Aba Ebad | اَبا اِباد
540 subscribers
1.34K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
می‌گویند که فرانتس کافکا، نویسنده‌ی آلمانی زبان چکی-اتریشی، پیش از مرگ، تعداد زیادی از آثار خودش را سوزاند. اما همین آثاری که از او باقی مانده، جزو آثار مهم ادبیات قرن بیستم اروپا و جهان است. مسخ کافکا با اینکه یک داستان نسبتا کوتاه است، ذهن و روح انسان را زیر و رو می‌کند. معلوم نیست که دیگر آثار او که حالا سوخته، چه آثار اعجاب انگیزی بوده که ما از خواندن آن‌ها محروم شده ایم. می‌گویند کافکا به دوستش وصیت کرده بود که بعد از مرگش باقی آثارش را نیز بسوزاند، اما‌ دوستش به وصیت او عمل نکرد و آن‌ها را نسوزاند و این آثار در نهایت به دست ما رسید. همین قضیه راجع به صادق خان هدایت که او نیز کافکا را بسیار‌ دوست می‌داشت نیز اتفاق افتاده است. گویا صادق خان در روزهای پایانی عمرش تعدادی از نوشته‌ها و نامه‌هایش را داخل اجاق ریخته است، اما میم فرزانه که آن روزها از آخرین دوستان نزدیک صادق خان هدایت بوده، بی‌خبر از او این نامه‌ها را از آتش در می‌آورد که این موضوع باعث دلخوری شدید صادق خان از او می‌شود.


حالا از این قضیه‌ها بگذریم. فرض کنید شما در زمانی که فرانتس کافکا می‌خواسته یکی از آثار مهم خودش را بسوزاند، آنجا هستید. شما می‌دانید که از این کتابی که کافکا می‌خواهد بسوزاند، تنها همین یک نسخه در جهان وجود دارد و هیچوقت هم قرار نیست کسی مثل کافکا و با آن روحیات پیدا بشود و دقیقا همین کتاب را بنویسد. متن این کتاب هم هیچ کجا به صورت دیجیتالی ذخیره نشده است و هیچ کپی از آن هم در دست نیست. از طرف‌ دیگر کافکا نیز کاملا حواسش هست که شما کتاب را از توی آتش در نیاورید و خیالش کاملا راحت است که هیچ راهی وجود ندارد که نوشته‌های‌ او درون کتاب بر دیگران آشکار شود. اما کافکا از یک چیز غافل شده است و آن اینکه شما فیزیک می‌دانید و با قوانین بقای فیزیکی کاملا آشنا هستید. یکی از پایه‌ای‌ترین قوانین فیزیک، قانون بقای اطلاعات یا information conservation law است. این قانون بقا به نوعی عصاره‌ی تمام قوانین بقای دیگری‌ست که در فیزیک می‌شناسیم. طبق این قانون، در یک سیستم بسته اطلاعات نه ایجاد می‌شود و نه نابود می‌شود. به چه معنا؟


فرض کنید شما دستگاه‌های بسیار قدرتمندی در اختیار داشتید که تک تک ذرات آن کتاب و محیط اطراف آن، اعم از مولکول‌های سلولز سازنده‌ی کاغذ و همچنین مولکول‌های‌ جوهر خودکار یا مولکول‌های گرافیت رد مداد روی کاغذ و مولکول‌های هوای اطراف را رصد می‌کرد. وقتی که کافکا کتاب را درون آتش انداخته، دستگاه قدرتمند ما واکنش‌ها را رصد می‌کند و می‌بیند که مثلا حروف کلمه‌ی مسخ و تک تک مولکول‌های جوهر روی کاغذ، چطور وارد هوا می‌شوند و خود کاغذ زیر کلمه‌ی‌ مسخ چطور به ذغال تبدیل می‌شود. گویی کلمه‌ی مسخ که حاوی اطلاعاتی بوده است (اطلاعات در اینجا حاصل چینش خاص مولکول‌های جوهر روی مولکول‌های کاغذ است، اطلاعات دیجیتالی نیز چینش خاص صفر و یک‌ها در کنار هم است). ما در اینجا یک تحول زمانی داریم، یعنی سیستم طی یک زمان مشخصی از حالت الف به حالت ب رفته است. هر تحول زمانی فیزیکی، برگشت‌پذیر است. پس ما اگر جزئیات کامل این تحول زمانی را بدانیم، می‌توانیم تک تک آن مولکول‌ها را به حالت اول برگردانیم و کلمه‌ی مسخ را دوباره روی کاغذ داشته باشیم. پس می‌توانیم تمام اطلاعات داخل آن کتاب را نیز مجددا بسازیم. درست است که ما به لحاظ عملی، امکانات و تکنولوژی چنین کاری را نداریم، اما می‌بینید که به لحاظ تئوری این مساله امکان ‌پذیر است و این همان قانون بقای اطلاعات است.


- ابا اباد


@AbaEbad
👎2👏2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
4
یکی از جذاب‌ترین بخش‌های فعالیتم برای من، نظرسنجی‌هایی‌ست که گاه به گاه در صفحاتم برگزار می‌کنم. من این را از یکی از اساتید دانشگاه یاد گرفتم. در ایام دانشجویی استادی داشتیم که قبل از طرح هر مبحث و در ابتدای کلاس، چندین سوال چندین گزینه‌ای را به صورت آنلاین و به شکل نظرسنجی، با دانشجویان به اشتراک می‌گذاشت. سپس درس آن روز را ارائه می‌داد. دوباره در پایان جلسه، همان سوالات را به همان ترتیب و مجددا نیز به شکل نظرسنجی مطرح می‌کرد. این کار باعث می‌شد، اولا دانشجویان در ابتدای کلاس بدانند که در این جلسه چه چیزی در انتظارشان است. آنوقت در طول جلسه فکرشان درگیر می‌شد تا جواب آن سوالات را بفهمند. در پایان جلسه، پاسخ آن‌ها نشان می‌داد که چقدر درس را فراگرفته‌اند و چقدر پیشرفت اتفاق افتاده است. استاد هم می‌فهمید که چقدر در انتقال مطالب موفق عمل کرده است. اگر در جلسه‌ای پیشرفتی در درصد پاسخ‌های صحیح نمی‌دید، تمرکز بیشتری روی آن مبحث می‌گذاشت تا مطمئن شود، درصد خوبی از دانشجویان پا به پای درس می‌آیند.


البته من در شبکه‌های اجتماعی این امکان را ندارم که برای هر نوشتار دو نظرسنجی یکی قبل از و دیگری بعد از انتشار پست، برگزار کنم و البته نوع فعالیت و جنس نوشتارهای من نیز مثل کلاس درس نیست. هدف من انتقال حجم زیادی از اطلاعات و دانش به مخاطبم نیست، بلکه هدف من ایجاد سوال برای مخاطبم است. یعنی اینکه مخاطبم بداند که اولا پاسخ بدیهی (trivial) همیشه صحیح نیست و دوم اینکه هر مساله می‌تواند جنبه‌های مختلف و پاسخ‌های مختلفی داشته باشد. اما من از برگزاری نظرسنجی‌ها چند هدف را دنبال می‌کنم. اول اینکه احساس می‌کنم بسیاری از مخاطبین نظراتی دارند که به هر دلیلی کمتر آن را به صورت کامنت بیان می‌کنند. این نظرسنجی فرصت مناسبی‌ست که این دسته از مخاطبین، نظر خودشان را بیان کنند. به این صورت من نیز می‌توانم با نظر کلی مخاطبینم آشنا شوم. چنانکه چندین بار اتفاق افتاده که نتایج نظرسنجی کاملا برخلاف انتظار من بوده است. آنموقع من دید بهتری نسبت به نظرات مخاطب پیدا کرده ام. اما از جهت دیگر، من معمولا این نظرسنجی‌ها را مرتبط با نوشتار همان روز تنظیم می‌کنم. گویی در آن نوشتار سعی دارم مخاطب را قانع کنم که یکی از پاسخ‌های نظرسنجی صحیح‌تر از دیگر پاسخ‌هاست.


جالب اینجاست که خیلی از اوقات می‌بینم آن توضیحات نتوانسته مخاطب را قانع کند که به سمت یکی از پاسخ‌ها برود. این موارد برای من جذابیت بیشتری دارد. چرا که می‌بینم مخاطب من تفکر انتقادی خود و استقلال فکری‌اش را حفظ کرده و توضیحات من نیز برایش قابل قبول نبوده است. حس می‌کنم به این شکل ذهن مخاطب بیشتر با موضوع درگیر شده و سوالات جدیدی در ذهنش شکل می‌گیرد. از طرف دیگر، مخاطبینی که در نظرسنجی‌ها شرکت می‌کنند نیز می‌توانند با نظرات دیگران آشنا شوند. احتمالا شما نیز بارها مثل خود من، از دیدن نتیجه‌ی نظرسنجی حسابی تعجب کرده‌اید. پس این نظرسنجی‌ها، برای همه‌ی ما به نوعی خارج شدن از لاک دفاعی خودمان و دیدن نظرات دیگران است. ما وقتی نظرات دیگران را نشنویم و نبینیم، فکر می‌کنیم که همه نیز همان نظرات ما را دارند و شاید هم اطرافمان را با انسان‌های هم‌فکر خودمان پر کنیم و به شکلی جزیره‌های فکری جدا از هم برای خودمان بسازیم. اما این نظرسنجی‌ها به ما این فرصت را می‌دهد که از جزیره‌های فکری منزوی خودمان در بیاییم و به سراغ جزایر فکری دیگر برویم، به این امید که بتوانیم بر نظر همدیگر تاثیر بگذاریم و به حقیقت نزدیک‌تر شویم.


- ابا اباد


@AbaEbad
9
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
4
یک بار وقتی نوجوان بودم برای تهیه‌ی کتابی از نیشابور به مشهد رفتم. آدرس یک کتابفروشی را از شخصی گرفته بودم و احتمال می‌دادم که آن کتابفروشی کتابی که می‌خواهم را داشته باشد. اما آنموقع خبری از گوشی‌های هوشمند و گوگل مپ و جی‌ پی اس و این چیزها نبود. من فقط آدرس را در دست داشتم و به مشهد رفتم. این را هم بگویم که من با اینکه بارها به مشهد رفته‌ام، ولی اصلا هیچ آدرسی را در این شهر بلد نیستم و حس‌ می‌کنم شهر بسیار پیچیده‌ای‌ست. به خصوص از این جهت که شمال شهرش، جنوب جغرافیایی‌ست و جنوب شهرش شمال جغرافیایی. یعنی وقتی کسی به شما می‌گوید صد متر برو بالاتر، منظورش می‌تواند به سمت جنوب باشد. به هر حال من که از آدرس سر در نمی‌آوردم، بدون اینکه نقشه‌ای تهیه کنم و از روی آن نگاه کنم، کنار خیابان ایستادم و تاکسی گرفتم. راننده‌ هم که آدم حقه‌بازی بود، از روی لهجه‌ام فهمید که اهل مشهد نیستم و گفت که این آدرس خیلی از اینجا دور است، اگر می‌خواهی مسافر دیگر هم می‌زنم تا کرایه‌ات زیاد نشود.


من هم که از همه جا بی‌خبر بودم و فکر می‌کردم اکثر انسان‌ها خوش‌نیت هستند، گفتم عجب راننده‌ی مهربانی و سوار شدم. مسیری که اگر پیاده می‌رفتم بیست دقیقه‌ای می‌رسیدم (البته این را بعدا فهمیدم)، این راننده یک ساعت و نیم توی خیابان‌های مشهد من را می‌چرخاند و چپ و راست، مسافر هم می‌زد. دست آخر بعد از کلی چرخیدن توی خیابان‌های مشهد، منت هم گذاشت که من سر اینکه تو را برسانم اینقدر مسیرم دور شده و دست آخر کرایه‌ی خوبی هم از من گرفت. الان که به آن اتفاق فکر می‌کنم، می‌بینم که آن راننده در ذهن خودش‌ در حال حل یکی از مسائل مهم و دشوار ریاضیات بوده که به آن مساله‌ی طولانی‌ترین مسیر یا Longest Path Problem می‌گویند. این راننده اگر می‌خواست مساله‌ی مقابل آن یعنی مساله‌ی کوتاه‌ترین مسیر یا Shortest Path Problem را حل کند، کارش خیلی راحت بود. او می‌دانست که این نقطه‌ای که من را سوار کرده کجاست و مقصد را نیز می‌دانست و برحسب تجربه‌ و شناختی که داشت، کوتاه‌ترین مسیر یا تقریبا (~) کوتاه‌ترین مسیر را توی ذهنش پیدا می‌کرد. اما کوتاه‌ترین مسیر برای او عایدی زیادی نداشت. اگر طولانی‌ترین مسیر را پیدا می‌کرد، می‌توانست مسافر زیادی بزند و همزمان سر من هم کلاه بگذارد.


اما یک چیز را باید‌ توی ذهنش ذخیره می‌کرد، او باید یادش می‌ماند که دوبار از یک نقطه عبور نکند. چون اگر دوبار از یک نقطه عبور می‌کرد، من سریعا متوجه این می‌شدم که او دارد عمدا مسیر را طولانی می‌کند. تفاوت مهم این دو مساله نیز در همین است. در مساله‌ی کوتاه‌ترین مسیر، شما اگر دوبار از یک نقطه عبور کنید، یعنی این مسیر کوتاه‌ترین مسیر نبوده است. پس اصلا این قید اهمیتی ندارد و کوتاه‌ترین مسیر در دل خودش این قید را دارد که دوبار از یک نقطه عبور نکن. اما مساله‌ی طولانی‌ترین مسیر، باید به این قید احترام بگذارد که دوبار از یک نقطه عبور نکند و پیچیدگی این مساله از همینجا نشات می‌گیرد. اگر ما شهر مشهد را یک گراف در نظر بگیریم و هر چهار راه را یک گره و هر خیابان را یک یال فرض کنیم، گوگل مپ داخل گوشی شما، خیلی راحت در چند ثانیه برای شما (تقریبا ~) کوتاه‌ترین مسیر بین هر دو نقطه را پیدا می‌کند. اما اگر بخواهید با الگوریتمی طولانی‌ترین مسیر بین دو نقطه را پیدا کنید، با قوی‌ترین کامپیوترهای دنیا نیز، احتمالا میلیون‌ها یا میلیاردها سال زمان نیاز داشته باشید. به این دست مسائل در حوزه‌ی علوم کامپیوتر مسائل NP-hard گفته می‌شود.


- ابا اباد


@AbaEbad
9😁1
تصویر : کمپانی گوگل بین سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵ سعی داشت که با استفاده از داده‌های موتور جستجوگر این کمپانی، شیوع آنفلوآنزا در مناطق مختلف از ۲۵ کشور جهان را پیش‌بینی کند. این پروژه در ابتدا تا حد زیادی موفق شده بود، اما در نهایت به دلایل مختلف، دچار خطای زیادی شد که باعث شد در سال ۲۰۱۵ پروژه متوقف گردد. اما این دلیل نمی‌شود که چنین پروژه‌های در آینده موفق نشود.


@AbaEbad
3
این روزها اکثر مردم در موضوعات مختلف دست به دامان الگوریتم‌های هوش مصنوعی می‌شوند. هوش مصنوعی دیگر حالا وارد زندگی روزمره‌ی ما هم شده است. یک نفر دستور پخت غذایی که دوست دارد را از AI می‌پرسد. یک نفر دیگر درباره‌ی بهبود رابطه‌اش از آن مشورت می‌گیرد و آن هم مثل یک مشاور به او مشورت می‌دهد. شخصی با خودرویی تصادف کرده و سریعا از AI می‌پرسد که باید در آن وضعیت چکار کند که بیمه کلاه سرش نگذارد. فرد دیگری که به دنبال این است که وارد شغل خاصی بشود، از AI می‌پرسد که چه مهارت‌هایی را باید تقویت کند تا در آن شغل موفق شود. آن یکی توی جاده خودرویش ناگهان توی بر و بیابان متوقف شده، سریعا گوشی هوشمندش را از جیبش در می‌آورد و از AI برای یافتن عیب خودرویش کمک می‌گیرد. حتی می‌بینید یک نفر کمی تب دارد و نگران است که مریضی خاصی نگرفته باشد، سریعا از AI می‌پرسد که این‌ها علائم کدام بیماری‌ست و باید چکار کند؟ اتفاقا در بسیاری موارد این الگوریتم‌های هوش مصنوعی خیلی مفید هستند.


درست است که ما اطلاعات زیادی از این الگوریتم‌ها دریافت می‌کنیم، اما همین حرف زدن ما با این الگوریتم‌ها و همین سوالات ما نیز خودش اطلاعات زیادی‌ست که ما به این الگوریتم‌ها تزریق می‌کنیم و این الگوریتم‌ها، در هر لحظه حجم بالایی از داده‌ی بسیار ارزشمند را دریافت می‌کند. البته در اینجا قصد ندارم به جنبه‌های منفی این موضوع بپردازم. فرض کنید که این الگوریتم‌ها تا حدی اجازه‌ی تحلیل داده‌های ما را داشته باشند. مثلا همان مثال آخر را در نظر بگیرید. من امروز از چت جی‌ پی تی راجع به علائم یک مریضی می‌پرسم. اما الگوریتمی که داده‌های ورودی چت جی پی تی را تحلیل می‌کند، متوجه یک الگو می‌شود، اینکه انگار امروز هزار نفر دیگر نیز در همین هامبورگ، راجع به این علائم سوال پرسیده‌اند. فردا که دوباره داده‌ها را چک می‌کند، می‌بیند این سوالات راجع به علائم مشابه بیشتر و بیشتر می‌شود و به صورت جغرافیایی نیز در حال گسترش است.


حالا آن الگوریتم می‌فهمد که یک بیماری واگیردار در این منطقه در حال گسترش است. آنوقت الگوریتم‌ هوش مصنوعی خیلی زودتر از هر سیستم درمانی متوجه شیوع این بیماری می‌شود. چرا؟ من و آن هزار نفر دیگر که آن سوال را پرسیدیم، در همان روز اول بیماری‌مان از هوش مصنوعی سوال پرسیدیم. در حالیکه احتمالا چند روز بعد که حالمان حسابی بد شود، به پزشک مراجعه می‌کنیم. بعد از آن هم چند روز طول می‌کشد تا پزشکان متوجه شوند که چند روزی‌ست بیماران با این علائم مشابه خیلی مراجعه می‌کنند و آنوقت به یک سازمان مسئول سلامت اطلاع می‌دهند که به نظر می‌رسد یک بیماری مسری در حال شیوع است. آنوقت آن سازمان هم چند روز طول می‌کشد‌ تا گزارش‌های‌ مختلف را از پزشکان مناطق مختلف هامبورگ دریافت کند و سپس داده‌ها را تحلیل کند و بعد از چند هفته شیوع یک اپیدمی را اعلام کند. حال اینکه آن الگوریتم هوش مصنوعی با داده‌های ارزشمندی که در اختیار دارد، در همان روزهای اول شیوع این اپیدمی را هشدار می‌دهد. این هم یک فایده‌ی بسیار جالب دیگر برای این الگوریتم‌ها.



- ابا اباد


@AbaEbad
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو :انیمیشن کوتاه “دنیای دیوانه دیوانه دیوانه” محصول ۱۳۵۴، ساخته‌ی نورالدین زرین کلک درباره‌ی اوضاع سیاسی جهان در آن زمان که به نظرم از خیلی از تحلیل‌های این شخص و افرادی چون او به شکلی بهتر جهان را تحلیل می‌کند.

@AbaEbad
👍3
مشخص است که پیش‌بینی وقایع سیاسی امری به مراتب دشوار است. کسی که می‌خواهد دست به تحلیل سیاسی بزند و اتفاقات سیاسی آینده را پیش‌بینی کند‌ و به طور کلی خودش را یک کارشناس امر سیاست معرفی کند، باید یک دید همه‌ جانبه در بسیاری از حوزه‌ها‌ داشته باشد. مثلا باید فلسفه‌ی سیاسی بداند و دقیقا بفهمد که سیاست فلان کشور، چه فلسفه‌ای را دنبال می‌کند و مسیری که سیاستمداران آن کشور به دنبالش هستند، نتیجه‌ی کدامین طرز تفکر است. او باید تا حد زیادی از تاریخ سیاسی جهان اطلاع داشته باشد و بداند چه شد که این شد. او همچنین باید در جامعه شناسی دستی بر آتش داشته باشد، چرا که یک طرف این سیاست‌ها‌ مردم و توده‌ها هستند که بر سیاست‌ها‌ تاثیر می‌گذارند. او باید از اقتصاد هم سررشته داشته باشد، چرا که اقتصاد مستقل از سیاست نیست و در آزادترین کشورها نیز اقتصاد و سیاست به یکدیگر گره خورده اند. او باید در کنار اینها وقایع سیاسی را نیز با یک دید باز دنبال کند تا بتواند با داشتن آن زمینه‌ها و این داده‌ها، تا حدی دست به تحلیل و پیش‌بینی سیاسی بزند.


اما متاسفانه می‌بینیم که بسیاری که دست به تحلیلی و پیش‌بینی در حوزه‌ی سیاست می‌زنند، به هیچیک از این امور توجهی ندارند. مدت‌ها بود که شخصی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کردم که مدام تحلیل‌های سیاسی به مخاطبش ارائه می‌داد و قریب به اتفاقشان توی در و دیوار بود. به نظر می‌رسید که این فرد چند کتاب زرد و قدیمی سیاسی مربوط به دوران جنگ سرد را خوانده و تحلیل‌هایش همگی تحلیل‌های همان دوران است و بر همین اساس، مرتبا راجع به ایران و شرایط آینده‌ی آن دست به پیش‌بینی می‌زد و بالاخره‌ عده‌ای که با او هم‌سو بودند، از این پیش‌بینی‌ها خوشحال می‌شدند و او را تشویق می‌کردند که به همین پیش‌بینی‌ها‌ ادامه دهد. اما در همین جنگ ۱۲ روزه‌ی اخیر، مشخص شد که تقریبا تمام پیش‌بینی‌های او نادرست از آب درآمده است. یعنی هرچیزی که این شخص راجع به آینده گفته بود، دقیقا صد و هشتاد درجه متفاوت از آن اتفاق افتاد. در ساختار چهارچوب سیاسی او، اساسا چنین جنگی پیش‌بینی نشده بود و بسیار دور از انتظار بود. اما در واقعیت این اتفاق رخ داد.


در این شرایط من فکر می‌کردم که این شخص با دیدن این مساله، دست از تحلیل و پیش‌بینی سیاسی بردارد یا لااقل، به یک دگرگونی اساسی در تفکراتش بیندیشد یا حداقل مدتی دست از تحلیل بردارد، منابع مطالعاتی‌اش را تغییر دهد، مجددا بیشتر بیندیشد و سپس دست پر و با حرف‌های دقیق‌تر به نزد مخاطبش بازگردد. مثلا به جای مطالعه‌ی آن کتاب‌های نویسندگان توهم توطئه و کتاب‌های زرد سیاسی که نویسنده‌اش معلوم نیست کدام ننه قمری بوده است، به سراغ مطالعه‌ی کتاب‌های دقیق این عرصه برود و یا مدتی تاریخ سیاسی و فلسفه‌ی سیاسی بخواند و بعد از اینکه ساختار جدیدی در ذهنش شکل گرفت، در آن بستر جدید دست به تحلیل بزند. بالاخره آدم در هر کاری همین مسیر را طی می‌کند و اگر اشتباه فاحشی دید، می‌فهمد‌ راه را اشتباه آمده و در اولین دوربرگردان بازمی‌گردد تا راه درست را برود. اما دیدم که متاسفانه در روی همان پاشنه می‌چرخد و این فرد (مانند بسیاری دیگر) مدتی بعد از جنگ دوازده روزه، مجددا همان تحلیل‌های توی در و دیوارش را به مخاطب عرضه می‌کند.



- ابا اباد


@AbaEbad
4👍1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
شخص الف، آدم به شدت قانون گریزی‌ست. او تعداد زیادی کارگر غیرقانونی را در کارخانه‌اش استخدام کرده است و به جای پول، به این کارگران فقط غذا و سرپناه می‌دهد. تعداد زیادی از این کارگران هم کودکان و پیران هستند که شبانه روز برای دریافت همان غذا و سرپناه، برای شخص الف کار می‌کنند. آن‌ها عملا فقط برای زنده ماندن در کارخانه‌ی او کار می‌کنند. مطابق قانون، تمامی کارگرانی که او در کارخانه‌اش به کار گرفته، به صورت غیرقانونی کار می‌کنند و هیچیک اجازه‌ی کار کردن ندارند. او برای اینکه بتواند از این کارگران در کارخانه‌اش استفاده کند، ناچار است مرتبا به بازرسان و مدیران رده‌های مختلف اداره‌های متعدد، رشوه‌های سنگین بدهد. او حتی به رئیسان زندان‌ها‌ پول می‌دهد تا زندانیان را برای کار در اختیار او بگذارند. او چندین بار دستگیر شده و پیش از محاکمه دوباره مسئولین ذیربط را خریده و آزاد‌ شده است و همچنان به کارهای خلاف قانونش ادامه می‌دهد. همه از کارهای غیرقانونی او اطلاع دارند، اما چون سبیل همه را چرب می‌کند و هرکسی که خبردار می‌شود را می‌خرد و آدم خودش می‌کند، هیچوقت در دام قانون گرفتار نشده است. از هر زاویه‌ای‌ که نگاه کنید او آدم خلافکار و قانون‌شکنی‌ست و به قانون‌ احترام نمی‌گذارد.


شخص ب اما آدم بسیار موجهی‌ست. او یک مدیر رده‌ بالای دولتی‌ست که به شدت انسان قانون‌مداری‌ست. او تدابیر ویژه‌ای اندیشیده که هیچ متخلفی نتواند از قانون فرار کند. او کارمند دولت است و هر قانونی که از مافوقش به او ابلاغ شود را مو به مو و بند به بند اجرا می‌کند. حتی اگر قانون جدیدی نقصی داشته باشد، او سریعا به مقامات بالا گزارش می‌دهد تا نقص آن قانون فورا برطرف شود و قانون تمام و کمال اجرا گردد. برعکس شخص الف که آدم خلافکاری‌ست، این شخص اصلا اهل رشوه و زد و بند و مماشات نیست. زندگی‌اش سالم سالم است و یک لکه‌ی خاکستری و کوچکترین قانون‌شکنی در زندگی‌اش دیده نمی‌شود. او به خاطر این قانون‌مداری‌اش مدام مورد تشویق و توجه قرار می‌گیرد و به عنوان الگو به دیگر کارمندان و مدیران معرفی می‌شود. همه به پاک‌دستی او اطمینان دارند و می‌دانند هیچ‌جوره نمی‌توان او را تطمیع کرد. برای او قانون به مثابه‌ی یک امر مقدس است که باید همه به آن احترام بگذارند و احدی را از قانون کشور گریزی نیست. او مورد احترام همه‌ی مدیران و روساست.


این دو شخصیت کاملا واقعی بودند و هر دو در یک عصر زندگی می‌کردند. اما در کمال تعجب، ما امروز به شخص الف، به عنوان یک منجی و قهرمان نگاه می‌کنیم و‌ به شخص ب به عنوان یک‌ مجرم و جنایتکار. چطور؟ شخص الف توصیف اسکار شیندلر (تصویر سمت چپ) سرمایه‌دار آلمانی است که با استخدام یهودیان در کارخانجات خودش به صورت کاملا غیرقانونی و با پرداخت رشوه به ماموران نازی، توانست بیش از ۱۲۰۰ یهودی را از مرگ حتمی در هلوکاست نجات دهد. همانطور که گفته شد، او قانون را زیر پا می‌گذاشت و جان انسان‌ها را نجات می‌داد. شخص ب توصیف آدولف آیشمن (تصویر سمت راست) مسئول اداره امور مربوط به یهودیان در اداره‌ی اصلی امنیت آلمان و از افسران بلندپایه‌ی حزب نازی بود. او که انسان بسیار دقیق و قانون‌مداری بود، در جریان جنگ جهانی دوم، دستور فرستادن بسیاری از یهودیان را به کوره‌های آدم‌سوزی صادر کرد. اما چرا ما اکنون آن شخص قانونشکن را یک قهرمان و این شخص قانون‌مدار را یک جنایتکار می‌دانیم؟ چون "اخلاق از قانون بالاتر است". پس می‌توان گفت که شکستن قانون غیراخلاقی، امری کاملا اخلاقی‌ست.


نظر شما چیست؟


- ابا اباد


@AbaEbad
3👍1👎1👏1
اگر در یک دوراهی بین عمل اخلاقی (و غیرقانونی) یا عمل قانونی (و غیراخلاقی) قرار بگیرید، انتخاب شما کدام است؟
Anonymous Poll
87%
عمل اخلاقی و غیرقانونی
13%
عمل قانونی و غیراخلاقی
Forwarded from Daydaad.com
فقر در حال سوزاندن ریشه‌ی این ملت بزرگ است، اما همچنان نبایستی که ناامید شویم؛ زیرا که آتش ناامیدی، از هر آتشی سوزنده‌تر است.

- دی داد

پانوشت: امید والاترین دارایی هر کسی است و یک ملت امیدوار یک ملت داراست.

[به امید ایران آزاد و آباد...]

___

@DaydaadDotCom
2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
فرض کنید که کنار یک میز بیلیارد ایستاده‌اید و در حال تماشای بازی دو نفر هستید. وقتی نفر اول می‌خواهد نخستین ضربه را به توپ بزند، شما با دقت به نحوه‌ی گرفتن چوب بیلیارد توسط نفر اول، نگاه می‌کنید. او در یک لحظه ضربه را می‌زند. ضربه‌ای که او به توپ می‌زند، در جهت خاصی به توپ تکانه‌ای وارد می‌کند. حالا فرض کنید شما دستگاهی در اختیار دارید که می‌تواند تکانه‌ای که فرد اول به توپ وارد می‌کند را به شما اعلام کند. شما همچنین از موقعیت توپ‌های‌ دیگر که ساکن هستند اطلاع دارید. آیا می‌توانید با داده‌هایی که در اختیار دارید، پیش‌بینی کنید که آن تکانه‌ی اولیه، مابقی توپ‌ها را چطور از جای خود حرکت می‌دهد؟ بله حتما. شما مقدار تکانه را می‌دانید و می‌توانید‌ خیلی راحت، حرکت تمام توپ‌ها و همچنین محل نهایی آن‌ها را پیش بینی کنید. اصلا ما با همین نوع محاسبات است که می‌توانیم یک فضاپیما را از اینجا به سمت مریخ روانه کنیم و اطمینان داشته باشیم که آن فضاپیما سرانجام می‌رسد.


حالا فرض کنید‌ دستگاه شما، حرکت توپ‌ها بعد از ضربه‌ی بازیکن اول را ثبت کرده است و شما هیچ اطلاعاتی از ضربه‌ی بازیکن اول ندارید که او در ضربه‌ی اول چه تکانه‌ای وارد کرده است. آیا شما می‌توانید با داشتن اطلاعات حرکت توپ‌ها بعد از ضربه، شدت و جهت ضربه‌ی اولیه را محاسبه کنید؟ اینجا ما دیگر داریم گذشته را می‌خوانیم و نمی‌توانیم بگوییم پیش‌گویی. اما آیا می‌توانیم؟ بله حتما می‌توانیم که محاسبه کنیم و ببینیم که بازیکن شماره‌ی یک، ضربه را با چه تکانه و در چه جهتی زده است که توپ‌ها به این شکل به اینور و آنور حرکت می‌کنند. پس برای ما فرقی نداشت که راجع به آینده حرف بزنیم یا راجع به گذشته. انگار که با داشتن آن اطلاعات، گذشته و آینده برای ما یکی‌ست. حالا فرض کنید ما از حرکت دست بازیکن اول هم اطلاع داشتیم. آنوقت می‌توانستیم نحوه‌ی حرکت چوب بیلیارد را هم پیش‌بینی کنیم. اگر یک مرحله قبل از آن، از حرکت مولکول‌های داخل مغز این بازیکن خبر داشتیم، می‌توانستیم حرکت دستش را نیز پیش‌بینی کنیم. فقط کافی بود اطلاعاتمان راجع به این سیستم کامل می‌بود تا گذشته و آینده‌اش را بخوانیم.


حالا اجازه دهید این را به کل جهان تعمیم دهیم. فرض کنید موجودی موقعیت تک تک ذرات جهان و همچنین جهت حرکت و تکانه‌ی تک تک ذرات جهان را در اختیار داشته باشد. حالا این موجود می‌تواند مکان و حرکت تک تک ذرات جهان را چه در گذشته چه در آینده محاسبه کند. برای چنین موجودی هیچ چیز نامعلومی وجود نداشته و آینده درست مانند گذشته می‌تواند در برابر چشمانش حاضر باشد. اولین بار لاپلاس فرانسوی، در سال ۱۸۱۴ این استدلال را مطرح کرد. دیگران از آن موجودی که از همه‌ی حرکت ذرات خبر داشته و می‌تواند گذشته و آینده را ببیند، به عنوان دیو لاپلاس یا laplace’s demon یاد کردند. این استدلال بیانگر یک تفکر جبرگرایی‌ست البته که این ایده کاملا براساس ایده‌های مکانیک کلاسیک است و ما در مکانیک کوانتومی از چنین قطعیتی برخوردار نیستیم. اما با این حال، ما می‌دانیم که طبق اصل تطابق (correspondance principle) سیستم‌های کوانتومی نیز وقتی در ابعاد بزرگ به آن‌ها نگاه کنیم، باز هم به صورت آماری رفتاری کلاسیکی از خود نشان می‌دهند. پس دیو لاپلاس اگرچه نمی‌تواند رفتار مثلا یک تک ذره مثل الکترون را پیش‌بینی کند، اما در ابعاد بالاتر مثلا برای یک مولکول که از اتم‌هایی ساخته شده، مجددا دیو لاپلاس موفق می‌شود. پس استدلال لاپلاس هنوز هم تا حدی صحیح به نظر می‌رسد.



- ابا اباد


@AbaEbad
👏3
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
بهمن محصص، مهم‌ترین و تاثیرگذارترین هنرمند تجسمی ایران معاصر، مشهور به پیکاسوی ایران، جایی در مستند زیبای “فی‌فی از خوشحالی زوزه‌ می‌کشد”، جمله‌ای می‌گوید که مدت‌ها بعد از تماشای این مستند، هنوز هم داخل گوش و ذهن من مانده است. او می‌گوید «من تقصیری ندارم. من هم از یحیی‌هایی هستم که در بیابان فریاد کشید و هیچ تاثیری ندارد و نخواهد داشت.» بله او تلاش زیادی کرد که پنجره‌ای تازه بر روی هنر ایران و تفکر و فرهنگ ایرانیان بگشاید، اما به قول خودش، کسی او را نشنید و عمق آثار او را درنیافت. حتی وقتی در سال ۸۹ فوت کرد، تقریبا هیچکس نفهمید که ایران چه هنرمند بزرگی را از دست داده است. اما می‌بینید که وقتی نقاش گل و بلبل، محمود فرشچیان فوت می‌کند، چقدر توی سر و‌ کله‌شان می‌زنند‌ که جهان استااااد بزرگی را از دست داده است. به هر حال، مدتی لازم است تا عموم انسان‌ها بتوانند، فرق دوغ و دوشاب را بفهمند. و مدتی لازم است که عده‌ای فریادهای بهمن محصص در آثارش را بشنوند و معنایی که او در آثارش در پی نمایش آن‌ها بوده است را دریابند. بگذریم.


اما برگردیم به همان جمله و این حرف که کسی فریادهای ما را نمی‌شوند. راستش تمامی ما انسان‌ها نیز در چنین وضعیتی قرار داریم. ما در این گوشه‌ی کیهان، تنها افتاده‌ایم و فریادمان به گوش هیچکسی نمی‌رسد. ما در این کره‌ی زمین موجود هوشمندی غیر از خودمان نمی‌بینیم تا با او هم صحبت شویم. در خارج از کره‌ی زمین اما امید داریم که کسی صدایمان را بشنود و روزی موجودات هوشمند فرازمینی ما را پیدا کنند یا ما آن‌ها را پیدا کنیم. اما ما برای ارتباط با آن موجودات فرازمینی نیاز داریم پیام‌هایی به سوی آن‌ها روانه کنیم. ولی برای این تبادل پیام، با یک سد و مانع بزرگ روبرو هستیم و آن مانع بزرگ، فاصله‌ی بسیار زیاد بین اجرام درون کیهان است. ما حتی اگر با سرعت نزدیک به سرعت نور هم حرکت کنیم، در بهترین‌ حالت بعد از چهار سال به نزدیک‌ترین ستاره به خودمان می‌رسیم. حال اینکه وسایل ما و‌ سریع‌ترین فضاپیماهای ما نیز فاصله‌ی بسیار زیادی با سرعت نور دارند. پس فعلا نمی‌توانیم امیدی داشته باشیم که خودمان برای عرض ادب و دستبوسی، به صورت حضوری به محضر مبارک موجودات فرازمینی برسیم و بتوانیم با آن‌ها گپ و گفتی داشته باشیم.


اما یک راه دیگر داریم و آن اینکه پیام‌های خودمان را با استفاده از امواج الکترومغناطیسی مثل امواج رادیویی برای آن‌ها مخابره کنیم. امواج الکترومغناطیسی با همان سرعت نور حرکت می‌کنند و به این شکل می‌توانیم‌ امیدوار‌ باشیم که آن‌ها پیام‌های ما را دریافت کنند. اما راستش را بخواهید، فواصل کیهانی آنقدر طولانی‌ست که این روش نیز چندان امیدبخش نیست. ما اولین امواج رادیویی را حدود ۱۴۰ سال قبل ایجاد کرده‌ایم و این امواج در کیهان پخش شده اند. ۱۴۰ سال قبل می‌شود زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار. حالا به تصویر زیر نگاه کنید. این تصویر کهکشان راه شیری‌ست و آن قسمتی که بزرگنمایی شده، بازویی از کهکشان است که زمین ما در آن قرار دارد. حالا اگر روی آن تصویر زوم شده دقت کنید، یک نقطه‌ی آبی می‌بینید. این نقطه‌ی آبی، مسافتی‌ست که امواج رادیویی ما طی این ۱۴۰ سال طی کرده است. یعنی این امواج از زمان ناصرالدین شاه قاجار تاکنون با سرعت نور در حال حرکت بوده و هنوز یک فاصله‌ی کوچک از کهکشان خودمان را هم طی نکرده است. حالا می‌توان درک بهتری از فواصل کیهانی داشت. پس ما همگی واقعا مثل آن یحیی‌هایی‌ هستیم که در بیابان فریاد می‌کشد و کسی صدایش را نمی‌شنود.


- ابا اباد


@AbaEbad
4👍2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
صبح یک روز شنبه‌ بود که صدای بلند موسیقی و آوازهای گروهی در همان ابتدای صبح من را از خواب بیدار کرد. خیلی کنجکاو بودم که بدانم این صداها از کجا می‌آید و چه جشنی در نزدیکی خانه‌ام در حال برگزاری‌ست. بعد از چند ساعت وقتی دیدم که صداها همچنان برقرار است، بالاخره از خانه بیرون زدم و به دنبال این صداها رفتم و در فضای سبزی در نزدیکی خانه‌ام، شاهد این صحنه (تصویر زیر) بودم: جشن تابستانی (Sommerfest) یک باشگاه یا یک مدرسه‌ی مخصوص نوجوانان. در یک محوطه‌ی بزرگ تعداد زیادی چادر برپا شده بود و نوجوانان دختر و پسر، در حال بازی و مسابقه و جشن و رقص و نوشیدن و شادی و گفتگو و خنده بودند. همگی مرتب در حال جنب و جوش بودند، عده‌ای در حال پخت و پز و گریل بودند، عده‌ای در حال انجام بازی‌های گروهی. تعدادی در حال نمایش توانمندی‌هایشان به هم سن و سال‌هایشان و... خوشحالی در چهره‌ی تک تک این نوجوانان موج می‌زد و سر و صدایشان تا چند کیلومتر آنطرف‌تر هم می‌آمد. با دیدن این صحنه، اولین چیزی که از دلم گذشت، حسرت بود. نه حسرت اینکه چرا خودم در این جشن و بخشی از این جشن نیستم.


حسرت اینکه در این کشور، نوجوانان و جوانان اینطور راحت در کنار هم به جشن و پایکوبی می‌پردازند و بلانست بلانسبت بلانسبت و با عرض پوزش از مخاطبین گرامی‌ام، هیچکس “گو هشان را هم نمی‌خورد”. این اصطلاح را اینجا آوردم چون در آن لحظه دقیقا همین اصطلاح از ذهنم گذشت. اگر کمی از ادب به دور بود، شما به بزرگواری خودتان ببخشید و به جای آن بخوانید که کسی در کارشان فضولی و دخالت و ممانعت نمی‌کند. ولی هیچ اصطلاحی بهتر از آن اصطلاح نمی‌تواند بیانگر این مساله باشد. هیچکس به خودش اجازه نمی‌دهد که آن‌ها را تفکیک جنسیتی کند و نگذارد با هم و در کنار هم جشن بگیرند. هیچکس آن‌ها را چک نمی‌کند که یک وقت کوچکتر‌ها و کم سن و سال‌هایشان نوشیدنی الکلی ننوشند. چون بعضی از آن‌ها به سن قانونی نرسیده‌اند، خودشان می‌‌دانند که نباید نوشیدنی الکلی بنوشند و نیازی به هیچ پلیسی نیست. مابقی که سن و سال بیشتری دارند، باز هم پلیس و هیچ احدی هیچ غلطی نمی‌تواند بکند و جلوی کارهایشان را بگیرد و خوشحالی‌شان را بر هم بزند. چه رسد به یک نفر که پلیس هم نباشد و بخواهد توی کارشان فضولی کند و عیششان را منقص کند.


جالب‌تر اینجاست که چند کیلومتر آنطرف‌تر از همین محل، کارخانه‌ی عظیم ایرباس قرار دارد که بهترین هواپیماهای مسافربری دنیا را تولید می‌کند. همین نوجوانانی که امروز در اینجا جمع شده‌اند و شاد و خوشحال هستند و در کنار هم‌سن و سال‌هایشان از هر جنسیتی، وقت می‌گذارنند و انرژی‌ جوانی‌شان را خیلی خوب و درست تخلیه می‌کنند، همین‌ها چند سال بعد که بزرگتر شدند و انرژی‌شان و عقده‌هایشان تخلیه شد، در همان کارخانه‌ی ایرباس، پیشرفته‌ترین هواپیماهای دنیا را می‌سازند و به اقتصاد و توسعه‌ی کشورشان خدمت می‌کنند و همین‌ها آینده‌ی کشورشان را برای نسل‌های بعدی می‌سازند. چون در هر سنی هستند، هرکاری که مقتضای سنشان است می‌کنند، دیگر وقتی بزرگتر می‌شوند چیزی توی دلشان نمانده و کله‌شان باد ندارد و با خیال راحت، برای پیشرفتشان تلاش می‌کنند و اتفاقا خانواده‌های خوب و سالمی هم می‌سازند. بله خیلی خیلی حسرت خوردم که چرا نوجوانان کشور من در چنین شرایطی رشد نکنند. چرا با کوچکترین شادی و خوشحالی جوانان کشورم بدترین برخوردها می‌شود. و البته امید دارم که بزودی جوانان کشور من نیز طعم آزادی را در خود ایران بچشند و وقتی بزرگتر شدند خود ایران را بسازند.



- ابا اباد


@AbaEbad
5👍2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
3
چند سال قبل من یک جوکی شنیدم که هنوز هم حسابی برایم خنده دار است و دوست دارم اینجا برای شما هم تعریف کنم. یک بابایی یک سگ فلجی برای باغش گرفته بود، هروقت که دزد می‌آمد، این بابا سگ را می‌انداخت داخل فرغون و می‌افتاد دنبال دزد. خب اگر قرار بود که این بابا این کار را بکند و هر بار دزد می‌آید سگ را برداشته و به دنبال دزد راه بیفتد، خب این چه سگ نگهبانی‌ست و به چه دردی می‌خورد. خود همان بابا برود دنبال دزد دیگر. بالاخره ما اگر سگ نگهبان می‌گیریم، هدف این است که به او آموزش دهیم که هروقت یک دزدی آمد، خودش دزد را تشخیص دهد. همینطور ما باید به این سگ آموزش دهیم که وقتی دزد را تشخیص داد، چطور باید با او برخورد کند و به سمت او حمله‌ور شود. این که صرفا دزد را تشخیص دهد هم کافی نیست و باید کاری بکند. اینطوری ما با خیال راحت می‌توانیم بخوابیم و مطمئن باشیم که سگمان بدون نیاز به حضور ما، خودش مستقلا جلوی دزدی را می‌گیرد. اما غرض از گفتن این جوک طرح یک موضوع علمی بود.

فرض کنید که ما می‌خواهیم پیامی را از اینجا برای یک نفر دیگر ارسال کنیم. ما این پیام را از طریق یک کانالی ارسال می‌کنیم. مثلا داخل نامه می‌نویسیم یا با دود علامت می‌دهیم یا کدهای صفر و یکی برای آن گیرنده ارسال می‌کنیم. پس تا اینجا ما در این ارتباط سه جز داریم : فرستنده که ما باشیم، گیرنده که آن شخص باشد و کانال ارتباطی. اما ما وقتی پیام را ارسال می‌کنیم، ممکن است در میانه‌ی راه یک خطایی در پیام ما اتفاق بیفتد. مثلا در مثال نامه، رطوبت یک کلمه داخل نامه را کمرنگ کند یا در مثال دود، تغییرات نور مانع دیدن یکی از علائم دودی ما بتوسط گیرنده شود یا در مثال کدهای صفر و یکی، یکی از صفرها جایی تحت تاثیر یک عامل بیرونی به یک تغییر کند. ما که پیام را ارسال کرده‌ایم دوست نداریم خودمان هم به ضمیمه‌ی پیاممان به نزد گیرنده برویم. اگر قرار بود که خودمان هم همراه پیام برویم که شبیه آن بابای داخل آن جوک می‌شدیم که سگش را می‌انداخت داخل فرغون و دنبال دزد می‌دوید. پس چکار کنیم که بدون اینکه خودمان به همراه پیام به نزد گیرنده برویم، او پیام ما را درست درک کند؟


شاید بگویید که ما نباید هیچ خطایی در ارسال پیام داشته باشیم و به نوعی یک ارتباط بی‌نقص (perfect communication) ایجاد کنیم. اما فرض کنید که ما اصلا راهی نداریم که مطمئن شویم که جلوی ایجاد خطا (error) در پیام را در حین انتقال بگیریم. حالا باید چکار کنیم؟ کاری که می‌توانیم بکنیم این است که خطاهایی که ممکن است در ارسال اتفاق بیفتد را شناسایی کنیم و براساس آن‌ها، یک راهکار یا پروتکل تعریف کنیم و اسمش را بگذاریم پروتکل اصلاح خطا (error correction protocol). سپس آن پروتکل را به گیرنده بدهیم که گیرنده بتواند به محض دیدن پیام ما اولا تشخیص دهد که خطایی رخ داده یا نداده است؛ این یعنی پروتکل ما تشخیص دهندگی یا detectability داشته باشد. دوم اینکه وقتی گیرنده خطا را تشخیص داد، بتواند خودش مستقل از ما خطا را اصلاح کند و پیام درست را بفهمد؛ این یعنی پروتکل ما اصلاح کنندگی یا correctability داشته باشد. مساله‌ی اصلاح خطا، یک حوزه‌ی بسیار جالب و کاربردی در علوم کامپیوتر است. یکی از مثال‌های خیلی جالب آن، تفاوت CD و DVD است. علت اینکه یک DVD می‌توانست به اندازه‌ی چندین CD اطلاعات در خودش ذخیره کند، همین بود که دستگاه‌هایی که DVD می‌خواند به پروتکلی برای اصلاح خطا مجهز بود که به آن این امکان را می‌داد، خطاهای DVDهای خیلی حجیم را نیز اصلاح کند.


- ابا اباد


@AbaEbad
3