Aba Ebad | اَبا اِباد
547 subscribers
1.34K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
خب چند دهه‌ای‌ست که ما نسبت به صنعتی شدن به شدت مقاومت می‌کنیم. مثلا فرآورده‌های غذایی محلی و سنتی را به فرآورده‌های غذایی صنعتی و به اصطلاح رایج، کارخانه‌ای ترجیح می‌دهیم. البته در سال‌های اخیر این فرآورده‌های محلی و سنتی به صورت خودجوش، از اصطلاحات جدیدتر مثل طبیعی و ارگانیک هم استفاده می‌کنند. از طرف دیگر ما هم به سیستم نظارت به شدت مشکوکیم و فکر می‌کنیم که بر کارخانه‌های مواد غذایی هیچگونه نظارت کافی وجود ندارد و این کارخانجات انواع و اقسام مواد شیمیایی و سموم را وارد محصولاتشان می‌کنند و به خورد مردم می‌دهند و هیچکس هم جلوی اینها را نمی‌گیرد و معمولا اگر بازرسی وجود داشته باشد، این بازرسی‌ها چندان موثر و بازدارنده نیست و مانع این نمی‌شود که کارخانجات دست به تقلب نزنند و مواد آلوده را به خورد مردم ندهند. داستان‌هایی مانند پیدا شدن موش داخل روغن و شیر و بازگرداندن محصولات تاریخ مصرف گذشته به چرخه‌ی مصرف هم دهان به دهان می‌چرخد. اما یک چیزی را باید این وسط روشن کرد.


ما از یک طرف با کارخانجاتی روبرو هستیم که به هر حال آزمایشگاه‌های کنترل کیفی دارند و حداقل نظارتی بر آن‌ها وجود دارد و وقتی وارد این کارخانجات می‌شویم یک سری دستگاه می‌بینیم که به ظاهر در حال آزمایش هستند و حداقل اگر روزی اشتباهی کنند، می‌توان متوجه این اشتباهات شد. مثلا اگر یک نفر یک قاشق روغن تولیدی یک کارخانه‌ی روغن را در غذا استفاده کرد و غذا را خورد و مُرد، می‌توان رفت و آن محصول را در یک آزمایشگاه معتبر آزمایش کرد و بعد نتیجه‌ی این آزمایش را با نتایج آزمایشات آزمایشگاه کنترل کیفی همان کارخانه که حتما جایی برای خودشان ثبت کرده‌اند، مقایسه کرد. آنوقت می‌توان فهمید که این کارخانه محصول نامرغوبی به بازار می‌دهد و می‌توان پیگیری قضایی کرد یا حداقل آن برند را بی آبرو کرد. جدای همه‌ی اینها، حداقل آن کارخانجات خودشان می‌دانند که داخل محصولشان چه چیزی هست‌ و اگر خیلی خطرناک باشد، آن را روانه‌ی بازار نمی‌کنند. اما فرض کنید به سراغ یک مغازه‌ی روغن فروشی رفتید، از اینها که اتفاقا تعدادشان خیلی زیاد شده و یک دستگاه گذاشته‌ و روغن کنجد و کلزا و آفتابگردان و روغن‌های‌ دیگر می‌فروشد.


فروشنده اتفاقا آدم قابل اعتمادی‌ست و اصلا هم دروغ توی کارش نیست و کسبه‌ی آن راسته، روی صداقت و شرافتش قسم می‌خورند. خودش هم می‌گوید به همه چیز قسم که محصول من کاملا ارگانیک است و واقعا هم اهل دروغ و دغل نیست. اما یک اشکالی وجود دارد. او در مغازه‌اش یک دستگاه جی سی مس ندارد که روغن‌های تولیدی‌اش را به صورت رندوم آزمایش کند. او اصلا نمی‌داند که باقیمانده‌ی سموم چیست و حد استاندارد آن چقدر است. او صرفا کلزا را از کشاورز معتمدش خریده که آن کشاورز گفته من از هیچ سمی استفاده نکرده‌ام. اما آن کشاورز هم خبر ندارد که سمی که زمین کشاورز بغلی استفاده کرده، از طریق آب و باد وارد زمین او شده و اتفاقا همان قسمتی که درو کرده باقیمانده‌ی سموم بالایی دارد. می‌بینید بحث اعتماد نیست، بحث این است که آن محصول سنتی و محلی و به گفته‌ی خودشان ارگانیک و طبیعی، اصلا آزمایش نشده که مشخص شود همینقدر سالم است یا نه. آن روغن‌فروش و آن کشاورز، صد هم که قابل اعتماد باشند، هیچ روش آزمایش دقیقی ندارند که درستی ادعایشان را پشتیبانی کند. پس خواهشا با این برچسب‌ها گول نخورید و با جان خودتان و دیگران بازی نکنید. محصول ارگانیک تعریف کاملا دقیق و مشخصی دارد و هرچیزی که به صورت خانگی تهیه شده باشد، ارگانیک نیست.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍6👏3
تصویر: از رساله انسان اثر رنه دکارت، برداشت او از ذهن و بدن را به عنوان موجوداتی که از طریق غده‌‌ی پینه آل در تعامل اما جدا از هم هستند، توصیف می‌کند.


@AbaEbad
ما اگر نتوانیم درستی چیزی را اثبات کنیم، راجع به آن حدس می‌زنیم. می‌توانیم بگوییم که این حدس ما بر فلان اساس استوار است، اما اکنون نمی‌توانیم آن را اثبات کنیم. مثلا ما می‌توانیم اکنون حدس‌هایی راجع به ماده‌ی تاریک بزنیم، اما هنوز روشی برای آزمایش این حدسیات نداریم که درستی یا نادرستی حدس‌هایمان را بسنجیم. اما آیا حدس‌های ما بی ارزش است؟ نه ابدا. همین حدس‌هایی که ما اکنون می‌زنیم می‌تواند مسیرهای تحقیقاتی را برای آیندگان مشخص کند. آیندگان سعی می‌کنند حدس‌های ما را با روش‌هایی که در آینده در اختیار دارند، بسنجند. آنوقت یا حدس ما تایید می‌شود و حدس ما به یک تئوری منتهی می‌شود. یا اینکه حدس ما رد می‌شود و آیندگان باید به دنبال حدس‌های دیگری بروند. حدس‌ها اگرچه خود از آن جهت که اثبات نشده اند، قابل اتکا نیستند، اما تا حدی چراغ راه مسیر تحقیقاتی ما خواهند‌ بود. ما این حدس‌ها را در شاخه‌های مختلف می‌بینیم. مثلا در ریاضیات می‌بینید که می‌گویند حدس پوانکاره یا poincare conjecture.


یعنی پوانکاره یک حدسی زده ولی نتوانسته اثباتی بر آن ارائه دهد. اما چند قرن بعد ما توانسته‌ایم اثباتی برای حدس او پیدا کنیم و حدس پوانکاره را به تئوری تبدیل کنیم. حالا پوانکاره فرانسوی چطور توانسته به آن حدس برسد؟ او یا شبه استدلالی برای این حدس ارائه کرده و یا اینکه صرفا از طریق الهام یا intuition به ذهنش خطور کرده که باید اینطور باشد. البته این موضوع مختص ریاضیات نیست. مثلا می‌بینید که در فلسفه هم حدس‌های زیادی زده شده و بعدا با پیشرفت علم، این حدس‌ها مورد آزمایش قرار گرفته است. یکی از جالب‌ترین این حدس‌ها در حوزه‌ی فلسفه را رنه دکارت زده است. دکارت کسی بود که بسیار به دوگانه گرایی ذهن و بدن یا mind body dualism باور داشت و نظرات زیادی در این رابطه نیز دارد. یعنی اینکه ما یک بدن مادی داریم و یک ذهن غیرمادی که این ذهن غیرمادی، بدن مادی ما را کنترل می‌کند. هرچند که نقدهای بسیار جدی بر این نظریه وارد است. آنوقت دکارت با یک سوال مواجه بود. اینکه این ذهن یا همان روح غیرمادی از نظر او، به یک شکلی و از یک جایی در این بدن مادی، بایستی که کنترل این بدن را برعهده بگیرد.


از طرف دیگر دکارت به آناتومی هم بسیار علاقه داشت و در این حوزه هم بسیار فعال بود. او می‌دانست که کنترل بدن تا حد زیادی در اختیار مغز است. اما سوال بعدی این بود که آن روح از کجای‌ مغز با بدن در ارتباط است. اینجا دکارت دست به استدلال زد و براساس آن استدلال حدسی زد. او استدلال کرد که در مغز ما، از هرچیزی یک جفت دوتایی وجود دارد به جز غده‌ی پینه آل یا صنوبری که فقط یکی از آن وجود دارد. از آنجایی که حواس ما دو گانه نیست و یگانه است، مثلا با اینکه ما دو چشم داریم ولی ما دو تصویر نمی‌بینیم بلکه یک تصویر می‌بینیم، یا مثلا با اینکه دو گوش داریم، یک صدا می‌شنویم نه دو صدا و در کل ما یک فکر داریم نه دو فکر، پس روح ما بایستی در جایی باشد که یگانه است نه دوگانه و تنها قسمتی از مغز که یگانه است، همین غده‌ی پینه آل است. پس این غده محل اصلی روح یا principle seat of the soul است. البته که بعدا و با پیشرفت علوم اعصاب، ما فهمیدیم که این غده نقش کنترل بدن را برعهده ندارد و حدس دکارت نادرست از آب درآمد. اما استدلال او در این رابطه بسیار جالب بود.



- ابا اباد



@AbaEbad
5👍2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
غنی سازی اورانیوم به شکل خیلی ساده یعنی جداسازی اورانیوم ۲۳۸ از اورانیوم ۲۳۵. اورانیوم در طبیعت به طور عمده به صورت دو ایزوتوپ ۲۳۸ و ۲۳۵ یافت می‌شود. این اعداد مجموع پروتون‌ها و نوترون‌های هر ایزوتوپ را نشان می‌دهد. در طبیعت و در معادن اورانیوم، ایزوتوپ ۲۳۸ به وفور یافت می‌شود. اما این ایزوتوپ اورانیوم به درد واکنش‌های شکافت هسته‌ای نمی‌خورد. علت این موضوع این است که ایزوتوپ ۲۳۸ بسیار پایدار است. اصلا علت اینکه در معادن اورانیوم، ایزوتوپ ۲۳۸ تا ۹۹/۳ درصد یافت می‌شود همین است. چون ایزوتوپ ۲۳۵ ناپایدار بوده است و نیمه عمر آن بسیار پایین‌تر از ایزوتوپ ۲۳۸ بوده، رفته رفته به عناصر پایدارتر تجزیه شده است و حالا غلظت آن پایین است. اما ایزوتوپ ۲۳۸ پایدار بوده است و به همین علت، در گذشت زمان اتفاق خاصی برای آن نیفتاده است. در واقع نیمه عمر ایزوتوپ ۲۳۸ حدود ۴/۵ میلیارد سال و نیمه عمر ایزوتوپ ۲۳۵ حدود ۷۰۰ میلیون سال است. حالا کسی که می‌خواهد به واکنش‌های هسته‌ای دست پیدا کند، مجبور است آن ۰/۷ درصد باقیمانده از ایزوتوپ ۲۳۵ را از ایزوتوپ ۲۳۸ جدا کند.


اما یک نکته‌ی جالب اینجا وجود دارد. اینکه می‌توانیم انتظار داشته باشیم که در گذشته، غلظت ایزوتوپ ۲۳۵، در نقاطی از زمین بسیار بالاتر و در حد مناسب برای آغاز واکنش‌های شکافت هسته‌ای بوده باشد. اگر در گذشته‌ی زمین در نقطه‌ای چنین غلظتی از ایزوتوپ ۲۳۵ اورانیوم وجود داشته، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که تحت شرایط خاصی ما راکتورهای هسته‌ای روبازی روی زمین داشته ایم. ما می‌دانیم که غلظت ۳ درصد اورانیوم ۲۳۵، برای شروع واکنش‌های شکافت هسته ای کافی‌ست. از طرف دیگر، می‌دانیم که نیمه عمر ایزوتوپ ۲۳۵ معادل یک ششم نیمه عمر ایزوتوپ ۲۳۸ اورانیوم است. ما می‌دانیم نیمه عمر ایزوتوپ ۲۳۸، حدود ۴ و نیم میلیارد سال است. یعنی ۴ و نیم میلیارد سال طول می‌کشد که نیمی از جرم ایزوتوپ ۲۳۸ به عناصر دیگر تجزیه شود. پس اگر دو میلیارد سال به عقب بازگردیم، میزان اورانیوم ۲۳۸، حدودا ۴۰ درصد از میزان فعلی بیشتر بوده است که رفته رفته تجزیه یا دقیق‌تر بگوییم دچار واپاشی شده است. اما چون نیمه عمر اورانیوم ۲۳۵، یک ششم نیمه عمر اورانیوم ۲۳۸ است، میزان اورانیوم ۲۳۵ در آن زمان حدود هشت برابر میزان فعلی بوده است.


اما این اعداد یعنی چه؟ این یعنی حدود ۲ میلیارد سال قبل، غلظت اورانیوم ۲۳۵ حدود ۳ درصد بوده که همان میزانی‌ست که برای شروع واکنش‌های شکافت هسته‌ای مناسب است. پس آیا اگر ما ۲ میلیارد سال به عقب باز گردیم، چنین چیزی را می‌یابیم؟ بله تحت شرایط بسیار خاصی این احتمال وجود داشته است. در سال ۱۹۷۲، وقتی فرانسوی‌ها در غرب آفریقای مرکزی در کشور جمهوری گابن مشغول استخراج اورانیوم از یک معدن (تصویر زیر) بودند، مشاهده کردند که در این معدن، غلظت اورانیوم ۲۳۵ حدود ۰/۷۱۷۱ درصد است. در حالیکه در تمام معادن دیگر اورانیوم در نقاط دیگر جهان، غلظت اورانیوم ۲۳۵ به صورت طبیعی حدود ۰/۷۲۰۲ درصد است. این موضوع برای محققان فرانسوی خیلی شک برانگیز شد. چرا باید غلظت اورانیوم ۲۳۵ در این معدن خاص، از سایر معادن دنیا کمتر باشد. آیا اتفاق خاصی در اینجا افتاده است؟ آن‌ها می‌دانستند که باید توضیحی وجود داشته باشد. آن‌ها وقتی که غلظت عناصر دیگر در این معدن را بررسی کردند، فهمیدند که بله در گذشته واکنش‌های شکافت هسته‌ای در اینجا رخ داده و به همین علت، غلظت اورانیوم ۲۳۵ در اینجا کمتر از حد معمول است، چون این ایزوتوپ در آن واکنش‌ها مصرف شده است.



- ابا اباد


@AbaEbad
3👍2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
😁2
ما یک زمانی یک معلم فیزیکی در مدرسه داشتیم که خیلی روی این تاکید داشت که ما اول باید مساله را خوب بفهمیم و بعد به سراغ حل آن برویم و همیشه‌ی‌ خدا هم تکه کلامش این بود که "فهم السوال، نصف الجواب". این را هم خیلی با لهجه‌ی غلیظی می‌گفت و فکر می‌کرد که استاد عربی شده و از عرب‌ها بهتر این جمله را می‌خواند. بعد موقع امتحان وقتی از او سوالی می‌پرسیدیم، تنها کمکی که میکرد این بود که سعی می‌کرد مساله را دوباره برای ما توضیح دهد. اما این چندان هم درست نیست. یعنی اینکه ما مساله را خوب متوجه بشویم، هیچ تضمینی به ما نمی‌دهد که به نصف جواب برسیم. از طرف دیگر کسی نمره‌ای از بابت فهم السوال هم به ما نمی‌دهد. همه دنبال جوابند نه دنبال سوال. ما در زندگی‌مان هم خیلی از مشکلات را می‌شناسیم، اما قادر به حل آن‌ها نیستیم. اصلا خیلی از اوقات راه حل آن مشکل را هم می‌دانیم، اما نمی‌توانیم آنقدر برای حل آن هزینه کنیم. پس باید راه حلی که پیدا می‌کنیم قابل اجرا هم باشد. پس نه تنها بایستی راه حل را بدانیم، بلکه باید بتوانیم راه حل را اجرا هم بکنیم. شاید آن معلم فیزیک اگر معلم ریاضیات بود آن حرف را نمی‌زد.


اگر باور ندارید که من با یک مثال از حوزه‌ی علوم کامپیوتر، به شما اثبات می‌کنم که گاهی اوقات، فهم مساله خیلی راحت است، اتفاقا اولین راه حلی هم که به ذهن ما می‌رسد خیلی راحت و تابلو است و شاید به ذهن یک بچه هم برسد. اما رفتن سراغ این راه حل ما را به هیچ کجا نمی‌رساند. یا بهتر است بگوییم می‌رساند اما نه خیلی راحت. فرض کنید من یک مجموعه از اعداد طبیعی جلوی شما گذاشته‌ام. مثلا مجموعه‌ی {۴،۵،۷،۹،۳} و از شما می‌پرسم که آیا شما می‌توانید یک زیرمجموعه از اعضای این مجموعه پیدا کنید که جمع آنها عدد ۱۲ بشود؟ خب خیلی مساله‌ی ساده‌ای‌ست. شما یک نگاه سریع هم به این اعداد بیندازید، فورا متوجه می‌شوید که چه زیرمجموعه‌هایی از این اعداد، جمعشان ۱۲ می‌شود. مثلا {۷،۵} یا مثلا {۹،۳} یا مثلا {۵،۴،۳}. البته من از شما اصلا نخواستم که این زیرمجموعه‌ها را به من بگویید. من فقط پرسیدم که آیا چنین زیرمجموعه‌ای وجود دارد یا نه؟ شما بسیار لطف کردید و گفتید بله وجود دارد و چند مثال هم برای من آوردید که من از این بابت از شما سپاسگزارم.


