در قرن نوزدهم، یک ناشر ایتالیایی به نام ام دائلی، کتاب بینوایان ویکتور هوگو را به ایتالیایی منتشر کرده بود. در آن زمان کتابهای اینچنینی، وقتی که چاپ میشد، مثل توپ صدا میکرد و به سرعت در سراسر جهان شناخته و خوانده میشد. اما وقتی این کتاب به زبان ایتالیایی در ایتالیا چاپ شد، ایتالیاییهای مغرور و دماغ سر بالا به طعنه میگفتند، این کتاب مال بدبختیهای فرانسویهاست، بگذارید فرانسویها این کتاب را به عنوان تاریخ بدبختیهای خودشان بخوانند. برای ما این کتاب صرفا یک داستان عاشقانه است و بس. واقعا چنین حرفهایی بین ایتالیاییها رد و بدل میشد. تا جاییکه، آقای ام دائلی در نامهای به ویکتور هوگو همین موضوع را مطرح کرد و نظر ایتالیاییها راجع به کتاب بینوایان را به ویکتور هوگو گفت. اما این جملات خیلی برای ویکتور هوگو سنگین بود. نه از این بابت که ویکتور هوگو به فرانسوی بودنش بنازد و از توهین ایتالیاییها رنج ببرد. بلکه از این بابت که او معتقد بود، این بدبختیها و این مصائب خاص یک ملت خاص نیست و تمامی ملل جهان در برههای از تاریخ خود این قسم مصیبتها را از سر گذرانیده اند. در یکی از قسمتهای پاسخ ویکتور هوگو به ناشر ایتالیایی آمده است:
“حق با شماست آقا، وقتی به من میگویید که بینوایان برای همه ملتها نوشته شده است. نمیدانم که آیا همه آن را خواهند خواند یا نه، اما من آن را برای همه نوشتم. این کتاب هم خطاب به انگلستان است و هم اسپانیا، هم خطاب به ایتالیا و هم فرانسه، هم خطاب به آلمان و هم ایرلند، هم خطاب به جمهوریهایی که برده دارند و هم خطاب به امپراتوریهایی که رعیت دارند. مشکلات اجتماعی از مرزها فراتر میروند. زخمهای نسل بشر، آن زخمهای بزرگی که کرهی زمین را پوشاندهاند، در خطوط قرمز یا آبی ترسیم شده روی نقشه متوقف نمیشوند. در هر جایی که مرد نادان و ناامید است، در هر جایی که زن برای نان فروخته میشود، هر جا که کودک از فقدان کتابی که باید به او بیاموزد و اجاقی که باید او را گرم کند رنج میبرد، کتاب بینوایان بر در میزند و میگوید: «در را به روی من باز کن، من به دنبال تو میآیم.» در این دوران تمدن که اکنون از آن عبور میکنیم و هنوز هم بسیار تاریک است، نام بدبخت، انسان است؛ او در همه جا رنج میکشد و به همهی زبانها ناله میکند.”
ویکتور هوگو راست میگفت. هر مصیبی و بلایی که بر سر فرانسویها رفته بود، بر سر ایتالیاییها هم رفته است، اگر دقیق نگاه کنیم، بر سر ما ایرانیان هم رفته است. بر سر ژاپنیها و چینیها هم رفته است. اگر ما ایرانیان امروز خودمان را در این شرایط پیچیده مشاهده میکنیم، باید بدانیم ملتهای دیگر هم چنین شرایطی را تجربه کردهاند. بعضی راه درست را انتخاب کردهاند و از این شرایط به در آمده اند. برخی اما راه نادرست را انتخاب کردهاند و بر اشتباه و غرورشان تاکید ورزیدهاند و هنوز هم در آن شرایط باقی ماندهاند. پس ما وقتی اندیشهی اندیشمندان ملل دیگر را میخوانیم، وقتی در تاریخ ملل دیگر سیر میکنیم، گویی به گذشته یا آیندهی خودمان مینگریم. اگر میبینیم در گوشهای از دنیا، اندیشهای خاص، بدبختی و تاریکی را با خود به ارمغان آورده، باید بدانیم که چنین اندیشهای برای ما نیز چیزی جز این به ارمغان نخواهد آورد. اگر اندیشهای ملتی را سعادتمند کرده، میتوانیم انتظار داشته باشیم که ما را هم سعادتمند گرداند. پس ما نباید خودمان را از قاعدهی قوانین اجتماعی مصون و مستثنی بدانیم و بایستی از تاریخ همهی ملل درس بگیریم.
- ابا اباد
@AbaEbad
“حق با شماست آقا، وقتی به من میگویید که بینوایان برای همه ملتها نوشته شده است. نمیدانم که آیا همه آن را خواهند خواند یا نه، اما من آن را برای همه نوشتم. این کتاب هم خطاب به انگلستان است و هم اسپانیا، هم خطاب به ایتالیا و هم فرانسه، هم خطاب به آلمان و هم ایرلند، هم خطاب به جمهوریهایی که برده دارند و هم خطاب به امپراتوریهایی که رعیت دارند. مشکلات اجتماعی از مرزها فراتر میروند. زخمهای نسل بشر، آن زخمهای بزرگی که کرهی زمین را پوشاندهاند، در خطوط قرمز یا آبی ترسیم شده روی نقشه متوقف نمیشوند. در هر جایی که مرد نادان و ناامید است، در هر جایی که زن برای نان فروخته میشود، هر جا که کودک از فقدان کتابی که باید به او بیاموزد و اجاقی که باید او را گرم کند رنج میبرد، کتاب بینوایان بر در میزند و میگوید: «در را به روی من باز کن، من به دنبال تو میآیم.» در این دوران تمدن که اکنون از آن عبور میکنیم و هنوز هم بسیار تاریک است، نام بدبخت، انسان است؛ او در همه جا رنج میکشد و به همهی زبانها ناله میکند.”
