Forwarded from 𝟵.𝟭.𝟭 𝙒𝙝𝙖𝙩'𝙨 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙚𝙢𝙚𝙧𝙜𝙚𝙣𝙘𝙮? (Amy`)
====))))
Forwarded from SUT Twitter
تراپیستم گفت تو از محبت بقیه فرار میکنی چون فقط بهت استرسِ جبران کردنشو میده، وا مگه همه اینطوری نیستن؟ :)))
«ساکن طبقهی وسط»
@sut_tw
«ساکن طبقهی وسط»
@sut_tw
Forwarded from Knocking around~ (Andréa)
Knocking around~
DID I OR DID I NOT CALLED IT?
If Regulus is as paranoid as I am, he would 10000% leave the hotel while James is still asleep and then he would call Barty and book a flight for London and then he would disappear from the face of earth.
Forwarded from 「 پرواز بدون بال 」
دارم سطحی زندگی میکنم، سطحی نگاه میکنم، سطحی گوش میدم، سطحی میبینم چون اگه روی هرکدومش عمیق شم زندگی آوار میشه رو سرم. چون اگه عمیق شم حالم ازینم بدتر میشه.
Forwarded from دیرپای خُجَسته (محمدرضا فرهادی)
ندوشن بعضی از حرفهاش بیشتر از مابقی خونده شده ولی چقدر بهشون فکر شده؟
نمونه میدم، احتمالن خونده باشین:
"اگر جَو فرهنگی ما به همین صورت بماند، نسل جوان کنونی، از گذشته منقطع خواهد شد و به آینده نیز نخواهد پیوست، نه ایرانی خواهد ماند (زیرا از فرهنگ آن بیگانه شده) و نه فرنگی خواهد شد (زیرا فرهنگ آن را نیاموخته است)
و مردم بیفرهنگ یا کمفرهنگ، زبان یکدیگر را نخواهند فهمید و چون زبان همدیگر را نفهمند باهم دشمن میشوند و میتوان حدس زد که زندگی در چنین محیطی چه مقدار ارزش زیستن خواهد داشت"
نمونه میدم، احتمالن خونده باشین:
"اگر جَو فرهنگی ما به همین صورت بماند، نسل جوان کنونی، از گذشته منقطع خواهد شد و به آینده نیز نخواهد پیوست، نه ایرانی خواهد ماند (زیرا از فرهنگ آن بیگانه شده) و نه فرنگی خواهد شد (زیرا فرهنگ آن را نیاموخته است)
و مردم بیفرهنگ یا کمفرهنگ، زبان یکدیگر را نخواهند فهمید و چون زبان همدیگر را نفهمند باهم دشمن میشوند و میتوان حدس زد که زندگی در چنین محیطی چه مقدار ارزش زیستن خواهد داشت"
به عنوان کسی که سالها تحت درمان شناختی رفتاری بوده، درمان هیجانی چیزی بود که فکرش رو هم نکرده بودم و مثل پتک تو سرم فرود اومده. تو این دو جلسه اندازه کل ۲۳ سال گذشته زندگیم گریه کردم و عجیب.
سایهجون شاید زیادی رو عقلت حساب باز کرده بودی. هوم؟
سایهجون شاید زیادی رو عقلت حساب باز کرده بودی. هوم؟
Forwarded from ناســــــاز (Mahbobeh)
نمیدانستم چرا میخواهم بگریم، اما میدانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند یک هفتهی تمام خواهم گریست.
سیلویا پلات
@out_of_harmony
سیلویا پلات
@out_of_harmony
Knocking around~
از روز دختر و روز مادر توی ایران متنفرم
وقتی مردها بهم تبریکش میگن نفرتانگیزتر هم میشه. هرچیزی وصل به این خاک و بوم باشه ذرهای حس خوب در خودش نداره. جلوهی کامل انزجاره.
Forwarded from Bangtanalyse
این فکت که اون میتونست تو همهی اون زندگی ها خوشحال باشه این معنی رو داشت که اون توی مکان های درستی بود از اول، فقط ورژن درستی از خودش برای اون مکان ها نبود. همهی اون قسمت ها(موقعیت های مختلف زندگی) درست بودن و اون تا قبل از اینکه خودش رو تماما قبول نکنه نمیتونست آدم درستی برای اون زندگی ها باشه!
شنیدید میگن از نخورده بگیر بده به خورده؟
من در تمام زندگیم اون نخوردههه بودم. تو کل شرایط همیشه تو یه حالتی نگه داشته میشدیم که اصلا نفهمیم تو دنیا داره چه اتفاقی میفته و اصلا درکی از داشتههای دنیا نداشته باشیم که خواستهای بخواد ایجاد بشه. دنیای ما دنیای خواستن و اصرار و توقع داشتن نبود، من از دنیایی اومدم که هیچ توقعی توش وجود نداشت. هیچ درکی از تفریحات مردم نداشتم. هیچ درکی از آزادیهای مردم نداشتم. هرچی میگذشت هیچ تغییری رو تو زندگیم نداشتم و فکر میکردم همون کارهایی که دارن برام میکنن هم کارهاییه که از سرم زیاده و باید به شدت قدردانشون باشم.
نمایشگاه کتاب و کتاب خریدن؟ تو خونه ما اصلا تعریف نشده بود. منظورت چیه بری پول بدی برای کتابی که قراره یه بار بخونیش. اصلا بر فرض مثال اون رو خریدی، بعدش میخوای کجا بذاریش؟ چون مطمئنا کتابخونهای هم وجود نداره چون کتابخونه یعنی خریدن کتاب بیشتر از حد نیاز که مجبوری براشون جا باز کنی. کتابهای مدرسهت رو داری و درسات رو داری دیگه، بیشتر هم خواستی بخونی کتابهای کتابخونه هست. یعنی تو انقدر فرهیختهای که کتابهای کتابخونه جوابت رو نمیدن و حالا باید خودت هم کتاب داشته باشی؟
فیلم خریدن؟ خرید فیلم و کارتون فقط در ازای انجام یه کاری که دوستش نداری اتفاق میفته. با من بیا حرم و منم برات اون سیدی رو میخرم. و خرید اون سیدی به این معنی نیست که قراره اگر نخوایش بتونی انتخاب دیگهای داشته باشی و بتونی خونه بمونی، بهرحال تو رو جایی که میخوام میبرم فقط این انتخاب برات وجود داره که بتونی با شادی بیشتری بیای. پس قبل از اینکه من به زور متوسل شم بهتره خودت حواست رو جمع کنی و قبول کنی و بابت سیدی کارتونی که قراره بخری خوشحالی کنی. چون ظاهرا هیچجای جهان غیر از اون سیدی فروشی دم حرم نیست که اون سیدی های چندتایی رو داشته باشه و سانسورم نشده باشن. حالا میتونی بابت اون دو دقیقهای که تو دوبله سانسور شده و تو نسخهای که داری نه و به انگلیسی حرف میزنن خوشحالی کنی.
فقط حواست باشه بعدش که سیدی رو هم خریدیم به این معنی نیست که اجازه استفادهش همون موقع رو داری و درواقع باید صبر کنی تا ما خواب باشیم یا یه زمانی باشه که انقدر راضیمون کرده باشی که هیچ حرف دیگهای برای زدن نباشه و اونوقت میتونی اون دستگاه کوچولوی سیدی خور رو برداری و تو اون کارتون ببینی چون معنا نداره که تلوزیون بخواد چنین چیزایی پخش کنه و تو بخوای وقتی پدرت داره تو خونه رفت و آمد میکنه چنین چیزایی که ممکنه یه سکانس نامناسب توش داره رو ببینی. تازه چرا ما باید صداش رو بشنویم و عصبی بشیم وقتی بهش علاقهای نداریم؟ اصلا حالا که اینطور شد تو خونه هم لازم نیست از اون دستگاه کوچولوعه استفاده کنی، اون رو بذار برای سفر رفتنهامون. اینطوری تو ده ساعت مسیری که تو راهیم هم خسته نمیشی و کارتون ندیده برای دیدن داری.
من در تمام زندگیم اون نخوردههه بودم. تو کل شرایط همیشه تو یه حالتی نگه داشته میشدیم که اصلا نفهمیم تو دنیا داره چه اتفاقی میفته و اصلا درکی از داشتههای دنیا نداشته باشیم که خواستهای بخواد ایجاد بشه. دنیای ما دنیای خواستن و اصرار و توقع داشتن نبود، من از دنیایی اومدم که هیچ توقعی توش وجود نداشت. هیچ درکی از تفریحات مردم نداشتم. هیچ درکی از آزادیهای مردم نداشتم. هرچی میگذشت هیچ تغییری رو تو زندگیم نداشتم و فکر میکردم همون کارهایی که دارن برام میکنن هم کارهاییه که از سرم زیاده و باید به شدت قدردانشون باشم.
نمایشگاه کتاب و کتاب خریدن؟ تو خونه ما اصلا تعریف نشده بود. منظورت چیه بری پول بدی برای کتابی که قراره یه بار بخونیش. اصلا بر فرض مثال اون رو خریدی، بعدش میخوای کجا بذاریش؟ چون مطمئنا کتابخونهای هم وجود نداره چون کتابخونه یعنی خریدن کتاب بیشتر از حد نیاز که مجبوری براشون جا باز کنی. کتابهای مدرسهت رو داری و درسات رو داری دیگه، بیشتر هم خواستی بخونی کتابهای کتابخونه هست. یعنی تو انقدر فرهیختهای که کتابهای کتابخونه جوابت رو نمیدن و حالا باید خودت هم کتاب داشته باشی؟
فیلم خریدن؟ خرید فیلم و کارتون فقط در ازای انجام یه کاری که دوستش نداری اتفاق میفته. با من بیا حرم و منم برات اون سیدی رو میخرم. و خرید اون سیدی به این معنی نیست که قراره اگر نخوایش بتونی انتخاب دیگهای داشته باشی و بتونی خونه بمونی، بهرحال تو رو جایی که میخوام میبرم فقط این انتخاب برات وجود داره که بتونی با شادی بیشتری بیای. پس قبل از اینکه من به زور متوسل شم بهتره خودت حواست رو جمع کنی و قبول کنی و بابت سیدی کارتونی که قراره بخری خوشحالی کنی. چون ظاهرا هیچجای جهان غیر از اون سیدی فروشی دم حرم نیست که اون سیدی های چندتایی رو داشته باشه و سانسورم نشده باشن. حالا میتونی بابت اون دو دقیقهای که تو دوبله سانسور شده و تو نسخهای که داری نه و به انگلیسی حرف میزنن خوشحالی کنی.
فقط حواست باشه بعدش که سیدی رو هم خریدیم به این معنی نیست که اجازه استفادهش همون موقع رو داری و درواقع باید صبر کنی تا ما خواب باشیم یا یه زمانی باشه که انقدر راضیمون کرده باشی که هیچ حرف دیگهای برای زدن نباشه و اونوقت میتونی اون دستگاه کوچولوی سیدی خور رو برداری و تو اون کارتون ببینی چون معنا نداره که تلوزیون بخواد چنین چیزایی پخش کنه و تو بخوای وقتی پدرت داره تو خونه رفت و آمد میکنه چنین چیزایی که ممکنه یه سکانس نامناسب توش داره رو ببینی. تازه چرا ما باید صداش رو بشنویم و عصبی بشیم وقتی بهش علاقهای نداریم؟ اصلا حالا که اینطور شد تو خونه هم لازم نیست از اون دستگاه کوچولوعه استفاده کنی، اون رو بذار برای سفر رفتنهامون. اینطوری تو ده ساعت مسیری که تو راهیم هم خسته نمیشی و کارتون ندیده برای دیدن داری.
از چند روز پیش که اون پست راجع به خوشحالیتون تو ایران چنده و مهاجرت چه خوشحالیای بهتون میده رو دیدم دارم بهش فکر میکنم. هی فکر میکنم کدوم خوشحالیم رو از دست میدم؟ خانواده؟ ندارمش که. دوستام؟ همینجا هم به سختی دارمشون که. اون داشتنم هم تا امسال بیشتر فقط محدود به چت میشده. زندگی مادی راحت؟ گیر نبودم ولی هیچوقت هم نمیتونستم استفادهای بکنم که از نیازهای اولیه نبوده.
اگر اینجا رو بذارم برم چی رو از دست میدم؟ شاید خونه. وضعم خوب نیست و میتونم کارتونخواب شم. اینجا حداقل مطمئنم کار پیدا میکنم ولی اونجا؟ هیچ ایدهای ندارم.
خب دیگه چی؟ خواهرم که اونم این روزا دیگه نصفه نیمه دارم.
دیگه چی؟ فقط نژاد پرستی و شهروند درجه اول بودن باقی مونده. این آخریشه. چیزی غیر از این ندارم که بخوام بهش فکر کنم.
خوشحالی من اینجا چنده؟ اصلا ظرف خوشحالیم تا حالا صد به خودش دیده؟ نود به خودش دیده؟ شاید در بهترین حالت به هفتاد رسیده باشه اونم مجموعا ده بار تو زندگیم. اون چیزایی که من رو به هفتاد رسوندن هم چیزایی نبودن که به این خاک و بوم محدود باشن. این خاک و خانواده جز درد چیزی برام نداشته.
اگر اینجا رو بذارم برم چی رو از دست میدم؟ شاید خونه. وضعم خوب نیست و میتونم کارتونخواب شم. اینجا حداقل مطمئنم کار پیدا میکنم ولی اونجا؟ هیچ ایدهای ندارم.
خب دیگه چی؟ خواهرم که اونم این روزا دیگه نصفه نیمه دارم.
دیگه چی؟ فقط نژاد پرستی و شهروند درجه اول بودن باقی مونده. این آخریشه. چیزی غیر از این ندارم که بخوام بهش فکر کنم.
خوشحالی من اینجا چنده؟ اصلا ظرف خوشحالیم تا حالا صد به خودش دیده؟ نود به خودش دیده؟ شاید در بهترین حالت به هفتاد رسیده باشه اونم مجموعا ده بار تو زندگیم. اون چیزایی که من رو به هفتاد رسوندن هم چیزایی نبودن که به این خاک و بوم محدود باشن. این خاک و خانواده جز درد چیزی برام نداشته.
هرسال موقع نمایشگاه کتاب بهم میریزیم چون یکی از واضحترین بخشهایی از بچگی و نوجوانیمه که هیچ ایدهای راجع بهش نداشتم و الانم هرچی تلاش میکنم هیچ حسی در من ایجاد نمیشه. کتاب میخوای؟ برو کتاب فروشی عزیزم. حداقل از اونجا تصور الکی نداری و واقعا خوشحالت میکنه. نمایشگاه کتاب جز گرما و شلوغی و ساعتها بیهدف چرخیدن هیچچیزی رو برام زنده نمیکنه.