آیا فهم این مساله سخت بود؟ تصدیق می‌فرمایید که نه خیلی مساله‌ی راحتی‌ست و مثل آب خوردن آن را حل کردید. سوال هم که خیلی ساده بود و فقط پرسیدیم که آیا چنین زیرمجموعه‌ای وجود دارد یا نه؟ جواب هم خیلی ساده بود. شما چند بار اعداد را سریع توی ذهنتان جمع کردید و پاسخ دادید. اما اگر بخواهید با همین راه حل به سراغ مجموعه‌ی بزرگتری بروید، مثلا مجموعه‌ای که از ۱۰۰ عدد تشکیل شده است، برای پاسخ به همان سوال، شما بایستی ۱۰۰ ضربدر ۲ بتوان ۱۰۰ مرحله محاسبات انجام دهید. اگر تعداد اعداد مجموعه‌ی شما n باشد و اگر شما یکی یکی بخواهید زیرمجموعه‌های این مجموعه را بسازید، بایستی ۲ بتوان n زیرمجموعه را چک کنید و در بدترین حالت، هر بار هم n عدد را جمع کنید. شما مساله را می‌دانستید، راه حل خیلی خوب و محکمی هم در ذهنتان داشتید، اما اگر این راه حل را به سریع‌ترین ابررایانه‌ی دنیا یعنی فوگاکو در ژاپن بدهید، حدود ده میلیون سال طول می‌کشد تا با الگورتیم شما به پاسخ برسد. پس انگار که عملا جواب شما کارایی ندارد. به این مساله، مساله‌ی جمع زیرمجموعه‌ها یا SSP گفته می‌شود. این مساله ذیل دسته‌ی خاصی از مسائل در علوم کامپیوتر قرار می‌گیرد که به آن‌ها ان پی کامل می‌گویند.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍5
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
4
امروز متوجه شدم که چند روزی‌ست که تعداد نوشتارهای صفحه‌ی ابا اباد از مرز ۱۲۰۰ نوشتار گذشته است. بیش از هرچیزی دوست دارم به دنبال کنندگان صفحات ابا اباد تبریک بگویم. نه از این تبریک‌های پوپولیستی که هندوانه زیر بغل مخاطبشان می‌دهند تا افراد بیشتری آن‌ها را دنبال کنند یا از این تعریف‌های الکی و دم دستی که بسیاری برای رسیدن به مقاصدشان به آن‌ها چنگ می‌اندازند. یک تبریک و تشکر واقعی و دقیق. من تاکنون متاسفانه یا خوشبختانه خیلی به تعداد و کمیت مخاطبم توجهی نداشته ام. اساسا در زندگی‌ شخصی‌ام نیز هیچوقت به دنبال کمیت بالا نبوده ام. اصلا هیچوقت به یاد نمی‌آورم که کیفیت را فدای کمیت کرده باشم. من حتی چند سالی‌ست در روابط شخصی‌ام نیز به کیفیت رو آورده ام و انسان‌های بی کیفیت زیادی را علیرغم اینکه احتمالا کیفیت مادی زیادی داشته اند، از بابت نداشتن کیفیت معنوی، از اطراف خودم دور کرده ام. برای من انسان باید حس انسان بودن بدهد، چنانچه گل بوی گل می‌دهد، یکی مرد جنگی به از صدهزار. اما همین موضوع را می‌توانید در خط مشی فعالیت‌های من در زمینه‌ی عامه فهم سازی علم و فلسفه مشاهده کنید.


من حالا اما از این موضوع اطمینان دارم که مخاطبین من مخاطبین بسیار باکیفیتی هستند. در این دریای محتوای مزخرف و به درد نخور، یک نفر که وقت می‌گذارد و روزانه سه پاراگراف یا یک صفحه نوشته در حوزه‌های مختلف علم و فلسفه و تکنولوژی را می‌خواند، از دید من آدمی‌ست که با بقیه‌ی آدم‌ها تفا‌وت دارد. البته که هدف من عامه فهم سازی علم و فلسفه است و عدم استفاده از زبان پیچیده و دشوار همواره یکی از اصول اساسی فعالیت‌های من بوده و هست و خواهد بود. اگر کسی تاکنون موفق شده باشد، ۹۰ درصد نوشتارهای من را بخواند، گویی یک کتاب جامع هزار صفحه‌ای علم و فلسفه به زبان ساده را خوانده است. نوشتن این ۱۲۰۰ نوشتار حتما برای من کار زمان‌بر و انرژی‌بری بوده است و پشت آن ساعت ها مطالعه و شرکت در انواع و اقسام کلاس‌ها و همچنین ساعت‌ها تفکر وجود دارد. من به خوبی به این امر واقف هستم که انجام این کار از عهده‌ی هرکسی برنمی‌آید. اما از طرف دیگر به این موضوع نیز واقف هستم که مطالعه‌ی این ۱۲۰۰ نوشتار هم کار هرکسی نیست و هرکسی قادر نیست که وقت و انرژی بگذارد و در لابلای این دریای محتوا که اکنون اطراف ما را فراگرفته، به صورت پیوسته این مطالب را دنبال کند.


اما اینکه در این مدت چندین بار از من سوال شده که چرا روی محتوای بلند تاکید دارم، در حالیکه مردم حوصله ندارند و به دنبال دریافت سریع مطالب هستند؟ در پاسخ باید بگویم من همچنان معتقدم که انسان داستان‌ها را دوست دارد. اصلا زندگی ما حول این داستان‌ها شکل گرفته است. از همین بابت، هرچیزی که به فرم داستان ارائه شود نیز راحت‌تر در ذهن انسان نقش می‌بندد. من فکر نمی‌کنم یک ماه یا یک سال دیگر، کسی محتوای فست فودی و کوتاهی که در اینستاگرام یا هرجای دیگر دیده‌است را به یاد بیاورد، اما داستان‌ها در جان ما می‌نشیند و تاثیر آن ماندگار است. از طرف دیگر، در این دنیای فست فودی که شبکه‌های اجتماعی سعی دارند حتی فرصت اندکی صبر و تامل و تفکر را از آدم‌ها بگیرند، داستان‌هایی که من می‌نویسم فرصت بسیار خوبی‌ست برای تمرین بیشتر خواندن و بیشتر فکر کردن و بیشتر به خاطر سپردن. از همین بابت، من به آن دسته از دوستان و همراهان صفحه‌ی ابا اباد که موفق شده‌اند تاکنون بخش زیادی از مطالب این صفحه را دنبال کنند، بابت پشتکارشان تبریک می‌گویم و دستشان را به گرمی می‌فشارم.


- ابا اباد


@AbaEbad
7👍3
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
خیلی وقت بود می‌خواستم راجع به این موضوع بنویسم، اما نمی‌دانم‌ چرا تا به الان هیچوقت راجع به آن ننوشته‌ام. دو حالت وجود دارد: یا در مقابل موضوعات دیگر چندان مهم نبوده که به آن بپردازم و تمرکزم را روی موضوعات دیگر گذاشته‌ام، یا از این بابت که حجم مطالب زیاد شده و به موضوعات مختلف پرداخته‌ام، این موضوع لابلای موضوعات دیگر گم شده و مغفول مانده است. اما من این را یک خطا یا یک error می‌بینم و خطای من این بوده است که به هر دلیلی تاکنون راجع به این موضوع چیزی ننوشته‌ام و کلا به آن نپرداخته‌ام. اما فرض کنید که من خبط نمی‌کردم و یک یا چند بار به این موضوع پرداخته بودم. اما کسی قسم نخورده که صددرصد مطالب من همگی صحیح هستند. به لحاظ آماری هم که نگاه کنیم، حتما این احتمال وجود دارد که مطلبی که من قبلا در رابطه با آن موضوع نوشته‌ام، تا حدی بر سَبیل خطا بوده باشد (خودمانیم عجب اصطلاح مسخره‌ای بر سبیل خطا!!!). این هم بالاخره یک خطا یا همان error است. اینکه آدم چیزی بنویسد که تا حدی اشتباه باشد، خودش یک نوع خطاست. نمی‌دانم آیا شما هم تفاوت این دو نوع خطا را حس می‌کنید یا نه؟


در حالت اول، خطای من این بود که راجع به آن مطلب اصلا چیزی ننوشتم و آن را عمدا یا غیرعمد، نادیده گرفتم و مانع این شدم که دانش ما حول این موضوع کامل باشد و مانند تصویر زیر آن را به زیر فرش دادم. در حالت دوم اما من راجع به این موضوع نوشتم و اتفاقا چند بار هم نوشتم، اما هر بار کمی به راه خطا رفتم. حالت اول را اسمش را می‌گذارم حالت “نشستن باطل” و حالت دوم را اسمش را می‌گذارم “به راه بادیه رفتن”. آیا حالا می‌توانم بگویم «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل”؟ نه اصلا. ممکن است اگر من کلا هیچ چیزی راجع به آن موضوع ننوشته بودم، بهتر بود تا اینکه یک چیز خیلی پرت و اشتباهی بگویم. اگر به بادیه برویم و در بادیه نابود شویم، کجای آن بهتر از این است که به بادیه نرویم و باطل بنشینیم؟ ما در عوض چه کار می‌کنیم؟ ما بین این دو نوع خطا، تفکیک قائل می‌شویم و هر بار تصمیم می‌گیریم که آیا اکنون به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل است یا نه؟ اگر خیلی از این موقعیت‌ها در زندگی‌مان پیش بیاید، ما یک مجموعه‌ای از نمونه‌ها و در نتیجه یک سیستم آماری خواهیم داشت.


ما در آمار به آن خطای اولی یا خطای نشستن باطل، خطای سیستماتیک یا systematic error می‌گوییم. یعنی ما به صورت سیستماتیک از در نظر گرفتن یا اندازه‌گیری یک سری از نمونه‌ها صرف نظر کرده‌ایم و آن‌ها را در نظر نگرفته‌ایم. همچنین در آمار، ما به خطای دومی یا خطای به راه بادیه رفتن، خطای آماری یا statistical error یا خطای رندوم می‌گوییم. یعنی ما آن نمونه را در نظر گرفته‌ایم و یا آن را اندازه‌گیری کرده‌ایم، اما اندازه‌گیری ما همراه با خطا بوده است. حالا وقتی با یک نمونه مواجه می‌شویم، می‌پرسیم آیا اگر ما این نمونه را در نظر بگیریم بهتر است یا نه؟ آیا باید این نمونه را بدهیم زیر فرش یا که نه آن را بگیریم جلوی چشمانمان و اندازه‌گیری‌اش کنیم؟ اگر آن را در نظر نگیریم، یک خطای سیستماتیک داریم. اگر آن را اندازه بگیریم، یک خطای آماری داریم. باید ببینیم که کدامیک بزرگتر است؟ اگر خطای سیستماتیک بزرگتر است، بهتر است آن نمونه را اندازه گیری کنیم، اگر خطای آماری بزرگتر است، بهتر است بیخیال اندازه گیری آن نمونه شویم. حالا در زندگی‌مان هم باید این سوال را بپرسیم که کدام خطا بزرگتر است، آن کار را اصلا نکردن، یا آن را با مقداری خطا کردن؟ ترجیح شما چیست؟


- ابا اباد


@AbaEbad
👏3👍2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
بعضی از افرادی که خیلی ادعای هوش و ذکاوتشان می‌شود، فکر می‌کنند که هیچوقت گول هوش مصنوعی را نمی‌خورند. مثلا اگر روزی یک رباتی مجهز به الگوریتم‌های هوش مصنوعی، وانمود کند که دارای عواطف انسانی‌ست، این افراد فکر می‌کنند که می‌توانند آن را خیلی زود تشخیص دهند. واقعا تا چند سال دیگر که ربات‌های انسان‌نما در سطح جوامع فراگیر خواهند شد، آیا می‌توان براحتی و تنها با نگاه به رفتارشان، این ربات‌ها را از انسان‌ها تشخیص داد؟ اگر حرکات آن‌ها کاملا طبیعی باشد و از طریق مدتی ارتباط با انسان‌ها، بتوانند ادای احساسات داشتن را در بیاورند، باز هم می‌توان آن‌ها را از انسان تشخیص داد؟ مثلا تصور کنید یک روز که در یک سالن انتظار نشسته‌اید و یکی از این ربات‌های انسان‌نما روبروی شما نشسته و یک نگاه عاشقانه به شما می‌اندازد، بعد به شما نزدیک می‌شود و شروع می‌کند به زدن حرف‌های جذاب، چطور می‌توانید تشخیص دهید که این یک ربات است و به او دل نخواهید بست؟ در حالیکه او صرفا با آنالیز رفتار انسان‌ها و آنالیز تعدادی فیلم عاشقانه با این رفتار آموزش دیده است.


اگر فکر می‌کنید که تشخیص یک رفتار آموزش یافته از یک برخورد واقعی که از نهاد یک شخص برخاسته، کار ساده‌ای‌ست، من با یک مثال خیلی جالب، این نظر شما را به چالش خواهم کشید. نمی‌دانم که شما یا اطرافیان شما، یک سگ به عنوان حیوان خانگی دارید یا داشته اید. اگر هم کسی اطراف شما سگ ندارد، حتما سگ‌های ولگرد را دیده‌اید و یا در ویدئو کلیپ‌ها یا فیلم‌ها، چشمان زیر را از سگ‌ها بارها دیده‌اید. مثلا صاحب یک سگ به آن سگ تشر زده و او را دعوا کرده‌ است، سگ هم سریع گوش‌هایش پایین می‌افتد، چشم‌هایش غمگین می‌شود و سرش را کمی پایین می‌اندازد گویی پشیمان شده است. یا مثلا این سگ‌های ولگرد وقتی به شما نزدیک می‌شوند تا به آن‌ها غذا بدهید (که امیدوارم از بابت حفظ محیط زیست ندهید)، این سگ‌ها هم نگاه به شدت مظلومانه‌ای به آدم می‌اندازند، طوریکه آدم دلش برایشان کباب می‌شود. خیلی‌ها تحت تاثیر همین نگاه‌های مظلومانه‌ی سگ‌های ولگرد، تحت تاثیر قرار می‌گیرند و می‌گویند بابا یک بار که هزار بار نمی‌شود و دست آخر در حالیکه می‌دانند با این کار ضربه‌ی سختی به محیط زیست وارد می‌کنند، باز هم به آن سگ ولگرد غذا می‌دهند.


اما راستش را بخواهید، تحقیقات دانشمندان بارها و بارها نشان داده که در واقع سگ‌ها یاد گرفته‌اند که این حالت چهره، همراه با جلب توجه انسان‌هاست. آزمایشات مختلف نشان داده که این چهره‌ی سگ‌ها، نشانه‌ی غم و غصه‌ی درونی آن‌ها نیست، بلکه صرفا در خلال تکاملشان، سگ‌ها آموخته‌اند که اگر چنین قیافه‌ای را نشان بدهند، می‌توانند توجه و جایزه و غذا دریافت کنند. مثلا در یکی از این آزمایشات، صاحب سگ روبروی سگ قرار داده شد، ولی با سگ چشم تو چشم نمی‌شد. در این حالت سگ این حالت غمگین را نشان نمی‌داد. اما به محض اینکه صاحبش با او چشم تو چشم می‌شد، سگ دوباره این چهره را به خود می‌گرفت. این یافته‌ها نشان می‌دهد که سگ‌ها فقط به توجه انسان حساس هستند و از همه هیجان‌انگیزتر، حالت‌های چهره‌ی آنها تلاش‌های فعالی برای برقراری ارتباط است، نه نمایش‌های عاطفی غیرارادی. این رفتار به احتمال زیاد از این بابت تکامل یافته که سگ‌هایی که می‌توانسته‌اند این حالت چهره را ایجاد کنند، توانسته‌اند توجه بیشتری از انسان‌ها دریافت نمایند و شانس بقای آن‌ها بالاتر بوده است. می‌بینید که سگ‌ها هم می‌توانند با نمایش احساسات، ما را گول بزنند، چه رسد به ربات‌های آینده.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍5
به نظر خودتان، در تشخیص احساسات واقعی از احساسات غیرواقعی یا نمایش احساسات تا چه اندازه موفق هستید؟
Anonymous Poll
5%
صد درصد
20%
اغلب موفقم
35%
پنجاه پنجاه
40%
اغلب گول می‌خورم
تصویر : فک کاسپین که از دست شکارچیان نجات یافته و در حال رهاسازی در دریای کاسپین است، چه کسی فکرش را می‌کند که در همین شمال خودمان چنین موجود زیبا و جذابی داشته باشیم.


@AbaEbad
👏4
فکر می‌کرد که ایران یک کشور خشک و بی آب و علف مثل عربستان یا شاخ آفریقاست. یک بیابان بزرگ لم یزرع که تنها موجودات زنده‌ای که غیر از آدم‌ها در آنجا زندگی می‌کنند، یک سری جوندگان و‌ خزندگان، بعلاوه‌ی شتر است. وقتی که تصاویر پیست اسکی شیرباد در رشته کوه بینالود شمال نیشابور را به او نشان دادم حسابی شاخ در آورد. بعد تصاویر مناطق کویری را به او نشان دادم، بیشتر شاخ در آورد. بعد‌ دوباره تصاویر شمال ایران را به او نشان دادم و بیشتر تعجب کرد. روی نقشه به او نشان دادم که چطور با چند ساعت رانندگی می‌توان از جایی مثل علم‌کوه که دما زیر صفر درجه است، به منطقه‌ای کویری رسید و یا باز با چند ساعت رانندگی به منطقه‌ای سرسبز در شمال ایران رسید. حسابی تعجب کرده بود، طوریکه از آنموقع هربار مرا می‌بیند‌ راجع به طبیعت ایران از من می‌پرسد. ما چند دهه‌ است بواسطه‌ی حماقت و نادانی عده‌ای، ارتباطمان با دنیا عملا قطع شده است و همین موضوع باعث شده که مردم دنیا دید درستی از کشورمان و مردم ایران نداشته باشند و همان تصاویری که از کشورهای عربی اطراف خلیج فارس دیده‌اند را به ما نیز تعمیم دهند.


شاید ما چون خودمان در این کشور و سرزمین زندگی کرده‌ایم و بزرگ شده‌ایم، این چیزها برایمان بسیار عادی‌ست. اما این طبیعت و آب و هوای به شدت متنوع‌ در داخل یک کشور، اصلا چیز عادی نیست که هرجایی بتوان مثل آن را پیدا کرد. اگر کسی تصاویر کوهستان‌های ایران را ببیند، تصور می‌کند که اینها یا آلپ است یا هیمالیا. یک نفر که تصاویر مناطق کویری در دشت کویر و دشت لوت را ببیند، تصور می‌کند که این تصاویر مربوط به صحرای بزرگ در آفریقا یا صحرای آتاکاما در شیلی است. شخصی خیلی راحت ممکن است تصاویر مناطق نیمه بیابانی ایران را با آسیای مرکزی یا اسپانیا اشتباه بگیرد. می‌توان هزاران مثال دیگر در این رابطه زد. این موضوع نشان می‌دهد که کشور ما چقدر جاذبه‌های طبیعی دارد و چه ظرفیت عظیم گردشگری در آن نهفته است که با سیاست‌های نادرست هیچوقت از آن به طور مناسب بهره برداری نشده است. فقط زمانی می‌توان متوجه این تنوع و این ظرفیت شد که به چند کشور دیگر سفر کرد.


چند وقت قبل خیلی اتفاقی در اینستاگرام، ویدئوی یک مرد بلوچ را دیدم که در حال غذا دادن به گاندوها (تمساح‌ها) بود. من همیشه تصورم بر این بود که گاندوها تمساح‌های کوچکی هستند. اما در این ویدئو دیدم که طول بعضی از آن‌ها حتی به دو متر‌ هم می‌رسد. فکرش را بکنید. کشور ما وسط قاره‌ی آفریقا نیست. اما شما می‌توانید گونه‌هایی را در آن پیدا کنید که واقعا برای منطقه ای که در آن قرار داریم عجیب است. ما در جنوب شرق کشورمان این گاندوها را داریم. در شمال کشورمان در دریای کاسپین، فک کاسپین داریم. در مرکز ایران یوزپلنگ آسیایی داریم و باز در مرکز و جنوب کشورمان گورخر آسیایی داریم و باز در بسیاری از مناطق کشورمان گوزن و آهو و خرس و گرگ و هزاران گونه‌ی جانوری دیگر. حتی در جنوب کشورمان ما کوسه داریم. اگر حواسمان را جمع می‌کردیم و مانع انقراضشان می‌شدیم، اکنون شیر ایرانی و ببر مازندران هم داشتیم. حالا به نام این حیوانات نگاه کنید. هرکدام از اینها مخصوص یک اقلیم خاص است و اینکه ما در کشورمان همه‌ی این‌ها را داریم، خودش خیلی عجیب است و نشان می‌دهد که تا چه حد اقلیم کشور ما متنوع است.



- ابا اباد


@AbaEbad
👏6👍21
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
ما در فلسفه و علم راجع به صورت‌ها و فرم‌ها حرف می‌زنیم نه ماده‌ و محتوا. این یعنی چه؟ یعنی همان که مولانا در دفتر دوم مثنوی معنوی می‌گوید:

ای برادر قصه چون پیمانه‌ایست
معنی اندر وی مثال دانه‌ایست

دانهٔ معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

مثلا وقتی برای درک بهتر، یک نفر از تمثیل استفاده می‌کند، انسان عاقل به آن مثال نمی‌چسبد و اصل حرف و منظور گوینده را می‌گیرد. فرض مثال یک استاد فلسفه‌ی اخلاق می‌گوید که فرض کنید پشت فرمان یک کامیون هستید و در یک دوراهی قرار دارید و ترمز شما بریده است و در یک سمت یک نفر ایستاده و در سمت دیگر پنج نفر، شما کدام را انتخاب می‌کنید؟ اینجا آدم عاقل نمی‌گوید که این مثال شما خیلی غیرانسانی و غیراخلاقی‌ست. خب مگر چند بار در طول تاریخ چنین شرایطی به وجود آمده است؟ این استاد صرفا از این مثال استفاده کرده که ذهن دانشجویانش را به چالش بکشد تا دانشجویان بین این حالات انتخاب کنند. ممکن بود آن استاد هر مثال دیگری به کار ببرد. اینجا مثال مهم نیست و مهم منظوری‌ست که استاد از مثال به دنبال آن است.


پس ما باید کلیت موضوع را درک کنیم و درگیر مثال خاص نشویم. هدف از بیان آن مثال و مثال‌های مشابه همگی این است که ذهن ما و باورهای ما به چالش کشیده شود و سعی کنیم به درک درستی از اخلاق و امر اخلاقی نائل آییم. حالا با این تفاسیر، اجازه دهید به سراغ یک مثال دیگر از فلسفه‌ی اخلاق برویم و ذهن و اندیشه و باورهای خودمان را به چالش بکشیم. فرض کنید سوار یک کشتی کروز مثل تایتانیک شده‌اید و خیالتان از بابت ایمنی کشتی کاملا راحت است. می‌دانید که کشتی‌های کروز ممکن است در طول مسیر سفر خود، به چندین شهر بندری یا جزیره هم سر بزنند تا به مسافرانشان بیشتر خوش بگذرد. این کشتی کروزی که شما سوارش هستید در مسیر حرکت خود در جزیره‌ی زیبای گوادلوپ از مستعمرات فرانسه پهلو می‌گیرد. اما در همان اثناء، در این جزیره یک نفر مرتکب قتل شده است و قاتل بلافاصله دستگیر شده است. اتفاقا در این زمان برای چنین جرمی، مجازات اعدام با گیوتین در فرانسه رایج است و هنوز این مجازات ور نیفتاده. اما این جزیره‌ فاقد دادگاه مناسب برای محاکمه‌ی اوست و مسئولین جزیره تصمیم می‌گیرند که مجرم را به همراه یک مامور پلیس برای مجازات به خاک فرانسه بفرستند.


فرض کنید اوایل قرن بیستم است و این جزیره فرودگاهی هم ندارد و رفت و آمد زیادی هم به جزیره وجود ندارد که مجرم را به فرانسه بفرستند. با کسب اجازه از مسافرین و پرداخت هزینه، مجرم را به همراه مامور پلیس سوار کشتی می‌کنند تا همراه شما به فرانسه بیایند. در میانه‌ی راه کشتی به یک طوفان برمی‌خورد و حالا در حال غرق شدن است. ظرفیت قایق نجات یک نفر کمتر از تعداد سرنشینان کشتی است؟ حالا سرنشینان به سراغ شما می‌آیند و می‌گویند ببینید ما که از اول مسافر این کشتی بودیم. باید یا این پلیس سوار نشود یا این مجرم. مامور پلیس می‌گوید ببینید سرنوشت این مجرم وقتی پایش به فرانسه برسد حتما اعدام است. پس او در هر صورت تا چند روز دیگر خواهد مرد. برای او چه فرقی می‌کند که با گیوتین سرش جدا شود یا در این دریای طوفانی غرق شود. مجرم می‌گوید ببینید شما که دادگاه نیستید و صلاحیت این را ندارید که من را پیشاپیش محاکمه کنید، دادگاه فرانسه باید در این مورد تصمیم بگیرد. حالا چشم همه به دهان شماست که ببینند شما چه می‌گویید. حالا تصمیم شما چیست؟ اینجا چه کسی نمی‌تواند سوار قایق نجات شود؟ یکی از مسافرین، یکی از خدمه، مامور پلیس یا مجرم؟


- ابا اباد


@AbaEbad
🤔3😁21👍1
در این داستان چه کسی نباید سوار قایق نجات شود؟
Anonymous Poll
6%
یکی از مسافرین
24%
یکی از خدمه
24%
مامور پلیس
47%
شخص مجرم
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
فیلم زیبای خواهران غریب ساخته‌ی زنده یاد کیومرث پوراحمد و محصول سال ۱۳۷۴، یکی از آن فیلم‌هایی بود که در کودکی خیلی دوست داشتم و هربار که تکرار آن در روز مادر از تلویزیون پخش می‌شد، مجددا تکرارش را هم تماشا می‌کردم. این فیلم درباره‌ی داستان دو خواهر دوقلوست که پدر و مادرشان از هم جدا شده‌اند و یکی پیش پدر (زنده یاد خسرو شکیبایی) و دیگری پیش مادر (افسانه بایگان) زندگی می‌کند. آن‌ها اتفاقی همدیگر را در مدرسه پیدا می‌کنند و جایشان را با یکدیگر عوض می‌کنند و هیچکس هم متوجه این موضوع نمی‌شود. از این فیلم بیشتر از هر چیزی، صدای دلنشنین خسرو شکیبایی که آهنگی با این آغاز می‌خواند که “مادر من مادر من تو یاری و یاور من…” خیلی به دل من می‌نشیند و هروقت آن را می‌شنوم، خاطرات کودکی‌ام برایم دوباره زنده می‌شود. دختربچه‌ای که از دیدن اینکه پدرش اینچنین زیبا ترانه می‌خواند دهانش باز مانده و چشمانش برق می‌زند. فکر می‌کنم دوقلو بودن هم تجربه‌ی خیلی زیبایی‌ست. راستی بد نیست بدانیم که اکثر ستارگانی که در آسمان می‌بینیم، دوقلو هستند که به آن‌ها سیستم‌های ستاره‌ای دوقلو یا binary star systems گفته می‌شود.


اینطور نیست که این ستارگان در حال عبور از کنار هم، یکدیگر را ملاقات کرده باشند و در اثر جاذبه به یکدیگر پیوسته باشند. آن‌ها واقعا دوقلو هستند و با هم و از شکم یک مادر متولد شده‌اند. حتی ساختار اکثر این دوقلوها هم مانند یکدیگر است. جالب‌تر اینکه اکثر ستارگان آسمان شب، دوقلو هستند و از بابت نزدیکی زیاد، ما آن‌ها را یکی می‌بینیم. حتی نزدیک‌ترین ستارگان به ما یعنی سامانه‌ی ستاره‌ای قنطورس، از یک سه قلو به نام‌های آلفا قنطورس A، آلفا قنطورس B و پروکسیما قنطورس تشکیل شده است. اما ما وقتی به خورشید خودمان نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که خورشید ما قل ندارد و یک ستاره‌ی تک و تنها در این گوشه‌ی کهکشان است. اما مگر خورشید ما چه گناهی کرده که دوقلو نبوده و قل ندارد؟ خورشید هم یک ستاره مثل بقیه‌ی ستارگان است. دانشمندان اخترفیزیک و اخترشناسی، فرضیات مختلفی در این رابطه ارائه کرده‌اند. از آنجایی که اکثر ستارگان دوقلو هستند و شبیه‌سازی‌های تشکیل ستارگان نشان می‌دهد که احتمال تولد دوقلو در ستارگان بسیار بیشتر از احتمال تولد تک قلو در آن‌هاست، این احتمال وجود دارد که خورشید ما یا یک دوقلو دارد که از خورشید بسیار دور است و تاریک و از این بابت ما آن را نمی‌بینیم.


احتمال دیگر هم این است که خورشید و دوقلوی آن، مدتی بعد از تولدشان، مثل خواهران غریب در آن فیلم، از یکدیگر دور شده باشند. شواهد زیادی در پشتیبانی این دو فرضیه وجود دارد. مثلا اینکه چرا ابر‌ اورت که خیلی از دنباله‌دارها از آن سرچشمه می‌گیرند و در فاصله‌ی یک سال نوری از خورشید قرار دارد، هیچوقت به خورشید نزدیک نشده است؟ ممکن است ستاره‌ی خاموش دوقلوی خورشید مانع این شده باشد. شاهد دیگر اینکه خورشید ما به میزان بسیار کمی از صفحه‌ی منظومه‌ی شمسی کج شده است. ممکن است دوقلوی خورشید زمانی با گرانش خود باعث این انحراف شده و بعد خود از خورشید دور شده است. پیدا کردن دوقلوی خورشید در این دریای ستارگان کار دشواری‌ست. اما راستش را بخواهید، دور شدن دوقلوی خورشید از آن به نفع ما تمام شده است. اگر دوقلوی خورشید در نزدیک آن باقی می‌ماند، ممکن بود که حیات هیچوقت روی زمین شکل نگیرد. چرا که آنموقع، مدار چرخش سیارات به دور خورشید اینقدر منظم نبود و احتمالا شکل‌گیری حیات از بابت تغییرات شدید دمایی، عملا منتفی می‌شد.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍43