Aba Ebad | اَبا اِباد
540 subscribers
1.34K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
تصویر : جوزف پیستونه با نام جعلی دانی براسکو (مامور مخفی FBI) در سمت چپ و بنجامین لفتی روجیرو (از اعضای مافیا) در وسط و دوستی عمیقی که برای هردویشان گران تمام شد. این داستان در سال ۱۹۹۷ در فیلم "دانی براسکو" با بازی آل‌پاچینو و جانی دپ به نمایش درآمد.


@AbaEbad
در فیلم بسیار زیبای شب‌های روشن به کارگردانی فرزاد موتمن، در صحنه‌ای از فیلم دیالوگی بین استاد ادبیات و رویا رد و بدل شد که هنوز هم در ذهن من بسیار پررنگ باقی مانده است. در آن صحنه رویا که حسابی از دشواری زندگی خسته شده، خطاب به استاد می‌گوید که دنیای واقعی مثل دنیای داخل آثار ادبی زیبا نیست و خیلی با آن متفاوت است. استاد ادبیات پاسخ می‌دهد که “هدف ادبیات این است که دنیای واقعی ما هرچه بیشتر شبیه دنیای ادبیات شود”. من این پاسخ را خیلی خیلی دوست داشتم. واقعا اگر دنیای واقعی همچون دنیای ادبیات شود، دنیای بسیار جذاب و زیبایی خواهد بود. مثلا اینکه اگر مانند قصه‌ها، محبت فراوان و بی‌قید و شرط بتواند سنگ را هم نرم کند، خیلی زیباتر و انسانی‌تر است از اینکه محبت بی قید و شرط کسی را پررو و مغرور کند و نرم را سنگ کند. ولی به نظر می‌رسد توصیف اول مخصوص داستان‌ها و قصه‌ها و توصیف دوم بیانگر دنیای واقعی ماست. چرا که دنیای واقعی ما بیشتر شبیه توصیفات فلسفی شوپنهاور است تا توصیفات ادبی ویکتور هوگو.


شاید هم مثل حرف آن استاد ادبیات، ادبیات آمده تا دنیای واقعی ما را بهتر کند. ما آنقدر دنیای زیبای داخل قصه ها را می‌شنویم تا دست آخر دنیای خودمان هم مانند دنیای قصه‌ها زیبا شود. آنوقت دیگر دنیا نه دنیای تیره و تاریک شوپنهاوری، بلکه دنیای روشن و درخشان ویکتور هوگویی خواهد شد. اما دنیای ما هنوز هم از دنیای ادبیات دور است و ما وقتی در دنیای واقعی‌مان اندک زیبایی‌های ادبی را می‌بینیم، باور نمی‌کنیم که این قصه نبوده و واقعیت داشته است. جوزف دومینیک پیستونه یک مامور مخصوص سابق ‌FBI بود که بین سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۱، با نام جعلی دانی براسکو، وارد باندهای مافیایی در آمریکا شد. او برای اینکه بتواند اعتماد گروه‌های مافیایی را به خودش جلب کند، تحت آموزش‌های فشرده‌ی جواهرشناسی قرار گرفت و توانست خودش را به عنوان دزد جواهرات به گروه‌های مافیایی معرفی کند. این عملیات در ابتدا قرار بود که شش ماه طول بکشد، اما پیستونه که حالا دانی براسکو نام داشت، چنان عالی عمل کرد که عملیات چندین سال تمدید شد.


دانی برای اینکه بتواند وارد گروه‌های مافیایی بشود، نیاز به یک معرف داشت. او برای این کار توانست اعتماد یکی از اعضای مافیا به اسم بنجامین لفتی روجیرو را جلب کند و با او دوست شود. اما این دوستی خیلی زود به یک دوستی نزدیک و عمیق تبدیل شد. محبت لفتی به دانی براسکو که از هویت واقعی دانی براسکو هیچ اطلاعی نداشت، آنقدر بی حد و حصر بود که در گروه‌های مافیایی همه این دو را با هم می‌شناختند. لفتی حتی دانی را به عنوان ساقدوش خود در مراسم عروسی‌اش انتخاب کرد. لفتی مرتب دانی را به خانه‌اش دعوت می‌کرد و مدام به خاطر او با دیگران می‌جنگید تا به دانی آسیبی نرسد. دانی اما نه یک مافیای واقعی بلکه مامور مخصوص FBI بود و قصدش تنها جمع آوری اطلاعات راجع به باندهای مافیایی بود. اما دنیای واقعی اینجا بیشتر شبیه دنیای قصه‌ها شد و محبت بی حد و حصر لفتی نسبت به دانی، سرانجام او را نرم کرد. تا جایی که حتی او می‌خواست لفتی را فراری دهد و از دستورات FBI مبنی بر پایان عملیات نیز سرپیچی می‌کرد. او نمک‌گیر لفتی شده بود، درست مثل قصه‌ها.



- ابا اباد

@AbaEbad
9
روجیرو لفتی تا مدت‌ها نمی‌توانست خیانت دانی را بپذیرد و این موضوع که دانی براسکو مامور FBI بوده است را انکار می‌کرد.


@AbaEbad
4
تصویر : نقاشی معروف هواخوری زندانیان اثر ونسان ون گوگ


@AbaEbad
5
راستش تاثیر فشار اجتماعی (social pressure) بسیار بیشتر از چیزی‌ست که ما فکر می‌کنیم. فشار اجتماعی می‌تواند حتی ما را وادار کند که نظرمان راجع به چیزی که بدان مطمئن هستیم و برایمان بدیهی‌ بوده‌ است نیز تغییر کند. به همین علت است که می‌بینید وقتی یک نظری بین مردم پخش می‌شود، ناگهان اکثر افراد همان نظر را دریافت می‌کنند. همچنین اگر فردی در موضوعی نظری درست دارد، توسط افرادی احاطه شود که در آن موضوع نظری نادرست دارند، بعید نیست که خیلی زود آن فرد نظرش تغییر کند و فکر کند که خودش اشتباه می‌کرده است. فشار اجتماعی حتی می‌تواند حافظه‌ی انسان را نیز تغییر دهد و انسان چیزی را که تاکنون به خوبی به یاد داشته، از یاد ببرد. شاید علت اصلی این مساله این باشد که ما بقای خود را از اجتماع دریافت می‌کند و مخالفت با اجتماع را در خلاف بقای خودمان می‌یابیم. در همین زمینه در سال ۲۰۱۱، پژوهشگران انستیتو وایزمن پژوهش بسیار جالبی انجام دادند که نتایج بسیار قابل توجهی را نشان داد. آزمایش در چهار مرحله انجام شد. شرکت کنندگان به گروه‌های کوچک چندین نفره تقسیم شدند.


در مرحله‌ی اول فیلم کوتاهی به آن‌ها نمایش داده شد که در آن بازی‌های یک کودک به نمایش در می‌آمد. این کودک در تمام مدت این فیلم یک‌ کلاه روی سر داشت و کلاه نیز به گونه‌ای به نمایش درآمده بود که کاملا در ذهن هرکسی می‌ماند. سه روز بعد همه‌ی این افراد دوباره به انستیتو بازگشتند تا به صورت انفرادی به سوالات راجع به فیلم پاسخ دهند. یکی از سوالات این بود که آیا پسربچه کلاه روی سرش داشت یا نه؟ همچنین از آن‌ها سوال شد که چقدر از پاسخ خود مطمئن هستند؟ اکثر قریب به اتفاق شرکت‌کنندگان پاسخ درست دادند و گفتند که پسربچه کلاه بر سر داشته و باز هم اکثر آن‌ها، مطمئن بودند که جوابشان درست است. چند روز بعد آن‌ها مجددا برای مرحله‌ی سوم به آزمایشگاه دعوت شدند. اما این بار با یک تغییر کوچک. در مرحله‌ی سوم، افراد به همراه گروهی که فیلم را با آن‌ها دیده‌ بودند در آزمون شرکت می‌کردند. با این تفاوت که به بعضی از شرکت کنندگان گفته شده بود که در آزمون شفاهی عمدا بگویند که پسربچه کلاه روی سرش نداشته است. جالب است بدانید که بیشتر از ۷۰ درصد کسانی که در مرحله‌ی دوم پاسخ درست داده بودند، تحت تاثیر فشار اجتماعی پاسخ خودشان را تغییر دادند و این بار پاسخ نادرست داند و گفتند که پسربچه کلاه نداشته است.


اما نتایج از این هم خیره کننده تر بود. چرا که در مرحله‌ی چهارم همان ۷۰ درصدی که پاسخشان از درست به نادرست تغییر کرده بود، دوباره به آزمایشگاه دعوت شدند و این بار به آن‌ها گفته شد که پاسخ مرحله‌ی پیش احتمالا نادرست بوده است. اما از میان آن‌ها، حدود ۵۰ درصد هرچقدر فکر کردند دیگر یادشان نمی‌آمد که کلاه پسرک چه شکلی بوده است. یعنی فشار اجتماعی حتی توانسته بود حافظه‌ی آن‌ها را نیز پاک کند. جالب است بدانید که در تمام مدت آزمون‌ها، فعالیت مغزی شرکت‌کنندگان به کمک تصاویر MRI بررسی میشد. این تصاویر نشان می‌داد که در مرحله‌ی دوم، دو بخش مغز یعنی هیپوکامپ (مرتبط با حافظه بلندمدت) و دیگری آمیگدال (مرکز احساسات و ارتباطات اجتماعی) به شدت فعال بودند. دانشمندان براین اساس فکر می‌کنند که آن محیط اجتماعی در حال تغییر حافظه‌ی بلندمدت شرکت‌کنندگان بوده است. پس ما خودبخود مغزمان براساس همان ضرب المثل معروف خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو تکامل یافته است، درست مثل نقاشی زیر.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍61
به نظرتان فشار اجتماعی تا چه میزان می‌تواند نظرات شما را تغییر دهد؟
Anonymous Poll
12%
به ندرت
46%
گاهی
31%
غالبا
12%
همیشه
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
حقیقتا هرکاری کنیم اسحاق نیوتن بی‌ برو برگرد بزرگ‌ترین فیزیکدان تمام اعصار است و کسی به گرد پای او هم نمی‌رسد. نظریات و ایده‌های او حقیقتا سرشار از نبوغ است و ما حتی بسیاری از سوالاتی که داریم را نیز مدیون او هستیم. یعنی او نه تنها پاسخ‌های خوبی درباره‌ی واقعیت جهان هستی به ما ارائه داده، بلکه سوالات اساسی نیز برای ما ایجاد کرده است. اجازه دهید به یکی از آزمایشاتی که او طراحی کرده و ایده‌ای که پشت آزمایش بوده بپردازیم. اسم این آزمایش، آزمایش سطل نیوتن یا Newton‘s bucket experiment است. سوالی که نیوتن برای آن به دنبال پاسخ بوده این بوده است که آیا حرکت مطلق است یا نسبی؟ یعنی چه؟ فرض کنید شما من را در خیابان می‌بینید. شما ایستاده‌اید و در حال تماشای من هستید و من در حال حرکت هستم. آیا چون نسبت به شما در حال حرکت هستم، شما می‌گویید من در حرکتم یا نه من واقعا مستقل از شما در حال حرکتم؟ آیا حتما باید در اطراف من شما و خیابان و درخت و دیگر انسان‌ها و ماشین‌ها باشند که حرکت من معنا پیدا کند؟ یا اگر هیچکدام از اینها در اطراف من نباشد نیز من در حال حرکت هستم.


آیا حرکت نسبت به چیزی تعریف می‌شود و یک امر نسبی (relative) است و یا که نه، حرکت یک امر مطلق (absolute) است و در فضایی مطلق تعریف می‌شود نه نسبت به چیزهای دیگر؟ در حالت دوم باید یک فضای مطلقی باشد که ما درون آن قرار داشته باشیم و در بستر آن حرکت کنیم، چرا که برای حرکت نیازی به یک بستر داریم. این سوال، سوال خیلی بنیادینی‌ست و شاید یک انسان عادی هیچوقت به آن نیندیشد، اما نیوتن یک انسان عادی نیست و با بقیه فرق دارد و جهان برای او یک آزمایشگاه عظیم است. نیوتن فکر می‌کرد که حرکت مطلق است و برای اینکه فکرش را اثبات کند آزمایش سطل نیوتن را طراحی کرد. فرض کنید یک سطل را از آب پر کنیم و با یک طناب، در هوا آویزان نگاهش داریم. اکنون نه سطل حرکت کرده است و نه آب و سطح آب کاملا تخت است. در یک لحظه شروع به چرخاندان سطل می‌کنیدم و با سرعت سطل را که از طناب آویزان است، مثل فرفره به دور خودش می‌چرخانیم. طی چند ده ثانیه‌ی، سطل می‌چرخد و آب درون سطل ساکن است و نمی‌چرخد. شما حتما این کار را حداقل یک بار انجام داده‌اید و متوجه شده‌اید که آب ابتدا به همراه ظرف نمی‌چرخد. در این مدت نیز سطح آب کامل تخت است.


در این حالت اگر نسبی نگاه کنیم، انگار که آب در جهت خلاف سطل می‌چرخد. آرام آرام در اثر اصطکاک بین دیواره‌ی سطل و آب درون سطل، آب نیز سرعت سطل را می‌گیرد و آب شروع به چرخش با همان سرعت سطل می‌کند. در این وضعیت شما می‌بینید که سطح آب مقعر می‌شود و ارتفاع آب در نزدیکی دیواره بیشتر از ارتفاع آن در مرکز سطل می‌شود. حالا اگر ناگهان سطل را متوقف کنیم، آب همچنان می‌چرخد و سطح آن نیز مقعر باقی می‌ماند. اما مساله همینجاست که وقتی آب حرکت می‌کند، صرف نظر از اینکه محیط آن یعنی خود سطل، در حال حرکت است یا نه، سطح آب مقعر می‌شود. اگر حرکت نسبی بود، آب نباید در هر دو حالت اخیر، حرکت می‌کرد و مقعر باقی می‌ماند. ما می‌دانیم که هروقت آب مقعر می‌شود، یعنی در حال حرکت است. پس انگار که حرکت آب مستقل از محیطش بود و هیچ ربطی به محیط اطرافش ندارد. پس حرکت آب در بستر چیزی بالاتر از این محیط معنا پیدا می‌کند که آن ثابت است و آن همان فضا (space) است که از دید نیوتن یک امر مطلق است. البته که بعدا اینشتین در نسبیت این مساله را بهتر تشریح کرد، اما تا همینجا نیز نیوتن با نبوغ فراوانش، ایده‌ی بزرگی را مطرح کرده بود.


- ابا اباد


@AbaEbad
😁5👏43👍1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
می‌گویند که فرانتس کافکا، نویسنده‌ی آلمانی زبان چکی-اتریشی، پیش از مرگ، تعداد زیادی از آثار خودش را سوزاند. اما همین آثاری که از او باقی مانده، جزو آثار مهم ادبیات قرن بیستم اروپا و جهان است. مسخ کافکا با اینکه یک داستان نسبتا کوتاه است، ذهن و روح انسان را زیر و رو می‌کند. معلوم نیست که دیگر آثار او که حالا سوخته، چه آثار اعجاب انگیزی بوده که ما از خواندن آن‌ها محروم شده ایم. می‌گویند کافکا به دوستش وصیت کرده بود که بعد از مرگش باقی آثارش را نیز بسوزاند، اما‌ دوستش به وصیت او عمل نکرد و آن‌ها را نسوزاند و این آثار در نهایت به دست ما رسید. همین قضیه راجع به صادق خان هدایت که او نیز کافکا را بسیار‌ دوست می‌داشت نیز اتفاق افتاده است. گویا صادق خان در روزهای پایانی عمرش تعدادی از نوشته‌ها و نامه‌هایش را داخل اجاق ریخته است، اما میم فرزانه که آن روزها از آخرین دوستان نزدیک صادق خان هدایت بوده، بی‌خبر از او این نامه‌ها را از آتش در می‌آورد که این موضوع باعث دلخوری شدید صادق خان از او می‌شود.


حالا از این قضیه‌ها بگذریم. فرض کنید شما در زمانی که فرانتس کافکا می‌خواسته یکی از آثار مهم خودش را بسوزاند، آنجا هستید. شما می‌دانید که از این کتابی که کافکا می‌خواهد بسوزاند، تنها همین یک نسخه در جهان وجود دارد و هیچوقت هم قرار نیست کسی مثل کافکا و با آن روحیات پیدا بشود و دقیقا همین کتاب را بنویسد. متن این کتاب هم هیچ کجا به صورت دیجیتالی ذخیره نشده است و هیچ کپی از آن هم در دست نیست. از طرف‌ دیگر کافکا نیز کاملا حواسش هست که شما کتاب را از توی آتش در نیاورید و خیالش کاملا راحت است که هیچ راهی وجود ندارد که نوشته‌های‌ او درون کتاب بر دیگران آشکار شود. اما کافکا از یک چیز غافل شده است و آن اینکه شما فیزیک می‌دانید و با قوانین بقای فیزیکی کاملا آشنا هستید. یکی از پایه‌ای‌ترین قوانین فیزیک، قانون بقای اطلاعات یا information conservation law است. این قانون بقا به نوعی عصاره‌ی تمام قوانین بقای دیگری‌ست که در فیزیک می‌شناسیم. طبق این قانون، در یک سیستم بسته اطلاعات نه ایجاد می‌شود و نه نابود می‌شود. به چه معنا؟


فرض کنید شما دستگاه‌های بسیار قدرتمندی در اختیار داشتید که تک تک ذرات آن کتاب و محیط اطراف آن، اعم از مولکول‌های سلولز سازنده‌ی کاغذ و همچنین مولکول‌های‌ جوهر خودکار یا مولکول‌های گرافیت رد مداد روی کاغذ و مولکول‌های هوای اطراف را رصد می‌کرد. وقتی که کافکا کتاب را درون آتش انداخته، دستگاه قدرتمند ما واکنش‌ها را رصد می‌کند و می‌بیند که مثلا حروف کلمه‌ی مسخ و تک تک مولکول‌های جوهر روی کاغذ، چطور وارد هوا می‌شوند و خود کاغذ زیر کلمه‌ی‌ مسخ چطور به ذغال تبدیل می‌شود. گویی کلمه‌ی مسخ که حاوی اطلاعاتی بوده است (اطلاعات در اینجا حاصل چینش خاص مولکول‌های جوهر روی مولکول‌های کاغذ است، اطلاعات دیجیتالی نیز چینش خاص صفر و یک‌ها در کنار هم است). ما در اینجا یک تحول زمانی داریم، یعنی سیستم طی یک زمان مشخصی از حالت الف به حالت ب رفته است. هر تحول زمانی فیزیکی، برگشت‌پذیر است. پس ما اگر جزئیات کامل این تحول زمانی را بدانیم، می‌توانیم تک تک آن مولکول‌ها را به حالت اول برگردانیم و کلمه‌ی مسخ را دوباره روی کاغذ داشته باشیم. پس می‌توانیم تمام اطلاعات داخل آن کتاب را نیز مجددا بسازیم. درست است که ما به لحاظ عملی، امکانات و تکنولوژی چنین کاری را نداریم، اما می‌بینید که به لحاظ تئوری این مساله امکان ‌پذیر است و این همان قانون بقای اطلاعات است.


- ابا اباد


@AbaEbad
👎2👏2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
4
یکی از جذاب‌ترین بخش‌های فعالیتم برای من، نظرسنجی‌هایی‌ست که گاه به گاه در صفحاتم برگزار می‌کنم. من این را از یکی از اساتید دانشگاه یاد گرفتم. در ایام دانشجویی استادی داشتیم که قبل از طرح هر مبحث و در ابتدای کلاس، چندین سوال چندین گزینه‌ای را به صورت آنلاین و به شکل نظرسنجی، با دانشجویان به اشتراک می‌گذاشت. سپس درس آن روز را ارائه می‌داد. دوباره در پایان جلسه، همان سوالات را به همان ترتیب و مجددا نیز به شکل نظرسنجی مطرح می‌کرد. این کار باعث می‌شد، اولا دانشجویان در ابتدای کلاس بدانند که در این جلسه چه چیزی در انتظارشان است. آنوقت در طول جلسه فکرشان درگیر می‌شد تا جواب آن سوالات را بفهمند. در پایان جلسه، پاسخ آن‌ها نشان می‌داد که چقدر درس را فراگرفته‌اند و چقدر پیشرفت اتفاق افتاده است. استاد هم می‌فهمید که چقدر در انتقال مطالب موفق عمل کرده است. اگر در جلسه‌ای پیشرفتی در درصد پاسخ‌های صحیح نمی‌دید، تمرکز بیشتری روی آن مبحث می‌گذاشت تا مطمئن شود، درصد خوبی از دانشجویان پا به پای درس می‌آیند.


البته من در شبکه‌های اجتماعی این امکان را ندارم که برای هر نوشتار دو نظرسنجی یکی قبل از و دیگری بعد از انتشار پست، برگزار کنم و البته نوع فعالیت و جنس نوشتارهای من نیز مثل کلاس درس نیست. هدف من انتقال حجم زیادی از اطلاعات و دانش به مخاطبم نیست، بلکه هدف من ایجاد سوال برای مخاطبم است. یعنی اینکه مخاطبم بداند که اولا پاسخ بدیهی (trivial) همیشه صحیح نیست و دوم اینکه هر مساله می‌تواند جنبه‌های مختلف و پاسخ‌های مختلفی داشته باشد. اما من از برگزاری نظرسنجی‌ها چند هدف را دنبال می‌کنم. اول اینکه احساس می‌کنم بسیاری از مخاطبین نظراتی دارند که به هر دلیلی کمتر آن را به صورت کامنت بیان می‌کنند. این نظرسنجی فرصت مناسبی‌ست که این دسته از مخاطبین، نظر خودشان را بیان کنند. به این صورت من نیز می‌توانم با نظر کلی مخاطبینم آشنا شوم. چنانکه چندین بار اتفاق افتاده که نتایج نظرسنجی کاملا برخلاف انتظار من بوده است. آنموقع من دید بهتری نسبت به نظرات مخاطب پیدا کرده ام. اما از جهت دیگر، من معمولا این نظرسنجی‌ها را مرتبط با نوشتار همان روز تنظیم می‌کنم. گویی در آن نوشتار سعی دارم مخاطب را قانع کنم که یکی از پاسخ‌های نظرسنجی صحیح‌تر از دیگر پاسخ‌هاست.


جالب اینجاست که خیلی از اوقات می‌بینم آن توضیحات نتوانسته مخاطب را قانع کند که به سمت یکی از پاسخ‌ها برود. این موارد برای من جذابیت بیشتری دارد. چرا که می‌بینم مخاطب من تفکر انتقادی خود و استقلال فکری‌اش را حفظ کرده و توضیحات من نیز برایش قابل قبول نبوده است. حس می‌کنم به این شکل ذهن مخاطب بیشتر با موضوع درگیر شده و سوالات جدیدی در ذهنش شکل می‌گیرد. از طرف دیگر، مخاطبینی که در نظرسنجی‌ها شرکت می‌کنند نیز می‌توانند با نظرات دیگران آشنا شوند. احتمالا شما نیز بارها مثل خود من، از دیدن نتیجه‌ی نظرسنجی حسابی تعجب کرده‌اید. پس این نظرسنجی‌ها، برای همه‌ی ما به نوعی خارج شدن از لاک دفاعی خودمان و دیدن نظرات دیگران است. ما وقتی نظرات دیگران را نشنویم و نبینیم، فکر می‌کنیم که همه نیز همان نظرات ما را دارند و شاید هم اطرافمان را با انسان‌های هم‌فکر خودمان پر کنیم و به شکلی جزیره‌های فکری جدا از هم برای خودمان بسازیم. اما این نظرسنجی‌ها به ما این فرصت را می‌دهد که از جزیره‌های فکری منزوی خودمان در بیاییم و به سراغ جزایر فکری دیگر برویم، به این امید که بتوانیم بر نظر همدیگر تاثیر بگذاریم و به حقیقت نزدیک‌تر شویم.


- ابا اباد


@AbaEbad
9
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
4
یک بار وقتی نوجوان بودم برای تهیه‌ی کتابی از نیشابور به مشهد رفتم. آدرس یک کتابفروشی را از شخصی گرفته بودم و احتمال می‌دادم که آن کتابفروشی کتابی که می‌خواهم را داشته باشد. اما آنموقع خبری از گوشی‌های هوشمند و گوگل مپ و جی‌ پی اس و این چیزها نبود. من فقط آدرس را در دست داشتم و به مشهد رفتم. این را هم بگویم که من با اینکه بارها به مشهد رفته‌ام، ولی اصلا هیچ آدرسی را در این شهر بلد نیستم و حس‌ می‌کنم شهر بسیار پیچیده‌ای‌ست. به خصوص از این جهت که شمال شهرش، جنوب جغرافیایی‌ست و جنوب شهرش شمال جغرافیایی. یعنی وقتی کسی به شما می‌گوید صد متر برو بالاتر، منظورش می‌تواند به سمت جنوب باشد. به هر حال من که از آدرس سر در نمی‌آوردم، بدون اینکه نقشه‌ای تهیه کنم و از روی آن نگاه کنم، کنار خیابان ایستادم و تاکسی گرفتم. راننده‌ هم که آدم حقه‌بازی بود، از روی لهجه‌ام فهمید که اهل مشهد نیستم و گفت که این آدرس خیلی از اینجا دور است، اگر می‌خواهی مسافر دیگر هم می‌زنم تا کرایه‌ات زیاد نشود.


من هم که از همه جا بی‌خبر بودم و فکر می‌کردم اکثر انسان‌ها خوش‌نیت هستند، گفتم عجب راننده‌ی مهربانی و سوار شدم. مسیری که اگر پیاده می‌رفتم بیست دقیقه‌ای می‌رسیدم (البته این را بعدا فهمیدم)، این راننده یک ساعت و نیم توی خیابان‌های مشهد من را می‌چرخاند و چپ و راست، مسافر هم می‌زد. دست آخر بعد از کلی چرخیدن توی خیابان‌های مشهد، منت هم گذاشت که من سر اینکه تو را برسانم اینقدر مسیرم دور شده و دست آخر کرایه‌ی خوبی هم از من گرفت. الان که به آن اتفاق فکر می‌کنم، می‌بینم که آن راننده در ذهن خودش‌ در حال حل یکی از مسائل مهم و دشوار ریاضیات بوده که به آن مساله‌ی طولانی‌ترین مسیر یا Longest Path Problem می‌گویند. این راننده اگر می‌خواست مساله‌ی مقابل آن یعنی مساله‌ی کوتاه‌ترین مسیر یا Shortest Path Problem را حل کند، کارش خیلی راحت بود. او می‌دانست که این نقطه‌ای که من را سوار کرده کجاست و مقصد را نیز می‌دانست و برحسب تجربه‌ و شناختی که داشت، کوتاه‌ترین مسیر یا تقریبا (~) کوتاه‌ترین مسیر را توی ذهنش پیدا می‌کرد. اما کوتاه‌ترین مسیر برای او عایدی زیادی نداشت. اگر طولانی‌ترین مسیر را پیدا می‌کرد، می‌توانست مسافر زیادی بزند و همزمان سر من هم کلاه بگذارد.


اما یک چیز را باید‌ توی ذهنش ذخیره می‌کرد، او باید یادش می‌ماند که دوبار از یک نقطه عبور نکند. چون اگر دوبار از یک نقطه عبور می‌کرد، من سریعا متوجه این می‌شدم که او دارد عمدا مسیر را طولانی می‌کند. تفاوت مهم این دو مساله نیز در همین است. در مساله‌ی کوتاه‌ترین مسیر، شما اگر دوبار از یک نقطه عبور کنید، یعنی این مسیر کوتاه‌ترین مسیر نبوده است. پس اصلا این قید اهمیتی ندارد و کوتاه‌ترین مسیر در دل خودش این قید را دارد که دوبار از یک نقطه عبور نکن. اما مساله‌ی طولانی‌ترین مسیر، باید به این قید احترام بگذارد که دوبار از یک نقطه عبور نکند و پیچیدگی این مساله از همینجا نشات می‌گیرد. اگر ما شهر مشهد را یک گراف در نظر بگیریم و هر چهار راه را یک گره و هر خیابان را یک یال فرض کنیم، گوگل مپ داخل گوشی شما، خیلی راحت در چند ثانیه برای شما (تقریبا ~) کوتاه‌ترین مسیر بین هر دو نقطه را پیدا می‌کند. اما اگر بخواهید با الگوریتمی طولانی‌ترین مسیر بین دو نقطه را پیدا کنید، با قوی‌ترین کامپیوترهای دنیا نیز، احتمالا میلیون‌ها یا میلیاردها سال زمان نیاز داشته باشید. به این دست مسائل در حوزه‌ی علوم کامپیوتر مسائل NP-hard گفته می‌شود.


- ابا اباد


@AbaEbad
9😁1
تصویر : کمپانی گوگل بین سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵ سعی داشت که با استفاده از داده‌های موتور جستجوگر این کمپانی، شیوع آنفلوآنزا در مناطق مختلف از ۲۵ کشور جهان را پیش‌بینی کند. این پروژه در ابتدا تا حد زیادی موفق شده بود، اما در نهایت به دلایل مختلف، دچار خطای زیادی شد که باعث شد در سال ۲۰۱۵ پروژه متوقف گردد. اما این دلیل نمی‌شود که چنین پروژه‌های در آینده موفق نشود.


@AbaEbad
3
این روزها اکثر مردم در موضوعات مختلف دست به دامان الگوریتم‌های هوش مصنوعی می‌شوند. هوش مصنوعی دیگر حالا وارد زندگی روزمره‌ی ما هم شده است. یک نفر دستور پخت غذایی که دوست دارد را از AI می‌پرسد. یک نفر دیگر درباره‌ی بهبود رابطه‌اش از آن مشورت می‌گیرد و آن هم مثل یک مشاور به او مشورت می‌دهد. شخصی با خودرویی تصادف کرده و سریعا از AI می‌پرسد که باید در آن وضعیت چکار کند که بیمه کلاه سرش نگذارد. فرد دیگری که به دنبال این است که وارد شغل خاصی بشود، از AI می‌پرسد که چه مهارت‌هایی را باید تقویت کند تا در آن شغل موفق شود. آن یکی توی جاده خودرویش ناگهان توی بر و بیابان متوقف شده، سریعا گوشی هوشمندش را از جیبش در می‌آورد و از AI برای یافتن عیب خودرویش کمک می‌گیرد. حتی می‌بینید یک نفر کمی تب دارد و نگران است که مریضی خاصی نگرفته باشد، سریعا از AI می‌پرسد که این‌ها علائم کدام بیماری‌ست و باید چکار کند؟ اتفاقا در بسیاری موارد این الگوریتم‌های هوش مصنوعی خیلی مفید هستند.


درست است که ما اطلاعات زیادی از این الگوریتم‌ها دریافت می‌کنیم، اما همین حرف زدن ما با این الگوریتم‌ها و همین سوالات ما نیز خودش اطلاعات زیادی‌ست که ما به این الگوریتم‌ها تزریق می‌کنیم و این الگوریتم‌ها، در هر لحظه حجم بالایی از داده‌ی بسیار ارزشمند را دریافت می‌کند. البته در اینجا قصد ندارم به جنبه‌های منفی این موضوع بپردازم. فرض کنید که این الگوریتم‌ها تا حدی اجازه‌ی تحلیل داده‌های ما را داشته باشند. مثلا همان مثال آخر را در نظر بگیرید. من امروز از چت جی‌ پی تی راجع به علائم یک مریضی می‌پرسم. اما الگوریتمی که داده‌های ورودی چت جی پی تی را تحلیل می‌کند، متوجه یک الگو می‌شود، اینکه انگار امروز هزار نفر دیگر نیز در همین هامبورگ، راجع به این علائم سوال پرسیده‌اند. فردا که دوباره داده‌ها را چک می‌کند، می‌بیند این سوالات راجع به علائم مشابه بیشتر و بیشتر می‌شود و به صورت جغرافیایی نیز در حال گسترش است.


حالا آن الگوریتم می‌فهمد که یک بیماری واگیردار در این منطقه در حال گسترش است. آنوقت الگوریتم‌ هوش مصنوعی خیلی زودتر از هر سیستم درمانی متوجه شیوع این بیماری می‌شود. چرا؟ من و آن هزار نفر دیگر که آن سوال را پرسیدیم، در همان روز اول بیماری‌مان از هوش مصنوعی سوال پرسیدیم. در حالیکه احتمالا چند روز بعد که حالمان حسابی بد شود، به پزشک مراجعه می‌کنیم. بعد از آن هم چند روز طول می‌کشد تا پزشکان متوجه شوند که چند روزی‌ست بیماران با این علائم مشابه خیلی مراجعه می‌کنند و آنوقت به یک سازمان مسئول سلامت اطلاع می‌دهند که به نظر می‌رسد یک بیماری مسری در حال شیوع است. آنوقت آن سازمان هم چند روز طول می‌کشد‌ تا گزارش‌های‌ مختلف را از پزشکان مناطق مختلف هامبورگ دریافت کند و سپس داده‌ها را تحلیل کند و بعد از چند هفته شیوع یک اپیدمی را اعلام کند. حال اینکه آن الگوریتم هوش مصنوعی با داده‌های ارزشمندی که در اختیار دارد، در همان روزهای اول شیوع این اپیدمی را هشدار می‌دهد. این هم یک فایده‌ی بسیار جالب دیگر برای این الگوریتم‌ها.



- ابا اباد


@AbaEbad
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو :انیمیشن کوتاه “دنیای دیوانه دیوانه دیوانه” محصول ۱۳۵۴، ساخته‌ی نورالدین زرین کلک درباره‌ی اوضاع سیاسی جهان در آن زمان که به نظرم از خیلی از تحلیل‌های این شخص و افرادی چون او به شکلی بهتر جهان را تحلیل می‌کند.

@AbaEbad
👍3
مشخص است که پیش‌بینی وقایع سیاسی امری به مراتب دشوار است. کسی که می‌خواهد دست به تحلیل سیاسی بزند و اتفاقات سیاسی آینده را پیش‌بینی کند‌ و به طور کلی خودش را یک کارشناس امر سیاست معرفی کند، باید یک دید همه‌ جانبه در بسیاری از حوزه‌ها‌ داشته باشد. مثلا باید فلسفه‌ی سیاسی بداند و دقیقا بفهمد که سیاست فلان کشور، چه فلسفه‌ای را دنبال می‌کند و مسیری که سیاستمداران آن کشور به دنبالش هستند، نتیجه‌ی کدامین طرز تفکر است. او باید تا حد زیادی از تاریخ سیاسی جهان اطلاع داشته باشد و بداند چه شد که این شد. او همچنین باید در جامعه شناسی دستی بر آتش داشته باشد، چرا که یک طرف این سیاست‌ها‌ مردم و توده‌ها هستند که بر سیاست‌ها‌ تاثیر می‌گذارند. او باید از اقتصاد هم سررشته داشته باشد، چرا که اقتصاد مستقل از سیاست نیست و در آزادترین کشورها نیز اقتصاد و سیاست به یکدیگر گره خورده اند. او باید در کنار اینها وقایع سیاسی را نیز با یک دید باز دنبال کند تا بتواند با داشتن آن زمینه‌ها و این داده‌ها، تا حدی دست به تحلیل و پیش‌بینی سیاسی بزند.


اما متاسفانه می‌بینیم که بسیاری که دست به تحلیلی و پیش‌بینی در حوزه‌ی سیاست می‌زنند، به هیچیک از این امور توجهی ندارند. مدت‌ها بود که شخصی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کردم که مدام تحلیل‌های سیاسی به مخاطبش ارائه می‌داد و قریب به اتفاقشان توی در و دیوار بود. به نظر می‌رسید که این فرد چند کتاب زرد و قدیمی سیاسی مربوط به دوران جنگ سرد را خوانده و تحلیل‌هایش همگی تحلیل‌های همان دوران است و بر همین اساس، مرتبا راجع به ایران و شرایط آینده‌ی آن دست به پیش‌بینی می‌زد و بالاخره‌ عده‌ای که با او هم‌سو بودند، از این پیش‌بینی‌ها خوشحال می‌شدند و او را تشویق می‌کردند که به همین پیش‌بینی‌ها‌ ادامه دهد. اما در همین جنگ ۱۲ روزه‌ی اخیر، مشخص شد که تقریبا تمام پیش‌بینی‌های او نادرست از آب درآمده است. یعنی هرچیزی که این شخص راجع به آینده گفته بود، دقیقا صد و هشتاد درجه متفاوت از آن اتفاق افتاد. در ساختار چهارچوب سیاسی او، اساسا چنین جنگی پیش‌بینی نشده بود و بسیار دور از انتظار بود. اما در واقعیت این اتفاق رخ داد.


در این شرایط من فکر می‌کردم که این شخص با دیدن این مساله، دست از تحلیل و پیش‌بینی سیاسی بردارد یا لااقل، به یک دگرگونی اساسی در تفکراتش بیندیشد یا حداقل مدتی دست از تحلیل بردارد، منابع مطالعاتی‌اش را تغییر دهد، مجددا بیشتر بیندیشد و سپس دست پر و با حرف‌های دقیق‌تر به نزد مخاطبش بازگردد. مثلا به جای مطالعه‌ی آن کتاب‌های نویسندگان توهم توطئه و کتاب‌های زرد سیاسی که نویسنده‌اش معلوم نیست کدام ننه قمری بوده است، به سراغ مطالعه‌ی کتاب‌های دقیق این عرصه برود و یا مدتی تاریخ سیاسی و فلسفه‌ی سیاسی بخواند و بعد از اینکه ساختار جدیدی در ذهنش شکل گرفت، در آن بستر جدید دست به تحلیل بزند. بالاخره آدم در هر کاری همین مسیر را طی می‌کند و اگر اشتباه فاحشی دید، می‌فهمد‌ راه را اشتباه آمده و در اولین دوربرگردان بازمی‌گردد تا راه درست را برود. اما دیدم که متاسفانه در روی همان پاشنه می‌چرخد و این فرد (مانند بسیاری دیگر) مدتی بعد از جنگ دوازده روزه، مجددا همان تحلیل‌های توی در و دیوارش را به مخاطب عرضه می‌کند.



- ابا اباد


@AbaEbad
4👍1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
شخص الف، آدم به شدت قانون گریزی‌ست. او تعداد زیادی کارگر غیرقانونی را در کارخانه‌اش استخدام کرده است و به جای پول، به این کارگران فقط غذا و سرپناه می‌دهد. تعداد زیادی از این کارگران هم کودکان و پیران هستند که شبانه روز برای دریافت همان غذا و سرپناه، برای شخص الف کار می‌کنند. آن‌ها عملا فقط برای زنده ماندن در کارخانه‌ی او کار می‌کنند. مطابق قانون، تمامی کارگرانی که او در کارخانه‌اش به کار گرفته، به صورت غیرقانونی کار می‌کنند و هیچیک اجازه‌ی کار کردن ندارند. او برای اینکه بتواند از این کارگران در کارخانه‌اش استفاده کند، ناچار است مرتبا به بازرسان و مدیران رده‌های مختلف اداره‌های متعدد، رشوه‌های سنگین بدهد. او حتی به رئیسان زندان‌ها‌ پول می‌دهد تا زندانیان را برای کار در اختیار او بگذارند. او چندین بار دستگیر شده و پیش از محاکمه دوباره مسئولین ذیربط را خریده و آزاد‌ شده است و همچنان به کارهای خلاف قانونش ادامه می‌دهد. همه از کارهای غیرقانونی او اطلاع دارند، اما چون سبیل همه را چرب می‌کند و هرکسی که خبردار می‌شود را می‌خرد و آدم خودش می‌کند، هیچوقت در دام قانون گرفتار نشده است. از هر زاویه‌ای‌ که نگاه کنید او آدم خلافکار و قانون‌شکنی‌ست و به قانون‌ احترام نمی‌گذارد.


شخص ب اما آدم بسیار موجهی‌ست. او یک مدیر رده‌ بالای دولتی‌ست که به شدت انسان قانون‌مداری‌ست. او تدابیر ویژه‌ای اندیشیده که هیچ متخلفی نتواند از قانون فرار کند. او کارمند دولت است و هر قانونی که از مافوقش به او ابلاغ شود را مو به مو و بند به بند اجرا می‌کند. حتی اگر قانون جدیدی نقصی داشته باشد، او سریعا به مقامات بالا گزارش می‌دهد تا نقص آن قانون فورا برطرف شود و قانون تمام و کمال اجرا گردد. برعکس شخص الف که آدم خلافکاری‌ست، این شخص اصلا اهل رشوه و زد و بند و مماشات نیست. زندگی‌اش سالم سالم است و یک لکه‌ی خاکستری و کوچکترین قانون‌شکنی در زندگی‌اش دیده نمی‌شود. او به خاطر این قانون‌مداری‌اش مدام مورد تشویق و توجه قرار می‌گیرد و به عنوان الگو به دیگر کارمندان و مدیران معرفی می‌شود. همه به پاک‌دستی او اطمینان دارند و می‌دانند هیچ‌جوره نمی‌توان او را تطمیع کرد. برای او قانون به مثابه‌ی یک امر مقدس است که باید همه به آن احترام بگذارند و احدی را از قانون کشور گریزی نیست. او مورد احترام همه‌ی مدیران و روساست.


این دو شخصیت کاملا واقعی بودند و هر دو در یک عصر زندگی می‌کردند. اما در کمال تعجب، ما امروز به شخص الف، به عنوان یک منجی و قهرمان نگاه می‌کنیم و‌ به شخص ب به عنوان یک‌ مجرم و جنایتکار. چطور؟ شخص الف توصیف اسکار شیندلر (تصویر سمت چپ) سرمایه‌دار آلمانی است که با استخدام یهودیان در کارخانجات خودش به صورت کاملا غیرقانونی و با پرداخت رشوه به ماموران نازی، توانست بیش از ۱۲۰۰ یهودی را از مرگ حتمی در هلوکاست نجات دهد. همانطور که گفته شد، او قانون را زیر پا می‌گذاشت و جان انسان‌ها را نجات می‌داد. شخص ب توصیف آدولف آیشمن (تصویر سمت راست) مسئول اداره امور مربوط به یهودیان در اداره‌ی اصلی امنیت آلمان و از افسران بلندپایه‌ی حزب نازی بود. او که انسان بسیار دقیق و قانون‌مداری بود، در جریان جنگ جهانی دوم، دستور فرستادن بسیاری از یهودیان را به کوره‌های آدم‌سوزی صادر کرد. اما چرا ما اکنون آن شخص قانونشکن را یک قهرمان و این شخص قانون‌مدار را یک جنایتکار می‌دانیم؟ چون "اخلاق از قانون بالاتر است". پس می‌توان گفت که شکستن قانون غیراخلاقی، امری کاملا اخلاقی‌ست.


نظر شما چیست؟


- ابا اباد


@AbaEbad
3👍1👎1👏1
اگر در یک دوراهی بین عمل اخلاقی (و غیرقانونی) یا عمل قانونی (و غیراخلاقی) قرار بگیرید، انتخاب شما کدام است؟
Anonymous Poll
87%
عمل اخلاقی و غیرقانونی
13%
عمل قانونی و غیراخلاقی