اولش که اتاقم رو نقاشی کردم و چیدمش خیلی خوب بود ولی به مرور هی حوصلم ازش سر رفت و هی چیزای بیشتری به در و دیوار اضافه کردم و الان نه تنها چیزی از زیباییش نمونده، بلکه شبیه سمساری شده.
چرا اینقدر زود از چیزای مختلف خسته میشم؟
چرا اینقدر زود از چیزای مختلف خسته میشم؟
Forwarded from بلوطِ شکسته (𝑺𝒂𝒅𝒂𝒇)
یکی به نمایندگی به انجمن مامانا بگه: بابا خودتون خسته نشدین؟
یادم نیست اینجا برای ناتالی پورتمن فنگرلی کردم یا نه بات گاد... شی ایز بیوتیفول!
G L I T C H
یادم نیست اینجا برای ناتالی پورتمن فنگرلی کردم یا نه بات گاد... شی ایز بیوتیفول!
من میتونم تا فردا در باب زیبایی های این انسان صحبت کنم.
تو گروه دانشگاهی از نقد کتاب رسیدیم به باکرگی زن و هویتش و من دلم میخواست قلمبه مطلبی که خیلی وقت پیش تو چنل فروغشی دیده بودم رو بذارم ولی ترسیدم برن ناشناسش و چیزی بهش بگن یا چنلش رو ریپورت کنن ولی اینجا لینکش رو میذارم و شما اگر حوصله داشتید و دوست داشتید ادامهاش رو بخونید چون دیدگاه قابل بیانیه که لازمه حداقل یه بار دیده باشیمش و این یه مقدار ممکنه برای بچههای مذهبی خوندنش اذیت کننده باشه که خب انتخاب با خودتونه.
https://t.me/buzzzchannel/3978
https://t.me/buzzzchannel/3978
Telegram
BuzZz⚡️
🔆~ سلام و وقتتون بخیر. ساعت ۵ صُبحه و من یه چیزی حدودِ دوساعت وقت گذاشتم برایِ نگارش و بیان کردن مطلبی به بهانهی روز دختر؛ چیزی که از نظرِ من یکی از چالشبرانگیزترین مسائلِ همهی انسانها در همه ادوار و ملیتها و رنگها و نژادها بوده و هست و حالا حالا خواهد…
داشتم خیلی جدی بحث میکردم که یهو یاد پروفایل سرخوشم افتادم و خودم از خنده پخش زمین شدم...
فکر کنید یکی که پروفایلش یه پانداست که پشتشو رو به شما بالا گرفته، با جدیت در مورد جنسیتزدگی حرف بزنه... حق دارن حرصشون در بیاد بندههای خدا.
فکر کنید یکی که پروفایلش یه پانداست که پشتشو رو به شما بالا گرفته، با جدیت در مورد جنسیتزدگی حرف بزنه... حق دارن حرصشون در بیاد بندههای خدا.
ولی این جریان تبریک گفتن تو ساعت دوازده شب میتونه واقعا من رو عصبی کنه.
یه زمانی بود که همه تو روز تولد تبریک میگفتن و کسی اهمیتی به این نمیداد که چه ساعتیه، مسئله مهم این بود که تولد فرد یادشون بوده و خواستن بهش نشون بدن براشون ارزش داشته. آدما از روشهای متفاوتی استفاده میکردن و هر کس طبق علاقه و سلیقهاش به اون حالتی که دوست داشت تبریک میگفت.
الان اینطوری شده که همه اعم از دوست و آشنا یا غریبه سعی میکنن ساعت دوازده خودشون رو برسونن تا چی رو نشون بدن؟
این که اون فرد براشون مهمه؟ از لحظه اول به یادش بودن؟ خواستن نفر اول باشن؟
و اینطوری کسی که شاید دیرتر بیاد و بخواد توی روشنایی خوشحالی کنه یا با سبک متفاوتی تبریک بگه، عقب بکشه و نسبت به خودش حس بدی پیدا کنه چون دیر کرده در صورتی که هنوز تو تاریخ تولد اون فرد اند و هیچ دیر کردنی در کار نیست.
یه زمانی بود که همه تو روز تولد تبریک میگفتن و کسی اهمیتی به این نمیداد که چه ساعتیه، مسئله مهم این بود که تولد فرد یادشون بوده و خواستن بهش نشون بدن براشون ارزش داشته. آدما از روشهای متفاوتی استفاده میکردن و هر کس طبق علاقه و سلیقهاش به اون حالتی که دوست داشت تبریک میگفت.
الان اینطوری شده که همه اعم از دوست و آشنا یا غریبه سعی میکنن ساعت دوازده خودشون رو برسونن تا چی رو نشون بدن؟
این که اون فرد براشون مهمه؟ از لحظه اول به یادش بودن؟ خواستن نفر اول باشن؟
و اینطوری کسی که شاید دیرتر بیاد و بخواد توی روشنایی خوشحالی کنه یا با سبک متفاوتی تبریک بگه، عقب بکشه و نسبت به خودش حس بدی پیدا کنه چون دیر کرده در صورتی که هنوز تو تاریخ تولد اون فرد اند و هیچ دیر کردنی در کار نیست.
G L I T C H
ولی این جریان تبریک گفتن تو ساعت دوازده شب میتونه واقعا من رو عصبی کنه. یه زمانی بود که همه تو روز تولد تبریک میگفتن و کسی اهمیتی به این نمیداد که چه ساعتیه، مسئله مهم این بود که تولد فرد یادشون بوده و خواستن بهش نشون بدن براشون ارزش داشته. آدما از روشهای…
من خودم از اوناییم که ساعت دوازده شب به خیلی ها تبریک تولد گفتم و امروز داشتم بهش فکر میکردم که چرا این کار رو میکنم؟ برای ارزشی که برای فرد مقابلم قائلم یا برای این که خودم حس بدی نداشته باشم؟
G L I T C H
من خودم از اوناییم که ساعت دوازده شب به خیلی ها تبریک تولد گفتم و امروز داشتم بهش فکر میکردم که چرا این کار رو میکنم؟ برای ارزشی که برای فرد مقابلم قائلم یا برای این که خودم حس بدی نداشته باشم؟
تا یه جاییش باحاله ها... یه حس قشنگی داره و میتونی با آدمای نزدیکت خوشحالی کنی ولی از یه جایی به بعد شبیه سنت میشه انگار... سنت هم نگیم، شبیه کار همگانی ای میشه که مخالفش حرکت کردن یه جور شمشیر دو لبه میسازه که دسته اش هم برنده است.
G L I T C H
تا یه جاییش باحاله ها... یه حس قشنگی داره و میتونی با آدمای نزدیکت خوشحالی کنی ولی از یه جایی به بعد شبیه سنت میشه انگار... سنت هم نگیم، شبیه کار همگانی ای میشه که مخالفش حرکت کردن یه جور شمشیر دو لبه میسازه که دسته اش هم برنده است.
و دارم به این فکر میکنم که تو این لحظه استارت چند تا کار اینطوری زده شده که دو سال دیگه تبدیل به یه چیز همگانی شده و انجام ندادنش معذبمون میکنه؟
اون کار قراره چی باشه؟
اون کار قراره چی باشه؟
امروز متوجه شدم حداقل زمانی که نیاز دارم تا یه پروسهای رو طی کنم و بفهمم چه احساسی دارم و عکسالعمل نشون بدم پنج ساعته...
Forwarded from 「 پرواز بدون بال 」
دلم فنگرلی کردن میخواد ولی درسام داره بهش لطمه میزنه.
این کارایی که ملکه تو سریال آقای ملکه انجام میده و برای همه عجیبه و دلیلش اینه که روح و بدن یکی نیستن، کارهاییه که من در طول روز انجام میدم و دلیل خاصیم نداره...