Aba Ebad | اَبا اِباد
540 subscribers
1.34K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
“من اصلا نمی‌فهمم چه چیزی مرا مجبور به تایپ این نامه می‌کند. شاید برای این است که دلیل مبهمی برای کارهایی که اخیرا انجام داده‌ام، باقی بگذارم. این روزها واقعاً خودم را درک نمی‌کنم. قرار است یک جوان معمولی، معقول و باهوش باشم. با این حال، اخیرا (یادم نمی‌آید از چه زمانی شروع شده) قربانی افکار غیرمعمول و غیرمنطقی زیادی شده‌ام. این افکار دائما تکرار می‌شوند و تمرکز روی کارهای مفید و مترقی به تلاش ذهنی فوق‌العاده‌ای نیاز دارد. در ماه مارس، وقتی والدینم از نظر جسمی از هم جدا شدند، متوجه استرس زیادی شدم. یک بار حدود دو ساعت با یک پزشک صحبت کردم و سعی کردم ترس‌هایم را که احساس می‌کردم انگیزه‌های خشونت‌آمیز مرا فرا گرفته‌اند، به او منتقل کنم. بعد از یک فصل، دیگر هرگز دکتر را ندیدم و از آن زمان تاکنون به تنهایی با آشفتگی روانی‌ام مبارزه کرده‌ام و ظاهرا بی‌فایده بوده است. بعد از مرگم آرزو می‌کنم که کالبدشکافی روی من انجام شود تا مشخص شود که آیا اختلال جسمی قابل مشاهده‌ای وجود دارد یا خیر. من در گذشته سردردهای شدیدی داشته‌ام و در سه ماه گذشته دو بطری بزرگ اکسدرین مصرف کرده‌ام. “


تنها چند ساعت بعد از نوشتن این جملات در تاریخ اول ماه اوت سال ۱۹۶۶، چارلز جوزف وایتمن، افسر سابق نیروی دریایی ایالت متحده، دقایقی بعد از نیمه شب، به سراغ مادرش رفت و او را به قتل رساند. او روی جنازه‌ی مادرش یادداشتی گذاشت که من مادرم را بسیار دوست داشتم. او سپس به خانه برگشت و همسرش را در ساعت ۳ صبح به قتل رساند. در آنجا او در جایی یادداشتی نوشت که “دوستان حرفش را قطع کردند”. در ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه‌ی صبح، او با یک چاقو، یک دوربین دوچشمی و یک اسلحه‌ی مخصوص تک تیراندازان، وارد دانشگاه تگزاس در آستین شد. او به طبقه‌ی ۲۸ برج ساعت رفت و در آنجا سه نفر را به ضرب چاقو کشت. سپس اسلحه‌ی دوربین‌دارش را روی سکو کار گذاشت و آن را روی افراد داخل محوطه‌ی دانشگاه نشانه گرفت. چارلز وایتمن به مدت ۹۶ دقیقه از آن بالا، ۱۵ نفر را به قتل رساند و ۳۱ نفر را زخمی کرد. تا اینکه خودش با گلوله‌ی پلیس کشته شد. چند سال بعد از پایان غائله، یکی دیگر از زخمی‌ها در اثر همان جراحات کشته شد و به این شکل، یکی از خونین‌ترین قتل‌های دسته جمعی ایالات متحده رقم خورد.


بعد از مرگ چارلز، به وصیت او عمل شد و جسدش برای کالبدشکافی به پزشکی قانونی رفت. نتایج کالبدشکافی همه را شوکه کرد. پزشکان درون مغز چارلز مهربان، توموری به اندازه‌ی یک گردوی کوچک پیدا کردند. بلافاصله یک کمیسیون تخصصی پزشکی تشکیل شد تا در مورد ارتباط بین این تومور و اعمال چارلز، اظهارنظر کنند. در قسمتی از گزارش این کمیسیون تخصصی آمده بود : “رابطه‌ی بین تومور مغزی و اعمال ویتمن را نمی‌توان با وضوح مشخص کرد. با این حال، تومور احتمالا می‌تواند در ناتوانی او در کنترل احساسات و اعمالش نقش داشته باشد”. چارلز خودش متوجه مشکلی در مغزش شده بود و این تومور تا حد زیادی، او را از حالت عادی خارج کرده بود. او در یادداشت‌هایش مرتبا گفته بود که نمی‌داند چرا دارد این کارها را می‌کند و از کارهایی که کرده بود، شدیدا ناراحت بود و در یادداشت‌هایش اظهار تاسف کرده بود. این حادثه سوالات زیادی را ایجاد کرد. از جمله اینکه آیا راهی وجود دارد که قاتلین احتمالی بعدی را پیدا کرد؟ آیا اگر کسی با چنین توموری در مغزش پیدا شود، می‌توان پیش از آغاز جنایت او را دستگیر کرد؟ آیا می‌توان کسی را که هنوز جنایتی مرتکب نشده پیش از انجام جنایت، مجازات کرد؟ نظر شما چیست؟


- ابا اباد


@AbaEbad
👍6
اگر به لحاظ بیولوژیکی مشخص شود کسی پتانسیل جرم و جنایت را دارد، آیا می‌توان پیش از وقوع جرم، به منظور پیشگیری او را محبوس کرد؟
Anonymous Poll
42%
بله حتما
58%
خیر به هیچوجه
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
با این یک تیر چند نشان را بزنید. به این شکل


تیر : به جای اینکه روغن حاصل پخت و پز را داخل سینک ظرفشویی بریزید، با دستمال کاغذی یا دستمال حوله‌ای آن را بگیرید و دستمال آغشته به روغن را داخل سطل زباله بیندازید. با این کار چندین نشان را همزمان می‌زنید.


