فیلم زیبای خواهران غریب ساختهی زنده یاد کیومرث پوراحمد و محصول سال ۱۳۷۴، یکی از آن فیلمهایی بود که در کودکی خیلی دوست داشتم و هربار که تکرار آن در روز مادر از تلویزیون پخش میشد، مجددا تکرارش را هم تماشا میکردم. این فیلم دربارهی داستان دو خواهر دوقلوست که پدر و مادرشان از هم جدا شدهاند و یکی پیش پدر (زنده یاد خسرو شکیبایی) و دیگری پیش مادر (افسانه بایگان) زندگی میکند. آنها اتفاقی همدیگر را در مدرسه پیدا میکنند و جایشان را با یکدیگر عوض میکنند و هیچکس هم متوجه این موضوع نمیشود. از این فیلم بیشتر از هر چیزی، صدای دلنشنین خسرو شکیبایی که آهنگی با این آغاز میخواند که “مادر من مادر من تو یاری و یاور من…” خیلی به دل من مینشیند و هروقت آن را میشنوم، خاطرات کودکیام برایم دوباره زنده میشود. دختربچهای که از دیدن اینکه پدرش اینچنین زیبا ترانه میخواند دهانش باز مانده و چشمانش برق میزند. فکر میکنم دوقلو بودن هم تجربهی خیلی زیباییست. راستی بد نیست بدانیم که اکثر ستارگانی که در آسمان میبینیم، دوقلو هستند که به آنها سیستمهای ستارهای دوقلو یا binary star systems گفته میشود.
اینطور نیست که این ستارگان در حال عبور از کنار هم، یکدیگر را ملاقات کرده باشند و در اثر جاذبه به یکدیگر پیوسته باشند. آنها واقعا دوقلو هستند و با هم و از شکم یک مادر متولد شدهاند. حتی ساختار اکثر این دوقلوها هم مانند یکدیگر است. جالبتر اینکه اکثر ستارگان آسمان شب، دوقلو هستند و از بابت نزدیکی زیاد، ما آنها را یکی میبینیم. حتی نزدیکترین ستارگان به ما یعنی سامانهی ستارهای قنطورس، از یک سه قلو به نامهای آلفا قنطورس A، آلفا قنطورس B و پروکسیما قنطورس تشکیل شده است. اما ما وقتی به خورشید خودمان نگاه میکنیم، میبینیم که خورشید ما قل ندارد و یک ستارهی تک و تنها در این گوشهی کهکشان است. اما مگر خورشید ما چه گناهی کرده که دوقلو نبوده و قل ندارد؟ خورشید هم یک ستاره مثل بقیهی ستارگان است. دانشمندان اخترفیزیک و اخترشناسی، فرضیات مختلفی در این رابطه ارائه کردهاند. از آنجایی که اکثر ستارگان دوقلو هستند و شبیهسازیهای تشکیل ستارگان نشان میدهد که احتمال تولد دوقلو در ستارگان بسیار بیشتر از احتمال تولد تک قلو در آنهاست، این احتمال وجود دارد که خورشید ما یا یک دوقلو دارد که از خورشید بسیار دور است و تاریک و از این بابت ما آن را نمیبینیم.
احتمال دیگر هم این است که خورشید و دوقلوی آن، مدتی بعد از تولدشان، مثل خواهران غریب در آن فیلم، از یکدیگر دور شده باشند. شواهد زیادی در پشتیبانی این دو فرضیه وجود دارد. مثلا اینکه چرا ابر اورت که خیلی از دنبالهدارها از آن سرچشمه میگیرند و در فاصلهی یک سال نوری از خورشید قرار دارد، هیچوقت به خورشید نزدیک نشده است؟ ممکن است ستارهی خاموش دوقلوی خورشید مانع این شده باشد. شاهد دیگر اینکه خورشید ما به میزان بسیار کمی از صفحهی منظومهی شمسی کج شده است. ممکن است دوقلوی خورشید زمانی با گرانش خود باعث این انحراف شده و بعد خود از خورشید دور شده است. پیدا کردن دوقلوی خورشید در این دریای ستارگان کار دشواریست. اما راستش را بخواهید، دور شدن دوقلوی خورشید از آن به نفع ما تمام شده است. اگر دوقلوی خورشید در نزدیک آن باقی میماند، ممکن بود که حیات هیچوقت روی زمین شکل نگیرد. چرا که آنموقع، مدار چرخش سیارات به دور خورشید اینقدر منظم نبود و احتمالا شکلگیری حیات از بابت تغییرات شدید دمایی، عملا منتفی میشد.
- ابا اباد
@AbaEbad
اینطور نیست که این ستارگان در حال عبور از کنار هم، یکدیگر را ملاقات کرده باشند و در اثر جاذبه به یکدیگر پیوسته باشند. آنها واقعا دوقلو هستند و با هم و از شکم یک مادر متولد شدهاند. حتی ساختار اکثر این دوقلوها هم مانند یکدیگر است. جالبتر اینکه اکثر ستارگان آسمان شب، دوقلو هستند و از بابت نزدیکی زیاد، ما آنها را یکی میبینیم. حتی نزدیکترین ستارگان به ما یعنی سامانهی ستارهای قنطورس، از یک سه قلو به نامهای آلفا قنطورس A، آلفا قنطورس B و پروکسیما قنطورس تشکیل شده است. اما ما وقتی به خورشید خودمان نگاه میکنیم، میبینیم که خورشید ما قل ندارد و یک ستارهی تک و تنها در این گوشهی کهکشان است. اما مگر خورشید ما چه گناهی کرده که دوقلو نبوده و قل ندارد؟ خورشید هم یک ستاره مثل بقیهی ستارگان است. دانشمندان اخترفیزیک و اخترشناسی، فرضیات مختلفی در این رابطه ارائه کردهاند. از آنجایی که اکثر ستارگان دوقلو هستند و شبیهسازیهای تشکیل ستارگان نشان میدهد که احتمال تولد دوقلو در ستارگان بسیار بیشتر از احتمال تولد تک قلو در آنهاست، این احتمال وجود دارد که خورشید ما یا یک دوقلو دارد که از خورشید بسیار دور است و تاریک و از این بابت ما آن را نمیبینیم.
احتمال دیگر هم این است که خورشید و دوقلوی آن، مدتی بعد از تولدشان، مثل خواهران غریب در آن فیلم، از یکدیگر دور شده باشند. شواهد زیادی در پشتیبانی این دو فرضیه وجود دارد. مثلا اینکه چرا ابر اورت که خیلی از دنبالهدارها از آن سرچشمه میگیرند و در فاصلهی یک سال نوری از خورشید قرار دارد، هیچوقت به خورشید نزدیک نشده است؟ ممکن است ستارهی خاموش دوقلوی خورشید مانع این شده باشد. شاهد دیگر اینکه خورشید ما به میزان بسیار کمی از صفحهی منظومهی شمسی کج شده است. ممکن است دوقلوی خورشید زمانی با گرانش خود باعث این انحراف شده و بعد خود از خورشید دور شده است. پیدا کردن دوقلوی خورشید در این دریای ستارگان کار دشواریست. اما راستش را بخواهید، دور شدن دوقلوی خورشید از آن به نفع ما تمام شده است. اگر دوقلوی خورشید در نزدیک آن باقی میماند، ممکن بود که حیات هیچوقت روی زمین شکل نگیرد. چرا که آنموقع، مدار چرخش سیارات به دور خورشید اینقدر منظم نبود و احتمالا شکلگیری حیات از بابت تغییرات شدید دمایی، عملا منتفی میشد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4❤3
ما در تمام زندگیمان در حال حل انواع و اقسام مسائلیم. از یادگیری و انجام عمل راه رفتن یا حرف زدن در کودکیمان گرفته تا همین کارهای روزمرهمان. امروز چه بپوشم؟ امروز چه بخورم؟ با سرمایهام چه کار کنم چه کار نکنم؟ سراغ چه رشتهی تحصیلی بروم؟ کدام شغل را قبول کنم و کدام را رد کنم؟ کار دل من چیست؟ آیا این پیشنهاد دوستی را بپذیرم یا نپذیرم؟ آیا این مهمانی را بروم یا نروم؟ آیا پاسخ این گستاخی را بدهم یا ندهم؟ کارهای سخت را صبح انجام دهم یا وسط روز یا عصر؟ مهاجرت بکنم یا نکنم؟ الان وقتش رسیده که اعتراض کنم یا باید همچنان سکوت کنم؟ اگر خواستم اعتراض کنم چطور اعتراض کنم؟ الان باید خوشحال باشم یا ناراحت باشم؟ خانه را کی تمیز کنم؟ تلاش کنم آن پروژه را برسانم یا درخواست تمدید آن را ارائه دهم؟ برای رفتن به مقصد، خیابان خلوت و باریک و پیچ در پیچ را انتخاب کنم یا اتوبان عریض و طویل و شلوغ را؟ کی از خانه بیرون بزنم که به موقع برسم؟
میبینید مغز ما مثل یک کامپیوتر، همواره در حال بررسی این حالات مختلف است و به نوعی ما شبانه روز در حال حل مسائل گوناگون هستیم. در همهی این حالات هم به دنبال یک جوابیم : جواب بهینه. حالا ممکن است این بهینگی از جنبههای مختلف باشد. مثلا برای کودک، حل مسالهی راه رفتن از این جهت منتهی به یک جواب بهینه یعنی همان راه رفتن میشود که او میتواند انرژی کمتری برای جابجایی در دنیای اطرافش صرف کند، سریعتر به هرجایی از خانه که دوست دارد برسد و همچنین دستش به چیزهایی که میخواهد میرسد. او به دیگران نگاه میکند و متوجه وجود جواب بهینه میشود و میفهمد که راه رفتن یک جواب بهینه است و بهتر از غلت زدن یا چهار دست و پا راه رفتن است. برای یک نفر که شغلی را انتخاب میکند، جواب بهینه احتمالا این باشد که شغلی را بیابد که محیط کاری مناسبی دارد، به محل زندگیاش نزدیک است و حقوق بیشتری میدهد. پس ما مرتبا با مسائل بهینه سازی سر و کار داریم. حتی گوگل مپ هم وقتی به ما مسیری را برای رسیدن به مقصد، پیشنهاد میدهد، در حال حل یک مسالهی بهینه سازیست و پاسخ بهینه از نظر گوگل مپ، کمترین زمان برای رسیدن به مقصد است.
