Aba Ebad | اَبا اِباد
540 subscribers
1.34K photos
152 videos
4 files
92 links
درود،

اَبا اِباد هستم،
اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران.

ارتباط با من
aba.ebad@gmail.com

آدرس وبسایت:
abaebad.com

لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.
Download Telegram
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
ما هنوز سوالات زیادی مقابل خودمان داریم که هیچ پاسخی برایشان نداریم. چرا باید از خودمان انتظار زیادی داشته باشیم؟ ما یک ذره‌ای از این اقیانوس عظیم کیهان هستیم که تازه مدت کوتاهی‌ست که به جستجوی پاسخ برای سوالاتمان برخاسته‌ایم. از ده هزار سال تاریخ بشر، ما تنها از ۲۵۰۰ سال قبل به روش فلسفی برای شناخت جهان دست یافته‌ایم که آن هم برای شناخت جهان فیزیکی کافی نبوده است. بعد از آن به مدت ۲۰۰۰ سال نیز در دام خرافات و ادیان و مذاهب گرفتار بوده‌ایم و شناخت روشمند جهان را رها کرده و به افسانه و افسون پناه برده بودیم. اکنون کمتر از ۵۰۰ سال است که با روش درست علمی و با آزمایش و مشاهده‌ی روشمند، شناخت جهان را آغاز کرده‌ایم. با این حال تا همینجا هم با توجه به قدمتمان روی زمین و ظرفیت مغزمان، خیلی زیاد فهمیده‌ایم. آنقدر که می‌توانیم از همینجا روی زمین، راجع به کهکشانی در فاصله‌ی چند میلیارد سال نوری صحبت کنیم و گذشته و آینده‌اش را درک کنیم. اما بخوبی می‌دانیم که نسبت به درک تمام رمز و رازهای کیهان، هنوز راه بسیار طولانی در پیش داریم.


یکی از مسائلی که تاکنون برای ما حل نشده، مساله‌ی تنظیم دقیق کیهانی یا cosmic fine tuning problem است. اینکه ثابت‌ها و قوانین فیزیکی به طرز عجیبی متناسب با شکل‌گیری حیات در کیهان بوده است. محض مثال، اجازه دهید در مورد جرم کیهان صحبت کنیم. چگالی پروتون‌ها و نوترون‌ها در کیهان به چگالی جرم کیهانی مربوط می‌شود. این چگالی تعیین می‌کند که چه مقدار هیدروژن در چند لحظه‌ی اول پس از پیدایش کیهان به عناصر سنگین‌تر تبدیل می‌شود. در واقع مقدار عناصر سنگین‌تر تعیین می‌کند که چه مقدار تولید عناصر سنگین اضافی بعداً و طی واکنش‌های هسته‌ای درون ستارگان رخ می‌دهد. اگر چگالی مربوط به نوترون‌ها و پروتون‌ها به طور قابل توجهی کمتر می‌بود، چه نتیجه‌ای حاصل می‌شد؟ اولاً، همجوشی هسته‌ای با راندمان کمتری رخ می‌داد. در نتیجه، عناصر سنگین‌تر مانند کربن، نیتروژن، اکسیژن، فسفر، سدیم و پتاسیم، که همگی برای ظهور حیات فیزیکی ضروری هستند، تشکیل نمی‌شد. علاوه بر این، کیهانی که چگالی جرم کمتری داشت، مانع تشکیل ستارگان و سیارات می‌شد. چرا که سرعت انبساط کیهان آنقدر زیاد میشد که ماده خیلی سریع منبسط می‌شد و گرانش نمی‌توانست گاز و غبار را به هم نزدیک کند تا ستارگان و سیارات تشکیل شوند.


در مقابل اگر چگالی جرم کیهانی در کیهان به طور قابل توجهی بیشتر می‌بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟ همجوشی هسته‌ای بسیار پربازده می‌بود، به این معنی که تمام هیدروژن موجود در کیهان به سرعت به عناصر سنگین‌تر از آهن تبدیل می‌گردید. نتیجه نهایی مثل قبل است، عناصر ضروری برای حیات هیچگاه به وجود نمی‌آمد. علاوه بر این، اگر چگالی جرم کیهانی بیشتر می‌بود، گاز و غبار تحت تأثیر گرانش چنان متراکم می‌شد که همه‌ی ستارگان بسیار عظیم‌تر از خورشید می‌بودند و همگی گرانش‌های عظیمی داشتند. بنابراین، سیارات به دلیل شدت تابش ستاره مربوطه و علاوه بر این به دلیل تغییرات سریع در دما و تابش ستارگان، امکان حیات نداشتند. همچنین اگر چگالی جرم کیهانی خیلی بیشتر می‌بود، کیهان هیچگاه منبسط نمی‌شد و در اثر گرانش خودش، دچار رمبش گرانشی میشد یا به عبارت دیگر به درون خودش فرو می‌ریخت و هیچگاه آنقدر گسترش نمی‌یافت که کهکشان‌ها و ستارگان و در نتیجه حیات تشکیل شود. اما چرا باید‌ چگالی جرم کیهانی به گونه‌ای باشد که مانع شکل‌گیری حیات نگردد؟ این یکی از سوالات بزرگی‌ست که ما هنوز پاسخی برای آن نداریم.


- ابا اباد


@AbaEbad
3👍1👏1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
آیا تا به حال تاکسی‌های رولز رویس خط ونک به تجریش را دیده اید؟ تاکسی‌های مازراتی جمهوری را چطور؟ تاکسی‌های فِراری تهران به آمل را چطور؟ اصلا دیده‌اید که جایی در دنیا کسی از این خودروها برای مسافرکشی استفاده کند؟ مسافرکشی که بد نیست و مثل هر شغلی شریف است. این خودروها که از همه‌ی تاکسی‌های جهان بهتر و با کیفیت‌تر هستند و مسافران را سریع‌تر به مقصد می‌رسانند. مسافران هم لذت بیشتری از سفر با رولز رویس می‌برند تا سمند و پژو. اما چرا کسی از این خودروها برای مسافرکشی استفاده نمی‌کند؟ چون این خودروها لوکس هستند و به درد این کار نمی‌خورند. چرا باید یک نفر اینقدر هزینه کند و رولز رویس را در مسیر ونک به تجریش توی ترافیک راه ببرد که چند مسافر را به مقصد برساند؟ یک مسافرکش باید چند سال مسافرکشی کند که پول یک رولز رویس در بیاید؟ شاید حتی اگر کمپانی رولز رویس بفهمد کسی می‌خواهد خودرویش را برای مسافرکشی استفاده کند، اصلا خودرو را به او نفروشد.


چند روزی‌ست که تیم از نوجوانان ایرانی در المپیاد جهانی نجوم همگی مدال طلا آورده‌اند و همه‌ی مردم از این مساله خوشحالند و پست‌های زیادی در این رابطه منتشر شده است. من نیز از این بابت بسیار خوشحالم و به این نوجوانان تبریک می‌گویم. اما متاسفانه اکثر مدال‌آوران اینگونه مسابقات، سر از رشته‌هایی در می‌آورند که متناسب با توانمندی و استعداد آن‌ها نیست. شما می‌بینید که معمولا مدال‌آوران المپیادهای فیزیک و ریاضی و نجوم و همچنین رتبه‌های برتر کنکور رشته‌ی ریاضی، در دانشگاه به جای ورود به رشته‌های پایه‌ای مانند فیزیک و ریاضیات و علوم کامپیوتر، از رشته‌های مهندسی مانند نرم افزار و برق و مکانیک و چنین رشته‌هایی سر در می‌آورند. همچنین مدال‌آوران المپیاد زیست شناسی و رتبه‌های برتر کنکور تجربی نیز به جای رشته‌های پایه‌ای مانند شیمی و علوم زیستی مولکولی (molecular life science) سر از پزشکی و داروسازی در می‌آورند. این رشته‌ها همگی رشته‌های جذاب و با پرستیژی هستند و متخصصان آن‌ها برای جامعه بسیار مفید خواهند بود. اما برای کسی که می‌تواند در سطح دیگری پژوهش کند، زمین بسیار کوچکی‌ برای به کارگیری توانمندی‌اش است.


پیشرفت‌های‌ بزرگ علمی در سطح جهان، در رشته‌های پایه‌ای اتفاق می‌افتد. محض مثال هیچ مهندس برق و مهندس نرم افزاری اکنون مستقیما درگیر توسعه‌ی کامپیوترهای کوانتومی نیست. این متخصصان زمانی وارد عمل می‌شوند که فیزیکدانان و دانشمندان علوم کامپیوتر، پایه‌های محاسبات کوانتومی را گذاشته باشند. به همین خاطر شما نمی‌بینید که هیچوقت یک مهندس ولو بهترین مهندس دنیا موفق به دریافت نوبل فیزیک یا شیمی شود. همینطور یک پزشک ولو بهترین در رشته‌ی تخصصی خودش، به ندرت موفق به کسب نوبل فیزیولوژی و پزشکی می‌شود. نه به این خاطر که مهندسان و پزشکان توانمند نیستند یا نقصی دارند. به این خاطر که ابزار لازم برای پژوهش‌های بنیادین را در اختیار ندارند. مثلا ریاضیاتی که یک فیزیکدان برای توسعه‌ی نظریات فیزیک به کار می‌برد، بسیار بسیار سنگین‌تر‌ و پیچیده‌تر از ریاضیاتی‌ست که مهندسان در حل مسائل از آن‌ها استفاده می‌کنند. حالا یک مهندس هرچقدر باهوش و همه فن حریف، قادر نخواهد بود با آن ریاضیات ابتدایی، به سراغ نظریات بنیادین برود. وقتی این دانش آموزان المپیادی، توانایی و استعداد بالای خودشان را در رشته‌هایی غیر از رشته‌های علوم پایه صرف می‌کنند، دقیقا شبیه این است که با رولز رویس در خط ونک تجریش مسافرکشی کنند و این بسی مایه‌ی تاسف است.


- ابا اباد


@AbaEbad
👍82
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو : صحنه‌هایی از دادگاه میگل آلبیسو که در آن قاضی و هیات منصفه برای اولین بار در آمریکا، در حال استفاده از عینک‌های واقعیت مجازی هستند تا شرایط محل وقوع درگیری را بهتر درک کرده و تصمیمات بهتری اتخاذ کنند.