نشان اول : یکی از عوامل اصلی گرفتگی لوله‌های فاضلاب، همین روغنی‌ست که از طریق سینک وارد لوله‌های فاضلاب می‌شود. این روغن بعد از سرد شدن، رفته رفته روی هم جمع شده و در نهایت با تشکیل یک لایه‌ی ضخیم چربی، منجر به گرفتگی لوله‌های فاضلاب خانه‌ی شما می‌شود. اگر روغن را با دستمال بگیرید، عملا مانع ایجاد گرفتگی حاصل از چربی در لوله‌ها خواهید شد و لازم نیست هرچند وقت از مواد لوله بازکن یا روش‌های دیگر برای باز کردن لوله‌ها استفاده کنید.


نشان دوم : در فرآیند تصفیه‌ی فاضلاب، یکی از سخت‌ترین و انرژی‌بر‌ترین مراحل، حذف چربی از داخل فاضلاب است. روغن موجود در فاضلاب، راندمان فرآیند تصفیه‌ی فاضلاب را به شدت کاهش می‌دهد. وقتی از ورود روغن به فاضلاب جلوگیری کنید، فرآیند تصفیه‌ی فاضلاب آسان‌تر خواهد بود و به این شکل به محیط زیست کمک کرده اید. چرا که انرژی مصرفی تاسیسات تصفیه‌ی فاضلاب کاهش می‌یابد و از طرف دیگر، عمر تجهیزات به کار رفته در این تاسیسات افزایش می‌یابد.


نشان سوم : اگر فاضلاب تصفیه نشود و مستقیما در طبیعت تخلیه شود و یا به هر دلیلی مثل وجود نشتی در مسیر انتقال فاضلاب، روغن موجود در آن، وارد محیط زیست شود، آلودگی شدیدی در محیط زیست ایجاد می‌کند. وجود آلودگی از نوع چربی در آب‌های سطحی، باعث کاهش سطح اکسیژن محلول در آب می‌شود و در پی آن، زیست دریایی به شدت تحت فشار قرار می‌گیرد. بسیاری از آبزیان با کاهش سطح اکسیژن تلف می‌شوند و نرخ زاد و ولد آن‌ها نیز کاهش می‌یابد. پس روغن کمتر داخل فاضلاب باعث آسیب کمتر به محیط زیست می‌شود.


نشان چهارم : متداول‌ترین روش دفع زباله‌ها، سوزاندن آن‌ها در زباله سوز‌هاست. این زباله ‌سوزها زباله‌ها را با کمک سوخت می‌سوزانند. دستمال کاغذی آغشته به روغنی که شما داخل زباله‌ها انداخته‌اید، فرآیند سوختن را در زباله‌سوزها آسان‌تر کرده و سوخت کمتری مصرف می‌شود. همچنین این امر‌ به سوختن بهتر‌ و بیشتر زباله‌ها کمک می‌کند. پس شما با انداختن این دستمال‌های روغنی عملا به فرآیند دفع زباله‌ها کمک کرده‌اید.


نشان پنجم : من نمی‌دانم که شما ظرف‌هایتان را با دست می‌شویید یا با ماشین ظرفشویی. اما در هر صورت، پاک کردن روغن به کمک دستمال کاغذی، شستن را برای شما خیلی راحت‌تر می‌کند. اگر با دست ظرف می‌شویید، به مایع ظرفشویی، آب گرم و زمان کمتری برای شستن ظروف چرب نیاز خواهید داشت و اگر با ماشین ظروف را می‌شویید، با اینکار فشار را از روی ماشین ظرفشویی‌تان تا حد زیادی بر‌می‌دارید.


نشان ششم : چربی باقیمانده روی ظروف، خودش یک منبع مهم آلودگی میکروبی‌ست. شما با حذف چربی به کمک دستمال کاغذی، به حذف کامل چربی از روی ظروف کمک خواهید کرد و به این صورت، احتمال آلودگی میکروبی در اثر باقی ماندن چربی روی ظروف را کاهش خواهید داد. از طرف دیگر، این چربی باقی مانده باعث تغییر رنگ و زرد شدن ظروف شما می‌شود. پس با پاک کردن این چربی‌ها، مانع تغییر رنگ و زرد شدن ظروف نیز خواهید شد.