اما یک چیز را باید یادمان باشد. پیدا کردن بهینهترین حالت، همیشه چندان آسان نیست. بهینهترین حالت، تنها یک حالت قطعی است. در مثال گوگل مپ، حتما یک مسیری وجود دارد که هر مسیر دیگری حتما از آن طولانیتر خواهد بود. این مسیر یک جواب دقیق است. اما گوگل مپ اگر بخواهد که آن مسیر را برای ما پیدا کند که حتما از نظر ریاضی، بهترین و بهینهترین مسیر باشد، بایستی تعداد بسیار زیادی از حالات را بررسی کند. آنوقت ما باید زمان زیادی صبر کنیم تا برایمان پاسخ دقیق و قطعی را پیدا کند. اما چه فایده؟ ما همیشه نیاز به پاسخ قطعی و دقیق نداریم. اگر گوگل مپ بتواند با یک الگوریتم تقریبی (Approximation Algorithm) جوابی را در زمان کوتاهتری به دست بیاورد، به شرط اینکه بدانیم این جواب تقریبا به جواب دقیق نزدیک است، همین برای ما کافیست. این بهتر از این است که صد سال صبر کنیم که جواب دقیق را به ما بدهد. یادمان باشد در مسائل زندگی هم همین قضیه برقرار است. لازم نیست ما جواب دقیق مسائل و بهینهترین حالت را بدانیم. فقط کافیست که جواب تقریبا بهینه را بدانیم و آن را انتخاب کنیم. این برخلاف رویکرد افراد کمالگراست که دنبال جواب دقیق هستند و احتمالا بندرت به آن میرسند.
پس
بیخیال دقیقترین و بهینهترین جواب، جواب تقریبا درست را پیدا کن و پیش برو
- ابا اباد
@AbaEbad
میبینید مغز ما مثل یک کامپیوتر، همواره در حال بررسی این حالات مختلف است و به نوعی ما شبانه روز در حال حل مسائل گوناگون هستیم. در همهی این حالات هم به دنبال یک جوابیم : جواب بهینه. حالا ممکن است این بهینگی از جنبههای مختلف باشد. مثلا برای کودک، حل مسالهی راه رفتن از این جهت منتهی به یک جواب بهینه یعنی همان راه رفتن میشود که او میتواند انرژی کمتری برای جابجایی در دنیای اطرافش صرف کند، سریعتر به هرجایی از خانه که دوست دارد برسد و همچنین دستش به چیزهایی که میخواهد میرسد. او به دیگران نگاه میکند و متوجه وجود جواب بهینه میشود و میفهمد که راه رفتن یک جواب بهینه است و بهتر از غلت زدن یا چهار دست و پا راه رفتن است. برای یک نفر که شغلی را انتخاب میکند، جواب بهینه احتمالا این باشد که شغلی را بیابد که محیط کاری مناسبی دارد، به محل زندگیاش نزدیک است و حقوق بیشتری میدهد. پس ما مرتبا با مسائل بهینه سازی سر و کار داریم. حتی گوگل مپ هم وقتی به ما مسیری را برای رسیدن به مقصد، پیشنهاد میدهد، در حال حل یک مسالهی بهینه سازیست و پاسخ بهینه از نظر گوگل مپ، کمترین زمان برای رسیدن به مقصد است.
اما یک چیز را باید یادمان باشد. پیدا کردن بهینهترین حالت، همیشه چندان آسان نیست. بهینهترین حالت، تنها یک حالت قطعی است. در مثال گوگل مپ، حتما یک مسیری وجود دارد که هر مسیر دیگری حتما از آن طولانیتر خواهد بود. این مسیر یک جواب دقیق است. اما گوگل مپ اگر بخواهد که آن مسیر را برای ما پیدا کند که حتما از نظر ریاضی، بهترین و بهینهترین مسیر باشد، بایستی تعداد بسیار زیادی از حالات را بررسی کند. آنوقت ما باید زمان زیادی صبر کنیم تا برایمان پاسخ دقیق و قطعی را پیدا کند. اما چه فایده؟ ما همیشه نیاز به پاسخ قطعی و دقیق نداریم. اگر گوگل مپ بتواند با یک الگوریتم تقریبی (Approximation Algorithm) جوابی را در زمان کوتاهتری به دست بیاورد، به شرط اینکه بدانیم این جواب تقریبا به جواب دقیق نزدیک است، همین برای ما کافیست. این بهتر از این است که صد سال صبر کنیم که جواب دقیق را به ما بدهد. یادمان باشد در مسائل زندگی هم همین قضیه برقرار است. لازم نیست ما جواب دقیق مسائل و بهینهترین حالت را بدانیم. فقط کافیست که جواب تقریبا بهینه را بدانیم و آن را انتخاب کنیم. این برخلاف رویکرد افراد کمالگراست که دنبال جواب دقیق هستند و احتمالا بندرت به آن میرسند.
پس
بیخیال دقیقترین و بهینهترین جواب، جواب تقریبا درست را پیدا کن و پیش برو
- ابا اباد
@AbaEbad
❤3👏3😁2
تصویر : هانا آرنت در یکی از دادگاههای آدولف آیشمن، میتوان گفت که دقیقترین مشاهدات و تحلیلها راجع به این دادگاه و شخصیت آیشمن را او ارائه کرده است. اما این تحلیلها به مذاق بسیاری خوش نیامد و نقدهای او با حملات گسترده از سمت پوپولیستها روبرو شد.
@AbaEbad
@AbaEbad
نقد دردناک است، درست مثل چاقوی جراحی. وقتی یک متفکر چاقوی جراحی خودش که همان قلمش است را برمیدارد و از چیزی نقد میکند، حتما که به مذاق عدهای خوش نمیآید و حتما آن عده درد میکشند. اما این درد، درد کشنده نیست بلکه درد مفید و سازنده است. اگر نقد متفکر، عدهای را به درد نیاورد، این یعنی متفکر کار خودش را درست انجام نداده است. این درد کاملا طبیعیست و نشان دهندهی این است که یک عمل جراحی در حال صورت گرفتن است. اما این موضوع یک جنبهی دیگر هم دارد. اینکه هیچ بیماری نمیتواند و نباید از پزشک جراح انتظار داشته باشد که بنا به تشخیص بیمار، دست به عمل جراحی بزند یا نزند. اتاق عمل، سالن آرایشگاه نیست که بیمار به جراح بگوید به این قسمت دست نزن چون دردم میگیرد. در اتاق جراحی، از پزشک انتظار میرود که مطابق نظر تخصصی خودش، عمل جراحی را پیش ببرد، چرا که او بدن بیمار را حتی از خود بیمار هم بهتر میشناسد. اگر اینطور نبود که باید جای پزشک و بیمار عوض میشد.
همین قضیه در مورد متفکرین نیز صادق است. متفکر مثل آن جراح، به بدن بیمار جامعه خیلی دقیق نگاه میکند و آن را بخوبی وراندازی میکند. آنوقت با چاقوی جراحیاش به جان مشکلات اجتماع میافتد. چاقوی جراحی او درد دارد. صدای عدهای بلند میشود. اما هیچکس نمیتواند انتظار داشته باشد که این متفکر باید به خوشایند ما حرف بزند و با ما همنظر باشد. اگر متفکری با آحاد جامعه همنظر باشد و به خوشایند دیگران حرف بزند و مرتبا حرف جامعه و حرف همه را تایید کند، آن چه متفکریست؟ اصلا جامعه چه نیازی به او دارد؟ اما متفکر واقعی هیچوقت تن به فشار اجتماع و فشار هیچکس نمیدهد. جامعه هم باید یاد بگیرد که شنیدن نقد درست و دقیق گاهی اوقات دردناک است. علی الخصوص برای کسانی مانند راسوها (راستگرایان افراطی) و چپوها (چپگرایان افراطی) که دارای گرایشات افراطی هستند، نقد متفکرین میتواند خیلی دردناک و آزاردهنده باشد. چرا که تفکرات و گرایشات افراطی میانهای با عقل و تجربه و منطق بشری ندارد و از همین بابت هم مورد پذیرش هیچ متفکری قرار نمیگیرد.
