رادوار
703 subscribers
109 photos
2 videos
8 files
54 links
"نفس بر آتش آیینه‌، آب می‌ریزد"
Talk to me: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-QbOk4smy5D
Me on Letterboxd: https://boxd.it/fN8TR
Download Telegram
رادوار
من این نسخه رو از یکی از دوستام امانت گرفتم تا بخونم.
بهم اجازه‌ی اینکه توی کتاب چیزمیز یادداشت کنم هم داده شده، علی‌رغم اینکه من توی کتاب‌های خودم هیچ‌وقت چیزی یادداشت نمی‌کنم یا حتی خط هم نمی‌کشم.
موندم با این آزادی جدید چی کار کنم.
Forwarded from Teu
درود و وقت به‌خیر
خواستم بگم کتابی که منتظرش بودم رسید🌟
یادداشت مترجم برام شبیه یه دلگرمی و همراهیِ دور بود؛ انگار که تاریخ انقضا نداشته باشه و بتونم خیال کنم که از قرن‌ها پیش بهم رسیده.
و بله؛ ما از حقیقت و اشک‌ها و خون‌هایی که ریخته شدند و می‌شن حرف می‌زنیم و خواهیم زد، همون‌طور که از رودخونه‌های جاری می‌توان گفت.
رادوار
Photo
وقتی کتاب‌هاتون می‌رسه به دست‌تون و درباره‌ش باهام حرف می‌زنید، زندگیم قشنگ و زیستنی می‌شه.
رادوار
من این نسخه رو از یکی از دوستام امانت گرفتم تا بخونم.
درباره‌ی خاطرات سوگواری

بارت در یادداشتی به تاریخ ۲۵ اکتبر ۱۹۷۸ درباره‌ی این می‌نویسد که چطور او، در مقام فردی که حداقل توسط بقیه روشنفکر پنداشته می‌شود، نوشته‌هایش را صرف مفهوم فَرا-زبان کرده و حال با دریافتن اینکه قداستِ مامان نه در فرایِ زبان (beyond language) بودن، بلکه در گرو پدیده‌ی نا-زبان (در هم شکستن مفهوم درونی زبان و زبان مادری و هرآنچه از آن می‌شناسیم) است، دچار تحول شده.
از میان تمام تعاریف متعددی که بارت از سوگ شخصی و عمیق خود ارائه می‌کند، این دقیق‌ترین و نزدیک‌ترین تعریفی است که می‌شناسم: سوگ؛ کشف ناگهانی قداست و معصومیت در وجود چیزی یا کسی که از دست رفته، به گونه‌ای که تعریف‌ناشدنی اما ابرازپذیر است.
بارت این قداست تازه کشف‌شده را به مراحل بالاتر می‌برد؛ کتاب Camera Lucida که پیوندی میان عکس و ادبیات است را حول موضوعیت این معصومیت فرضی می‌نویسد و از مامان، به عنوان تنها عشق حقیقی زندگی‌اش و زنی که ظرافت‌هایی داشت که حالا از یاد تاریخ و مابقی زنان رفته است، یاد می‌کند. بارت، مادر و مادر بودن و مامان را دوباره و دوباره کشف می‌کند، از هم می‌شکافد و به تکه‌پاره‌هایی از تن خودش کوک می‌زند. تا حدی و جایی که سخت می‌توان فهمید این سوگواری برای مامانِ از دست رفته است، یا مامانی که بارت گمان می‌کند از دست داده. اگر مامان تا جایگاه معشوق بالا برده شود و معشوق هم جزئی جدایی‌ناپذیر از هویت عاشق باشد، سوگواری تا چه اندازه صادقانه خواهد بود؟
در ورای تمام این پیچیدگی‌های ادیپی اما مفهوم سوگ همچنان بدون‌تغییر باقی می‌ماند؛ بی‌شکل و هزارچهره، پدیده‌ای که برای هیچ دو انسانی و برای هیچ انسانی در دو زمان متفاوت، یکسان نخواهد بود. برای بارت، سوگ طیف وسیعی‌ست که رنج، اندوه، شادی، حمله‌های رعدآسای آگاهی که به گذار بال سیاه پرندگان از بالای سرش تشبیه شده‌اند، میل به سفر دائمی، تمنای همیشه در خانه و در اتاق مامان ماندن، سر زدن به قبر او و بعد تحمل نکردن این منظره را در دل خود جای داده‌ست. و در فضایی انتزاعی که نه فرایِ مفهوم زبان، بلکه به کل خالی از زبان و تعاریف مرسوم آن است، سوگ احتمالاً چنین معنایی دارد؛ زیستن و همچنان زیستن.
رادوار
درباره‌ی خاطرات سوگواری بارت در یادداشتی به تاریخ ۲۵ اکتبر ۱۹۷۸ درباره‌ی این می‌نویسد که چطور او، در مقام فردی که حداقل توسط بقیه روشنفکر پنداشته می‌شود، نوشته‌هایش را صرف مفهوم فَرا-زبان کرده و حال با دریافتن اینکه قداستِ مامان نه در فرایِ زبان (beyond language)…
چهره‌ی هولناک سوگواری: ملال، قساوت قلب، تندخویی، ناتوانی در عشق ورزیدن. هراسیده‌ام، زیرا نمی‌دانم چگونه سخاوت را به زندگی‌ام بازگردانم - یا عشق را. چگونه عشق بورزم؟
- رولان بارت، یکم اوت ۱۹۷۸
من کتاب رو با ترجمه‌ی آقای عظیم جابری از نشر درون مطالعه کردم. متن کامل ترجمه‌ی دیگه که متعلق به نشر حرفه هنرمند بود رو نخوندم، اما با دیدن تکه‌ها و خرده‌هایی که ازش منتشر شده بود، به این نتیجه رسیدم که ترجمه‌ی نشر درون، ترجمه‌ی بهتریه و مستقیم هم از فرانسوی برگردان شده (درون، ناشر تخصصی کتاب‌های فرانسوی‌زبانه). گاهی و گداری به ترجمه‌ی انگلیسی کتاب که توسط مترجم ثابت رولان بارت انجام شده بود (ریچارد هاوارد) هم مراجعه می‌کردم و متن رو تطبیق می‌دادم و در خلال این کار، بنظرم اومد که آقای جابری چه مترجم خلاقیه و چه خوب خودِ زبان فارسی رو در مقامِ زبان مقصد می‌شناسه. خودم به عنوان یک مترجم، از این مقایسه چیزهای جالبی یاد گرفتم.
متن انگلیسی خاطرات سوگواری با ترجمه‌ی ریچارد هاوارد و کتاب بعدی بارت که ازش نام بردم (Camera Lucida) که بدرودِ ادبی بارت با مادرش هست رو توی چنل آرشیو می‌ذارم که اگر خواستید، مطالعه کنید.
به خاطر علاقه‌ی وافری که به منظومه‌ی آرش کمانگیر سیاوش کسرایی داشتم (و دارم)، گشتم و منظومه‌ی حماسه‌ی آرش که مهرداد اوستا در جواب کسرایی سروده رو پیدا کردم. چاپ اول، ۱۳۴۴‌.
آقا فکر نکنید من اینجا رو رها کردم‌ها. تاپیک‌های زیادی در ذهن دارم که درباره‌شون بنویسم، فقط خیلی درس دارم 🥲
یه کارهایی خواهم کرد.
در همین بین اگر کتابی هست که دوست دارید ترجمه بشه یا فکر می‌کنید من ممکنه خوشم بیاد روش کار کنم، بهم بگید و پیشنهاد کنید لطفاً.
بوس.