پس اینکار از هر جهت که نگاه کنید، با یک تیر چند نشان را زدن است.شما می‌توانید با به کارگیری همین تکنیک ساده در خانه‌تان و همچنین تشویق دیگران به انجام آن، به خودتان و به محیط زیست کمک زیادی بکنید.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍72
تصویر : یکی از جلسات دوره‌ی فلسفه‌ی کاربردی با استاد دی‌داد


@AbaEbad
4👏2😁1
مهم‌تر از درس‌های گفته شده، درس‌های عمل شده است. یعنی درس‌هایی که به زبان آورده نشده، اما ما می‌توانیم این درس‌ها را بگیریم و خودبخود هم این درس‌ها را می‌گیریم. چنانکه می‌گویند تربیت کودکان بیشتر از حرف‌هایی که والدینشان می‌زنند، تحت تاثیر عمل والدینشان است. اگر والدین کودکی، عصبی باشند و مرتب درگیر دعوا و مرافعه باشند و بعد برای کودکشان حرف بزنند و بگویند که تو باید آرام باشی و دعوا نکنی، کودک کدام مسیر را انتخاب می‌کند؟ حتما که آن کودک همان رفتار والدینش را تکرار می‌کند و برای حرف‌هایشان تره هم خرد نخواهد کرد. یا مثلا اگر یک استادی دانشجویانش را تشویق کند که شما باید مساله را بفهمید، نه اینکه مساله را حفظ کنید. سپس چند روز بعد، دانشجویان بعد از چند سوال بفهمند که استاد خودش همه چیز را حفظ کرده و خودش هم نفهمیده است، آیا آن دانشجویان سعی می‌کنند مسائل بعدی را بفهمند یا مانند استادشان همه چیز را حفظ کنند؟ مسلما وقتی می‌بینند که استادشان خودش مساله را نفهمیده، با خودشان می‌گویند که ما چرا باید این مساله را بفهمیم؟ راه راحت‌تر این است که همین راه‌حل را حفظ کنیم.


پس یک بخش بسیار مهم از چیزهایی که ما یاد می‌گیریم، از عمل دیگران است نه صرفا از گفته‌های دیگران. من از نوجوانی و شاید هم کودکی متوجه این شدم که می‌توانم از کارهای دیگران چیزهای زیادی بیاموزم. از همین بابت همواره حواسم به اعمال دیگران بود و خیلی زود کارهای خوب دیگران را یاد می‌گرفتم و تکرار می‌کردم. مثلا در برهه‌ای از زندگی‌ام دیدم که یک نفر مرتبا به کوهنوردی می‌رود و این خیلی در روحیه‌اش تاثیر مثبتی گذاشته، پس سریعا به تغییرات او در کوهنوردی دقت کردم و مدتی بعد هم خودم کوهنوردی را آغاز کردم. یا مثلا دقت کردم که معلم یا استادی رویکرد خاص و متفاوتی در حل مسائل داشته است، من هم سریعا آن رویکرد و روش را یاد گرفته ام و به کار بسته‌ام. این استراتژی تقریبا به یک ویژگی بارز من تبدیل شده است که حواسم را کاملا جمع کنم و کارهای دیگران را زیر نظر داشته باشم و کارهای خوبشان را یاد بگیرم و تکرار کنم. از همین بابت، هر ارتباطی با دیگران برای من یک کلاس درس است و خودم را مقید به یادگیری و توسعه‌ی مداوم کرده‌ام.


اما یکی از جاهایی که من با این ویژگی شخصیتی‌ام، تاکنون چیزهای زیادی آموخته‌ام، دوره‌ی فلسفه‌ی کاربردی استاد Daydaad | دِی‌داد بوده است. بخشی از این کلاس‌ها، همان موضوعات فلسفی‌ست که توسط استاد در کلاس مطرح می‌شود و من در دفترم یادداشت می‌کنم. اما بخش‌ دیگری، در همان گفتگوهای در خلال کلاس است که من مداوما از آن‌ها می‌آموزم. محض مثال مدتی قبل استاد دی‌داد، موضوعی کاری و تا حدی شخصی را مطرح‌ کردند و گفتند من اکنون می‌دانم که تصمیم درست چیست و توانایی انجام آن را نیز دارم، اما فعلا دست نگه می‌دارم و اجرای تصمیمم را به تعویق می‌اندازم تا تمرین خویشتن‌داری کنم. و سپس کلاس رسمی ادامه یافت. اما همین حرف برای من درس بزرگی داشت. اینکه انسان وقتی فکری می‌کند، سریعا به آن جامه‌ی عمل نپوشاند و کمی برای اجرای تصمیمش صبر کند. او حتی اگر مطمئن است که تصمیم درست چیست، اگر بین فکر و عملش، فاصله‌ای بیندازد، خویشتن‌داری را تمرین کرده است. چه بسا که بعدا متوجه شود که آن تصمیم هم چندان درست نبوده است. و این درس مهمی بود که من از آن جلسه گرفتم.


در نهایت به قول استاد دی‌داد : دانا می‌داند اما شاید عمل نکند، اما خردمند هم می‌داند و هم عمل می‌کند.



- ابا اباد


@AbaEbad
👏43👍1😁1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from K0rpeh
پاییز با کُرپه
ادامه‌ی سفرهای مستقل کودکان و کسب تجربه‌های بزرگ

تابستان امسال برای بچه‌های کرپه پر از ماجراجویی، خنده و کشف‌های تازه بود. حالا که برگ‌های پاییزی آرام‌آرام فرش زمین می‌شن، ما هم تصمیم داریم این مسیر رو همگام با این زیبایی ادامه بدیم.

کرپه در فصل جدید هم با برنامه‌های گردشی متنوع، فرصتی فراهم می‌کنه تا کودکان:
🍂 در دل طبیعت پاییز، دوستی‌های تازه بسازن.
🍂 مهارت‌های استقلال، همکاری و خلاقیتشان را تجربه کنن.
🍂از نگاه کودکانه‌شان دوباره قصه‌های زمین و برگ و باران را کشف کنن.

این برنامه‌ها با طراحی دقیق و همراهی تسهیل‌گران حرفه‌ای، فضایی ایمن، شاد و یادگیرنده برای کودکان ایجاد می‌کنه.

📅 جدول برنامه‌های پاییزی رو در تصور همین پست ببینید و با ما همراه بشید.
همون‌طور که تابستان کرپه خاطره‌ساز شد، پاییز هم می‌تونه برای فرزند شما فصلی پر از تجربه‌های ناب باشه.

برای ثبت‌نام و دریافت اطلاعات بیشتر با ما در ارتباط باشید.

📌 راه‌های ارتباطی:
تلفن: 09355593839
واتس‌اَپ: 09912509112

🔗 شبکه‌های اجتماعی:
اینستاگرام: instagram/k0rpeh
لینکدین: linkedin/company/korpeh


https://www.linkedin.com/posts/korpeh_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%BE%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-activity-7378062493132169216-tswR?utm_source=share&utm_medium=member_desktop&rcm=ACoAAE2sL4EBKHAAkLEJCogH-uVcz6S_sbZlKiA
2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
2
به نظر من این سال‌های میانی زندگی از مابقی زندگی دشوارتر است. در کودکی و نوجوانی ما از دشواری‌های زندگی اساسا خبر نداریم که خواسته باشیم رنج ببریم. در سنین بالاتر شاید بعد از میانسالی، از دشواری‌های زندگی خبر داریم، اما از حقیقت زندگی نیز خبر‌ داریم و همان باخبر بودن از حقیقت زندگی، باعث می‌شود که بسیاری از مشکلاتی که سابقا به چشممان نمودی بزرگ داشتند، حالا در چشم ما خرد بنمایند. اما در این سال‌های بعد از نوجوانی و قبل از میانسالی، ما به مشکلات و دشواری‌های زندگی واقفیم، اما نه دید بازی به این مشکلات و مسائل داریم و نه راه‌حل مشخصی در آستینمان داریم. وجود مشکل را درک می‌کنیم، اما هنوز به لوازم کافی برای حل آن مجهز نیستیم. مثل یک عمله‌ای که باید زمین را بکند، اما بیلی در اختیار ندارد که زمین را بکند یا اگر دارد، نمی‌داند چطور باید این کار را بکند و به جای استفاده از سر بیل، می‌خواهد به زور با دسته‌ی بیل زمین را بکند. از همین بابت هم رنج می‌برد و مدام شکایت می‌کند که آخر من چطور با این وسیله‌ی مسخره، باید زمین را بکنم؟


راستش را بخواهید، گاهی اوقات در مقاطعی از روند پیشرفت علم نیز به چنین مقاطعی می‌رسیم. یعنی مقاطعی که ما آنقدر می‌دانیم که مشکل و مساله را می‌فهمیم. اما آنقدر نمی‌دانیم که جوابی برای مشکل و مساله‌مان بیابیم. اجازه دهید با یک مثال جالب به این موضوع بپردازیم. در قرن نوزدهم میلادی ما در چنین شرایطی قرار داشتیم. یک مساله‌ای که در مقابل خودمان می‌دیدیم این بود که این خورشیدی که هر روز صبح طلوع می‌کند و عصر غروب می‌کند، انرژی خودش را از کجا می‌آورد. ما خیلی خوب می‌دانستیم نرخ این انرژی که خورشید آزاد می‌کند چه میزان است و می‌دانستیم که همین خورشید به ما و دیگر موجودات زنده‌ی روی زمین، حیات بخشیده است و تقریبا می‌دانستیم که عمر حیات روی زمین تقریبا به صدها میلیون سال می‌رسد. و زمین شناسان هم شواهدی داشتند که نشان می‌داد زمین احتمالا چند میلیارد سال عمر دارد. ما می‌دانستیم خورشید احتمالا چند میلیارد سال عمر داشته که بالاخره حیات روی زمین شکل گرفته است. اما نمی‌دانستیم که خورشید انرژی خودش را از کجا می‌آورد.


دوباره یادآوری می‌کنم که ما در قرن نوزدهم زندگی می‌کنیم و هنوز هیچ خبری از فیزیک هسته‌ای و واکنش‌های هسته‌ای نداریم. در این زمان، بهترین راه حلی که برای منبع انرژی خورشید پیشنهاد شده بود، مکانیزم کلوین-هلمولتز بود که لرد کلوین انگلیسی و لودویگ هلمولتز آلمانی آن را ارائه داده بودند. آن‌ها در این زمان می‌دانستند که طبق قانون بقای انرژی، انرژی خورشید باید از یک جایی آمده باشد. مطابق مکانیزم پیشنهادی آن‌ها، انرژی آزاد شده از خورشید، ناشی از انرژی پتانسیل گرانشی عظیم خورشید است که خورشید آن را رفته رفته و در طول زمان آزاد می‌کند. اما خیلی زود، یک فیزیکدان دیگر به اسم آرتور ادینگتون وارد عمل شد و نشان داد که اگر منبع انرژی خورشیدی، این مکانیزم کلوین-هلمولتز بوده باشد، خورشید می‌توانسته فقط در حد چند ده میلیون سال عمر داشته باشد. در حالیکه در قرن نوزدهم ما می‌دانستیم حتی عمر حیات بر روی زمین هم از این رقم بسیار بالاتر است. پس این مکانیزم نمی‌توانست پاسخ درستی در مورد عمر خورشید به ما بدهد. ما تا دهه‌ی ۱۹۳۰ و با تولد فیزیک کوانتوم و فیزیک هسته‌ای، پاسخی برای این سوال نداشتیم و از ندانستنمان حسابی رنج می‌بردیم. البته اکنون هم سوالات بیشمار دیگری داریم که هیچ پاسخی برایشان نیافته‌ایم و هنوز در رنجیم، رنج نادانی.


- ابا اباد

@AbaEbad
👍9
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
یک موقعی بود که هرچندوقت یک داستانی راجع به کمپانی‌های بزرگ پخش می‌شد. یک روز یک تست هوش پخش می‌کردند و می‌گفتند که این یکی از سوالات آزمون ورودی ناسا بوده است. روز بعد می‌گفتند مایکروسافت برای همه‌ی کارکنانش این شرط را گذاشته که برای افزایش بازدهی فلان کار را انجام دهند. یک روز دیگر می‌گفتند چهار قانون ایلان ماسک راجع به جلسات درون سازمانی. البته الان هم هرچند وقت سر و کله‌ی این جفنگیات پیدا می‌شود و معلوم نیست چه کسی اینها را می‌سازد و چه کسی اینها را اینقدر پخش می‌کند و معلوم نیست چه کسی این داستان‌ها را سر کارمندان بخت برگشته‌اش در می‌آورد. یک زمانی هم این خیلی وایرال شده بود که گوگل سعی می‌کند انسان‌های تنبل را استخدام کند، چرا که تنبل‌ها همیشه آسان‌ترین راه حل را انتخاب می‌کنند و آسان‌ترین راه حل، بهینه‌ترین و‌ کم هزینه‌ترین راه حل است. حالا معلوم نیست داستان پشت این قضیه چه باشد. شاید هم خود تنبل‌ها این داستان را درست کرده باشند. اما همچین‌ هم بی حساب کتاب نیست و یک منطقی پشت آن است. بالاخره از قدیم هم می‌گفتند که تنبل پادشاه است.


اینکه تنبل‌ها آسان‌ترین راه را انتخاب می‌کنند که کمترین عمل را انجام بدهند و کمتر خسته شوند خیلی همبیراه نیست. راستش را بخواهید یکی از تنبل‌ترین تنبل‌هایی که همه‌ی ما خیلی خوب او را می‌شناسیم که همیشه بهترین و کم‌هزینه‌ترین و کم‌انرژی‌ترین مسیر را برای انجام کارها انتخاب می‌کند، خود طبیعت است. خود طبیعت؟!!! بله خود طبیعت. طبیعت از هر تنبلی که می‌شناسیم تنبل‌تر است و همواره کم هزینه‌ترین مسیر را پیدا می‌کند. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم. فرض کنید یک سنگ را در دستتان گرفته‌اید و می‌خواهید این سنگ را پرتاب کنید. من نمی‌دانم که قدرت پرتاب شما چقدر است. فرض کنیم که شما در یک فضای بازی مثل یک مزرعه ایستاده اید و از بابت اینکه سنگی که پرتاب می‌کنید شیشه‌ای را نشکند یا توی سر کسی نخورد، هیچ نگرانی ندارید و با تمام قوتی که دارید، سنگ را پرتاب می‌کنید. شما وقتی سنگ را پرتاب می‌کنید یک انرژی جنبشی به آن می‌دهید و این سنگ شروع به حرکت می‌کند. بعد این سنگ کمی ارتفاع می‌گیرد و سپس تحت تاثیر جاذبه‌ی زمین دوباره به پایین باز می‌گردد.


مسیری که سنگ طی می‌کند یک منحنی‌ست. شاید شبیه یک تخم مرغ خوابیده روی زمین. اما چرا باید سنگ این مسیر را طی کند؟ چرا مثلا چند بار بالا و پایین نمی‌رود تا نهایتا به زمین برسد؟ چرا مسیر زیگ‌زاگی را طی نمی‌کند؟ چرا یک حرکت موجی نمی‌رود؟ پاسخ این است که چون طبیعت تنبل است. اگر مسیرهای مختلف فرضی غیرواقعی مثل مسیر زیگ زاگی، مسیر موجی، مسیر خط مستقیم و هر مسیر دیگری را برای سنگ تصور کنید، سپس انرژی جنبشی سنگ را در هر لحظه از مسیر محاسبه کنید، انرژی پتانسیل را از آن کم کنید و آن را در طول زمان در کل مسیر انتگرال بگیرید، متوجه خواهید شد که عددی که برای تمام مسیرهای فرضی به دست خواهید آورد، بزرگتر از عددی است که برای حرکت واقعی در طبیعت به دست می‌آید. پس طبیعت خیلی تنبل است و از میان همه‌ی مسیرهای ممکن، بهترین مسیری را انتخاب می‌کند که کنش (انرژی جنبشی منهای انرژی پتانسیل) در آن به حداقل برسد و بهترین مسیر در مثال پرتاب سنگ، همان منحنی‌ست که وقتی سنگ را پرتاب می‌کنید، می‌بینید. به این ویژگی طبیعت، اصل کمترین کنش یا principle of least action گفته می‌شود که یک اصل اساسی در تمامی حوزه‌های فیزیک است. با همین اصل، معادله‌ی حرکت هر سیستم فیزیکی به دست می‌آید.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍5
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
“هر خدمتگزاری خواه سرباز و خواه محصل باید رنج و زحمت را بر خود روا دارد تا سعادت و ترقی را در آغوش گیرد. شما اکنون به فرنگستان می‌روید و باید این نکته زا نصب‌العین خود قراردهید که برای زحمت و تحصیل علم و ادب و به آن جا رفته‌اید نه رفاهیت و آسایش، رفاهیت و خوش گذرانی شما موقعی است که با سرمایه علمی و اخلاقی به وطن عودت نموده به مملکت خود خدمت کنید. اگر این طور رفتار نمایید مانند سرباز فداکاری خواهید بود که خدمت به وطن و مملکت را بالاترین وظایف خود دانسته و انجام داده است. شما محصلین که زحمت غرب را بر خود هموار کرده‌اید باید بدانید که علم بدون اخلاق هیچ فایده نخواهد بخشید، تحصیلات شما با اخلاق خوب باید توام باشد. انسان، بالفطره بد خلق نشده است، انسان در موقعی که به دنیا می‌آید خوب است. معاشرین و مصاحبین بد اخلاق انسان را ضایع و فاسد می‌کنند. البته از معاشرت با اشخاص بد اجتناب کنید که استفاده و ثمره تحصیلات شما مرهون اخلاق و تربیت شماست و باز هم تکرار می‌کنم که از اخلاق بد بپرهیزید. جسته آداب و رسوم خوب عقاید شایسته و اخلاق نیک ملل متمدنه را اخذ و با معلومات خویش توام نموده به وطن خود بازگشت کنید تا سعادت مملکت را تامین نمایید.”


این جملات، بخشی از سخنان رضاشاه فقید در جمع دومین گروه از دانشجویان اعزامی به اروپا (تصویر زیر) بود که در بیست و یکم شهریورماه ۱۳۰۸، ایراد گردید. او به درستی متوجه راه و روش پیشرفت شده است و به این دانشجویان سفارش می‌کند که در زمان مهاجرت، هم علم و هم فرهنگ (همان اخلاق در این سخنرانی) را از ملل متمدنه اخذ کنند و برای کشور خودشان به ارمغان بیاورند تا سعادت مملکت خویش را تامین نمایند. رضاشاه به درستی و با بهره‌گیری از اندیشه‌ی متفکرین زمان خودش مانند علی اکبر داور، محمدعلی فروغی، عبدالحسین تیمورتاش، سیدحسن تقی زاده، علی اکبر حکمت و دیگر روشنفکران، توانست تاثیرات قابل توجهی بر روند مدرنیزاسیون ایران بگذارد. مقایسه‌ی تصاویر مردم و شهرها قبل از آغاز سلطنت رضاشاه و بعد از پایان سلطنت او، به خوبی گویای سطح تغییرات گسترده‌ی ایران در این بازه‌ی زمانی‌ست. اما من آدم نوستاژی بازی نیستم که الان شروع کنم و در مرثیه‌ی عظمت از دست رفته سخن برانم. من دوست دارم راجع به زمان حال صحبت کنم. راجع به اینکه اکنون می‌توان چه کرد، نه اینکه در گذشته چه بودیم.


زمانی که رضاشاه فقید این سخنان را ایراد می‌کرد، سالیانه صد دانشجو با خرج دولت به اروپا اعزام می‌شدند. اکنون سالیانه هزاران هزار نفر به قصد تحصیل از ایران و البته از جیب خودشان نه با خرج حکومت، مهاجرت می‌کنند. این کسانی که مهاجرت می‌کنند، نباید تنها حسی که به ایران دارند، حس دلتنگی باشد. بلکه باید مدام از خود بپرسند که کشور من چطور می‌تواند به سطح پیشرفت کشورهای توسعه یافته‌ی جهان برسد؟ من چطور می‌توانم اکنون و آینده به حرکت کشورم در جهت پیشرفت و ترقی کمک کنم؟ چه ویژگی‌های فکری و فرهنگی خوب و مثبت و سازنده‌ای در مردمان این کشوری که به آن مهاجرت کرده‌ام می‌بینیم و در مردمان کشور خودم نمی‌بینم؟ با یافتن پاسخ برای چنین سوالاتی‌ و تلاش برای انتقال آن به کشور خودمان است که می‌توانیم امید داشته باشیم روزی کشورمان هم‌ردیف ممالک مترقی قرار بگیرد. وگرنه اگر فقط حس دلتنگی باشد، ما هم باید مثل آن آهنگ از آن خواننده‌ی اهل افغانستان، نسل اندر نسل بخوانیم که «سرزمین من خسته خسته از جفایی/ سرزمین من بی سرود و بی صدایی/ سرزمین من دردمندِ بی دوایی» و آب هم از آب تکان نخورد.



