذیرفته شده در کیهان شناسیست و مشاهدات ما بخوبی این موضوع را نشان میدهد. مشاهدات ما همچنین نشان میدهد که نرخ این انبساط نیز پیوسته در حال افزایش است. کهکشانهایی که دورتر از ما هستند، با سرعت بیشتری در حال دور شدن از ما هستند. اصلا یک رابطهی خطی در این رابطه وجود دارد که به ما میگوید که کهکشانی که در این فاصله از ماست، با چنین سرعتی در حال دور شدن از ماست. این رابطه به رابطهی هابل-لمیتر معروف است. اما طبق این رابطه، کهکشانهایی که در فاصلهی حدود چهارده میلیارد سال نوری از ما قرار دارند، با سرعتی بیشتر از سرعت نور از ما دور میشوند. این بدین معناست که هیچوقت نوری از این کهکشانها به ما نخواهد رسید. اگر کسی از این کهکشانهای دوردست برای ما پیغامی بفرستد، چون ما با سرعتی بیش از سرعت نور از همدیگر دور میشویم، این پیغام هیچوقت به دست ما نخواهد رسید.
اما همانطور که گفته شد، کیهان همچنان با سرعت در حال انبساط است. بالاخره زمانی میرسد که ما میمانیم و همین کهکشانهایی که اطراف ما هستند. کهکشانهای محلی با یکدیگر ادغام میشوند و کهکشانهای بزرگتر را میسازند. مابقی کهکشانهایی که کمی دورتر از ما بوده اند، در آن زمان با سرعتی بیشتر از سرعت نور از ما دور میشوند. یعنی چند صد میلیارد سال بعد، یک اخترشناس وقتی با تلسکوپهای پیشرفته اش به آسمان نگاه میکند، به جز همین چند کهکشان اطرافش، چیزی جز تاریکی محض نمیبیند. حتی با پیشرفتهترین تلسکوپها نیز چیزی دیده نمیشود. چرا که هیچ نور و هیچ موج الکترومغناطیسی از آن کهکشانهایی که با سرعتی بیش از سرعت نور در حال دور شدن هستند، به او و به تلسکوپ او نمیرسد. حالا او چه تصوری راجع به جهان دارد؟ او حتی شواهدی نیز برای وجود کهکشانهای دیگر ندارد. او صرفا میبیند که در تاریخ ما در چند صد میلیارد سال قبل راجع به کهکشانهای دیگر حرف زدهایم. هیچ نشانهای در آسمان وجود ندارد که در مورد وجود کهکشانهای دیگر به آنها خبر دهد.
فیزیکدانان در آن زمان احتمالا تئوری بیگ بنگ را دارند که خیلی خوب پیدایش و گسترش جهان را توضیح میدهد. اما هیچ مشاهدهای که تئوری بیگ بنگ را تایید نمیکند. چرا که اصلا مشاهدهای ورای آن کهکشانهای نزدیک و محلی وجود ندارد. آنها صرفا تاریکی میبینند و تاریکی. آیا آنها بیگ بنگ را میپذیرند در حالی که مشاهدهای برای آن ندارند. آن هم به این علت که کهکشانهای دورتر، از افق دید آنها کاملا خارج شده است؟ پاسخ به این سوال خیلی جالب است. چرا که راستش را بخواهید ما اکنون ممکن است در چنین شرایطی باشیم. ما تئوریهای جهانهای چندگانه یا مولتیورس یا multiverse داریم که خیلی خوب میتواند بسیاری از سوالات ما را پاسخ دهد. بسیاری از مشاهدات ما با پذیرش تئوریهای مولتی ورس پاسخ داده میشود. اما آن جهانهای موازی ما آنقدر دورند که از افق دید ما خارج شده اند و ما اصلا راهی نداریم که آنها را مشاهده کنیم تا تئوری ما را تایید کنند. شرایط اکنون ما در مورد کیهانهای موازی کیهان ما، دقیقا شبیه شرایط فیزیکدانان چند صد میلیارد سال بعد است که چیزی جز آسمانی تاریک با چند کهکشان بالای سر خود نمیبینند.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما همانطور که گفته شد، کیهان همچنان با سرعت در حال انبساط است. بالاخره زمانی میرسد که ما میمانیم و همین کهکشانهایی که اطراف ما هستند. کهکشانهای محلی با یکدیگر ادغام میشوند و کهکشانهای بزرگتر را میسازند. مابقی کهکشانهایی که کمی دورتر از ما بوده اند، در آن زمان با سرعتی بیشتر از سرعت نور از ما دور میشوند. یعنی چند صد میلیارد سال بعد، یک اخترشناس وقتی با تلسکوپهای پیشرفته اش به آسمان نگاه میکند، به جز همین چند کهکشان اطرافش، چیزی جز تاریکی محض نمیبیند. حتی با پیشرفتهترین تلسکوپها نیز چیزی دیده نمیشود. چرا که هیچ نور و هیچ موج الکترومغناطیسی از آن کهکشانهایی که با سرعتی بیش از سرعت نور در حال دور شدن هستند، به او و به تلسکوپ او نمیرسد. حالا او چه تصوری راجع به جهان دارد؟ او حتی شواهدی نیز برای وجود کهکشانهای دیگر ندارد. او صرفا میبیند که در تاریخ ما در چند صد میلیارد سال قبل راجع به کهکشانهای دیگر حرف زدهایم. هیچ نشانهای در آسمان وجود ندارد که در مورد وجود کهکشانهای دیگر به آنها خبر دهد.