متفکر همواره پردهها را کنار میزند تا حقیقت آشکار شود. شما میبینید که مثلا شخصی مثل هانا آرنت که یکی از مهمترین فیلسوفان فلسفهی سیاسی قرن بیستم است، در ابتدای کتاب آیشمن در اورشلیم، در حال نقد سیستم قضایی و نحوهی برگزاری دادگاه آدولف آیشمن است. او میگوید که آیشمن نباید در اسرائیل محاکمه شود، بلکه باید در یک دادگاه بینالمللی محاکمه شود، چرا که جنایت آیشمن نه علیه یهودیان بلکه علیه بشریت است. او میگوید آیشمن باید وکیل مدافع واقعی داشته باشد و دادگاه نباید صحنهی نمایش محاکمه باشد، تا حقیقت به شکلی عمیق آشکار شود. او خودش هلوکاست را با گوشت و خونش حس کرده است، پس او از آیشمن طرفداری نمیکند، بلکه میخواهد حقیقت آنطور که هست آشکار شود. اما این نگاه دقیق هانا آرنت و انتقادات جدی او از نحوهی برگزاری دادگاه آیشمن، توسط راسوها و چپوها به شدت مورد حمله قرار میگیرد و متهم به یهودیستیزی میشود. البته بعد از چند سال، درستی حرفهای هانا آرنت آشکارتر میشود و مشخص میگردد که او چقدر از مردم جامعهاش جلوتر میزیستهاست.
- ابا اباد
@AbaEbad
همین قضیه در مورد متفکرین نیز صادق است. متفکر مثل آن جراح، به بدن بیمار جامعه خیلی دقیق نگاه میکند و آن را بخوبی وراندازی میکند. آنوقت با چاقوی جراحیاش به جان مشکلات اجتماع میافتد. چاقوی جراحی او درد دارد. صدای عدهای بلند میشود. اما هیچکس نمیتواند انتظار داشته باشد که این متفکر باید به خوشایند ما حرف بزند و با ما همنظر باشد. اگر متفکری با آحاد جامعه همنظر باشد و به خوشایند دیگران حرف بزند و مرتبا حرف جامعه و حرف همه را تایید کند، آن چه متفکریست؟ اصلا جامعه چه نیازی به او دارد؟ اما متفکر واقعی هیچوقت تن به فشار اجتماع و فشار هیچکس نمیدهد. جامعه هم باید یاد بگیرد که شنیدن نقد درست و دقیق گاهی اوقات دردناک است. علی الخصوص برای کسانی مانند راسوها (راستگرایان افراطی) و چپوها (چپگرایان افراطی) که دارای گرایشات افراطی هستند، نقد متفکرین میتواند خیلی دردناک و آزاردهنده باشد. چرا که تفکرات و گرایشات افراطی میانهای با عقل و تجربه و منطق بشری ندارد و از همین بابت هم مورد پذیرش هیچ متفکری قرار نمیگیرد.
متفکر همواره پردهها را کنار میزند تا حقیقت آشکار شود. شما میبینید که مثلا شخصی مثل هانا آرنت که یکی از مهمترین فیلسوفان فلسفهی سیاسی قرن بیستم است، در ابتدای کتاب آیشمن در اورشلیم، در حال نقد سیستم قضایی و نحوهی برگزاری دادگاه آدولف آیشمن است. او میگوید که آیشمن نباید در اسرائیل محاکمه شود، بلکه باید در یک دادگاه بینالمللی محاکمه شود، چرا که جنایت آیشمن نه علیه یهودیان بلکه علیه بشریت است. او میگوید آیشمن باید وکیل مدافع واقعی داشته باشد و دادگاه نباید صحنهی نمایش محاکمه باشد، تا حقیقت به شکلی عمیق آشکار شود. او خودش هلوکاست را با گوشت و خونش حس کرده است، پس او از آیشمن طرفداری نمیکند، بلکه میخواهد حقیقت آنطور که هست آشکار شود. اما این نگاه دقیق هانا آرنت و انتقادات جدی او از نحوهی برگزاری دادگاه آیشمن، توسط راسوها و چپوها به شدت مورد حمله قرار میگیرد و متهم به یهودیستیزی میشود. البته بعد از چند سال، درستی حرفهای هانا آرنت آشکارتر میشود و مشخص میگردد که او چقدر از مردم جامعهاش جلوتر میزیستهاست.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍7❤3
الگوریتمها به سرعت در حال پیشی گرفتن از انسانها هستند. این واقعیت غیرقابل انکار دنیاییست که ما در آن زندگی میکنیم. در حالیکه نسلهای اولیهی این الگوریتمهای یادگیرنده، برای یادگیری به ما انسانها نیاز داشتهاند، الگوریتمهای جدیدتر دیگر حتی برای یادگیری هم نیازی به انسان نخواهند داشت و خودشان از جهان و از خودشان خواهند آموخت. دیپ بلو (deep blue) اولین کامپیوتر جهان بود که در سال ۱۹۹۶، موفق شد در مقابل قهرمان بزرگ شطرنج جهان یعنی گری کاسپاروف، از ۶ بازی، تنها یک بازی را ببرد. او در دو بازی به تساوی رسید و در سه بازی به این استاد بزرگ شطرنج روسیه باخت. اما فرآیند یادگیری این کامپیوتر بیشتر از یازده سال طول کشید. این کامیپوتر باید با شطرنجبازان حرفهای در سطوح مختلف بازی میکرد تا تک تک حرکات آنها در موقعیتهای مختلف را یاد بگیرد. آنوقت در وضعیتهای مختلف بازی شطرنج، به آموختههای خودش نگاه میکرد و تصمیمی مشابه شطرنجبازان حرفهای میگرفت. پس معلمان دیپ بلو همان انسانها بودند.
اما باید یادمان باشد که از زمانی که دیپ بلو آن بازی را از گری کاسپاروف برد، چندین تغییر پارادایم در دنیای الگوریتمها رخ داده است. این تغییرات بزرگ در دنیای کامپیوتر، صرفا تغییر اسم برای طراحی الگوریتمهای کارآمدتر نبوده، بلکه واقعا نوع یادگیری الگوریتمها دستخوش تغییر شده است. تفسیرها و پیشبینیهای اکثر آینده پژوهان، مبتنی بر عملکرد همان الگوریتمهای یادگیرندهی نسلهای اول باقی مانده است. اما الگوریتمهای کنونی با الگوریتمهای نخستین زمین تا آسمان متفاوت هستند. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم. در سال ۲۰۱۶، یکی از نوههای همان کامپیوتر دیپ بلو، به نام استاک فیش ۸ (Stockfish 8) قهرمان بلامنازع شطرنج جهان بود. این کامپیوتر به قرنها دانش و تجربهی بشری در شطرنج دسترسی داشت. همچنین این کامپیوتر چند دهه بعد از دیپ بلو متولد شده بود و بنابراین به اطلاعات پدران کامپیوتریاش هم دسترسی داشت. این کامپیوتر آنقدر قدرتمند بود که میتوانست حدود هفتاد میلیون حرکت در ثانیه را تحلیل کند. بسیار قدرتمندتر از هر شطرنجباز انسانی. اما چه کسی میتوانست او را شکست دهد؟
اما یک الگوریتم جدید متعلق به گوگل که متعلق به پاردایم بعدی الگوریتمهای یادگیرنده بود موفق شد خیلی راحت او را شکست دهد. الگوریتم آلفا زیرو (Alphazero) گوگل، حریف جدید این کامپیوتر بود. آلفا زیرو فقط هشتاد هزار حرکت در ثانیه را تحلیل میکرد، بسیار کمتر از استاک فیش و دیپ بلو. اما از صد مسابقهی شطرنج بین آلفا زیرو و استاک فیش، آلفا زیرو ۲۸ مسابقه را برد و در ۷۲ مسابقه به تساوی رسید و در هیچ مسابقهای نباخت. با اینکه آلفا زیرو محاسبات بسیار کمتری انجام میداد، اما خیلی راحت بر استاک فیش غلبه کرد. آلفا زیرو، شطرنج را از کسی یاد نگرفته بود. آلفا زیرو صرفا با استفاده از الگوریتمهای یادگیری ماشین (Machine Learning) و مسابقه دادن در مقابل خودش، شطرنج را یاد گرفته بود. آن هم نه در چند قرن یا چند دهه یا چند سال، آلفا زیرو شطرنج را تنها با ۴ ساعت بازی کردن مقابل خودش یاد گرفته بود. حرکات او هیچ شباهتی با حرکات بزرگترین نابغههای شطرنج جهان نداشت و بهترین الگوریتم پارادایم قبلی، نمیتوانست حرکات او را پیشبینی کند و براحتی در مقابل او شکست میخورد. رفته رفته ما به روزی نزدیک میشویم که ما باید از الگوریتمها یاد بگیریم نه آنها از ما و این تغییر پارادایم بزرگیست که پیش روی ماست.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما باید یادمان باشد که از زمانی که دیپ بلو آن بازی را از گری کاسپاروف برد، چندین تغییر پارادایم در دنیای الگوریتمها رخ داده است. این تغییرات بزرگ در دنیای کامپیوتر، صرفا تغییر اسم برای طراحی الگوریتمهای کارآمدتر نبوده، بلکه واقعا نوع یادگیری الگوریتمها دستخوش تغییر شده است. تفسیرها و پیشبینیهای اکثر آینده پژوهان، مبتنی بر عملکرد همان الگوریتمهای یادگیرندهی نسلهای اول باقی مانده است. اما الگوریتمهای کنونی با الگوریتمهای نخستین زمین تا آسمان متفاوت هستند. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم. در سال ۲۰۱۶، یکی از نوههای همان کامپیوتر دیپ بلو، به نام استاک فیش ۸ (Stockfish 8) قهرمان بلامنازع شطرنج جهان بود. این کامپیوتر به قرنها دانش و تجربهی بشری در شطرنج دسترسی داشت. همچنین این کامپیوتر چند دهه بعد از دیپ بلو متولد شده بود و بنابراین به اطلاعات پدران کامپیوتریاش هم دسترسی داشت. این کامپیوتر آنقدر قدرتمند بود که میتوانست حدود هفتاد میلیون حرکت در ثانیه را تحلیل کند. بسیار قدرتمندتر از هر شطرنجباز انسانی. اما چه کسی میتوانست او را شکست دهد؟
اما یک الگوریتم جدید متعلق به گوگل که متعلق به پاردایم بعدی الگوریتمهای یادگیرنده بود موفق شد خیلی راحت او را شکست دهد. الگوریتم آلفا زیرو (Alphazero) گوگل، حریف جدید این کامپیوتر بود. آلفا زیرو فقط هشتاد هزار حرکت در ثانیه را تحلیل میکرد، بسیار کمتر از استاک فیش و دیپ بلو. اما از صد مسابقهی شطرنج بین آلفا زیرو و استاک فیش، آلفا زیرو ۲۸ مسابقه را برد و در ۷۲ مسابقه به تساوی رسید و در هیچ مسابقهای نباخت. با اینکه آلفا زیرو محاسبات بسیار کمتری انجام میداد، اما خیلی راحت بر استاک فیش غلبه کرد. آلفا زیرو، شطرنج را از کسی یاد نگرفته بود. آلفا زیرو صرفا با استفاده از الگوریتمهای یادگیری ماشین (Machine Learning) و مسابقه دادن در مقابل خودش، شطرنج را یاد گرفته بود. آن هم نه در چند قرن یا چند دهه یا چند سال، آلفا زیرو شطرنج را تنها با ۴ ساعت بازی کردن مقابل خودش یاد گرفته بود. حرکات او هیچ شباهتی با حرکات بزرگترین نابغههای شطرنج جهان نداشت و بهترین الگوریتم پارادایم قبلی، نمیتوانست حرکات او را پیشبینی کند و براحتی در مقابل او شکست میخورد. رفته رفته ما به روزی نزدیک میشویم که ما باید از الگوریتمها یاد بگیریم نه آنها از ما و این تغییر پارادایم بزرگیست که پیش روی ماست.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤5👍4🤔1
تصویر زیر مربوط به کتاب تاریخ ماهیها (Historia Piscium) است. این کتاب یکی از مهمترین کتابهای تاریخ علم است. البته نه از این بابت که حرف خاصی برای گفتن داشته باشد یا روی شناخت ما از جهان تاثیر داشته باشد، بلکه از این بابت که این کتاب، میرفت که جلوی چاپ مهمترین کتاب تاریخ علم بشر یعنی کتاب اصول ریاضیاتی فلسفهی طبیعی نیوتن (Philosophiae Naturalis Principia Mathematica) را بگیرد. این کتاب را دو دانشمند به نامهای جان ری و فرانسیس ویلوگبی در سال ۱۶۸۶ نوشتند و به انجمن سلطنتی علوم انگلستان ارائه کردند. اعضای انجمن سلطنتی وقتی کتاب را دیدند، گول خوردند و روی اسب باخته سرمایه گذاری بسیار بدی انجام دادند. در آن زمان چاپ کتاب امری بسیار هزینه بر بود و بدون حمایت انجمن سلطنتی علوم، یک نویسنده به سختی میتوانست از عهدهی مخارج چاپ کتاب برآید. از طرف دیگر، حمایت انجمن سلطنتی از بابت مرجعیت آن، برای چاپ کتابهای علمی و فلسفی بسیار اهمیت داشت و به نوعی به کتاب، ارزش و جایگاه میبخشید. اما به هر حال، انجمن سلطنتی گول کتاب تاریخ ماهیها را خورد و سرمایه گذاری بزرگ و اشتباهی روی آن انجام داد، به این امید که این کتاب به سرعت فروش برود و پول آن برگردد.
خیلی زود مشخص شد که کتاب تاریخ ماهیها، چندان ارزشی ندارد و این سرمایه گذاری اشتباه، انجمن سلطنتی را تا مرز ورشکستگی کشاند. تا جاییکه متولیان انجمن سلطنتی قصد داشتند در انجمن را تخته کنند. در همان سالها، بزرگترین دانشمند تمام اعصار، اسحاق نیوتن، کتاب بزرگ خودش یعنی اصول ریاضیاتی فلسفهی طبیعی را نوشته بود و برای انجمن سلطنتی فرستاد. این کتاب را میتوان حتی سرآغاز تاریخ علم بشر به معنای امروزی آن و سرآغاز تاریخ فیزیک دانست. اساسا این کتاب نگاه ما به جهان را تغییر داد. در همین کتاب بود که نیوتن روشهای حساب دیفرانسیل خودش را برای بررسی حرکت اجسام ارائه داد. اصول نیوتن هم در این کتاب ارائه شده بود. انجمن سلطنتی هم خیلی خوب متوجه ارزش این کتاب بود، اما متاسفانه بر اثر حماقتی که به خرج داده بودند، پولشان را به جای کتاب بزرگ نیوتن، روی کتاب تاریخ ماهیها سرمایه گذاری کرده بودند و هیچ پولی برای چاپ کتاب نیوتن نداشتند. اگر کتاب نیوتن چاپ نمیشد، معلوم نیست که مسیر علمی بشر، چه سرنوتشی پیدا کند و چقدر طول بکشد تا ما به دانشی که نیوتنِ نابغه برای ما به ارمغان آورده بود، دست پیدا کنیم.
یک لحظه فکرش را بکنید، بزرگترین دانشمند تمام اعصار مهمترین اثر خودش را نوشته و آمادهی عرضهی آن به جهان است. اثری که میرود که ما را به آیندهی جهان پرتاب کند و به تمدن بشر یک تکان اساسی بدهد. آنوقت یک عده احمق در انجمن سلطنتی به جای حمایت از این اثر مهم، روی کتابی راجع به تاریخ ماهیها سرمایه گذاری کردهاند و پول چاپ کتاب نیوتن را ندارند. ما واقعا خوششانس بودیم که فرد زیرک و هوشیاری مثل ادموند هالی کارمند انجمن سلطنتی باشد. او که ارزش کار نیوتن را میدانست و میدانست که چاپ این کتاب، تاثیر عظیمی روی تاریخ بشر و تاریخ علم بشر دارد، تمام اموال خودش را به انجمن سلطنتی داد تا آنها روی چاپ کتاب نیوتن سرمایه گذاری کنند. بالاخره با تلاش او یک سال بعد و در سال ۱۶۸۷ کتاب نیوتن به چاپ رسید و به سرعت مورد توجه دانشمندان جهان قرار گرفت. قسمت خنده دار ماجرا این است که کتاب تاریخ ماهیها آنقدر روی دست انجمن سلطنتی باد کرده بود که انجمن شرط کرده بود که قرضش به ادموند هالی را با همان کتابهای تاریخ ماهیها پس بدهد.
- ابا اباد
@AbaEbad
خیلی زود مشخص شد که کتاب تاریخ ماهیها، چندان ارزشی ندارد و این سرمایه گذاری اشتباه، انجمن سلطنتی را تا مرز ورشکستگی کشاند. تا جاییکه متولیان انجمن سلطنتی قصد داشتند در انجمن را تخته کنند. در همان سالها، بزرگترین دانشمند تمام اعصار، اسحاق نیوتن، کتاب بزرگ خودش یعنی اصول ریاضیاتی فلسفهی طبیعی را نوشته بود و برای انجمن سلطنتی فرستاد. این کتاب را میتوان حتی سرآغاز تاریخ علم بشر به معنای امروزی آن و سرآغاز تاریخ فیزیک دانست. اساسا این کتاب نگاه ما به جهان را تغییر داد. در همین کتاب بود که نیوتن روشهای حساب دیفرانسیل خودش را برای بررسی حرکت اجسام ارائه داد. اصول نیوتن هم در این کتاب ارائه شده بود. انجمن سلطنتی هم خیلی خوب متوجه ارزش این کتاب بود، اما متاسفانه بر اثر حماقتی که به خرج داده بودند، پولشان را به جای کتاب بزرگ نیوتن، روی کتاب تاریخ ماهیها سرمایه گذاری کرده بودند و هیچ پولی برای چاپ کتاب نیوتن نداشتند. اگر کتاب نیوتن چاپ نمیشد، معلوم نیست که مسیر علمی بشر، چه سرنوتشی پیدا کند و چقدر طول بکشد تا ما به دانشی که نیوتنِ نابغه برای ما به ارمغان آورده بود، دست پیدا کنیم.
یک لحظه فکرش را بکنید، بزرگترین دانشمند تمام اعصار مهمترین اثر خودش را نوشته و آمادهی عرضهی آن به جهان است. اثری که میرود که ما را به آیندهی جهان پرتاب کند و به تمدن بشر یک تکان اساسی بدهد. آنوقت یک عده احمق در انجمن سلطنتی به جای حمایت از این اثر مهم، روی کتابی راجع به تاریخ ماهیها سرمایه گذاری کردهاند و پول چاپ کتاب نیوتن را ندارند. ما واقعا خوششانس بودیم که فرد زیرک و هوشیاری مثل ادموند هالی کارمند انجمن سلطنتی باشد. او که ارزش کار نیوتن را میدانست و میدانست که چاپ این کتاب، تاثیر عظیمی روی تاریخ بشر و تاریخ علم بشر دارد، تمام اموال خودش را به انجمن سلطنتی داد تا آنها روی چاپ کتاب نیوتن سرمایه گذاری کنند. بالاخره با تلاش او یک سال بعد و در سال ۱۶۸۷ کتاب نیوتن به چاپ رسید و به سرعت مورد توجه دانشمندان جهان قرار گرفت. قسمت خنده دار ماجرا این است که کتاب تاریخ ماهیها آنقدر روی دست انجمن سلطنتی باد کرده بود که انجمن شرط کرده بود که قرضش به ادموند هالی را با همان کتابهای تاریخ ماهیها پس بدهد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍6😁3👎2
مدتی قبل در خلال پروژهای، در حال کار کردن با یک نرم افزار تجاری گران قیمت بودم که هر یک لایسنس از آن چند ده هزار دلار میارزد. در یک قسمت از پروژه ناچار شدم زمانی را به بررسی دقیقتر معادلات به کار رفته در این نرم افزار اختصاص دهم. هدفم این بود که از انطباق فرضیات به کار رفته در آن مدل با چیزی که من مدنظرم بود مطمئن شوم. وقتی در حال مطالعهی اسناد راهنمای همراه این نرم افزار بودم، ناگهان به یک فامیل ایرانی برخوردم. فامیل طوری بود که مطمئن بودم پشت آن یک فرد ایرانیست. کنجکاو شدم و اسمش را در اینترنت جستجو کردم تا ببینم این ایرانی که بوده که سازندگان این نرم افزار از نتایج کار او استفاده کرده اند. بالاخره بعد از کمی جستجو، آن پژوهشگر ایرانی و همچنین مقالهای که این مدل براساس آن توسعه یافته بود را پیدا کردم. این پژوهشگر گویا استاد یکی از دانشگاههای ایران بود و مقالهاش هم در ژورنال معتبری به چاپ رسیده بود. من بنا بر علاقهای که به ایران دارم، ابتدا از این موضوع خوشحال شدم، اما خیلی زود خوشحالی من تبدیل به غم و ناراحتی شد.
این جای خوشحالیست که پژوهشگران ایرانی بتوانند در توسعهی علم و تکنولوژی روز دنیا نقشی ایفا کنند. اما بعید میدانم توسعه دهنگان این نرم افزار چند ده هزار دلاری، از درآمد میلیون دلاریشان از بابت فروش این نرم افزار، یک دلار هم به این پژوهشگر پرداخته باشند. این استاد دانشگاه که احتمالا آن پژوهش را به همراه چند محقق ایرانی و احتمالا دانشجویان دکترا یا محققان پسادکتری یا شاید اساتید دیگر انجام داده، همگی سهمشان از خروجی این پژوهش فقط یک مقالهی دیگر در صفحهی گوگل اسکالرشان است. اما در مقابل، توسعه دهندگان این نرم افزار و هزاران محصول دیگر، سهمشان از این پژوهشها، میلیونها و میلیاردها دلار است. آن مجموعه که نرم افزار را توسعه داده، اگر میخواست کارکنان خودش این مدل را توسعه دهند، بایستی چندین هزار دلار روی یک تیم تحقیقاتی سرمایه گذاری میکرد. اما حالا او چند کارگر-پژوهشگر مفت و مجانی در ایران دارد که زحمت آن پژوهش را به دوش میکشند و با ذوق و خوشحالی بسیار، نتایج پژوهش خودشان را در یک ژورنال چاپ میکنند. ولی سود اصلی را یک گروه دیگر برداشت میکنند. چرا؟ چون:
اول - آن تیم ایرانی از بد روزگار در کشوری در حال پژوهش و تحقیق است که به واسطهی حماقت سیساتمدارانش از دنیا جدا افتاده و هیچکس حقی برای مردم این کشور، قائل نیست. چون به هیچ معاهدهی درست حسابی بین المللی مبنی بر حفاظت از مالکیت فکری، نپیوسته و اساسا جزو جامعهی بین الملل حساب نمیآید.
دوم - اینکه آن تیم ایرانی، از چاپ مقالاتش در ژورنالهای ایمپکت بالا (بلانسبت شما) حسابی خرذوق شده و به جای ثبت اختراع و فروش دانش ارزشمندش، نتایج پژوهشهایش را رایگان در طبق اخلاص قرار میدهد تا دیگران از آنها استفاده کنند و پول و ارزش افزوده بسازند.
سوم - اینکه آن سیاستگذاران نادان هم قوانینی تصویب کردهاند که به جای سنجش اثربخشی و ارزش آفرینی پژوهشهای این پژوهشگران، آنها را براساس تعداد مقالاتشان میسنجد و در یک رقابت احمقانه، مجبورشان میکند بیشتر و بیشتر مقاله چاپ کنند.
چهارم - اینکه آن سرمایه دار ایرانی به جای سرمایه گذاری روی این پژوهشگران و روی کاربردی کردن پژوهشهای آنها، خودش را انداخته به دلالی و بساز بفروشی و این کارهایی که راحت او را به سود میرساند، اما هیچ ارزش افزودهای برای کشورش و جامعهاش به همراه ندارد.
پنجم را شما بگویید…
- ابا اباد
@AbaEbad
این جای خوشحالیست که پژوهشگران ایرانی بتوانند در توسعهی علم و تکنولوژی روز دنیا نقشی ایفا کنند. اما بعید میدانم توسعه دهنگان این نرم افزار چند ده هزار دلاری، از درآمد میلیون دلاریشان از بابت فروش این نرم افزار، یک دلار هم به این پژوهشگر پرداخته باشند. این استاد دانشگاه که احتمالا آن پژوهش را به همراه چند محقق ایرانی و احتمالا دانشجویان دکترا یا محققان پسادکتری یا شاید اساتید دیگر انجام داده، همگی سهمشان از خروجی این پژوهش فقط یک مقالهی دیگر در صفحهی گوگل اسکالرشان است. اما در مقابل، توسعه دهندگان این نرم افزار و هزاران محصول دیگر، سهمشان از این پژوهشها، میلیونها و میلیاردها دلار است. آن مجموعه که نرم افزار را توسعه داده، اگر میخواست کارکنان خودش این مدل را توسعه دهند، بایستی چندین هزار دلار روی یک تیم تحقیقاتی سرمایه گذاری میکرد. اما حالا او چند کارگر-پژوهشگر مفت و مجانی در ایران دارد که زحمت آن پژوهش را به دوش میکشند و با ذوق و خوشحالی بسیار، نتایج پژوهش خودشان را در یک ژورنال چاپ میکنند. ولی سود اصلی را یک گروه دیگر برداشت میکنند. چرا؟ چون:
اول - آن تیم ایرانی از بد روزگار در کشوری در حال پژوهش و تحقیق است که به واسطهی حماقت سیساتمدارانش از دنیا جدا افتاده و هیچکس حقی برای مردم این کشور، قائل نیست. چون به هیچ معاهدهی درست حسابی بین المللی مبنی بر حفاظت از مالکیت فکری، نپیوسته و اساسا جزو جامعهی بین الملل حساب نمیآید.
دوم - اینکه آن تیم ایرانی، از چاپ مقالاتش در ژورنالهای ایمپکت بالا (بلانسبت شما) حسابی خرذوق شده و به جای ثبت اختراع و فروش دانش ارزشمندش، نتایج پژوهشهایش را رایگان در طبق اخلاص قرار میدهد تا دیگران از آنها استفاده کنند و پول و ارزش افزوده بسازند.
سوم - اینکه آن سیاستگذاران نادان هم قوانینی تصویب کردهاند که به جای سنجش اثربخشی و ارزش آفرینی پژوهشهای این پژوهشگران، آنها را براساس تعداد مقالاتشان میسنجد و در یک رقابت احمقانه، مجبورشان میکند بیشتر و بیشتر مقاله چاپ کنند.
چهارم - اینکه آن سرمایه دار ایرانی به جای سرمایه گذاری روی این پژوهشگران و روی کاربردی کردن پژوهشهای آنها، خودش را انداخته به دلالی و بساز بفروشی و این کارهایی که راحت او را به سود میرساند، اما هیچ ارزش افزودهای برای کشورش و جامعهاش به همراه ندارد.
پنجم را شما بگویید…
- ابا اباد
@AbaEbad
👍6❤1
در قرن نوزدهم، یک ناشر ایتالیایی به نام ام دائلی، کتاب بینوایان ویکتور هوگو را به ایتالیایی منتشر کرده بود. در آن زمان کتابهای اینچنینی، وقتی که چاپ میشد، مثل توپ صدا میکرد و به سرعت در سراسر جهان شناخته و خوانده میشد. اما وقتی این کتاب به زبان ایتالیایی در ایتالیا چاپ شد، ایتالیاییهای مغرور و دماغ سر بالا به طعنه میگفتند، این کتاب مال بدبختیهای فرانسویهاست، بگذارید فرانسویها این کتاب را به عنوان تاریخ بدبختیهای خودشان بخوانند. برای ما این کتاب صرفا یک داستان عاشقانه است و بس. واقعا چنین حرفهایی بین ایتالیاییها رد و بدل میشد. تا جاییکه، آقای ام دائلی در نامهای به ویکتور هوگو همین موضوع را مطرح کرد و نظر ایتالیاییها راجع به کتاب بینوایان را به ویکتور هوگو گفت. اما این جملات خیلی برای ویکتور هوگو سنگین بود. نه از این بابت که ویکتور هوگو به فرانسوی بودنش بنازد و از توهین ایتالیاییها رنج ببرد. بلکه از این بابت که او معتقد بود، این بدبختیها و این مصائب خاص یک ملت خاص نیست و تمامی ملل جهان در برههای از تاریخ خود این قسم مصیبتها را از سر گذرانیده اند. در یکی از قسمتهای پاسخ ویکتور هوگو به ناشر ایتالیایی آمده است:
“حق با شماست آقا، وقتی به من میگویید که بینوایان برای همه ملتها نوشته شده است. نمیدانم که آیا همه آن را خواهند خواند یا نه، اما من آن را برای همه نوشتم. این کتاب هم خطاب به انگلستان است و هم اسپانیا، هم خطاب به ایتالیا و هم فرانسه، هم خطاب به آلمان و هم ایرلند، هم خطاب به جمهوریهایی که برده دارند و هم خطاب به امپراتوریهایی که رعیت دارند. مشکلات اجتماعی از مرزها فراتر میروند. زخمهای نسل بشر، آن زخمهای بزرگی که کرهی زمین را پوشاندهاند، در خطوط قرمز یا آبی ترسیم شده روی نقشه متوقف نمیشوند. در هر جایی که مرد نادان و ناامید است، در هر جایی که زن برای نان فروخته میشود، هر جا که کودک از فقدان کتابی که باید به او بیاموزد و اجاقی که باید او را گرم کند رنج میبرد، کتاب بینوایان بر در میزند و میگوید: «در را به روی من باز کن، من به دنبال تو میآیم.» در این دوران تمدن که اکنون از آن عبور میکنیم و هنوز هم بسیار تاریک است، نام بدبخت، انسان است؛ او در همه جا رنج میکشد و به همهی زبانها ناله میکند.”
ویکتور هوگو راست میگفت. هر مصیبی و بلایی که بر سر فرانسویها رفته بود، بر سر ایتالیاییها هم رفته است، اگر دقیق نگاه کنیم، بر سر ما ایرانیان هم رفته است. بر سر ژاپنیها و چینیها هم رفته است. اگر ما ایرانیان امروز خودمان را در این شرایط پیچیده مشاهده میکنیم، باید بدانیم ملتهای دیگر هم چنین شرایطی را تجربه کردهاند. بعضی راه درست را انتخاب کردهاند و از این شرایط به در آمده اند. برخی اما راه نادرست را انتخاب کردهاند و بر اشتباه و غرورشان تاکید ورزیدهاند و هنوز هم در آن شرایط باقی ماندهاند. پس ما وقتی اندیشهی اندیشمندان ملل دیگر را میخوانیم، وقتی در تاریخ ملل دیگر سیر میکنیم، گویی به گذشته یا آیندهی خودمان مینگریم. اگر میبینیم در گوشهای از دنیا، اندیشهای خاص، بدبختی و تاریکی را با خود به ارمغان آورده، باید بدانیم که چنین اندیشهای برای ما نیز چیزی جز این به ارمغان نخواهد آورد. اگر اندیشهای ملتی را سعادتمند کرده، میتوانیم انتظار داشته باشیم که ما را هم سعادتمند گرداند. پس ما نباید خودمان را از قاعدهی قوانین اجتماعی مصون و مستثنی بدانیم و بایستی از تاریخ همهی ملل درس بگیریم.
- ابا اباد
@AbaEbad
“حق با شماست آقا، وقتی به من میگویید که بینوایان برای همه ملتها نوشته شده است. نمیدانم که آیا همه آن را خواهند خواند یا نه، اما من آن را برای همه نوشتم. این کتاب هم خطاب به انگلستان است و هم اسپانیا، هم خطاب به ایتالیا و هم فرانسه، هم خطاب به آلمان و هم ایرلند، هم خطاب به جمهوریهایی که برده دارند و هم خطاب به امپراتوریهایی که رعیت دارند. مشکلات اجتماعی از مرزها فراتر میروند. زخمهای نسل بشر، آن زخمهای بزرگی که کرهی زمین را پوشاندهاند، در خطوط قرمز یا آبی ترسیم شده روی نقشه متوقف نمیشوند. در هر جایی که مرد نادان و ناامید است، در هر جایی که زن برای نان فروخته میشود، هر جا که کودک از فقدان کتابی که باید به او بیاموزد و اجاقی که باید او را گرم کند رنج میبرد، کتاب بینوایان بر در میزند و میگوید: «در را به روی من باز کن، من به دنبال تو میآیم.» در این دوران تمدن که اکنون از آن عبور میکنیم و هنوز هم بسیار تاریک است، نام بدبخت، انسان است؛ او در همه جا رنج میکشد و به همهی زبانها ناله میکند.”
ویکتور هوگو راست میگفت. هر مصیبی و بلایی که بر سر فرانسویها رفته بود، بر سر ایتالیاییها هم رفته است، اگر دقیق نگاه کنیم، بر سر ما ایرانیان هم رفته است. بر سر ژاپنیها و چینیها هم رفته است. اگر ما ایرانیان امروز خودمان را در این شرایط پیچیده مشاهده میکنیم، باید بدانیم ملتهای دیگر هم چنین شرایطی را تجربه کردهاند. بعضی راه درست را انتخاب کردهاند و از این شرایط به در آمده اند. برخی اما راه نادرست را انتخاب کردهاند و بر اشتباه و غرورشان تاکید ورزیدهاند و هنوز هم در آن شرایط باقی ماندهاند. پس ما وقتی اندیشهی اندیشمندان ملل دیگر را میخوانیم، وقتی در تاریخ ملل دیگر سیر میکنیم، گویی به گذشته یا آیندهی خودمان مینگریم. اگر میبینیم در گوشهای از دنیا، اندیشهای خاص، بدبختی و تاریکی را با خود به ارمغان آورده، باید بدانیم که چنین اندیشهای برای ما نیز چیزی جز این به ارمغان نخواهد آورد. اگر اندیشهای ملتی را سعادتمند کرده، میتوانیم انتظار داشته باشیم که ما را هم سعادتمند گرداند. پس ما نباید خودمان را از قاعدهی قوانین اجتماعی مصون و مستثنی بدانیم و بایستی از تاریخ همهی ملل درس بگیریم.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤5👍3
اگر همین چند ساعت قبل، حادثهی بزرگی در گوشهای از جهان رخ داده باشد، اما شما از این حادثه خبری دریافت نکرده باشید، گویی برای شما و در جهان شما، اصلا آن حادثه رخ نداده است. مثلا اگر یک رژیم تمامیت خواه، اخبار پیرامون یک حادثه را تحت سانسور خبری شدید قرار دهد، یا روایت خاصی را به شدت پروموت کند، شما به جز همین شبکههای اجتماعی یا اخباری که در تلویزیون یا اینترنت یا هرجای دیگری میبینید و میشنوید، چه راهی دارید که درستی آن روایت را بررسی کنید؟ مثلا کلی تصویر بسازند و بگویند در فلان نقطه از جهان جنگ شده است و همهی خبرگزاریهای مهم! هم روی این خبر کار کنند و تصاویری از این جنگ در شبکههای اجتماعی نیز پخش شود. شما میتوانید به آن نقطه از جهان بروید تا ببینید که واقعا جنگ شده یا نشده است؟ آن جنگ در آفریقا، چطور تاثیر خودش را در زندگی شما میگذارد؟ آیا اگر روایتها بگوید که جنگ شده، اصلا نیازی هست که جنگی شده باشد تا من و شما تحت تاثیر قرار بگیریم؟ یا صرفا پیروزی و غلبهی آن روایت در اذهان عمومی کافیست تا کسی که میخواهد نشان بدهد جنگ شده، به هدفش برسد؟
اما خیلی از اوقات هم دم خروس بیرون میزند و پتهی روایتهای جعلی و ساختگی روی آب میفتد. یکی از جالبترین مثالها در این زمینه، حادثهی چرنوبیل است. حکومت شوروی خیلی خوب از عمق فاجعهی اتمی که در چرنوبیل رخ داده بود، خبر داشت. اما قصد داشت با سانسور خبری شدید، این موضوع را از دید دنیا پنهان نگه دارد. وقتی هیچ خبری از این حادثه منتشر نشود یا از این حادثه در خبرها به عنوان یک اتفاق عادی و طبیعی در یک نیروگاه اتمی یاد شود، آنوقت من و شمایی که در خارج از شوروی نشستهایم و داریم زندگیمان را میکنیم، چطور میخواهیم بفهمیم که آیا این روایت درست است یا نادرست؟ خواه ناخواه من و شما تحت تاثیر تشعشعات ناشی از مواد رادیواکتیو آزاد شده از قلب نیروگاه اتمی چرنوبیل یا به قول خودشان، نیروگاه اتمی ولادیمیر آی لنین قرار میگیریم. اما خودمان هم متوجه این موضوع نیستیم. تا اینجا به ظاهر روایت سازی کار خودش را به درستی انجام داده است. اما پنهان کردن یک حادثهی رادیواکتیو کار چندان راحتی نیست.
