این روزها اکثر مردم در موضوعات مختلف دست به دامان الگوریتمهای هوش مصنوعی میشوند. هوش مصنوعی دیگر حالا وارد زندگی روزمرهی ما هم شده است. یک نفر دستور پخت غذایی که دوست دارد را از AI میپرسد. یک نفر دیگر دربارهی بهبود رابطهاش از آن مشورت میگیرد و آن هم مثل یک مشاور به او مشورت میدهد. شخصی با خودرویی تصادف کرده و سریعا از AI میپرسد که باید در آن وضعیت چکار کند که بیمه کلاه سرش نگذارد. فرد دیگری که به دنبال این است که وارد شغل خاصی بشود، از AI میپرسد که چه مهارتهایی را باید تقویت کند تا در آن شغل موفق شود. آن یکی توی جاده خودرویش ناگهان توی بر و بیابان متوقف شده، سریعا گوشی هوشمندش را از جیبش در میآورد و از AI برای یافتن عیب خودرویش کمک میگیرد. حتی میبینید یک نفر کمی تب دارد و نگران است که مریضی خاصی نگرفته باشد، سریعا از AI میپرسد که اینها علائم کدام بیماریست و باید چکار کند؟ اتفاقا در بسیاری موارد این الگوریتمهای هوش مصنوعی خیلی مفید هستند.
درست است که ما اطلاعات زیادی از این الگوریتمها دریافت میکنیم، اما همین حرف زدن ما با این الگوریتمها و همین سوالات ما نیز خودش اطلاعات زیادیست که ما به این الگوریتمها تزریق میکنیم و این الگوریتمها، در هر لحظه حجم بالایی از دادهی بسیار ارزشمند را دریافت میکند. البته در اینجا قصد ندارم به جنبههای منفی این موضوع بپردازم. فرض کنید که این الگوریتمها تا حدی اجازهی تحلیل دادههای ما را داشته باشند. مثلا همان مثال آخر را در نظر بگیرید. من امروز از چت جی پی تی راجع به علائم یک مریضی میپرسم. اما الگوریتمی که دادههای ورودی چت جی پی تی را تحلیل میکند، متوجه یک الگو میشود، اینکه انگار امروز هزار نفر دیگر نیز در همین هامبورگ، راجع به این علائم سوال پرسیدهاند. فردا که دوباره دادهها را چک میکند، میبیند این سوالات راجع به علائم مشابه بیشتر و بیشتر میشود و به صورت جغرافیایی نیز در حال گسترش است.
حالا آن الگوریتم میفهمد که یک بیماری واگیردار در این منطقه در حال گسترش است. آنوقت الگوریتم هوش مصنوعی خیلی زودتر از هر سیستم درمانی متوجه شیوع این بیماری میشود. چرا؟ من و آن هزار نفر دیگر که آن سوال را پرسیدیم، در همان روز اول بیماریمان از هوش مصنوعی سوال پرسیدیم. در حالیکه احتمالا چند روز بعد که حالمان حسابی بد شود، به پزشک مراجعه میکنیم. بعد از آن هم چند روز طول میکشد تا پزشکان متوجه شوند که چند روزیست بیماران با این علائم مشابه خیلی مراجعه میکنند و آنوقت به یک سازمان مسئول سلامت اطلاع میدهند که به نظر میرسد یک بیماری مسری در حال شیوع است. آنوقت آن سازمان هم چند روز طول میکشد تا گزارشهای مختلف را از پزشکان مناطق مختلف هامبورگ دریافت کند و سپس دادهها را تحلیل کند و بعد از چند هفته شیوع یک اپیدمی را اعلام کند. حال اینکه آن الگوریتم هوش مصنوعی با دادههای ارزشمندی که در اختیار دارد، در همان روزهای اول شیوع این اپیدمی را هشدار میدهد. این هم یک فایدهی بسیار جالب دیگر برای این الگوریتمها.
- ابا اباد
@AbaEbad
درست است که ما اطلاعات زیادی از این الگوریتمها دریافت میکنیم، اما همین حرف زدن ما با این الگوریتمها و همین سوالات ما نیز خودش اطلاعات زیادیست که ما به این الگوریتمها تزریق میکنیم و این الگوریتمها، در هر لحظه حجم بالایی از دادهی بسیار ارزشمند را دریافت میکند. البته در اینجا قصد ندارم به جنبههای منفی این موضوع بپردازم. فرض کنید که این الگوریتمها تا حدی اجازهی تحلیل دادههای ما را داشته باشند. مثلا همان مثال آخر را در نظر بگیرید. من امروز از چت جی پی تی راجع به علائم یک مریضی میپرسم. اما الگوریتمی که دادههای ورودی چت جی پی تی را تحلیل میکند، متوجه یک الگو میشود، اینکه انگار امروز هزار نفر دیگر نیز در همین هامبورگ، راجع به این علائم سوال پرسیدهاند. فردا که دوباره دادهها را چک میکند، میبیند این سوالات راجع به علائم مشابه بیشتر و بیشتر میشود و به صورت جغرافیایی نیز در حال گسترش است.
حالا آن الگوریتم میفهمد که یک بیماری واگیردار در این منطقه در حال گسترش است. آنوقت الگوریتم هوش مصنوعی خیلی زودتر از هر سیستم درمانی متوجه شیوع این بیماری میشود. چرا؟ من و آن هزار نفر دیگر که آن سوال را پرسیدیم، در همان روز اول بیماریمان از هوش مصنوعی سوال پرسیدیم. در حالیکه احتمالا چند روز بعد که حالمان حسابی بد شود، به پزشک مراجعه میکنیم. بعد از آن هم چند روز طول میکشد تا پزشکان متوجه شوند که چند روزیست بیماران با این علائم مشابه خیلی مراجعه میکنند و آنوقت به یک سازمان مسئول سلامت اطلاع میدهند که به نظر میرسد یک بیماری مسری در حال شیوع است. آنوقت آن سازمان هم چند روز طول میکشد تا گزارشهای مختلف را از پزشکان مناطق مختلف هامبورگ دریافت کند و سپس دادهها را تحلیل کند و بعد از چند هفته شیوع یک اپیدمی را اعلام کند. حال اینکه آن الگوریتم هوش مصنوعی با دادههای ارزشمندی که در اختیار دارد، در همان روزهای اول شیوع این اپیدمی را هشدار میدهد. این هم یک فایدهی بسیار جالب دیگر برای این الگوریتمها.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو :انیمیشن کوتاه “دنیای دیوانه دیوانه دیوانه” محصول ۱۳۵۴، ساختهی نورالدین زرین کلک دربارهی اوضاع سیاسی جهان در آن زمان که به نظرم از خیلی از تحلیلهای این شخص و افرادی چون او به شکلی بهتر جهان را تحلیل میکند.
@AbaEbad
@AbaEbad
👍3
مشخص است که پیشبینی وقایع سیاسی امری به مراتب دشوار است. کسی که میخواهد دست به تحلیل سیاسی بزند و اتفاقات سیاسی آینده را پیشبینی کند و به طور کلی خودش را یک کارشناس امر سیاست معرفی کند، باید یک دید همه جانبه در بسیاری از حوزهها داشته باشد. مثلا باید فلسفهی سیاسی بداند و دقیقا بفهمد که سیاست فلان کشور، چه فلسفهای را دنبال میکند و مسیری که سیاستمداران آن کشور به دنبالش هستند، نتیجهی کدامین طرز تفکر است. او باید تا حد زیادی از تاریخ سیاسی جهان اطلاع داشته باشد و بداند چه شد که این شد. او همچنین باید در جامعه شناسی دستی بر آتش داشته باشد، چرا که یک طرف این سیاستها مردم و تودهها هستند که بر سیاستها تاثیر میگذارند. او باید از اقتصاد هم سررشته داشته باشد، چرا که اقتصاد مستقل از سیاست نیست و در آزادترین کشورها نیز اقتصاد و سیاست به یکدیگر گره خورده اند. او باید در کنار اینها وقایع سیاسی را نیز با یک دید باز دنبال کند تا بتواند با داشتن آن زمینهها و این دادهها، تا حدی دست به تحلیل و پیشبینی سیاسی بزند.
اما متاسفانه میبینیم که بسیاری که دست به تحلیلی و پیشبینی در حوزهی سیاست میزنند، به هیچیک از این امور توجهی ندارند. مدتها بود که شخصی را در شبکههای اجتماعی دنبال میکردم که مدام تحلیلهای سیاسی به مخاطبش ارائه میداد و قریب به اتفاقشان توی در و دیوار بود. به نظر میرسید که این فرد چند کتاب زرد و قدیمی سیاسی مربوط به دوران جنگ سرد را خوانده و تحلیلهایش همگی تحلیلهای همان دوران است و بر همین اساس، مرتبا راجع به ایران و شرایط آیندهی آن دست به پیشبینی میزد و بالاخره عدهای که با او همسو بودند، از این پیشبینیها خوشحال میشدند و او را تشویق میکردند که به همین پیشبینیها ادامه دهد. اما در همین جنگ ۱۲ روزهی اخیر، مشخص شد که تقریبا تمام پیشبینیهای او نادرست از آب درآمده است. یعنی هرچیزی که این شخص راجع به آینده گفته بود، دقیقا صد و هشتاد درجه متفاوت از آن اتفاق افتاد. در ساختار چهارچوب سیاسی او، اساسا چنین جنگی پیشبینی نشده بود و بسیار دور از انتظار بود. اما در واقعیت این اتفاق رخ داد.
در این شرایط من فکر میکردم که این شخص با دیدن این مساله، دست از تحلیل و پیشبینی سیاسی بردارد یا لااقل، به یک دگرگونی اساسی در تفکراتش بیندیشد یا حداقل مدتی دست از تحلیل بردارد، منابع مطالعاتیاش را تغییر دهد، مجددا بیشتر بیندیشد و سپس دست پر و با حرفهای دقیقتر به نزد مخاطبش بازگردد. مثلا به جای مطالعهی آن کتابهای نویسندگان توهم توطئه و کتابهای زرد سیاسی که نویسندهاش معلوم نیست کدام ننه قمری بوده است، به سراغ مطالعهی کتابهای دقیق این عرصه برود و یا مدتی تاریخ سیاسی و فلسفهی سیاسی بخواند و بعد از اینکه ساختار جدیدی در ذهنش شکل گرفت، در آن بستر جدید دست به تحلیل بزند. بالاخره آدم در هر کاری همین مسیر را طی میکند و اگر اشتباه فاحشی دید، میفهمد راه را اشتباه آمده و در اولین دوربرگردان بازمیگردد تا راه درست را برود. اما دیدم که متاسفانه در روی همان پاشنه میچرخد و این فرد (مانند بسیاری دیگر) مدتی بعد از جنگ دوازده روزه، مجددا همان تحلیلهای توی در و دیوارش را به مخاطب عرضه میکند.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما متاسفانه میبینیم که بسیاری که دست به تحلیلی و پیشبینی در حوزهی سیاست میزنند، به هیچیک از این امور توجهی ندارند. مدتها بود که شخصی را در شبکههای اجتماعی دنبال میکردم که مدام تحلیلهای سیاسی به مخاطبش ارائه میداد و قریب به اتفاقشان توی در و دیوار بود. به نظر میرسید که این فرد چند کتاب زرد و قدیمی سیاسی مربوط به دوران جنگ سرد را خوانده و تحلیلهایش همگی تحلیلهای همان دوران است و بر همین اساس، مرتبا راجع به ایران و شرایط آیندهی آن دست به پیشبینی میزد و بالاخره عدهای که با او همسو بودند، از این پیشبینیها خوشحال میشدند و او را تشویق میکردند که به همین پیشبینیها ادامه دهد. اما در همین جنگ ۱۲ روزهی اخیر، مشخص شد که تقریبا تمام پیشبینیهای او نادرست از آب درآمده است. یعنی هرچیزی که این شخص راجع به آینده گفته بود، دقیقا صد و هشتاد درجه متفاوت از آن اتفاق افتاد. در ساختار چهارچوب سیاسی او، اساسا چنین جنگی پیشبینی نشده بود و بسیار دور از انتظار بود. اما در واقعیت این اتفاق رخ داد.
در این شرایط من فکر میکردم که این شخص با دیدن این مساله، دست از تحلیل و پیشبینی سیاسی بردارد یا لااقل، به یک دگرگونی اساسی در تفکراتش بیندیشد یا حداقل مدتی دست از تحلیل بردارد، منابع مطالعاتیاش را تغییر دهد، مجددا بیشتر بیندیشد و سپس دست پر و با حرفهای دقیقتر به نزد مخاطبش بازگردد. مثلا به جای مطالعهی آن کتابهای نویسندگان توهم توطئه و کتابهای زرد سیاسی که نویسندهاش معلوم نیست کدام ننه قمری بوده است، به سراغ مطالعهی کتابهای دقیق این عرصه برود و یا مدتی تاریخ سیاسی و فلسفهی سیاسی بخواند و بعد از اینکه ساختار جدیدی در ذهنش شکل گرفت، در آن بستر جدید دست به تحلیل بزند. بالاخره آدم در هر کاری همین مسیر را طی میکند و اگر اشتباه فاحشی دید، میفهمد راه را اشتباه آمده و در اولین دوربرگردان بازمیگردد تا راه درست را برود. اما دیدم که متاسفانه در روی همان پاشنه میچرخد و این فرد (مانند بسیاری دیگر) مدتی بعد از جنگ دوازده روزه، مجددا همان تحلیلهای توی در و دیوارش را به مخاطب عرضه میکند.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤4👍1
شخص الف، آدم به شدت قانون گریزیست. او تعداد زیادی کارگر غیرقانونی را در کارخانهاش استخدام کرده است و به جای پول، به این کارگران فقط غذا و سرپناه میدهد. تعداد زیادی از این کارگران هم کودکان و پیران هستند که شبانه روز برای دریافت همان غذا و سرپناه، برای شخص الف کار میکنند. آنها عملا فقط برای زنده ماندن در کارخانهی او کار میکنند. مطابق قانون، تمامی کارگرانی که او در کارخانهاش به کار گرفته، به صورت غیرقانونی کار میکنند و هیچیک اجازهی کار کردن ندارند. او برای اینکه بتواند از این کارگران در کارخانهاش استفاده کند، ناچار است مرتبا به بازرسان و مدیران ردههای مختلف ادارههای متعدد، رشوههای سنگین بدهد. او حتی به رئیسان زندانها پول میدهد تا زندانیان را برای کار در اختیار او بگذارند. او چندین بار دستگیر شده و پیش از محاکمه دوباره مسئولین ذیربط را خریده و آزاد شده است و همچنان به کارهای خلاف قانونش ادامه میدهد. همه از کارهای غیرقانونی او اطلاع دارند، اما چون سبیل همه را چرب میکند و هرکسی که خبردار میشود را میخرد و آدم خودش میکند، هیچوقت در دام قانون گرفتار نشده است. از هر زاویهای که نگاه کنید او آدم خلافکار و قانونشکنیست و به قانون احترام نمیگذارد.
شخص ب اما آدم بسیار موجهیست. او یک مدیر رده بالای دولتیست که به شدت انسان قانونمداریست. او تدابیر ویژهای اندیشیده که هیچ متخلفی نتواند از قانون فرار کند. او کارمند دولت است و هر قانونی که از مافوقش به او ابلاغ شود را مو به مو و بند به بند اجرا میکند. حتی اگر قانون جدیدی نقصی داشته باشد، او سریعا به مقامات بالا گزارش میدهد تا نقص آن قانون فورا برطرف شود و قانون تمام و کمال اجرا گردد. برعکس شخص الف که آدم خلافکاریست، این شخص اصلا اهل رشوه و زد و بند و مماشات نیست. زندگیاش سالم سالم است و یک لکهی خاکستری و کوچکترین قانونشکنی در زندگیاش دیده نمیشود. او به خاطر این قانونمداریاش مدام مورد تشویق و توجه قرار میگیرد و به عنوان الگو به دیگر کارمندان و مدیران معرفی میشود. همه به پاکدستی او اطمینان دارند و میدانند هیچجوره نمیتوان او را تطمیع کرد. برای او قانون به مثابهی یک امر مقدس است که باید همه به آن احترام بگذارند و احدی را از قانون کشور گریزی نیست. او مورد احترام همهی مدیران و روساست.
این دو شخصیت کاملا واقعی بودند و هر دو در یک عصر زندگی میکردند. اما در کمال تعجب، ما امروز به شخص الف، به عنوان یک منجی و قهرمان نگاه میکنیم و به شخص ب به عنوان یک مجرم و جنایتکار. چطور؟ شخص الف توصیف اسکار شیندلر (تصویر سمت چپ) سرمایهدار آلمانی است که با استخدام یهودیان در کارخانجات خودش به صورت کاملا غیرقانونی و با پرداخت رشوه به ماموران نازی، توانست بیش از ۱۲۰۰ یهودی را از مرگ حتمی در هلوکاست نجات دهد. همانطور که گفته شد، او قانون را زیر پا میگذاشت و جان انسانها را نجات میداد. شخص ب توصیف آدولف آیشمن (تصویر سمت راست) مسئول اداره امور مربوط به یهودیان در ادارهی اصلی امنیت آلمان و از افسران بلندپایهی حزب نازی بود. او که انسان بسیار دقیق و قانونمداری بود، در جریان جنگ جهانی دوم، دستور فرستادن بسیاری از یهودیان را به کورههای آدمسوزی صادر کرد. اما چرا ما اکنون آن شخص قانونشکن را یک قهرمان و این شخص قانونمدار را یک جنایتکار میدانیم؟ چون "اخلاق از قانون بالاتر است". پس میتوان گفت که شکستن قانون غیراخلاقی، امری کاملا اخلاقیست.
نظر شما چیست؟
- ابا اباد
@AbaEbad
شخص ب اما آدم بسیار موجهیست. او یک مدیر رده بالای دولتیست که به شدت انسان قانونمداریست. او تدابیر ویژهای اندیشیده که هیچ متخلفی نتواند از قانون فرار کند. او کارمند دولت است و هر قانونی که از مافوقش به او ابلاغ شود را مو به مو و بند به بند اجرا میکند. حتی اگر قانون جدیدی نقصی داشته باشد، او سریعا به مقامات بالا گزارش میدهد تا نقص آن قانون فورا برطرف شود و قانون تمام و کمال اجرا گردد. برعکس شخص الف که آدم خلافکاریست، این شخص اصلا اهل رشوه و زد و بند و مماشات نیست. زندگیاش سالم سالم است و یک لکهی خاکستری و کوچکترین قانونشکنی در زندگیاش دیده نمیشود. او به خاطر این قانونمداریاش مدام مورد تشویق و توجه قرار میگیرد و به عنوان الگو به دیگر کارمندان و مدیران معرفی میشود. همه به پاکدستی او اطمینان دارند و میدانند هیچجوره نمیتوان او را تطمیع کرد. برای او قانون به مثابهی یک امر مقدس است که باید همه به آن احترام بگذارند و احدی را از قانون کشور گریزی نیست. او مورد احترام همهی مدیران و روساست.
این دو شخصیت کاملا واقعی بودند و هر دو در یک عصر زندگی میکردند. اما در کمال تعجب، ما امروز به شخص الف، به عنوان یک منجی و قهرمان نگاه میکنیم و به شخص ب به عنوان یک مجرم و جنایتکار. چطور؟ شخص الف توصیف اسکار شیندلر (تصویر سمت چپ) سرمایهدار آلمانی است که با استخدام یهودیان در کارخانجات خودش به صورت کاملا غیرقانونی و با پرداخت رشوه به ماموران نازی، توانست بیش از ۱۲۰۰ یهودی را از مرگ حتمی در هلوکاست نجات دهد. همانطور که گفته شد، او قانون را زیر پا میگذاشت و جان انسانها را نجات میداد. شخص ب توصیف آدولف آیشمن (تصویر سمت راست) مسئول اداره امور مربوط به یهودیان در ادارهی اصلی امنیت آلمان و از افسران بلندپایهی حزب نازی بود. او که انسان بسیار دقیق و قانونمداری بود، در جریان جنگ جهانی دوم، دستور فرستادن بسیاری از یهودیان را به کورههای آدمسوزی صادر کرد. اما چرا ما اکنون آن شخص قانونشکن را یک قهرمان و این شخص قانونمدار را یک جنایتکار میدانیم؟ چون "اخلاق از قانون بالاتر است". پس میتوان گفت که شکستن قانون غیراخلاقی، امری کاملا اخلاقیست.
نظر شما چیست؟
- ابا اباد
@AbaEbad
❤3👍1👎1👏1
اگر در یک دوراهی بین عمل اخلاقی (و غیرقانونی) یا عمل قانونی (و غیراخلاقی) قرار بگیرید، انتخاب شما کدام است؟
Anonymous Poll
87%
عمل اخلاقی و غیرقانونی
13%
عمل قانونی و غیراخلاقی
Forwarded from Daydaad.com
فقر در حال سوزاندن ریشهی این ملت بزرگ است، اما همچنان نبایستی که ناامید شویم؛ زیرا که آتش ناامیدی، از هر آتشی سوزندهتر است.
- دی داد
پانوشت: امید والاترین دارایی هر کسی است و یک ملت امیدوار یک ملت داراست.
[به امید ایران آزاد و آباد...]
___
@DaydaadDotCom
- دی داد
پانوشت: امید والاترین دارایی هر کسی است و یک ملت امیدوار یک ملت داراست.
[به امید ایران آزاد و آباد...]
___
@DaydaadDotCom
❤2
فرض کنید که کنار یک میز بیلیارد ایستادهاید و در حال تماشای بازی دو نفر هستید. وقتی نفر اول میخواهد نخستین ضربه را به توپ بزند، شما با دقت به نحوهی گرفتن چوب بیلیارد توسط نفر اول، نگاه میکنید. او در یک لحظه ضربه را میزند. ضربهای که او به توپ میزند، در جهت خاصی به توپ تکانهای وارد میکند. حالا فرض کنید شما دستگاهی در اختیار دارید که میتواند تکانهای که فرد اول به توپ وارد میکند را به شما اعلام کند. شما همچنین از موقعیت توپهای دیگر که ساکن هستند اطلاع دارید. آیا میتوانید با دادههایی که در اختیار دارید، پیشبینی کنید که آن تکانهی اولیه، مابقی توپها را چطور از جای خود حرکت میدهد؟ بله حتما. شما مقدار تکانه را میدانید و میتوانید خیلی راحت، حرکت تمام توپها و همچنین محل نهایی آنها را پیش بینی کنید. اصلا ما با همین نوع محاسبات است که میتوانیم یک فضاپیما را از اینجا به سمت مریخ روانه کنیم و اطمینان داشته باشیم که آن فضاپیما سرانجام میرسد.
حالا فرض کنید دستگاه شما، حرکت توپها بعد از ضربهی بازیکن اول را ثبت کرده است و شما هیچ اطلاعاتی از ضربهی بازیکن اول ندارید که او در ضربهی اول چه تکانهای وارد کرده است. آیا شما میتوانید با داشتن اطلاعات حرکت توپها بعد از ضربه، شدت و جهت ضربهی اولیه را محاسبه کنید؟ اینجا ما دیگر داریم گذشته را میخوانیم و نمیتوانیم بگوییم پیشگویی. اما آیا میتوانیم؟ بله حتما میتوانیم که محاسبه کنیم و ببینیم که بازیکن شمارهی یک، ضربه را با چه تکانه و در چه جهتی زده است که توپها به این شکل به اینور و آنور حرکت میکنند. پس برای ما فرقی نداشت که راجع به آینده حرف بزنیم یا راجع به گذشته. انگار که با داشتن آن اطلاعات، گذشته و آینده برای ما یکیست. حالا فرض کنید ما از حرکت دست بازیکن اول هم اطلاع داشتیم. آنوقت میتوانستیم نحوهی حرکت چوب بیلیارد را هم پیشبینی کنیم. اگر یک مرحله قبل از آن، از حرکت مولکولهای داخل مغز این بازیکن خبر داشتیم، میتوانستیم حرکت دستش را نیز پیشبینی کنیم. فقط کافی بود اطلاعاتمان راجع به این سیستم کامل میبود تا گذشته و آیندهاش را بخوانیم.
حالا اجازه دهید این را به کل جهان تعمیم دهیم. فرض کنید موجودی موقعیت تک تک ذرات جهان و همچنین جهت حرکت و تکانهی تک تک ذرات جهان را در اختیار داشته باشد. حالا این موجود میتواند مکان و حرکت تک تک ذرات جهان را چه در گذشته چه در آینده محاسبه کند. برای چنین موجودی هیچ چیز نامعلومی وجود نداشته و آینده درست مانند گذشته میتواند در برابر چشمانش حاضر باشد. اولین بار لاپلاس فرانسوی، در سال ۱۸۱۴ این استدلال را مطرح کرد. دیگران از آن موجودی که از همهی حرکت ذرات خبر داشته و میتواند گذشته و آینده را ببیند، به عنوان دیو لاپلاس یا laplace’s demon یاد کردند. این استدلال بیانگر یک تفکر جبرگراییست البته که این ایده کاملا براساس ایدههای مکانیک کلاسیک است و ما در مکانیک کوانتومی از چنین قطعیتی برخوردار نیستیم. اما با این حال، ما میدانیم که طبق اصل تطابق (correspondance principle) سیستمهای کوانتومی نیز وقتی در ابعاد بزرگ به آنها نگاه کنیم، باز هم به صورت آماری رفتاری کلاسیکی از خود نشان میدهند. پس دیو لاپلاس اگرچه نمیتواند رفتار مثلا یک تک ذره مثل الکترون را پیشبینی کند، اما در ابعاد بالاتر مثلا برای یک مولکول که از اتمهایی ساخته شده، مجددا دیو لاپلاس موفق میشود. پس استدلال لاپلاس هنوز هم تا حدی صحیح به نظر میرسد.
- ابا اباد
@AbaEbad
حالا فرض کنید دستگاه شما، حرکت توپها بعد از ضربهی بازیکن اول را ثبت کرده است و شما هیچ اطلاعاتی از ضربهی بازیکن اول ندارید که او در ضربهی اول چه تکانهای وارد کرده است. آیا شما میتوانید با داشتن اطلاعات حرکت توپها بعد از ضربه، شدت و جهت ضربهی اولیه را محاسبه کنید؟ اینجا ما دیگر داریم گذشته را میخوانیم و نمیتوانیم بگوییم پیشگویی. اما آیا میتوانیم؟ بله حتما میتوانیم که محاسبه کنیم و ببینیم که بازیکن شمارهی یک، ضربه را با چه تکانه و در چه جهتی زده است که توپها به این شکل به اینور و آنور حرکت میکنند. پس برای ما فرقی نداشت که راجع به آینده حرف بزنیم یا راجع به گذشته. انگار که با داشتن آن اطلاعات، گذشته و آینده برای ما یکیست. حالا فرض کنید ما از حرکت دست بازیکن اول هم اطلاع داشتیم. آنوقت میتوانستیم نحوهی حرکت چوب بیلیارد را هم پیشبینی کنیم. اگر یک مرحله قبل از آن، از حرکت مولکولهای داخل مغز این بازیکن خبر داشتیم، میتوانستیم حرکت دستش را نیز پیشبینی کنیم. فقط کافی بود اطلاعاتمان راجع به این سیستم کامل میبود تا گذشته و آیندهاش را بخوانیم.
حالا اجازه دهید این را به کل جهان تعمیم دهیم. فرض کنید موجودی موقعیت تک تک ذرات جهان و همچنین جهت حرکت و تکانهی تک تک ذرات جهان را در اختیار داشته باشد. حالا این موجود میتواند مکان و حرکت تک تک ذرات جهان را چه در گذشته چه در آینده محاسبه کند. برای چنین موجودی هیچ چیز نامعلومی وجود نداشته و آینده درست مانند گذشته میتواند در برابر چشمانش حاضر باشد. اولین بار لاپلاس فرانسوی، در سال ۱۸۱۴ این استدلال را مطرح کرد. دیگران از آن موجودی که از همهی حرکت ذرات خبر داشته و میتواند گذشته و آینده را ببیند، به عنوان دیو لاپلاس یا laplace’s demon یاد کردند. این استدلال بیانگر یک تفکر جبرگراییست البته که این ایده کاملا براساس ایدههای مکانیک کلاسیک است و ما در مکانیک کوانتومی از چنین قطعیتی برخوردار نیستیم. اما با این حال، ما میدانیم که طبق اصل تطابق (correspondance principle) سیستمهای کوانتومی نیز وقتی در ابعاد بزرگ به آنها نگاه کنیم، باز هم به صورت آماری رفتاری کلاسیکی از خود نشان میدهند. پس دیو لاپلاس اگرچه نمیتواند رفتار مثلا یک تک ذره مثل الکترون را پیشبینی کند، اما در ابعاد بالاتر مثلا برای یک مولکول که از اتمهایی ساخته شده، مجددا دیو لاپلاس موفق میشود. پس استدلال لاپلاس هنوز هم تا حدی صحیح به نظر میرسد.
- ابا اباد
@AbaEbad
👏3
بهمن محصص، مهمترین و تاثیرگذارترین هنرمند تجسمی ایران معاصر، مشهور به پیکاسوی ایران، جایی در مستند زیبای “فیفی از خوشحالی زوزه میکشد”، جملهای میگوید که مدتها بعد از تماشای این مستند، هنوز هم داخل گوش و ذهن من مانده است. او میگوید «من تقصیری ندارم. من هم از یحییهایی هستم که در بیابان فریاد کشید و هیچ تاثیری ندارد و نخواهد داشت.» بله او تلاش زیادی کرد که پنجرهای تازه بر روی هنر ایران و تفکر و فرهنگ ایرانیان بگشاید، اما به قول خودش، کسی او را نشنید و عمق آثار او را درنیافت. حتی وقتی در سال ۸۹ فوت کرد، تقریبا هیچکس نفهمید که ایران چه هنرمند بزرگی را از دست داده است. اما میبینید که وقتی نقاش گل و بلبل، محمود فرشچیان فوت میکند، چقدر توی سر و کلهشان میزنند که جهان استااااد بزرگی را از دست داده است. به هر حال، مدتی لازم است تا عموم انسانها بتوانند، فرق دوغ و دوشاب را بفهمند. و مدتی لازم است که عدهای فریادهای بهمن محصص در آثارش را بشنوند و معنایی که او در آثارش در پی نمایش آنها بوده است را دریابند. بگذریم.
اما برگردیم به همان جمله و این حرف که کسی فریادهای ما را نمیشوند. راستش تمامی ما انسانها نیز در چنین وضعیتی قرار داریم. ما در این گوشهی کیهان، تنها افتادهایم و فریادمان به گوش هیچکسی نمیرسد. ما در این کرهی زمین موجود هوشمندی غیر از خودمان نمیبینیم تا با او هم صحبت شویم. در خارج از کرهی زمین اما امید داریم که کسی صدایمان را بشنود و روزی موجودات هوشمند فرازمینی ما را پیدا کنند یا ما آنها را پیدا کنیم. اما ما برای ارتباط با آن موجودات فرازمینی نیاز داریم پیامهایی به سوی آنها روانه کنیم. ولی برای این تبادل پیام، با یک سد و مانع بزرگ روبرو هستیم و آن مانع بزرگ، فاصلهی بسیار زیاد بین اجرام درون کیهان است. ما حتی اگر با سرعت نزدیک به سرعت نور هم حرکت کنیم، در بهترین حالت بعد از چهار سال به نزدیکترین ستاره به خودمان میرسیم. حال اینکه وسایل ما و سریعترین فضاپیماهای ما نیز فاصلهی بسیار زیادی با سرعت نور دارند. پس فعلا نمیتوانیم امیدی داشته باشیم که خودمان برای عرض ادب و دستبوسی، به صورت حضوری به محضر مبارک موجودات فرازمینی برسیم و بتوانیم با آنها گپ و گفتی داشته باشیم.
اما یک راه دیگر داریم و آن اینکه پیامهای خودمان را با استفاده از امواج الکترومغناطیسی مثل امواج رادیویی برای آنها مخابره کنیم. امواج الکترومغناطیسی با همان سرعت نور حرکت میکنند و به این شکل میتوانیم امیدوار باشیم که آنها پیامهای ما را دریافت کنند. اما راستش را بخواهید، فواصل کیهانی آنقدر طولانیست که این روش نیز چندان امیدبخش نیست. ما اولین امواج رادیویی را حدود ۱۴۰ سال قبل ایجاد کردهایم و این امواج در کیهان پخش شده اند. ۱۴۰ سال قبل میشود زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار. حالا به تصویر زیر نگاه کنید. این تصویر کهکشان راه شیریست و آن قسمتی که بزرگنمایی شده، بازویی از کهکشان است که زمین ما در آن قرار دارد. حالا اگر روی آن تصویر زوم شده دقت کنید، یک نقطهی آبی میبینید. این نقطهی آبی، مسافتیست که امواج رادیویی ما طی این ۱۴۰ سال طی کرده است. یعنی این امواج از زمان ناصرالدین شاه قاجار تاکنون با سرعت نور در حال حرکت بوده و هنوز یک فاصلهی کوچک از کهکشان خودمان را هم طی نکرده است. حالا میتوان درک بهتری از فواصل کیهانی داشت. پس ما همگی واقعا مثل آن یحییهایی هستیم که در بیابان فریاد میکشد و کسی صدایش را نمیشنود.
- ابا اباد
@AbaEbad
اما برگردیم به همان جمله و این حرف که کسی فریادهای ما را نمیشوند. راستش تمامی ما انسانها نیز در چنین وضعیتی قرار داریم. ما در این گوشهی کیهان، تنها افتادهایم و فریادمان به گوش هیچکسی نمیرسد. ما در این کرهی زمین موجود هوشمندی غیر از خودمان نمیبینیم تا با او هم صحبت شویم. در خارج از کرهی زمین اما امید داریم که کسی صدایمان را بشنود و روزی موجودات هوشمند فرازمینی ما را پیدا کنند یا ما آنها را پیدا کنیم. اما ما برای ارتباط با آن موجودات فرازمینی نیاز داریم پیامهایی به سوی آنها روانه کنیم. ولی برای این تبادل پیام، با یک سد و مانع بزرگ روبرو هستیم و آن مانع بزرگ، فاصلهی بسیار زیاد بین اجرام درون کیهان است. ما حتی اگر با سرعت نزدیک به سرعت نور هم حرکت کنیم، در بهترین حالت بعد از چهار سال به نزدیکترین ستاره به خودمان میرسیم. حال اینکه وسایل ما و سریعترین فضاپیماهای ما نیز فاصلهی بسیار زیادی با سرعت نور دارند. پس فعلا نمیتوانیم امیدی داشته باشیم که خودمان برای عرض ادب و دستبوسی، به صورت حضوری به محضر مبارک موجودات فرازمینی برسیم و بتوانیم با آنها گپ و گفتی داشته باشیم.
اما یک راه دیگر داریم و آن اینکه پیامهای خودمان را با استفاده از امواج الکترومغناطیسی مثل امواج رادیویی برای آنها مخابره کنیم. امواج الکترومغناطیسی با همان سرعت نور حرکت میکنند و به این شکل میتوانیم امیدوار باشیم که آنها پیامهای ما را دریافت کنند. اما راستش را بخواهید، فواصل کیهانی آنقدر طولانیست که این روش نیز چندان امیدبخش نیست. ما اولین امواج رادیویی را حدود ۱۴۰ سال قبل ایجاد کردهایم و این امواج در کیهان پخش شده اند. ۱۴۰ سال قبل میشود زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار. حالا به تصویر زیر نگاه کنید. این تصویر کهکشان راه شیریست و آن قسمتی که بزرگنمایی شده، بازویی از کهکشان است که زمین ما در آن قرار دارد. حالا اگر روی آن تصویر زوم شده دقت کنید، یک نقطهی آبی میبینید. این نقطهی آبی، مسافتیست که امواج رادیویی ما طی این ۱۴۰ سال طی کرده است. یعنی این امواج از زمان ناصرالدین شاه قاجار تاکنون با سرعت نور در حال حرکت بوده و هنوز یک فاصلهی کوچک از کهکشان خودمان را هم طی نکرده است. حالا میتوان درک بهتری از فواصل کیهانی داشت. پس ما همگی واقعا مثل آن یحییهایی هستیم که در بیابان فریاد میکشد و کسی صدایش را نمیشنود.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤4👍2
صبح یک روز شنبه بود که صدای بلند موسیقی و آوازهای گروهی در همان ابتدای صبح من را از خواب بیدار کرد. خیلی کنجکاو بودم که بدانم این صداها از کجا میآید و چه جشنی در نزدیکی خانهام در حال برگزاریست. بعد از چند ساعت وقتی دیدم که صداها همچنان برقرار است، بالاخره از خانه بیرون زدم و به دنبال این صداها رفتم و در فضای سبزی در نزدیکی خانهام، شاهد این صحنه (تصویر زیر) بودم: جشن تابستانی (Sommerfest) یک باشگاه یا یک مدرسهی مخصوص نوجوانان. در یک محوطهی بزرگ تعداد زیادی چادر برپا شده بود و نوجوانان دختر و پسر، در حال بازی و مسابقه و جشن و رقص و نوشیدن و شادی و گفتگو و خنده بودند. همگی مرتب در حال جنب و جوش بودند، عدهای در حال پخت و پز و گریل بودند، عدهای در حال انجام بازیهای گروهی. تعدادی در حال نمایش توانمندیهایشان به هم سن و سالهایشان و... خوشحالی در چهرهی تک تک این نوجوانان موج میزد و سر و صدایشان تا چند کیلومتر آنطرفتر هم میآمد. با دیدن این صحنه، اولین چیزی که از دلم گذشت، حسرت بود. نه حسرت اینکه چرا خودم در این جشن و بخشی از این جشن نیستم.
حسرت اینکه در این کشور، نوجوانان و جوانان اینطور راحت در کنار هم به جشن و پایکوبی میپردازند و بلانست بلانسبت بلانسبت و با عرض پوزش از مخاطبین گرامیام، هیچکس “گو هشان را هم نمیخورد”. این اصطلاح را اینجا آوردم چون در آن لحظه دقیقا همین اصطلاح از ذهنم گذشت. اگر کمی از ادب به دور بود، شما به بزرگواری خودتان ببخشید و به جای آن بخوانید که کسی در کارشان فضولی و دخالت و ممانعت نمیکند. ولی هیچ اصطلاحی بهتر از آن اصطلاح نمیتواند بیانگر این مساله باشد. هیچکس به خودش اجازه نمیدهد که آنها را تفکیک جنسیتی کند و نگذارد با هم و در کنار هم جشن بگیرند. هیچکس آنها را چک نمیکند که یک وقت کوچکترها و کم سن و سالهایشان نوشیدنی الکلی ننوشند. چون بعضی از آنها به سن قانونی نرسیدهاند، خودشان میدانند که نباید نوشیدنی الکلی بنوشند و نیازی به هیچ پلیسی نیست. مابقی که سن و سال بیشتری دارند، باز هم پلیس و هیچ احدی هیچ غلطی نمیتواند بکند و جلوی کارهایشان را بگیرد و خوشحالیشان را بر هم بزند. چه رسد به یک نفر که پلیس هم نباشد و بخواهد توی کارشان فضولی کند و عیششان را منقص کند.
جالبتر اینجاست که چند کیلومتر آنطرفتر از همین محل، کارخانهی عظیم ایرباس قرار دارد که بهترین هواپیماهای مسافربری دنیا را تولید میکند. همین نوجوانانی که امروز در اینجا جمع شدهاند و شاد و خوشحال هستند و در کنار همسن و سالهایشان از هر جنسیتی، وقت میگذارنند و انرژی جوانیشان را خیلی خوب و درست تخلیه میکنند، همینها چند سال بعد که بزرگتر شدند و انرژیشان و عقدههایشان تخلیه شد، در همان کارخانهی ایرباس، پیشرفتهترین هواپیماهای دنیا را میسازند و به اقتصاد و توسعهی کشورشان خدمت میکنند و همینها آیندهی کشورشان را برای نسلهای بعدی میسازند. چون در هر سنی هستند، هرکاری که مقتضای سنشان است میکنند، دیگر وقتی بزرگتر میشوند چیزی توی دلشان نمانده و کلهشان باد ندارد و با خیال راحت، برای پیشرفتشان تلاش میکنند و اتفاقا خانوادههای خوب و سالمی هم میسازند. بله خیلی خیلی حسرت خوردم که چرا نوجوانان کشور من در چنین شرایطی رشد نکنند. چرا با کوچکترین شادی و خوشحالی جوانان کشورم بدترین برخوردها میشود. و البته امید دارم که بزودی جوانان کشور من نیز طعم آزادی را در خود ایران بچشند و وقتی بزرگتر شدند خود ایران را بسازند.
- ابا اباد
@AbaEbad
حسرت اینکه در این کشور، نوجوانان و جوانان اینطور راحت در کنار هم به جشن و پایکوبی میپردازند و بلانست بلانسبت بلانسبت و با عرض پوزش از مخاطبین گرامیام، هیچکس “گو هشان را هم نمیخورد”. این اصطلاح را اینجا آوردم چون در آن لحظه دقیقا همین اصطلاح از ذهنم گذشت. اگر کمی از ادب به دور بود، شما به بزرگواری خودتان ببخشید و به جای آن بخوانید که کسی در کارشان فضولی و دخالت و ممانعت نمیکند. ولی هیچ اصطلاحی بهتر از آن اصطلاح نمیتواند بیانگر این مساله باشد. هیچکس به خودش اجازه نمیدهد که آنها را تفکیک جنسیتی کند و نگذارد با هم و در کنار هم جشن بگیرند. هیچکس آنها را چک نمیکند که یک وقت کوچکترها و کم سن و سالهایشان نوشیدنی الکلی ننوشند. چون بعضی از آنها به سن قانونی نرسیدهاند، خودشان میدانند که نباید نوشیدنی الکلی بنوشند و نیازی به هیچ پلیسی نیست. مابقی که سن و سال بیشتری دارند، باز هم پلیس و هیچ احدی هیچ غلطی نمیتواند بکند و جلوی کارهایشان را بگیرد و خوشحالیشان را بر هم بزند. چه رسد به یک نفر که پلیس هم نباشد و بخواهد توی کارشان فضولی کند و عیششان را منقص کند.
جالبتر اینجاست که چند کیلومتر آنطرفتر از همین محل، کارخانهی عظیم ایرباس قرار دارد که بهترین هواپیماهای مسافربری دنیا را تولید میکند. همین نوجوانانی که امروز در اینجا جمع شدهاند و شاد و خوشحال هستند و در کنار همسن و سالهایشان از هر جنسیتی، وقت میگذارنند و انرژی جوانیشان را خیلی خوب و درست تخلیه میکنند، همینها چند سال بعد که بزرگتر شدند و انرژیشان و عقدههایشان تخلیه شد، در همان کارخانهی ایرباس، پیشرفتهترین هواپیماهای دنیا را میسازند و به اقتصاد و توسعهی کشورشان خدمت میکنند و همینها آیندهی کشورشان را برای نسلهای بعدی میسازند. چون در هر سنی هستند، هرکاری که مقتضای سنشان است میکنند، دیگر وقتی بزرگتر میشوند چیزی توی دلشان نمانده و کلهشان باد ندارد و با خیال راحت، برای پیشرفتشان تلاش میکنند و اتفاقا خانوادههای خوب و سالمی هم میسازند. بله خیلی خیلی حسرت خوردم که چرا نوجوانان کشور من در چنین شرایطی رشد نکنند. چرا با کوچکترین شادی و خوشحالی جوانان کشورم بدترین برخوردها میشود. و البته امید دارم که بزودی جوانان کشور من نیز طعم آزادی را در خود ایران بچشند و وقتی بزرگتر شدند خود ایران را بسازند.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤5👍2
چند سال قبل من یک جوکی شنیدم که هنوز هم حسابی برایم خنده دار است و دوست دارم اینجا برای شما هم تعریف کنم. یک بابایی یک سگ فلجی برای باغش گرفته بود، هروقت که دزد میآمد، این بابا سگ را میانداخت داخل فرغون و میافتاد دنبال دزد. خب اگر قرار بود که این بابا این کار را بکند و هر بار دزد میآید سگ را برداشته و به دنبال دزد راه بیفتد، خب این چه سگ نگهبانیست و به چه دردی میخورد. خود همان بابا برود دنبال دزد دیگر. بالاخره ما اگر سگ نگهبان میگیریم، هدف این است که به او آموزش دهیم که هروقت یک دزدی آمد، خودش دزد را تشخیص دهد. همینطور ما باید به این سگ آموزش دهیم که وقتی دزد را تشخیص داد، چطور باید با او برخورد کند و به سمت او حملهور شود. این که صرفا دزد را تشخیص دهد هم کافی نیست و باید کاری بکند. اینطوری ما با خیال راحت میتوانیم بخوابیم و مطمئن باشیم که سگمان بدون نیاز به حضور ما، خودش مستقلا جلوی دزدی را میگیرد. اما غرض از گفتن این جوک طرح یک موضوع علمی بود.
فرض کنید که ما میخواهیم پیامی را از اینجا برای یک نفر دیگر ارسال کنیم. ما این پیام را از طریق یک کانالی ارسال میکنیم. مثلا داخل نامه مینویسیم یا با دود علامت میدهیم یا کدهای صفر و یکی برای آن گیرنده ارسال میکنیم. پس تا اینجا ما در این ارتباط سه جز داریم : فرستنده که ما باشیم، گیرنده که آن شخص باشد و کانال ارتباطی. اما ما وقتی پیام را ارسال میکنیم، ممکن است در میانهی راه یک خطایی در پیام ما اتفاق بیفتد. مثلا در مثال نامه، رطوبت یک کلمه داخل نامه را کمرنگ کند یا در مثال دود، تغییرات نور مانع دیدن یکی از علائم دودی ما بتوسط گیرنده شود یا در مثال کدهای صفر و یکی، یکی از صفرها جایی تحت تاثیر یک عامل بیرونی به یک تغییر کند. ما که پیام را ارسال کردهایم دوست نداریم خودمان هم به ضمیمهی پیاممان به نزد گیرنده برویم. اگر قرار بود که خودمان هم همراه پیام برویم که شبیه آن بابای داخل آن جوک میشدیم که سگش را میانداخت داخل فرغون و دنبال دزد میدوید. پس چکار کنیم که بدون اینکه خودمان به همراه پیام به نزد گیرنده برویم، او پیام ما را درست درک کند؟
شاید بگویید که ما نباید هیچ خطایی در ارسال پیام داشته باشیم و به نوعی یک ارتباط بینقص (perfect communication) ایجاد کنیم. اما فرض کنید که ما اصلا راهی نداریم که مطمئن شویم که جلوی ایجاد خطا (error) در پیام را در حین انتقال بگیریم. حالا باید چکار کنیم؟ کاری که میتوانیم بکنیم این است که خطاهایی که ممکن است در ارسال اتفاق بیفتد را شناسایی کنیم و براساس آنها، یک راهکار یا پروتکل تعریف کنیم و اسمش را بگذاریم پروتکل اصلاح خطا (error correction protocol). سپس آن پروتکل را به گیرنده بدهیم که گیرنده بتواند به محض دیدن پیام ما اولا تشخیص دهد که خطایی رخ داده یا نداده است؛ این یعنی پروتکل ما تشخیص دهندگی یا detectability داشته باشد. دوم اینکه وقتی گیرنده خطا را تشخیص داد، بتواند خودش مستقل از ما خطا را اصلاح کند و پیام درست را بفهمد؛ این یعنی پروتکل ما اصلاح کنندگی یا correctability داشته باشد. مسالهی اصلاح خطا، یک حوزهی بسیار جالب و کاربردی در علوم کامپیوتر است. یکی از مثالهای خیلی جالب آن، تفاوت CD و DVD است. علت اینکه یک DVD میتوانست به اندازهی چندین CD اطلاعات در خودش ذخیره کند، همین بود که دستگاههایی که DVD میخواند به پروتکلی برای اصلاح خطا مجهز بود که به آن این امکان را میداد، خطاهای DVDهای خیلی حجیم را نیز اصلاح کند.
- ابا اباد
@AbaEbad
فرض کنید که ما میخواهیم پیامی را از اینجا برای یک نفر دیگر ارسال کنیم. ما این پیام را از طریق یک کانالی ارسال میکنیم. مثلا داخل نامه مینویسیم یا با دود علامت میدهیم یا کدهای صفر و یکی برای آن گیرنده ارسال میکنیم. پس تا اینجا ما در این ارتباط سه جز داریم : فرستنده که ما باشیم، گیرنده که آن شخص باشد و کانال ارتباطی. اما ما وقتی پیام را ارسال میکنیم، ممکن است در میانهی راه یک خطایی در پیام ما اتفاق بیفتد. مثلا در مثال نامه، رطوبت یک کلمه داخل نامه را کمرنگ کند یا در مثال دود، تغییرات نور مانع دیدن یکی از علائم دودی ما بتوسط گیرنده شود یا در مثال کدهای صفر و یکی، یکی از صفرها جایی تحت تاثیر یک عامل بیرونی به یک تغییر کند. ما که پیام را ارسال کردهایم دوست نداریم خودمان هم به ضمیمهی پیاممان به نزد گیرنده برویم. اگر قرار بود که خودمان هم همراه پیام برویم که شبیه آن بابای داخل آن جوک میشدیم که سگش را میانداخت داخل فرغون و دنبال دزد میدوید. پس چکار کنیم که بدون اینکه خودمان به همراه پیام به نزد گیرنده برویم، او پیام ما را درست درک کند؟
شاید بگویید که ما نباید هیچ خطایی در ارسال پیام داشته باشیم و به نوعی یک ارتباط بینقص (perfect communication) ایجاد کنیم. اما فرض کنید که ما اصلا راهی نداریم که مطمئن شویم که جلوی ایجاد خطا (error) در پیام را در حین انتقال بگیریم. حالا باید چکار کنیم؟ کاری که میتوانیم بکنیم این است که خطاهایی که ممکن است در ارسال اتفاق بیفتد را شناسایی کنیم و براساس آنها، یک راهکار یا پروتکل تعریف کنیم و اسمش را بگذاریم پروتکل اصلاح خطا (error correction protocol). سپس آن پروتکل را به گیرنده بدهیم که گیرنده بتواند به محض دیدن پیام ما اولا تشخیص دهد که خطایی رخ داده یا نداده است؛ این یعنی پروتکل ما تشخیص دهندگی یا detectability داشته باشد. دوم اینکه وقتی گیرنده خطا را تشخیص داد، بتواند خودش مستقل از ما خطا را اصلاح کند و پیام درست را بفهمد؛ این یعنی پروتکل ما اصلاح کنندگی یا correctability داشته باشد. مسالهی اصلاح خطا، یک حوزهی بسیار جالب و کاربردی در علوم کامپیوتر است. یکی از مثالهای خیلی جالب آن، تفاوت CD و DVD است. علت اینکه یک DVD میتوانست به اندازهی چندین CD اطلاعات در خودش ذخیره کند، همین بود که دستگاههایی که DVD میخواند به پروتکلی برای اصلاح خطا مجهز بود که به آن این امکان را میداد، خطاهای DVDهای خیلی حجیم را نیز اصلاح کند.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤3
تصویر : بخشی از فرآیند شبیه سازی انسان، این فرآیند اگرچه اکنون امکان پذیر است، اما از بابت ملاحظات اخلاقی، هیچ کشوری هنوز مجوز آن را صادر نکرده است.
@AbaEbad
@AbaEbad
❤2
بیست و دو سالم بود و به تازگی با مفاهیمی مثل آنتروپی و برگشت ناپذیری و قوانین بقا آشنا شده بودم. آن زمان فکر میکردم که اگر اطلاعات ما کامل باشد، هر فرآیندی میتواند برگشت پذیر باشد. اما در همان موقعها بود که با برگشت ناپذیرترین فرآیندی که یک انسان در زندگی تجربه میکند روبرو شدم و آن مرگ مادربزرگم بود. بله مرگ فرآیندیست که بسیار برگشت ناپذیر به نظر میرسد. شما اگر با دوستی قهر باشید، میتوانید بروید و آن دوستی را دوباره ایجاد کنید. شما اگر معشوقتان را از دست داده باشید، روزی ممکن است معشوقتان به شما بازگردد. اگر از یک کمپانی خارج شده باشید، روزی ممکن است دوباره به آنجا بازگردید. اگر به سفر میروید، دوباره باز میگردید. اگر وارد یک رابطهی اشتباه شده باشید، روزی میتوانید از رابطه خارج شوید و دوباره به حالت اول برگردید. اما اگر زبانم لال، کسی که دوست دارید فوت شود، این فرآیند دیگر هیچ بازگشتی ندارد و برگشت پذیر نیست. آنموقع این موضوع ذهن من را خیلی مشغول کرده بود و به اندوهم میافزود.
اگر مرگ یک فرآیند کاملا برگشت ناپذیر است، من دیگر شانسی برای دیدن مادربزرگم نخواهم داشت. دیگر نمیتوانم محبتی که در نگاه و دستها و آغوش او بود را دوباره تجربه کنم. دیگر صدای گوش نواز او را نمیتوانم بشنوم. انگار تمام خاطرات همانجا متوقف میشود. اما آیا مرگ همینقدر برگشت ناپذیر است؟ راستش را بخواهید نه در این حد، یا شاید بهتر است بگوییم که اکنون مرگ برای ما تا حدی برگشت پذیر و تا حدی برگشت ناپذیر است. ما اکنون به این توانمندی دست یافته ایم که با داشتن دی ان ای یک موجود زنده، بتوانیم یک موجود زندهی دیگر با همان دی ان ای بسازیم. به این فرآیند شبیه سازی تولید مثلی یا reproductive cloning گفته میشود. این فرآیند به این صورت است که ابتدا یک تخمک از یک ماده دریافت کرده و سپس هسته یا همان مادهی ژنتیکی تخمک را از آن خارج میکنند. سپس یک سلول مثل یک سلول پوستی، از آن موجودی که قرار است یک کپی از او ساخته شود، دریافت میکنند. حالا هستهی سلول این موجود را وارد آن تخمک خالی میکنند. آنوقت با یک مادهی شیمیایی یا با جریان الکتریکی، فرآیند تقسیم سلولی را برای این تخمک فعال میکنند تا یک جنین ساخته شود.
حالا این جنین را داخل رحم یک مادر قرار میدهند تا مثل هر جنین دیگری رشد کند. موجودی که از این فرآیند متولد میشود، دقیقا کپی ژنتیکی آن موجود اولیه است، دقیقا شبیه یک دوقلوی همسان. ما با این فرآیند، همین حالا هم میتوانیم کپیهای همسان از انسانها و حتی کسانی که قبلا درگذشتهاند نیز بسازیم. پس به این شکل فرآیند مرگ تا حدی برگشت پذیر است. اما یک مساله وجود دارد. انسان فقط همان ژنتیک نیست. ما اگر فردی را که قبلا فوت شده، دوباره بسازیم، این فرد جدید صرفا ظاهر و فیزیکی شبیه همان شخصی که ما میشناختیم خواهد داشت. اما آن انسانی که میشناختیم، یک ذهن داشت که در محیط و با محیط ساخته شده بود. این فرد جدید دیگر همان خاطرات و همان احساسات را نخواهد داشت. آن فرد قبلی اطلاعاتی در ذهنش داشت که شخصیت او را میساخت. اما با مرگش آن اطلاعات هم از دسترس خارج شد. پس مرگ همچنان برای ما یک فرآیند بازگشت ناپذیر باقی مانده است. مگر اینکه ما روزی راهی برای تهیهی یک نسخهی پشتیبان (back up) از آن اطلاعات پیدا کنیم.
- ابا اباد
@AbaEbad
اگر مرگ یک فرآیند کاملا برگشت ناپذیر است، من دیگر شانسی برای دیدن مادربزرگم نخواهم داشت. دیگر نمیتوانم محبتی که در نگاه و دستها و آغوش او بود را دوباره تجربه کنم. دیگر صدای گوش نواز او را نمیتوانم بشنوم. انگار تمام خاطرات همانجا متوقف میشود. اما آیا مرگ همینقدر برگشت ناپذیر است؟ راستش را بخواهید نه در این حد، یا شاید بهتر است بگوییم که اکنون مرگ برای ما تا حدی برگشت پذیر و تا حدی برگشت ناپذیر است. ما اکنون به این توانمندی دست یافته ایم که با داشتن دی ان ای یک موجود زنده، بتوانیم یک موجود زندهی دیگر با همان دی ان ای بسازیم. به این فرآیند شبیه سازی تولید مثلی یا reproductive cloning گفته میشود. این فرآیند به این صورت است که ابتدا یک تخمک از یک ماده دریافت کرده و سپس هسته یا همان مادهی ژنتیکی تخمک را از آن خارج میکنند. سپس یک سلول مثل یک سلول پوستی، از آن موجودی که قرار است یک کپی از او ساخته شود، دریافت میکنند. حالا هستهی سلول این موجود را وارد آن تخمک خالی میکنند. آنوقت با یک مادهی شیمیایی یا با جریان الکتریکی، فرآیند تقسیم سلولی را برای این تخمک فعال میکنند تا یک جنین ساخته شود.
حالا این جنین را داخل رحم یک مادر قرار میدهند تا مثل هر جنین دیگری رشد کند. موجودی که از این فرآیند متولد میشود، دقیقا کپی ژنتیکی آن موجود اولیه است، دقیقا شبیه یک دوقلوی همسان. ما با این فرآیند، همین حالا هم میتوانیم کپیهای همسان از انسانها و حتی کسانی که قبلا درگذشتهاند نیز بسازیم. پس به این شکل فرآیند مرگ تا حدی برگشت پذیر است. اما یک مساله وجود دارد. انسان فقط همان ژنتیک نیست. ما اگر فردی را که قبلا فوت شده، دوباره بسازیم، این فرد جدید صرفا ظاهر و فیزیکی شبیه همان شخصی که ما میشناختیم خواهد داشت. اما آن انسانی که میشناختیم، یک ذهن داشت که در محیط و با محیط ساخته شده بود. این فرد جدید دیگر همان خاطرات و همان احساسات را نخواهد داشت. آن فرد قبلی اطلاعاتی در ذهنش داشت که شخصیت او را میساخت. اما با مرگش آن اطلاعات هم از دسترس خارج شد. پس مرگ همچنان برای ما یک فرآیند بازگشت ناپذیر باقی مانده است. مگر اینکه ما روزی راهی برای تهیهی یک نسخهی پشتیبان (back up) از آن اطلاعات پیدا کنیم.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤6👏1🤔1
آیا شبیه سازی ژنتیکی انسان را به لحاظ اخلاقی درست میدانید یا نادرست؟
Anonymous Poll
46%
درست
54%
نادرست
بعضی علوم از بعضی دیگر، علمترند. یک وقتی در یک جمعی در حال بحث راجع به یک موضوع اجتماعی بودیم و ناگهان فردی به فرد دیگری با این استدلال حمله کرد که ادعای تو علمی نیست و ادعایت را باید به شکل علمی اثبات کنی. مشخصا این فرد هیچ التفاتی به تفاوت علوم با یکدیگر نداشت. ما تمام رشتههای فیزیک و شیمی و جامعه شناسی و غیره را، رشتههای علمی مینامیم، اما آیا اطلاق اصطلاح علم به تمام این رشتهها، به یک اندازه معتبر است؟ آیا نتایج یک آزمایش روانشناسی با نتایج یک آزمایش فیزیکی، هر دو از یک اعتبار برخوردارند؟ مسلما خیر. یک آزمایش فیزیکی که به پشتوانهی یک سری فرضیات و به زبان ریاضی بیان شده، مو لای درز آن نمیرود و به اعتبار دقت همان آزمایشات اینقدر تکنولوژی پیشرفت کرده است. از همین بابت است که این دسته از علوم را تحت عنوان علم دقیق (exact science) میشناسیم. اما هیچکسی انتظار ندارد که آزمایشات و نظریات مثلا حوزهی روانشناسی تا به این حد دقیق باشد. شما میبینید که بسیاری از نظریات این حوزهها، ناقض یکدیگرند.
در بسیاری از این آزمایشات میتوان هزارگونه تشکیک وارد و آنها را رد کرد. به همین خاطر این علوم را ذیل علوم اجتماعی (social science) یا علوم رفتاری (behavioural science) قرار میدهند نه ذیل علوم دقیق. آن فردی که در آن بحث با طرح نتایج آزمایشی سعی داشت ادعای این فرد را رد کند، نمیفهمید که خود این آزمایشی که او مطرح کرده نیز قابل رد است و هزار نوع اشکال میتوان به آن وارد کرد. پس ما وقتی پایمان را در این حوزهها میگذاریم، باید حواسمان به این مساله باشد و انتظار نداشته باشیم، چون به روانشناسی میگوییم علم روانشناسی، یعنی با همان قطعیت و دقت علم فیزیک روبرو هستیم. یکی از بهترین مثالها برای نشان دادن این موضوع، آزمایش زندان استنفورد است. در سال ۱۹۷۱، استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد، فیلیپ زیمباردو این آزمایش را طراحی کرد. او ابتدا آگهیهایی در دانشگاه منتشر کرد که از دانشجویان میخواست به ازای دریافت مبلغی در یک آزمایش چند هفتهای برای دیدن تاثیر زندان شرکت کنند. آزمایش به این صورت بود که دانشجویان به مدت سه هفته در محیطی شبیه زندان در زیرزمین دانشکدهی روانشناسی قرار گیرند و تعدادی از دانشجویان نقش زندانی و تعدادی نقش زندانبان را داشته باشند.
زیمباردو میخواست نشان دهد که همین عنوان و برچسب زندانی و زندانبان، میتواند بر روی دانشجویان سالم از نظر روانی تاثیر بگذارد. دانشجویان زندانی لباس زندانی پوشیدند و دانشجویان زندانبان هم از یونیفرم و همچنین از عینک دودی برای جلوگیری از برخورد چشمی با زندانیان استفاده میکردند. اما شش روز بعد، آزمایش متوقف شد، چرا که رفتارهای زندانبانان به شدت خشن شده و شروع به آزار و اذیت زندانیان کردند. زیمباردو به نتیجهی دلخواهش رسید و نشان داد که همان عنوان زندانبان، این دانشجویان سالم را چقدر گستاخ و بیرحم کرده است. اما این آزمایش به ظاهر دقیق، به راحتی توسط دیگر روانشناسان رد شد. یکی از دلایل مهم رد آن این بود که در آگهیهای جذب داوطلب، مشخصا قید شده بود که موضوع آزمایش چیست و احتمالا فقط افرادی که پیشزمینهی روانی برای چنین رفتاری را داشته اند داوطلب شده بودند. میبینید که طراحی چنین آزمایشاتی چقدر دشوار و نتیجهگیری کلی از آن چقدر میتواند دشوارتر باشد. پس اگر روزی کسی به شما گفت آزمایشات روانشناسی این را نشان داده، حتما این موضوع را در نظر داشته باشید و گول کلمهی علم را نخورید.
- ابا اباد
@AbaEbad
در بسیاری از این آزمایشات میتوان هزارگونه تشکیک وارد و آنها را رد کرد. به همین خاطر این علوم را ذیل علوم اجتماعی (social science) یا علوم رفتاری (behavioural science) قرار میدهند نه ذیل علوم دقیق. آن فردی که در آن بحث با طرح نتایج آزمایشی سعی داشت ادعای این فرد را رد کند، نمیفهمید که خود این آزمایشی که او مطرح کرده نیز قابل رد است و هزار نوع اشکال میتوان به آن وارد کرد. پس ما وقتی پایمان را در این حوزهها میگذاریم، باید حواسمان به این مساله باشد و انتظار نداشته باشیم، چون به روانشناسی میگوییم علم روانشناسی، یعنی با همان قطعیت و دقت علم فیزیک روبرو هستیم. یکی از بهترین مثالها برای نشان دادن این موضوع، آزمایش زندان استنفورد است. در سال ۱۹۷۱، استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد، فیلیپ زیمباردو این آزمایش را طراحی کرد. او ابتدا آگهیهایی در دانشگاه منتشر کرد که از دانشجویان میخواست به ازای دریافت مبلغی در یک آزمایش چند هفتهای برای دیدن تاثیر زندان شرکت کنند. آزمایش به این صورت بود که دانشجویان به مدت سه هفته در محیطی شبیه زندان در زیرزمین دانشکدهی روانشناسی قرار گیرند و تعدادی از دانشجویان نقش زندانی و تعدادی نقش زندانبان را داشته باشند.
زیمباردو میخواست نشان دهد که همین عنوان و برچسب زندانی و زندانبان، میتواند بر روی دانشجویان سالم از نظر روانی تاثیر بگذارد. دانشجویان زندانی لباس زندانی پوشیدند و دانشجویان زندانبان هم از یونیفرم و همچنین از عینک دودی برای جلوگیری از برخورد چشمی با زندانیان استفاده میکردند. اما شش روز بعد، آزمایش متوقف شد، چرا که رفتارهای زندانبانان به شدت خشن شده و شروع به آزار و اذیت زندانیان کردند. زیمباردو به نتیجهی دلخواهش رسید و نشان داد که همان عنوان زندانبان، این دانشجویان سالم را چقدر گستاخ و بیرحم کرده است. اما این آزمایش به ظاهر دقیق، به راحتی توسط دیگر روانشناسان رد شد. یکی از دلایل مهم رد آن این بود که در آگهیهای جذب داوطلب، مشخصا قید شده بود که موضوع آزمایش چیست و احتمالا فقط افرادی که پیشزمینهی روانی برای چنین رفتاری را داشته اند داوطلب شده بودند. میبینید که طراحی چنین آزمایشاتی چقدر دشوار و نتیجهگیری کلی از آن چقدر میتواند دشوارتر باشد. پس اگر روزی کسی به شما گفت آزمایشات روانشناسی این را نشان داده، حتما این موضوع را در نظر داشته باشید و گول کلمهی علم را نخورید.
- ابا اباد
@AbaEbad
❤4👍1