یک نکتهی مهمی که هر دانشمندی به خصوص فیزیکدانان در مسیر علمی خودشان بایستی به آن توجه داشته باشند این است که هیچوقت نباید آن تصویر کلی یا big picture را از دست بدهند. بدین معنا که یک دانشمند نباید آنقدر درگیر جزئیات شود که فراموش کند که اساسا از آغاز مسیر تلاش علمیاش، به دنبال شناخت جهان بوده است نه صرفا تولید یک سری روابط ریاضی و توسعهی آنها بدون توجه به جهان و واقعیت آن. یا به عبارت دیگر، دانشمند باید از فیلسوف درونش مراقبت کند، فیلسوفی که میخواهد جهان را بشناسد و این نظریات و این روابط ریاضی صرفا برای او ابزاریست که جهان را بهتر بشناسد. از همین بابت شما میبینید که فیزیکدانان بزرگ در نهایت از دل نظریات خود، یک شناخت و درک فلسفی از جهان ارائه میدهند و به نوعی فیزیکدانان بزرگ، ذاتا فیلسوف نیز هستند. شما میبینید که این فیزیکدانان در پس نظریات خود در نهایت میپرسند که این نظریهی من چه ارتباطی با جهان دارد و آیا شهودی در پس آن هست یا نه؟ تمامی این جزئیاتعلمی بایستی در آن تصویر کلی، معنای خاصی را به ما ارائه دهد. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم.
در اوایل قرن بیستم، فیزیک اتمی در یک آشفتگی به سر میبرد. نتایج آزمایشات تصویری به نظر انکارناپذیر از اتم ارائه میداد: ذرات باردار الکتریکی کوچکی به اسم الکترون که به طور مداوم در دایرههایی به دور هسته با بار مخالف و فوقالعاده چگال در حال حرکت هستند. این مدلی بود که رادرفورد به ما از اتم داده بود و با آزمایشات نیز همخوانی داشت. با این حال، این تصویر از نظر قوانین شناخته شده فیزیک کلاسیک غیرممکن بود، چرا که فیزیک کلاسیک پیشبینی میکرد چنین الکترونهای در حال گردشی باید انرژی به صورت امواج الکترومغناطیس از خود تابش کنند و با از دست دادن انرژی، به صورت مارپیچ به درون هسته سقوط کنند. با این حال، اتمها به تدریج انرژی خود را از دست نمیدهند و فرو نمیپاشند. ما که داریم میبینیم جهان اطراف ما در حال فروپاشی نیست و نمیتوانیم این موضوع را انکار کنیم. حالا اینجا نیلز بور که یکی از فیزیکدانان بزرگ تاریخ فیزیک بود و شم فلسفی نیز داشت، “استدلال کرد” یعنی “فلسفه ورزید” و گفت که هر نظریه جدید باید کاری بیش از توصیف صحیح پدیدههای اتمی انجام دهد، باید برای پدیدههای متعارف در ابعاد بزرگ نیز قابل اجرا باشد، به گونهای که فیزیک قدیمی را بازتولید کند.
به این ادعای فلسفی نیلز بور اصل تناظر یا correspondence principle میگویند. اصل تناظر، نوعی راهنمای فلسفی برای انتخاب نظریههای جدید در فیزیک است. این اصل به ما میگوید که نظریهی جدید بایستی تمام پدیدههایی را که نظریهی قبلی برای آنها معتبر بوده است، توضیح دهد و نباید با نظریهی قبلی در تضاد باشد. محض مثال اگر شما روی یک ذرهی کوانتومی آزمایشاتی انجام میدهید و مثلا تکانه را برای آن ذره اندازه گیری میکنید، بایستی میانگین نتایج آزمایشات شما همان میزانی را نشان دهد که محاسبات کلاسیکی نشان میداد (قضیهی ارنفست). اگر این میانگین هیچ ربطی به دنیای کلاسیک که ما در آن زندگی میکنیم نداشته باشد، پس یک جای این نظریه میلنگد که البته میدانیم چنین نیست. یا مثلا اگر نسبیت روابطی دارد که ویژگیهای اجرام در سرعتهای بسیار بالا را نشان میدهد، بایستی این روابط در سرعتهای پایین به روابط کلاسیک نیوتنی تقلیل یابد. میبینید که اصل تناظری که نیلز بور آن را ارائه داد، یک اصل کاملا فلسفیست. و نیلز بور نیز به نوعی یک فیلسوف است.
- ابا اباد
@AbaEbad
در اوایل قرن بیستم، فیزیک اتمی در یک آشفتگی به سر میبرد. نتایج آزمایشات تصویری به نظر انکارناپذیر از اتم ارائه میداد: ذرات باردار الکتریکی کوچکی به اسم الکترون که به طور مداوم در دایرههایی به دور هسته با بار مخالف و فوقالعاده چگال در حال حرکت هستند. این مدلی بود که رادرفورد به ما از اتم داده بود و با آزمایشات نیز همخوانی داشت. با این حال، این تصویر از نظر قوانین شناخته شده فیزیک کلاسیک غیرممکن بود، چرا که فیزیک کلاسیک پیشبینی میکرد چنین الکترونهای در حال گردشی باید انرژی به صورت امواج الکترومغناطیس از خود تابش کنند و با از دست دادن انرژی، به صورت مارپیچ به درون هسته سقوط کنند. با این حال، اتمها به تدریج انرژی خود را از دست نمیدهند و فرو نمیپاشند. ما که داریم میبینیم جهان اطراف ما در حال فروپاشی نیست و نمیتوانیم این موضوع را انکار کنیم. حالا اینجا نیلز بور که یکی از فیزیکدانان بزرگ تاریخ فیزیک بود و شم فلسفی نیز داشت، “استدلال کرد” یعنی “فلسفه ورزید” و گفت که هر نظریه جدید باید کاری بیش از توصیف صحیح پدیدههای اتمی انجام دهد، باید برای پدیدههای متعارف در ابعاد بزرگ نیز قابل اجرا باشد، به گونهای که فیزیک قدیمی را بازتولید کند.
به این ادعای فلسفی نیلز بور اصل تناظر یا correspondence principle میگویند. اصل تناظر، نوعی راهنمای فلسفی برای انتخاب نظریههای جدید در فیزیک است. این اصل به ما میگوید که نظریهی جدید بایستی تمام پدیدههایی را که نظریهی قبلی برای آنها معتبر بوده است، توضیح دهد و نباید با نظریهی قبلی در تضاد باشد. محض مثال اگر شما روی یک ذرهی کوانتومی آزمایشاتی انجام میدهید و مثلا تکانه را برای آن ذره اندازه گیری میکنید، بایستی میانگین نتایج آزمایشات شما همان میزانی را نشان دهد که محاسبات کلاسیکی نشان میداد (قضیهی ارنفست). اگر این میانگین هیچ ربطی به دنیای کلاسیک که ما در آن زندگی میکنیم نداشته باشد، پس یک جای این نظریه میلنگد که البته میدانیم چنین نیست. یا مثلا اگر نسبیت روابطی دارد که ویژگیهای اجرام در سرعتهای بسیار بالا را نشان میدهد، بایستی این روابط در سرعتهای پایین به روابط کلاسیک نیوتنی تقلیل یابد. میبینید که اصل تناظری که نیلز بور آن را ارائه داد، یک اصل کاملا فلسفیست. و نیلز بور نیز به نوعی یک فیلسوف است.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤9
Aba Ebad | اَبا اِباد
ویدئوی زیر، یک پاندولهی ساده در دنیای کوانتومی است. بدین معنا که اگر یک پاندولهی ساده به صورت کوانتومی رفتار میکرد، چنین رفتاری از خود نشان میداد. در این ویدئو، قسمتهایی که به صورت سایه نمایش داده شده است، احتمال وجود پاندوله در آنجا را نشان میدهد.…
نوشتار پیشین در توضیح قضیهی ارنفست
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو : صحنهای از سریال هزاردستان ساختهی زنده یاد علی حاتمی، که در اینجا کفیل شعبهی تامینات در تهران قدیم از بابت اینکه همه موقع ترور در خواب بوده اند شاکیست. اما در هوای گرم میشود چه کار کرد؟ خوابید.
@AbaEbad
@AbaEbad
یک موقعی وقتی در ایران دانشجو بودم و در خوابگاه در کنار دیگر دانشجویان زندگی میکردم، یک بحث و مرافهی بین دو تا از هم اتاقیهای من پیرامون دمای اتاق شکل گرفت. آنموقع تابستان بود و هوا هم در آن سال در تهران حسابی گرم شده بود. بحث از آنجایی شکل گرفت که یکی از هم اتاقیها احساس سرما میکرد و میخواست دریچهی کولر را ببندد تا اتاق کمی گرم شود. در مقابل اما یکی دیگر از هم اتاقیها حسابی گرمش بود و گرما هم کلافهاش کرده بود و اصرار میکرد که نباید دریچهی کولر را ببندیم. اینجا بود که یک هم اتاقی سومی قاضی شد و قرار شد بین این دو نفر به طور بیطرفانهای قضاوت کند و حق را به حقدار بدهد. این هم از خوبیهای زندگی خوابگاهیست که آدم تعامل با دیگران را مجبور است که یاد بگیرد، حتی اگر خیلی اجتماعی هم نباشد. چون راهی وجود ندارد که آدم انزوا پیشه کند و به هر حال شب و روز توی حلق بقیه است و راه فراری به سوی تنهایی ندارد، پس به ناچار باید راه تعامل را در پیش بگیرد.
