جهان تاریخی
65.4K subscribers
16.2K photos
675 videos
2 files
2.59K links
مجموعه بی نظیر از تصاویر قدیمی و مطالب تاریخی ایران و جهان

بابت برخی تبلیغات که در کانال درج می شوند پوزش میطلبیم



تبلیغات:
@Historyican
Download Telegram
داروخانه ای در عصر قاجار




@Worlddax 🌐
👍3614😢4
در سال 1896 پادشاه اتیوپی دو دستگاه صندلی الکتریسته برای اعدام ‌محکومین سفارش داد. پس از ورود صندلی ها متوجه شدند به دلیل عدم وجود برق در اتیوپی این صندلی بی مصرف هستند!



@Worlddax 🌐
😁1359👍7😢5👌5
تبلیغ وان حمام سیار ذغالی
در سالهایی که حتی آب لوله‌کشی هم در اکثر خانه های تهران وجود نداشته

سال ۱۳۰۶ خورشیدی




@Worlddax 🌐
58👍13😁4🎉3
تصویر جالبی از کامپیوتر آنالوگ لهستانی به نام AKAT-1 در دهه ۱۹۶۰

طراح این کامپیوتر پروفسور یاتسک کارپینسکی (Jacek Karpiński)، یکی از پیشگامان علوم کامپیوتر در لهستان بود. AKAT-1 یکی از اولین کامپیوترهای آنالوگی بود که به صورت کاملا ترانزیستوری ساخته شد.



@Worlddax 🌐
35👍10😁4👎1
یکی از راسته های بازار
قدیم رشت

دوره قاجار




@Worlddax 🌐
51👍9😁3🙏1
اولین پله برقی جهان در برلین، سال ۱۹۲۵

‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎


@Worlddax 🌐
54👍14
قديمى ترين نقشه ايران كه با دقت و درستى در سال 1747 توسط امانوئل بون آمريكايى ترسيم شد...




@Worlddax 🌐
67😢25👍8💔7🙏1
می دونستید حافظه آتاری ۱۲۸ بایت بوده؟ نه کیلو بایت، نه مگا بایت، خود بایت!!!.




@Worlddax 🌐
😁5031😢11👌4👍2
تصویر هوایی از روستا و بقعه جوانمرد قصاب در سال ۱۳۰۳



@Worlddax 🌐
43🙏6🎉5👍3
نقشه قدیمی از خلیج همیشه فارس






@Worlddax 🌐
65👍5👎4😁1
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود
و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.
چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.
چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید.
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.
هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد.
چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند.
لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد.
تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:
با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.

تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.
اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد .
هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند.
صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت.
در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .

تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟
مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند.
و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند.

آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند .
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.
چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟
چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود.

تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت:

خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.
در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد.
این معنی روزی حلال است

دوستان این قصه ها برای آموختن ودرس گرفتن است ساده از کنار آن عبور نکنیم..


@Worlddax

ما را در اینستاگرام نیز دنبال کنید👇
https://instagram.com/_u/world.ax
160👍23👎12😢2🎉1
هزار تومانی اوایل دهه شصت، اسکناسی بسیار ارزشمند در آن دوران





@Worlddax 🌐
60😢24👍12👎5👌1
جیپ شهباز و استیشن آهو در انتهای خط تولید شرکت سهامی جیپ، سال ۱۳۴۶





@Worlddax 🌐
😢4526👍5
چقدر این تصاویر را روی صفحه نوکیاهای قدیمی دیدیم!




@Worlddax 🌐
48😢12👍9👎1🙏1
فردريک باستيا اقتصاد دان فرانسوی میگه :

وقتی دزدی و چپاول به راه و رسم زندگی ِگروهی از افراد قدرتمند جامعه بدل ميشود آنان با گذر زمان نوعی سیستم حقوقی وضع میکنند که در آن دزدها محقند و قوانينی را به وجود می‌آورند که راه‌های دزدی‌‌ را توجیه و هموار ميکند .. در چنین سیستمی ضررها و سختی‌ها سهم عموم مردم خواهد شد درحالی که سود و ثروت نصیب افرادی معدود میشود و کدهای اخلاقی نیز آنان را ستایش میکنند .



@Worlddax 🌐
👍9018👌6😢4
مری هلن همسر اریک فردریش اشمیت باستان شناس آلمانی که در حال دیدن سنگ نگاره بارعام خشایارشا در تخت جمشید است که در آن مقطع زمانی تازه از زیر خاک نمایان شده بود.





@Worlddax 🌐
64👎1😢1🙏1
گوشی های بدون‌ مرگ اوایل دهه هشتاد




@Worlddax 🌐
44👍12👎1
می‌گویند که در ایام قدیم در یکی از پاسگاه‏های ژاندارمری سابق ژاندارمی خدمت‏ می‏‌کرد که مشهور بود به سرجوخه جبّار...

این سرجوخه جبار مانند بسیاری از همگنان و همکاران خودش در آن روزگار سواد درست حسابی نداشت ولی تا بخواهی زبل و کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او کسی را یارای نفس‏ کشیدن نبود.!

از قضای روزگار، در محدوده خدمت‏ سرجوخه جبار دزدی زندگی می‌کرد که به راستی، امان مردم را بریده و خواب سرجوخه جبار را آشفته گردانیده بود...

سرجوخه جبار با آن کفایت و لیاقتی که‏ داشت بارها دزد را دستگیر کرده، به‏ محکمه فرستاده بود ولی گردانندگان‏ دستگاه، هربار به دلایلی و از آن جمله‏ فقد دلیل برای بزهکاری دزد یاد شده، او را رها کرده بودند به گونه‏‌ای که گاهی جناب دزد، زودتر از مأموری که او را مجلوبا و مغلولا به‏ مرکز دادگستری برده بود به محل باز می‏‌گشت و برای دلسوزانی سرجوخه جبار مخصوصا چندبار هم از جلو پاسگاه رد می‏‌شد و خودی‏ نشان می‏‌داد یعنی که بعله...

یک روز سرجوخه جبار که از دستگیری و اعزام بیهوده دزد سیه‌کار و آزادی او به ستوه آمده بود منشی‏ پاسگاه را فراخواند و به او دستور داد که قانون‏ مجازات را بیاورد و محتویات آن را برای‏ سرجوخه بخواند.

منشی پاسگاه کتاب قانونی را که‏ در پاسگاه بود آورد و از صدر تا ذیل برای‏ سرجوخه جبار خواند.

ماده ۱...ماده ۲...ماده ۳...الی‌آخر...

سرجوخه جبار که در تمام مدت خوانده‏ شدن متن قانون مجازات خاموش و سراپا گوش‏ بود، همین‏که منشی پاسگاه آخرین ماده قانون‏ را خواند و کتاب را بست حیرت‌زده و آزرده‏‌دل به منشی گفت:
اینها که همه‏‌اش "ماده" بود آیا این کتاب حتی یک «نر» نداشت؟!

آنگاه سرجوخه جبار به منشی گفت:
ببین در این کتاب صفحه سفید هست؟!!

منشی کتاب را گشود و ورق زد و پاسخ داد:
قربان! در صفحه آخر کتاب به اندازه‏ نصف صفحه جای سفید باقی‏مانده است.

سرجوخه جبار گفت:
قلم را بردار و این مطالب را که می‏‌گویم‏ بنویس...

و چنین تقریر کرد:
«نر»سرجوخه جبار؛ هرگاه یک نفر شش‏ بار به گناه دزدی از طرف پاسگاه دستگیر و به محکمه فرستاده شود و در تمام دفعات از تعقیب و مجازات معاف گردد و به محل‏ بیاید و کار خودش را از سر بگیرد برابر «نر سرجوخه جبار» محکوم است به اعدام!!

پس از اتمام کار منشی سرجوخه جبار، نخست آن را انگشت زد و مهر کرد و پس از آن دستور داد دزد  را دستگیر کنند و به پاسگاه بیاورند.

آنگاه او را در برابر جوخه آتش قرار داد و فرمان اعدام را درباره‏‌اش اجرا کرد.

گویا خبر این ماجرا به گوش حاکم وقت‏ رسانده شد و حاکم دستور داد سرجوخه جبار را به حضورش ببرند.

هنگامی که سرجوخه جبار به حضور حاکم‏ رسید، پرخاش‏‌کنان از او پرسید چرا چنان‏ کاری کرده است؟!!

سرجوخه جبار پاسخ داد:
قربان! من دیدم در سراسر قانون‏ مجازات هرچه هست ماده است ولی حتی یک‏ «نر» توی آن همه ماده نیست و آن‏وقت‏ فهمیدم که عیب کار از کجا است و چرا دزدی‏ که یک منطقه را با شرارت‏هایش جان به سر کرده است هربار که دستگیر می‏‌شود بدون‏ آن‏که آسیبی دیده باشد به محل‏ باز می‏‌گردد.

این بود که لازم دیدم در میان‏ «ماده»های قانون مجازات یک «نر» هم باشد.

این است که خودم آن نر را به قانون اضافه و دزد را طبق قانون اعدام کردم و منطقه را از شرّ او آسوده گردانیدم!



@Worlddax 🌐


ما را در اینستاگرام نیز دنبال کنید👇
https://instagram.com/_u/world.ax
47👍20😁6
Forwarded from Diyara
مثل یه معجزه لاغر شو
اونم با قیمتی استثنایی
اگه میخوای از این شرایط برای شب عید استفاده کنی و خیلی خیلی سریع لاغر بشی!!
همین الان به آیدی زیر پیام بده و رایگان مشاوره بگیر و وقتتو رزرو کن🆔

@Fitlineclinic
4👎2
مشکل دنیا این است که : آدم‌های باهوش پُر از شک هستند ، در حالی که آدم‌های احمق پر از اعتماد به نفس ...!

چارلز بوکوفسکی



@Worlddax 🌐
14👍9👌4