Aba Ebad | اَبا اِباد
540 subscribers
1.34K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
یک موقعی بود که هرچندوقت یک داستانی راجع به کمپانی‌های بزرگ پخش می‌شد. یک روز یک تست هوش پخش می‌کردند و می‌گفتند که این یکی از سوالات آزمون ورودی ناسا بوده است. روز بعد می‌گفتند مایکروسافت برای همه‌ی کارکنانش این شرط را گذاشته که برای افزایش بازدهی فلان کار را انجام دهند. یک روز دیگر می‌گفتند چهار قانون ایلان ماسک راجع به جلسات درون سازمانی. البته الان هم هرچند وقت سر و کله‌ی این جفنگیات پیدا می‌شود و معلوم نیست چه کسی اینها را می‌سازد و چه کسی اینها را اینقدر پخش می‌کند و معلوم نیست چه کسی این داستان‌ها را سر کارمندان بخت برگشته‌اش در می‌آورد. یک زمانی هم این خیلی وایرال شده بود که گوگل سعی می‌کند انسان‌های تنبل را استخدام کند، چرا که تنبل‌ها همیشه آسان‌ترین راه حل را انتخاب می‌کنند و آسان‌ترین راه حل، بهینه‌ترین و‌ کم هزینه‌ترین راه حل است. حالا معلوم نیست داستان پشت این قضیه چه باشد. شاید هم خود تنبل‌ها این داستان را درست کرده باشند. اما همچین‌ هم بی حساب کتاب نیست و یک منطقی پشت آن است. بالاخره از قدیم هم می‌گفتند که تنبل پادشاه است.


اینکه تنبل‌ها آسان‌ترین راه را انتخاب می‌کنند که کمترین عمل را انجام بدهند و کمتر خسته شوند خیلی همبیراه نیست. راستش را بخواهید یکی از تنبل‌ترین تنبل‌هایی که همه‌ی ما خیلی خوب او را می‌شناسیم که همیشه بهترین و کم‌هزینه‌ترین و کم‌انرژی‌ترین مسیر را برای انجام کارها انتخاب می‌کند، خود طبیعت است. خود طبیعت؟!!! بله خود طبیعت. طبیعت از هر تنبلی که می‌شناسیم تنبل‌تر است و همواره کم هزینه‌ترین مسیر را پیدا می‌کند. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم. فرض کنید یک سنگ را در دستتان گرفته‌اید و می‌خواهید این سنگ را پرتاب کنید. من نمی‌دانم که قدرت پرتاب شما چقدر است. فرض کنیم که شما در یک فضای بازی مثل یک مزرعه ایستاده اید و از بابت اینکه سنگی که پرتاب می‌کنید شیشه‌ای را نشکند یا توی سر کسی نخورد، هیچ نگرانی ندارید و با تمام قوتی که دارید، سنگ را پرتاب می‌کنید. شما وقتی سنگ را پرتاب می‌کنید یک انرژی جنبشی به آن می‌دهید و این سنگ شروع به حرکت می‌کند. بعد این سنگ کمی ارتفاع می‌گیرد و سپس تحت تاثیر جاذبه‌ی زمین دوباره به پایین باز می‌گردد.


مسیری که سنگ طی می‌کند یک منحنی‌ست. شاید شبیه یک تخم مرغ خوابیده روی زمین. اما چرا باید سنگ این مسیر را طی کند؟ چرا مثلا چند بار بالا و پایین نمی‌رود تا نهایتا به زمین برسد؟ چرا مسیر زیگ‌زاگی را طی نمی‌کند؟ چرا یک حرکت موجی نمی‌رود؟ پاسخ این است که چون طبیعت تنبل است. اگر مسیرهای مختلف فرضی غیرواقعی مثل مسیر زیگ زاگی، مسیر موجی، مسیر خط مستقیم و هر مسیر دیگری را برای سنگ تصور کنید، سپس انرژی جنبشی سنگ را در هر لحظه از مسیر محاسبه کنید، انرژی پتانسیل را از آن کم کنید و آن را در طول زمان در کل مسیر انتگرال بگیرید، متوجه خواهید شد که عددی که برای تمام مسیرهای فرضی به دست خواهید آورد، بزرگتر از عددی است که برای حرکت واقعی در طبیعت به دست می‌آید. پس طبیعت خیلی تنبل است و از میان همه‌ی مسیرهای ممکن، بهترین مسیری را انتخاب می‌کند که کنش (انرژی جنبشی منهای انرژی پتانسیل) در آن به حداقل برسد و بهترین مسیر در مثال پرتاب سنگ، همان منحنی‌ست که وقتی سنگ را پرتاب می‌کنید، می‌بینید. به این ویژگی طبیعت، اصل کمترین کنش یا principle of least action گفته می‌شود که یک اصل اساسی در تمامی حوزه‌های فیزیک است. با همین اصل، معادله‌ی حرکت هر سیستم فیزیکی به دست می‌آید.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍5
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
“هر خدمتگزاری خواه سرباز و خواه محصل باید رنج و زحمت را بر خود روا دارد تا سعادت و ترقی را در آغوش گیرد. شما اکنون به فرنگستان می‌روید و باید این نکته زا نصب‌العین خود قراردهید که برای زحمت و تحصیل علم و ادب و به آن جا رفته‌اید نه رفاهیت و آسایش، رفاهیت و خوش گذرانی شما موقعی است که با سرمایه علمی و اخلاقی به وطن عودت نموده به مملکت خود خدمت کنید. اگر این طور رفتار نمایید مانند سرباز فداکاری خواهید بود که خدمت به وطن و مملکت را بالاترین وظایف خود دانسته و انجام داده است. شما محصلین که زحمت غرب را بر خود هموار کرده‌اید باید بدانید که علم بدون اخلاق هیچ فایده نخواهد بخشید، تحصیلات شما با اخلاق خوب باید توام باشد. انسان، بالفطره بد خلق نشده است، انسان در موقعی که به دنیا می‌آید خوب است. معاشرین و مصاحبین بد اخلاق انسان را ضایع و فاسد می‌کنند. البته از معاشرت با اشخاص بد اجتناب کنید که استفاده و ثمره تحصیلات شما مرهون اخلاق و تربیت شماست و باز هم تکرار می‌کنم که از اخلاق بد بپرهیزید. جسته آداب و رسوم خوب عقاید شایسته و اخلاق نیک ملل متمدنه را اخذ و با معلومات خویش توام نموده به وطن خود بازگشت کنید تا سعادت مملکت را تامین نمایید.”


