فکرش را نمیکرد یک انتخاب ساده، سرنوشتش را تغییر دهد.
ننه جان گفته بود: «شوهر کردن هیچ شباهتی به خرید ماتیک ندارد که پسفردا اگر از رنگ و کیفیتش خوشت نیامد، زود به دکان بنجاره بروی و بدلش کنی.»
حماسه آن وقت به این حرف خندیده بود و ننه جان با پرخاش ادامه داده بود: «نخند، دختر جان! این حرفها واگویههای یک آدم پیر و فرسوده نیست. من دیدهام که میگویم؛ خانهای شوهر به راهی بیبازگشت میماند. آنقدر مسئولیت بر دوشت میافتد که خودت را از یاد میبری.»
باز حماسه خندیده بود و باز ننه جان نصیحتش کرده بود. انتظار میرفت این حرفها در ذهن یک بیمار مبتلا به آلزایمر بیشتر بماند تا در ذهن یک دختر عاشق.
#داستانک #صدف
ننه جان گفته بود: «شوهر کردن هیچ شباهتی به خرید ماتیک ندارد که پسفردا اگر از رنگ و کیفیتش خوشت نیامد، زود به دکان بنجاره بروی و بدلش کنی.»
حماسه آن وقت به این حرف خندیده بود و ننه جان با پرخاش ادامه داده بود: «نخند، دختر جان! این حرفها واگویههای یک آدم پیر و فرسوده نیست. من دیدهام که میگویم؛ خانهای شوهر به راهی بیبازگشت میماند. آنقدر مسئولیت بر دوشت میافتد که خودت را از یاد میبری.»
باز حماسه خندیده بود و باز ننه جان نصیحتش کرده بود. انتظار میرفت این حرفها در ذهن یک بیمار مبتلا به آلزایمر بیشتر بماند تا در ذهن یک دختر عاشق.
#داستانک #صدف
❤2
داخل تاکسی تصمیم گرفتم تمام تصاویر آن سوی شیشه را در ذهنم سانسور کنم؛ بیرقهای سفید و سیاه، موترهای تویوتا، شعارهای آزادی و... اما یکباره با دیدن منظرهای عجیب ذهنم قفل شد. چشمهایم را تا حد ممکن بزرگ کردم تا دخترکی را ببینم که وسط چهارراه، بیرق سفید و سیاه طالبان را در دست گرفته و آن را محکم تکان میداد. دچار شوک شدم. آیا دخترک واقعا از کاری که میکرد درک کامل داشت؟
#صدف
این خاطره به سال گذشته برمیگردد. امروز آن را در دفترچه خاطراتم پیدا کردم.
#صدف
💘3
مبارز کوچکم،
متاسفم که این بار نمیتوانم چند جمله خوب و قشنگ پشت سر هم ردیف کنم؛ اما مطمئنم که در مقایسه با نامههای دیگر، این یکی نسبتا واقعی است. قصد دارم از ترسهایی که دارم بنویسم و اعتراف کنم که تا چه حد آدم ترسخوردهای هستم. نگاهم به آینده ترسناک است. یک عمر برای زندگی کردن چقدر کوتاه است و من به آسانی در حال هدر دادن آن هستم. از اصولنامههای جدید میترسم، از این که دوباره قرار است یک سال تمام با ظلم و بیعدالتی سر کنم، از فقدان آزادی، از دیدن آن دخترک زیبا که به جای رفتن به مکتب، شوهرداری میآموزد. از طالبهای کوچکی میترسم که یکیدوتایی در هر خانه حضور دارند و از اینکه سالهای پیشرو از من هم یک طالب کوچک بسازند، میترسم.
#صدف
متاسفم که این بار نمیتوانم چند جمله خوب و قشنگ پشت سر هم ردیف کنم؛ اما مطمئنم که در مقایسه با نامههای دیگر، این یکی نسبتا واقعی است. قصد دارم از ترسهایی که دارم بنویسم و اعتراف کنم که تا چه حد آدم ترسخوردهای هستم. نگاهم به آینده ترسناک است. یک عمر برای زندگی کردن چقدر کوتاه است و من به آسانی در حال هدر دادن آن هستم. از اصولنامههای جدید میترسم، از این که دوباره قرار است یک سال تمام با ظلم و بیعدالتی سر کنم، از فقدان آزادی، از دیدن آن دخترک زیبا که به جای رفتن به مکتب، شوهرداری میآموزد. از طالبهای کوچکی میترسم که یکیدوتایی در هر خانه حضور دارند و از اینکه سالهای پیشرو از من هم یک طالب کوچک بسازند، میترسم.
#صدف
💘2❤1
صدف
سه سال پیش تصمیم گرفتم هر سال در این تاریخ، به سوی یک سفر جدید علمی و هنری بروم. سال اول، ناجی من هنر بود؛ ساعتها کار با پنسل هر روز مرا از بیمصروفیتی نجات میداد. قبول دارم که نتوانستم به یک هنرمند بینقص مبدل شوم، ولی تجربه جالبی بود. سال دوم، با خواندن…
در سال پنجم، برای یک تجربه جدید آماده هستم.
❤1