در صبح روز ۲۸ آوریل سال ۱۹۸۶ یعنی تنها دو روز بعد از حادثهی چرنوبیل، وقتی روح کسی از حادثهی عظیمی که در چرنوبیل رخ داده بود خبر نداشت، یک کارگر نیروگاه اتمی فورسماک سوئد، طبق روال معمول، در حین خروج از بخشی از نیروگاه، دتکتور دستگاه ثبت میزان تشعشع را به سمت کفشهای خودش نشانه گرفت و ناگهان با سطح بالای تشعشع در کفشهایش روبرو شد. مدیران نیروگاه سوئدی ابتدا به شدت نگران شدند و فکر کردند که این نشتی مواد رادیواکتیو در نیروگاه خودشان رخ داده است. اما بررسی بیشتر، نشان داد که این تشعشعات از نقطهای دیگر به اینجا رسیده است. با جستجوی شدت این تشعشعات در الگوهای هواشناسی (تصویر زیر)، کارشناسان به دیوار محکم مرز شوروی رسیدند. کسی به آن سوی مرز دسترسی نداشت، اما مشخص بود که اتفاقی آنجا رخ داده است. تا قبل از این لحظه، روایت حاکم بر اذهان مردم دنیا، عدم وقوع حادثهی بزرگ بود. اما با این سرنخ در نیروگاه سوئد و با فشار افکار عمومی جهان، شوروی ناچار شد که پرده از واقعیت بردارد و روایت درست به دست مردم جهان رسید. راستی اگر حادثهی چرنوبیل، یک حادثهی رادیواکتیو نبود، ما چطور میتوانستیم نادرستی روایت شوروی را تشخیص دهیم؟ اساسا چطور میتوانیم درستی یا نادرستی روایتهایی که میشنویم و میبینیم را تشخیص دهیم؟
- ابا اباد
@AbaEbad
اما خیلی از اوقات هم دم خروس بیرون میزند و پتهی روایتهای جعلی و ساختگی روی آب میفتد. یکی از جالبترین مثالها در این زمینه، حادثهی چرنوبیل است. حکومت شوروی خیلی خوب از عمق فاجعهی اتمی که در چرنوبیل رخ داده بود، خبر داشت. اما قصد داشت با سانسور خبری شدید، این موضوع را از دید دنیا پنهان نگه دارد. وقتی هیچ خبری از این حادثه منتشر نشود یا از این حادثه در خبرها به عنوان یک اتفاق عادی و طبیعی در یک نیروگاه اتمی یاد شود، آنوقت من و شمایی که در خارج از شوروی نشستهایم و داریم زندگیمان را میکنیم، چطور میخواهیم بفهمیم که آیا این روایت درست است یا نادرست؟ خواه ناخواه من و شما تحت تاثیر تشعشعات ناشی از مواد رادیواکتیو آزاد شده از قلب نیروگاه اتمی چرنوبیل یا به قول خودشان، نیروگاه اتمی ولادیمیر آی لنین قرار میگیریم. اما خودمان هم متوجه این موضوع نیستیم. تا اینجا به ظاهر روایت سازی کار خودش را به درستی انجام داده است. اما پنهان کردن یک حادثهی رادیواکتیو کار چندان راحتی نیست.
در صبح روز ۲۸ آوریل سال ۱۹۸۶ یعنی تنها دو روز بعد از حادثهی چرنوبیل، وقتی روح کسی از حادثهی عظیمی که در چرنوبیل رخ داده بود خبر نداشت، یک کارگر نیروگاه اتمی فورسماک سوئد، طبق روال معمول، در حین خروج از بخشی از نیروگاه، دتکتور دستگاه ثبت میزان تشعشع را به سمت کفشهای خودش نشانه گرفت و ناگهان با سطح بالای تشعشع در کفشهایش روبرو شد. مدیران نیروگاه سوئدی ابتدا به شدت نگران شدند و فکر کردند که این نشتی مواد رادیواکتیو در نیروگاه خودشان رخ داده است. اما بررسی بیشتر، نشان داد که این تشعشعات از نقطهای دیگر به اینجا رسیده است. با جستجوی شدت این تشعشعات در الگوهای هواشناسی (تصویر زیر)، کارشناسان به دیوار محکم مرز شوروی رسیدند. کسی به آن سوی مرز دسترسی نداشت، اما مشخص بود که اتفاقی آنجا رخ داده است. تا قبل از این لحظه، روایت حاکم بر اذهان مردم دنیا، عدم وقوع حادثهی بزرگ بود. اما با این سرنخ در نیروگاه سوئد و با فشار افکار عمومی جهان، شوروی ناچار شد که پرده از واقعیت بردارد و روایت درست به دست مردم جهان رسید. راستی اگر حادثهی چرنوبیل، یک حادثهی رادیواکتیو نبود، ما چطور میتوانستیم نادرستی روایت شوروی را تشخیص دهیم؟ اساسا چطور میتوانیم درستی یا نادرستی روایتهایی که میشنویم و میبینیم را تشخیص دهیم؟
- ابا اباد
@AbaEbad
👍5❤3
یک سوال ساده و مهم. آیا ما میتوانیم یک تئوری فیزیکی داشته باشیم که بعضی قسمتهای آن، معادلی در جهان فیزیکی ندارند، اما خروجی این تئوری پیشبینیهای درستی ارائه دهد؟ یعنی در یک سری بخشها در صورت بندی این تئوریها، ما از روشها و مفاهیم غیرفیزیکی استفاده کنیم، اما در نهایت به نتایج فیزیکی برسیم؟ محض مثال ما در صورت بندی مکانیک کوانتوم، از اعداد مختلط دارای بخش موهومی مثل 2+3i استفاده میکنیم. اما ما در آزمایشات خودمان صرفا اعداد حقیقی یعنی فقط آن 2 را به عنوان ویژه مقدار (eigenvalue) مشاهده میکنیم. هیچ آزمایشی به ما عدد موهومی مثل 3i نمیدهد. فقط وقتی ما نتایج یک سری آزمایشات را با تئوری خودمان مقایسه میکنیم، آن قسمت موهومی را پیدا میکنیم. اما در جهان خارج که مستقیما عدد موهومی معنای فیزیکی ندارد و به همین خاطر به این اعداد، اعداد موهومی میگوییم. اما کل کوانتوم بدرستی عمل میکند و پیشبینیهای دقیقی ارائه میدهد. دقیقتر از هر نظریهی دیگری که ما در تاریخ علم داشته ایم. آیا ما به این خاطر که در بخشی از این نظریه با عباراتی غیرفیزیکی و غیرقابل اندازه گیری مستقیم روبرو میشویم، آن را رها کردهایم.
اجازه دهید با یک مثال دیگر این موضوع را بررسی کنیم. یکی از فیزیکدانان بزرگ قرن بیستم، ریچارد فاینمن بود. فاینمن علاوه بر اینکه در عامه فهم سازی فیزیک انسان بسیار موفقی بود و به خوبی میتوانست مفاهیم پیچیدهی فیزیکی و ریاضیاتی را به زبانی ساده و قابل فهم برای همگان توضیح دهد، در فیزیک هم کارهای خلاقانهای کرد که برای او نوبل فیزیک را به ارمغان داشت. یکی از ابداعات فاینمن مفهومی به نام انتگرال مسیر فاینمن است. ما همین مساله راجع به اعداد موهومی را در مورد انتگرال مسیر فاینمن نیز میبینیم. فقط تعداد محدودی از آن مسیرهایی که فاینمن در انتگرال مسیر خودش از آنها استفاده میکند، مسیرهای فیزیکی و قابل مشاهده هستند و به عنوان مثال، کسی نمیتواند فوتونی را که در مابقی مسیرها حرکت میکند را مشاهده، اما در نهایت روش فاینمن به خروجی درست و دقیقی میرسد. اتفاقا از آن برای محاسبات دقیق در فیزیک ذرات نیز استفاده میشود. پس باز هم ما پذیرفتهایم که در قسمتی از نظریه یا روشی که به کار میبریم، بیخیال غیرفیزیکی بودن یک سری از مفاهیم به کار رفته شده ایم.
میتوان مثالهای زیاد دیگری هم در این رابطه زد. پس ما گاهی که نه، حتی میتوانیم بگوییم غالبا این کار را میکنیم و مفاهیم غیرفیزیکی که معادل فیزیکی ندارند را در مدلهای خودمان استفاده میکنیم، ولی چون به جواب درست میرسیم، بیخیال آن قسمتهای غیرفیزیکی در مدلمان میشویم. ما اکنون یکی از این مدلها را در اختیار داریم که به آن فرضیهی چندجهانی یا مولتی ورس یا multiverse میگوییم. ما به جهانهایی که احتمالا موازی با جهان ما به وجود آمدهاند، دسترسی نداریم تا آنها را آزمایش کنیم. هنوز هم مشخص نیست که آیا هیچوقت بتوانیم به این جهانها دسترسی پیدا کنیم یا نه. برای ما این جهانها مشاهده پذیر فیزیکی یا physical observable نیستند. اما مسائل زیادی داریم که با استفاده از این مدلهای مولتی ورس، خیلی خوب به جواب میرسند. بسیاری از مسائل بنیادین مثل مسالهی تنظیم دقیق (fine tuning problem) را میتوانیم با این مدلهای مولتی ورس حل کنیم. ما حتی رفتار سیستمهای کوانتومی را به کمک مولتی ورس میتوانیم بخوبی توجیه کنیم. حالا آیا ما علیرغم عدم مشاهدهی این جهانهای موازی، این مدل را میپذیریم یا نه؟
- ابا اباد
@AbaEbad
اجازه دهید با یک مثال دیگر این موضوع را بررسی کنیم. یکی از فیزیکدانان بزرگ قرن بیستم، ریچارد فاینمن بود. فاینمن علاوه بر اینکه در عامه فهم سازی فیزیک انسان بسیار موفقی بود و به خوبی میتوانست مفاهیم پیچیدهی فیزیکی و ریاضیاتی را به زبانی ساده و قابل فهم برای همگان توضیح دهد، در فیزیک هم کارهای خلاقانهای کرد که برای او نوبل فیزیک را به ارمغان داشت. یکی از ابداعات فاینمن مفهومی به نام انتگرال مسیر فاینمن است. ما همین مساله راجع به اعداد موهومی را در مورد انتگرال مسیر فاینمن نیز میبینیم. فقط تعداد محدودی از آن مسیرهایی که فاینمن در انتگرال مسیر خودش از آنها استفاده میکند، مسیرهای فیزیکی و قابل مشاهده هستند و به عنوان مثال، کسی نمیتواند فوتونی را که در مابقی مسیرها حرکت میکند را مشاهده، اما در نهایت روش فاینمن به خروجی درست و دقیقی میرسد. اتفاقا از آن برای محاسبات دقیق در فیزیک ذرات نیز استفاده میشود. پس باز هم ما پذیرفتهایم که در قسمتی از نظریه یا روشی که به کار میبریم، بیخیال غیرفیزیکی بودن یک سری از مفاهیم به کار رفته شده ایم.