این جملات، بخشی از سخنان رضاشاه فقید در جمع دومین گروه از دانشجویان اعزامی به اروپا (تصویر زیر) بود که در بیست و یکم شهریورماه ۱۳۰۸، ایراد گردید. او به درستی متوجه راه و روش پیشرفت شده است و به این دانشجویان سفارش می‌کند که در زمان مهاجرت، هم علم و هم فرهنگ (همان اخلاق در این سخنرانی) را از ملل متمدنه اخذ کنند و برای کشور خودشان به ارمغان بیاورند تا سعادت مملکت خویش را تامین نمایند. رضاشاه به درستی و با بهره‌گیری از اندیشه‌ی متفکرین زمان خودش مانند علی اکبر داور، محمدعلی فروغی، عبدالحسین تیمورتاش، سیدحسن تقی زاده، علی اکبر حکمت و دیگر روشنفکران، توانست تاثیرات قابل توجهی بر روند مدرنیزاسیون ایران بگذارد. مقایسه‌ی تصاویر مردم و شهرها قبل از آغاز سلطنت رضاشاه و بعد از پایان سلطنت او، به خوبی گویای سطح تغییرات گسترده‌ی ایران در این بازه‌ی زمانی‌ست. اما من آدم نوستاژی بازی نیستم که الان شروع کنم و در مرثیه‌ی عظمت از دست رفته سخن برانم. من دوست دارم راجع به زمان حال صحبت کنم. راجع به اینکه اکنون می‌توان چه کرد، نه اینکه در گذشته چه بودیم.


زمانی که رضاشاه فقید این سخنان را ایراد می‌کرد، سالیانه صد دانشجو با خرج دولت به اروپا اعزام می‌شدند. اکنون سالیانه هزاران هزار نفر به قصد تحصیل از ایران و البته از جیب خودشان نه با خرج حکومت، مهاجرت می‌کنند. این کسانی که مهاجرت می‌کنند، نباید تنها حسی که به ایران دارند، حس دلتنگی باشد. بلکه باید مدام از خود بپرسند که کشور من چطور می‌تواند به سطح پیشرفت کشورهای توسعه یافته‌ی جهان برسد؟ من چطور می‌توانم اکنون و آینده به حرکت کشورم در جهت پیشرفت و ترقی کمک کنم؟ چه ویژگی‌های فکری و فرهنگی خوب و مثبت و سازنده‌ای در مردمان این کشوری که به آن مهاجرت کرده‌ام می‌بینیم و در مردمان کشور خودم نمی‌بینم؟ با یافتن پاسخ برای چنین سوالاتی‌ و تلاش برای انتقال آن به کشور خودمان است که می‌توانیم امید داشته باشیم روزی کشورمان هم‌ردیف ممالک مترقی قرار بگیرد. وگرنه اگر فقط حس دلتنگی باشد، ما هم باید مثل آن آهنگ از آن خواننده‌ی اهل افغانستان، نسل اندر نسل بخوانیم که «سرزمین من خسته خسته از جفایی/ سرزمین من بی سرود و بی صدایی/ سرزمین من دردمندِ بی دوایی» و آب هم از آب تکان نخورد.



- ابا اباد


@AbaEbad
7
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
یک روزی شما تصمیم می‌گیرید که پولی که پس انداز کرده اید را به یک زخمی بزنید و یک چیزی بخرید که ارزش پولتان نیفتد. بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه می‌رسید که بازار خودرو بدک نیست و بعد داخل دیوار به دنبال یک خودرو می‌گردید که به بودجه‌ی شما می‌خورد و یک پیشنهاد خودرو هم پیدا می‌کنید که قیمتش واقعا مناسب است. خلاصه وسوسه می‌شوید و با آگهی دهنده تماس می‌گیرید و می‌روید سر قرار. وقتی می‌روید سر قرار می‌بینید که فروشنده یک شخصی‌ست که کل اقلام داخل پارکینگش را به حراج گذاشته اما شما فقط برای خرید خودرو رفته بودید. وقتی که در مورد قیمت خودرو به توافق می‌رسید، فروشنده ناگهان می‌زند زیر قرار و می‌گوید می‌خواهم خودرو را به یک نفر دیگر بفروشم که هم خودرو را می‌خواهد‌ و هم سیستم صوتی خودرو که به کار من هم نمی‌آید. شما که حسابی تعجب می‌کنید و ریاضیات را هم دوست دارید، یاد یک مساله‌ی ریاضی می‌افتید و از فورشنده می‌خواهید که حداقل به عنوان ناظر آنجا بایستید و تماشا کنید و او هم قبول می‌کند.


کم کم مشتری‌های‌ دیگر هم از راه می‌رسند. یک نفر می‌گوید من سیستم صوتی را نمی‌خواهم ولی در کنار خودرو، دستگاه کارواشی که گوشه‌ی پارکینگ گذاشته ای را هم می‌خرم. یکی دیگر پیدا می‌شود و می‌گوید من فقط خودرو را می‌خواهم با کارواش و آن دو حلقه لاستیک نویی که آن گوشه افتاده و سیستم صوتی را نمی‌خواهم. سیستم صوتی‌اش را به یک نفر دیگر بفروش و اینها را ده درصد زیر قیمت به من بده. یکی دیگر می‌آید و می‌گوید من خودروی تو را به شرطی می‌خرم که سیستم صوتی روی آن باشد و ده‌ درصد هم بالاتر از پیشنهاد بقیه بابت آن می‌پردازم. چون خودروی تو تر و‌ تمیز است و‌ موتوری‌اش هم سالم است. ولی بقیه‌ی خرت و پرت‌ها به کارم نمی‌آید. یک نفر دیگر می‌آید و می‌گوید من همه‌ی چیزهایی که اینها گفتند را با هم می‌خرم، ولی به قیمت بیست درصد پایین‌تر. او که گویی دلال است می‌گوید ببین، اگر همه‌ی اینها را با هم نفروشی، اینها جدا جدا فروش نمی‌رود، پس بیا همه را به من بفروش. رفته رفته به تعداد مشتری‌ها اضافه می‌شود و از آنجایی که وسایل داخل پارکینگ زیاد است، پیشنهادها به شدت متنوع و زیاد می‌شوند.


فروشنده حسابی کلافه می‌شود و تازه می‌فهمد چه غلطی کرده و دچار چه مساله‌ی‌ دشواری شده است. اما می‌داند‌ که باید ترکیبی را مشخص کند که بیشترین آورده را برایش داشته باشد. هم اینکه خودرو و لوازم جانبی را آب کند و هم اینکه آن‌ها را به بالاترین قیمت بفروشد. وقتی می‌فهمد‌ که شما ریاضیدان هستید، سریعا به سراغ شما می‌آید و می‌پرسد چطور باید این مساله را حل کنیم و خودرو و بقیه‌ی وسایل را به کدام مشتری بفروشیم؟ شما هم یک لبخند ژکوند، شبیه آن لبخند رازآلود و مبهم مونالیزا می‌زنید و می‌گویید این مساله یک مساله‌ی بسیار دشوار در ریاضیات است که به آن مساله‌ی حراج ترکیبی یا combinatorial auction problem گفته می‌شود و متاسفانه، این مساله ذیل دسته‌ی خاصی از مسائل به نام مسائل ان پی هارد قرار می‌گیرد. فروشنده‌ی بخت برگشته می‌گوید من فقط می‌خواستم ماشینم را بفروشم، ان پی هارد دیگر چه صیغه ای‌ست؟ شما می‌گویید اینها دسته ای از مسائل هستند که حدس زده می‌شود که نمی‌توان الگوریتمی پیدا کرد که بتواند آن‌ها را در زمان چند جمله‌ای به طور دقیق حل کند. اگر چند قلم دیگر هم برای فروش بگذاری، با الگوریتم‌های فعلی هیچوقت نمی‌توانی بهترین جواب را برای سوالت پیدا کنی. اینجاست که فروشنده بالاخره به اهمیت ریاضیات پی می‌برد.


- ابا اباد


@AbaEbad
4
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
شما وقتی غمگین هستید به چه نوع موسیقی گوش می‌دهید؟ یک موسیقی شاد پیدا می‌کنید و آنقدر گوش می‌دهید که خوشحال شوید؟ یا به یک موسیقی غمگین متناسب با آن غمتان گوش می‌دهید؟ وقتی خیلی خوشحالید چطور؟ دوست دارید به یک موسیقی شاد گوش دهید تا بر شادی‌تان افزوده شود؟ یا اینکه‌ دوست دارید یک موسیقی آرام گوش دهید و از آرامش بعد از به پایان رساندن یک کار سنگین لذت ببرید؟ آیا بعضی آهنگ‌ها خاطرات تلخ قدیمی را برای شما تداعی می‌کنند و به همین خاطر آن‌ها را دوست ندارید؟ یا بعضی آهنگ‌های دیگر، خاطرات شیرین قدیمی را برایتان زنده می‌کنند و به همین خاطرات دوست‌ دارید هرچند وقت دوباره آن آهنگ‌ها را بشنوید و در خیال خودتان با آن خاطراتتان غرق شوید و لذت ببرید؟ آیا از هر آهنگ، تمامی بخش‌های آن را دوست دارید یا نه فقط قسمت‌های خاصی را دوست دارید و بقیه‌ی بخش‌ها برایتان گوش‌خراش است؟ آیا ساز خاصی هست که شنیدن صدای آن در میان صدای سازهای‌ دیگر برایتان مسرت‌بخش‌تر است؟


راستش هر جوابی که به این سوالات بدهید، با جوابی که دیگران به این سوال‌ها‌ می‌دهند متفاوت است. به همین خاطر، وقتی چند‌ نفری سوار ماشین می‌شوید تا به یک مسافرت بروید، هر آهنگی که‌ پخش می‌شود، یکی می‌گوید بابا این‌ آهنگ را رد کن و این مزخرفات چیست که می‌شنوی و حالمان را بد کردی؟ دیگری می‌گوید یادش بخیر من چقدر با این آهنگ خاطره دارم و بگذار با صدای بلند‌ پخش شود. وقتی به یک پارتی می‌روید، آخر پارتی یک عده از آهنگ‌هایی که دی‌جی انتخاب کرده خیلی خوشحالند و یک عده هم می‌گویند که کار این دی‌جی اصلا خوب نبود و من با آهنگ‌هایی که انتخاب کرده‌ بود‌ ارتباط برقرار نکردم. در کنسرت یک خواننده‌ی معروف، وقتی خواننده آهنگی را می‌خواند، یک نفر یاد عزیز از دست رفته‌اش می‌افتد و حسابی گریه می‌کند. دیگری که عزیزش را در کنارش دارد او را بغل می‌کند و با صدای بلند با خواننده هم‌خوانی می‌کند. اویی که گریه کرده حسابی حالش گرفته شده و وسط کنسرت ول می‌کند و به خانه برمی‌گردد. اویی که لذت برده بعد از کنسرت دوست دارد به after party هم برود.


حالا با همه‌ی این تفاسیر چه می‌شود کرد؟ با وجود اینهمه تفاوت و تنوع میان انسان‌ها، چطور می‌توان همه را راضی کرد؟ شاید بیست سال قبل این پرسش، پاسخ آسانی نداشت. اما اکنون ما می‌توانیم به یک راه حل‌ عملی و ملموس فکر کنیم. ما اکنون بخوبی می‌دانیم که هرکدام از احساسات ما، چه تاثیرات بیوشیمیایی در بدن ما دارد. می‌دانیم غم باعث افزایش چه هورمون‌هایی می‌شود و می‌دانیم شادی چه هورمون‌هایی را در بدنمان افزایش می‌دهد. همینطور راجع به ترس‌ و بسیاری احساسات دیگر. خیلی از این احساسات حتی در حالات چهره‌ی‌ ما هم نمایان است. هر کدام از ما هم در تلفن همراهمان دسترسی به الگوریتم‌های هوش مصنوعی‌ داریم. چطور است که به جای اینکه ما یک پلی لیست برای غم و‌ یک پلی لیست برای شادی‌ داشته باشیم، هوش مصنوعی با تحلیل احساسات ما مثلا از طریق تحلیل حالات چهره‌مان، خودش برود و آهنگ‌هایی که نیاز داریم بشنویم را برایمان انتخاب کند و بیاورد. هوش مصنوعی همچنین می‌تواند قسمت‌هایی از آهنگ که دوست نداریم را حذف کند. اصلا می‌تواند‌ خودش برایمان آهنگ‌های‌ جدید بسازد و اینطوری روی احساسات ما تاثیر بگذارد.



اما سوال : اگر ما ارزش یک اثر هنری را براساس تاثیر بر احساسات مخاطبش بسنجیم، آیا میتوانیم بگوییم که هوش مصنوعی به این شکل خودش یک هنرمند بزرگ است؟ پس آیا هوش مصنوعی نمی‌تواند جای‌ هنرمندان را نیز بگیرد؟



- ابا اباد



@AbaEbad
🤔3
آیا فکر می‌کنید در آینده هوش مصنوعی بتواند جای هنرمندان را بگیرد؟
Anonymous Poll
56%
بله
44%
خیر
تصویر: تام باراک، فرستاده‌ی ویژه‌ی آمریکا در مصاحبه‌ای که اخیرا منتشر شده، در عین حال که بر طبل جنگ می‌کوبد، راجع به مردم ایران می‌گوید که مردم ایران، مردمی فوق العاده، تحصیل‌کرده، متفکر و متمدن هستند. بله او به درستی تفاوت ملت ایران با ملل دیگر منطقه را درک کرده است.

@AbaEbad
من به عنوان کسی که همواره دغدغه‌ی فرهنگ داشته و هدف فعالیت‌های خودم در زمینه‌ی عامه فهم سازی علم را توسعه‌ی فرهنگی جامعه‌ی ایران قرار داده‌ام، بایستی مدام از اهمیت فرهنگ و نقش آن در توسعه‌ و پیشرفت جوامع سخن بگویم. اهمیت و نقش فرهنگ در توسعه‌ی جوامع به هیچ عنوان قابل انکار نیست. فرهنگ زیربنای توسعه است. فقر فرهنگی منجر به عقب افتادگی یک جامعه و توسعه‌ی فرهنگی منجر به پیشرفت جامعه‌ای دیگر می‌شود. جامعه شناس بزرگ آلمانی، ماکس وبر در اثر معروف خودش تحت عنوان “اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری” سعی دارد نشان دهد که چرا سرمایه داری تنها ریشه در اروپای غربی دارد و نه دیگر نقاط جهان؟ او در جستجوی پاسخی برای این پرسش، به اخلاق پروتستانی می‌رسد که به نوعی، کار و ثروت را ارزش می‌داند و تلاش برای موفقیت بیشتر را یک امر مقدس می‌انگارد. این در حالی‌ست که دیگر ادیان غالبا انسان‌ها را به دوری از دنیا و خودداری از جمع کردن مال تشویق می‌کنند. وبر از این نتیجه می‌گیرد که توسعه‌ی سرمایه داری در اروپای غربی خروجی اعتقادات مذهبی مردم اروپا و مشخصا اخلاق پروتستانی‌ بوده است.


بعد از وبر، بسیاری از جامعه شناسان و فیلسوفان به این امر پرداخته‌اند و اکنون ما با توجه شواهد تاریخی می‌دانیم که فرهنگ نقش مهمی در توسعه‌ی ملل مختلف دارد. اما آیا می‌توان هر عقب افتادگی را به فرهنگ نسبت داد و نقش عوامل دیگر مانند نظامات سیاسی حاکم بر جوامع را نادیده گرفت؟ مثال‌های نقض برای این دست نظرات که “همه چیز ناشی از فرهنگ است” بسیار زیاد است که در اینجا به یک مورد از آن‌ها خواهیم پرداخت. شاید بهترین‌ِ مثال‌ها در این موارد، کشورهایی باشند که مدتی از تاریخ خودشان را تحت لوای حکومت‌های مختلف قرار داشته اند. محض مثال همین آلمان. کشور آلمان بعد از جنگ جهانی دوم به دو بخش آلمان شرقی تحت نفوذ شوروی و آلمان غربی تحت نفوذ قدرت‌های غربی تقسیم شد. در سال ۱۹۹۰، این جدایی پایان یافت و مجددا آلمان غربی و شرقی با یکدیگر متحد شدند. تفاوت سطح پیشرفت صنعتی و اقتصادی و رفاهی و حتی فرهنگی آلمان شرقی و غربی بر هیچکسی پوشیده نیست.


اگر فرهنگ تنها عامل در تعیین سرنوشت یک ملت بود، چرا ملت آلمان، با دو نظام سیاسی متفاوت در طی کمتر از پنجاه سال، به چنین تفاوت فاحشی رسیدند؟ پس نمی‌توان گفت که همه‌ چیز فرهنگ است. در حالیکه فرهنگ و مردم دارای آن فرهنگ، همان قبلی بودند. اکنون چند سالی‌ست که با استناد به چنین نظریاتی مانند نظرات ماکس وبر، عده‌ای به خصوص در رابطه با کشور خودمان ایران، آدرس غلط می‌دهند. بخش مهمی از علت عقب افتادگی امروز ایران، نه علت فرهنگی بلکه به دلایل سیاسی‌ست و این موضوع غیرقابل انکار است. همین ایرانی‌ها با همین فرهنگی که دارند، وقتی در کشورهای پیشرفته پا می‌گذارند، می‌درخشند و به سرعت مدارج پیشرفت را طی می‌کنند و اتفاقا مردم سایر کشورها به این مساله اذعان دارند. پس نسبت دادن وضع موجود به صرفا فرهنگ ایران، یک نوع فرافکنی‌ست. در پایان اینکه فرهنگ ایران قطعا دارای اشکالات زیادی‌ست که فعالان فرهنگی بایستی مدام برای رفع آن تلاش کنند، اما علت وضع موجود صرفا فرهنگ ما نیست و قطعا دلایل سیاسی دخیل است.



- ابا اباد


@AbaEbad
6👍2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
آمارها نشان می‌دهند که به طور میانگین حدود یک دهم درصد مقالات بعد از چاپ، ابطال و سلب اعتبار (retract) می‌شوند. اما چطور می‌توان از یک مقاله سلب اعتبار کرد؟ فرض کنید یک محققی تقلب کرده و دست به داده سازی زده و اتفاقا نتیجه‌ی تحقیقاتش را در یک مجله‌ی معتبر هم به چاپ رسانده است. اما از بدشانسی آن محقق متقلب، وقتی شما در حال تحقیق در آن حوزه بوده اید، به این مقاله برمی‌خورید. چون قبلا با این حوزه سر و کار داشته‌اید، به اعتبار نتایج این مقاله شک می‌کنید. حالا چطوری باید شک خودتان را برطرف کنید؟ یا باید با یک استدلالی اثبات کنید که چنین نتیجه‌ای غیرممکن است، یا اینکه شما هم دوباره دست به آزمایش بزنید و ببینید آیا همان نتایج را به دست می‌آورید یا نه؟ احتمال اینکه بتوانید در داده‌های آن پژوهش، یک اشتباه و سوتی و ناهماهنگی ببینید، خیلی زیاد نیست. بالاخره آن کسی که دست به تقلب زده هم فکر و دانشی دارد و از آن استفاده می‌کند تا دستش رو نشود.


اینجا معیار و سنجه‌ی شما برای بررسی واقعیت چیست؟ جهان خارج. شما انتظار دارید با تکرار همان آزمایش و تحت همان شرایط، به همان نتایج دست پیدا کنید. شما آزمایش را تکرار می‌کنید‌ و متوجه می‌شوید که نتایجی که در آن مقاله اعلام شده، به دست نمی‌آید و به آن ژورنالی که این مقاله را چاپ کرده، اعلام می‌کنید که نتایج ادعا شده در این مقاله، مشکوک است. علت موفقیت شما در کشف این تقلب، این بود که توانستید در جهان خارج از ذهنتان و جهان خارج از آن مقالات، آزمایش را تکرار کنید و خودتان نتایج را ببینید. اما فرض کنید یک نفر از یک الگوریتم هوش مصنوعی بپرسد که آیا این مقاله معتبر است یا نه؟ آن الگوریتم اگر ضعیف باشد، صِرف اینکه این مقاله در ژورنال معتبری به چاپ رسیده، به شما اعلام می‌کند که بله این مقاله معتبر است. اگر آن الگوریتم هوش مصنوعی پیشرفته تر باشد و بتواند داده‌های عددی را هم تحلیل کند، نتایج این مقاله را با مقالات مشابه در آن حوزه مقایسه می‌کند و وقتی می‌بینید که با نتایج مقالات دیگر همخوانی دارد، می‌گوید که بله نتایج این مقاله معتبر است.


این دقیقا یک نکته‌ی بسیار مهم در مباحث مربوط به هوش مصنوعی‌ست که کمتر به آن توجه می‌شود. در واقع ما بیشتر روی قدرت پردازش این الگوریتم‌ها بحث می‌کنیم تا ورودی آن‌ها. اینکه ورودی این الگوریتم‌ها محدود به همان ورودی‌هایی‌ست که ما انسان‌ها به خورد این الگوریتم‌ها می‌دهیم، خودش یک مانع بزرگ بر سر راه پیشرفت این الگوریتم‌هاست. در حالیکه ما انسان‌ها، مستقیما به جهان خارج دسترسی داریم و بخش بزرگی از ورودی‌های ما از همین جهان خارج است. یک کودک خردسال که راه رفتن و حرف زدن می‌آموزد، او اینها را در ارتباط با جهان اطرافش می‌آموزد و آنوقت خودش مستقیما به سراغ شناخت جهان خارج می‌رود. ما برای اینکه بتوانیم از این الگوریتم‌ها حداکثر بهره را ببریم، باید به آن‌ها این امکان را بدهیم که در مسیر یادگیری‌شان مستقیما به جهان خارج دسترسی داشته باشند و نه صرفا به ورودی‌های ما. از طرف دیگر، باید‌ حواسمان باشد که خودمان هم شبیه این الگوریتم‌ها نشویم که ورودی ذهن ما فقط از کامپیوتر و تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی باشد. ما باید به مشاهده‌ی جهان خارج بپردازیم. وگرنه ذهن ما محدود به داده‌هایی می‌شود که‌ دیگران برای ما فراهم کرده‌اند و به این شکل، هیچوقت متوجه خطاهای موجود در این داده‌ها نخواهیم شد.



باید از این پنجره‌هایی که مقابلمان گذاشته شده، به بیرون بپریم و خودمان جهان را کشف کنیم.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍5
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
یک مشکلی که من همیشه با سینمای غرب به خصوص سینمای هالیوود داشته و دارم، کثرت داستان‌های ابرقهرمانانه در آن ا‌ست. داستان بسیاری از این فیلم‌ها حول یک شخصیت بسیار ویژه قرار دارد که کارهای خارق العاده‌ای می‌کند. یکی بتمن می‌شود، دیگری مرد عنکبوتی، آن دیگری نئون، آن دیگری لئون و … در حالیکه ما در اطراف خودمان چنین انسان‌هایی نمی‌بینیم یا اگر هم می‌بینیم بسیار به ندرت می‌بینیم. ما انسان‌هایی می‌بینیم که تا اندازه‌ای روی دیگران تاثیر مثبت می‌گذارند و تا حدی خودشان متاثر از دیگرانند. بسیار به ندرت هم انسان‌هایی می‌بینیم که بر روی تعداد انسان‌های زیادی تاثیر می‌گذارند. اما آیا همه می‌توانند چنین تاثیری داشته باشند؟ حالا اگر انسانی تاثیر محدودتری داشت و به قولی ستاره نبود، آیا این بدین معناست که ارزشی ندارد؟ آیا او به همان اندازه‌ای که تاثیر می‌گذارد و جهان اطرافش را روشن می‌کند، درخشش ندارد؟ آیا او در همان ابعاد تاثیرگذاری‌اش یک ستاره نیست؟ آیا ما نباید همان تلاشی که برای زیبا شدن دنیا می‌کند را ارج بنهیم؟ بالاخره او برای کس یا کسانی یک ستاره است و برای آن‌ها می‌درخشد؟ اتفاقا طبیعت هم چنین نگاهی به اجزای خودش دارد.


همانطور که قبلا گفته شد، تا نیمه‌های قرن نوزدهم، فیزیکدانان تصور می‌کردند که خورشید و دیگر ستارگان با مکانیزمی تحت عنوان مکانیزم کلوین هلمولتز (Kelvin Helmohltz mechanism) می‌درخشند. البته بعدا و با پیشرفت فیزیک هسته‌ای، مشخص شد که علت درخشش ستارگان وقوع واکنش‌های هسته‌ای در درون آن‌هاست. اما جالب است بدانید که با اینکه ما می‌دانیم علت درخشش ستارگان واکنش‌های هسته‌ای است نه مکانیزم کلوین هلمولتز، با این حال برخی اجرام آسمانی که ستاره نیستند از طریق این مکانیزم می‌درخشند. این مکانیزم وقتی رخ می‌دهد که سطح یک سیاره‌ی بزرگ یا یک ستاره‌ی خیلی کوچک سرد می‌شود. ما می‌دانیم که گرم شدن معادل انبساط است. پس وقتی ستاره یا سیاره‌ای سرد می‌شود، نیرویی که باعث انبساط آن می‌شده برداشته می‌شود. در نتیجه فشاری که در نتیجه‌ی گرما سعی داشته آن را منبسط و بزرگ کند کاهش می‌یابد و آن جرم آسمانی، در اثر نیروی گرانش خودش منقبض می‌شود. اما این انقباض مجددا باعث گرم شدن هسته‌ی آن ستاره یا سیاره می‌شود. می‌توانید داغ بودن یک قطعه بعد از خارج شدن از دستگاه پرس با فشار بالا را تصور کنید.


اما این انقباض و فشار در هسته آنقدر زیاد نیست که واکنش‌های هسته‌ای در هسته‌ی آن جرم آسمانی آغاز شود. او تلاش می‌کند ستاره شود، اما به اندازه‌ی کافی جرم ندارد و گرانشش آنقدر قوی نیست که ستاره شود. اما بیکار نمی‌نشیند و به همان اندازه‌ای که گرانش دارد، از خودش انرژی ساطع می‌کند. راستش را بخواهید‌ همین بیخ گوش خودمان، سیاره‌ی مشتری با این مکانیزم از خودش انرژی ساطع می‌کند. حتی میزان انرژی که از خودش ساطع می‌کند، از میزان انرژی‌ که از خورشید دریافت می‌کند هم بیشتر (در حدود دو برابر) است. فضاپیمای کاسینی وقتی در سال ۲۰۰۰ از کنار سیاره‌ی مشتری عبور می‌کرد، موفق شد شدت این انرژی را ثبت کند که با مقدار پیش‌بینی مکانیزم کلوین هلمولتز همخوانی داشت. البته این ساطع کردن انرژی برای مشتری خیلی هم بی‌هزینه نیست و مشتری هر سال در حدود یک میلی‌متر منقبض می‌شود. اما می‌بینید که لازم نیست همه ستاره باشند تا بدرخشند. یکی هم مثل مشتری درست است که ستاره نشده، اما همچنان درخشش خاص خودش را دارد. فقط باید روزی کسی چشمانی مثل فضاپیمای کاسینی داشته باشد تا متوجه این درخشش شود.


- ابا اباد


@AbaEbad
5👍3
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
4
در منطقه‌ی ما یعنی خراسان، قدیم‌ترها قالیبافی یک فعالیت همگانی بوده است. بسیاری از افراد متعلق به نسل والدین من و پیش از آن، قالیبافی را در کودکی آموخته‌اند و مدتی قالیبافی می‌کرده‌اند. چناچنه احتمالا اهالی استان‌های شمالی از کودکی ماهیگیری یا شاید کشتی‌گیری را یاد می‌گرفته‌اند یا احتمالا جنوبی‌ها از کودکی شنا در دریا را می‌آموخته‌اند، اهالی خراسان هم در گذشته در کودکی، شنا‌ در این دریای رنگارنگ قالی‌ها را می‌آموختند. والدین من هم مانند بسیاری از همسن و سال‌هایشان در کودکی قالیبافی می‌کرده‌اند. وقتی کودک بودم والدینم برای تفریح و سرگرمی، قالیچه‌های کوچک می‌بافتند. من در آن سال‌ها چند بار سعی کردم قالیبافی را یاد بگیرم ولی هیچوقت موفق نشدم. اما همان تماس نزدیک با قالیبافی به من چیزهای زیادی آموخت که تا به امروز بر ذهن من نقش بسته است. اول اینکه این قالی که شما آن را اینچنین یکپارچه می‌بینید، از هزاران گره کوچک تشکیل شده است. گره‌های آنقدر کوچکی که شاید باورتان نشود که نشستن این گره‌ها بر روی همدیگر می‌تواند چنین طرح بزرگی را بیافریند. پس یک قالی بزرگ از هزاران هزار گره کوچک ساخته شده است که روی همدیگر نشسته اند.


درس دومی که قالیبافی برای من به همراه داشت این بود که قالی یک شبه بافته‌ نمی‌شود. باید زمان زیادی گذاشت و یکی یکی این گره‌ها را درانداخت تا یک قالی ساخته شود. علت استحکام بالای قالی‌های دستباف نیز همین است که این قالی بزرگ، با گذشت زمان و با آن گره‌های کوچک بافته شده است. کسی نمی‌تواند یک شبه یک قالی ببافد. او شاید روزی چند ردیف را ببافد و بالا بیاید، اما تمام قالی را نمی‌تواند یک شبه تمام کند. پس او باید صبر داشته باشد. آنقدر صبور باشد و ادامه دهد تا اینکه بعد از چند روز یا چند ماه، زحمت کارش را ببیند. البته او طبق یک نقشه پیش می‌رود و این درس سوم است. او طرحی کلی از قالی دارد و می‌داند که برای بافتن یک چنین قالی زیبایی، در این نقطه باید چه رنگی را به کار بگیرد. او اگر در هر نقطه رنگی دلخواه را به کار ببرد، در نهایت قالی که خواهد بافت فاقد طرح و نقشه خواهد بود و طبیعتا خریداری هم نخواهد داشت. پس او باید در کنار اینکه صبوری کند و تداوم داشته باشد، باید یک نقشه‌ی کلی در مقابل دیدگان خودش نیز داشته باشد. به این شکل می‌تواند بعد از مدتی یک قالی زیبا و جذاب را ببافد.


اما من در مسیر گفتمان سازی خودم تا حدی از این موضوع الهام گرفته ام. من می‌دانم که گفتمان سازی کار یک روز و دو روز نیست. به همین خاطر است که قریب به چهار سال است که به طور مداوم می‌نویسم. هر نوشته‌ای که منتشر می‌کنم برای من حکم یک گره کوچک از آن قالی بزرگی‌ست که در سر دارد. هرچند هر نوشتار من در حدود سه پاراگراف است، اما همین جستارها در نهایت آن قالی جذابی که‌ در ذهن دارم را خواهد ساخت. من می‌دانم که در این راه باید صبر و تداوم داشته باشم. اگر بافتن را رها کنم، این قالی نصفه‌ خواهد ماند و قالی نصفه و نیمه، هرچند زیبا، مشتری نخواهد داشت. اما باید در این مسیر گفتمان‌سازی، یک طرح و نقشه‌ای در ذهن خودم داشته باشم. اگر من نقشه‌ای کلی از گفتمان سازی خودم نداشته باشم، در نهایت گفتمانی که می‌سازم، بی سر و شکل خواهد بود و گفتمان بی سر و شکل هم تاثیری نخواهد داشت. نقشه‌ی کلی که من در سر دارم همان ارزش‌های من است که براساس آن‌ها این قالی را می‌بافم. من امید دارم که روزی این قالی علم و اندیشه‌ای که در حال بافتن آن هستم، کامل شود و در تاریخ کشورم بدرخشد.



- ابا اباد


@AbaEbad
5👍3😍2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
صرف نظر از تفاسیر متفاوتی که از مکانیک کوانتومی شده و می‌شود، ما دهه‌هاست‌ که در حال استفاده از مکانیک کوانتومی و ویژگی‌های جذاب آن هستیم. حتی با اینکه هنوز نمی‌دانیم کدام تفسیر مکانیک کوانتومی صحیح و مطابق با واقعیت جهان است، ما هر روز شاهد کاربردهای جدیدتر و وسیع‌تر‌ مکانیک کوانتومی هستیم. محض مثال، به تصویر میکروسکوپی زیر نگاه کنید. این تصویر که به کمک میکروسکوپ stm تهیه شده است، با دقت بالایی، سطح یک نمونه‌ی رسانا یا نیمه رسانا را نشان می‌دهد. وقتی از دقت بالا صحبت می‌کنیم، منظورمان این است که وضوح آن آنقدر بالاست که ما می‌توانیم اتم‌های سطح این قطعه را از هم تفکیک کنیم. تهیه‌ی چنین تصویری با هیچ روش غیرکوانتومی میسر نیست. و اگر ما این تصاویر را نداشتیم، حوزه‌ی علوم سطح یا surface science هیچوقت اینقدر عمیق نمی‌شد یا حتی شاید اصلا شکل نمی‌گرفت. اما حالا می‌توانیم اتم‌ها و مولکول‌ها را ببینیم و بفهمیم که بعد از هر فرآیندی، چه تغییری در سطح نمونه‌مان ایجاد کرده‌ایم. راستی این میکروسکوپ چطور عمل می‌کنند و چه ربطی به کوانتوم دارند؟


اساس کار این میکروسکوپ‌ها‌ پدیده‌ی تونل زنی کوانتومی یا quantum tunneling است. وقتی که یک ذره‌ی کوانتومی مثل یک الکترون به سمت یک مانع پرتاب می‌شود، اگر مانع خیلی ضخیم مثلا بینهایت ضخیم باشد، ذره با مانع برخورد کرده و باز می‌گردد. مثلا فرض کنید الکترون را درون یک چاه انداخته‌ایم و این چاه خیلی (بینهایت) عمیق است و الکترون نمی‌تواند از آن خارج شود و مرتبا به در و دیوار می‌خورد. الکترون انرژی کافی برای خروج از این چاه بینهایت عمیق را ندارد. تا اینجا همه چیز شبیه همان چیزی‌ست که ما در ذهن داریم. اما اگر چاه بینهایت عمیق نباشد و کمی عمیق باشد چطور؟ ما باز هم انتظار نداریم که الکترون بتواند از این چاه خارج شود. اما در دنیای کوانتومی، الکترون می‌تواند از این چاه خارج شود. یعنی ما احتمال خروج آن از چاه را می‌بینیم. هرچقدر چاه کم‌عمق‌تر باشد، الکترون با احتمال بیشتری از چاه خارج می‌شود. این همان چیزی‌ست که ما به عنوان تونل زنی کوانتومی می‌شناسیم که معادلی در جهان اطرافمان ندارد و فقط در ابعاد کوانتومی مشاهده می‌شود. ما هم به کمک آزمایشات همبه کمک ریاضیات توانسته‌ایم وجود این پدیده را اثبات کنیم.