- ابا اباد


@AbaEbad
7
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
یک روزی شما تصمیم می‌گیرید که پولی که پس انداز کرده اید را به یک زخمی بزنید و یک چیزی بخرید که ارزش پولتان نیفتد. بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه می‌رسید که بازار خودرو بدک نیست و بعد داخل دیوار به دنبال یک خودرو می‌گردید که به بودجه‌ی شما می‌خورد و یک پیشنهاد خودرو هم پیدا می‌کنید که قیمتش واقعا مناسب است. خلاصه وسوسه می‌شوید و با آگهی دهنده تماس می‌گیرید و می‌روید سر قرار. وقتی می‌روید سر قرار می‌بینید که فروشنده یک شخصی‌ست که کل اقلام داخل پارکینگش را به حراج گذاشته اما شما فقط برای خرید خودرو رفته بودید. وقتی که در مورد قیمت خودرو به توافق می‌رسید، فروشنده ناگهان می‌زند زیر قرار و می‌گوید می‌خواهم خودرو را به یک نفر دیگر بفروشم که هم خودرو را می‌خواهد‌ و هم سیستم صوتی خودرو که به کار من هم نمی‌آید. شما که حسابی تعجب می‌کنید و ریاضیات را هم دوست دارید، یاد یک مساله‌ی ریاضی می‌افتید و از فورشنده می‌خواهید که حداقل به عنوان ناظر آنجا بایستید و تماشا کنید و او هم قبول می‌کند.


کم کم مشتری‌های‌ دیگر هم از راه می‌رسند. یک نفر می‌گوید من سیستم صوتی را نمی‌خواهم ولی در کنار خودرو، دستگاه کارواشی که گوشه‌ی پارکینگ گذاشته ای را هم می‌خرم. یکی دیگر پیدا می‌شود و می‌گوید من فقط خودرو را می‌خواهم با کارواش و آن دو حلقه لاستیک نویی که آن گوشه افتاده و سیستم صوتی را نمی‌خواهم. سیستم صوتی‌اش را به یک نفر دیگر بفروش و اینها را ده درصد زیر قیمت به من بده. یکی دیگر می‌آید و می‌گوید من خودروی تو را به شرطی می‌خرم که سیستم صوتی روی آن باشد و ده‌ درصد هم بالاتر از پیشنهاد بقیه بابت آن می‌پردازم. چون خودروی تو تر و‌ تمیز است و‌ موتوری‌اش هم سالم است. ولی بقیه‌ی خرت و پرت‌ها به کارم نمی‌آید. یک نفر دیگر می‌آید و می‌گوید من همه‌ی چیزهایی که اینها گفتند را با هم می‌خرم، ولی به قیمت بیست درصد پایین‌تر. او که گویی دلال است می‌گوید ببین، اگر همه‌ی اینها را با هم نفروشی، اینها جدا جدا فروش نمی‌رود، پس بیا همه را به من بفروش. رفته رفته به تعداد مشتری‌ها اضافه می‌شود و از آنجایی که وسایل داخل پارکینگ زیاد است، پیشنهادها به شدت متنوع و زیاد می‌شوند.


فروشنده حسابی کلافه می‌شود و تازه می‌فهمد چه غلطی کرده و دچار چه مساله‌ی‌ دشواری شده است. اما می‌داند‌ که باید ترکیبی را مشخص کند که بیشترین آورده را برایش داشته باشد. هم اینکه خودرو و لوازم جانبی را آب کند و هم اینکه آن‌ها را به بالاترین قیمت بفروشد. وقتی می‌فهمد‌ که شما ریاضیدان هستید، سریعا به سراغ شما می‌آید و می‌پرسد چطور باید این مساله را حل کنیم و خودرو و بقیه‌ی وسایل را به کدام مشتری بفروشیم؟ شما هم یک لبخند ژکوند، شبیه آن لبخند رازآلود و مبهم مونالیزا می‌زنید و می‌گویید این مساله یک مساله‌ی بسیار دشوار در ریاضیات است که به آن مساله‌ی حراج ترکیبی یا combinatorial auction problem گفته می‌شود و متاسفانه، این مساله ذیل دسته‌ی خاصی از مسائل به نام مسائل ان پی هارد قرار می‌گیرد. فروشنده‌ی بخت برگشته می‌گوید من فقط می‌خواستم ماشینم را بفروشم، ان پی هارد دیگر چه صیغه ای‌ست؟ شما می‌گویید اینها دسته ای از مسائل هستند که حدس زده می‌شود که نمی‌توان الگوریتمی پیدا کرد که بتواند آن‌ها را در زمان چند جمله‌ای به طور دقیق حل کند. اگر چند قلم دیگر هم برای فروش بگذاری، با الگوریتم‌های فعلی هیچوقت نمی‌توانی بهترین جواب را برای سوالت پیدا کنی. اینجاست که فروشنده بالاخره به اهمیت ریاضیات پی می‌برد.


- ابا اباد


@AbaEbad
4
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
شما وقتی غمگین هستید به چه نوع موسیقی گوش می‌دهید؟ یک موسیقی شاد پیدا می‌کنید و آنقدر گوش می‌دهید که خوشحال شوید؟ یا به یک موسیقی غمگین متناسب با آن غمتان گوش می‌دهید؟ وقتی خیلی خوشحالید چطور؟ دوست دارید به یک موسیقی شاد گوش دهید تا بر شادی‌تان افزوده شود؟ یا اینکه‌ دوست دارید یک موسیقی آرام گوش دهید و از آرامش بعد از به پایان رساندن یک کار سنگین لذت ببرید؟ آیا بعضی آهنگ‌ها خاطرات تلخ قدیمی را برای شما تداعی می‌کنند و به همین خاطر آن‌ها را دوست ندارید؟ یا بعضی آهنگ‌های دیگر، خاطرات شیرین قدیمی را برایتان زنده می‌کنند و به همین خاطرات دوست‌ دارید هرچند وقت دوباره آن آهنگ‌ها را بشنوید و در خیال خودتان با آن خاطراتتان غرق شوید و لذت ببرید؟ آیا از هر آهنگ، تمامی بخش‌های آن را دوست دارید یا نه فقط قسمت‌های خاصی را دوست دارید و بقیه‌ی بخش‌ها برایتان گوش‌خراش است؟ آیا ساز خاصی هست که شنیدن صدای آن در میان صدای سازهای‌ دیگر برایتان مسرت‌بخش‌تر است؟


راستش هر جوابی که به این سوالات بدهید، با جوابی که دیگران به این سوال‌ها‌ می‌دهند متفاوت است. به همین خاطر، وقتی چند‌ نفری سوار ماشین می‌شوید تا به یک مسافرت بروید، هر آهنگی که‌ پخش می‌شود، یکی می‌گوید بابا این‌ آهنگ را رد کن و این مزخرفات چیست که می‌شنوی و حالمان را بد کردی؟ دیگری می‌گوید یادش بخیر من چقدر با این آهنگ خاطره دارم و بگذار با صدای بلند‌ پخش شود. وقتی به یک پارتی می‌روید، آخر پارتی یک عده از آهنگ‌هایی که دی‌جی انتخاب کرده خیلی خوشحالند و یک عده هم می‌گویند که کار این دی‌جی اصلا خوب نبود و من با آهنگ‌هایی که انتخاب کرده‌ بود‌ ارتباط برقرار نکردم. در کنسرت یک خواننده‌ی معروف، وقتی خواننده آهنگی را می‌خواند، یک نفر یاد عزیز از دست رفته‌اش می‌افتد و حسابی گریه می‌کند. دیگری که عزیزش را در کنارش دارد او را بغل می‌کند و با صدای بلند با خواننده هم‌خوانی می‌کند. اویی که گریه کرده حسابی حالش گرفته شده و وسط کنسرت ول می‌کند و به خانه برمی‌گردد. اویی که لذت برده بعد از کنسرت دوست دارد به after party هم برود.


حالا با همه‌ی این تفاسیر چه می‌شود کرد؟ با وجود اینهمه تفاوت و تنوع میان انسان‌ها، چطور می‌توان همه را راضی کرد؟ شاید بیست سال قبل این پرسش، پاسخ آسانی نداشت. اما اکنون ما می‌توانیم به یک راه حل‌ عملی و ملموس فکر کنیم. ما اکنون بخوبی می‌دانیم که هرکدام از احساسات ما، چه تاثیرات بیوشیمیایی در بدن ما دارد. می‌دانیم غم باعث افزایش چه هورمون‌هایی می‌شود و می‌دانیم شادی چه هورمون‌هایی را در بدنمان افزایش می‌دهد. همینطور راجع به ترس‌ و بسیاری احساسات دیگر. خیلی از این احساسات حتی در حالات چهره‌ی‌ ما هم نمایان است. هر کدام از ما هم در تلفن همراهمان دسترسی به الگوریتم‌های هوش مصنوعی‌ داریم. چطور است که به جای اینکه ما یک پلی لیست برای غم و‌ یک پلی لیست برای شادی‌ داشته باشیم، هوش مصنوعی با تحلیل احساسات ما مثلا از طریق تحلیل حالات چهره‌مان، خودش برود و آهنگ‌هایی که نیاز داریم بشنویم را برایمان انتخاب کند و بیاورد. هوش مصنوعی همچنین می‌تواند قسمت‌هایی از آهنگ که دوست نداریم را حذف کند. اصلا می‌تواند‌ خودش برایمان آهنگ‌های‌ جدید بسازد و اینطوری روی احساسات ما تاثیر بگذارد.



اما سوال : اگر ما ارزش یک اثر هنری را براساس تاثیر بر احساسات مخاطبش بسنجیم، آیا میتوانیم بگوییم که هوش مصنوعی به این شکل خودش یک هنرمند بزرگ است؟ پس آیا هوش مصنوعی نمی‌تواند جای‌ هنرمندان را نیز بگیرد؟



- ابا اباد



@AbaEbad
🤔3
آیا فکر می‌کنید در آینده هوش مصنوعی بتواند جای هنرمندان را بگیرد؟
Anonymous Poll
56%
بله
44%
خیر
تصویر: تام باراک، فرستاده‌ی ویژه‌ی آمریکا در مصاحبه‌ای که اخیرا منتشر شده، در عین حال که بر طبل جنگ می‌کوبد، راجع به مردم ایران می‌گوید که مردم ایران، مردمی فوق العاده، تحصیل‌کرده، متفکر و متمدن هستند. بله او به درستی تفاوت ملت ایران با ملل دیگر منطقه را درک کرده است.

@AbaEbad