فیزیکدانان در آن زمان احتمالا تئوری بیگ بنگ را دارند که خیلی خوب پیدایش و گسترش جهان را توضیح میدهد. اما هیچ مشاهدهای که تئوری بیگ بنگ را تایید نمیکند. چرا که اصلا مشاهدهای ورای آن کهکشانهای نزدیک و محلی وجود ندارد. آنها صرفا تاریکی میبینند و تاریکی. آیا آنها بیگ بنگ را میپذیرند در حالی که مشاهدهای برای آن ندارند. آن هم به این علت که کهکشانهای دورتر، از افق دید آنها کاملا خارج شده است؟ پاسخ به این سوال خیلی جالب است. چرا که راستش را بخواهید ما اکنون ممکن است در چنین شرایطی باشیم. ما تئوریهای جهانهای چندگانه یا مولتیورس یا multiverse داریم که خیلی خوب میتواند بسیاری از سوالات ما را پاسخ دهد. بسیاری از مشاهدات ما با پذیرش تئوریهای مولتی ورس پاسخ داده میشود. اما آن جهانهای موازی ما آنقدر دورند که از افق دید ما خارج شده اند و ما اصلا راهی نداریم که آنها را مشاهده کنیم تا تئوری ما را تایید کنند. شرایط اکنون ما در مورد کیهانهای موازی کیهان ما، دقیقا شبیه شرایط فیزیکدانان چند صد میلیارد سال بعد است که چیزی جز آسمانی تاریک با چند کهکشان بالای سر خود نمیبینند.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4👏3
"فلسفهی دیداد". خیلی مهم است که ما الفاظ را به درستی به کار ببریم. دیداد فیلسوف است، نه صرفا به این علت که فلسفه خوانده است و فلسفه میداند، بلکه به این علت که فلسفهی خودش را بنیان نهاده است. چنانکه در دانشنامهها میگویند "سینمای کیارستمی" چون کیارستمی نیز سینمای خاص خودش را بنیان نهاده است که با هر سینمای دیگری متفاوت است. پس درست آن است که به جای دیدادِ فیلسوف و شخص دیداد، راجع به فلسفهی دیداد و نظریاتش سخن برانیم. به قول سلطان سخن پارسی حضرت سعدی، گل همین پنج روز و شش باشد، وین گلستان همیشه خوش باشد، پس بهتر است که به جای اینکه به گل بپردازیم، بر گلستان تمرکز کنیم. اما فلسفهی دیداد که همان گلستان اوست، علیرغم شباهتی که به فلسفههای پیش از خود دارد، تفاوتهایی دارد که آن را کاملا از پیشینیان متمایز میکند، اگر فلسفه را یک زبان بدانیم، فلسفهی دیداد، یک لهجه از این زبان نیست، بلکه میتوان آن را در سطحی بالاتر و به عنوان یک گویش خاص و متفاوت از دیگر گویشها در نظر گرفت.
اول آنکه برخلاف فیلسوفان فلسفه فروشی که میخواهند فلسفهی غرب را مستقیما و بدون هیچ کم و کاستی، بر این منطقه از خاورمیانه تحمیل کنند، فلسفهی دیداد اصالتهای فرهنگی و تجربیات تاریخی این خطه را نادیده نمیانگارد. او در فلسفهاش، به دنبال راه حلی متناسب با این جغرافیا و این زمان این مرز و بوم و این خطه است. او با ژستی روشنفکر مآبانه، برای مردم این خطه، نسخهی آنارشیسم نمیپیچد، چه اینکه میداند مردم اینجا هنوز به نظم و قانونی نرسیده اند که بخواهند با آنارشیسم، از این قانون سرپیچی کنند. فلسفهی دیداد، محل آرمان گرایی نیست. پس با نگاهی واقع گرایانه برای مردمی که هنوز با یکدیگر به صلح نرسیده اند، نسخهی دموکراسی نمیپیچد. فلسفهی دیداد، به جای تلاش برای حذف جریانهای فکری متضادش، بر رشد دیالکتیکی هگلی تاکید میورزد و از همین بابت، هر جریان فکری که رشد کند، به ناچار فلسفهی دیداد را به نوعی در تضاد با خودش مییابد که سعی بر مهار و تعدیل او دارد.
این فلسفه همچون یک سیال، روزی در تقابل با افکار سنتی عمل میکند و دیگر روز، در تقابل با شبه مدرنیته و اگر روزی نیز مدرنیته غالب شود، با تفکری پست مدرن، در تقابل با آن قرار خواهد گرفت. فلسفهی دیداد، فلسفهی کوچه و بازار است، فلسفهی کف جامعه است. هدف فلسفهی دیداد افزودن بر مقالات و کتابهایی که در قفسهها خاک میخورند نیست. فلسفهی دیداد از طریق مدیای درست، به بطن جامعه خورانده میشود. این نگاه، بر مباحث کلاسیک فلسفی متمرکز نیست. او درک کرده که جامعهای که هنوز با بتسازی و شخصیتسازی مانوس است و هنوز راهی برای گفتگو نیافته است، آرای ویتگنشتاین و نوام چامسکی در فلسفهی زبان و آرای دیوید چالمرز و جان سرل در فلسفهی ذهن دردی را از او دوا نمیکند. فلسفهی دیداد، برای دانشمند است، برای معلم است، برای مدیر است برای کارمند است، برای استاد دانشگاه است، فلسفهی دیداد حتی برای یک راننده تاکسی دور میدان ونک است. فلسفهی دیداد با رویکردی کاربردی، به درستی دریافته که تمام مباحث در نهایت بایستی به دست عموم اجتماع برسد و بر تک تک مسائل فردی و اجتماعی، نگاشت (map) شود. و این چیزیست که امروز جای خالیاش را همهمان احساس میکنیم، فلسفهای برای تمام زندگی. به امید آن روزی که با این تلاشها از جمله انتشار خود این کتاب با ارزش "کار دل"، فلسفه این آب حیات آدمی، در تمام جنبههای زندگیمان جریان یابد.
-اَبا اِباد
@AbaEbad
اول آنکه برخلاف فیلسوفان فلسفه فروشی که میخواهند فلسفهی غرب را مستقیما و بدون هیچ کم و کاستی، بر این منطقه از خاورمیانه تحمیل کنند، فلسفهی دیداد اصالتهای فرهنگی و تجربیات تاریخی این خطه را نادیده نمیانگارد. او در فلسفهاش، به دنبال راه حلی متناسب با این جغرافیا و این زمان این مرز و بوم و این خطه است. او با ژستی روشنفکر مآبانه، برای مردم این خطه، نسخهی آنارشیسم نمیپیچد، چه اینکه میداند مردم اینجا هنوز به نظم و قانونی نرسیده اند که بخواهند با آنارشیسم، از این قانون سرپیچی کنند. فلسفهی دیداد، محل آرمان گرایی نیست. پس با نگاهی واقع گرایانه برای مردمی که هنوز با یکدیگر به صلح نرسیده اند، نسخهی دموکراسی نمیپیچد. فلسفهی دیداد، به جای تلاش برای حذف جریانهای فکری متضادش، بر رشد دیالکتیکی هگلی تاکید میورزد و از همین بابت، هر جریان فکری که رشد کند، به ناچار فلسفهی دیداد را به نوعی در تضاد با خودش مییابد که سعی بر مهار و تعدیل او دارد.
این فلسفه همچون یک سیال، روزی در تقابل با افکار سنتی عمل میکند و دیگر روز، در تقابل با شبه مدرنیته و اگر روزی نیز مدرنیته غالب شود، با تفکری پست مدرن، در تقابل با آن قرار خواهد گرفت. فلسفهی دیداد، فلسفهی کوچه و بازار است، فلسفهی کف جامعه است. هدف فلسفهی دیداد افزودن بر مقالات و کتابهایی که در قفسهها خاک میخورند نیست. فلسفهی دیداد از طریق مدیای درست، به بطن جامعه خورانده میشود. این نگاه، بر مباحث کلاسیک فلسفی متمرکز نیست. او درک کرده که جامعهای که هنوز با بتسازی و شخصیتسازی مانوس است و هنوز راهی برای گفتگو نیافته است، آرای ویتگنشتاین و نوام چامسکی در فلسفهی زبان و آرای دیوید چالمرز و جان سرل در فلسفهی ذهن دردی را از او دوا نمیکند. فلسفهی دیداد، برای دانشمند است، برای معلم است، برای مدیر است برای کارمند است، برای استاد دانشگاه است، فلسفهی دیداد حتی برای یک راننده تاکسی دور میدان ونک است. فلسفهی دیداد با رویکردی کاربردی، به درستی دریافته که تمام مباحث در نهایت بایستی به دست عموم اجتماع برسد و بر تک تک مسائل فردی و اجتماعی، نگاشت (map) شود. و این چیزیست که امروز جای خالیاش را همهمان احساس میکنیم، فلسفهای برای تمام زندگی. به امید آن روزی که با این تلاشها از جمله انتشار خود این کتاب با ارزش "کار دل"، فلسفه این آب حیات آدمی، در تمام جنبههای زندگیمان جریان یابد.
-اَبا اِباد
@AbaEbad
❤4👏2😁1
مدتی قبل در خلال انجام پروژهای تحقیقاتی، یک اشتباهی کردم که کدی که کار میکرد را دستکاری کردم. فکر میکردم که با این تغییر، میتوانم تا حدی نتایج کارم را بهبود ببخشم. زمان زیادی روی این تغییر گذاشتم، اما این تغییر نه تنها نتایج کارم را بهبود نبخشید، بلکه آنها را بدتر هم کرد. گاهی اوقات آنطوری که شما انتظار دارید پیش نمیرود. اگر اینطور بود کار علمی فایدهای نداشت. چون همیشه چیزی که ما انتظار داریم اتفاق میافتاد. اما این قسمت اصلی ماجرا نبود. قسمت بدتر این بود که من کد قبلی را جایی برای خودم ذخیره نکرده بودم. حالا من دو مشکل داشتم. یکی اینکه روش جدیدم نتایج خوبی به دست نمیداد، دوم اینکه چون مدت زیادی از اعمال تغییرات در روش قدیمی میگذشت، من دقیقا نمیدانستم که روش قدیمی را چطور پیاده سازی کرده بودم. حالا من با این تغییر اشتباه، هم نتایج خوب قبلی را از دست داده بودم و هم روش خوبی که قبلا جوابش را هرچند نه عالی، ولی تا حد قابل قبول و راضی کننده، پس داده بود. حالا نه از روش قبلی نسخهی پشتیبانی داشتم و نه جایی یادداشتی داشتم که قبلا چکار کرده بودم.
در نهایت با تلاش زیاد، توانستم به روش قابل قبولی دست پیدا کنم. اما این اتفاق درسی بزرگتر از این نتایج برای من داشت، درسی برای زندگی نه صرفا برای فیزیک. اینکه گاهی اوقات ما ویژگی خیلی خوبی در خودمان داریم. یک ویژگی که خیلی خوب جواب میدهد. مثلا یک نفر روابط اجتماعی بالایی دارد. یک نفر دیگر خیلی اهل مطالعه است. یک نفر دیگر مجذوب آثار هنرمندان بزرگ است و دیدن این آثار به او آرامش و معنا میبخشد. یکی پادکستی را گوش میکند که از آن چیزهای زیادی میآموزد. یک نفر آدم خوش مشرب و شوخ طبعیست و به قول کردها خونش شیرین است. یک نفر خیلی آدم تلاشگریست. یکی دیگر عادت دارد وقتی را به دوستان و عزیزانش اختصاص دهد. یک نفر عادت داشته به طبیعت برود و این به او آرامش میداده است. یک نفر یک گنجی در وجود داشته است. یک نفر دیگر عادت داشته گنجهای درون دیگران را به آنها نشان دهد. یک نفر در روابطش با دیگران مرز میگذاشته است. یک نفر دیگر در یک کلاس فلسفه شرکت میکرده و یا گاه به گاه کتابهای فلسفی میخوانده است و از این طریق برای خودش و زندگیاش معنایی دست و پا میکرده است..
اما یک روز یکی از این آدمها تصمیم میگیرد که خودش را تغییر دهد، چون فکر میکند جور دیگری بودن بهتر است. دقیقا مثل من که آن کد را تغییر دادم چون فکر میکردم نتایج بهتری میگیرم. اما بسیاری از اوقات، وقتی مدتی از اجرای این تغییرات میگذرد، آدم یادش میرود که آن جوری که قبلا بوده است چجوری بوده است که انقدر خوب بوده. او زمانی را یادش میآید که دیگران از معاشرت با او لذت میبردهاند، اما حالا همه از او فراری شده اند. او یادش نمیآید چرا؟ او یادش نمیآید که در گذشته خوش مشرب بوده یا گذشت زیادی از خودش نشان میداده است. حالا او مانده و روشی که جواب نداده است و نتایج خوبی برای او به همراه نداشته است. او حالا خود قبلیاش را به یاد نمیآورد. او از نسخهی قبلی خودش پیش از این تغییرات، نسخهی بکاپ و پشتیبان نگرفته بود که حالا به آن نسخهی قبلی خودش برگردد. یک نسخهی پشتیبان خوب، میتواند یک دیگری باشد که آن نسخهی قبلی او را به خاطر میآورد. نسخهی پشتیبان میتواند حافظهی دوست خوبی باشد که به او نهیب بزند و خود قبلی او را به او یادآور شود. مراقب نسخههای پشتیبانتان باشید، چون ممکن است روزی خود قبلیتان را به یاد نیاورید.
- ابا اباد
@AbaEbad
در نهایت با تلاش زیاد، توانستم به روش قابل قبولی دست پیدا کنم. اما این اتفاق درسی بزرگتر از این نتایج برای من داشت، درسی برای زندگی نه صرفا برای فیزیک. اینکه گاهی اوقات ما ویژگی خیلی خوبی در خودمان داریم. یک ویژگی که خیلی خوب جواب میدهد. مثلا یک نفر روابط اجتماعی بالایی دارد. یک نفر دیگر خیلی اهل مطالعه است. یک نفر دیگر مجذوب آثار هنرمندان بزرگ است و دیدن این آثار به او آرامش و معنا میبخشد. یکی پادکستی را گوش میکند که از آن چیزهای زیادی میآموزد. یک نفر آدم خوش مشرب و شوخ طبعیست و به قول کردها خونش شیرین است. یک نفر خیلی آدم تلاشگریست. یکی دیگر عادت دارد وقتی را به دوستان و عزیزانش اختصاص دهد. یک نفر عادت داشته به طبیعت برود و این به او آرامش میداده است. یک نفر یک گنجی در وجود داشته است. یک نفر دیگر عادت داشته گنجهای درون دیگران را به آنها نشان دهد. یک نفر در روابطش با دیگران مرز میگذاشته است. یک نفر دیگر در یک کلاس فلسفه شرکت میکرده و یا گاه به گاه کتابهای فلسفی میخوانده است و از این طریق برای خودش و زندگیاش معنایی دست و پا میکرده است..
اما یک روز یکی از این آدمها تصمیم میگیرد که خودش را تغییر دهد، چون فکر میکند جور دیگری بودن بهتر است. دقیقا مثل من که آن کد را تغییر دادم چون فکر میکردم نتایج بهتری میگیرم. اما بسیاری از اوقات، وقتی مدتی از اجرای این تغییرات میگذرد، آدم یادش میرود که آن جوری که قبلا بوده است چجوری بوده است که انقدر خوب بوده. او زمانی را یادش میآید که دیگران از معاشرت با او لذت میبردهاند، اما حالا همه از او فراری شده اند. او یادش نمیآید چرا؟ او یادش نمیآید که در گذشته خوش مشرب بوده یا گذشت زیادی از خودش نشان میداده است. حالا او مانده و روشی که جواب نداده است و نتایج خوبی برای او به همراه نداشته است. او حالا خود قبلیاش را به یاد نمیآورد. او از نسخهی قبلی خودش پیش از این تغییرات، نسخهی بکاپ و پشتیبان نگرفته بود که حالا به آن نسخهی قبلی خودش برگردد. یک نسخهی پشتیبان خوب، میتواند یک دیگری باشد که آن نسخهی قبلی او را به خاطر میآورد. نسخهی پشتیبان میتواند حافظهی دوست خوبی باشد که به او نهیب بزند و خود قبلی او را به او یادآور شود. مراقب نسخههای پشتیبانتان باشید، چون ممکن است روزی خود قبلیتان را به یاد نیاورید.
- ابا اباد
@AbaEbad
👏3❤2👍1
تصویر زیر، نقشهی شهر زیبای کونینگسبرگ (کالینینگراد امروزی) روسیه واقع در غرب این کشور است. البته این شهر، خارج از مرزهای اصلی روسیه قرار داشته و میان لهستان و لیتوانی محاصره شده است. به این شهرها، شهرهای برون بوم گفته میشود. یعنی سرزمینی یا بخشی از یک سرزمین است که کاملاً احاطهشده توسط قلمروی دولت دیگری است. اما در اینجا قصد ندارم به جغرافیای سیاسی و تاریخ این شهر بپردازم. بلکه اینجا قصد من پرداختن به یک مسالهی ریاضیست. در قرن هجدهم، ریاضیدان و همهچیزدان (پالی مث) بزرگ، لئونهارت اویلر وقتی به نقشهی این شهر فکر میکرد، با یک مسالهی ریاضی مواجه شد. همانطور که میبینید، این شهر معماری جالبی دارد. رودخانهای از میان این شهر میگذرد که این شهر را به دو بخش اصلی تقسیم میکند. همچنین داخل این رودخانه و بین دو بخش اصلی شهر، دو جزیره قرار دارد. این دو بخش و همچنین این دو جزیره به کمک هفت پل به یکدیگر متصل شده اند که به هفت پل کونینگسبرگ شهرت دارند. حالا سوال اویلر چه بود؟ اویلر پرسید آیا راهی وجود دارد که بتوان، مسیری را طی کرد، به گونهای که از هر یک از این پلها، فقط و فقط یک بار بگذریم، نه بیشتر و نه کمتر؟
به خاطر همین سوال اویلر بود که این مساله به عنوان مسالهی Seven Bridges of Könningsberg معروف شد. اگر اکنون به این تصویر نگاه میکنید و سعی دارید آن را حل کنید، دو شرط اویلر را نیز مدنظر داشته باشید. شرط اول این بود که غیر از مسیر پلها، مسیر دیگری را برای جابجایی انتخاب نکنید. مثلا یکی نگوید که من به کمک قایق میروم یا اینکه شنا کنم یا منجنیق قرار دهم و با منجنیق بپرم و این مساله را حل کنم. نخیر باید قدم بزنید و فقط مجازید از روی پلها رد شوید نه قایق و پرواز و شنا. حالا کارتان سختتر شد. اما شاید یک نفر به ذهنش برسد که پلی را تا نیمه طی کند. پس شرط دوم اویلر این بود که اگر وارد پلی شدید، تا ته پل بروید و اینطور نباشد که نصف پل را بروید و برگردید و نصف دیگرش را از سمت دیگر طی کنید. نخیر، دست به مهره بازیست و اگر پایتان را روی پل گذاشتید باید تا آنسوی پل بروید. حالا با در نظر گرفتن این شرط، میتوانید تلاش کنید تا راه حلی برای این مساله پیدا کنید. احتمالا بعد از کمی تلاش متوجه خواهید شد که این مساله جوابی ندارد. اما اویلر ریاضیدان بود نه مهندس. ریاضیدان برخلاف مهندس نمیتواند با سعی و خطا چیزی را اثبات کند و بگوید جوابی ندارد.
او باید به صورت ریاضی اثبات کند که این مساله پاسخی ندارد و هیچکس هم نمیتواند پاسخی برای آن پیدا کند. نه اینکه صد راه حل را امتحان کند که جواب نمیدهد، بعد بگوید که پس هیچ راه حلی جواب نمیدهد. او برای اثبات اینکه این مساله جوابی ندارد و برای توضیح اینکه چرا این مساله جوابی ندارد، نیاز به یک زبان ریاضی جدید یا یک فرمالیسم جدید داشت. فرمالیسمی که میتوانست شبکهها را توضیح دهد. به همین خاطر، اویلر نظریهی گراف را به عنوان یک فرمالیسم جدید اختراع کرد و این مسالهی هفت پل کونینگسبرگ، آغاز نظریهی گراف در تاریخ ریاضیات بود. او به این شکل توانست مساله را به شکل محض درآورد. او هر نقطه را به عنوان یک گره از گراف و هر پل را به عنوان یک گوشه از گراف نشان داد. سپس اثبات کرد که برای اینکه این مساله پاسخی داشته باشد، بایستی فقط صفر یا دو منطقه با تعداد پل فرد وجود داشته باشد. اما در هفت پل کونینگسبرگ، به هر منطقه سه یا پنج پل (با تعداد پل فرد) متصل است و به همین علت، این مساله پاسخی ندارد.
- ابا اباد
@AbaEbad
به خاطر همین سوال اویلر بود که این مساله به عنوان مسالهی Seven Bridges of Könningsberg معروف شد. اگر اکنون به این تصویر نگاه میکنید و سعی دارید آن را حل کنید، دو شرط اویلر را نیز مدنظر داشته باشید. شرط اول این بود که غیر از مسیر پلها، مسیر دیگری را برای جابجایی انتخاب نکنید. مثلا یکی نگوید که من به کمک قایق میروم یا اینکه شنا کنم یا منجنیق قرار دهم و با منجنیق بپرم و این مساله را حل کنم. نخیر باید قدم بزنید و فقط مجازید از روی پلها رد شوید نه قایق و پرواز و شنا. حالا کارتان سختتر شد. اما شاید یک نفر به ذهنش برسد که پلی را تا نیمه طی کند. پس شرط دوم اویلر این بود که اگر وارد پلی شدید، تا ته پل بروید و اینطور نباشد که نصف پل را بروید و برگردید و نصف دیگرش را از سمت دیگر طی کنید. نخیر، دست به مهره بازیست و اگر پایتان را روی پل گذاشتید باید تا آنسوی پل بروید. حالا با در نظر گرفتن این شرط، میتوانید تلاش کنید تا راه حلی برای این مساله پیدا کنید. احتمالا بعد از کمی تلاش متوجه خواهید شد که این مساله جوابی ندارد. اما اویلر ریاضیدان بود نه مهندس. ریاضیدان برخلاف مهندس نمیتواند با سعی و خطا چیزی را اثبات کند و بگوید جوابی ندارد.
او باید به صورت ریاضی اثبات کند که این مساله پاسخی ندارد و هیچکس هم نمیتواند پاسخی برای آن پیدا کند. نه اینکه صد راه حل را امتحان کند که جواب نمیدهد، بعد بگوید که پس هیچ راه حلی جواب نمیدهد. او برای اثبات اینکه این مساله جوابی ندارد و برای توضیح اینکه چرا این مساله جوابی ندارد، نیاز به یک زبان ریاضی جدید یا یک فرمالیسم جدید داشت. فرمالیسمی که میتوانست شبکهها را توضیح دهد. به همین خاطر، اویلر نظریهی گراف را به عنوان یک فرمالیسم جدید اختراع کرد و این مسالهی هفت پل کونینگسبرگ، آغاز نظریهی گراف در تاریخ ریاضیات بود. او به این شکل توانست مساله را به شکل محض درآورد. او هر نقطه را به عنوان یک گره از گراف و هر پل را به عنوان یک گوشه از گراف نشان داد. سپس اثبات کرد که برای اینکه این مساله پاسخی داشته باشد، بایستی فقط صفر یا دو منطقه با تعداد پل فرد وجود داشته باشد. اما در هفت پل کونینگسبرگ، به هر منطقه سه یا پنج پل (با تعداد پل فرد) متصل است و به همین علت، این مساله پاسخی ندارد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👏7❤1
یک تصویر تاریخی از این شهر، احتمالا پل هفتم پشت سر آن زن است یا شاید هم در زمان این نقاشی، ساخته نشده بوده.
@AbaEbad
@AbaEbad
❤3
اگر امروز تصمیم گرفتهاید که وارد یکی از شاخههای علم (اعم از فیزیک و شیمی و زیست شناسی و زیرمجموعههای آنها) یا ریاضیات بشوید احتمالا در ابتدای راه تصور کنید که با وجود این همه نظریات متعدد در شناخت جهان، دیگر سوالی برای پاسخ باقی نمانده است که شما بخواهید به دنبال پاسخی برای آنها باشید و به یک کشف بزرگ علمی نائل آئید. یا شاید فکر کنید که سوالاتی که باقی مانده و پاسخی برای آنها نداریم، خیلی کمتر از سوالاتیست که برای آنها پاسخی داریم. اما من به شما این مژده و نوید را میدهم که هنوز هم در تمامی شاخههای علمی، ما با سوالات بزرگ و عمیق متعددی روبرو هستیم که حتی خود این سوالات هم منطقی به نظر نمیرسند. یعنی ظاهر آن پدیده خیلی براساس علم امروز ما، خیلی غیرمنطقی به نظر میرسد. بایستی توجه داشته باشیم که بیشتر سوالاتی که ما پاسخی برایشان داریم، از جنس چیستی و What هستند. اما از آن دشوارتر، سوالاتی هستند که از جنس چرایی و Why هستند. ما اکنون چیستی پدیدههای زیادی را میدانیم، اما در چرایی بسیاری از آنها ماندهایم. این پدیده اینگونه است، درست، اما چرا طور دیگری نیست؟
محض مثال، با پیشرفتهای صورت گرفته در حوزههای فیزیک و شیمی و زیست شناسی، ما اکنون به خوبی ساختار بسیاری از مولکولهای زیستی را میشناسیم. این چه ربطی به پیشرفت فیزیک دارد؟ ما با پیشرفت فیزیک توانستهایم دستگاههایی بسازیم که بتوانیم ساختار مولکولهای زیستی را مطالعه کنیم. چرا شیمی؟ ما با پیشرفت در شیمی توانستهایم مولکولها و انواع پیوندها را بشناسیم و دسته بندی کنیم؟ چرا زیست شناسی؟ چون با پیشرفت زیست شناسی توانستهایم مکانیزمهایی که مولکولهای زیستی در آنها دخیل هستند را بشناسیم. حالا میخواهیم به سراغ یک سوال از جنس چرایی برویم. بعضی از این مولکولهای زیستی یک خاصیت جالب دارند که به آن دستسانی یا کایرالیته یا Chirality میگویند. مثلا به دستهای خودتان نگاه کنید. دست راست و دست چپ شما، ساختاری کاملا شبیه هم دارند. یعنی شما میتوانید آنها را روی هم بگذارید و یک تقارن آینهای بین دست هایتان برقرار است. اما آیا دست راست و چپ شما دقیقا مثل هم هستند؟ یعنی اگر دست راست شما را به جای دست چپ قرار دهند، باز هم شما همینطوری مثل الان میتوانید از دستهایتان استفاده کنید؟
قطعا خیر. چرا که وقتی شما انگشتهای دست راستتان را جمع میکنید، اینگشتهایتان به سمت چپ خم و جمع میشوند. ولی وقتی انگشتان دست چپتان را جمع میکنید، انگشتهای دست چپتان به سمت راست خم و جمع میشوند. مولکولها نیز دارای چنین خاصیتی هستند. بعضی از مولکولهای زیستی مثل آمینواسیدها دارای کایرالیتهی متفاوت هستند که به آنها خواص متفاوتی میدهند. ممکن است مولکول یک دارو به فرم راستگرد باشد، اما همان مولکول به فرم چپگرد تبدیل به یک سم قوی شود. پس ما چیستی این پدیده را میدانیم و همچنین میدانیم که کدام مولکولهای زیستی راستگرد و کدام چپگرد هستند. اما اینجا با یک چرایی مهم و بنیادین روبرو هستیم. ما میبینیم که مثلا آمینو اسیدهای سازندهی پروتئینهای بدن تمام موجودات زندهی روی زمین، همگی دارای یک کایرالیتهی یکسان چپگرد هستند. به این پدیده homochirality گفته میشود. حالا سوال اینجاست که "چرا" بایستی تمام این آمینواسیدها چپگرد باشند؟ این پدیده آنقدر مهم است که ما آن را اندیکاتور حیات میدانیم. اما چرا باید چنین پدیدهای باشد تا حیاتی تشکیل شود؟ این سوالیست که ما پاسخی برایش نداریم.
- ابا اباد
@AbaEbad
محض مثال، با پیشرفتهای صورت گرفته در حوزههای فیزیک و شیمی و زیست شناسی، ما اکنون به خوبی ساختار بسیاری از مولکولهای زیستی را میشناسیم. این چه ربطی به پیشرفت فیزیک دارد؟ ما با پیشرفت فیزیک توانستهایم دستگاههایی بسازیم که بتوانیم ساختار مولکولهای زیستی را مطالعه کنیم. چرا شیمی؟ ما با پیشرفت در شیمی توانستهایم مولکولها و انواع پیوندها را بشناسیم و دسته بندی کنیم؟ چرا زیست شناسی؟ چون با پیشرفت زیست شناسی توانستهایم مکانیزمهایی که مولکولهای زیستی در آنها دخیل هستند را بشناسیم. حالا میخواهیم به سراغ یک سوال از جنس چرایی برویم. بعضی از این مولکولهای زیستی یک خاصیت جالب دارند که به آن دستسانی یا کایرالیته یا Chirality میگویند. مثلا به دستهای خودتان نگاه کنید. دست راست و دست چپ شما، ساختاری کاملا شبیه هم دارند. یعنی شما میتوانید آنها را روی هم بگذارید و یک تقارن آینهای بین دست هایتان برقرار است. اما آیا دست راست و چپ شما دقیقا مثل هم هستند؟ یعنی اگر دست راست شما را به جای دست چپ قرار دهند، باز هم شما همینطوری مثل الان میتوانید از دستهایتان استفاده کنید؟
قطعا خیر. چرا که وقتی شما انگشتهای دست راستتان را جمع میکنید، اینگشتهایتان به سمت چپ خم و جمع میشوند. ولی وقتی انگشتان دست چپتان را جمع میکنید، انگشتهای دست چپتان به سمت راست خم و جمع میشوند. مولکولها نیز دارای چنین خاصیتی هستند. بعضی از مولکولهای زیستی مثل آمینواسیدها دارای کایرالیتهی متفاوت هستند که به آنها خواص متفاوتی میدهند. ممکن است مولکول یک دارو به فرم راستگرد باشد، اما همان مولکول به فرم چپگرد تبدیل به یک سم قوی شود. پس ما چیستی این پدیده را میدانیم و همچنین میدانیم که کدام مولکولهای زیستی راستگرد و کدام چپگرد هستند. اما اینجا با یک چرایی مهم و بنیادین روبرو هستیم. ما میبینیم که مثلا آمینو اسیدهای سازندهی پروتئینهای بدن تمام موجودات زندهی روی زمین، همگی دارای یک کایرالیتهی یکسان چپگرد هستند. به این پدیده homochirality گفته میشود. حالا سوال اینجاست که "چرا" بایستی تمام این آمینواسیدها چپگرد باشند؟ این پدیده آنقدر مهم است که ما آن را اندیکاتور حیات میدانیم. اما چرا باید چنین پدیدهای باشد تا حیاتی تشکیل شود؟ این سوالیست که ما پاسخی برایش نداریم.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤2😍2