@AbaEbad
2
وقتی تکنولوژی هست، چرا نباید از آن استفاده کنیم؟ چون می‌خواهیم طبیعی زندگی کنیم؟ ما هزاران سال است هیچ چیزمان طبیعی نیست و همه چیزمان حاصل فن و صنعت است. اگر قرار باشد طبیعی زندگی کنیم، نباید هیچ لباسی بپوشیم، چون هیچ حیوانی به شکل طبیعی لباسی نمی‌پوشد. هیچ غذایی هم نباید بپزیم. کدام حیوان غذای خودش را می‌پزد؟ اصلا نباید به زیر سقفی برویم، کدام حیوانی چنین خانه‌ای برای خودش می‌سازد؟ ما نهایتا باید از غارها استفاده کنیم. هرچیزی غیر از آن، غیرطبیعی‌ست. آنوقت کشاورزی هم معنی ندارد. کدام حیوانی برای خودش مزرعه درست کرده و یکجا نشین شده است. اگر می‌خواهیم واقعا طبیعی زندگی کنیم، باید غذایمان را روزانه تامین کنیم و هر روز دنبال جمع آوری گیاهان خوراکی و دانه‌های مغذی و شکار حیوانات باشیم. پس اگر کسی ادعای زندگی طبیعی دارد، باید از تمام چیزهایی که انسان به واسطه‌ی حضور در اجتماع از آن‌ها بهره می‌برد، دست بکشد و همانند تارزان زندگی کند. اما اگر مزیت تکنولوژی را پذیرفت، دیگر چه اهمیتی دارد که تکنولوژی جدیدی که به او ضرری نمی‌رساند‌ را نپذیرد؟


به هر حال ما چه بپذیریم و چه نپذیریم، شاهد تغییر روز به روز دنیا خواهیم بود. چنانکه دنیای امروز هیچ شباهتی با دنیای دیروز ندارد، دنیای فردا نیز با دنیای امروز ما شباهت چندانی نخواهد داشت و البته ما امیدواریم که پیشرفت تکنولوژی همچنان به بهبود کیفیت زندگی‌مان در جنبه‌های مختلف منجر شود. علیرغم حملاتی که به تکنولوژی‌های جدید می‌شود، در صورت استفاده‌ی درست از آن‌ها، این تکنولوژی‌ها می‌توانند بسیار مفید و کاربردی باشند. در ادامه به یک کاربرد بسیار جالب از تکنولوژی‌های جدید خواهیم پرداخت. میگل آلبیسو یک آمریکایی بود که در جنوب فلوریدا، یک تالار عروسی داشت. در سال ۲۰۲۳ در جریان یک عروسی در تالار او، مهمانان در مصرف مشروبات الکلی زیاده روی کردند و به او حمله ور شدند. آلبیسو هم که حسابی ترسیده بود، اسلحه‌اش را درآورد و به سمت آنان نشانه گرفت، بلکه آرام شوند. حالا خر بیار و باقالی بار کن. مهمانان از او به جرم حمله‌ی مسلحانه شکایت کردند.


آلبیسو در دادگاه در دفاعیات خودش اظهار داشت که این کار را صرفا برای دفاع از خودش انجام داده است. ولی قانع کردن قاضی کار راحتی نبود. اما خوشبختانه آلبیسو یک وکیل زبر و زرنگ داشت که در کنار اینکه وکیل خوبی بود، با تکنولوژی‌های جدید نیز به خوبی آشنا بود و از آن‌ها به درستی بهره می‌برد. او از قاضی خواست که خودش را جای موکلش بگذارد و سپس حکم دهد. او برای اینکه به قاضی نشان دهد، موکلش در چه وضعیتی دست به اسلحه برده است، از قاضی پرونده اندرو سیگل خواست که یک عینک واقعیت مجازی که این وکیل با خودش به دادگاه آورده بود را روی چشم‌هایش بگذارد و از زاویه‌ی دید آلبیسو، شبی را که در آن مهمانان مست در محل تالار عروسی، دیوانه‌وار به سمت او حمله ور شده بودند را با چشمان خودش ببیند. درست است که محیط این شبیه سازی واقعیت مجازی، خود براساس تصاویر ضبط شده توسط دوربین‌های مداربسته و حافظه‌ی شاهدان حاضر در محل ایجاد شده است، اما استفاده از این فناوری به قاضی و در نهایت به هیات منصفه این امکان را داد تا شرایط فیزیکی محل حادثه را به شیوه‌ای کاملا ملموس‌تر از کلمات درک کنند.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍7
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
همه‌ی ما کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین را به دوش می‌کشیم. اما مرور بعضی از خاطرات تلخ می‌تواند برای ما خیلی سنگین و آزاردهنده باشد. مثلا فردی که در گذشته شاهد یک حادثه‌ بوده و یا خودش درون حادثه بوده است و هنوز آن لحظات دلهره‌آور را به یاد دارد. یا فردی که در کودکی مورد آزار و اذیت قرار گرفته ممکن است تا آخر عمر این ترس را با خودش به همراه داشته باشد. شخصی که در دوران مدرسه معلم بدی داشته که او را تحقیر می‌کرده و او هنوز هم نمی‌داند که چرا معلم با او این کار را کرده است. فردی که در مقطعی از زندگی‌اش کسی از او کلاهبرداری کرده و همه‌ی دار و ندارش را از او گرفته است. شخص دیگری که در یک جمع یک سوتی وحشتناک داده و هنوز بعد از چند سال وقتی به آن اتفاق فکر می‌کند، از خودش خجالت می‌کشد و از یادآوری آن مساله، دست و پایش یخ می‌شود. شخص دیگری آخرین دیدارش با معشوق سابقش حسابی او را آزار می‌دهد و هر از چندگاهی، ذهنش دوباره آن لحظه‌ی دشوار را جلوی چشمان او می‌آورد و او از این بابت مدام در رنج است و رابطه‌ی جدیدش هم تحت تاثیر قرار گرفته است.


بعضی از خاطرات می‌تواند برای آدم درس‌هایی داشته باشد تا فرد تا آخر عمرش دوباره چنین اشتباهی مرتکب نشود. آدم عاقل با همین خاطرات است که از یک سوراخ دوبار نیش نمی‌خورد. اما واقعا بعضی خاطرات تلخ به هیچ دردی نمی‌خورند و فقط انسان را آزار می‌دهند و زندگی عادی فرد را مختل می‌کنند. باقی ماندن این خاطرات در ذهن آدم، ضررش از سودش بیشتر است. کاش می‌شد مثل کامپیوتر با یک shift+delete آن‌ها را از حافظه‌ی انسان به کلی پاک کرد. اگر بشود چنین کاری کرد، می‌توان تروماهایی با ریشه‌های عمیق را برای همیشه از بین برد و کار روانشناس‌ها و روانپزشک‌ها خیلی آسان‌تر خواهد شد. خب‌ مشخصا ما اولین انسان‌هایی نیستیم که به ذهنمان رسیده که چقدر خوب بود که اگر می‌شد بعضی خاطرات را از حافظه پاک کرد. دانشمندان و پژوهشگران زیادی در سراسر دنیا به این مساله فکر کرده اند و پژوهش‌های زیادی نیز در این حوزه در حال انجام است. و راستش را بخواهید، پاک کردن حافظه چندان هم دور از انتظار نیست و ممکن است تا چند دهه‌ی آینده ما موفق به چنین کاری شویم.


یکی از راه‌های پاک کردن حافظه که ممکن در آینده عملی شود، مختل کردن فرآیند تثبیت مجدد است. ما هروقت خاطره‌ای را به یاد می‌آوریم، برای مدتی این خاطره در حافظه‌ی ما، ناپایدار می‌شود و بعد از آن مجددا در مغز ما تثبیت می‌شود و این دقیقا جایی‌ست که‌ دانشمندان به دنبال ایجاد اختلال در آن هستند. اما دانشمندان چطور می‌توانند این کار را بکنند؟ احتمالا از طریق فرآیندی به نام فرآیند اپتوژنتیک یا optogenetics. اپتوژنتیک یک تکنیک بیولوژیکی است که به دانشمندان اجازه می‌دهد فعالیت سلول‌ها را با استفاده از نور کنترل کنند. دانشمندان می‌توانند ژن‌های نورون‌ها را طوری تغییر دهند که حساس به نور باشند و با این پالس‌های نوری، بتوان عملکرد آن‌ها را مختل و مجددا فعال کرد. کاری که دانشمندان می‌خواهند‌ بکنند این است که یک قدم جلوتر بروند و با استفاده از نور برای روشن و خاموش کردن سلول‌های خاص مغز که در حافظه دخیل هستند، فرآیند تثبیت مجدد را مختل کنند. اگرچه این تکنینک تاکنون روی انسان‌ها آزمایش نشده، اما محققان دانشگاه کالیفرنیا سن دیگو، این تکنیک را روی موش‌ها امتحان کرده‌اند و موفق شده‌اند که بخش‌هایی از حافظه‌ی موش‌ها را پاک کرده و حتی بازیابی کنند. پس می‌توانیم امیدوار باشیم که روزی از شر خاطرات تلخ رها شویم.


- ابا اباد

@AbaEbad
👍2🤔1
آیا دوست دارید بخشی از خاطراتتان را برای همیشه از حافظه‌تان پاک کنید؟
Anonymous Poll
66%
بله
34%
خیر
👍4
تصویر : جوزف پیستونه با نام جعلی دانی براسکو (مامور مخفی FBI) در سمت چپ و بنجامین لفتی روجیرو (از اعضای مافیا) در وسط و دوستی عمیقی که برای هردویشان گران تمام شد. این داستان در سال ۱۹۹۷ در فیلم "دانی براسکو" با بازی آل‌پاچینو و جانی دپ به نمایش درآمد.


@AbaEbad
در فیلم بسیار زیبای شب‌های روشن به کارگردانی فرزاد موتمن، در صحنه‌ای از فیلم دیالوگی بین استاد ادبیات و رویا رد و بدل شد که هنوز هم در ذهن من بسیار پررنگ باقی مانده است. در آن صحنه رویا که حسابی از دشواری زندگی خسته شده، خطاب به استاد می‌گوید که دنیای واقعی مثل دنیای داخل آثار ادبی زیبا نیست و خیلی با آن متفاوت است. استاد ادبیات پاسخ می‌دهد که “هدف ادبیات این است که دنیای واقعی ما هرچه بیشتر شبیه دنیای ادبیات شود”. من این پاسخ را خیلی خیلی دوست داشتم. واقعا اگر دنیای واقعی همچون دنیای ادبیات شود، دنیای بسیار جذاب و زیبایی خواهد بود. مثلا اینکه اگر مانند قصه‌ها، محبت فراوان و بی‌قید و شرط بتواند سنگ را هم نرم کند، خیلی زیباتر و انسانی‌تر است از اینکه محبت بی قید و شرط کسی را پررو و مغرور کند و نرم را سنگ کند. ولی به نظر می‌رسد توصیف اول مخصوص داستان‌ها و قصه‌ها و توصیف دوم بیانگر دنیای واقعی ماست. چرا که دنیای واقعی ما بیشتر شبیه توصیفات فلسفی شوپنهاور است تا توصیفات ادبی ویکتور هوگو.


شاید هم مثل حرف آن استاد ادبیات، ادبیات آمده تا دنیای واقعی ما را بهتر کند. ما آنقدر دنیای زیبای داخل قصه ها را می‌شنویم تا دست آخر دنیای خودمان هم مانند دنیای قصه‌ها زیبا شود. آنوقت دیگر دنیا نه دنیای تیره و تاریک شوپنهاوری، بلکه دنیای روشن و درخشان ویکتور هوگویی خواهد شد. اما دنیای ما هنوز هم از دنیای ادبیات دور است و ما وقتی در دنیای واقعی‌مان اندک زیبایی‌های ادبی را می‌بینیم، باور نمی‌کنیم که این قصه نبوده و واقعیت داشته است. جوزف دومینیک پیستونه یک مامور مخصوص سابق ‌FBI بود که بین سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۱، با نام جعلی دانی براسکو، وارد باندهای مافیایی در آمریکا شد. او برای اینکه بتواند اعتماد گروه‌های مافیایی را به خودش جلب کند، تحت آموزش‌های فشرده‌ی جواهرشناسی قرار گرفت و توانست خودش را به عنوان دزد جواهرات به گروه‌های مافیایی معرفی کند. این عملیات در ابتدا قرار بود که شش ماه طول بکشد، اما پیستونه که حالا دانی براسکو نام داشت، چنان عالی عمل کرد که عملیات چندین سال تمدید شد.


دانی برای اینکه بتواند وارد گروه‌های مافیایی بشود، نیاز به یک معرف داشت. او برای این کار توانست اعتماد یکی از اعضای مافیا به اسم بنجامین لفتی روجیرو را جلب کند و با او دوست شود. اما این دوستی خیلی زود به یک دوستی نزدیک و عمیق تبدیل شد. محبت لفتی به دانی براسکو که از هویت واقعی دانی براسکو هیچ اطلاعی نداشت، آنقدر بی حد و حصر بود که در گروه‌های مافیایی همه این دو را با هم می‌شناختند. لفتی حتی دانی را به عنوان ساقدوش خود در مراسم عروسی‌اش انتخاب کرد. لفتی مرتب دانی را به خانه‌اش دعوت می‌کرد و مدام به خاطر او با دیگران می‌جنگید تا به دانی آسیبی نرسد. دانی اما نه یک مافیای واقعی بلکه مامور مخصوص FBI بود و قصدش تنها جمع آوری اطلاعات راجع به باندهای مافیایی بود. اما دنیای واقعی اینجا بیشتر شبیه دنیای قصه‌ها شد و محبت بی حد و حصر لفتی نسبت به دانی، سرانجام او را نرم کرد. تا جایی که حتی او می‌خواست لفتی را فراری دهد و از دستورات FBI مبنی بر پایان عملیات نیز سرپیچی می‌کرد. او نمک‌گیر لفتی شده بود، درست مثل قصه‌ها.



- ابا اباد

@AbaEbad
9
روجیرو لفتی تا مدت‌ها نمی‌توانست خیانت دانی را بپذیرد و این موضوع که دانی براسکو مامور FBI بوده است را انکار می‌کرد.


@AbaEbad
4
تصویر : نقاشی معروف هواخوری زندانیان اثر ونسان ون گوگ


@AbaEbad
5
راستش تاثیر فشار اجتماعی (social pressure) بسیار بیشتر از چیزی‌ست که ما فکر می‌کنیم. فشار اجتماعی می‌تواند حتی ما را وادار کند که نظرمان راجع به چیزی که بدان مطمئن هستیم و برایمان بدیهی‌ بوده‌ است نیز تغییر کند. به همین علت است که می‌بینید وقتی یک نظری بین مردم پخش می‌شود، ناگهان اکثر افراد همان نظر را دریافت می‌کنند. همچنین اگر فردی در موضوعی نظری درست دارد، توسط افرادی احاطه شود که در آن موضوع نظری نادرست دارند، بعید نیست که خیلی زود آن فرد نظرش تغییر کند و فکر کند که خودش اشتباه می‌کرده است. فشار اجتماعی حتی می‌تواند حافظه‌ی انسان را نیز تغییر دهد و انسان چیزی را که تاکنون به خوبی به یاد داشته، از یاد ببرد. شاید علت اصلی این مساله این باشد که ما بقای خود را از اجتماع دریافت می‌کند و مخالفت با اجتماع را در خلاف بقای خودمان می‌یابیم. در همین زمینه در سال ۲۰۱۱، پژوهشگران انستیتو وایزمن پژوهش بسیار جالبی انجام دادند که نتایج بسیار قابل توجهی را نشان داد. آزمایش در چهار مرحله انجام شد. شرکت کنندگان به گروه‌های کوچک چندین نفره تقسیم شدند.


در مرحله‌ی اول فیلم کوتاهی به آن‌ها نمایش داده شد که در آن بازی‌های یک کودک به نمایش در می‌آمد. این کودک در تمام مدت این فیلم یک‌ کلاه روی سر داشت و کلاه نیز به گونه‌ای به نمایش درآمده بود که کاملا در ذهن هرکسی می‌ماند. سه روز بعد همه‌ی این افراد دوباره به انستیتو بازگشتند تا به صورت انفرادی به سوالات راجع به فیلم پاسخ دهند. یکی از سوالات این بود که آیا پسربچه کلاه روی سرش داشت یا نه؟ همچنین از آن‌ها سوال شد که چقدر از پاسخ خود مطمئن هستند؟ اکثر قریب به اتفاق شرکت‌کنندگان پاسخ درست دادند و گفتند که پسربچه کلاه بر سر داشته و باز هم اکثر آن‌ها، مطمئن بودند که جوابشان درست است. چند روز بعد آن‌ها مجددا برای مرحله‌ی سوم به آزمایشگاه دعوت شدند. اما این بار با یک تغییر کوچک. در مرحله‌ی سوم، افراد به همراه گروهی که فیلم را با آن‌ها دیده‌ بودند در آزمون شرکت می‌کردند. با این تفاوت که به بعضی از شرکت کنندگان گفته شده بود که در آزمون شفاهی عمدا بگویند که پسربچه کلاه روی سرش نداشته است. جالب است بدانید که بیشتر از ۷۰ درصد کسانی که در مرحله‌ی دوم پاسخ درست داده بودند، تحت تاثیر فشار اجتماعی پاسخ خودشان را تغییر دادند و این بار پاسخ نادرست داند و گفتند که پسربچه کلاه نداشته است.


اما نتایج از این هم خیره کننده تر بود. چرا که در مرحله‌ی چهارم همان ۷۰ درصدی که پاسخشان از درست به نادرست تغییر کرده بود، دوباره به آزمایشگاه دعوت شدند و این بار به آن‌ها گفته شد که پاسخ مرحله‌ی پیش احتمالا نادرست بوده است. اما از میان آن‌ها، حدود ۵۰ درصد هرچقدر فکر کردند دیگر یادشان نمی‌آمد که کلاه پسرک چه شکلی بوده است. یعنی فشار اجتماعی حتی توانسته بود حافظه‌ی آن‌ها را نیز پاک کند. جالب است بدانید که در تمام مدت آزمون‌ها، فعالیت مغزی شرکت‌کنندگان به کمک تصاویر MRI بررسی میشد. این تصاویر نشان می‌داد که در مرحله‌ی دوم، دو بخش مغز یعنی هیپوکامپ (مرتبط با حافظه بلندمدت) و دیگری آمیگدال (مرکز احساسات و ارتباطات اجتماعی) به شدت فعال بودند. دانشمندان براین اساس فکر می‌کنند که آن محیط اجتماعی در حال تغییر حافظه‌ی بلندمدت شرکت‌کنندگان بوده است. پس ما خودبخود مغزمان براساس همان ضرب المثل معروف خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو تکامل یافته است، درست مثل نقاشی زیر.



- ابا اباد


@AbaEbad
👍61
به نظرتان فشار اجتماعی تا چه میزان می‌تواند نظرات شما را تغییر دهد؟
Anonymous Poll
12%
به ندرت
46%
گاهی
31%
غالبا
12%
همیشه
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾

@AbaEbad
حقیقتا هرکاری کنیم اسحاق نیوتن بی‌ برو برگرد بزرگ‌ترین فیزیکدان تمام اعصار است و کسی به گرد پای او هم نمی‌رسد. نظریات و ایده‌های او حقیقتا سرشار از نبوغ است و ما حتی بسیاری از سوالاتی که داریم را نیز مدیون او هستیم. یعنی او نه تنها پاسخ‌های خوبی درباره‌ی واقعیت جهان هستی به ما ارائه داده، بلکه سوالات اساسی نیز برای ما ایجاد کرده است. اجازه دهید به یکی از آزمایشاتی که او طراحی کرده و ایده‌ای که پشت آزمایش بوده بپردازیم. اسم این آزمایش، آزمایش سطل نیوتن یا Newton‘s bucket experiment است. سوالی که نیوتن برای آن به دنبال پاسخ بوده این بوده است که آیا حرکت مطلق است یا نسبی؟ یعنی چه؟ فرض کنید شما من را در خیابان می‌بینید. شما ایستاده‌اید و در حال تماشای من هستید و من در حال حرکت هستم. آیا چون نسبت به شما در حال حرکت هستم، شما می‌گویید من در حرکتم یا نه من واقعا مستقل از شما در حال حرکتم؟ آیا حتما باید در اطراف من شما و خیابان و درخت و دیگر انسان‌ها و ماشین‌ها باشند که حرکت من معنا پیدا کند؟ یا اگر هیچکدام از اینها در اطراف من نباشد نیز من در حال حرکت هستم.


آیا حرکت نسبت به چیزی تعریف می‌شود و یک امر نسبی (relative) است و یا که نه، حرکت یک امر مطلق (absolute) است و در فضایی مطلق تعریف می‌شود نه نسبت به چیزهای دیگر؟ در حالت دوم باید یک فضای مطلقی باشد که ما درون آن قرار داشته باشیم و در بستر آن حرکت کنیم، چرا که برای حرکت نیازی به یک بستر داریم. این سوال، سوال خیلی بنیادینی‌ست و شاید یک انسان عادی هیچوقت به آن نیندیشد، اما نیوتن یک انسان عادی نیست و با بقیه فرق دارد و جهان برای او یک آزمایشگاه عظیم است. نیوتن فکر می‌کرد که حرکت مطلق است و برای اینکه فکرش را اثبات کند آزمایش سطل نیوتن را طراحی کرد. فرض کنید یک سطل را از آب پر کنیم و با یک طناب، در هوا آویزان نگاهش داریم. اکنون نه سطل حرکت کرده است و نه آب و سطح آب کاملا تخت است. در یک لحظه شروع به چرخاندان سطل می‌کنیدم و با سرعت سطل را که از طناب آویزان است، مثل فرفره به دور خودش می‌چرخانیم. طی چند ده ثانیه‌ی، سطل می‌چرخد و آب درون سطل ساکن است و نمی‌چرخد. شما حتما این کار را حداقل یک بار انجام داده‌اید و متوجه شده‌اید که آب ابتدا به همراه ظرف نمی‌چرخد. در این مدت نیز سطح آب کامل تخت است.


در این حالت اگر نسبی نگاه کنیم، انگار که آب در جهت خلاف سطل می‌چرخد. آرام آرام در اثر اصطکاک بین دیواره‌ی سطل و آب درون سطل، آب نیز سرعت سطل را می‌گیرد و آب شروع به چرخش با همان سرعت سطل می‌کند. در این وضعیت شما می‌بینید که سطح آب مقعر می‌شود و ارتفاع آب در نزدیکی دیواره بیشتر از ارتفاع آن در مرکز سطل می‌شود. حالا اگر ناگهان سطل را متوقف کنیم، آب همچنان می‌چرخد و سطح آن نیز مقعر باقی می‌ماند. اما مساله همینجاست که وقتی آب حرکت می‌کند، صرف نظر از اینکه محیط آن یعنی خود سطل، در حال حرکت است یا نه، سطح آب مقعر می‌شود. اگر حرکت نسبی بود، آب نباید در هر دو حالت اخیر، حرکت می‌کرد و مقعر باقی می‌ماند. ما می‌دانیم که هروقت آب مقعر می‌شود، یعنی در حال حرکت است. پس انگار که حرکت آب مستقل از محیطش بود و هیچ ربطی به محیط اطرافش ندارد. پس حرکت آب در بستر چیزی بالاتر از این محیط معنا پیدا می‌کند که آن ثابت است و آن همان فضا (space) است که از دید نیوتن یک امر مطلق است. البته که بعدا اینشتین در نسبیت این مساله را بهتر تشریح کرد، اما تا همینجا نیز نیوتن با نبوغ فراوانش، ایده‌ی بزرگی را مطرح کرده بود.


- ابا اباد


@AbaEbad
😁5👏43👍1
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
می‌گویند که فرانتس کافکا، نویسنده‌ی آلمانی زبان چکی-اتریشی، پیش از مرگ، تعداد زیادی از آثار خودش را سوزاند. اما همین آثاری که از او باقی مانده، جزو آثار مهم ادبیات قرن بیستم اروپا و جهان است. مسخ کافکا با اینکه یک داستان نسبتا کوتاه است، ذهن و روح انسان را زیر و رو می‌کند. معلوم نیست که دیگر آثار او که حالا سوخته، چه آثار اعجاب انگیزی بوده که ما از خواندن آن‌ها محروم شده ایم. می‌گویند کافکا به دوستش وصیت کرده بود که بعد از مرگش باقی آثارش را نیز بسوزاند، اما‌ دوستش به وصیت او عمل نکرد و آن‌ها را نسوزاند و این آثار در نهایت به دست ما رسید. همین قضیه راجع به صادق خان هدایت که او نیز کافکا را بسیار‌ دوست می‌داشت نیز اتفاق افتاده است. گویا صادق خان در روزهای پایانی عمرش تعدادی از نوشته‌ها و نامه‌هایش را داخل اجاق ریخته است، اما میم فرزانه که آن روزها از آخرین دوستان نزدیک صادق خان هدایت بوده، بی‌خبر از او این نامه‌ها را از آتش در می‌آورد که این موضوع باعث دلخوری شدید صادق خان از او می‌شود.


حالا از این قضیه‌ها بگذریم. فرض کنید شما در زمانی که فرانتس کافکا می‌خواسته یکی از آثار مهم خودش را بسوزاند، آنجا هستید. شما می‌دانید که از این کتابی که کافکا می‌خواهد بسوزاند، تنها همین یک نسخه در جهان وجود دارد و هیچوقت هم قرار نیست کسی مثل کافکا و با آن روحیات پیدا بشود و دقیقا همین کتاب را بنویسد. متن این کتاب هم هیچ کجا به صورت دیجیتالی ذخیره نشده است و هیچ کپی از آن هم در دست نیست. از طرف‌ دیگر کافکا نیز کاملا حواسش هست که شما کتاب را از توی آتش در نیاورید و خیالش کاملا راحت است که هیچ راهی وجود ندارد که نوشته‌های‌ او درون کتاب بر دیگران آشکار شود. اما کافکا از یک چیز غافل شده است و آن اینکه شما فیزیک می‌دانید و با قوانین بقای فیزیکی کاملا آشنا هستید. یکی از پایه‌ای‌ترین قوانین فیزیک، قانون بقای اطلاعات یا information conservation law است. این قانون بقا به نوعی عصاره‌ی تمام قوانین بقای دیگری‌ست که در فیزیک می‌شناسیم. طبق این قانون، در یک سیستم بسته اطلاعات نه ایجاد می‌شود و نه نابود می‌شود. به چه معنا؟


فرض کنید شما دستگاه‌های بسیار قدرتمندی در اختیار داشتید که تک تک ذرات آن کتاب و محیط اطراف آن، اعم از مولکول‌های سلولز سازنده‌ی کاغذ و همچنین مولکول‌های‌ جوهر خودکار یا مولکول‌های گرافیت رد مداد روی کاغذ و مولکول‌های هوای اطراف را رصد می‌کرد. وقتی که کافکا کتاب را درون آتش انداخته، دستگاه قدرتمند ما واکنش‌ها را رصد می‌کند و می‌بیند که مثلا حروف کلمه‌ی مسخ و تک تک مولکول‌های جوهر روی کاغذ، چطور وارد هوا می‌شوند و خود کاغذ زیر کلمه‌ی‌ مسخ چطور به ذغال تبدیل می‌شود. گویی کلمه‌ی مسخ که حاوی اطلاعاتی بوده است (اطلاعات در اینجا حاصل چینش خاص مولکول‌های جوهر روی مولکول‌های کاغذ است، اطلاعات دیجیتالی نیز چینش خاص صفر و یک‌ها در کنار هم است). ما در اینجا یک تحول زمانی داریم، یعنی سیستم طی یک زمان مشخصی از حالت الف به حالت ب رفته است. هر تحول زمانی فیزیکی، برگشت‌پذیر است. پس ما اگر جزئیات کامل این تحول زمانی را بدانیم، می‌توانیم تک تک آن مولکول‌ها را به حالت اول برگردانیم و کلمه‌ی مسخ را دوباره روی کاغذ داشته باشیم. پس می‌توانیم تمام اطلاعات داخل آن کتاب را نیز مجددا بسازیم. درست است که ما به لحاظ عملی، امکانات و تکنولوژی چنین کاری را نداریم، اما می‌بینید که به لحاظ تئوری این مساله امکان ‌پذیر است و این همان قانون بقای اطلاعات است.


- ابا اباد


@AbaEbad
👎2👏2
👇🏾👇🏾👇🏾👇🏾


@AbaEbad
4
یکی از جذاب‌ترین بخش‌های فعالیتم برای من، نظرسنجی‌هایی‌ست که گاه به گاه در صفحاتم برگزار می‌کنم. من این را از یکی از اساتید دانشگاه یاد گرفتم. در ایام دانشجویی استادی داشتیم که قبل از طرح هر مبحث و در ابتدای کلاس، چندین سوال چندین گزینه‌ای را به صورت آنلاین و به شکل نظرسنجی، با دانشجویان به اشتراک می‌گذاشت. سپس درس آن روز را ارائه می‌داد. دوباره در پایان جلسه، همان سوالات را به همان ترتیب و مجددا نیز به شکل نظرسنجی مطرح می‌کرد. این کار باعث می‌شد، اولا دانشجویان در ابتدای کلاس بدانند که در این جلسه چه چیزی در انتظارشان است. آنوقت در طول جلسه فکرشان درگیر می‌شد تا جواب آن سوالات را بفهمند. در پایان جلسه، پاسخ آن‌ها نشان می‌داد که چقدر درس را فراگرفته‌اند و چقدر پیشرفت اتفاق افتاده است. استاد هم می‌فهمید که چقدر در انتقال مطالب موفق عمل کرده است. اگر در جلسه‌ای پیشرفتی در درصد پاسخ‌های صحیح نمی‌دید، تمرکز بیشتری روی آن مبحث می‌گذاشت تا مطمئن شود، درصد خوبی از دانشجویان پا به پای درس می‌آیند.


البته من در شبکه‌های اجتماعی این امکان را ندارم که برای هر نوشتار دو نظرسنجی یکی قبل از و دیگری بعد از انتشار پست، برگزار کنم و البته نوع فعالیت و جنس نوشتارهای من نیز مثل کلاس درس نیست. هدف من انتقال حجم زیادی از اطلاعات و دانش به مخاطبم نیست، بلکه هدف من ایجاد سوال برای مخاطبم است. یعنی اینکه مخاطبم بداند که اولا پاسخ بدیهی (trivial) همیشه صحیح نیست و دوم اینکه هر مساله می‌تواند جنبه‌های مختلف و پاسخ‌های مختلفی داشته باشد. اما من از برگزاری نظرسنجی‌ها چند هدف را دنبال می‌کنم. اول اینکه احساس می‌کنم بسیاری از مخاطبین نظراتی دارند که به هر دلیلی کمتر آن را به صورت کامنت بیان می‌کنند. این نظرسنجی فرصت مناسبی‌ست که این دسته از مخاطبین، نظر خودشان را بیان کنند. به این صورت من نیز می‌توانم با نظر کلی مخاطبینم آشنا شوم. چنانکه چندین بار اتفاق افتاده که نتایج نظرسنجی کاملا برخلاف انتظار من بوده است. آنموقع من دید بهتری نسبت به نظرات مخاطب پیدا کرده ام. اما از جهت دیگر، من معمولا این نظرسنجی‌ها را مرتبط با نوشتار همان روز تنظیم می‌کنم. گویی در آن نوشتار سعی دارم مخاطب را قانع کنم که یکی از پاسخ‌های نظرسنجی صحیح‌تر از دیگر پاسخ‌هاست.


جالب اینجاست که خیلی از اوقات می‌بینم آن توضیحات نتوانسته مخاطب را قانع کند که به سمت یکی از پاسخ‌ها برود. این موارد برای من جذابیت بیشتری دارد. چرا که می‌بینم مخاطب من تفکر انتقادی خود و استقلال فکری‌اش را حفظ کرده و توضیحات من نیز برایش قابل قبول نبوده است. حس می‌کنم به این شکل ذهن مخاطب بیشتر با موضوع درگیر شده و سوالات جدیدی در ذهنش شکل می‌گیرد. از طرف دیگر، مخاطبینی که در نظرسنجی‌ها شرکت می‌کنند نیز می‌توانند با نظرات دیگران آشنا شوند. احتمالا شما نیز بارها مثل خود من، از دیدن نتیجه‌ی نظرسنجی حسابی تعجب کرده‌اید. پس این نظرسنجی‌ها، برای همه‌ی ما به نوعی خارج شدن از لاک دفاعی خودمان و دیدن نظرات دیگران است. ما وقتی نظرات دیگران را نشنویم و نبینیم، فکر می‌کنیم که همه نیز همان نظرات ما را دارند و شاید هم اطرافمان را با انسان‌های هم‌فکر خودمان پر کنیم و به شکلی جزیره‌های فکری جدا از هم برای خودمان بسازیم. اما این نظرسنجی‌ها به ما این فرصت را می‌دهد که از جزیره‌های فکری منزوی خودمان در بیاییم و به سراغ جزایر فکری دیگر برویم، به این امید که بتوانیم بر نظر همدیگر تاثیر بگذاریم و به حقیقت نزدیک‌تر شویم.


- ابا اباد


@AbaEbad
9