ویکتور هوگو راست میگفت. هر مصیبی و بلایی که بر سر فرانسویها رفته بود، بر سر ایتالیاییها هم رفته است، اگر دقیق نگاه کنیم، بر سر ما ایرانیان هم رفته است. بر سر ژاپنیها و چینیها هم رفته است. اگر ما ایرانیان امروز خودمان را در این شرایط پیچیده مشاهده میکنیم، باید بدانیم ملتهای دیگر هم چنین شرایطی را تجربه کردهاند. بعضی راه درست را انتخاب کردهاند و از این شرایط به در آمده اند. برخی اما راه نادرست را انتخاب کردهاند و بر اشتباه و غرورشان تاکید ورزیدهاند و هنوز هم در آن شرایط باقی ماندهاند. پس ما وقتی اندیشهی اندیشمندان ملل دیگر را میخوانیم، وقتی در تاریخ ملل دیگر سیر میکنیم، گویی به گذشته یا آیندهی خودمان مینگریم. اگر میبینیم در گوشهای از دنیا، اندیشهای خاص، بدبختی و تاریکی را با خود به ارمغان آورده، باید بدانیم که چنین اندیشهای برای ما نیز چیزی جز این به ارمغان نخواهد آورد. اگر اندیشهای ملتی را سعادتمند کرده، میتوانیم انتظار داشته باشیم که ما را هم سعادتمند گرداند. پس ما نباید خودمان را از قاعدهی قوانین اجتماعی مصون و مستثنی بدانیم و بایستی از تاریخ همهی ملل درس بگیریم.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤5👍3
اگر همین چند ساعت قبل، حادثهی بزرگی در گوشهای از جهان رخ داده باشد، اما شما از این حادثه خبری دریافت نکرده باشید، گویی برای شما و در جهان شما، اصلا آن حادثه رخ نداده است. مثلا اگر یک رژیم تمامیت خواه، اخبار پیرامون یک حادثه را تحت سانسور خبری شدید قرار دهد، یا روایت خاصی را به شدت پروموت کند، شما به جز همین شبکههای اجتماعی یا اخباری که در تلویزیون یا اینترنت یا هرجای دیگری میبینید و میشنوید، چه راهی دارید که درستی آن روایت را بررسی کنید؟ مثلا کلی تصویر بسازند و بگویند در فلان نقطه از جهان جنگ شده است و همهی خبرگزاریهای مهم! هم روی این خبر کار کنند و تصاویری از این جنگ در شبکههای اجتماعی نیز پخش شود. شما میتوانید به آن نقطه از جهان بروید تا ببینید که واقعا جنگ شده یا نشده است؟ آن جنگ در آفریقا، چطور تاثیر خودش را در زندگی شما میگذارد؟ آیا اگر روایتها بگوید که جنگ شده، اصلا نیازی هست که جنگی شده باشد تا من و شما تحت تاثیر قرار بگیریم؟ یا صرفا پیروزی و غلبهی آن روایت در اذهان عمومی کافیست تا کسی که میخواهد نشان بدهد جنگ شده، به هدفش برسد؟
اما خیلی از اوقات هم دم خروس بیرون میزند و پتهی روایتهای جعلی و ساختگی روی آب میفتد. یکی از جالبترین مثالها در این زمینه، حادثهی چرنوبیل است. حکومت شوروی خیلی خوب از عمق فاجعهی اتمی که در چرنوبیل رخ داده بود، خبر داشت. اما قصد داشت با سانسور خبری شدید، این موضوع را از دید دنیا پنهان نگه دارد. وقتی هیچ خبری از این حادثه منتشر نشود یا از این حادثه در خبرها به عنوان یک اتفاق عادی و طبیعی در یک نیروگاه اتمی یاد شود، آنوقت من و شمایی که در خارج از شوروی نشستهایم و داریم زندگیمان را میکنیم، چطور میخواهیم بفهمیم که آیا این روایت درست است یا نادرست؟ خواه ناخواه من و شما تحت تاثیر تشعشعات ناشی از مواد رادیواکتیو آزاد شده از قلب نیروگاه اتمی چرنوبیل یا به قول خودشان، نیروگاه اتمی ولادیمیر آی لنین قرار میگیریم. اما خودمان هم متوجه این موضوع نیستیم. تا اینجا به ظاهر روایت سازی کار خودش را به درستی انجام داده است. اما پنهان کردن یک حادثهی رادیواکتیو کار چندان راحتی نیست.
در صبح روز ۲۸ آوریل سال ۱۹۸۶ یعنی تنها دو روز بعد از حادثهی چرنوبیل، وقتی روح کسی از حادثهی عظیمی که در چرنوبیل رخ داده بود خبر نداشت، یک کارگر نیروگاه اتمی فورسماک سوئد، طبق روال معمول، در حین خروج از بخشی از نیروگاه، دتکتور دستگاه ثبت میزان تشعشع را به سمت کفشهای خودش نشانه گرفت و ناگهان با سطح بالای تشعشع در کفشهایش روبرو شد. مدیران نیروگاه سوئدی ابتدا به شدت نگران شدند و فکر کردند که این نشتی مواد رادیواکتیو در نیروگاه خودشان رخ داده است. اما بررسی بیشتر، نشان داد که این تشعشعات از نقطهای دیگر به اینجا رسیده است. با جستجوی شدت این تشعشعات در الگوهای هواشناسی (تصویر زیر)، کارشناسان به دیوار محکم مرز شوروی رسیدند. کسی به آن سوی مرز دسترسی نداشت، اما مشخص بود که اتفاقی آنجا رخ داده است. تا قبل از این لحظه، روایت حاکم بر اذهان مردم دنیا، عدم وقوع حادثهی بزرگ بود. اما با این سرنخ در نیروگاه سوئد و با فشار افکار عمومی جهان، شوروی ناچار شد که پرده از واقعیت بردارد و روایت درست به دست مردم جهان رسید. راستی اگر حادثهی چرنوبیل، یک حادثهی رادیواکتیو نبود، ما چطور میتوانستیم نادرستی روایت شوروی را تشخیص دهیم؟ اساسا چطور میتوانیم درستی یا نادرستی روایتهایی که میشنویم و میبینیم را تشخیص دهیم؟
- ابا اباد
@AbaEbad
اما خیلی از اوقات هم دم خروس بیرون میزند و پتهی روایتهای جعلی و ساختگی روی آب میفتد. یکی از جالبترین مثالها در این زمینه، حادثهی چرنوبیل است. حکومت شوروی خیلی خوب از عمق فاجعهی اتمی که در چرنوبیل رخ داده بود، خبر داشت. اما قصد داشت با سانسور خبری شدید، این موضوع را از دید دنیا پنهان نگه دارد. وقتی هیچ خبری از این حادثه منتشر نشود یا از این حادثه در خبرها به عنوان یک اتفاق عادی و طبیعی در یک نیروگاه اتمی یاد شود، آنوقت من و شمایی که در خارج از شوروی نشستهایم و داریم زندگیمان را میکنیم، چطور میخواهیم بفهمیم که آیا این روایت درست است یا نادرست؟ خواه ناخواه من و شما تحت تاثیر تشعشعات ناشی از مواد رادیواکتیو آزاد شده از قلب نیروگاه اتمی چرنوبیل یا به قول خودشان، نیروگاه اتمی ولادیمیر آی لنین قرار میگیریم. اما خودمان هم متوجه این موضوع نیستیم. تا اینجا به ظاهر روایت سازی کار خودش را به درستی انجام داده است. اما پنهان کردن یک حادثهی رادیواکتیو کار چندان راحتی نیست.
در صبح روز ۲۸ آوریل سال ۱۹۸۶ یعنی تنها دو روز بعد از حادثهی چرنوبیل، وقتی روح کسی از حادثهی عظیمی که در چرنوبیل رخ داده بود خبر نداشت، یک کارگر نیروگاه اتمی فورسماک سوئد، طبق روال معمول، در حین خروج از بخشی از نیروگاه، دتکتور دستگاه ثبت میزان تشعشع را به سمت کفشهای خودش نشانه گرفت و ناگهان با سطح بالای تشعشع در کفشهایش روبرو شد. مدیران نیروگاه سوئدی ابتدا به شدت نگران شدند و فکر کردند که این نشتی مواد رادیواکتیو در نیروگاه خودشان رخ داده است. اما بررسی بیشتر، نشان داد که این تشعشعات از نقطهای دیگر به اینجا رسیده است. با جستجوی شدت این تشعشعات در الگوهای هواشناسی (تصویر زیر)، کارشناسان به دیوار محکم مرز شوروی رسیدند. کسی به آن سوی مرز دسترسی نداشت، اما مشخص بود که اتفاقی آنجا رخ داده است. تا قبل از این لحظه، روایت حاکم بر اذهان مردم دنیا، عدم وقوع حادثهی بزرگ بود. اما با این سرنخ در نیروگاه سوئد و با فشار افکار عمومی جهان، شوروی ناچار شد که پرده از واقعیت بردارد و روایت درست به دست مردم جهان رسید. راستی اگر حادثهی چرنوبیل، یک حادثهی رادیواکتیو نبود، ما چطور میتوانستیم نادرستی روایت شوروی را تشخیص دهیم؟ اساسا چطور میتوانیم درستی یا نادرستی روایتهایی که میشنویم و میبینیم را تشخیص دهیم؟
- ابا اباد
@AbaEbad
👍5❤3
یک سوال ساده و مهم. آیا ما میتوانیم یک تئوری فیزیکی داشته باشیم که بعضی قسمتهای آن، معادلی در جهان فیزیکی ندارند، اما خروجی این تئوری پیشبینیهای درستی ارائه دهد؟ یعنی در یک سری بخشها در صورت بندی این تئوریها، ما از روشها و مفاهیم غیرفیزیکی استفاده کنیم، اما در نهایت به نتایج فیزیکی برسیم؟ محض مثال ما در صورت بندی مکانیک کوانتوم، از اعداد مختلط دارای بخش موهومی مثل 2+3i استفاده میکنیم. اما ما در آزمایشات خودمان صرفا اعداد حقیقی یعنی فقط آن 2 را به عنوان ویژه مقدار (eigenvalue) مشاهده میکنیم. هیچ آزمایشی به ما عدد موهومی مثل 3i نمیدهد. فقط وقتی ما نتایج یک سری آزمایشات را با تئوری خودمان مقایسه میکنیم، آن قسمت موهومی را پیدا میکنیم. اما در جهان خارج که مستقیما عدد موهومی معنای فیزیکی ندارد و به همین خاطر به این اعداد، اعداد موهومی میگوییم. اما کل کوانتوم بدرستی عمل میکند و پیشبینیهای دقیقی ارائه میدهد. دقیقتر از هر نظریهی دیگری که ما در تاریخ علم داشته ایم. آیا ما به این خاطر که در بخشی از این نظریه با عباراتی غیرفیزیکی و غیرقابل اندازه گیری مستقیم روبرو میشویم، آن را رها کردهایم.