میتوان مثالهای زیاد دیگری هم در این رابطه زد. پس ما گاهی که نه، حتی میتوانیم بگوییم غالبا این کار را میکنیم و مفاهیم غیرفیزیکی که معادل فیزیکی ندارند را در مدلهای خودمان استفاده میکنیم، ولی چون به جواب درست میرسیم، بیخیال آن قسمتهای غیرفیزیکی در مدلمان میشویم. ما اکنون یکی از این مدلها را در اختیار داریم که به آن فرضیهی چندجهانی یا مولتی ورس یا multiverse میگوییم. ما به جهانهایی که احتمالا موازی با جهان ما به وجود آمدهاند، دسترسی نداریم تا آنها را آزمایش کنیم. هنوز هم مشخص نیست که آیا هیچوقت بتوانیم به این جهانها دسترسی پیدا کنیم یا نه. برای ما این جهانها مشاهده پذیر فیزیکی یا physical observable نیستند. اما مسائل زیادی داریم که با استفاده از این مدلهای مولتی ورس، خیلی خوب به جواب میرسند. بسیاری از مسائل بنیادین مثل مسالهی تنظیم دقیق (fine tuning problem) را میتوانیم با این مدلهای مولتی ورس حل کنیم. ما حتی رفتار سیستمهای کوانتومی را به کمک مولتی ورس میتوانیم بخوبی توجیه کنیم. حالا آیا ما علیرغم عدم مشاهدهی این جهانهای موازی، این مدل را میپذیریم یا نه؟
- ابا اباد
@AbaEbad
❤4👍2
تصویر: در صحنهای از سریال زیبای سیاوش به کارگردانی سروش محمدزاده، معین به صابر که در تلهی قتلی که مرتکب نشده افتاده است، میگوید که بیا خودمان را معرفی کنیم، چون از قدیم گفتهاند که سر بیگناه تا پای دار میرود ولی بالای دار نمیرود. صابر ساقی که به خوبی میداند این ضرب المثلها صرفا نقش مخدر را دارند، در پاسخ میگوید که من جان خودم و جان تو را قربانی یک ضرب المثل نمیکنم. او راست میگوید…
@AbaEbad
@AbaEbad
👍1
مشکل مواد مخدر و مسکنهای قوی چیست؟ کسی که اینها را مصرف میکند، برای لحظاتی از درد و رنج رها میشود. درد نکشیدن که خوب است. خوب نیست؟ چطور است که همهی آدمها مرتبا داروهای مسکن دریافت کنند تا درد نکشند؟ اشکالش چیست؟ اگر یک نفر قلبش شدیدا درد میکند، به جای اینکه به پزشک قلب و عروق مراجعه کند، مسکن قوی مصرف کند تا درد را حس نکند، چه میشود؟ او به پزشک مراجعه نمیکند، ولی چون مسکن مصرف میکند، یک روز درد نمیکشد. دو روز درد نمیکشد. سه روز درد نمیکشد. روز چهارم سکته را زده است. آن درد برای او یک نشانه بود تا به پزشک مراجعه کند و یک علاج اساسی برای قلبش پیدا کند. اما او مدام طفره رفت و درد را با انواع مسکنها رتق و فتق کرد تا اینکه یک روز، قلبش از حرکت ایستاد. درد برای این فرد از این بابت مفید بود که او را مجبور میکرد که به سراغ درمانی برود. اما این شخص ترجیح داد، فقط آژیر خطر را خاموش کند تا اذیت نشود. این مشکل اصلی مخدرها و مسکنهای قویست.
اما این مسکنهای قوی فقط دارو نیستند. ما مسکنهای روانی نیز داریم. بخصوص در فرهنگ ما ایرانیها، این مسکنها و مخدرها، فت و فراوان وجود دارد. محض مثال، همین اصطلاح “این نیز بگذرد” که واقعا ورد زبانها شده است. طرف هر بلایی سرش آوردهاند، به جای اینکه برخیزد و حقش را بگیرد، میگوید این نیز بگذرد. آن یکی به جای اینکه مقابل ظلمی که به او رفته، بایستد و اجازه ندهد که بیشتر از این به او ظلم شود، میگوید خدا خودش جای حق نشسته. اتفاقا آن ظالم حق تو را میخورد و یک لیوان آب هم روی آن مینوشد و اتفاقی هم برای او نمیافتد. یک سر به دادگاهها بزنید و ببینید چقدر حق از چقدر انسان ضایع شده و تا چه اندازه حق به حقدار نرسیده است. در طول تاریخ بشر، کلی سر بیگناه بوده که تا پای دار رفته و اتفاقا بالای دار هم رفته است. اگر اینطور نبود که صفحات تاریخ اینقدر پر از خون و خونریزی نبود. اینهمه انسانی که در جنگها خونشان ریخته شده، مگر همهشان گناهکار بودند؟
البته به نظر میرسد اینکه فرهنگ ما تا این اندازه از این اصطلاحات سرشار است، یک واکنش طبیعی به ناتوانی و ناکامی تاریخی ماست. شما میبینید این نیز بگذرد را هم رانندهی نیسان پشت نیسانش نوشته، هم یک استاد دانشگاه با خط نستعلیق روی دیوار اتاقش زده، هم مدیر یک شرکت وقتی شرکتش در سراشیبی سقوط است میزند، هم یک نفر که از فرط فشار در حال مصرف الکل زیاد است، هم بلاگری که مورد حملهی گروهی از کاربران قرار گرفته و تا صبح میتوان از این مثالها آورد. حتی صفحات دیوانهای شاعران ما پر است از این اشعار با این مضمون و این معنا که این نیز بگذرد. این یعنی ما اساسا از یافتن پاسخ دقیق و درمان درست و حسابی برای دردها و مشکلاتمان طفره میرویم و شجاعت مواجهه با مشکلات و کاستیهایمان را نداریم. ما از درد میترسیم و اینها برای ما حکم همان مخدر و مسکن قوی را دارد. اما با این رویکرد ما هیچوقت مشکلاتمان را ندیده و برای حل آنها چارهای نمیاندیشیم، چون معتقدیم این نیز بگذرد.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما این مسکنهای قوی فقط دارو نیستند. ما مسکنهای روانی نیز داریم. بخصوص در فرهنگ ما ایرانیها، این مسکنها و مخدرها، فت و فراوان وجود دارد. محض مثال، همین اصطلاح “این نیز بگذرد” که واقعا ورد زبانها شده است. طرف هر بلایی سرش آوردهاند، به جای اینکه برخیزد و حقش را بگیرد، میگوید این نیز بگذرد. آن یکی به جای اینکه مقابل ظلمی که به او رفته، بایستد و اجازه ندهد که بیشتر از این به او ظلم شود، میگوید خدا خودش جای حق نشسته. اتفاقا آن ظالم حق تو را میخورد و یک لیوان آب هم روی آن مینوشد و اتفاقی هم برای او نمیافتد. یک سر به دادگاهها بزنید و ببینید چقدر حق از چقدر انسان ضایع شده و تا چه اندازه حق به حقدار نرسیده است. در طول تاریخ بشر، کلی سر بیگناه بوده که تا پای دار رفته و اتفاقا بالای دار هم رفته است. اگر اینطور نبود که صفحات تاریخ اینقدر پر از خون و خونریزی نبود. اینهمه انسانی که در جنگها خونشان ریخته شده، مگر همهشان گناهکار بودند؟
البته به نظر میرسد اینکه فرهنگ ما تا این اندازه از این اصطلاحات سرشار است، یک واکنش طبیعی به ناتوانی و ناکامی تاریخی ماست. شما میبینید این نیز بگذرد را هم رانندهی نیسان پشت نیسانش نوشته، هم یک استاد دانشگاه با خط نستعلیق روی دیوار اتاقش زده، هم مدیر یک شرکت وقتی شرکتش در سراشیبی سقوط است میزند، هم یک نفر که از فرط فشار در حال مصرف الکل زیاد است، هم بلاگری که مورد حملهی گروهی از کاربران قرار گرفته و تا صبح میتوان از این مثالها آورد. حتی صفحات دیوانهای شاعران ما پر است از این اشعار با این مضمون و این معنا که این نیز بگذرد. این یعنی ما اساسا از یافتن پاسخ دقیق و درمان درست و حسابی برای دردها و مشکلاتمان طفره میرویم و شجاعت مواجهه با مشکلات و کاستیهایمان را نداریم. ما از درد میترسیم و اینها برای ما حکم همان مخدر و مسکن قوی را دارد. اما با این رویکرد ما هیچوقت مشکلاتمان را ندیده و برای حل آنها چارهای نمیاندیشیم، چون معتقدیم این نیز بگذرد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4🤔2