راستی این چاه می‌تواند یک اتم باشد. الکترونی که اطراف هسته‌ی اتم است، به خاطر جاذبه‌ی پروتون‌های هسته، خودش را درون چاهی می‌بینید که اجازه نمی‌دهد الکترون از اطراف هسته خارج شود. حالا در این میکروسکوپ‌ها، ما یک میله‌ی بسیار نازک را به سطح فلز نزدیک می‌کنیم. بعضی از این الکترون‌ها موفق می‌شوند با تونل زنی کوانتومی از چاه اطراف هسته خارج شوند و به میله‌ی ما وارد شوند و ما جریان الکتریکی کمی را ایجاد کنند. در واقع الکترون‌ها با تونل زنی کوانتومی می‌توانند از این مانع بزرگ یعنی پتانسیل هسته و همچنین فاصله‌ی میله تا اتم، عبور کنند. هرکجا که شدت این جریان افزایش یابد، ما می‌فهمیم که آنجا یک اتم وجود دارد. اگر این سطح صاف نباشد که نیست، ما میله را بالا پایین می‌کنیم تا جریان ثابت برقرار باشد. به این شکل می‌توانیم با دقت اتمی، تصویری از سطح نمونه مانند تصویر زیر داشته باشیم. اگر پدیده‌ی تونل‌زنی کوانتومی نبود، ما چنین میکروسکوپی نیز نداشتیم. از همین بابت این میکروسکوپ‌ها را میکروسکوپ stm یا scanning tunneling microscope می‌نامند و منظور از tunneling در اینجا همان تونل زنی کوانتومی‌ست.


- ابا اباد


@AbaEbad
4
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
اواخر سال اول دبیرستان بود و همه‌ی بچه‌ها در‌ تکاپوی انتخاب رشته بودند. نمی‌دانم الان بین نوجوانان چه صحبت‌هایی رد و بدل می‌شود و در مورد انتخاب رشته چه نظراتی دارند و چه جوی بر مدارس حاکم است. آنموقع یک تقسیم‌بندی بود که می‌گفتند‌ که خیلی زرنگ‌ها بروند ریاضی، متوسط‌ها بروند تجربی، بقیه هم به ترتیب انسانی و فنی و حرفه‌ای و کار و دانش و بقیه‌ی رشته‌ها. بعدا ترتیب این رشته‌ها عوض شد و همه ریختند توی تجربی که پزشک بشوند و درآمد بالاتر داشته باشند. الان هم اصلا نمی‌دانم که هنوز آیا کسی چنین تقسیم بندی می‌کند یا نه و آیا هنوز هم کسی دنبال این حرف‌ها هست یا نه. اتفاقا یک طرحی بود به اسم طرح هدایت تحصیلی که مشاور مدرسه یک به یک برای دانش آموزان جلسه می‌گذاشت و می‌گفت که به چه رشته‌ای بروند برایشان بهتر است و مثل اینکه به اینها گفته بودند تا می‌توانید همه را تشویق به رفتن به سمت فنی حرفه‌ای و این رشته ها کنید نه رشته‌های نظری و نمی‌دانم حکمتش چه بود و چه فکری یا شاید هم چه بی‌فکری پشت این صحبت‌ها بود و چه سیاستی این را بهشان دیکته کرده بود. قضیه مربوط به هفده هجده سال قبل است و باید رفت و دید که نتیجه‌ی این سیاست‌ها حالا چه شده است.


اما من آنموقع نه تحت تاثیر حرف مشاورها بودم و نه تحت تاثیر حرف جامعه. البته که از حوزه‌های مختلف علم هم چندان خبر نداشتم که بگویم من می‌دانستم که می‌خواهم به سمت ریاضی بروم. درس‌هایم هم خوب بود و شاگرد اول بودم و با توجه به نمراتم هم مشخص نبود که کدام رشته برای من مناسب‌تر است. آخر بچه‌ی اول دبیرستان چه دیدی نسبت به رشته‌های مختلف دارد؟ اما با تمام اینها، من اما دوست داشتم که به رشته‌ی ریاضی بروم و برایش استدلال هم داشتم. من آنموقع متوجه یک تغییر بنیادین بین دروس رشته‌ی تجربی مثل زیست شناسی و دروس رشته‌ی ریاضی مثل حساب و هندسه و فیزیک شده بودم. من فهمیده بودم که در رشته‌ای مثل فیزیک، یک تئوری و یک تکنیک را یاد می‌گیرم و در هزار مساله استفاده می‌کنم. اما در زیست شناسی برای هر مساله‌ی جدید باید یک تئوری جدید بلد باشم. من می‌دیدم که مثلا وقتی اتحادهای چندجمله‌ای را یاد گرفتم، با همان اتحادها، مسائل مختلف حتی مسائل فیزیک را حل می‌کنم. ولی در زیست شناسی، باید اطلاعات مربوط به تک تک اجزا را حفظ کنم. هر سلول چه اجزایی دارد، هرکدام از این اجزا چه کاری دارند و کلی سوال دیگر.


بله این بود که من احساس می‌کردم ریاضیات باید آسان‌تر باشد. چون با یک فن هزار حریف را می‌زنم. سرانجام هم به رشته‌ی ریاضی رفتم. راستش را بخواهید، این یک موضوع بسیار مهم در فلسفه‌ی علم است. ما در فیزیک به دنبال یک تئوری متحد یا unified theory هستیم. همین حالا هم چنین تئوری‌هایی را داریم. ما با همان معادلاتی که زمان رسیدن یک خودرو به مقصد را حساب می‌کنیم، با همان معادلات، فرستادن موشک به فضا را حل می‌کنیم. ما با همان معادلاتی که راجع به کهکشان خودمان صحبت می‌کنیم، راجع به آغاز جهان هم صحبت می‌کنیم. هنوز یک تئوری تماما واحد نداریم که همه جا جواب دهد، اما هر تئوری که داریم خیلی جاها جواب می‌دهد. اما ما در مورد بدن انسان و در حوزه‌ی پزشکی چنین تئوری‌هایی نداریم که همه جا جواب دهد. در زیست‌شناسی هم همینطور. به همین خاطر است که کتاب‌های دانشگاهی این رشته‌ها برخلاف رشته‌های ریاضی و فیزیک، چندین هزار صفحه است. از همین بابت هم می‌گوییم که علم واقعی فیزیک است، چون علم باید قوانین جهان شمول ارائه بدهد و فیزیک تا حدی اینکار را می‌کند.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍73👏2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad