Aba Ebad | اَبا اِباد
540 subscribers
1.34K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
تصویر : ساشا دختر باراک اوباما که به توصیه‌ی پدرش در تعطیلات تابستانی به عنوان صندوقدار در یک رستوران کار می‌کند. تصویر مربوط به همان دوره‌ی ریاست‌جمهوری باراک اوباماست. کوتاه بیا هموطن و بگذار هرکس شغلی را که می‌خواهد داشته باشد!


@AbaEbad
👍3
فرهنگ ما خیلی اوقات شبیه سبک بازی‌ رونالدینیو است. طوری که می‌توانیم اسم فرهنگ ایرانی را فرهنگ رونالدینیویی بگذاریم. ویژگی منحصر به فرد‌ بازی رونالیدینیو این بود که به یک طرف نگاه می‌کرد و به یک سمت‌ دیگر پاس‌ می‌داد. من ایرانی‌های زیادی را می‌بینم که خیلی قشنگ حرف می‌زنند و می‌نویسند و دیگران را به چیزی توصیه می‌کنند و بعد خودشان طور دیگری و کاملا مخالف توصیه‌شان عمل می‌کنند. اصلا این موضوع در فرهنگ ما نهادینه شده است. محض مثال ما ضرب المثل‌های زیبایی داریم که مدام آن‌ها را تکرار می‌کنیم. ولی خودمان خیلی آن‌ها را قبول نداریم. مثلا گوش همه‌مان از این ضرب المثل پر است که “کار که عار نیست”. خیلی اوقات می‌بینید همان کسی که امروز با دیدن شغل کسی گفته کار که عار نیست، فردا پشت سر او حرف می‌زند که دیدید که او با آن دبدبه و کبکبه‌اش مشغول به چه کار سطح پایینی شده است. اگر پشت سرش نگوید، توی دلش می‌گوید و به آن شخص به دیده‌ی تحقیر نگاه می‌کند. پس در فرهنگ ما بین حرف چیزی را زدن و عمل به آن، می‌تواند حتی تضاد برقرار باشد.


اما یکی از اولین موضوعاتی که هرکسی بعد از مهاجرت به یکی از کشورهای پیشرفته متوجه آن می‌شود، همین مساله‌ی عار نبودن کار است. در کشورهای توسعه یافته‌، شما می‌توانید افراد را در مشاغل مختلف ببینید که بسیار با احترام با آن‌ها برخورد می‌شود. اصلا کسی احساس نمی‌کند‌ که مثلا من فلان شغل را دارم و دیگری فلان شغل را. همه به صورت گله‌ای به سمت پزشکی و مهندسی هجوم نمی‌برند. یکی کارهای فنی را دوست دارد و مشغول همان کارهای فنی می‌شود. دیگری برنامه نویسی دوست‌ دارد و به آن سمت می‌رود. دیگری مسافرکشی را کار راحتی می‌بیند و به آن مشغول می‌شود. یکی به مهندسی علاقه دارد و به آن سمت می‌رود. اتفاقا اختلاف درآمد هم وجود دارد و بسیاری از افراد با توجه به درآمد و بازار کار به سمت مشاغل مختلف می‌روند. اما کسی به دیگری از بابت شغلش با دیده‌ی تحقیر یا دیده‌ی تمجید نگاه نمی‌کند. شما می‌توانید دانشجویانی را ببینید که در یک نانوایی کار می‌کنند. یا دانشجویی که برای امرار معاشش در قسمت دلیوری یک رستوران کار می‌کند. آن یکی گارسون یک رستوران شده است.


همه‌ی افراد حداقل در زمان دانش‌آموزی یا دانشجویی‌شان تجربه‌ی چنین شغل‌هایی را داشته اند. من می‌بینم که شخصی که هر‌ روز به خانه‌ی من روزنامه می‌آورد، یک پسر‌ نوجوان است که این کار را می‌کند. یا وقتی به خرید‌ می‌روم می‌بینم که یک نوجوان در صندوق نشسته است که با توجه به سن و سالش حتما دانش آموز است. وقتی وارد مطب یک پزشک می‌شوید، خیلی راحت نمی‌توانید‌ متوجه شوید که کدامیک پزشک است و کدامیک منشی و کدامیک دستیار پزشک. هرچند درآمدشان متفاوت است اما همگی محترمند و کسی به خاطر شغل هیچکدام، دید متفاوت بالا به پایین یا پایین به بالا به آن‌ها ندارد. حالا ما که از کودکی توی گوشمان خوانده‌اند که “کار که عار نیست” وقتش رسیده که در فرهنگمان واقعا آن را به کار گیریم. جامعه‌ی ما باید طوری باشد که کسی اگر می‌بیند شغلی را دوست دارد یا با شغلی راحت است یا شغلی درآمد خوبی دارد یا حتی اکنون به شغلی نیاز دارد، باید با خیال آسوده به سمت آن شغل برود و مورد سرزنش کسی واقع نشود.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍71
تصویر : نقاشی معروف "آزادی هدایتگر مردم" اثر اوژن دولاکروا که نمایانگر انقلاب جولای ۱۸۳۰ فرانسه و نماد ارزش‌های لیبرال است.


@AbaEbad
ایدئولوژی‌های مختلف معمولا بر جنبه‌های مختلف زندگی ما تاثیر می‌گذارند و صرفا در سطح عقیدتی یا سیاسی باقی نمی‌مانند. و به همین شکل وقتی ما به پذیرش یا عدم پذیرش یک ایدئولوژی فکر می‌کنیم، باید‌ به این مساله توجه‌ داشته باشیم. مثلا ما لیبرالیسم را به عنوان یک ایدئولوژی و یک مکتب فکری می‌شناسیم که بر آزادی‌های فردی تاکید ویژه‌ای دارد و اساسا لیبرالیسم (مشخصا شکل کلاسیک آن) بر همین اصل بنا نهاده شده که آزادی‌های فردی انسان باید محترم شمرده شود. اما این تاکید بر آزادی‌های فردی تبعاتی دارد که ما در سطوح مختلف می‌توانیم تاثیر این فکر را مشاهده کنیم. در سطح فردی لیبرالیسم به ما می‌گوید که انسان‌ها در انتخاب خودشان آزادند. آن‌ها می‌توانند هر عقیده‌ای داشته باشند به شرط اینکه به آزادی‌های دیگران خدشه‌ای وارد نشود. افراد می‌توانند به هرکجا که دلشان خواست مهاجرت کنند و کسی نباید مانع این موضوع شود. چون حقوق افراد محترم است، ما باید به تنوع قومی، نژادی و جنسیتی افراد نیز احترام بگذاریم. همچنین جنسیت انسان‌ها نباید در سطح حقوقی که از آن برخوردارند تاثیر بگذارد. اما تمام اینها در سطح فردی بود.


مثلا در سطح اقتصادی این احترام به حقوق و آزادی فردی چه تبعاتی دارد؟ در سطح اقتصادی، افراد باید در تجارت آزاد باشند. آن‌ها باید بتوانند چیزها را به قیمتی که می‌خواهند بخرند یا بفروشند و دیگران نیز آزادند که آن چیزها را بخرند یا نخرند. افراد می‌توانند مالک چیزهایی باشند و دیگران نمی‌توانند و حق ندارند به اموال افراد دست درازی کنند. از جمله اینکه نباید مالیات زیادی از آن‌ها دریافت شود و آن‌ها همان میزانی که از حکومت خدماتی دریافت می‌کنند، باید به همان میزان مالیات بپردازند. در سطح بین المللی نیز انسان‌ها باید بتوانند بین کشورهای مختلف آزادانه تجارت کنند و حقوق گمرکی زیادی هم نباید بپردازند تا بتوانند با دیگر بازیگران اقتصادی رقابت کنند. اگر چیزی را اختراع کردند، باید بتوانند از منافع اختراعشان بهره مند شوند و دیگران حتی از سایر کشورها حق انتفاع از آن اختراع را بدون اجازه‌ی مخترع ندارند. یا اگر کسی اثری هنری خلق کرده، کسی حتی در سایر کشورها حق ندارد بدون اجازه‌ی او از آن اثر هنری استفاده کند. پس لیبرالیسم در سطح اقتصادی حتی در سطح بین المللی نیز آزادی‌های افراد را محترم می‌شمارد.


اما همین احترام به آزادی‌های فردی خودش را در سطح سیاسی نیز نشان می‌دهد. در سطح سیاسی، افراد چون آزاد هستند، باید بتوانند در قدرت حاکم بر خودشان شریک باشند. پس باید انتخابات آزادی باشد تا کسی نظر آن‌ها را نمایندگی کند. از طرف دیگر، از بابت همان احترام به حقوق فردی، باید حاکمیت قانون برقرار باشد و کسی نتواند از قانون بگریزد. از طرف دیگر، حقوق اقلیت‌ها نیز باید محترم شمرده شود. چرا که آن‌ها نیز انسان‌های آزادی هستند که باید به حقوقشان احترام گذاشت. با همین دیدگاه، حکومت‌ها باید بتوانند به صورت مسالمت‌ آمیز در کنار هم زندگی کنند و کسی نباید با توسل به زور، حقوق مردم کشوری دیگر را زیر پا بگذارد. برای این منظور، باید سازمان‌ها و قوانین بین المللی وجود داشته باشد که از حقوق ملل مختلف در مقابل دیگران محافظت کند. پس مشاهده می‌فرمایید که همان تفکر احترام به حقوق و آزادی‌های فردی انسان‌ها، می‌تواند تا چه حد روی جنبه‌های مختلف زندگی ما تاثیر بگذارد.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍4
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
2
یک نکته‌ی مهمی که هر دانشمندی به خصوص فیزیکدانان در مسیر علمی خودشان بایستی به آن توجه داشته باشند این است که هیچوقت نباید آن تصویر کلی یا big picture را از دست بدهند. بدین معنا که یک دانشمند نباید آنقدر درگیر جزئیات شود که فراموش کند که اساسا از آغاز مسیر تلاش علمی‌اش، به دنبال شناخت جهان بوده است نه صرفا تولید یک سری روابط ریاضی و توسعه‌ی آن‌ها بدون توجه به جهان و واقعیت آن. یا به عبارت دیگر، دانشمند باید از فیلسوف درونش مراقبت کند، فیلسوفی که می‌خواهد جهان را بشناسد و این نظریات و این روابط ریاضی صرفا برای او ابزاری‌ست که جهان را بهتر بشناسد. از همین بابت شما می‌بینید که فیزیکدانان بزرگ در نهایت از دل نظریات خود، یک شناخت و درک فلسفی از جهان ارائه می‌دهند و به نوعی فیزیکدانان بزرگ، ذاتا فیلسوف نیز هستند. شما می‌بینید که این فیزیکدانان در پس نظریات خود در نهایت می‌پرسند که این نظریه‌ی من چه ارتباطی با جهان دارد و آیا شهودی در پس آن هست یا نه؟ تمامی این جزئیاتعلمی بایستی در آن تصویر کلی، معنای خاصی را به ما ارائه دهد. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم.


در اوایل قرن بیستم، فیزیک اتمی در یک آشفتگی به سر می‌برد. نتایج آزمایشات تصویری به نظر انکارناپذیر از اتم ارائه می‌داد: ذرات باردار الکتریکی کوچکی به اسم الکترون که به طور مداوم در دایره‌هایی به دور هسته با بار مخالف و فوق‌العاده چگال در حال حرکت هستند. این مدلی بود که رادرفورد به ما از اتم داده بود و با آزمایشات نیز همخوانی داشت. با این حال، این تصویر از نظر قوانین شناخته شده فیزیک کلاسیک غیرممکن بود، چرا که فیزیک کلاسیک پیش‌بینی می‌کرد چنین الکترون‌های در حال گردشی باید انرژی به صورت امواج الکترومغناطیس از خود تابش کنند و با از دست دادن انرژی، به صورت مارپیچ به درون هسته سقوط کنند. با این حال، اتم‌ها به تدریج انرژی خود را از دست نمی‌دهند و فرو نمی‌پاشند. ما که داریم می‌بینیم جهان اطراف ما در حال فروپاشی نیست و نمی‌توانیم این موضوع را انکار کنیم. حالا اینجا نیلز بور که یکی از فیزیکدانان بزرگ تاریخ فیزیک بود و شم فلسفی نیز داشت، “استدلال کرد” یعنی “فلسفه ورزید” و گفت که هر نظریه جدید باید کاری بیش از توصیف صحیح پدیده‌های اتمی انجام دهد، باید برای پدیده‌های متعارف در ابعاد بزرگ نیز قابل اجرا باشد، به گونه‌ای که فیزیک قدیمی را بازتولید کند.


به این ادعای فلسفی نیلز بور اصل تناظر یا correspondence principle می‌گویند. اصل تناظر، نوعی راهنمای فلسفی برای انتخاب نظریه‌های جدید در فیزیک است. این اصل به ما می‌گوید که نظریه‌ی جدید بایستی تمام پدیده‌هایی را که نظریه‌ی قبلی برای آنها معتبر بوده است، توضیح دهد و نباید با نظریه‌ی قبلی در تضاد باشد. محض مثال اگر شما روی یک ذره‌ی کوانتومی آزمایشاتی انجام می‌دهید و مثلا تکانه را برای آن ذره اندازه گیری می‌کنید، بایستی میانگین نتایج آزمایشات شما همان میزانی را نشان دهد که محاسبات کلاسیکی نشان می‌داد (قضیه‌ی ارنفست). اگر این میانگین هیچ ربطی به دنیای کلاسیک که ما در آن زندگی می‌کنیم نداشته باشد، پس یک جای این نظریه می‌لنگد که البته می‌دانیم چنین نیست. یا مثلا اگر نسبیت روابطی دارد که ویژگی‌های اجرام در سرعت‌های بسیار بالا را نشان می‌دهد، بایستی این روابط در سرعت‌های پایین به روابط کلاسیک نیوتنی تقلیل یابد. می‌بینید که اصل تناظری که نیلز بور آن را ارائه داد، یک اصل کاملا فلسفی‌ست. و نیلز بور نیز به نوعی یک فیلسوف است.


- ابا اباد


@AbaEbad
9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو : صحنه‌ای از سریال هزاردستان ساخته‌ی زنده یاد علی حاتمی، که در اینجا کفیل شعبه‌ی تامینات در تهران قدیم از بابت اینکه همه موقع ترور در خواب بوده اند شاکی‌ست. اما در هوای گرم می‌شود چه کار کرد؟ خوابید.


@AbaEbad
یک موقعی وقتی در ایران دانشجو بودم و در خوابگاه در کنار دیگر دانشجویان زندگی می‌کردم، یک بحث و مرافه‌ی بین دو تا از هم اتاقی‌های من پیرامون دمای اتاق شکل گرفت. آنموقع تابستان بود و هوا هم در آن سال در تهران حسابی گرم شده بود. بحث از آنجایی شکل گرفت که یکی از هم اتاقی‌ها احساس سرما می‌کرد و می‌خواست دریچه‌ی کولر را ببندد تا اتاق کمی گرم شود. در مقابل اما یکی دیگر از هم اتاقی‌ها حسابی گرمش بود و گرما هم کلافه‌اش کرده بود و اصرار می‌کرد که نباید دریچه‌ی کولر را ببندیم. اینجا بود که یک هم اتاقی سومی قاضی شد و قرار شد بین این دو نفر به طور بی‌طرفانه‌ای قضاوت کند و حق را به حق‌دار بدهد. این هم از خوبی‌های زندگی خوابگاهی‌ست که آدم تعامل با دیگران را مجبور است که یاد بگیرد، حتی اگر خیلی اجتماعی هم نباشد. چون راهی وجود ندارد که آدم انزوا پیشه کند و به هر حال شب و روز توی حلق بقیه است و راه فراری به سوی تنهایی ندارد، پس به ناچار باید راه تعامل را در پیش بگیرد.


اما در مورد آن قضیه، دوستی که قاضی شده بود، گفت که حق با کسی‌ست که گرمش شده است و نباید دریچه‌ی کولر را بست. فردی که سردش شده بود حسابی شاکی شد و از قاضی تقاضا کرد که مبنای حکمش را بگوید و من استدلال قاضی را خیلی دوست داشتم. چرا که در درون استدلالش، شمه‌هایی از ترمودینامیک دیده میشد. قاضی گفت که کسی که سردش شده، خیلی راحت می‌تواند لباس گرم بپوشد یا یک پتو بکشد روی خودش تا خودش را گرم کند. او هرچقدر که سردش باشد می‌تواند به لباس‌هایش اضافه کند و در نهایت خودش را اینطوری گرم کند. اما کسی که گرمش شده چطور؟ او می‌تواند تمام لباس‌هایش را از تن در آورد تا خودش را خنک کند، اما از یک جایی به بعد وقتی تمام لباس‌هایش را در بیاورد، دیگر نمی‌تواند پوستش را هم از تن بکند که خودش را خنک کند. کسی که داخل اتاق است می‌تواند به راحتی خودش را گرم کند، اما نمی‌تواند به راحتی خودش را سرد کند. او به ناچار باید از اتاق خارج شود و مثلا برود بخوابد توی حوض آب سرد یا زیر دوش آب سرد بایستد.


دقیقا مساله ازآنجایی آغاز می‌شود که گرم کردن راحت‌تر از سرد کردن است. ما انسان‌ها از هزاران سال قبل با اختراع لباس و آتش توانسته‌ایم خودمان را گرم کنیم. چون گرم کردن موافق با قانون دوم ترمودینامیک و در جهت افزایش آنتروپی است. اما تازه یکی دو قرن است که توانسته‌ایم با صرف انرژی، در جهت کاهش آنتروپی عمل کرده و خانه‌هایمان را سرد کنیم. راستش را بخواهید ترمودینامیک حتی توانسته به پیشرفت برخی مناطق جهان کمک کرده و مانع پیشرفت برخی مناطق دیگر از جهان شود. محض مثال فرض کنید یک نفر در قرن نوزدهم در ایران زندگی می‌کند و هیچ وسیله‌ی سرمایشی ندارد. او عملا نیمی از فصل بهار و کل فصل تابستان را به خاطر گرما از دست می‌دهد. او به خاطر گرما نای کار کردن ندارد و باید فعالیتش را آنقدر کم کند تا گرما به او آسیبی نرساند. اما کسی که همانموقع در شمال اروپا زندگی می‌کند، او در تابستان گرمای زیادی را تجربه نمی‌کند و در زمستان‌های بسیار سرد نیز براحتی با سوزاندن آتش خودش را گرم می‌کند. پس عملا آن اروپایی زمان بیشتری داشته که روی پیشرفت خودش تمرکز کند. می‌بینید که ترمودینامیک حتی روی پیشرفت ما نیز اثر قابل توجهی داشته است.



- ابا اباد


@AbaEbad
👏8
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
سه نقد درباره‌ی اصطلاح “غرب‌زده”


نقد اول : اولین بار جلال آل احمد این واژه را به شکلی وسیع ترویج (promote) کرد. او با به کارگیری این واژه در عنوان کتابش، آن را وارد فرهنگ عمومی ایرانیان کرد و البته همفکرانش نیز پشت‌بند او بازی کردند و آنقدر این واژه را به کار بردند که این واژه‌ توی ذهن بسیاری از ما باقی مانده است. اگر می‌خواهید ببینید که قدرت فعالیت این گروه چقدر بالا بوده است، سعی کنید واژه‌ی “شرق‌زده” را چندین بار بخوانید. خیلی زود متوجه می‌شوید که واژه‌ی “غرب‌زده” برایتان خیلی ملموس است. اما واژه‌ی “شرق‌زده” برایتان خیلی ناملموس است. چرا که کسی به شکلی وسیع از این واژه استفاده نکرده است. به همین خاطر اگر کسی به تمدن مغرب زمین کمی تمایل نشان دهد، سریعا برچسب غربزده را دریافت می‌کند. اما کسی مثل جلال آل احمد که خودش را قربانی کشورهای بلوک شرق می‌کند، هیچ برچسب شرق‌زده‌ای دریافت نمی‌کند. پس اینکه این واژه اینقدر راحت و زیاد استفاده می‌شود و واژه‌ی مقابل آن به ندرت استفاده می‌شود، خودش نشان می‌دهد که یک جای کار می‌لنگد.


نقد دوم: حالا که این واژه وارد فرهنگ عمومی ما شده است، باید یک نهیب هم به خودمان بزنیم. ما کسی را که به تفکر و تمدن غربی تمایل دارد و آن را دوست می‌دارد، غرب‌زده می‌نامیم. در حالیکه اگر یک نفر به تمدن ایران و هرچیزی راجع به ایران علاقه نشان دهد و به آن تمایل داشته باشد، ما او را ایران‌دوست (iranophile) می‌نامیم. خب چرا ما همان اصطلاح غرب‌دوست یا شرق‌دوست را برای کسی که به تفکرات شرقی یا غربی تمایل دارد به کار نمی‌بریم؟ آیا صرفا تمدن و تفکر ما شایسه‌ی دوست داشتن است و تفکرات سایر ملل شایسته‌ی دوست داشتن نیست که از پسوند زده استفاده می‌کنیم؟ می‌دانید که پسوند زده هیچگاه به شکلی مثبت به کار نمی‌رود. مثلا می‌گوییم حاصل سن زده (محصولی که گرفتار آفت سن شده است)، یا بدبخت فلک زده، یا بنده‌ی خدا زده و ده‌ها مثال دیگر از بار منفی این پسوند خبر‌ می‌دهد. حالا یک نفر می‌تواند تفکر غربی را دوست داشته باشد و ما به جای غرب‌زده به او بگوییم غرب‌دوست. چه ضرورتی دارد که به غرب به عنوان بلا و شر نگاه کنیم؟


نقد سوم: آدم عاقل از هر تفکری قسمت خوبش را می‌گیرد و قسمت بدش را نمی‌گیرد. همین کشورهای کاپیتالیستی تا حد زیادی از تفکرات سوسیالیستی بهره برده اند. اتحادیه‌های کارگری، بیمه‌های سلامت، بیمه‌های بازنشستگی، برنامه‌های رفاه اجتماعی و بسیاری از قوانین کار، خروجی تفکر سوسیالیستی بوده است که کشورهای با سیاست کاپیتالستی بعد از دیدن تاثیرات مثبت این قوانین و سیاست‌ها، از آن‌ها بهره گرفته اند. از سوی دیگر کشورهای کمونیستی نیز از اقدامات مثبت کشورهای کاپیتالیستی بسیار آموخته‌اند. کشور چین که اکنون خودش را یک کشور کمونیستی معرفی می‌کند، وقتی فهمید که به شیوه‌ی کمونیستی نمی‌تواند با جهان کاپیتالیستی رقابت کند، تولید ارزش به شیوه‌ی کاپیتالیستی را آغاز کرد. اما در فضای سیاسی همان راه و روش کمونیستی خودش را ادامه داد. در این میان هر کشوری هم که چشمش را بر روی واقعیت‌ها بست و از دیگران درس نگرفت، همچون شوروی به بن‌بست رسید. ‌پس شایسته آن است که ما به جای ستیز با تفکرات شرق و غرب، قسمت‌های خوب هریک را بگیریم و قسمت‌های بدشان را نادیده بیانگاریم.



پی‌نوشت : در ایران آزاد فردا، ما بایستی به جای ستیز با شرق و غرب جهان، از جنبه‌های مثبت هریک استفاده کنیم و خودمان را بالا ببریم. تجربه به ما نشان داد که ستیز هیچ حاصلی ندارد.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍5👎3
سوپرمارکت را جارو کن (supermarket sweep) اسم یک بازی-شوی تلویزیونی آمریکایی بود که از سال ۱۹۶۵ تا سال ۲۰۲۲ از شبکه‌های مختلف آمریکایی پخش می‌شد. در این برنامه، شرکت کنندگان در گروه‌های مختلف، به یک سری سوالات پاسخ می‌دادند و بسته به پاسخ صحیحشان، می‌توانستند‌ زمان کوتاهی مثلا یک دقیقه وارد یک سوپرمارکت شوند و هرچیزی که می‌خواهند را در همان یک دقیقه بردارند و از سوپرمارکت خارج شوند. آنوقت گروهی که می‌توانست در مجموع اجناس با ارزش‌تری را بردارد، برنده می‌شد. مثلا اگر قیمت اجناسی که یک گروه برداشته بود، ۱۰۰ دلار و قیمت اجناس گروه دیگر ۲۰۰ دلار می‌شد، گروه دوم برنده می‌شد. در خلال این سال‌ها، ورژن‌های مختلفی از این بازی روی آنتن رفت، اما شمای کلی این بازی به همین شکل بود. البته اکنون نمی‌خواهم به کار ضدفرهنگی این برنامه و تشویق به مصرف‌گرایی و مضرات مصرف‌گرایی بپردازم. این بازی شباهت زیادی به یک مساله‌ی معروف و دشوار ریاضی دارد و از همین بابت این مثال جالب را آوردم. ویدئوی زیر یکی از قسمت‌های این شو تلویزیونی را نشان می‌دهد.


اجازه دهید به این بازی به چشم یک مساله نگاه کنیم. شاید در ابتدا فکر کنید که این بازی، خیلی راحت است و فقط نیاز به آمادگی جسمانی و سرعت بالا دارد. اما راستش را بخواهید، حل این مساله بیشتر از آمادگی جسمانی، نیاز به آمادگی ذهنی و قدرت حل مساله دارد و به حجم بالایی از پردازش نیاز دارد. شاید خود شرکت کنندگان هم این موضوع را نفهمند، اما اگر مساله به یک کامپیوتر و الگوریتم داده شود، آن‌وقت مشخص می‌شود که این شرکت کنندگان گیر چه مساله‌ی سختی افتاده اند. افراد شرکت کننده در این بازی در واقع باید سه پارامتر را مدنظر داشته باشند. اول اینکه هرکدام از آن‌ها یک چرخ دستی دارند و این چرخ دستی حجم محدودی دارد. پس پارامتر محدودکننده‌ی اول حجم است. از آنجایی که فضای چرخ‌دستی محدود است، آن‌ها نمی‌توانند کل سوپرمارکت را داخل چرخ بگذارند و خارج شوند. پس آن‌ها ناچارند که اجناسی را پیدا کنند که بیشترین قیمت و کمترین حجم را دارد. پس پارامتر دوم قیمت است. آن‌ها اگر بتوانند در این فروشگاه خاویار یا زعفران پیدا کنند، پیدا کردن پاسخ شاید کمی راحت‌تر باشد. اما آن‌ها که از قبل خبر ندارند که این فروشگاه چه دارد و چه ندارد؟


پس آن‌ها باید در فروشگاه دور بزنند و یکی یکی اجناس را ببینند. اما آن‌ها با محدودیت‌ زمان روبرو هستند. چون پردازش هر آیتم داخل فروشگاه زمانی نیاز دارد، ما می‌توانیم زمان را به مرحله (step) ترجمه کنیم. شرکت کننده‌ی بخت برگشته باید در کمترین تعداد مراحل، گران‌ترین اجناس با کمترین حجم را پیدا کند. این پاسخ یک پاسخ بهینه یا optimum است. اما او در هر مرحله ناچار است هر‌ کالا را دوباره با کالاهای قبلی چک کند. مثلا وقتی دارد آیتم صدم را نگاه می‌کند، باید آن را با نود و نه آیتم قبلی نیز مقابسه کند و به همین ترتیب برای آیتم صد و یکم الی آخر. این مساله در علوم کامپیوتر تحت عنوان مساله‌ی کوله پشتی (knapsack problem) شناخته می‌شود که ذیل دسته‌ای از مسائل تحت عنوان مسائل ان پی هارد قرار می‌گیرد. یعنی بهترین الگوریتمی که ما بتوانیم پیدا کنیم، می‌تواند در تعداد مراحل نمایی این مساله را حل کند و باز هم مشخص نیست که آیا راه حلی که می‌دهد بهترین راه حل است یا راه حل بهتری هم وجود دارد. برای همین مساله اگر فروشگاه سایز متوسطی داشته باشد، راه حل گفته شده برای یافتن بهینه‌ترین پاسخ، ممکن است چند میلیارد سال به درازا بیانجامد.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍4
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
“من اصلا نمی‌فهمم چه چیزی مرا مجبور به تایپ این نامه می‌کند. شاید برای این است که دلیل مبهمی برای کارهایی که اخیرا انجام داده‌ام، باقی بگذارم. این روزها واقعاً خودم را درک نمی‌کنم. قرار است یک جوان معمولی، معقول و باهوش باشم. با این حال، اخیرا (یادم نمی‌آید از چه زمانی شروع شده) قربانی افکار غیرمعمول و غیرمنطقی زیادی شده‌ام. این افکار دائما تکرار می‌شوند و تمرکز روی کارهای مفید و مترقی به تلاش ذهنی فوق‌العاده‌ای نیاز دارد. در ماه مارس، وقتی والدینم از نظر جسمی از هم جدا شدند، متوجه استرس زیادی شدم. یک بار حدود دو ساعت با یک پزشک صحبت کردم و سعی کردم ترس‌هایم را که احساس می‌کردم انگیزه‌های خشونت‌آمیز مرا فرا گرفته‌اند، به او منتقل کنم. بعد از یک فصل، دیگر هرگز دکتر را ندیدم و از آن زمان تاکنون به تنهایی با آشفتگی روانی‌ام مبارزه کرده‌ام و ظاهرا بی‌فایده بوده است. بعد از مرگم آرزو می‌کنم که کالبدشکافی روی من انجام شود تا مشخص شود که آیا اختلال جسمی قابل مشاهده‌ای وجود دارد یا خیر. من در گذشته سردردهای شدیدی داشته‌ام و در سه ماه گذشته دو بطری بزرگ اکسدرین مصرف کرده‌ام. “


تنها چند ساعت بعد از نوشتن این جملات در تاریخ اول ماه اوت سال ۱۹۶۶، چارلز جوزف وایتمن، افسر سابق نیروی دریایی ایالت متحده، دقایقی بعد از نیمه شب، به سراغ مادرش رفت و او را به قتل رساند. او روی جنازه‌ی مادرش یادداشتی گذاشت که من مادرم را بسیار دوست داشتم. او سپس به خانه برگشت و همسرش را در ساعت ۳ صبح به قتل رساند. در آنجا او در جایی یادداشتی نوشت که “دوستان حرفش را قطع کردند”. در ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه‌ی صبح، او با یک چاقو، یک دوربین دوچشمی و یک اسلحه‌ی مخصوص تک تیراندازان، وارد دانشگاه تگزاس در آستین شد. او به طبقه‌ی ۲۸ برج ساعت رفت و در آنجا سه نفر را به ضرب چاقو کشت. سپس اسلحه‌ی دوربین‌دارش را روی سکو کار گذاشت و آن را روی افراد داخل محوطه‌ی دانشگاه نشانه گرفت. چارلز وایتمن به مدت ۹۶ دقیقه از آن بالا، ۱۵ نفر را به قتل رساند و ۳۱ نفر را زخمی کرد. تا اینکه خودش با گلوله‌ی پلیس کشته شد. چند سال بعد از پایان غائله، یکی دیگر از زخمی‌ها در اثر همان جراحات کشته شد و به این شکل، یکی از خونین‌ترین قتل‌های دسته جمعی ایالات متحده رقم خورد.


بعد از مرگ چارلز، به وصیت او عمل شد و جسدش برای کالبدشکافی به پزشکی قانونی رفت. نتایج کالبدشکافی همه را شوکه کرد. پزشکان درون مغز چارلز مهربان، توموری به اندازه‌ی یک گردوی کوچک پیدا کردند. بلافاصله یک کمیسیون تخصصی پزشکی تشکیل شد تا در مورد ارتباط بین این تومور و اعمال چارلز، اظهارنظر کنند. در قسمتی از گزارش این کمیسیون تخصصی آمده بود : “رابطه‌ی بین تومور مغزی و اعمال ویتمن را نمی‌توان با وضوح مشخص کرد. با این حال، تومور احتمالا می‌تواند در ناتوانی او در کنترل احساسات و اعمالش نقش داشته باشد”. چارلز خودش متوجه مشکلی در مغزش شده بود و این تومور تا حد زیادی، او را از حالت عادی خارج کرده بود. او در یادداشت‌هایش مرتبا گفته بود که نمی‌داند چرا دارد این کارها را می‌کند و از کارهایی که کرده بود، شدیدا ناراحت بود و در یادداشت‌هایش اظهار تاسف کرده بود. این حادثه سوالات زیادی را ایجاد کرد. از جمله اینکه آیا راهی وجود دارد که قاتلین احتمالی بعدی را پیدا کرد؟ آیا اگر کسی با چنین توموری در مغزش پیدا شود، می‌توان پیش از آغاز جنایت او را دستگیر کرد؟ آیا می‌توان کسی را که هنوز جنایتی مرتکب نشده پیش از انجام جنایت، مجازات کرد؟ نظر شما چیست؟


- ابا اباد


@AbaEbad
👍6
اگر به لحاظ بیولوژیکی مشخص شود کسی پتانسیل جرم و جنایت را دارد، آیا می‌توان پیش از وقوع جرم، به منظور پیشگیری او را محبوس کرد؟
Anonymous Poll
42%
بله حتما
58%
خیر به هیچوجه
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
با این یک تیر چند نشان را بزنید. به این شکل


تیر : به جای اینکه روغن حاصل پخت و پز را داخل سینک ظرفشویی بریزید، با دستمال کاغذی یا دستمال حوله‌ای آن را بگیرید و دستمال آغشته به روغن را داخل سطل زباله بیندازید. با این کار چندین نشان را همزمان می‌زنید.


نشان اول : یکی از عوامل اصلی گرفتگی لوله‌های فاضلاب، همین روغنی‌ست که از طریق سینک وارد لوله‌های فاضلاب می‌شود. این روغن بعد از سرد شدن، رفته رفته روی هم جمع شده و در نهایت با تشکیل یک لایه‌ی ضخیم چربی، منجر به گرفتگی لوله‌های فاضلاب خانه‌ی شما می‌شود. اگر روغن را با دستمال بگیرید، عملا مانع ایجاد گرفتگی حاصل از چربی در لوله‌ها خواهید شد و لازم نیست هرچند وقت از مواد لوله بازکن یا روش‌های دیگر برای باز کردن لوله‌ها استفاده کنید.


نشان دوم : در فرآیند تصفیه‌ی فاضلاب، یکی از سخت‌ترین و انرژی‌بر‌ترین مراحل، حذف چربی از داخل فاضلاب است. روغن موجود در فاضلاب، راندمان فرآیند تصفیه‌ی فاضلاب را به شدت کاهش می‌دهد. وقتی از ورود روغن به فاضلاب جلوگیری کنید، فرآیند تصفیه‌ی فاضلاب آسان‌تر خواهد بود و به این شکل به محیط زیست کمک کرده اید. چرا که انرژی مصرفی تاسیسات تصفیه‌ی فاضلاب کاهش می‌یابد و از طرف دیگر، عمر تجهیزات به کار رفته در این تاسیسات افزایش می‌یابد.


نشان سوم : اگر فاضلاب تصفیه نشود و مستقیما در طبیعت تخلیه شود و یا به هر دلیلی مثل وجود نشتی در مسیر انتقال فاضلاب، روغن موجود در آن، وارد محیط زیست شود، آلودگی شدیدی در محیط زیست ایجاد می‌کند. وجود آلودگی از نوع چربی در آب‌های سطحی، باعث کاهش سطح اکسیژن محلول در آب می‌شود و در پی آن، زیست دریایی به شدت تحت فشار قرار می‌گیرد. بسیاری از آبزیان با کاهش سطح اکسیژن تلف می‌شوند و نرخ زاد و ولد آن‌ها نیز کاهش می‌یابد. پس روغن کمتر داخل فاضلاب باعث آسیب کمتر به محیط زیست می‌شود.


نشان چهارم : متداول‌ترین روش دفع زباله‌ها، سوزاندن آن‌ها در زباله سوز‌هاست. این زباله ‌سوزها زباله‌ها را با کمک سوخت می‌سوزانند. دستمال کاغذی آغشته به روغنی که شما داخل زباله‌ها انداخته‌اید، فرآیند سوختن را در زباله‌سوزها آسان‌تر کرده و سوخت کمتری مصرف می‌شود. همچنین این امر‌ به سوختن بهتر‌ و بیشتر زباله‌ها کمک می‌کند. پس شما با انداختن این دستمال‌های روغنی عملا به فرآیند دفع زباله‌ها کمک کرده‌اید.


نشان پنجم : من نمی‌دانم که شما ظرف‌هایتان را با دست می‌شویید یا با ماشین ظرفشویی. اما در هر صورت، پاک کردن روغن به کمک دستمال کاغذی، شستن را برای شما خیلی راحت‌تر می‌کند. اگر با دست ظرف می‌شویید، به مایع ظرفشویی، آب گرم و زمان کمتری برای شستن ظروف چرب نیاز خواهید داشت و اگر با ماشین ظروف را می‌شویید، با اینکار فشار را از روی ماشین ظرفشویی‌تان تا حد زیادی بر‌می‌دارید.


نشان ششم : چربی باقیمانده روی ظروف، خودش یک منبع مهم آلودگی میکروبی‌ست. شما با حذف چربی به کمک دستمال کاغذی، به حذف کامل چربی از روی ظروف کمک خواهید کرد و به این صورت، احتمال آلودگی میکروبی در اثر باقی ماندن چربی روی ظروف را کاهش خواهید داد. از طرف دیگر، این چربی باقی مانده باعث تغییر رنگ و زرد شدن ظروف شما می‌شود. پس با پاک کردن این چربی‌ها، مانع تغییر رنگ و زرد شدن ظروف نیز خواهید شد.


پس اینکار از هر جهت که نگاه کنید، با یک تیر چند نشان را زدن است.شما می‌توانید با به کارگیری همین تکنیک ساده در خانه‌تان و همچنین تشویق دیگران به انجام آن، به خودتان و به محیط زیست کمک زیادی بکنید.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍72
تصویر : یکی از جلسات دوره‌ی فلسفه‌ی کاربردی با استاد دی‌داد


@AbaEbad
4👏2😁1
مهم‌تر از درس‌های گفته شده، درس‌های عمل شده است. یعنی درس‌هایی که به زبان آورده نشده، اما ما می‌توانیم این درس‌ها را بگیریم و خودبخود هم این درس‌ها را می‌گیریم. چنانکه می‌گویند تربیت کودکان بیشتر از حرف‌هایی که والدینشان می‌زنند، تحت تاثیر عمل والدینشان است. اگر والدین کودکی، عصبی باشند و مرتب درگیر دعوا و مرافعه باشند و بعد برای کودکشان حرف بزنند و بگویند که تو باید آرام باشی و دعوا نکنی، کودک کدام مسیر را انتخاب می‌کند؟ حتما که آن کودک همان رفتار والدینش را تکرار می‌کند و برای حرف‌هایشان تره هم خرد نخواهد کرد. یا مثلا اگر یک استادی دانشجویانش را تشویق کند که شما باید مساله را بفهمید، نه اینکه مساله را حفظ کنید. سپس چند روز بعد، دانشجویان بعد از چند سوال بفهمند که استاد خودش همه چیز را حفظ کرده و خودش هم نفهمیده است، آیا آن دانشجویان سعی می‌کنند مسائل بعدی را بفهمند یا مانند استادشان همه چیز را حفظ کنند؟ مسلما وقتی می‌بینند که استادشان خودش مساله را نفهمیده، با خودشان می‌گویند که ما چرا باید این مساله را بفهمیم؟ راه راحت‌تر این است که همین راه‌حل را حفظ کنیم.


پس یک بخش بسیار مهم از چیزهایی که ما یاد می‌گیریم، از عمل دیگران است نه صرفا از گفته‌های دیگران. من از نوجوانی و شاید هم کودکی متوجه این شدم که می‌توانم از کارهای دیگران چیزهای زیادی بیاموزم. از همین بابت همواره حواسم به اعمال دیگران بود و خیلی زود کارهای خوب دیگران را یاد می‌گرفتم و تکرار می‌کردم. مثلا در برهه‌ای از زندگی‌ام دیدم که یک نفر مرتبا به کوهنوردی می‌رود و این خیلی در روحیه‌اش تاثیر مثبتی گذاشته، پس سریعا به تغییرات او در کوهنوردی دقت کردم و مدتی بعد هم خودم کوهنوردی را آغاز کردم. یا مثلا دقت کردم که معلم یا استادی رویکرد خاص و متفاوتی در حل مسائل داشته است، من هم سریعا آن رویکرد و روش را یاد گرفته ام و به کار بسته‌ام. این استراتژی تقریبا به یک ویژگی بارز من تبدیل شده است که حواسم را کاملا جمع کنم و کارهای دیگران را زیر نظر داشته باشم و کارهای خوبشان را یاد بگیرم و تکرار کنم. از همین بابت، هر ارتباطی با دیگران برای من یک کلاس درس است و خودم را مقید به یادگیری و توسعه‌ی مداوم کرده‌ام.


اما یکی از جاهایی که من با این ویژگی شخصیتی‌ام، تاکنون چیزهای زیادی آموخته‌ام، دوره‌ی فلسفه‌ی کاربردی استاد Daydaad | دِی‌داد بوده است. بخشی از این کلاس‌ها، همان موضوعات فلسفی‌ست که توسط استاد در کلاس مطرح می‌شود و من در دفترم یادداشت می‌کنم. اما بخش‌ دیگری، در همان گفتگوهای در خلال کلاس است که من مداوما از آن‌ها می‌آموزم. محض مثال مدتی قبل استاد دی‌داد، موضوعی کاری و تا حدی شخصی را مطرح‌ کردند و گفتند من اکنون می‌دانم که تصمیم درست چیست و توانایی انجام آن را نیز دارم، اما فعلا دست نگه می‌دارم و اجرای تصمیمم را به تعویق می‌اندازم تا تمرین خویشتن‌داری کنم. و سپس کلاس رسمی ادامه یافت. اما همین حرف برای من درس بزرگی داشت. اینکه انسان وقتی فکری می‌کند، سریعا به آن جامه‌ی عمل نپوشاند و کمی برای اجرای تصمیمش صبر کند. او حتی اگر مطمئن است که تصمیم درست چیست، اگر بین فکر و عملش، فاصله‌ای بیندازد، خویشتن‌داری را تمرین کرده است. چه بسا که بعدا متوجه شود که آن تصمیم هم چندان درست نبوده است. و این درس مهمی بود که من از آن جلسه گرفتم.


در نهایت به قول استاد دی‌داد : دانا می‌داند اما شاید عمل نکند، اما خردمند هم می‌داند و هم عمل می‌کند.



- ابا اباد


@AbaEbad
👏43👍1😁1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM