اگر مرتبا کانال ابا اباد را دنبال میکنید، کدام زمان از روز را برای انتشار نوشتارها ترجیح میدهید؟
Anonymous Poll
48%
صبح
5%
ظهر
48%
عصر
😁3
ما وقتی راجع به جستجو برای حیات در سیارات دیگر صحبت میکنیم، منظورمان حتما پیدا کردن یک حیات هوشمند در حد خودمان یا هوشمندتر از خودمان نیست. بهتر است خودمان را محدود به یافتن فقط حیات هوشمند نکنیم. هر نوع حیات فرازمینی میتواند چیزهای زیادی به ما بگوید، حتی اگر یک حیات ابتدایی در حد تک سلولی و چند سلولی باشد. اما اگر سیارهای دارای چنین اشکالی از حیات باشد، ما چطور میتوانیم آن را شناسایی کنیم؟ ما که انتظار نداریم آن تک سلولیها امواج رادیویی را به سمت ما گسیل کرده باشند. از طرف دیگر، سیارات که مانند ستارگان از خودشان نوری ساطع نمیکنند که ما بتوانیم با تجزیه و تحلیل نور گسیل شده، اجزای سازندهی سیاره را شناسایی کنیم. در مورد ستارگان ما بیش از یک قرن است که با تجزیهی نور ستارگان، ساختار و ترکیبات آن ستاره را مییابیم، اما تصدیق میفرمایید که چنین کاری برای سیارات امکان پذیر نیست. اما برای یافتن حیات، ما به چنین اطلاعاتی نیاز داریم. چرا که یافتن بعضی مولکولهای خاص میتواند نشانهای بر وجود حیات در آن سیارات باشد.
حتی بالاتر از آن، ما چطور میتوانیم از وجود یک سیاره با خبر شویم. کمااینکه ما اگر از همین منظومهی شمسی خودمان هم کمی دورتر شویم، غیر از خورشید درخشان، هیچکدام از این سیارات را نخواهیم دید، چرا که هیچیک از این سیارات از خودشان نوری ساطع نمیکنند. پس میتوانیم بپرسیم که چطور میتوان حتی از وجود سیاراتی خارج از منظومهی شمسی (exoplanets) باخبر شویم؟ دانشمندان برای یافتن سیارات فراخورشیدی، از تکنیکی به نام تکنیک ترانزیت (transit method) استفاده میکنند. این روش اولین بار در سال ۲۰۰۸ در تلسکوپ فضایی کپلر به کار رفت. به این صورت که کپلر در گوشهای از فضای اطراف زمین نشست و چشمانش را به مدت چهار سال، روی یک نقطه از آسمان دوخت. آن نقطه از آسمان حدود ۱۵۰ هزار ستاره را در دل خود جای داده بود. کپلر اما منتظر کوچکترین تغییر در نور تک تک آن ستارگان بود. اگر الگوی نور یکی از آن ستارگان برای مدتی تغییر میکرد، کپلر میفهمید که یک سیاره از مقابل آن ستاره گذشته است و کپلر آن را به صورت یک لکه روی ستاره مشاهده میکرد. با محاسبهی فاصله زمانی که این لکه دوباره ظاهر میشد، دانشمندان میتوانستند زمان یک گردش کامل آن ستاره را حساب کنند.
تا اینجای کار که خیلی خوب است یا به قول فرنگیها so far so good. اما اجزای سازندهی آن سیارات را چطور میتوان شناسایی کرد؟ چطور بفهمیم که آن سیاره آب دارد یا متان یا دی اکسید کربن یا هر مولکول دیگر؟ اینجا یک تکنیک دیگر به نام اسپکتروسکوپی ترانزیت (transit spectroscopy) به کمک ما میآید. این تکنیک اولین بار در ماهوارهی تس (TESS) ناسا به کار گرفته شد. ما میدانیم که اگر نور از درون یک محیط دارای مولکول A عبور کند، مولکول A بخشی از طیف نوری را جذب میکند که این بخش مخصوص همان مولکول و مثل شناسنامهی آن مولکول است. وقتی کسی به طیف آن نور نگاه کند، میبیند که همان بخش از طیف نوری حذف شده و تاریک است، پس میفهمد در آن محیط مولکول A وجود داشته که آن بخش از نور را جذب کرده است. حالا این ماهوراهی تس به آن ستارهها خیره میشود. وقتی سیاره از مقابل ستاره عبور کرد، بخشی از نور ستاره از اتمسفر سیاره عبور کرده و به ما میرسد. اگر ما طیف آن نور را آنالیز کنیم، میفهمیم که چه مولکولهایی درون اتمسفر آن سیاره وجود داشته است و به این شکل میتوانیم راجع به وجود یا عدم وجود حیات در آن سیاره گمانه زنی کنیم.
- ابا اباد
@AbaEbad
حتی بالاتر از آن، ما چطور میتوانیم از وجود یک سیاره با خبر شویم. کمااینکه ما اگر از همین منظومهی شمسی خودمان هم کمی دورتر شویم، غیر از خورشید درخشان، هیچکدام از این سیارات را نخواهیم دید، چرا که هیچیک از این سیارات از خودشان نوری ساطع نمیکنند. پس میتوانیم بپرسیم که چطور میتوان حتی از وجود سیاراتی خارج از منظومهی شمسی (exoplanets) باخبر شویم؟ دانشمندان برای یافتن سیارات فراخورشیدی، از تکنیکی به نام تکنیک ترانزیت (transit method) استفاده میکنند. این روش اولین بار در سال ۲۰۰۸ در تلسکوپ فضایی کپلر به کار رفت. به این صورت که کپلر در گوشهای از فضای اطراف زمین نشست و چشمانش را به مدت چهار سال، روی یک نقطه از آسمان دوخت. آن نقطه از آسمان حدود ۱۵۰ هزار ستاره را در دل خود جای داده بود. کپلر اما منتظر کوچکترین تغییر در نور تک تک آن ستارگان بود. اگر الگوی نور یکی از آن ستارگان برای مدتی تغییر میکرد، کپلر میفهمید که یک سیاره از مقابل آن ستاره گذشته است و کپلر آن را به صورت یک لکه روی ستاره مشاهده میکرد. با محاسبهی فاصله زمانی که این لکه دوباره ظاهر میشد، دانشمندان میتوانستند زمان یک گردش کامل آن ستاره را حساب کنند.
تا اینجای کار که خیلی خوب است یا به قول فرنگیها so far so good. اما اجزای سازندهی آن سیارات را چطور میتوان شناسایی کرد؟ چطور بفهمیم که آن سیاره آب دارد یا متان یا دی اکسید کربن یا هر مولکول دیگر؟ اینجا یک تکنیک دیگر به نام اسپکتروسکوپی ترانزیت (transit spectroscopy) به کمک ما میآید. این تکنیک اولین بار در ماهوارهی تس (TESS) ناسا به کار گرفته شد. ما میدانیم که اگر نور از درون یک محیط دارای مولکول A عبور کند، مولکول A بخشی از طیف نوری را جذب میکند که این بخش مخصوص همان مولکول و مثل شناسنامهی آن مولکول است. وقتی کسی به طیف آن نور نگاه کند، میبیند که همان بخش از طیف نوری حذف شده و تاریک است، پس میفهمد در آن محیط مولکول A وجود داشته که آن بخش از نور را جذب کرده است. حالا این ماهوراهی تس به آن ستارهها خیره میشود. وقتی سیاره از مقابل ستاره عبور کرد، بخشی از نور ستاره از اتمسفر سیاره عبور کرده و به ما میرسد. اگر ما طیف آن نور را آنالیز کنیم، میفهمیم که چه مولکولهایی درون اتمسفر آن سیاره وجود داشته است و به این شکل میتوانیم راجع به وجود یا عدم وجود حیات در آن سیاره گمانه زنی کنیم.
- ابا اباد
@AbaEbad
👏5❤2
یکی از جنبههای جذاب جنبش زن زندگی آزادی و انقلاب مهسا، وجههی بین المللی آن بود. به شکلی که در بسیاری از کشورهای غربی، بسیاری از تظاهرکنندگان را شهروندان غیرایرانی آن کشورها تشکیل میدادند. از همین بابت، در این تجمعات شعارها به ناچار بعضا به زبانهای دیگر نیز سر داده میشد. یکی از شعارهایی که خیلی توی ذهن من مانده است این شعار بود که میگفت Say Her Name : Mahsa Amini (اسمش را بگو: مهسا امینی). حالا اسم آن دخترک بینوا که به ناحق به قتل رسیده بود به گوش همهی جهانیان رسید. من اولین بار بود که چنین شعاری میشنیدم که میگفت اسمش را بگو. در آنروزها بسیاری از مردم جهان نام مهسا امینی را شنیده بودند. پس چرا باید عدهای دوباره در شعارشان بگویند که اسمش را بگو. اصلا این چه شعاریست که از شرکت کنندگان صرفا میخواهد اسم مهسا امینی را بگویند؟ این شعار نه مرگ بر کسی دارد و نه درود بر کسی، صرفا اسم او را تکرار میکند و اتفاقا مداوما در تجمعات گوناگون از جمله تظاهرات باشکوه صد هزار نفری برلین نیز شنیده میشد.
من پاسخ این سوال را در انیمهی زیبای شهر اشباح (spirited away) یافتم. این انیمهی زیبا در سال ۲۰۰۱ توسط استودیو جیبلی و به کارگردانی هایائو میازاکی ساخته شد و از آن به عنوان یکی از برترین انیمههای تاریخ یاد میشود. در بخشی از داستان این انیمه، وقتی دخترک نقش اول انیمه یعنی چیهیرو اوگینو برای دریافت قرارداد کاری به نزد یوبابای جادوگر برده میشود، یوبابای جادوگر نام چیهیرو را از روی قرارداد پاک کرده و نام سن را به جای آن میگذارد. بعد از گذشت چند روز، چیهیرو بهتدریج نام واقعی خودش را فراموش میکند. آنوقت پسرک مهربان حامی او یعنی هاکو توضیح میدهد که یوبابای جادوگر از طریق گرفتن نام، افراد را کنترل میکند. اگر هاکو به چیهیرو کمک نمیکرد و چیهیرو کاملاً نامش را فراموش میکرد ــ همانگونه که هاکو نام واقعی خودش را کاملا فراموش کرده بود کرد ــ او دیگر هرگز قادر به ترک دنیای ارواح نمیبود. چرا که تمام هویت و گذشتهی او با همین نام او گره خورده بود. یوبابای جادوگر به خوبی میدانست که اگر نام هرکسی را از ذهنش پاک کند، او دیگر اصالتی از خودش نمیبیند که برای آن مبارزه کند. برای همین، هاکو نام چیهیرو را روی یک تکه کاغذ مینویسد و به او میدهد تا از نام خودش محافظت کند و هیچوقت نام اصلی و هویت واقعی خودش را فراموش نکند.
نام “مهسا امینی” نیز اکنون حکم همان نام واقعی را دارد که نماد مبارزهی ایرانیان برای احقاق حقوق اساسی و آزادیشان بوده است. این اسم اکنون دیگر صرفا اسم یک شخص نیست، بلکه یک هویت است و اصالت دارد. هویت ملتی که روزی برای آزادی خود برخاست و سیلی محکمی به صورت کسانی که آزادی او را پایمال کرده بودند، زد. این اسم اکنون بخشی از تاریخ ماست و در تاریخ ملت ما میدرخشد. این اسم بار دیگر نام ایران را در سرتاسر جهان طنین انداز کرد. اگر روزی ما این نام را از یاد ببریم، اگر این نام را جایی برای خودمان ننوشته باشیم، اگر هر سال این نام را به خودمان یادآوری نکنیم، خیلی زودتر از چیزی که فکرش را بکنید آن را فراموش میکنیم و فراموش میکنیم چه اتفاقی برای ما افتاده و چه از سرمان گذشته و چه جوانانی را از دست دادهایم. در نتیجه اگر روزی کسی این نامها را از ما بگیرد، میتواند به راحتی ما را تحت کنترل خودش در آورد و آن روز ما هم مثل هاکو محکومیم به اینکه برای همیشه در شهر ارواح زندانی شویم.
پس باز هم تکرار میکنیم : ☆مهسا امینی☆
- ابا اباد
@AbaEbad
من پاسخ این سوال را در انیمهی زیبای شهر اشباح (spirited away) یافتم. این انیمهی زیبا در سال ۲۰۰۱ توسط استودیو جیبلی و به کارگردانی هایائو میازاکی ساخته شد و از آن به عنوان یکی از برترین انیمههای تاریخ یاد میشود. در بخشی از داستان این انیمه، وقتی دخترک نقش اول انیمه یعنی چیهیرو اوگینو برای دریافت قرارداد کاری به نزد یوبابای جادوگر برده میشود، یوبابای جادوگر نام چیهیرو را از روی قرارداد پاک کرده و نام سن را به جای آن میگذارد. بعد از گذشت چند روز، چیهیرو بهتدریج نام واقعی خودش را فراموش میکند. آنوقت پسرک مهربان حامی او یعنی هاکو توضیح میدهد که یوبابای جادوگر از طریق گرفتن نام، افراد را کنترل میکند. اگر هاکو به چیهیرو کمک نمیکرد و چیهیرو کاملاً نامش را فراموش میکرد ــ همانگونه که هاکو نام واقعی خودش را کاملا فراموش کرده بود کرد ــ او دیگر هرگز قادر به ترک دنیای ارواح نمیبود. چرا که تمام هویت و گذشتهی او با همین نام او گره خورده بود. یوبابای جادوگر به خوبی میدانست که اگر نام هرکسی را از ذهنش پاک کند، او دیگر اصالتی از خودش نمیبیند که برای آن مبارزه کند. برای همین، هاکو نام چیهیرو را روی یک تکه کاغذ مینویسد و به او میدهد تا از نام خودش محافظت کند و هیچوقت نام اصلی و هویت واقعی خودش را فراموش نکند.
نام “مهسا امینی” نیز اکنون حکم همان نام واقعی را دارد که نماد مبارزهی ایرانیان برای احقاق حقوق اساسی و آزادیشان بوده است. این اسم اکنون دیگر صرفا اسم یک شخص نیست، بلکه یک هویت است و اصالت دارد. هویت ملتی که روزی برای آزادی خود برخاست و سیلی محکمی به صورت کسانی که آزادی او را پایمال کرده بودند، زد. این اسم اکنون بخشی از تاریخ ماست و در تاریخ ملت ما میدرخشد. این اسم بار دیگر نام ایران را در سرتاسر جهان طنین انداز کرد. اگر روزی ما این نام را از یاد ببریم، اگر این نام را جایی برای خودمان ننوشته باشیم، اگر هر سال این نام را به خودمان یادآوری نکنیم، خیلی زودتر از چیزی که فکرش را بکنید آن را فراموش میکنیم و فراموش میکنیم چه اتفاقی برای ما افتاده و چه از سرمان گذشته و چه جوانانی را از دست دادهایم. در نتیجه اگر روزی کسی این نامها را از ما بگیرد، میتواند به راحتی ما را تحت کنترل خودش در آورد و آن روز ما هم مثل هاکو محکومیم به اینکه برای همیشه در شهر ارواح زندانی شویم.
پس باز هم تکرار میکنیم : ☆مهسا امینی☆
- ابا اباد
@AbaEbad
👍19❤4👎1
در ریاضیات نه یعنی نه، ریاضیات جایی برای اما و اگرهای ما باقی نمیگذارد. اگر به کمک ریاضیات اثبات کردیم که مثلا حل مسالهای امکان پذیر نیست، این به معنیست که هرچقدر هم که علم و تکنولوژی ما پیشرفت کند، در حل آن مساله فرقی نمیکند و آن مساله غیرقابل حل است. مگر اینکه روزی مشخص شود که اثبات ما مشکل داشته است. اجازه دهید با یک مثال به این مساله بپردازیم. ما در علوم کامپیوتر به دستهای از مسائل، مساله تصمیم یا decision problem میگوییم. این مسائل مسائلی هستند که پاسخ بله یا خیر به ما میدهند. مثلا ما الگوریتمی داریم که به ما میگوید این عدد، عدد اول است؟ بعد الگوریتم به ما میگوید بله یا خیر؟ یعنی شما به کمک الگوریتمی میتوانید بفهمید که این عدد عدد اول است یا نه؟ ما اکنون برای حل این مساله الگوریتمهایی داریم. اما گاهی اوقات، ما نمیتوانیم الگوریتمی پیدا کنیم که حتما به ما جواب دهد. ما به چنین مسائلی که ما نمیتوانیم برای آنها الگوریتم جامعی پیدا کنیم که پاسخ سوال ما را بدهد میگوییم مسائل غیرقابل تصمیم گیری یا undecidable problems.
ما وقتی اثبات کردیم که نمیتوان برای یک مساله چنین الگوریتمی پیدا کرد، آنوقت فرقی نمیکند با چه زبان برنامه نویسی یا کدام برنامه نویس یا کامپیوتر کوانتومی یا سوپر کامپیوتر یا هوش مصنوعی یا هرکس و هرچیز و هر وسیلهی دیگری، نمیتوان برای آن الگوریتمی پیدا کرد. هرکسی هم که ادعا کند در آینده آن مساله حل خواهد شد، یا اطلاعی از این قضیه ندارد یا صرفا دکان داری میکند. من در ادامه میخواهم شما را با یکی از این مسائل آشنا کنم و حتی اثبات آن را نیز در اینجا ارائه کنم. اسم این مساله، مسالهی توقف یا halting problem است. اولین بار آلونزو چرچ در سال ۱۹۳۶ و آلن تورینگ در سال ۱۹۳۷ به صورت مجزا این مساله را اثبات کردند. مساله میگوید هیچ الگوریتمی وجود ندارد که بتواند بگوید یک الگوریتم دیگر متوقف میشود یا متوقف نمیشود. یعنی ما نمیتوانیم یک الگوریتمی پیدا کنیم که هر الگوریتم دیگری را به آن بدهیم، به ما بگوید که آن الگوریتم پاسخ دارد یا نه؟ پیش از اثبات این مساله، اجازه دهید که یک مثال بزنیم. یک فردی یک روزی به شما میگوید که “من دروغگو هستم”. حالا آیا این حرف او راست است یا دروغ است؟ اگر بگویید راست است پس او دروغگو نیست و اگر بگویید دروغ است، پس او اینجا راست گفته و در این مورد راستگو است.
حالا فرض کنید یک نفر آمده و میگوید من الگوریتمی برای مسالهی توقف پیدا کردهام. میگوییم بسیار خب. ما برای امتحان الگوریتم شما، یک برنامهی دیگر طراحی میکنیم. برنامهی ما یک الگوریتم را میگیرد، اگر آن الگوریتم متوقف شود، برنامهی ما تا بینهایت ادامه پیدا میکند و اگر آن الگوریتم متوقف نشود، الگوریتم ما متوقف میشود. آن شخص میگوید خب چه عالی و چه برنامهی جالبی. آنوقت ما میگوییم خب حالا ما الگوریتمی که تو طراحی کردهای را میخواهیم به عنوان ورودی برنامهی خودمان بدهیم. چون تو گفتی الگوریتم تو برای هر برنامهای میتواند پیشبینی کند که آن متوقف خواهد شد یا نه. اما اینجا ما به همان پارادوکس فرد دروغگو میخوریم. اگر این الگوریتم بگوید که برنامهی ما متوقف میشود، برنامهی ما تا بینهایت ادامه پیدا میکند و اگر بگوید برنامهی ما متوقف نمیشود، برنامهی ما متوقف میشود و در هر دو حالت به تناقض میرسیم. پس ما اثبات کردیم که مسالهی توقف هیچ جوابی ندارد و این ربطی به توسعهی علم و تکنولوژی نیز ندارد. والسلام.
- ابا اباد
@AbaEbad
ما وقتی اثبات کردیم که نمیتوان برای یک مساله چنین الگوریتمی پیدا کرد، آنوقت فرقی نمیکند با چه زبان برنامه نویسی یا کدام برنامه نویس یا کامپیوتر کوانتومی یا سوپر کامپیوتر یا هوش مصنوعی یا هرکس و هرچیز و هر وسیلهی دیگری، نمیتوان برای آن الگوریتمی پیدا کرد. هرکسی هم که ادعا کند در آینده آن مساله حل خواهد شد، یا اطلاعی از این قضیه ندارد یا صرفا دکان داری میکند. من در ادامه میخواهم شما را با یکی از این مسائل آشنا کنم و حتی اثبات آن را نیز در اینجا ارائه کنم. اسم این مساله، مسالهی توقف یا halting problem است. اولین بار آلونزو چرچ در سال ۱۹۳۶ و آلن تورینگ در سال ۱۹۳۷ به صورت مجزا این مساله را اثبات کردند. مساله میگوید هیچ الگوریتمی وجود ندارد که بتواند بگوید یک الگوریتم دیگر متوقف میشود یا متوقف نمیشود. یعنی ما نمیتوانیم یک الگوریتمی پیدا کنیم که هر الگوریتم دیگری را به آن بدهیم، به ما بگوید که آن الگوریتم پاسخ دارد یا نه؟ پیش از اثبات این مساله، اجازه دهید که یک مثال بزنیم. یک فردی یک روزی به شما میگوید که “من دروغگو هستم”. حالا آیا این حرف او راست است یا دروغ است؟ اگر بگویید راست است پس او دروغگو نیست و اگر بگویید دروغ است، پس او اینجا راست گفته و در این مورد راستگو است.
حالا فرض کنید یک نفر آمده و میگوید من الگوریتمی برای مسالهی توقف پیدا کردهام. میگوییم بسیار خب. ما برای امتحان الگوریتم شما، یک برنامهی دیگر طراحی میکنیم. برنامهی ما یک الگوریتم را میگیرد، اگر آن الگوریتم متوقف شود، برنامهی ما تا بینهایت ادامه پیدا میکند و اگر آن الگوریتم متوقف نشود، الگوریتم ما متوقف میشود. آن شخص میگوید خب چه عالی و چه برنامهی جالبی. آنوقت ما میگوییم خب حالا ما الگوریتمی که تو طراحی کردهای را میخواهیم به عنوان ورودی برنامهی خودمان بدهیم. چون تو گفتی الگوریتم تو برای هر برنامهای میتواند پیشبینی کند که آن متوقف خواهد شد یا نه. اما اینجا ما به همان پارادوکس فرد دروغگو میخوریم. اگر این الگوریتم بگوید که برنامهی ما متوقف میشود، برنامهی ما تا بینهایت ادامه پیدا میکند و اگر بگوید برنامهی ما متوقف نمیشود، برنامهی ما متوقف میشود و در هر دو حالت به تناقض میرسیم. پس ما اثبات کردیم که مسالهی توقف هیچ جوابی ندارد و این ربطی به توسعهی علم و تکنولوژی نیز ندارد. والسلام.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍6👏1
انسانهای زیادی در طول تاریخ سعی داشته اند که انسانهای دیگر را به نیکی و نیکویی دعوت کنند و آنها را از شر بر حذر دارند. از پیامبران و ادیان و واعظان گرفته تا فیلسوفان و اندیشمندان و شاعران و نویسندگان و هنرمندان و ... غالبا هدف اصلی خود را بر همین موضوع گذاشته اند که انسان را به سمت خوبیها دعوت کنند. خیلی از گفتگوهای ما با دوستانمان بر سر همین دعوت به نیکویی و دوری از شرارت است. اصلا هدف مجازاتی مانند زندان نیز بیش از اینکه انتقام گرفتن از شخص باشد، همین است که فرد مجرم بعد از مدتی ماندن در زندان، اصلاح شود و از رفتارهای شرورانه دست بردارد تا دوباره به اجتماع بازگردد. هدف از بسیاری از تعالیم مدارس نیز همین است که دانش آموزان با خیر و شر آشنا شوند و به جای شر، به سمت خیر بروند. والدین نیز همین را میخواهند و دوست ندارند که فرزندشان وقتی بزرگ شد، دست به شرارت بزند. خب مشخصا بخشی از این شرارت از اجتماع ناشی میشود. آن شخصی که در محلهی خلافکارها بزرگ شده که ژنتیکی شرور نبوده است. بودن در محلهی خلافکارها او را به سمت شرارت سوق داده است. این را نمیتوان انکار کرد.
اما بخشی از شرارت شاید ربط چندانی به اجتماع نداشته باشد و بیشتر متاثر از حالات مغزی انسان است. تحقیقات دانشمندان بر روی ژنتیک انسانها و همچنین بررسی و تحلیل تصاویر مغزی انسانهای شرور نشان داده که بخشی (شاید نیمی) از شرارتها ریشههای بیولوژیکی دارد. بالاخره نمیتوان تاثیر زمینههای بیولوژیکی را نادیده گرفت. تحقیقات زیادی تاکنون نشان داده که افراد با ویژگیهای ضداجتماعی (anti social) در قشر پیشپیشانی یا همان کورتکس مغز و مشخصا در قشر خلفی جانبی پیشپیشانی مغزشان، دارای نقائص جدی هستند. خب چنین شخصی با چنین مشکلی، هر مدتی هم که تحت گفتاردرمانی قرار بگیرد و کسی نصیحتش کند یا او را تحت آموزش و بازپروروی قرار دهند، باز هم به قولی مغزش مشکل دارد و دست خودش نیست. حتی بسیاری از دانشمندان حوزهی علوم اعصاب معتقدند که تا ۵۰ درصد جرائم از این مساله نشات میگیرد. تحقیقات زیادی این موضوع را نشان میدهد و کسی نمیتواند منکرش شود.
پس چطور است که ما به جای اینکه وقت خودمان و آن مجرم بخت برگشته را با زندان و بازپروری و جلسات مشاوره و چیزهایی از این دست بگیریم، مستقیما دست به کار شده و تغییرات لازم (غیرمضر) در مغز این شخص انجام دهیم تا این مساله به طور ریشهای حل شود؟ در سال ۲۰۱۸، محققان دانشگاه پنسیلوانیا چنین روشی را امتحان کردند. آنها به کمک وسیلهای مانند تصویر زیر، با روشی موسوم به تحریک جریان مستقیم فراجمجمهای (tDCs) قشر کورتکس مغز گروهی از انسانها را در یک جلسهی ۲۰ دقیقهای تحریک کردند. این جریان آنقدر ضعیف بود که این دانشمندان مطمئن بودند که آسیبی به شرکتکنندگان نمیرسد. قبل و بعد از تحریک این قسمت از مغز شرکتکنندگان، از شرکت کنندگان سولاتی پرسیده میشد تا براساس پاسخ به آن سوالات، سطح شرارت آنها سنجیده شود. در کمال تعجب، بعد از انجام این آزمایش، تمایل به شرارت در این شرکتکنندگان بین ۵۰ تا ۷۰ درصد کاهش داشت. در حالی که گروه دیگر که تحت تاثیر دارونما (پلاسبو) بودند و صرفا فکر میکردند که دستگاه روی مغزشان تاثیر گذاشته، تنها نصف گروه اصلی کاهش را نشان دادند. این اولین آزمایش موفقیت آمیز در این زمینه بود که البته سوالات زیادی را برای ما ایجاد میکند. آیا ما میتوانیم در آینده از این راه آسان و میانبر برای کاهش جرم و جنایت استفاده کنیم؟ نظر شما چیست؟
- ابا اباد
@AbaEbad
اما بخشی از شرارت شاید ربط چندانی به اجتماع نداشته باشد و بیشتر متاثر از حالات مغزی انسان است. تحقیقات دانشمندان بر روی ژنتیک انسانها و همچنین بررسی و تحلیل تصاویر مغزی انسانهای شرور نشان داده که بخشی (شاید نیمی) از شرارتها ریشههای بیولوژیکی دارد. بالاخره نمیتوان تاثیر زمینههای بیولوژیکی را نادیده گرفت. تحقیقات زیادی تاکنون نشان داده که افراد با ویژگیهای ضداجتماعی (anti social) در قشر پیشپیشانی یا همان کورتکس مغز و مشخصا در قشر خلفی جانبی پیشپیشانی مغزشان، دارای نقائص جدی هستند. خب چنین شخصی با چنین مشکلی، هر مدتی هم که تحت گفتاردرمانی قرار بگیرد و کسی نصیحتش کند یا او را تحت آموزش و بازپروروی قرار دهند، باز هم به قولی مغزش مشکل دارد و دست خودش نیست. حتی بسیاری از دانشمندان حوزهی علوم اعصاب معتقدند که تا ۵۰ درصد جرائم از این مساله نشات میگیرد. تحقیقات زیادی این موضوع را نشان میدهد و کسی نمیتواند منکرش شود.
پس چطور است که ما به جای اینکه وقت خودمان و آن مجرم بخت برگشته را با زندان و بازپروری و جلسات مشاوره و چیزهایی از این دست بگیریم، مستقیما دست به کار شده و تغییرات لازم (غیرمضر) در مغز این شخص انجام دهیم تا این مساله به طور ریشهای حل شود؟ در سال ۲۰۱۸، محققان دانشگاه پنسیلوانیا چنین روشی را امتحان کردند. آنها به کمک وسیلهای مانند تصویر زیر، با روشی موسوم به تحریک جریان مستقیم فراجمجمهای (tDCs) قشر کورتکس مغز گروهی از انسانها را در یک جلسهی ۲۰ دقیقهای تحریک کردند. این جریان آنقدر ضعیف بود که این دانشمندان مطمئن بودند که آسیبی به شرکتکنندگان نمیرسد. قبل و بعد از تحریک این قسمت از مغز شرکتکنندگان، از شرکت کنندگان سولاتی پرسیده میشد تا براساس پاسخ به آن سوالات، سطح شرارت آنها سنجیده شود. در کمال تعجب، بعد از انجام این آزمایش، تمایل به شرارت در این شرکتکنندگان بین ۵۰ تا ۷۰ درصد کاهش داشت. در حالی که گروه دیگر که تحت تاثیر دارونما (پلاسبو) بودند و صرفا فکر میکردند که دستگاه روی مغزشان تاثیر گذاشته، تنها نصف گروه اصلی کاهش را نشان دادند. این اولین آزمایش موفقیت آمیز در این زمینه بود که البته سوالات زیادی را برای ما ایجاد میکند. آیا ما میتوانیم در آینده از این راه آسان و میانبر برای کاهش جرم و جنایت استفاده کنیم؟ نظر شما چیست؟
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4
آیا به منظور کاهش جرم و جنایت، با به کارگیری روشهای درمانی غیرمضر بر روی مغز مجرمین موافقید؟
Anonymous Poll
81%
بله
19%
خیر
تصویر : ساشا دختر باراک اوباما که به توصیهی پدرش در تعطیلات تابستانی به عنوان صندوقدار در یک رستوران کار میکند. تصویر مربوط به همان دورهی ریاستجمهوری باراک اوباماست. کوتاه بیا هموطن و بگذار هرکس شغلی را که میخواهد داشته باشد!
@AbaEbad
@AbaEbad
👍3
فرهنگ ما خیلی اوقات شبیه سبک بازی رونالدینیو است. طوری که میتوانیم اسم فرهنگ ایرانی را فرهنگ رونالدینیویی بگذاریم. ویژگی منحصر به فرد بازی رونالیدینیو این بود که به یک طرف نگاه میکرد و به یک سمت دیگر پاس میداد. من ایرانیهای زیادی را میبینم که خیلی قشنگ حرف میزنند و مینویسند و دیگران را به چیزی توصیه میکنند و بعد خودشان طور دیگری و کاملا مخالف توصیهشان عمل میکنند. اصلا این موضوع در فرهنگ ما نهادینه شده است. محض مثال ما ضرب المثلهای زیبایی داریم که مدام آنها را تکرار میکنیم. ولی خودمان خیلی آنها را قبول نداریم. مثلا گوش همهمان از این ضرب المثل پر است که “کار که عار نیست”. خیلی اوقات میبینید همان کسی که امروز با دیدن شغل کسی گفته کار که عار نیست، فردا پشت سر او حرف میزند که دیدید که او با آن دبدبه و کبکبهاش مشغول به چه کار سطح پایینی شده است. اگر پشت سرش نگوید، توی دلش میگوید و به آن شخص به دیدهی تحقیر نگاه میکند. پس در فرهنگ ما بین حرف چیزی را زدن و عمل به آن، میتواند حتی تضاد برقرار باشد.
اما یکی از اولین موضوعاتی که هرکسی بعد از مهاجرت به یکی از کشورهای پیشرفته متوجه آن میشود، همین مسالهی عار نبودن کار است. در کشورهای توسعه یافته، شما میتوانید افراد را در مشاغل مختلف ببینید که بسیار با احترام با آنها برخورد میشود. اصلا کسی احساس نمیکند که مثلا من فلان شغل را دارم و دیگری فلان شغل را. همه به صورت گلهای به سمت پزشکی و مهندسی هجوم نمیبرند. یکی کارهای فنی را دوست دارد و مشغول همان کارهای فنی میشود. دیگری برنامه نویسی دوست دارد و به آن سمت میرود. دیگری مسافرکشی را کار راحتی میبیند و به آن مشغول میشود. یکی به مهندسی علاقه دارد و به آن سمت میرود. اتفاقا اختلاف درآمد هم وجود دارد و بسیاری از افراد با توجه به درآمد و بازار کار به سمت مشاغل مختلف میروند. اما کسی به دیگری از بابت شغلش با دیدهی تحقیر یا دیدهی تمجید نگاه نمیکند. شما میتوانید دانشجویانی را ببینید که در یک نانوایی کار میکنند. یا دانشجویی که برای امرار معاشش در قسمت دلیوری یک رستوران کار میکند. آن یکی گارسون یک رستوران شده است.
همهی افراد حداقل در زمان دانشآموزی یا دانشجوییشان تجربهی چنین شغلهایی را داشته اند. من میبینم که شخصی که هر روز به خانهی من روزنامه میآورد، یک پسر نوجوان است که این کار را میکند. یا وقتی به خرید میروم میبینم که یک نوجوان در صندوق نشسته است که با توجه به سن و سالش حتما دانش آموز است. وقتی وارد مطب یک پزشک میشوید، خیلی راحت نمیتوانید متوجه شوید که کدامیک پزشک است و کدامیک منشی و کدامیک دستیار پزشک. هرچند درآمدشان متفاوت است اما همگی محترمند و کسی به خاطر شغل هیچکدام، دید متفاوت بالا به پایین یا پایین به بالا به آنها ندارد. حالا ما که از کودکی توی گوشمان خواندهاند که “کار که عار نیست” وقتش رسیده که در فرهنگمان واقعا آن را به کار گیریم. جامعهی ما باید طوری باشد که کسی اگر میبیند شغلی را دوست دارد یا با شغلی راحت است یا شغلی درآمد خوبی دارد یا حتی اکنون به شغلی نیاز دارد، باید با خیال آسوده به سمت آن شغل برود و مورد سرزنش کسی واقع نشود.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما یکی از اولین موضوعاتی که هرکسی بعد از مهاجرت به یکی از کشورهای پیشرفته متوجه آن میشود، همین مسالهی عار نبودن کار است. در کشورهای توسعه یافته، شما میتوانید افراد را در مشاغل مختلف ببینید که بسیار با احترام با آنها برخورد میشود. اصلا کسی احساس نمیکند که مثلا من فلان شغل را دارم و دیگری فلان شغل را. همه به صورت گلهای به سمت پزشکی و مهندسی هجوم نمیبرند. یکی کارهای فنی را دوست دارد و مشغول همان کارهای فنی میشود. دیگری برنامه نویسی دوست دارد و به آن سمت میرود. دیگری مسافرکشی را کار راحتی میبیند و به آن مشغول میشود. یکی به مهندسی علاقه دارد و به آن سمت میرود. اتفاقا اختلاف درآمد هم وجود دارد و بسیاری از افراد با توجه به درآمد و بازار کار به سمت مشاغل مختلف میروند. اما کسی به دیگری از بابت شغلش با دیدهی تحقیر یا دیدهی تمجید نگاه نمیکند. شما میتوانید دانشجویانی را ببینید که در یک نانوایی کار میکنند. یا دانشجویی که برای امرار معاشش در قسمت دلیوری یک رستوران کار میکند. آن یکی گارسون یک رستوران شده است.
همهی افراد حداقل در زمان دانشآموزی یا دانشجوییشان تجربهی چنین شغلهایی را داشته اند. من میبینم که شخصی که هر روز به خانهی من روزنامه میآورد، یک پسر نوجوان است که این کار را میکند. یا وقتی به خرید میروم میبینم که یک نوجوان در صندوق نشسته است که با توجه به سن و سالش حتما دانش آموز است. وقتی وارد مطب یک پزشک میشوید، خیلی راحت نمیتوانید متوجه شوید که کدامیک پزشک است و کدامیک منشی و کدامیک دستیار پزشک. هرچند درآمدشان متفاوت است اما همگی محترمند و کسی به خاطر شغل هیچکدام، دید متفاوت بالا به پایین یا پایین به بالا به آنها ندارد. حالا ما که از کودکی توی گوشمان خواندهاند که “کار که عار نیست” وقتش رسیده که در فرهنگمان واقعا آن را به کار گیریم. جامعهی ما باید طوری باشد که کسی اگر میبیند شغلی را دوست دارد یا با شغلی راحت است یا شغلی درآمد خوبی دارد یا حتی اکنون به شغلی نیاز دارد، باید با خیال آسوده به سمت آن شغل برود و مورد سرزنش کسی واقع نشود.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍7❤1
تصویر : نقاشی معروف "آزادی هدایتگر مردم" اثر اوژن دولاکروا که نمایانگر انقلاب جولای ۱۸۳۰ فرانسه و نماد ارزشهای لیبرال است.
@AbaEbad
@AbaEbad
ایدئولوژیهای مختلف معمولا بر جنبههای مختلف زندگی ما تاثیر میگذارند و صرفا در سطح عقیدتی یا سیاسی باقی نمیمانند. و به همین شکل وقتی ما به پذیرش یا عدم پذیرش یک ایدئولوژی فکر میکنیم، باید به این مساله توجه داشته باشیم. مثلا ما لیبرالیسم را به عنوان یک ایدئولوژی و یک مکتب فکری میشناسیم که بر آزادیهای فردی تاکید ویژهای دارد و اساسا لیبرالیسم (مشخصا شکل کلاسیک آن) بر همین اصل بنا نهاده شده که آزادیهای فردی انسان باید محترم شمرده شود. اما این تاکید بر آزادیهای فردی تبعاتی دارد که ما در سطوح مختلف میتوانیم تاثیر این فکر را مشاهده کنیم. در سطح فردی لیبرالیسم به ما میگوید که انسانها در انتخاب خودشان آزادند. آنها میتوانند هر عقیدهای داشته باشند به شرط اینکه به آزادیهای دیگران خدشهای وارد نشود. افراد میتوانند به هرکجا که دلشان خواست مهاجرت کنند و کسی نباید مانع این موضوع شود. چون حقوق افراد محترم است، ما باید به تنوع قومی، نژادی و جنسیتی افراد نیز احترام بگذاریم. همچنین جنسیت انسانها نباید در سطح حقوقی که از آن برخوردارند تاثیر بگذارد. اما تمام اینها در سطح فردی بود.
مثلا در سطح اقتصادی این احترام به حقوق و آزادی فردی چه تبعاتی دارد؟ در سطح اقتصادی، افراد باید در تجارت آزاد باشند. آنها باید بتوانند چیزها را به قیمتی که میخواهند بخرند یا بفروشند و دیگران نیز آزادند که آن چیزها را بخرند یا نخرند. افراد میتوانند مالک چیزهایی باشند و دیگران نمیتوانند و حق ندارند به اموال افراد دست درازی کنند. از جمله اینکه نباید مالیات زیادی از آنها دریافت شود و آنها همان میزانی که از حکومت خدماتی دریافت میکنند، باید به همان میزان مالیات بپردازند. در سطح بین المللی نیز انسانها باید بتوانند بین کشورهای مختلف آزادانه تجارت کنند و حقوق گمرکی زیادی هم نباید بپردازند تا بتوانند با دیگر بازیگران اقتصادی رقابت کنند. اگر چیزی را اختراع کردند، باید بتوانند از منافع اختراعشان بهره مند شوند و دیگران حتی از سایر کشورها حق انتفاع از آن اختراع را بدون اجازهی مخترع ندارند. یا اگر کسی اثری هنری خلق کرده، کسی حتی در سایر کشورها حق ندارد بدون اجازهی او از آن اثر هنری استفاده کند. پس لیبرالیسم در سطح اقتصادی حتی در سطح بین المللی نیز آزادیهای افراد را محترم میشمارد.
اما همین احترام به آزادیهای فردی خودش را در سطح سیاسی نیز نشان میدهد. در سطح سیاسی، افراد چون آزاد هستند، باید بتوانند در قدرت حاکم بر خودشان شریک باشند. پس باید انتخابات آزادی باشد تا کسی نظر آنها را نمایندگی کند. از طرف دیگر، از بابت همان احترام به حقوق فردی، باید حاکمیت قانون برقرار باشد و کسی نتواند از قانون بگریزد. از طرف دیگر، حقوق اقلیتها نیز باید محترم شمرده شود. چرا که آنها نیز انسانهای آزادی هستند که باید به حقوقشان احترام گذاشت. با همین دیدگاه، حکومتها باید بتوانند به صورت مسالمت آمیز در کنار هم زندگی کنند و کسی نباید با توسل به زور، حقوق مردم کشوری دیگر را زیر پا بگذارد. برای این منظور، باید سازمانها و قوانین بین المللی وجود داشته باشد که از حقوق ملل مختلف در مقابل دیگران محافظت کند. پس مشاهده میفرمایید که همان تفکر احترام به حقوق و آزادیهای فردی انسانها، میتواند تا چه حد روی جنبههای مختلف زندگی ما تاثیر بگذارد.
- ابا اباد
@AbaEbad
مثلا در سطح اقتصادی این احترام به حقوق و آزادی فردی چه تبعاتی دارد؟ در سطح اقتصادی، افراد باید در تجارت آزاد باشند. آنها باید بتوانند چیزها را به قیمتی که میخواهند بخرند یا بفروشند و دیگران نیز آزادند که آن چیزها را بخرند یا نخرند. افراد میتوانند مالک چیزهایی باشند و دیگران نمیتوانند و حق ندارند به اموال افراد دست درازی کنند. از جمله اینکه نباید مالیات زیادی از آنها دریافت شود و آنها همان میزانی که از حکومت خدماتی دریافت میکنند، باید به همان میزان مالیات بپردازند. در سطح بین المللی نیز انسانها باید بتوانند بین کشورهای مختلف آزادانه تجارت کنند و حقوق گمرکی زیادی هم نباید بپردازند تا بتوانند با دیگر بازیگران اقتصادی رقابت کنند. اگر چیزی را اختراع کردند، باید بتوانند از منافع اختراعشان بهره مند شوند و دیگران حتی از سایر کشورها حق انتفاع از آن اختراع را بدون اجازهی مخترع ندارند. یا اگر کسی اثری هنری خلق کرده، کسی حتی در سایر کشورها حق ندارد بدون اجازهی او از آن اثر هنری استفاده کند. پس لیبرالیسم در سطح اقتصادی حتی در سطح بین المللی نیز آزادیهای افراد را محترم میشمارد.
اما همین احترام به آزادیهای فردی خودش را در سطح سیاسی نیز نشان میدهد. در سطح سیاسی، افراد چون آزاد هستند، باید بتوانند در قدرت حاکم بر خودشان شریک باشند. پس باید انتخابات آزادی باشد تا کسی نظر آنها را نمایندگی کند. از طرف دیگر، از بابت همان احترام به حقوق فردی، باید حاکمیت قانون برقرار باشد و کسی نتواند از قانون بگریزد. از طرف دیگر، حقوق اقلیتها نیز باید محترم شمرده شود. چرا که آنها نیز انسانهای آزادی هستند که باید به حقوقشان احترام گذاشت. با همین دیدگاه، حکومتها باید بتوانند به صورت مسالمت آمیز در کنار هم زندگی کنند و کسی نباید با توسل به زور، حقوق مردم کشوری دیگر را زیر پا بگذارد. برای این منظور، باید سازمانها و قوانین بین المللی وجود داشته باشد که از حقوق ملل مختلف در مقابل دیگران محافظت کند. پس مشاهده میفرمایید که همان تفکر احترام به حقوق و آزادیهای فردی انسانها، میتواند تا چه حد روی جنبههای مختلف زندگی ما تاثیر بگذارد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍4
یک نکتهی مهمی که هر دانشمندی به خصوص فیزیکدانان در مسیر علمی خودشان بایستی به آن توجه داشته باشند این است که هیچوقت نباید آن تصویر کلی یا big picture را از دست بدهند. بدین معنا که یک دانشمند نباید آنقدر درگیر جزئیات شود که فراموش کند که اساسا از آغاز مسیر تلاش علمیاش، به دنبال شناخت جهان بوده است نه صرفا تولید یک سری روابط ریاضی و توسعهی آنها بدون توجه به جهان و واقعیت آن. یا به عبارت دیگر، دانشمند باید از فیلسوف درونش مراقبت کند، فیلسوفی که میخواهد جهان را بشناسد و این نظریات و این روابط ریاضی صرفا برای او ابزاریست که جهان را بهتر بشناسد. از همین بابت شما میبینید که فیزیکدانان بزرگ در نهایت از دل نظریات خود، یک شناخت و درک فلسفی از جهان ارائه میدهند و به نوعی فیزیکدانان بزرگ، ذاتا فیلسوف نیز هستند. شما میبینید که این فیزیکدانان در پس نظریات خود در نهایت میپرسند که این نظریهی من چه ارتباطی با جهان دارد و آیا شهودی در پس آن هست یا نه؟ تمامی این جزئیاتعلمی بایستی در آن تصویر کلی، معنای خاصی را به ما ارائه دهد. اجازه دهید با یک مثال این موضوع را بررسی کنیم.
در اوایل قرن بیستم، فیزیک اتمی در یک آشفتگی به سر میبرد. نتایج آزمایشات تصویری به نظر انکارناپذیر از اتم ارائه میداد: ذرات باردار الکتریکی کوچکی به اسم الکترون که به طور مداوم در دایرههایی به دور هسته با بار مخالف و فوقالعاده چگال در حال حرکت هستند. این مدلی بود که رادرفورد به ما از اتم داده بود و با آزمایشات نیز همخوانی داشت. با این حال، این تصویر از نظر قوانین شناخته شده فیزیک کلاسیک غیرممکن بود، چرا که فیزیک کلاسیک پیشبینی میکرد چنین الکترونهای در حال گردشی باید انرژی به صورت امواج الکترومغناطیس از خود تابش کنند و با از دست دادن انرژی، به صورت مارپیچ به درون هسته سقوط کنند. با این حال، اتمها به تدریج انرژی خود را از دست نمیدهند و فرو نمیپاشند. ما که داریم میبینیم جهان اطراف ما در حال فروپاشی نیست و نمیتوانیم این موضوع را انکار کنیم. حالا اینجا نیلز بور که یکی از فیزیکدانان بزرگ تاریخ فیزیک بود و شم فلسفی نیز داشت، “استدلال کرد” یعنی “فلسفه ورزید” و گفت که هر نظریه جدید باید کاری بیش از توصیف صحیح پدیدههای اتمی انجام دهد، باید برای پدیدههای متعارف در ابعاد بزرگ نیز قابل اجرا باشد، به گونهای که فیزیک قدیمی را بازتولید کند.
به این ادعای فلسفی نیلز بور اصل تناظر یا correspondence principle میگویند. اصل تناظر، نوعی راهنمای فلسفی برای انتخاب نظریههای جدید در فیزیک است. این اصل به ما میگوید که نظریهی جدید بایستی تمام پدیدههایی را که نظریهی قبلی برای آنها معتبر بوده است، توضیح دهد و نباید با نظریهی قبلی در تضاد باشد. محض مثال اگر شما روی یک ذرهی کوانتومی آزمایشاتی انجام میدهید و مثلا تکانه را برای آن ذره اندازه گیری میکنید، بایستی میانگین نتایج آزمایشات شما همان میزانی را نشان دهد که محاسبات کلاسیکی نشان میداد (قضیهی ارنفست). اگر این میانگین هیچ ربطی به دنیای کلاسیک که ما در آن زندگی میکنیم نداشته باشد، پس یک جای این نظریه میلنگد که البته میدانیم چنین نیست. یا مثلا اگر نسبیت روابطی دارد که ویژگیهای اجرام در سرعتهای بسیار بالا را نشان میدهد، بایستی این روابط در سرعتهای پایین به روابط کلاسیک نیوتنی تقلیل یابد. میبینید که اصل تناظری که نیلز بور آن را ارائه داد، یک اصل کاملا فلسفیست. و نیلز بور نیز به نوعی یک فیلسوف است.
- ابا اباد
@AbaEbad
در اوایل قرن بیستم، فیزیک اتمی در یک آشفتگی به سر میبرد. نتایج آزمایشات تصویری به نظر انکارناپذیر از اتم ارائه میداد: ذرات باردار الکتریکی کوچکی به اسم الکترون که به طور مداوم در دایرههایی به دور هسته با بار مخالف و فوقالعاده چگال در حال حرکت هستند. این مدلی بود که رادرفورد به ما از اتم داده بود و با آزمایشات نیز همخوانی داشت. با این حال، این تصویر از نظر قوانین شناخته شده فیزیک کلاسیک غیرممکن بود، چرا که فیزیک کلاسیک پیشبینی میکرد چنین الکترونهای در حال گردشی باید انرژی به صورت امواج الکترومغناطیس از خود تابش کنند و با از دست دادن انرژی، به صورت مارپیچ به درون هسته سقوط کنند. با این حال، اتمها به تدریج انرژی خود را از دست نمیدهند و فرو نمیپاشند. ما که داریم میبینیم جهان اطراف ما در حال فروپاشی نیست و نمیتوانیم این موضوع را انکار کنیم. حالا اینجا نیلز بور که یکی از فیزیکدانان بزرگ تاریخ فیزیک بود و شم فلسفی نیز داشت، “استدلال کرد” یعنی “فلسفه ورزید” و گفت که هر نظریه جدید باید کاری بیش از توصیف صحیح پدیدههای اتمی انجام دهد، باید برای پدیدههای متعارف در ابعاد بزرگ نیز قابل اجرا باشد، به گونهای که فیزیک قدیمی را بازتولید کند.
به این ادعای فلسفی نیلز بور اصل تناظر یا correspondence principle میگویند. اصل تناظر، نوعی راهنمای فلسفی برای انتخاب نظریههای جدید در فیزیک است. این اصل به ما میگوید که نظریهی جدید بایستی تمام پدیدههایی را که نظریهی قبلی برای آنها معتبر بوده است، توضیح دهد و نباید با نظریهی قبلی در تضاد باشد. محض مثال اگر شما روی یک ذرهی کوانتومی آزمایشاتی انجام میدهید و مثلا تکانه را برای آن ذره اندازه گیری میکنید، بایستی میانگین نتایج آزمایشات شما همان میزانی را نشان دهد که محاسبات کلاسیکی نشان میداد (قضیهی ارنفست). اگر این میانگین هیچ ربطی به دنیای کلاسیک که ما در آن زندگی میکنیم نداشته باشد، پس یک جای این نظریه میلنگد که البته میدانیم چنین نیست. یا مثلا اگر نسبیت روابطی دارد که ویژگیهای اجرام در سرعتهای بسیار بالا را نشان میدهد، بایستی این روابط در سرعتهای پایین به روابط کلاسیک نیوتنی تقلیل یابد. میبینید که اصل تناظری که نیلز بور آن را ارائه داد، یک اصل کاملا فلسفیست. و نیلز بور نیز به نوعی یک فیلسوف است.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤9
Aba Ebad | اَبا اِباد
ویدئوی زیر، یک پاندولهی ساده در دنیای کوانتومی است. بدین معنا که اگر یک پاندولهی ساده به صورت کوانتومی رفتار میکرد، چنین رفتاری از خود نشان میداد. در این ویدئو، قسمتهایی که به صورت سایه نمایش داده شده است، احتمال وجود پاندوله در آنجا را نشان میدهد.…
نوشتار پیشین در توضیح قضیهی ارنفست
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو : صحنهای از سریال هزاردستان ساختهی زنده یاد علی حاتمی، که در اینجا کفیل شعبهی تامینات در تهران قدیم از بابت اینکه همه موقع ترور در خواب بوده اند شاکیست. اما در هوای گرم میشود چه کار کرد؟ خوابید.
@AbaEbad
@AbaEbad
یک موقعی وقتی در ایران دانشجو بودم و در خوابگاه در کنار دیگر دانشجویان زندگی میکردم، یک بحث و مرافهی بین دو تا از هم اتاقیهای من پیرامون دمای اتاق شکل گرفت. آنموقع تابستان بود و هوا هم در آن سال در تهران حسابی گرم شده بود. بحث از آنجایی شکل گرفت که یکی از هم اتاقیها احساس سرما میکرد و میخواست دریچهی کولر را ببندد تا اتاق کمی گرم شود. در مقابل اما یکی دیگر از هم اتاقیها حسابی گرمش بود و گرما هم کلافهاش کرده بود و اصرار میکرد که نباید دریچهی کولر را ببندیم. اینجا بود که یک هم اتاقی سومی قاضی شد و قرار شد بین این دو نفر به طور بیطرفانهای قضاوت کند و حق را به حقدار بدهد. این هم از خوبیهای زندگی خوابگاهیست که آدم تعامل با دیگران را مجبور است که یاد بگیرد، حتی اگر خیلی اجتماعی هم نباشد. چون راهی وجود ندارد که آدم انزوا پیشه کند و به هر حال شب و روز توی حلق بقیه است و راه فراری به سوی تنهایی ندارد، پس به ناچار باید راه تعامل را در پیش بگیرد.
اما در مورد آن قضیه، دوستی که قاضی شده بود، گفت که حق با کسیست که گرمش شده است و نباید دریچهی کولر را بست. فردی که سردش شده بود حسابی شاکی شد و از قاضی تقاضا کرد که مبنای حکمش را بگوید و من استدلال قاضی را خیلی دوست داشتم. چرا که در درون استدلالش، شمههایی از ترمودینامیک دیده میشد. قاضی گفت که کسی که سردش شده، خیلی راحت میتواند لباس گرم بپوشد یا یک پتو بکشد روی خودش تا خودش را گرم کند. او هرچقدر که سردش باشد میتواند به لباسهایش اضافه کند و در نهایت خودش را اینطوری گرم کند. اما کسی که گرمش شده چطور؟ او میتواند تمام لباسهایش را از تن در آورد تا خودش را خنک کند، اما از یک جایی به بعد وقتی تمام لباسهایش را در بیاورد، دیگر نمیتواند پوستش را هم از تن بکند که خودش را خنک کند. کسی که داخل اتاق است میتواند به راحتی خودش را گرم کند، اما نمیتواند به راحتی خودش را سرد کند. او به ناچار باید از اتاق خارج شود و مثلا برود بخوابد توی حوض آب سرد یا زیر دوش آب سرد بایستد.
دقیقا مساله ازآنجایی آغاز میشود که گرم کردن راحتتر از سرد کردن است. ما انسانها از هزاران سال قبل با اختراع لباس و آتش توانستهایم خودمان را گرم کنیم. چون گرم کردن موافق با قانون دوم ترمودینامیک و در جهت افزایش آنتروپی است. اما تازه یکی دو قرن است که توانستهایم با صرف انرژی، در جهت کاهش آنتروپی عمل کرده و خانههایمان را سرد کنیم. راستش را بخواهید ترمودینامیک حتی توانسته به پیشرفت برخی مناطق جهان کمک کرده و مانع پیشرفت برخی مناطق دیگر از جهان شود. محض مثال فرض کنید یک نفر در قرن نوزدهم در ایران زندگی میکند و هیچ وسیلهی سرمایشی ندارد. او عملا نیمی از فصل بهار و کل فصل تابستان را به خاطر گرما از دست میدهد. او به خاطر گرما نای کار کردن ندارد و باید فعالیتش را آنقدر کم کند تا گرما به او آسیبی نرساند. اما کسی که همانموقع در شمال اروپا زندگی میکند، او در تابستان گرمای زیادی را تجربه نمیکند و در زمستانهای بسیار سرد نیز براحتی با سوزاندن آتش خودش را گرم میکند. پس عملا آن اروپایی زمان بیشتری داشته که روی پیشرفت خودش تمرکز کند. میبینید که ترمودینامیک حتی روی پیشرفت ما نیز اثر قابل توجهی داشته است.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما در مورد آن قضیه، دوستی که قاضی شده بود، گفت که حق با کسیست که گرمش شده است و نباید دریچهی کولر را بست. فردی که سردش شده بود حسابی شاکی شد و از قاضی تقاضا کرد که مبنای حکمش را بگوید و من استدلال قاضی را خیلی دوست داشتم. چرا که در درون استدلالش، شمههایی از ترمودینامیک دیده میشد. قاضی گفت که کسی که سردش شده، خیلی راحت میتواند لباس گرم بپوشد یا یک پتو بکشد روی خودش تا خودش را گرم کند. او هرچقدر که سردش باشد میتواند به لباسهایش اضافه کند و در نهایت خودش را اینطوری گرم کند. اما کسی که گرمش شده چطور؟ او میتواند تمام لباسهایش را از تن در آورد تا خودش را خنک کند، اما از یک جایی به بعد وقتی تمام لباسهایش را در بیاورد، دیگر نمیتواند پوستش را هم از تن بکند که خودش را خنک کند. کسی که داخل اتاق است میتواند به راحتی خودش را گرم کند، اما نمیتواند به راحتی خودش را سرد کند. او به ناچار باید از اتاق خارج شود و مثلا برود بخوابد توی حوض آب سرد یا زیر دوش آب سرد بایستد.
دقیقا مساله ازآنجایی آغاز میشود که گرم کردن راحتتر از سرد کردن است. ما انسانها از هزاران سال قبل با اختراع لباس و آتش توانستهایم خودمان را گرم کنیم. چون گرم کردن موافق با قانون دوم ترمودینامیک و در جهت افزایش آنتروپی است. اما تازه یکی دو قرن است که توانستهایم با صرف انرژی، در جهت کاهش آنتروپی عمل کرده و خانههایمان را سرد کنیم. راستش را بخواهید ترمودینامیک حتی توانسته به پیشرفت برخی مناطق جهان کمک کرده و مانع پیشرفت برخی مناطق دیگر از جهان شود. محض مثال فرض کنید یک نفر در قرن نوزدهم در ایران زندگی میکند و هیچ وسیلهی سرمایشی ندارد. او عملا نیمی از فصل بهار و کل فصل تابستان را به خاطر گرما از دست میدهد. او به خاطر گرما نای کار کردن ندارد و باید فعالیتش را آنقدر کم کند تا گرما به او آسیبی نرساند. اما کسی که همانموقع در شمال اروپا زندگی میکند، او در تابستان گرمای زیادی را تجربه نمیکند و در زمستانهای بسیار سرد نیز براحتی با سوزاندن آتش خودش را گرم میکند. پس عملا آن اروپایی زمان بیشتری داشته که روی پیشرفت خودش تمرکز کند. میبینید که ترمودینامیک حتی روی پیشرفت ما نیز اثر قابل توجهی داشته است.
- ابا اباد
@AbaEbad
👏8
سه نقد دربارهی اصطلاح “غربزده”
نقد اول : اولین بار جلال آل احمد این واژه را به شکلی وسیع ترویج (promote) کرد. او با به کارگیری این واژه در عنوان کتابش، آن را وارد فرهنگ عمومی ایرانیان کرد و البته همفکرانش نیز پشتبند او بازی کردند و آنقدر این واژه را به کار بردند که این واژه توی ذهن بسیاری از ما باقی مانده است. اگر میخواهید ببینید که قدرت فعالیت این گروه چقدر بالا بوده است، سعی کنید واژهی “شرقزده” را چندین بار بخوانید. خیلی زود متوجه میشوید که واژهی “غربزده” برایتان خیلی ملموس است. اما واژهی “شرقزده” برایتان خیلی ناملموس است. چرا که کسی به شکلی وسیع از این واژه استفاده نکرده است. به همین خاطر اگر کسی به تمدن مغرب زمین کمی تمایل نشان دهد، سریعا برچسب غربزده را دریافت میکند. اما کسی مثل جلال آل احمد که خودش را قربانی کشورهای بلوک شرق میکند، هیچ برچسب شرقزدهای دریافت نمیکند. پس اینکه این واژه اینقدر راحت و زیاد استفاده میشود و واژهی مقابل آن به ندرت استفاده میشود، خودش نشان میدهد که یک جای کار میلنگد.
نقد دوم: حالا که این واژه وارد فرهنگ عمومی ما شده است، باید یک نهیب هم به خودمان بزنیم. ما کسی را که به تفکر و تمدن غربی تمایل دارد و آن را دوست میدارد، غربزده مینامیم. در حالیکه اگر یک نفر به تمدن ایران و هرچیزی راجع به ایران علاقه نشان دهد و به آن تمایل داشته باشد، ما او را ایراندوست (iranophile) مینامیم. خب چرا ما همان اصطلاح غربدوست یا شرقدوست را برای کسی که به تفکرات شرقی یا غربی تمایل دارد به کار نمیبریم؟ آیا صرفا تمدن و تفکر ما شایسهی دوست داشتن است و تفکرات سایر ملل شایستهی دوست داشتن نیست که از پسوند زده استفاده میکنیم؟ میدانید که پسوند زده هیچگاه به شکلی مثبت به کار نمیرود. مثلا میگوییم حاصل سن زده (محصولی که گرفتار آفت سن شده است)، یا بدبخت فلک زده، یا بندهی خدا زده و دهها مثال دیگر از بار منفی این پسوند خبر میدهد. حالا یک نفر میتواند تفکر غربی را دوست داشته باشد و ما به جای غربزده به او بگوییم غربدوست. چه ضرورتی دارد که به غرب به عنوان بلا و شر نگاه کنیم؟
نقد سوم: آدم عاقل از هر تفکری قسمت خوبش را میگیرد و قسمت بدش را نمیگیرد. همین کشورهای کاپیتالیستی تا حد زیادی از تفکرات سوسیالیستی بهره برده اند. اتحادیههای کارگری، بیمههای سلامت، بیمههای بازنشستگی، برنامههای رفاه اجتماعی و بسیاری از قوانین کار، خروجی تفکر سوسیالیستی بوده است که کشورهای با سیاست کاپیتالستی بعد از دیدن تاثیرات مثبت این قوانین و سیاستها، از آنها بهره گرفته اند. از سوی دیگر کشورهای کمونیستی نیز از اقدامات مثبت کشورهای کاپیتالیستی بسیار آموختهاند. کشور چین که اکنون خودش را یک کشور کمونیستی معرفی میکند، وقتی فهمید که به شیوهی کمونیستی نمیتواند با جهان کاپیتالیستی رقابت کند، تولید ارزش به شیوهی کاپیتالیستی را آغاز کرد. اما در فضای سیاسی همان راه و روش کمونیستی خودش را ادامه داد. در این میان هر کشوری هم که چشمش را بر روی واقعیتها بست و از دیگران درس نگرفت، همچون شوروی به بنبست رسید. پس شایسته آن است که ما به جای ستیز با تفکرات شرق و غرب، قسمتهای خوب هریک را بگیریم و قسمتهای بدشان را نادیده بیانگاریم.
پینوشت : در ایران آزاد فردا، ما بایستی به جای ستیز با شرق و غرب جهان، از جنبههای مثبت هریک استفاده کنیم و خودمان را بالا ببریم. تجربه به ما نشان داد که ستیز هیچ حاصلی ندارد.
- ابا اباد
@AbaEbad
نقد اول : اولین بار جلال آل احمد این واژه را به شکلی وسیع ترویج (promote) کرد. او با به کارگیری این واژه در عنوان کتابش، آن را وارد فرهنگ عمومی ایرانیان کرد و البته همفکرانش نیز پشتبند او بازی کردند و آنقدر این واژه را به کار بردند که این واژه توی ذهن بسیاری از ما باقی مانده است. اگر میخواهید ببینید که قدرت فعالیت این گروه چقدر بالا بوده است، سعی کنید واژهی “شرقزده” را چندین بار بخوانید. خیلی زود متوجه میشوید که واژهی “غربزده” برایتان خیلی ملموس است. اما واژهی “شرقزده” برایتان خیلی ناملموس است. چرا که کسی به شکلی وسیع از این واژه استفاده نکرده است. به همین خاطر اگر کسی به تمدن مغرب زمین کمی تمایل نشان دهد، سریعا برچسب غربزده را دریافت میکند. اما کسی مثل جلال آل احمد که خودش را قربانی کشورهای بلوک شرق میکند، هیچ برچسب شرقزدهای دریافت نمیکند. پس اینکه این واژه اینقدر راحت و زیاد استفاده میشود و واژهی مقابل آن به ندرت استفاده میشود، خودش نشان میدهد که یک جای کار میلنگد.
نقد دوم: حالا که این واژه وارد فرهنگ عمومی ما شده است، باید یک نهیب هم به خودمان بزنیم. ما کسی را که به تفکر و تمدن غربی تمایل دارد و آن را دوست میدارد، غربزده مینامیم. در حالیکه اگر یک نفر به تمدن ایران و هرچیزی راجع به ایران علاقه نشان دهد و به آن تمایل داشته باشد، ما او را ایراندوست (iranophile) مینامیم. خب چرا ما همان اصطلاح غربدوست یا شرقدوست را برای کسی که به تفکرات شرقی یا غربی تمایل دارد به کار نمیبریم؟ آیا صرفا تمدن و تفکر ما شایسهی دوست داشتن است و تفکرات سایر ملل شایستهی دوست داشتن نیست که از پسوند زده استفاده میکنیم؟ میدانید که پسوند زده هیچگاه به شکلی مثبت به کار نمیرود. مثلا میگوییم حاصل سن زده (محصولی که گرفتار آفت سن شده است)، یا بدبخت فلک زده، یا بندهی خدا زده و دهها مثال دیگر از بار منفی این پسوند خبر میدهد. حالا یک نفر میتواند تفکر غربی را دوست داشته باشد و ما به جای غربزده به او بگوییم غربدوست. چه ضرورتی دارد که به غرب به عنوان بلا و شر نگاه کنیم؟
نقد سوم: آدم عاقل از هر تفکری قسمت خوبش را میگیرد و قسمت بدش را نمیگیرد. همین کشورهای کاپیتالیستی تا حد زیادی از تفکرات سوسیالیستی بهره برده اند. اتحادیههای کارگری، بیمههای سلامت، بیمههای بازنشستگی، برنامههای رفاه اجتماعی و بسیاری از قوانین کار، خروجی تفکر سوسیالیستی بوده است که کشورهای با سیاست کاپیتالستی بعد از دیدن تاثیرات مثبت این قوانین و سیاستها، از آنها بهره گرفته اند. از سوی دیگر کشورهای کمونیستی نیز از اقدامات مثبت کشورهای کاپیتالیستی بسیار آموختهاند. کشور چین که اکنون خودش را یک کشور کمونیستی معرفی میکند، وقتی فهمید که به شیوهی کمونیستی نمیتواند با جهان کاپیتالیستی رقابت کند، تولید ارزش به شیوهی کاپیتالیستی را آغاز کرد. اما در فضای سیاسی همان راه و روش کمونیستی خودش را ادامه داد. در این میان هر کشوری هم که چشمش را بر روی واقعیتها بست و از دیگران درس نگرفت، همچون شوروی به بنبست رسید. پس شایسته آن است که ما به جای ستیز با تفکرات شرق و غرب، قسمتهای خوب هریک را بگیریم و قسمتهای بدشان را نادیده بیانگاریم.
پینوشت : در ایران آزاد فردا، ما بایستی به جای ستیز با شرق و غرب جهان، از جنبههای مثبت هریک استفاده کنیم و خودمان را بالا ببریم. تجربه به ما نشان داد که ستیز هیچ حاصلی ندارد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👍5👎3