اجازه دهید با یک مثال دیگر این موضوع را بررسی کنیم. یکی از فیزیکدانان بزرگ قرن بیستم، ریچارد فاینمن بود. فاینمن علاوه بر اینکه در عامه فهم سازی فیزیک انسان بسیار موفقی بود و به خوبی میتوانست مفاهیم پیچیدهی فیزیکی و ریاضیاتی را به زبانی ساده و قابل فهم برای همگان توضیح دهد، در فیزیک هم کارهای خلاقانهای کرد که برای او نوبل فیزیک را به ارمغان داشت. یکی از ابداعات فاینمن مفهومی به نام انتگرال مسیر فاینمن است. ما همین مساله راجع به اعداد موهومی را در مورد انتگرال مسیر فاینمن نیز میبینیم. فقط تعداد محدودی از آن مسیرهایی که فاینمن در انتگرال مسیر خودش از آنها استفاده میکند، مسیرهای فیزیکی و قابل مشاهده هستند و به عنوان مثال، کسی نمیتواند فوتونی را که در مابقی مسیرها حرکت میکند را مشاهده، اما در نهایت روش فاینمن به خروجی درست و دقیقی میرسد. اتفاقا از آن برای محاسبات دقیق در فیزیک ذرات نیز استفاده میشود. پس باز هم ما پذیرفتهایم که در قسمتی از نظریه یا روشی که به کار میبریم، بیخیال غیرفیزیکی بودن یک سری از مفاهیم به کار رفته شده ایم.
میتوان مثالهای زیاد دیگری هم در این رابطه زد. پس ما گاهی که نه، حتی میتوانیم بگوییم غالبا این کار را میکنیم و مفاهیم غیرفیزیکی که معادل فیزیکی ندارند را در مدلهای خودمان استفاده میکنیم، ولی چون به جواب درست میرسیم، بیخیال آن قسمتهای غیرفیزیکی در مدلمان میشویم. ما اکنون یکی از این مدلها را در اختیار داریم که به آن فرضیهی چندجهانی یا مولتی ورس یا multiverse میگوییم. ما به جهانهایی که احتمالا موازی با جهان ما به وجود آمدهاند، دسترسی نداریم تا آنها را آزمایش کنیم. هنوز هم مشخص نیست که آیا هیچوقت بتوانیم به این جهانها دسترسی پیدا کنیم یا نه. برای ما این جهانها مشاهده پذیر فیزیکی یا physical observable نیستند. اما مسائل زیادی داریم که با استفاده از این مدلهای مولتی ورس، خیلی خوب به جواب میرسند. بسیاری از مسائل بنیادین مثل مسالهی تنظیم دقیق (fine tuning problem) را میتوانیم با این مدلهای مولتی ورس حل کنیم. ما حتی رفتار سیستمهای کوانتومی را به کمک مولتی ورس میتوانیم بخوبی توجیه کنیم. حالا آیا ما علیرغم عدم مشاهدهی این جهانهای موازی، این مدل را میپذیریم یا نه؟
- ابا اباد
@AbaEbad
اجازه دهید با یک مثال دیگر این موضوع را بررسی کنیم. یکی از فیزیکدانان بزرگ قرن بیستم، ریچارد فاینمن بود. فاینمن علاوه بر اینکه در عامه فهم سازی فیزیک انسان بسیار موفقی بود و به خوبی میتوانست مفاهیم پیچیدهی فیزیکی و ریاضیاتی را به زبانی ساده و قابل فهم برای همگان توضیح دهد، در فیزیک هم کارهای خلاقانهای کرد که برای او نوبل فیزیک را به ارمغان داشت. یکی از ابداعات فاینمن مفهومی به نام انتگرال مسیر فاینمن است. ما همین مساله راجع به اعداد موهومی را در مورد انتگرال مسیر فاینمن نیز میبینیم. فقط تعداد محدودی از آن مسیرهایی که فاینمن در انتگرال مسیر خودش از آنها استفاده میکند، مسیرهای فیزیکی و قابل مشاهده هستند و به عنوان مثال، کسی نمیتواند فوتونی را که در مابقی مسیرها حرکت میکند را مشاهده، اما در نهایت روش فاینمن به خروجی درست و دقیقی میرسد. اتفاقا از آن برای محاسبات دقیق در فیزیک ذرات نیز استفاده میشود. پس باز هم ما پذیرفتهایم که در قسمتی از نظریه یا روشی که به کار میبریم، بیخیال غیرفیزیکی بودن یک سری از مفاهیم به کار رفته شده ایم.
میتوان مثالهای زیاد دیگری هم در این رابطه زد. پس ما گاهی که نه، حتی میتوانیم بگوییم غالبا این کار را میکنیم و مفاهیم غیرفیزیکی که معادل فیزیکی ندارند را در مدلهای خودمان استفاده میکنیم، ولی چون به جواب درست میرسیم، بیخیال آن قسمتهای غیرفیزیکی در مدلمان میشویم. ما اکنون یکی از این مدلها را در اختیار داریم که به آن فرضیهی چندجهانی یا مولتی ورس یا multiverse میگوییم. ما به جهانهایی که احتمالا موازی با جهان ما به وجود آمدهاند، دسترسی نداریم تا آنها را آزمایش کنیم. هنوز هم مشخص نیست که آیا هیچوقت بتوانیم به این جهانها دسترسی پیدا کنیم یا نه. برای ما این جهانها مشاهده پذیر فیزیکی یا physical observable نیستند. اما مسائل زیادی داریم که با استفاده از این مدلهای مولتی ورس، خیلی خوب به جواب میرسند. بسیاری از مسائل بنیادین مثل مسالهی تنظیم دقیق (fine tuning problem) را میتوانیم با این مدلهای مولتی ورس حل کنیم. ما حتی رفتار سیستمهای کوانتومی را به کمک مولتی ورس میتوانیم بخوبی توجیه کنیم. حالا آیا ما علیرغم عدم مشاهدهی این جهانهای موازی، این مدل را میپذیریم یا نه؟
- ابا اباد
@AbaEbad
❤4👍2
تصویر: در صحنهای از سریال زیبای سیاوش به کارگردانی سروش محمدزاده، معین به صابر که در تلهی قتلی که مرتکب نشده افتاده است، میگوید که بیا خودمان را معرفی کنیم، چون از قدیم گفتهاند که سر بیگناه تا پای دار میرود ولی بالای دار نمیرود. صابر ساقی که به خوبی میداند این ضرب المثلها صرفا نقش مخدر را دارند، در پاسخ میگوید که من جان خودم و جان تو را قربانی یک ضرب المثل نمیکنم. او راست میگوید…
@AbaEbad
@AbaEbad
👍1
مشکل مواد مخدر و مسکنهای قوی چیست؟ کسی که اینها را مصرف میکند، برای لحظاتی از درد و رنج رها میشود. درد نکشیدن که خوب است. خوب نیست؟ چطور است که همهی آدمها مرتبا داروهای مسکن دریافت کنند تا درد نکشند؟ اشکالش چیست؟ اگر یک نفر قلبش شدیدا درد میکند، به جای اینکه به پزشک قلب و عروق مراجعه کند، مسکن قوی مصرف کند تا درد را حس نکند، چه میشود؟ او به پزشک مراجعه نمیکند، ولی چون مسکن مصرف میکند، یک روز درد نمیکشد. دو روز درد نمیکشد. سه روز درد نمیکشد. روز چهارم سکته را زده است. آن درد برای او یک نشانه بود تا به پزشک مراجعه کند و یک علاج اساسی برای قلبش پیدا کند. اما او مدام طفره رفت و درد را با انواع مسکنها رتق و فتق کرد تا اینکه یک روز، قلبش از حرکت ایستاد. درد برای این فرد از این بابت مفید بود که او را مجبور میکرد که به سراغ درمانی برود. اما این شخص ترجیح داد، فقط آژیر خطر را خاموش کند تا اذیت نشود. این مشکل اصلی مخدرها و مسکنهای قویست.
اما این مسکنهای قوی فقط دارو نیستند. ما مسکنهای روانی نیز داریم. بخصوص در فرهنگ ما ایرانیها، این مسکنها و مخدرها، فت و فراوان وجود دارد. محض مثال، همین اصطلاح “این نیز بگذرد” که واقعا ورد زبانها شده است. طرف هر بلایی سرش آوردهاند، به جای اینکه برخیزد و حقش را بگیرد، میگوید این نیز بگذرد. آن یکی به جای اینکه مقابل ظلمی که به او رفته، بایستد و اجازه ندهد که بیشتر از این به او ظلم شود، میگوید خدا خودش جای حق نشسته. اتفاقا آن ظالم حق تو را میخورد و یک لیوان آب هم روی آن مینوشد و اتفاقی هم برای او نمیافتد. یک سر به دادگاهها بزنید و ببینید چقدر حق از چقدر انسان ضایع شده و تا چه اندازه حق به حقدار نرسیده است. در طول تاریخ بشر، کلی سر بیگناه بوده که تا پای دار رفته و اتفاقا بالای دار هم رفته است. اگر اینطور نبود که صفحات تاریخ اینقدر پر از خون و خونریزی نبود. اینهمه انسانی که در جنگها خونشان ریخته شده، مگر همهشان گناهکار بودند؟
البته به نظر میرسد اینکه فرهنگ ما تا این اندازه از این اصطلاحات سرشار است، یک واکنش طبیعی به ناتوانی و ناکامی تاریخی ماست. شما میبینید این نیز بگذرد را هم رانندهی نیسان پشت نیسانش نوشته، هم یک استاد دانشگاه با خط نستعلیق روی دیوار اتاقش زده، هم مدیر یک شرکت وقتی شرکتش در سراشیبی سقوط است میزند، هم یک نفر که از فرط فشار در حال مصرف الکل زیاد است، هم بلاگری که مورد حملهی گروهی از کاربران قرار گرفته و تا صبح میتوان از این مثالها آورد. حتی صفحات دیوانهای شاعران ما پر است از این اشعار با این مضمون و این معنا که این نیز بگذرد. این یعنی ما اساسا از یافتن پاسخ دقیق و درمان درست و حسابی برای دردها و مشکلاتمان طفره میرویم و شجاعت مواجهه با مشکلات و کاستیهایمان را نداریم. ما از درد میترسیم و اینها برای ما حکم همان مخدر و مسکن قوی را دارد. اما با این رویکرد ما هیچوقت مشکلاتمان را ندیده و برای حل آنها چارهای نمیاندیشیم، چون معتقدیم این نیز بگذرد.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما این مسکنهای قوی فقط دارو نیستند. ما مسکنهای روانی نیز داریم. بخصوص در فرهنگ ما ایرانیها، این مسکنها و مخدرها، فت و فراوان وجود دارد. محض مثال، همین اصطلاح “این نیز بگذرد” که واقعا ورد زبانها شده است. طرف هر بلایی سرش آوردهاند، به جای اینکه برخیزد و حقش را بگیرد، میگوید این نیز بگذرد. آن یکی به جای اینکه مقابل ظلمی که به او رفته، بایستد و اجازه ندهد که بیشتر از این به او ظلم شود، میگوید خدا خودش جای حق نشسته. اتفاقا آن ظالم حق تو را میخورد و یک لیوان آب هم روی آن مینوشد و اتفاقی هم برای او نمیافتد. یک سر به دادگاهها بزنید و ببینید چقدر حق از چقدر انسان ضایع شده و تا چه اندازه حق به حقدار نرسیده است. در طول تاریخ بشر، کلی سر بیگناه بوده که تا پای دار رفته و اتفاقا بالای دار هم رفته است. اگر اینطور نبود که صفحات تاریخ اینقدر پر از خون و خونریزی نبود. اینهمه انسانی که در جنگها خونشان ریخته شده، مگر همهشان گناهکار بودند؟
البته به نظر میرسد اینکه فرهنگ ما تا این اندازه از این اصطلاحات سرشار است، یک واکنش طبیعی به ناتوانی و ناکامی تاریخی ماست. شما میبینید این نیز بگذرد را هم رانندهی نیسان پشت نیسانش نوشته، هم یک استاد دانشگاه با خط نستعلیق روی دیوار اتاقش زده، هم مدیر یک شرکت وقتی شرکتش در سراشیبی سقوط است میزند، هم یک نفر که از فرط فشار در حال مصرف الکل زیاد است، هم بلاگری که مورد حملهی گروهی از کاربران قرار گرفته و تا صبح میتوان از این مثالها آورد. حتی صفحات دیوانهای شاعران ما پر است از این اشعار با این مضمون و این معنا که این نیز بگذرد. این یعنی ما اساسا از یافتن پاسخ دقیق و درمان درست و حسابی برای دردها و مشکلاتمان طفره میرویم و شجاعت مواجهه با مشکلات و کاستیهایمان را نداریم. ما از درد میترسیم و اینها برای ما حکم همان مخدر و مسکن قوی را دارد. اما با این رویکرد ما هیچوقت مشکلاتمان را ندیده و برای حل آنها چارهای نمیاندیشیم، چون معتقدیم این نیز بگذرد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4🤔2
مدتی قبل تصمیم گرفتم بعد از مدتی طولانی، وقتی را به این اختصاص دهم که از شر لباسهای قدیمی و بلااستفادهی خود خلاص شوم. در آلمان صندوقهای مناسبی در نقاط مختلف شهرها نصب شده که آدم میتواند البسهای را که به آنها نیاز ندارد، داخل این صندوقها بریزد. الان خیلی نمیخواهم راجع به خوبیهای این کار صحبت کنم. شاید بعدا راجع به آن بنویسم. اینجا قصد دارم در مورد مشکل بزرگی صحبت کنم که در این مورد برای من به وجود آمد. من قبلا در نزدیکی خانهام، این صندوقها را دیده بودم، آن هم نه یک بار و دو بار، چندین و چند بار از کنار آنها رد شده بودم و هر بار سعی میکردم که محلشان را به خاطر بسپارم تا لباسهای قدیمیام را درون آنها بریزم. اما چون هیچوقت این کار را نکرده بودم و از این صندوقهای بازیافت لباس استفاده نکرده بودم، آدرس آنها خیلی خوب توی ذهنم نقش نبسته بود. میدانستم جایی در اطراف خانهام میتوان این صندوقها را پیدا کرد، اما نمیدانستم کجا. حالا چطور میشد محل آنها را پیدا کرد؟ اولین جایی که به ذهن هرکسی میرسد این است که در نقشهی گوگل یا خود گوگل، آدرس آنها را جستجو کند. من نیز همین کار را کردم.
اما در کمال تعجب، نه در گوگل و نه در گوگل مپ، هیچ آدرسی از این صندوقهای بازیافت لباس ثبت نشده بود. چراییاش را نمیدانم. اما من هیچ آدرسی نیافتم. ابتدا تصور کردم که دارم کلمهی اشتباهی را جستجو میکنم. چندین کلمهی دیگر را هم جستجو کردم، اما هیچ اثری از آدرس این صندوقها نیافتم. فقط تصاویری وجود داشت که میگفت بله در هامبورگ از این صندوقهای بازیافت لباس وجود دارد. عملا گویی این صندوقهای لباس وجود نداشت. چرا؟ چون گوگل هیچ آدرسی از آنها ثبت نکرده بود، گویی در جهان خارج چنین صندوقهایی هم وجود نداشت. اما این موضوع برای من خیلی سنگین و تکان دهنده بود. اینکه گوگل تا به این حد، بین من و جهان واقعی خارجی مرز کشیده است و من توانایی به خاطر سپردن آدرسها را تا حد زیادی از دست داده ام. من آن روز با پرس و جو از در و همسایه و آدمهای رندوم که در حال قدم زدن در خیابان بودند، نهایتا توانستم به سختی آدرس یکی از این صندوقهای بازیافت لباس را پیدا کنم. اما فهمیدم که تا چه حد توانایی خودم را به گوگل واگذار کردهام.
امروز وقتی گوگل مپ قطع میشود، تقریبا همهی آدمها در خیابان، هاج و واج میمانند. حالا ما فقط آدرس محلها و مسیرهایی را به خاطر میسپاریم که آنها را به صورت روتین طی میکنیم. اما برای یافتن مسیرها و مکانهای جدید، تقریبا میتوان گفت که تماما به گوگل مپ وابستهایم. به طوریکه اگر آدرسی در گوگل وجود نداشته باشد، گویی در جهان ما هم وجود ندارد. ما تا به اینجا قدرت مسیریابی خودمان را به گوگل مپ واگذار کرده بودیم. شاید مسیریابی چیز چندان مهمی نباشد که نگران آن باشیم. اما حالا با آمدن الگوریتمهای هوش مصنوعی، بسیاری از انسانها رفته رفته توانایی تفکر خود را به این الگوریتمها واگذار میکنند. وقتی یک نفر در مواجهه با هر مسالهی جدیدی، به جای اینکه کمی به خودش زحمت بدهد و فکر کند، سریعا دست به این الگوریتمها میبرد، عملا توانایی فکر کردنش را به این الگوریتمها واگذار کرده است. این شبیه این است که یک نفر به جای اینکه وزنه بزند تا ماهیچه بیاورد، مرتبا وزنه زدن یک بدنساز حرفهای را تماشا میکند. او شاید بفهمد که وزنه زدن چه شکلیست، اما هیچوقت ماهیچههای او رشد نمیکند. این اتفاق کمکم برای قدرت تفکر بسیاری از انسانها خواهد افتاد.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما در کمال تعجب، نه در گوگل و نه در گوگل مپ، هیچ آدرسی از این صندوقهای بازیافت لباس ثبت نشده بود. چراییاش را نمیدانم. اما من هیچ آدرسی نیافتم. ابتدا تصور کردم که دارم کلمهی اشتباهی را جستجو میکنم. چندین کلمهی دیگر را هم جستجو کردم، اما هیچ اثری از آدرس این صندوقها نیافتم. فقط تصاویری وجود داشت که میگفت بله در هامبورگ از این صندوقهای بازیافت لباس وجود دارد. عملا گویی این صندوقهای لباس وجود نداشت. چرا؟ چون گوگل هیچ آدرسی از آنها ثبت نکرده بود، گویی در جهان خارج چنین صندوقهایی هم وجود نداشت. اما این موضوع برای من خیلی سنگین و تکان دهنده بود. اینکه گوگل تا به این حد، بین من و جهان واقعی خارجی مرز کشیده است و من توانایی به خاطر سپردن آدرسها را تا حد زیادی از دست داده ام. من آن روز با پرس و جو از در و همسایه و آدمهای رندوم که در حال قدم زدن در خیابان بودند، نهایتا توانستم به سختی آدرس یکی از این صندوقهای بازیافت لباس را پیدا کنم. اما فهمیدم که تا چه حد توانایی خودم را به گوگل واگذار کردهام.
امروز وقتی گوگل مپ قطع میشود، تقریبا همهی آدمها در خیابان، هاج و واج میمانند. حالا ما فقط آدرس محلها و مسیرهایی را به خاطر میسپاریم که آنها را به صورت روتین طی میکنیم. اما برای یافتن مسیرها و مکانهای جدید، تقریبا میتوان گفت که تماما به گوگل مپ وابستهایم. به طوریکه اگر آدرسی در گوگل وجود نداشته باشد، گویی در جهان ما هم وجود ندارد. ما تا به اینجا قدرت مسیریابی خودمان را به گوگل مپ واگذار کرده بودیم. شاید مسیریابی چیز چندان مهمی نباشد که نگران آن باشیم. اما حالا با آمدن الگوریتمهای هوش مصنوعی، بسیاری از انسانها رفته رفته توانایی تفکر خود را به این الگوریتمها واگذار میکنند. وقتی یک نفر در مواجهه با هر مسالهی جدیدی، به جای اینکه کمی به خودش زحمت بدهد و فکر کند، سریعا دست به این الگوریتمها میبرد، عملا توانایی فکر کردنش را به این الگوریتمها واگذار کرده است. این شبیه این است که یک نفر به جای اینکه وزنه بزند تا ماهیچه بیاورد، مرتبا وزنه زدن یک بدنساز حرفهای را تماشا میکند. او شاید بفهمد که وزنه زدن چه شکلیست، اما هیچوقت ماهیچههای او رشد نمیکند. این اتفاق کمکم برای قدرت تفکر بسیاری از انسانها خواهد افتاد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍6👏3
خیلی از انسانها دوست دارند رد پایشان در تاریخ بشر ثبت شود. بعضیها برای رسیدن به چنین هدفی سعی میکنند که تاثیر ماندگاری بگذارند. یک نفر یک اثر هنری مثل یک نقاشی یا یک قطعهی موسیقی خلق میکند. دیگری یک کتاب خواندنی و ماندنی مینویسد. یکی دیگر سعی میکند در دنیای سیاست دست به کارهای درستی بزند تا اسمش در تاریخ یک کشور و شاید جهان ثبت شود. یک نفر شب و روز تلاش میکند تا به یک اکتشاف علمی نائل شود و اسمش در تاریخ علم بشر ماندگار گردد. یکی سعی میکند رکوردی را در زمینهی ورزشی بشکند تا اسمش در تاریخ ورزش ثبت شود. یکی با آغاز یک بیزینس ماندگار و مفید برای جامعه، به دنبال چنین هدفیست. یکی شعر میگوید و میگوید تا میشود فردوسی. آن یکی میخواهد تکنولوژی جدیدی را توسعه دهد تا لقب پدر یا مادر آن تکنولوژی را به او بدهند و اسمش در تاریخ ثبت شود. خیلیها هم برای چنین هدفی، در جهت منفی حرکت میکنند و فجایعی را رقم میزنند و اسمشان در تاریخ به عنوان جنایتکار ثبت میشود.
یک عده هم که نمیتوانند نه کارهای مثبت تاثیرگذاری بکنند و نه قادرند دست به کارهای منفی تاثیرگذار با تاثیر منفی بزنند، سعی میکنند راههای آسان را امتحان کنند. مثلا میبینید طرف اسپری رنگ برداشته و اسمش را روی یک اثر تاریخی بسیار قدمت دار، مینویسد و حس میکند که این اثر تاریخی که چند هزار سال دوام آورده، میتواند نام او را با خودش به تاریخ ببرد. دیگری میرود اسمش را روی درخت میتراشد و حس میکند که چون این درخت خیلی عمر خواهد داشت، اسم او را مدتی با خود به تاریخ خواهد برد. شاید چند سال بعد، یک نفر پیدا شود و اسم او را بشناسد و بگوید ا ا ا این فلانیست که در این تاریخ و این سال اینجا بوده است. انگار که نادرشاه افشار بوده که بودنش در این نقطه برای کسی مهم بوده باشد. حالا بگذریم. بعضیها هم کار خاصی نمیکنند ولی اثرشان در تاریخ میماند. مثل رد پاهای زیر. این رد پاها که چند سال قبل در پارک ملی وایت سندز نیومکزیکو در ایالات متحده پیدا شده، مربوط به ۱۰ هزار سال پیش است. این رد پاهای انسان به همراه ردپاهای حیوانات دیگر در بستر یک دریاچهی خشک شده باقی مانده است.
فکرش را بکنید، ۱۰ هزار سال قبل اشخاصی از اینجا رد میشدهاند و ردپایشان باقی مانده و ما امروز این ردپاها را میبینیم. اما این ردپاها آنقدر خوب باقی مانده که ما میتوانیم اطلاعات زیادی راجع به آنها کسب کنیم. طبق این رد پاها، داستان از این قرار بوده است 👇🏾👇🏾
«ده هزار سال قبل در اینجا، زنی ریزنقش - یا شاید پسری نوجوان - به سرعت در منطقهای که حیوانات غولپیکر پرسه میزنند، راه میرود. آن شخص کودکی خردسال را روی کمر خود نگه داشته و پاهایش در گل و لای لیز میخورد، در حالی که تقریبا یک و نیم کیلومتر را با عجله طی میکند و میدود. در بعضی نقاط رد پای کودک ظاهر میشود و دوباره محو میشود. آن شخص هر بار که خسته میشود کودک را روی زمین میگذارد و دوباره او را با خود حمل میکند. کودک تنها کمتر از دو سال سن دارد. شاید او قصد دارد کودک را به مقصدی امن برساند. اما در نهایت تنها و بدون کودک به خانه برمیگردد💔»
حالا چشمان خودتان را ببندید و این (احتمالا) مادر و کودک را در ده هزار سال قبل تصور کنید. این داستان خیالی نبود و همهی داستان با استفاده از اطلاعاتی که از رد پای این مادر و کودک به دست آمده، ساخته شده است. آنها واقعا در تاریخ ثبت شده اند. حالا با کمک تخیل خود، فکر میکنید چه بلایی سر کودک آمده بود؟
- ابا اباد
@AbaEbad
یک عده هم که نمیتوانند نه کارهای مثبت تاثیرگذاری بکنند و نه قادرند دست به کارهای منفی تاثیرگذار با تاثیر منفی بزنند، سعی میکنند راههای آسان را امتحان کنند. مثلا میبینید طرف اسپری رنگ برداشته و اسمش را روی یک اثر تاریخی بسیار قدمت دار، مینویسد و حس میکند که این اثر تاریخی که چند هزار سال دوام آورده، میتواند نام او را با خودش به تاریخ ببرد. دیگری میرود اسمش را روی درخت میتراشد و حس میکند که چون این درخت خیلی عمر خواهد داشت، اسم او را مدتی با خود به تاریخ خواهد برد. شاید چند سال بعد، یک نفر پیدا شود و اسم او را بشناسد و بگوید ا ا ا این فلانیست که در این تاریخ و این سال اینجا بوده است. انگار که نادرشاه افشار بوده که بودنش در این نقطه برای کسی مهم بوده باشد. حالا بگذریم. بعضیها هم کار خاصی نمیکنند ولی اثرشان در تاریخ میماند. مثل رد پاهای زیر. این رد پاها که چند سال قبل در پارک ملی وایت سندز نیومکزیکو در ایالات متحده پیدا شده، مربوط به ۱۰ هزار سال پیش است. این رد پاهای انسان به همراه ردپاهای حیوانات دیگر در بستر یک دریاچهی خشک شده باقی مانده است.
فکرش را بکنید، ۱۰ هزار سال قبل اشخاصی از اینجا رد میشدهاند و ردپایشان باقی مانده و ما امروز این ردپاها را میبینیم. اما این ردپاها آنقدر خوب باقی مانده که ما میتوانیم اطلاعات زیادی راجع به آنها کسب کنیم. طبق این رد پاها، داستان از این قرار بوده است 👇🏾👇🏾
«ده هزار سال قبل در اینجا، زنی ریزنقش - یا شاید پسری نوجوان - به سرعت در منطقهای که حیوانات غولپیکر پرسه میزنند، راه میرود. آن شخص کودکی خردسال را روی کمر خود نگه داشته و پاهایش در گل و لای لیز میخورد، در حالی که تقریبا یک و نیم کیلومتر را با عجله طی میکند و میدود. در بعضی نقاط رد پای کودک ظاهر میشود و دوباره محو میشود. آن شخص هر بار که خسته میشود کودک را روی زمین میگذارد و دوباره او را با خود حمل میکند. کودک تنها کمتر از دو سال سن دارد. شاید او قصد دارد کودک را به مقصدی امن برساند. اما در نهایت تنها و بدون کودک به خانه برمیگردد💔»
حالا چشمان خودتان را ببندید و این (احتمالا) مادر و کودک را در ده هزار سال قبل تصور کنید. این داستان خیالی نبود و همهی داستان با استفاده از اطلاعاتی که از رد پای این مادر و کودک به دست آمده، ساخته شده است. آنها واقعا در تاریخ ثبت شده اند. حالا با کمک تخیل خود، فکر میکنید چه بلایی سر کودک آمده بود؟
- ابا اباد
@AbaEbad
👏3
ما به صورت ذاتی و به صورت طبیعی، اصلا دغدغهای از بابت حقیقت نداریم. یعنی اگر کسی ما را به یافتن حقیقت تشویق نکند و شوقی برای یافتن حقیقت نداشته باشیم، به صورت طبیعی خودمان چنین دغدغهای نداریم. مثلا ما به صورت طبیعی علاقهای نداریم که انسانهایی که نظرشان با نظرات ما متفاوت است اطراف ما را بگیرند. هرچقدر هم نشان دهیم که ما به شنیدن نظرات مخالف علاقه مندیم، باز هم ته دل همهی ما این گرایش به هم فکران و هم نظران وجود دارد. تنها معدود انسانهایی، آن هم با تمرین و ممارست در اندیشیدن و فلسفه ورزیدن، چنین ویژگیهایی را در خود پرورش میدهند که شاید حتی علاقه داشته باشند که اطرافشان را انسانهایی بگیرد که با نظراتشان مخالفند. اکثر انسانها، انسانهایی را دوست دارند که با آنها هم نظرند و نظراتشان موید نظرات آنهاست. راستش را بخواهید، اینکه یک نفر تحمل شنیدن نظرات مخالف را نداشته باشد، یک امر کاملا طبیعیست. دقت داشته باشید که خوب نیست، اما طبیعیست.
اگر کسی بخواهد که تحمل شنیدن نظرات مخالف را داشته باشد و از طرف دیگر، به شنیدن نظرات مخالف واقعا علاقه داشته باشد و از شنیدن نظرات مخالف، کینه نورزد، این یک توانایی و مهارتیست که به دست آوردنیست و انسان خودبخود آن را ندارد. حتی آزمایشات متعددی موید این موضوع است که ما از همان دوران طفولیت و حتی زمان نوزادی به افراد همنظر با خودمان علاقه داریم. یک نوزاده ۱۱ ماهه، هنوز آنچنان تحت تاثیر اجتماع قرار نگرفته است که بگوییم که این نوزاد، دیگران را دیده و این موضوع را آموخته است. نه این نوزاد، این ویژگی و این تمایل را درون خودش دارد که به سمت کسانی برود که با او هم نظرند، چون این ضامن بقای اوست. شاید بگویید که نوزاد چه نظری میتواند داشته باشد؟ بالاخره این نوزاد هم یک تمایلاتی دارد. یک انسان بالغ به یک عقیده باور دارد و یا یک بینشی دارد. این نوزاد هم مثلا به رنگ خاصی یا طعم خاصی علاقه دارد. نوزادی در این سن و سال، حتما بعضی غذاها را از بعضی غذاهای دیگر بیشتر دوست دارد. پس او هم یک نظری دارد و معتقد است که این خوراکی خوشمزهترین خوراکیست.
در سال ۲۰۱۳، گروهی از محققان دانشگاه ییل آمریکا، آزمایشات جالبی را برای بررسی این موضوع طراحی کردند. در یکی از این آزمایشات که روی تعدادی نوزاد حدود ۱۱ ماهه صورت گرفت، دو خوراکی مورد علاقهی بچهها جلوی این نوزادان قرار میگرفت تا خوراکی مورد علاقهشان مشخص شود. آن وقت در مرحله بعد، دو عروسک وارد صحنه میشدند. یکی وقتی خوراکی مورد علاقهی نوزاد را میخورد، وانمود میکرد که خوشحال است و میگفت هممم من «اسم خوراکی» رو دوست دارم. عروسک دیگر هم وقتی همان خوراکی را میخورد، وانمود میکرد بدش آمده و میگفت اووع من «اسم خوراکی» رو دوست ندارم. سپس این دو عروسک را جلوی این نوزادان قرار میدادند تا یکی را انتخاب کنند. نتیجه بسیار جالب بود. بیشتر از ۸۰ درصد نوزادان، عروسکی را انتخاب میکردند که خوراکی مورد علاقهی نوزاد را دوست داشت. فکرش را بکنید، نوزادی که هنوز چیز زیادی از اجتماع یاد نگرفته، به صورت طبیعی، عروسکی را انتخاب میکند که نظرش با نظر او در مورد طعم خوراکی یکیست. پس او این رفتار را نیاموخته، بلکه به صورت طبیعی درون خودش دارد. حالا ما نمیتوانیم انتظار داشته باشیم وقتی این نوزاد رشد کرد و شد یک انسان بالغ، کارکرد مغز و روانش تغییر کرده باشد و نظرات مخالف را با آغوشی باز بپذیرد. نه جانم، این یک ویژگی آموختنیست. چرا که طبیعت ما چنین نیست.
- ابا اباد
@AbaEbad
اگر کسی بخواهد که تحمل شنیدن نظرات مخالف را داشته باشد و از طرف دیگر، به شنیدن نظرات مخالف واقعا علاقه داشته باشد و از شنیدن نظرات مخالف، کینه نورزد، این یک توانایی و مهارتیست که به دست آوردنیست و انسان خودبخود آن را ندارد. حتی آزمایشات متعددی موید این موضوع است که ما از همان دوران طفولیت و حتی زمان نوزادی به افراد همنظر با خودمان علاقه داریم. یک نوزاده ۱۱ ماهه، هنوز آنچنان تحت تاثیر اجتماع قرار نگرفته است که بگوییم که این نوزاد، دیگران را دیده و این موضوع را آموخته است. نه این نوزاد، این ویژگی و این تمایل را درون خودش دارد که به سمت کسانی برود که با او هم نظرند، چون این ضامن بقای اوست. شاید بگویید که نوزاد چه نظری میتواند داشته باشد؟ بالاخره این نوزاد هم یک تمایلاتی دارد. یک انسان بالغ به یک عقیده باور دارد و یا یک بینشی دارد. این نوزاد هم مثلا به رنگ خاصی یا طعم خاصی علاقه دارد. نوزادی در این سن و سال، حتما بعضی غذاها را از بعضی غذاهای دیگر بیشتر دوست دارد. پس او هم یک نظری دارد و معتقد است که این خوراکی خوشمزهترین خوراکیست.
در سال ۲۰۱۳، گروهی از محققان دانشگاه ییل آمریکا، آزمایشات جالبی را برای بررسی این موضوع طراحی کردند. در یکی از این آزمایشات که روی تعدادی نوزاد حدود ۱۱ ماهه صورت گرفت، دو خوراکی مورد علاقهی بچهها جلوی این نوزادان قرار میگرفت تا خوراکی مورد علاقهشان مشخص شود. آن وقت در مرحله بعد، دو عروسک وارد صحنه میشدند. یکی وقتی خوراکی مورد علاقهی نوزاد را میخورد، وانمود میکرد که خوشحال است و میگفت هممم من «اسم خوراکی» رو دوست دارم. عروسک دیگر هم وقتی همان خوراکی را میخورد، وانمود میکرد بدش آمده و میگفت اووع من «اسم خوراکی» رو دوست ندارم. سپس این دو عروسک را جلوی این نوزادان قرار میدادند تا یکی را انتخاب کنند. نتیجه بسیار جالب بود. بیشتر از ۸۰ درصد نوزادان، عروسکی را انتخاب میکردند که خوراکی مورد علاقهی نوزاد را دوست داشت. فکرش را بکنید، نوزادی که هنوز چیز زیادی از اجتماع یاد نگرفته، به صورت طبیعی، عروسکی را انتخاب میکند که نظرش با نظر او در مورد طعم خوراکی یکیست. پس او این رفتار را نیاموخته، بلکه به صورت طبیعی درون خودش دارد. حالا ما نمیتوانیم انتظار داشته باشیم وقتی این نوزاد رشد کرد و شد یک انسان بالغ، کارکرد مغز و روانش تغییر کرده باشد و نظرات مخالف را با آغوشی باز بپذیرد. نه جانم، این یک ویژگی آموختنیست. چرا که طبیعت ما چنین نیست.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4❤2
درود خدمت دوستان دنبال کنندهی کانال ابا اباد ،
من بعضا میبینم که دوستان لطف دارند و کارهای من را در کانالهای خودشان ریپُست و بازنشر میکنند. اما متاسفانه نوتیفیکیشنی در این رابطه دریافت نمیکنم و نمیدانم کارها توسط چه کسانی بازنشر شده است. لذا اینجا میخواهم از بابت لطف دوستانی که کارها را در کانالهای خودشان بازنشر میکنند، صمیمانه سپاسگزاری و قدردانی کنم و از همینجا دستتان را به گرمی میفشارم. سپاس از لطف و محبتی که نسبت به کارهای من دارید.
- ابا اباد
@AbaEbad
من بعضا میبینم که دوستان لطف دارند و کارهای من را در کانالهای خودشان ریپُست و بازنشر میکنند. اما متاسفانه نوتیفیکیشنی در این رابطه دریافت نمیکنم و نمیدانم کارها توسط چه کسانی بازنشر شده است. لذا اینجا میخواهم از بابت لطف دوستانی که کارها را در کانالهای خودشان بازنشر میکنند، صمیمانه سپاسگزاری و قدردانی کنم و از همینجا دستتان را به گرمی میفشارم. سپاس از لطف و محبتی که نسبت به کارهای من دارید.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤7👍2
Aba Ebad | اَبا اِباد pinned «درود خدمت دوستان دنبال کنندهی کانال ابا اباد ، من بعضا میبینم که دوستان لطف دارند و کارهای من را در کانالهای خودشان ریپُست و بازنشر میکنند. اما متاسفانه نوتیفیکیشنی در این رابطه دریافت نمیکنم و نمیدانم کارها توسط چه کسانی بازنشر شده است. لذا اینجا…»
از منظر بسیاری از قوانین حقوق بین الملل و همچنین از منظر قوانین حقوق بشری، استفاده از کودکان زیر ۱۵ سال در جنگها، به عنوان یک جرم و جنایت جنگی شناخته میشود. به عنوان مثال، ماده ۳۸ پیماننامهی حقوق کودک (۱۹۸۹) اعلام میکند که گروههای سیاسی نباید از افراد زیر پانزده سال در جنگ استفاده کنند. بنا بر ماده ۸٫۲٫۲۶ اساسنامه رم از دیوان بینالمللی کیفری تصویب شده در سال ۱۹۹۸ و اجرایی شده در ۱ ژوئیه ۲۰۰۲، «سربازگیری یا نامنویسی از افراد زیر ۱۵ سال برای شرکت در درگیریهای نظامی ممنوع و یک جرم جنگی محسوب میشود.». تا فردا صبح میتوان از این قوانین بین المللی یکی یکی اسم برد. اما یک گروه تروریستی چه ارزشی برای این قوانین قائل است؟ مثلا آیا برای شبه نظامیانی که در سودان در حال قتل عام هستند، اهمیتی دارد که کسی آنها را به خاطر به کارگیری کودکان محکوم کند؟ یا مثلا آیا کسی برای اظهار نگرانی دبیرکل سازمان ملل متحد تره خرد میکند؟ آیا برای سایر گروههای تروریستی نصیحت کردن و توصیه به عدم به کارگیری کودکان در جنگ، معنایی دارد؟
قدرت فقط در مقابل قدرت بالاتر سر تعظیم فرود میآورد. آن شبه نظامیان فقط زبان قدرت بالاتر را میفهمند نه اظهار نگرانی مقامات سیاسی را. آنها فقط زبان یک نیروی نظامی قویتر از خودشان را میفهمند. حالا اینها که گروههای تروریستی و شبه نظامی هستند و تحت قانون شکل نگرفته اند که قانون بتواند مانع آنها شود. اما خیلی اوقات خیلی از حکومتهای قانونی از کودکان در جنگ استفاده میکنند. اما آیا مشکل استفاده از کودکان در جنگ فقط حفظ جان آنان است؟ یا موضوعات دیگری نیز اینجا اهمیت پیدا میکند؟ مدتی قبل خبری خواندم که تعدادی از کشورهای شرق اروپا، در حال به کارگیری نوجوانان برای هدایت پهبادهای مورد استفاده در ارتش هستند. مثلا از مدتی قبل برخی از دانشآموزان در لیتوانی به منظور تقویت توان دفاعی این کشور برای نخستین بار کار با پهباد را آموزش میبینند. وزارت دفاع این کشور مدرسهای را در نزدیکی مرز با روسیه افتتاح کرده است که در آن به دانشآموزان از ده سالگی و همچنین بزرگسالان کار با پهپاد آموزش داده میشود. این مدرسه یکی از ۹ مدرسهای است که قرار است با این هدف در سراسر این کشور راهاندازی شوند.
دقت کنید کودکان بالای ده سال. حالا باید پرسید که آیا این نیز مصداق به کارگیری کودکان در جنگ است؟ مثلا یک کودک ده ساله، به جای اینکه در یک بازی کامپیوتری، یک پهباد را به سمت دشمن هدایت کند و با آن سربازان دشمن را هدف قرار دهد، حالا در همان اتاق، هدایت یک پهباد واقعی را در دست گرفته و پهباد را مثلا به مرزهای روسیه هدایت میکند و چند سرباز متجاوز روس را آنجا هدف قرار میدهد و میکشد. اینجا جان آن کودک در خطر نیست. چرا که او میتواند از یک نقطهی امن در مناطق بسیار دورتر از محل جنگ، پهباد را هدایت کند. به او فشاری هم وارد نمیشود که مثلا تشنگی و گرسنگی بکشد یا کسی او را به اسارت بگیرد و مورد آزار و اذیتش قرار دهد. از طرف دیگر، به نظر میرسد که این برای خود او هم یک تجربهی واقعا مهیج است. این کار از هر بازی که کودک فکرش را میکرده باحالتر و واقعیتر است و او سناریوهایی را تجربه میکند که در هیچ بازی گنجانده نشده است. اما این کار یک اشکال اساسی دارد. این کودک ده ساله، با هدایت آن پهباد یک تعداد آدم واقعی را به قتل میرساند. حالا به نظر شما این نوع به کارگیری کودکان در جنگ، مصداق جرم جنگی نیست؟ آیا اینجا حقی از این کودک ضایع میشود؟
- ابا اباد
@AbaEbad
قدرت فقط در مقابل قدرت بالاتر سر تعظیم فرود میآورد. آن شبه نظامیان فقط زبان قدرت بالاتر را میفهمند نه اظهار نگرانی مقامات سیاسی را. آنها فقط زبان یک نیروی نظامی قویتر از خودشان را میفهمند. حالا اینها که گروههای تروریستی و شبه نظامی هستند و تحت قانون شکل نگرفته اند که قانون بتواند مانع آنها شود. اما خیلی اوقات خیلی از حکومتهای قانونی از کودکان در جنگ استفاده میکنند. اما آیا مشکل استفاده از کودکان در جنگ فقط حفظ جان آنان است؟ یا موضوعات دیگری نیز اینجا اهمیت پیدا میکند؟ مدتی قبل خبری خواندم که تعدادی از کشورهای شرق اروپا، در حال به کارگیری نوجوانان برای هدایت پهبادهای مورد استفاده در ارتش هستند. مثلا از مدتی قبل برخی از دانشآموزان در لیتوانی به منظور تقویت توان دفاعی این کشور برای نخستین بار کار با پهباد را آموزش میبینند. وزارت دفاع این کشور مدرسهای را در نزدیکی مرز با روسیه افتتاح کرده است که در آن به دانشآموزان از ده سالگی و همچنین بزرگسالان کار با پهپاد آموزش داده میشود. این مدرسه یکی از ۹ مدرسهای است که قرار است با این هدف در سراسر این کشور راهاندازی شوند.
دقت کنید کودکان بالای ده سال. حالا باید پرسید که آیا این نیز مصداق به کارگیری کودکان در جنگ است؟ مثلا یک کودک ده ساله، به جای اینکه در یک بازی کامپیوتری، یک پهباد را به سمت دشمن هدایت کند و با آن سربازان دشمن را هدف قرار دهد، حالا در همان اتاق، هدایت یک پهباد واقعی را در دست گرفته و پهباد را مثلا به مرزهای روسیه هدایت میکند و چند سرباز متجاوز روس را آنجا هدف قرار میدهد و میکشد. اینجا جان آن کودک در خطر نیست. چرا که او میتواند از یک نقطهی امن در مناطق بسیار دورتر از محل جنگ، پهباد را هدایت کند. به او فشاری هم وارد نمیشود که مثلا تشنگی و گرسنگی بکشد یا کسی او را به اسارت بگیرد و مورد آزار و اذیتش قرار دهد. از طرف دیگر، به نظر میرسد که این برای خود او هم یک تجربهی واقعا مهیج است. این کار از هر بازی که کودک فکرش را میکرده باحالتر و واقعیتر است و او سناریوهایی را تجربه میکند که در هیچ بازی گنجانده نشده است. اما این کار یک اشکال اساسی دارد. این کودک ده ساله، با هدایت آن پهباد یک تعداد آدم واقعی را به قتل میرساند. حالا به نظر شما این نوع به کارگیری کودکان در جنگ، مصداق جرم جنگی نیست؟ آیا اینجا حقی از این کودک ضایع میشود؟
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4