اما در مورد آن قضیه، دوستی که قاضی شده بود، گفت که حق با کسیست که گرمش شده است و نباید دریچهی کولر را بست. فردی که سردش شده بود حسابی شاکی شد و از قاضی تقاضا کرد که مبنای حکمش را بگوید و من استدلال قاضی را خیلی دوست داشتم. چرا که در درون استدلالش، شمههایی از ترمودینامیک دیده میشد. قاضی گفت که کسی که سردش شده، خیلی راحت میتواند لباس گرم بپوشد یا یک پتو بکشد روی خودش تا خودش را گرم کند. او هرچقدر که سردش باشد میتواند به لباسهایش اضافه کند و در نهایت خودش را اینطوری گرم کند. اما کسی که گرمش شده چطور؟ او میتواند تمام لباسهایش را از تن در آورد تا خودش را خنک کند، اما از یک جایی به بعد وقتی تمام لباسهایش را در بیاورد، دیگر نمیتواند پوستش را هم از تن بکند که خودش را خنک کند. کسی که داخل اتاق است میتواند به راحتی خودش را گرم کند، اما نمیتواند به راحتی خودش را سرد کند. او به ناچار باید از اتاق خارج شود و مثلا برود بخوابد توی حوض آب سرد یا زیر دوش آب سرد بایستد.
دقیقا مساله ازآنجایی آغاز میشود که گرم کردن راحتتر از سرد کردن است. ما انسانها از هزاران سال قبل با اختراع لباس و آتش توانستهایم خودمان را گرم کنیم. چون گرم کردن موافق با قانون دوم ترمودینامیک و در جهت افزایش آنتروپی است. اما تازه یکی دو قرن است که توانستهایم با صرف انرژی، در جهت کاهش آنتروپی عمل کرده و خانههایمان را سرد کنیم. راستش را بخواهید ترمودینامیک حتی توانسته به پیشرفت برخی مناطق جهان کمک کرده و مانع پیشرفت برخی مناطق دیگر از جهان شود. محض مثال فرض کنید یک نفر در قرن نوزدهم در ایران زندگی میکند و هیچ وسیلهی سرمایشی ندارد. او عملا نیمی از فصل بهار و کل فصل تابستان را به خاطر گرما از دست میدهد. او به خاطر گرما نای کار کردن ندارد و باید فعالیتش را آنقدر کم کند تا گرما به او آسیبی نرساند. اما کسی که همانموقع در شمال اروپا زندگی میکند، او در تابستان گرمای زیادی را تجربه نمیکند و در زمستانهای بسیار سرد نیز براحتی با سوزاندن آتش خودش را گرم میکند. پس عملا آن اروپایی زمان بیشتری داشته که روی پیشرفت خودش تمرکز کند. میبینید که ترمودینامیک حتی روی پیشرفت ما نیز اثر قابل توجهی داشته است.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما در مورد آن قضیه، دوستی که قاضی شده بود، گفت که حق با کسیست که گرمش شده است و نباید دریچهی کولر را بست. فردی که سردش شده بود حسابی شاکی شد و از قاضی تقاضا کرد که مبنای حکمش را بگوید و من استدلال قاضی را خیلی دوست داشتم. چرا که در درون استدلالش، شمههایی از ترمودینامیک دیده میشد. قاضی گفت که کسی که سردش شده، خیلی راحت میتواند لباس گرم بپوشد یا یک پتو بکشد روی خودش تا خودش را گرم کند. او هرچقدر که سردش باشد میتواند به لباسهایش اضافه کند و در نهایت خودش را اینطوری گرم کند. اما کسی که گرمش شده چطور؟ او میتواند تمام لباسهایش را از تن در آورد تا خودش را خنک کند، اما از یک جایی به بعد وقتی تمام لباسهایش را در بیاورد، دیگر نمیتواند پوستش را هم از تن بکند که خودش را خنک کند. کسی که داخل اتاق است میتواند به راحتی خودش را گرم کند، اما نمیتواند به راحتی خودش را سرد کند. او به ناچار باید از اتاق خارج شود و مثلا برود بخوابد توی حوض آب سرد یا زیر دوش آب سرد بایستد.
دقیقا مساله ازآنجایی آغاز میشود که گرم کردن راحتتر از سرد کردن است. ما انسانها از هزاران سال قبل با اختراع لباس و آتش توانستهایم خودمان را گرم کنیم. چون گرم کردن موافق با قانون دوم ترمودینامیک و در جهت افزایش آنتروپی است. اما تازه یکی دو قرن است که توانستهایم با صرف انرژی، در جهت کاهش آنتروپی عمل کرده و خانههایمان را سرد کنیم. راستش را بخواهید ترمودینامیک حتی توانسته به پیشرفت برخی مناطق جهان کمک کرده و مانع پیشرفت برخی مناطق دیگر از جهان شود. محض مثال فرض کنید یک نفر در قرن نوزدهم در ایران زندگی میکند و هیچ وسیلهی سرمایشی ندارد. او عملا نیمی از فصل بهار و کل فصل تابستان را به خاطر گرما از دست میدهد. او به خاطر گرما نای کار کردن ندارد و باید فعالیتش را آنقدر کم کند تا گرما به او آسیبی نرساند. اما کسی که همانموقع در شمال اروپا زندگی میکند، او در تابستان گرمای زیادی را تجربه نمیکند و در زمستانهای بسیار سرد نیز براحتی با سوزاندن آتش خودش را گرم میکند. پس عملا آن اروپایی زمان بیشتری داشته که روی پیشرفت خودش تمرکز کند. میبینید که ترمودینامیک حتی روی پیشرفت ما نیز اثر قابل توجهی داشته است.
- ابا اباد
@AbaEbad
👏8
سه نقد دربارهی اصطلاح “غربزده”
نقد اول : اولین بار جلال آل احمد این واژه را به شکلی وسیع ترویج (promote) کرد. او با به کارگیری این واژه در عنوان کتابش، آن را وارد فرهنگ عمومی ایرانیان کرد و البته همفکرانش نیز پشتبند او بازی کردند و آنقدر این واژه را به کار بردند که این واژه توی ذهن بسیاری از ما باقی مانده است. اگر میخواهید ببینید که قدرت فعالیت این گروه چقدر بالا بوده است، سعی کنید واژهی “شرقزده” را چندین بار بخوانید. خیلی زود متوجه میشوید که واژهی “غربزده” برایتان خیلی ملموس است. اما واژهی “شرقزده” برایتان خیلی ناملموس است. چرا که کسی به شکلی وسیع از این واژه استفاده نکرده است. به همین خاطر اگر کسی به تمدن مغرب زمین کمی تمایل نشان دهد، سریعا برچسب غربزده را دریافت میکند. اما کسی مثل جلال آل احمد که خودش را قربانی کشورهای بلوک شرق میکند، هیچ برچسب شرقزدهای دریافت نمیکند. پس اینکه این واژه اینقدر راحت و زیاد استفاده میشود و واژهی مقابل آن به ندرت استفاده میشود، خودش نشان میدهد که یک جای کار میلنگد.
نقد دوم: حالا که این واژه وارد فرهنگ عمومی ما شده است، باید یک نهیب هم به خودمان بزنیم. ما کسی را که به تفکر و تمدن غربی تمایل دارد و آن را دوست میدارد، غربزده مینامیم. در حالیکه اگر یک نفر به تمدن ایران و هرچیزی راجع به ایران علاقه نشان دهد و به آن تمایل داشته باشد، ما او را ایراندوست (iranophile) مینامیم. خب چرا ما همان اصطلاح غربدوست یا شرقدوست را برای کسی که به تفکرات شرقی یا غربی تمایل دارد به کار نمیبریم؟ آیا صرفا تمدن و تفکر ما شایسهی دوست داشتن است و تفکرات سایر ملل شایستهی دوست داشتن نیست که از پسوند زده استفاده میکنیم؟ میدانید که پسوند زده هیچگاه به شکلی مثبت به کار نمیرود. مثلا میگوییم حاصل سن زده (محصولی که گرفتار آفت سن شده است)، یا بدبخت فلک زده، یا بندهی خدا زده و دهها مثال دیگر از بار منفی این پسوند خبر میدهد. حالا یک نفر میتواند تفکر غربی را دوست داشته باشد و ما به جای غربزده به او بگوییم غربدوست. چه ضرورتی دارد که به غرب به عنوان بلا و شر نگاه کنیم؟
نقد سوم: آدم عاقل از هر تفکری قسمت خوبش را میگیرد و قسمت بدش را نمیگیرد. همین کشورهای کاپیتالیستی تا حد زیادی از تفکرات سوسیالیستی بهره برده اند. اتحادیههای کارگری، بیمههای سلامت، بیمههای بازنشستگی، برنامههای رفاه اجتماعی و بسیاری از قوانین کار، خروجی تفکر سوسیالیستی بوده است که کشورهای با سیاست کاپیتالستی بعد از دیدن تاثیرات مثبت این قوانین و سیاستها، از آنها بهره گرفته اند. از سوی دیگر کشورهای کمونیستی نیز از اقدامات مثبت کشورهای کاپیتالیستی بسیار آموختهاند. کشور چین که اکنون خودش را یک کشور کمونیستی معرفی میکند، وقتی فهمید که به شیوهی کمونیستی نمیتواند با جهان کاپیتالیستی رقابت کند، تولید ارزش به شیوهی کاپیتالیستی را آغاز کرد. اما در فضای سیاسی همان راه و روش کمونیستی خودش را ادامه داد. در این میان هر کشوری هم که چشمش را بر روی واقعیتها بست و از دیگران درس نگرفت، همچون شوروی به بنبست رسید. پس شایسته آن است که ما به جای ستیز با تفکرات شرق و غرب، قسمتهای خوب هریک را بگیریم و قسمتهای بدشان را نادیده بیانگاریم.
پینوشت : در ایران آزاد فردا، ما بایستی به جای ستیز با شرق و غرب جهان، از جنبههای مثبت هریک استفاده کنیم و خودمان را بالا ببریم. تجربه به ما نشان داد که ستیز هیچ حاصلی ندارد.
- ابا اباد
@AbaEbad
نقد اول : اولین بار جلال آل احمد این واژه را به شکلی وسیع ترویج (promote) کرد. او با به کارگیری این واژه در عنوان کتابش، آن را وارد فرهنگ عمومی ایرانیان کرد و البته همفکرانش نیز پشتبند او بازی کردند و آنقدر این واژه را به کار بردند که این واژه توی ذهن بسیاری از ما باقی مانده است. اگر میخواهید ببینید که قدرت فعالیت این گروه چقدر بالا بوده است، سعی کنید واژهی “شرقزده” را چندین بار بخوانید. خیلی زود متوجه میشوید که واژهی “غربزده” برایتان خیلی ملموس است. اما واژهی “شرقزده” برایتان خیلی ناملموس است. چرا که کسی به شکلی وسیع از این واژه استفاده نکرده است. به همین خاطر اگر کسی به تمدن مغرب زمین کمی تمایل نشان دهد، سریعا برچسب غربزده را دریافت میکند. اما کسی مثل جلال آل احمد که خودش را قربانی کشورهای بلوک شرق میکند، هیچ برچسب شرقزدهای دریافت نمیکند. پس اینکه این واژه اینقدر راحت و زیاد استفاده میشود و واژهی مقابل آن به ندرت استفاده میشود، خودش نشان میدهد که یک جای کار میلنگد.
نقد دوم: حالا که این واژه وارد فرهنگ عمومی ما شده است، باید یک نهیب هم به خودمان بزنیم. ما کسی را که به تفکر و تمدن غربی تمایل دارد و آن را دوست میدارد، غربزده مینامیم. در حالیکه اگر یک نفر به تمدن ایران و هرچیزی راجع به ایران علاقه نشان دهد و به آن تمایل داشته باشد، ما او را ایراندوست (iranophile) مینامیم. خب چرا ما همان اصطلاح غربدوست یا شرقدوست را برای کسی که به تفکرات شرقی یا غربی تمایل دارد به کار نمیبریم؟ آیا صرفا تمدن و تفکر ما شایسهی دوست داشتن است و تفکرات سایر ملل شایستهی دوست داشتن نیست که از پسوند زده استفاده میکنیم؟ میدانید که پسوند زده هیچگاه به شکلی مثبت به کار نمیرود. مثلا میگوییم حاصل سن زده (محصولی که گرفتار آفت سن شده است)، یا بدبخت فلک زده، یا بندهی خدا زده و دهها مثال دیگر از بار منفی این پسوند خبر میدهد. حالا یک نفر میتواند تفکر غربی را دوست داشته باشد و ما به جای غربزده به او بگوییم غربدوست. چه ضرورتی دارد که به غرب به عنوان بلا و شر نگاه کنیم؟
نقد سوم: آدم عاقل از هر تفکری قسمت خوبش را میگیرد و قسمت بدش را نمیگیرد. همین کشورهای کاپیتالیستی تا حد زیادی از تفکرات سوسیالیستی بهره برده اند. اتحادیههای کارگری، بیمههای سلامت، بیمههای بازنشستگی، برنامههای رفاه اجتماعی و بسیاری از قوانین کار، خروجی تفکر سوسیالیستی بوده است که کشورهای با سیاست کاپیتالستی بعد از دیدن تاثیرات مثبت این قوانین و سیاستها، از آنها بهره گرفته اند. از سوی دیگر کشورهای کمونیستی نیز از اقدامات مثبت کشورهای کاپیتالیستی بسیار آموختهاند. کشور چین که اکنون خودش را یک کشور کمونیستی معرفی میکند، وقتی فهمید که به شیوهی کمونیستی نمیتواند با جهان کاپیتالیستی رقابت کند، تولید ارزش به شیوهی کاپیتالیستی را آغاز کرد. اما در فضای سیاسی همان راه و روش کمونیستی خودش را ادامه داد. در این میان هر کشوری هم که چشمش را بر روی واقعیتها بست و از دیگران درس نگرفت، همچون شوروی به بنبست رسید. پس شایسته آن است که ما به جای ستیز با تفکرات شرق و غرب، قسمتهای خوب هریک را بگیریم و قسمتهای بدشان را نادیده بیانگاریم.
پینوشت : در ایران آزاد فردا، ما بایستی به جای ستیز با شرق و غرب جهان، از جنبههای مثبت هریک استفاده کنیم و خودمان را بالا ببریم. تجربه به ما نشان داد که ستیز هیچ حاصلی ندارد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍5👎3
سوپرمارکت را جارو کن (supermarket sweep) اسم یک بازی-شوی تلویزیونی آمریکایی بود که از سال ۱۹۶۵ تا سال ۲۰۲۲ از شبکههای مختلف آمریکایی پخش میشد. در این برنامه، شرکت کنندگان در گروههای مختلف، به یک سری سوالات پاسخ میدادند و بسته به پاسخ صحیحشان، میتوانستند زمان کوتاهی مثلا یک دقیقه وارد یک سوپرمارکت شوند و هرچیزی که میخواهند را در همان یک دقیقه بردارند و از سوپرمارکت خارج شوند. آنوقت گروهی که میتوانست در مجموع اجناس با ارزشتری را بردارد، برنده میشد. مثلا اگر قیمت اجناسی که یک گروه برداشته بود، ۱۰۰ دلار و قیمت اجناس گروه دیگر ۲۰۰ دلار میشد، گروه دوم برنده میشد. در خلال این سالها، ورژنهای مختلفی از این بازی روی آنتن رفت، اما شمای کلی این بازی به همین شکل بود. البته اکنون نمیخواهم به کار ضدفرهنگی این برنامه و تشویق به مصرفگرایی و مضرات مصرفگرایی بپردازم. این بازی شباهت زیادی به یک مسالهی معروف و دشوار ریاضی دارد و از همین بابت این مثال جالب را آوردم. ویدئوی زیر یکی از قسمتهای این شو تلویزیونی را نشان میدهد.
اجازه دهید به این بازی به چشم یک مساله نگاه کنیم. شاید در ابتدا فکر کنید که این بازی، خیلی راحت است و فقط نیاز به آمادگی جسمانی و سرعت بالا دارد. اما راستش را بخواهید، حل این مساله بیشتر از آمادگی جسمانی، نیاز به آمادگی ذهنی و قدرت حل مساله دارد و به حجم بالایی از پردازش نیاز دارد. شاید خود شرکت کنندگان هم این موضوع را نفهمند، اما اگر مساله به یک کامپیوتر و الگوریتم داده شود، آنوقت مشخص میشود که این شرکت کنندگان گیر چه مسالهی سختی افتاده اند. افراد شرکت کننده در این بازی در واقع باید سه پارامتر را مدنظر داشته باشند. اول اینکه هرکدام از آنها یک چرخ دستی دارند و این چرخ دستی حجم محدودی دارد. پس پارامتر محدودکنندهی اول حجم است. از آنجایی که فضای چرخدستی محدود است، آنها نمیتوانند کل سوپرمارکت را داخل چرخ بگذارند و خارج شوند. پس آنها ناچارند که اجناسی را پیدا کنند که بیشترین قیمت و کمترین حجم را دارد. پس پارامتر دوم قیمت است. آنها اگر بتوانند در این فروشگاه خاویار یا زعفران پیدا کنند، پیدا کردن پاسخ شاید کمی راحتتر باشد. اما آنها که از قبل خبر ندارند که این فروشگاه چه دارد و چه ندارد؟
پس آنها باید در فروشگاه دور بزنند و یکی یکی اجناس را ببینند. اما آنها با محدودیت زمان روبرو هستند. چون پردازش هر آیتم داخل فروشگاه زمانی نیاز دارد، ما میتوانیم زمان را به مرحله (step) ترجمه کنیم. شرکت کنندهی بخت برگشته باید در کمترین تعداد مراحل، گرانترین اجناس با کمترین حجم را پیدا کند. این پاسخ یک پاسخ بهینه یا optimum است. اما او در هر مرحله ناچار است هر کالا را دوباره با کالاهای قبلی چک کند. مثلا وقتی دارد آیتم صدم را نگاه میکند، باید آن را با نود و نه آیتم قبلی نیز مقابسه کند و به همین ترتیب برای آیتم صد و یکم الی آخر. این مساله در علوم کامپیوتر تحت عنوان مسالهی کوله پشتی (knapsack problem) شناخته میشود که ذیل دستهای از مسائل تحت عنوان مسائل ان پی هارد قرار میگیرد. یعنی بهترین الگوریتمی که ما بتوانیم پیدا کنیم، میتواند در تعداد مراحل نمایی این مساله را حل کند و باز هم مشخص نیست که آیا راه حلی که میدهد بهترین راه حل است یا راه حل بهتری هم وجود دارد. برای همین مساله اگر فروشگاه سایز متوسطی داشته باشد، راه حل گفته شده برای یافتن بهینهترین پاسخ، ممکن است چند میلیارد سال به درازا بیانجامد.
- ابا اباد
@AbaEbad
اجازه دهید به این بازی به چشم یک مساله نگاه کنیم. شاید در ابتدا فکر کنید که این بازی، خیلی راحت است و فقط نیاز به آمادگی جسمانی و سرعت بالا دارد. اما راستش را بخواهید، حل این مساله بیشتر از آمادگی جسمانی، نیاز به آمادگی ذهنی و قدرت حل مساله دارد و به حجم بالایی از پردازش نیاز دارد. شاید خود شرکت کنندگان هم این موضوع را نفهمند، اما اگر مساله به یک کامپیوتر و الگوریتم داده شود، آنوقت مشخص میشود که این شرکت کنندگان گیر چه مسالهی سختی افتاده اند. افراد شرکت کننده در این بازی در واقع باید سه پارامتر را مدنظر داشته باشند. اول اینکه هرکدام از آنها یک چرخ دستی دارند و این چرخ دستی حجم محدودی دارد. پس پارامتر محدودکنندهی اول حجم است. از آنجایی که فضای چرخدستی محدود است، آنها نمیتوانند کل سوپرمارکت را داخل چرخ بگذارند و خارج شوند. پس آنها ناچارند که اجناسی را پیدا کنند که بیشترین قیمت و کمترین حجم را دارد. پس پارامتر دوم قیمت است. آنها اگر بتوانند در این فروشگاه خاویار یا زعفران پیدا کنند، پیدا کردن پاسخ شاید کمی راحتتر باشد. اما آنها که از قبل خبر ندارند که این فروشگاه چه دارد و چه ندارد؟
پس آنها باید در فروشگاه دور بزنند و یکی یکی اجناس را ببینند. اما آنها با محدودیت زمان روبرو هستند. چون پردازش هر آیتم داخل فروشگاه زمانی نیاز دارد، ما میتوانیم زمان را به مرحله (step) ترجمه کنیم. شرکت کنندهی بخت برگشته باید در کمترین تعداد مراحل، گرانترین اجناس با کمترین حجم را پیدا کند. این پاسخ یک پاسخ بهینه یا optimum است. اما او در هر مرحله ناچار است هر کالا را دوباره با کالاهای قبلی چک کند. مثلا وقتی دارد آیتم صدم را نگاه میکند، باید آن را با نود و نه آیتم قبلی نیز مقابسه کند و به همین ترتیب برای آیتم صد و یکم الی آخر. این مساله در علوم کامپیوتر تحت عنوان مسالهی کوله پشتی (knapsack problem) شناخته میشود که ذیل دستهای از مسائل تحت عنوان مسائل ان پی هارد قرار میگیرد. یعنی بهترین الگوریتمی که ما بتوانیم پیدا کنیم، میتواند در تعداد مراحل نمایی این مساله را حل کند و باز هم مشخص نیست که آیا راه حلی که میدهد بهترین راه حل است یا راه حل بهتری هم وجود دارد. برای همین مساله اگر فروشگاه سایز متوسطی داشته باشد، راه حل گفته شده برای یافتن بهینهترین پاسخ، ممکن است چند میلیارد سال به درازا بیانجامد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4
“من اصلا نمیفهمم چه چیزی مرا مجبور به تایپ این نامه میکند. شاید برای این است که دلیل مبهمی برای کارهایی که اخیرا انجام دادهام، باقی بگذارم. این روزها واقعاً خودم را درک نمیکنم. قرار است یک جوان معمولی، معقول و باهوش باشم. با این حال، اخیرا (یادم نمیآید از چه زمانی شروع شده) قربانی افکار غیرمعمول و غیرمنطقی زیادی شدهام. این افکار دائما تکرار میشوند و تمرکز روی کارهای مفید و مترقی به تلاش ذهنی فوقالعادهای نیاز دارد. در ماه مارس، وقتی والدینم از نظر جسمی از هم جدا شدند، متوجه استرس زیادی شدم. یک بار حدود دو ساعت با یک پزشک صحبت کردم و سعی کردم ترسهایم را که احساس میکردم انگیزههای خشونتآمیز مرا فرا گرفتهاند، به او منتقل کنم. بعد از یک فصل، دیگر هرگز دکتر را ندیدم و از آن زمان تاکنون به تنهایی با آشفتگی روانیام مبارزه کردهام و ظاهرا بیفایده بوده است. بعد از مرگم آرزو میکنم که کالبدشکافی روی من انجام شود تا مشخص شود که آیا اختلال جسمی قابل مشاهدهای وجود دارد یا خیر. من در گذشته سردردهای شدیدی داشتهام و در سه ماه گذشته دو بطری بزرگ اکسدرین مصرف کردهام. “
تنها چند ساعت بعد از نوشتن این جملات در تاریخ اول ماه اوت سال ۱۹۶۶، چارلز جوزف وایتمن، افسر سابق نیروی دریایی ایالت متحده، دقایقی بعد از نیمه شب، به سراغ مادرش رفت و او را به قتل رساند. او روی جنازهی مادرش یادداشتی گذاشت که من مادرم را بسیار دوست داشتم. او سپس به خانه برگشت و همسرش را در ساعت ۳ صبح به قتل رساند. در آنجا او در جایی یادداشتی نوشت که “دوستان حرفش را قطع کردند”. در ساعت ۱۱:۳۵ دقیقهی صبح، او با یک چاقو، یک دوربین دوچشمی و یک اسلحهی مخصوص تک تیراندازان، وارد دانشگاه تگزاس در آستین شد. او به طبقهی ۲۸ برج ساعت رفت و در آنجا سه نفر را به ضرب چاقو کشت. سپس اسلحهی دوربیندارش را روی سکو کار گذاشت و آن را روی افراد داخل محوطهی دانشگاه نشانه گرفت. چارلز وایتمن به مدت ۹۶ دقیقه از آن بالا، ۱۵ نفر را به قتل رساند و ۳۱ نفر را زخمی کرد. تا اینکه خودش با گلولهی پلیس کشته شد. چند سال بعد از پایان غائله، یکی دیگر از زخمیها در اثر همان جراحات کشته شد و به این شکل، یکی از خونینترین قتلهای دسته جمعی ایالات متحده رقم خورد.
بعد از مرگ چارلز، به وصیت او عمل شد و جسدش برای کالبدشکافی به پزشکی قانونی رفت. نتایج کالبدشکافی همه را شوکه کرد. پزشکان درون مغز چارلز مهربان، توموری به اندازهی یک گردوی کوچک پیدا کردند. بلافاصله یک کمیسیون تخصصی پزشکی تشکیل شد تا در مورد ارتباط بین این تومور و اعمال چارلز، اظهارنظر کنند. در قسمتی از گزارش این کمیسیون تخصصی آمده بود : “رابطهی بین تومور مغزی و اعمال ویتمن را نمیتوان با وضوح مشخص کرد. با این حال، تومور احتمالا میتواند در ناتوانی او در کنترل احساسات و اعمالش نقش داشته باشد”. چارلز خودش متوجه مشکلی در مغزش شده بود و این تومور تا حد زیادی، او را از حالت عادی خارج کرده بود. او در یادداشتهایش مرتبا گفته بود که نمیداند چرا دارد این کارها را میکند و از کارهایی که کرده بود، شدیدا ناراحت بود و در یادداشتهایش اظهار تاسف کرده بود. این حادثه سوالات زیادی را ایجاد کرد. از جمله اینکه آیا راهی وجود دارد که قاتلین احتمالی بعدی را پیدا کرد؟ آیا اگر کسی با چنین توموری در مغزش پیدا شود، میتوان پیش از آغاز جنایت او را دستگیر کرد؟ آیا میتوان کسی را که هنوز جنایتی مرتکب نشده پیش از انجام جنایت، مجازات کرد؟ نظر شما چیست؟
- ابا اباد
@AbaEbad
تنها چند ساعت بعد از نوشتن این جملات در تاریخ اول ماه اوت سال ۱۹۶۶، چارلز جوزف وایتمن، افسر سابق نیروی دریایی ایالت متحده، دقایقی بعد از نیمه شب، به سراغ مادرش رفت و او را به قتل رساند. او روی جنازهی مادرش یادداشتی گذاشت که من مادرم را بسیار دوست داشتم. او سپس به خانه برگشت و همسرش را در ساعت ۳ صبح به قتل رساند. در آنجا او در جایی یادداشتی نوشت که “دوستان حرفش را قطع کردند”. در ساعت ۱۱:۳۵ دقیقهی صبح، او با یک چاقو، یک دوربین دوچشمی و یک اسلحهی مخصوص تک تیراندازان، وارد دانشگاه تگزاس در آستین شد. او به طبقهی ۲۸ برج ساعت رفت و در آنجا سه نفر را به ضرب چاقو کشت. سپس اسلحهی دوربیندارش را روی سکو کار گذاشت و آن را روی افراد داخل محوطهی دانشگاه نشانه گرفت. چارلز وایتمن به مدت ۹۶ دقیقه از آن بالا، ۱۵ نفر را به قتل رساند و ۳۱ نفر را زخمی کرد. تا اینکه خودش با گلولهی پلیس کشته شد. چند سال بعد از پایان غائله، یکی دیگر از زخمیها در اثر همان جراحات کشته شد و به این شکل، یکی از خونینترین قتلهای دسته جمعی ایالات متحده رقم خورد.
بعد از مرگ چارلز، به وصیت او عمل شد و جسدش برای کالبدشکافی به پزشکی قانونی رفت. نتایج کالبدشکافی همه را شوکه کرد. پزشکان درون مغز چارلز مهربان، توموری به اندازهی یک گردوی کوچک پیدا کردند. بلافاصله یک کمیسیون تخصصی پزشکی تشکیل شد تا در مورد ارتباط بین این تومور و اعمال چارلز، اظهارنظر کنند. در قسمتی از گزارش این کمیسیون تخصصی آمده بود : “رابطهی بین تومور مغزی و اعمال ویتمن را نمیتوان با وضوح مشخص کرد. با این حال، تومور احتمالا میتواند در ناتوانی او در کنترل احساسات و اعمالش نقش داشته باشد”. چارلز خودش متوجه مشکلی در مغزش شده بود و این تومور تا حد زیادی، او را از حالت عادی خارج کرده بود. او در یادداشتهایش مرتبا گفته بود که نمیداند چرا دارد این کارها را میکند و از کارهایی که کرده بود، شدیدا ناراحت بود و در یادداشتهایش اظهار تاسف کرده بود. این حادثه سوالات زیادی را ایجاد کرد. از جمله اینکه آیا راهی وجود دارد که قاتلین احتمالی بعدی را پیدا کرد؟ آیا اگر کسی با چنین توموری در مغزش پیدا شود، میتوان پیش از آغاز جنایت او را دستگیر کرد؟ آیا میتوان کسی را که هنوز جنایتی مرتکب نشده پیش از انجام جنایت، مجازات کرد؟ نظر شما چیست؟
- ابا اباد
@AbaEbad
👍6
اگر به لحاظ بیولوژیکی مشخص شود کسی پتانسیل جرم و جنایت را دارد، آیا میتوان پیش از وقوع جرم، به منظور پیشگیری او را محبوس کرد؟
Anonymous Poll
42%
بله حتما
58%
خیر به هیچوجه
با این یک تیر چند نشان را بزنید. به این شکل
تیر : به جای اینکه روغن حاصل پخت و پز را داخل سینک ظرفشویی بریزید، با دستمال کاغذی یا دستمال حولهای آن را بگیرید و دستمال آغشته به روغن را داخل سطل زباله بیندازید. با این کار چندین نشان را همزمان میزنید.
نشان اول : یکی از عوامل اصلی گرفتگی لولههای فاضلاب، همین روغنیست که از طریق سینک وارد لولههای فاضلاب میشود. این روغن بعد از سرد شدن، رفته رفته روی هم جمع شده و در نهایت با تشکیل یک لایهی ضخیم چربی، منجر به گرفتگی لولههای فاضلاب خانهی شما میشود. اگر روغن را با دستمال بگیرید، عملا مانع ایجاد گرفتگی حاصل از چربی در لولهها خواهید شد و لازم نیست هرچند وقت از مواد لوله بازکن یا روشهای دیگر برای باز کردن لولهها استفاده کنید.
نشان دوم : در فرآیند تصفیهی فاضلاب، یکی از سختترین و انرژیبرترین مراحل، حذف چربی از داخل فاضلاب است. روغن موجود در فاضلاب، راندمان فرآیند تصفیهی فاضلاب را به شدت کاهش میدهد. وقتی از ورود روغن به فاضلاب جلوگیری کنید، فرآیند تصفیهی فاضلاب آسانتر خواهد بود و به این شکل به محیط زیست کمک کرده اید. چرا که انرژی مصرفی تاسیسات تصفیهی فاضلاب کاهش مییابد و از طرف دیگر، عمر تجهیزات به کار رفته در این تاسیسات افزایش مییابد.
نشان سوم : اگر فاضلاب تصفیه نشود و مستقیما در طبیعت تخلیه شود و یا به هر دلیلی مثل وجود نشتی در مسیر انتقال فاضلاب، روغن موجود در آن، وارد محیط زیست شود، آلودگی شدیدی در محیط زیست ایجاد میکند. وجود آلودگی از نوع چربی در آبهای سطحی، باعث کاهش سطح اکسیژن محلول در آب میشود و در پی آن، زیست دریایی به شدت تحت فشار قرار میگیرد. بسیاری از آبزیان با کاهش سطح اکسیژن تلف میشوند و نرخ زاد و ولد آنها نیز کاهش مییابد. پس روغن کمتر داخل فاضلاب باعث آسیب کمتر به محیط زیست میشود.
نشان چهارم : متداولترین روش دفع زبالهها، سوزاندن آنها در زباله سوزهاست. این زباله سوزها زبالهها را با کمک سوخت میسوزانند. دستمال کاغذی آغشته به روغنی که شما داخل زبالهها انداختهاید، فرآیند سوختن را در زبالهسوزها آسانتر کرده و سوخت کمتری مصرف میشود. همچنین این امر به سوختن بهتر و بیشتر زبالهها کمک میکند. پس شما با انداختن این دستمالهای روغنی عملا به فرآیند دفع زبالهها کمک کردهاید.
نشان پنجم : من نمیدانم که شما ظرفهایتان را با دست میشویید یا با ماشین ظرفشویی. اما در هر صورت، پاک کردن روغن به کمک دستمال کاغذی، شستن را برای شما خیلی راحتتر میکند. اگر با دست ظرف میشویید، به مایع ظرفشویی، آب گرم و زمان کمتری برای شستن ظروف چرب نیاز خواهید داشت و اگر با ماشین ظروف را میشویید، با اینکار فشار را از روی ماشین ظرفشوییتان تا حد زیادی برمیدارید.
نشان ششم : چربی باقیمانده روی ظروف، خودش یک منبع مهم آلودگی میکروبیست. شما با حذف چربی به کمک دستمال کاغذی، به حذف کامل چربی از روی ظروف کمک خواهید کرد و به این صورت، احتمال آلودگی میکروبی در اثر باقی ماندن چربی روی ظروف را کاهش خواهید داد. از طرف دیگر، این چربی باقی مانده باعث تغییر رنگ و زرد شدن ظروف شما میشود. پس با پاک کردن این چربیها، مانع تغییر رنگ و زرد شدن ظروف نیز خواهید شد.
پس اینکار از هر جهت که نگاه کنید، با یک تیر چند نشان را زدن است.شما میتوانید با به کارگیری همین تکنیک ساده در خانهتان و همچنین تشویق دیگران به انجام آن، به خودتان و به محیط زیست کمک زیادی بکنید.
- ابا اباد
@AbaEbad
تیر : به جای اینکه روغن حاصل پخت و پز را داخل سینک ظرفشویی بریزید، با دستمال کاغذی یا دستمال حولهای آن را بگیرید و دستمال آغشته به روغن را داخل سطل زباله بیندازید. با این کار چندین نشان را همزمان میزنید.
نشان اول : یکی از عوامل اصلی گرفتگی لولههای فاضلاب، همین روغنیست که از طریق سینک وارد لولههای فاضلاب میشود. این روغن بعد از سرد شدن، رفته رفته روی هم جمع شده و در نهایت با تشکیل یک لایهی ضخیم چربی، منجر به گرفتگی لولههای فاضلاب خانهی شما میشود. اگر روغن را با دستمال بگیرید، عملا مانع ایجاد گرفتگی حاصل از چربی در لولهها خواهید شد و لازم نیست هرچند وقت از مواد لوله بازکن یا روشهای دیگر برای باز کردن لولهها استفاده کنید.
نشان دوم : در فرآیند تصفیهی فاضلاب، یکی از سختترین و انرژیبرترین مراحل، حذف چربی از داخل فاضلاب است. روغن موجود در فاضلاب، راندمان فرآیند تصفیهی فاضلاب را به شدت کاهش میدهد. وقتی از ورود روغن به فاضلاب جلوگیری کنید، فرآیند تصفیهی فاضلاب آسانتر خواهد بود و به این شکل به محیط زیست کمک کرده اید. چرا که انرژی مصرفی تاسیسات تصفیهی فاضلاب کاهش مییابد و از طرف دیگر، عمر تجهیزات به کار رفته در این تاسیسات افزایش مییابد.
نشان سوم : اگر فاضلاب تصفیه نشود و مستقیما در طبیعت تخلیه شود و یا به هر دلیلی مثل وجود نشتی در مسیر انتقال فاضلاب، روغن موجود در آن، وارد محیط زیست شود، آلودگی شدیدی در محیط زیست ایجاد میکند. وجود آلودگی از نوع چربی در آبهای سطحی، باعث کاهش سطح اکسیژن محلول در آب میشود و در پی آن، زیست دریایی به شدت تحت فشار قرار میگیرد. بسیاری از آبزیان با کاهش سطح اکسیژن تلف میشوند و نرخ زاد و ولد آنها نیز کاهش مییابد. پس روغن کمتر داخل فاضلاب باعث آسیب کمتر به محیط زیست میشود.
نشان چهارم : متداولترین روش دفع زبالهها، سوزاندن آنها در زباله سوزهاست. این زباله سوزها زبالهها را با کمک سوخت میسوزانند. دستمال کاغذی آغشته به روغنی که شما داخل زبالهها انداختهاید، فرآیند سوختن را در زبالهسوزها آسانتر کرده و سوخت کمتری مصرف میشود. همچنین این امر به سوختن بهتر و بیشتر زبالهها کمک میکند. پس شما با انداختن این دستمالهای روغنی عملا به فرآیند دفع زبالهها کمک کردهاید.
نشان پنجم : من نمیدانم که شما ظرفهایتان را با دست میشویید یا با ماشین ظرفشویی. اما در هر صورت، پاک کردن روغن به کمک دستمال کاغذی، شستن را برای شما خیلی راحتتر میکند. اگر با دست ظرف میشویید، به مایع ظرفشویی، آب گرم و زمان کمتری برای شستن ظروف چرب نیاز خواهید داشت و اگر با ماشین ظروف را میشویید، با اینکار فشار را از روی ماشین ظرفشوییتان تا حد زیادی برمیدارید.
نشان ششم : چربی باقیمانده روی ظروف، خودش یک منبع مهم آلودگی میکروبیست. شما با حذف چربی به کمک دستمال کاغذی، به حذف کامل چربی از روی ظروف کمک خواهید کرد و به این صورت، احتمال آلودگی میکروبی در اثر باقی ماندن چربی روی ظروف را کاهش خواهید داد. از طرف دیگر، این چربی باقی مانده باعث تغییر رنگ و زرد شدن ظروف شما میشود. پس با پاک کردن این چربیها، مانع تغییر رنگ و زرد شدن ظروف نیز خواهید شد.
پس اینکار از هر جهت که نگاه کنید، با یک تیر چند نشان را زدن است.شما میتوانید با به کارگیری همین تکنیک ساده در خانهتان و همچنین تشویق دیگران به انجام آن، به خودتان و به محیط زیست کمک زیادی بکنید.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍7❤2
مهمتر از درسهای گفته شده، درسهای عمل شده است. یعنی درسهایی که به زبان آورده نشده، اما ما میتوانیم این درسها را بگیریم و خودبخود هم این درسها را میگیریم. چنانکه میگویند تربیت کودکان بیشتر از حرفهایی که والدینشان میزنند، تحت تاثیر عمل والدینشان است. اگر والدین کودکی، عصبی باشند و مرتب درگیر دعوا و مرافعه باشند و بعد برای کودکشان حرف بزنند و بگویند که تو باید آرام باشی و دعوا نکنی، کودک کدام مسیر را انتخاب میکند؟ حتما که آن کودک همان رفتار والدینش را تکرار میکند و برای حرفهایشان تره هم خرد نخواهد کرد. یا مثلا اگر یک استادی دانشجویانش را تشویق کند که شما باید مساله را بفهمید، نه اینکه مساله را حفظ کنید. سپس چند روز بعد، دانشجویان بعد از چند سوال بفهمند که استاد خودش همه چیز را حفظ کرده و خودش هم نفهمیده است، آیا آن دانشجویان سعی میکنند مسائل بعدی را بفهمند یا مانند استادشان همه چیز را حفظ کنند؟ مسلما وقتی میبینند که استادشان خودش مساله را نفهمیده، با خودشان میگویند که ما چرا باید این مساله را بفهمیم؟ راه راحتتر این است که همین راهحل را حفظ کنیم.
پس یک بخش بسیار مهم از چیزهایی که ما یاد میگیریم، از عمل دیگران است نه صرفا از گفتههای دیگران. من از نوجوانی و شاید هم کودکی متوجه این شدم که میتوانم از کارهای دیگران چیزهای زیادی بیاموزم. از همین بابت همواره حواسم به اعمال دیگران بود و خیلی زود کارهای خوب دیگران را یاد میگرفتم و تکرار میکردم. مثلا در برههای از زندگیام دیدم که یک نفر مرتبا به کوهنوردی میرود و این خیلی در روحیهاش تاثیر مثبتی گذاشته، پس سریعا به تغییرات او در کوهنوردی دقت کردم و مدتی بعد هم خودم کوهنوردی را آغاز کردم. یا مثلا دقت کردم که معلم یا استادی رویکرد خاص و متفاوتی در حل مسائل داشته است، من هم سریعا آن رویکرد و روش را یاد گرفته ام و به کار بستهام. این استراتژی تقریبا به یک ویژگی بارز من تبدیل شده است که حواسم را کاملا جمع کنم و کارهای دیگران را زیر نظر داشته باشم و کارهای خوبشان را یاد بگیرم و تکرار کنم. از همین بابت، هر ارتباطی با دیگران برای من یک کلاس درس است و خودم را مقید به یادگیری و توسعهی مداوم کردهام.
اما یکی از جاهایی که من با این ویژگی شخصیتیام، تاکنون چیزهای زیادی آموختهام، دورهی فلسفهی کاربردی استاد Daydaad | دِیداد بوده است. بخشی از این کلاسها، همان موضوعات فلسفیست که توسط استاد در کلاس مطرح میشود و من در دفترم یادداشت میکنم. اما بخش دیگری، در همان گفتگوهای در خلال کلاس است که من مداوما از آنها میآموزم. محض مثال مدتی قبل استاد دیداد، موضوعی کاری و تا حدی شخصی را مطرح کردند و گفتند من اکنون میدانم که تصمیم درست چیست و توانایی انجام آن را نیز دارم، اما فعلا دست نگه میدارم و اجرای تصمیمم را به تعویق میاندازم تا تمرین خویشتنداری کنم. و سپس کلاس رسمی ادامه یافت. اما همین حرف برای من درس بزرگی داشت. اینکه انسان وقتی فکری میکند، سریعا به آن جامهی عمل نپوشاند و کمی برای اجرای تصمیمش صبر کند. او حتی اگر مطمئن است که تصمیم درست چیست، اگر بین فکر و عملش، فاصلهای بیندازد، خویشتنداری را تمرین کرده است. چه بسا که بعدا متوجه شود که آن تصمیم هم چندان درست نبوده است. و این درس مهمی بود که من از آن جلسه گرفتم.
در نهایت به قول استاد دیداد : دانا میداند اما شاید عمل نکند، اما خردمند هم میداند و هم عمل میکند.
- ابا اباد
@AbaEbad
پس یک بخش بسیار مهم از چیزهایی که ما یاد میگیریم، از عمل دیگران است نه صرفا از گفتههای دیگران. من از نوجوانی و شاید هم کودکی متوجه این شدم که میتوانم از کارهای دیگران چیزهای زیادی بیاموزم. از همین بابت همواره حواسم به اعمال دیگران بود و خیلی زود کارهای خوب دیگران را یاد میگرفتم و تکرار میکردم. مثلا در برههای از زندگیام دیدم که یک نفر مرتبا به کوهنوردی میرود و این خیلی در روحیهاش تاثیر مثبتی گذاشته، پس سریعا به تغییرات او در کوهنوردی دقت کردم و مدتی بعد هم خودم کوهنوردی را آغاز کردم. یا مثلا دقت کردم که معلم یا استادی رویکرد خاص و متفاوتی در حل مسائل داشته است، من هم سریعا آن رویکرد و روش را یاد گرفته ام و به کار بستهام. این استراتژی تقریبا به یک ویژگی بارز من تبدیل شده است که حواسم را کاملا جمع کنم و کارهای دیگران را زیر نظر داشته باشم و کارهای خوبشان را یاد بگیرم و تکرار کنم. از همین بابت، هر ارتباطی با دیگران برای من یک کلاس درس است و خودم را مقید به یادگیری و توسعهی مداوم کردهام.
اما یکی از جاهایی که من با این ویژگی شخصیتیام، تاکنون چیزهای زیادی آموختهام، دورهی فلسفهی کاربردی استاد Daydaad | دِیداد بوده است. بخشی از این کلاسها، همان موضوعات فلسفیست که توسط استاد در کلاس مطرح میشود و من در دفترم یادداشت میکنم. اما بخش دیگری، در همان گفتگوهای در خلال کلاس است که من مداوما از آنها میآموزم. محض مثال مدتی قبل استاد دیداد، موضوعی کاری و تا حدی شخصی را مطرح کردند و گفتند من اکنون میدانم که تصمیم درست چیست و توانایی انجام آن را نیز دارم، اما فعلا دست نگه میدارم و اجرای تصمیمم را به تعویق میاندازم تا تمرین خویشتنداری کنم. و سپس کلاس رسمی ادامه یافت. اما همین حرف برای من درس بزرگی داشت. اینکه انسان وقتی فکری میکند، سریعا به آن جامهی عمل نپوشاند و کمی برای اجرای تصمیمش صبر کند. او حتی اگر مطمئن است که تصمیم درست چیست، اگر بین فکر و عملش، فاصلهای بیندازد، خویشتنداری را تمرین کرده است. چه بسا که بعدا متوجه شود که آن تصمیم هم چندان درست نبوده است. و این درس مهمی بود که من از آن جلسه گرفتم.
در نهایت به قول استاد دیداد : دانا میداند اما شاید عمل نکند، اما خردمند هم میداند و هم عمل میکند.
- ابا اباد
@AbaEbad
👏4❤3👍1😁1
Forwarded from K0rpeh
پاییز با کُرپه
ادامهی سفرهای مستقل کودکان و کسب تجربههای بزرگ
تابستان امسال برای بچههای کرپه پر از ماجراجویی، خنده و کشفهای تازه بود. حالا که برگهای پاییزی آرامآرام فرش زمین میشن، ما هم تصمیم داریم این مسیر رو همگام با این زیبایی ادامه بدیم.
کرپه در فصل جدید هم با برنامههای گردشی متنوع، فرصتی فراهم میکنه تا کودکان:
🍂 در دل طبیعت پاییز، دوستیهای تازه بسازن.
🍂 مهارتهای استقلال، همکاری و خلاقیتشان را تجربه کنن.
🍂از نگاه کودکانهشان دوباره قصههای زمین و برگ و باران را کشف کنن.
این برنامهها با طراحی دقیق و همراهی تسهیلگران حرفهای، فضایی ایمن، شاد و یادگیرنده برای کودکان ایجاد میکنه.
📅 جدول برنامههای پاییزی رو در تصور همین پست ببینید و با ما همراه بشید.
همونطور که تابستان کرپه خاطرهساز شد، پاییز هم میتونه برای فرزند شما فصلی پر از تجربههای ناب باشه.
✨ برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با ما در ارتباط باشید.
📌 راههای ارتباطی:
تلفن: 09355593839
واتساَپ: 09912509112
🔗 شبکههای اجتماعی:
اینستاگرام: instagram/k0rpeh
لینکدین: linkedin/company/korpeh
https://www.linkedin.com/posts/korpeh_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%BE%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-activity-7378062493132169216-tswR?utm_source=share&utm_medium=member_desktop&rcm=ACoAAE2sL4EBKHAAkLEJCogH-uVcz6S_sbZlKiA
ادامهی سفرهای مستقل کودکان و کسب تجربههای بزرگ
تابستان امسال برای بچههای کرپه پر از ماجراجویی، خنده و کشفهای تازه بود. حالا که برگهای پاییزی آرامآرام فرش زمین میشن، ما هم تصمیم داریم این مسیر رو همگام با این زیبایی ادامه بدیم.
کرپه در فصل جدید هم با برنامههای گردشی متنوع، فرصتی فراهم میکنه تا کودکان:
🍂 در دل طبیعت پاییز، دوستیهای تازه بسازن.
🍂 مهارتهای استقلال، همکاری و خلاقیتشان را تجربه کنن.
🍂از نگاه کودکانهشان دوباره قصههای زمین و برگ و باران را کشف کنن.
این برنامهها با طراحی دقیق و همراهی تسهیلگران حرفهای، فضایی ایمن، شاد و یادگیرنده برای کودکان ایجاد میکنه.
📅 جدول برنامههای پاییزی رو در تصور همین پست ببینید و با ما همراه بشید.
همونطور که تابستان کرپه خاطرهساز شد، پاییز هم میتونه برای فرزند شما فصلی پر از تجربههای ناب باشه.
✨ برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر با ما در ارتباط باشید.
📌 راههای ارتباطی:
تلفن: 09355593839
واتساَپ: 09912509112
🔗 شبکههای اجتماعی:
اینستاگرام: instagram/k0rpeh
لینکدین: linkedin/company/korpeh
https://www.linkedin.com/posts/korpeh_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%BE%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-activity-7378062493132169216-tswR?utm_source=share&utm_medium=member_desktop&rcm=ACoAAE2sL4EBKHAAkLEJCogH-uVcz6S_sbZlKiA
Linkedin
پاییز با کُرپه
ادامهی سفرهای مستقل کودکان و کسب تجربههای بزرگ
تابستان امسال برای بچههای کرپه پر از ماجراجویی، خنده و کشفهای…
ادامهی سفرهای مستقل کودکان و کسب تجربههای بزرگ
تابستان امسال برای بچههای کرپه پر از ماجراجویی، خنده و کشفهای…
پاییز با کُرپه
ادامهی سفرهای مستقل کودکان و کسب تجربههای بزرگ
تابستان امسال برای بچههای کرپه پر از ماجراجویی، خنده و کشفهای تازه بود. حالا که برگهای پاییزی آرامآرام فرش زمین میشن، ما هم تصمیم داریم این مسیر رو همگام با این زیبایی ادامه بدیم.
کرپه…
ادامهی سفرهای مستقل کودکان و کسب تجربههای بزرگ
تابستان امسال برای بچههای کرپه پر از ماجراجویی، خنده و کشفهای تازه بود. حالا که برگهای پاییزی آرامآرام فرش زمین میشن، ما هم تصمیم داریم این مسیر رو همگام با این زیبایی ادامه بدیم.
کرپه…
❤2
به نظر من این سالهای میانی زندگی از مابقی زندگی دشوارتر است. در کودکی و نوجوانی ما از دشواریهای زندگی اساسا خبر نداریم که خواسته باشیم رنج ببریم. در سنین بالاتر شاید بعد از میانسالی، از دشواریهای زندگی خبر داریم، اما از حقیقت زندگی نیز خبر داریم و همان باخبر بودن از حقیقت زندگی، باعث میشود که بسیاری از مشکلاتی که سابقا به چشممان نمودی بزرگ داشتند، حالا در چشم ما خرد بنمایند. اما در این سالهای بعد از نوجوانی و قبل از میانسالی، ما به مشکلات و دشواریهای زندگی واقفیم، اما نه دید بازی به این مشکلات و مسائل داریم و نه راهحل مشخصی در آستینمان داریم. وجود مشکل را درک میکنیم، اما هنوز به لوازم کافی برای حل آن مجهز نیستیم. مثل یک عملهای که باید زمین را بکند، اما بیلی در اختیار ندارد که زمین را بکند یا اگر دارد، نمیداند چطور باید این کار را بکند و به جای استفاده از سر بیل، میخواهد به زور با دستهی بیل زمین را بکند. از همین بابت هم رنج میبرد و مدام شکایت میکند که آخر من چطور با این وسیلهی مسخره، باید زمین را بکنم؟
راستش را بخواهید، گاهی اوقات در مقاطعی از روند پیشرفت علم نیز به چنین مقاطعی میرسیم. یعنی مقاطعی که ما آنقدر میدانیم که مشکل و مساله را میفهمیم. اما آنقدر نمیدانیم که جوابی برای مشکل و مسالهمان بیابیم. اجازه دهید با یک مثال جالب به این موضوع بپردازیم. در قرن نوزدهم میلادی ما در چنین شرایطی قرار داشتیم. یک مسالهای که در مقابل خودمان میدیدیم این بود که این خورشیدی که هر روز صبح طلوع میکند و عصر غروب میکند، انرژی خودش را از کجا میآورد. ما خیلی خوب میدانستیم نرخ این انرژی که خورشید آزاد میکند چه میزان است و میدانستیم که همین خورشید به ما و دیگر موجودات زندهی روی زمین، حیات بخشیده است و تقریبا میدانستیم که عمر حیات روی زمین تقریبا به صدها میلیون سال میرسد. و زمین شناسان هم شواهدی داشتند که نشان میداد زمین احتمالا چند میلیارد سال عمر دارد. ما میدانستیم خورشید احتمالا چند میلیارد سال عمر داشته که بالاخره حیات روی زمین شکل گرفته است. اما نمیدانستیم که خورشید انرژی خودش را از کجا میآورد.
دوباره یادآوری میکنم که ما در قرن نوزدهم زندگی میکنیم و هنوز هیچ خبری از فیزیک هستهای و واکنشهای هستهای نداریم. در این زمان، بهترین راه حلی که برای منبع انرژی خورشید پیشنهاد شده بود، مکانیزم کلوین-هلمولتز بود که لرد کلوین انگلیسی و لودویگ هلمولتز آلمانی آن را ارائه داده بودند. آنها در این زمان میدانستند که طبق قانون بقای انرژی، انرژی خورشید باید از یک جایی آمده باشد. مطابق مکانیزم پیشنهادی آنها، انرژی آزاد شده از خورشید، ناشی از انرژی پتانسیل گرانشی عظیم خورشید است که خورشید آن را رفته رفته و در طول زمان آزاد میکند. اما خیلی زود، یک فیزیکدان دیگر به اسم آرتور ادینگتون وارد عمل شد و نشان داد که اگر منبع انرژی خورشیدی، این مکانیزم کلوین-هلمولتز بوده باشد، خورشید میتوانسته فقط در حد چند ده میلیون سال عمر داشته باشد. در حالیکه در قرن نوزدهم ما میدانستیم حتی عمر حیات بر روی زمین هم از این رقم بسیار بالاتر است. پس این مکانیزم نمیتوانست پاسخ درستی در مورد عمر خورشید به ما بدهد. ما تا دههی ۱۹۳۰ و با تولد فیزیک کوانتوم و فیزیک هستهای، پاسخی برای این سوال نداشتیم و از ندانستنمان حسابی رنج میبردیم. البته اکنون هم سوالات بیشمار دیگری داریم که هیچ پاسخی برایشان نیافتهایم و هنوز در رنجیم، رنج نادانی.
- ابا اباد
@AbaEbad
راستش را بخواهید، گاهی اوقات در مقاطعی از روند پیشرفت علم نیز به چنین مقاطعی میرسیم. یعنی مقاطعی که ما آنقدر میدانیم که مشکل و مساله را میفهمیم. اما آنقدر نمیدانیم که جوابی برای مشکل و مسالهمان بیابیم. اجازه دهید با یک مثال جالب به این موضوع بپردازیم. در قرن نوزدهم میلادی ما در چنین شرایطی قرار داشتیم. یک مسالهای که در مقابل خودمان میدیدیم این بود که این خورشیدی که هر روز صبح طلوع میکند و عصر غروب میکند، انرژی خودش را از کجا میآورد. ما خیلی خوب میدانستیم نرخ این انرژی که خورشید آزاد میکند چه میزان است و میدانستیم که همین خورشید به ما و دیگر موجودات زندهی روی زمین، حیات بخشیده است و تقریبا میدانستیم که عمر حیات روی زمین تقریبا به صدها میلیون سال میرسد. و زمین شناسان هم شواهدی داشتند که نشان میداد زمین احتمالا چند میلیارد سال عمر دارد. ما میدانستیم خورشید احتمالا چند میلیارد سال عمر داشته که بالاخره حیات روی زمین شکل گرفته است. اما نمیدانستیم که خورشید انرژی خودش را از کجا میآورد.
دوباره یادآوری میکنم که ما در قرن نوزدهم زندگی میکنیم و هنوز هیچ خبری از فیزیک هستهای و واکنشهای هستهای نداریم. در این زمان، بهترین راه حلی که برای منبع انرژی خورشید پیشنهاد شده بود، مکانیزم کلوین-هلمولتز بود که لرد کلوین انگلیسی و لودویگ هلمولتز آلمانی آن را ارائه داده بودند. آنها در این زمان میدانستند که طبق قانون بقای انرژی، انرژی خورشید باید از یک جایی آمده باشد. مطابق مکانیزم پیشنهادی آنها، انرژی آزاد شده از خورشید، ناشی از انرژی پتانسیل گرانشی عظیم خورشید است که خورشید آن را رفته رفته و در طول زمان آزاد میکند. اما خیلی زود، یک فیزیکدان دیگر به اسم آرتور ادینگتون وارد عمل شد و نشان داد که اگر منبع انرژی خورشیدی، این مکانیزم کلوین-هلمولتز بوده باشد، خورشید میتوانسته فقط در حد چند ده میلیون سال عمر داشته باشد. در حالیکه در قرن نوزدهم ما میدانستیم حتی عمر حیات بر روی زمین هم از این رقم بسیار بالاتر است. پس این مکانیزم نمیتوانست پاسخ درستی در مورد عمر خورشید به ما بدهد. ما تا دههی ۱۹۳۰ و با تولد فیزیک کوانتوم و فیزیک هستهای، پاسخی برای این سوال نداشتیم و از ندانستنمان حسابی رنج میبردیم. البته اکنون هم سوالات بیشمار دیگری داریم که هیچ پاسخی برایشان نیافتهایم و هنوز در رنجیم، رنج نادانی.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍9
یک موقعی بود که هرچندوقت یک داستانی راجع به کمپانیهای بزرگ پخش میشد. یک روز یک تست هوش پخش میکردند و میگفتند که این یکی از سوالات آزمون ورودی ناسا بوده است. روز بعد میگفتند مایکروسافت برای همهی کارکنانش این شرط را گذاشته که برای افزایش بازدهی فلان کار را انجام دهند. یک روز دیگر میگفتند چهار قانون ایلان ماسک راجع به جلسات درون سازمانی. البته الان هم هرچند وقت سر و کلهی این جفنگیات پیدا میشود و معلوم نیست چه کسی اینها را میسازد و چه کسی اینها را اینقدر پخش میکند و معلوم نیست چه کسی این داستانها را سر کارمندان بخت برگشتهاش در میآورد. یک زمانی هم این خیلی وایرال شده بود که گوگل سعی میکند انسانهای تنبل را استخدام کند، چرا که تنبلها همیشه آسانترین راه حل را انتخاب میکنند و آسانترین راه حل، بهینهترین و کم هزینهترین راه حل است. حالا معلوم نیست داستان پشت این قضیه چه باشد. شاید هم خود تنبلها این داستان را درست کرده باشند. اما همچین هم بی حساب کتاب نیست و یک منطقی پشت آن است. بالاخره از قدیم هم میگفتند که تنبل پادشاه است.
اینکه تنبلها آسانترین راه را انتخاب میکنند که کمترین عمل را انجام بدهند و کمتر خسته شوند خیلی همبیراه نیست. راستش را بخواهید یکی از تنبلترین تنبلهایی که همهی ما خیلی خوب او را میشناسیم که همیشه بهترین و کمهزینهترین و کمانرژیترین مسیر را برای انجام کارها انتخاب میکند، خود طبیعت است. خود طبیعت؟!!! بله خود طبیعت. طبیعت از هر تنبلی که میشناسیم تنبلتر است و همواره کم هزینهترین مسیر را پیدا میکند. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم. فرض کنید یک سنگ را در دستتان گرفتهاید و میخواهید این سنگ را پرتاب کنید. من نمیدانم که قدرت پرتاب شما چقدر است. فرض کنیم که شما در یک فضای بازی مثل یک مزرعه ایستاده اید و از بابت اینکه سنگی که پرتاب میکنید شیشهای را نشکند یا توی سر کسی نخورد، هیچ نگرانی ندارید و با تمام قوتی که دارید، سنگ را پرتاب میکنید. شما وقتی سنگ را پرتاب میکنید یک انرژی جنبشی به آن میدهید و این سنگ شروع به حرکت میکند. بعد این سنگ کمی ارتفاع میگیرد و سپس تحت تاثیر جاذبهی زمین دوباره به پایین باز میگردد.
مسیری که سنگ طی میکند یک منحنیست. شاید شبیه یک تخم مرغ خوابیده روی زمین. اما چرا باید سنگ این مسیر را طی کند؟ چرا مثلا چند بار بالا و پایین نمیرود تا نهایتا به زمین برسد؟ چرا مسیر زیگزاگی را طی نمیکند؟ چرا یک حرکت موجی نمیرود؟ پاسخ این است که چون طبیعت تنبل است. اگر مسیرهای مختلف فرضی غیرواقعی مثل مسیر زیگ زاگی، مسیر موجی، مسیر خط مستقیم و هر مسیر دیگری را برای سنگ تصور کنید، سپس انرژی جنبشی سنگ را در هر لحظه از مسیر محاسبه کنید، انرژی پتانسیل را از آن کم کنید و آن را در طول زمان در کل مسیر انتگرال بگیرید، متوجه خواهید شد که عددی که برای تمام مسیرهای فرضی به دست خواهید آورد، بزرگتر از عددی است که برای حرکت واقعی در طبیعت به دست میآید. پس طبیعت خیلی تنبل است و از میان همهی مسیرهای ممکن، بهترین مسیری را انتخاب میکند که کنش (انرژی جنبشی منهای انرژی پتانسیل) در آن به حداقل برسد و بهترین مسیر در مثال پرتاب سنگ، همان منحنیست که وقتی سنگ را پرتاب میکنید، میبینید. به این ویژگی طبیعت، اصل کمترین کنش یا principle of least action گفته میشود که یک اصل اساسی در تمامی حوزههای فیزیک است. با همین اصل، معادلهی حرکت هر سیستم فیزیکی به دست میآید.
- ابا اباد
@AbaEbad
اینکه تنبلها آسانترین راه را انتخاب میکنند که کمترین عمل را انجام بدهند و کمتر خسته شوند خیلی همبیراه نیست. راستش را بخواهید یکی از تنبلترین تنبلهایی که همهی ما خیلی خوب او را میشناسیم که همیشه بهترین و کمهزینهترین و کمانرژیترین مسیر را برای انجام کارها انتخاب میکند، خود طبیعت است. خود طبیعت؟!!! بله خود طبیعت. طبیعت از هر تنبلی که میشناسیم تنبلتر است و همواره کم هزینهترین مسیر را پیدا میکند. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم. فرض کنید یک سنگ را در دستتان گرفتهاید و میخواهید این سنگ را پرتاب کنید. من نمیدانم که قدرت پرتاب شما چقدر است. فرض کنیم که شما در یک فضای بازی مثل یک مزرعه ایستاده اید و از بابت اینکه سنگی که پرتاب میکنید شیشهای را نشکند یا توی سر کسی نخورد، هیچ نگرانی ندارید و با تمام قوتی که دارید، سنگ را پرتاب میکنید. شما وقتی سنگ را پرتاب میکنید یک انرژی جنبشی به آن میدهید و این سنگ شروع به حرکت میکند. بعد این سنگ کمی ارتفاع میگیرد و سپس تحت تاثیر جاذبهی زمین دوباره به پایین باز میگردد.
مسیری که سنگ طی میکند یک منحنیست. شاید شبیه یک تخم مرغ خوابیده روی زمین. اما چرا باید سنگ این مسیر را طی کند؟ چرا مثلا چند بار بالا و پایین نمیرود تا نهایتا به زمین برسد؟ چرا مسیر زیگزاگی را طی نمیکند؟ چرا یک حرکت موجی نمیرود؟ پاسخ این است که چون طبیعت تنبل است. اگر مسیرهای مختلف فرضی غیرواقعی مثل مسیر زیگ زاگی، مسیر موجی، مسیر خط مستقیم و هر مسیر دیگری را برای سنگ تصور کنید، سپس انرژی جنبشی سنگ را در هر لحظه از مسیر محاسبه کنید، انرژی پتانسیل را از آن کم کنید و آن را در طول زمان در کل مسیر انتگرال بگیرید، متوجه خواهید شد که عددی که برای تمام مسیرهای فرضی به دست خواهید آورد، بزرگتر از عددی است که برای حرکت واقعی در طبیعت به دست میآید. پس طبیعت خیلی تنبل است و از میان همهی مسیرهای ممکن، بهترین مسیری را انتخاب میکند که کنش (انرژی جنبشی منهای انرژی پتانسیل) در آن به حداقل برسد و بهترین مسیر در مثال پرتاب سنگ، همان منحنیست که وقتی سنگ را پرتاب میکنید، میبینید. به این ویژگی طبیعت، اصل کمترین کنش یا principle of least action گفته میشود که یک اصل اساسی در تمامی حوزههای فیزیک است. با همین اصل، معادلهی حرکت هر سیستم فیزیکی به دست میآید.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍5