امشب ماه اینقدر قشنگ بود که قلبمو برد حس یه جاده تاریک خوردن باد به صورتم درحالی که دستم بیرونه هیچ وقت برام تکراری نمیشه
باورم نمیشه امروز بعد مدت ها تونستم احساس مفید بودن بکنم و کلی کار انجام دادم و الان شدیداً خوشحالم
بدبختی یعنی اینکه دوستم داره کادویی که خودم خیلی دوست دارم رو برای اونی که قراره با من تو یه روز براش تولد بگیرن میخره
و پارت دردناک ماجرا اینه مسئولیتشو به من داده و پولو زده تو حسابم
اینجاست که شاعر میگه: من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
Ward Unit
بدبختی یعنی اینکه دوستم داره کادویی که خودم خیلی دوست دارم رو برای اونی که قراره با من تو یه روز براش تولد بگیرن میخره و پارت دردناک ماجرا اینه مسئولیتشو به من داده و پولو زده تو حسابم اینجاست که شاعر میگه: من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
یعنی واقعا وجود ملینا تو زندگیم به معجزست
با اینکه من نه به کسی تا الان گفتم که اونو نیاز دارم یا چیزی خودش از خیلی وقت پیش برنامشو ریخته بود امروز اومد بهم هدیشو داد و همون چیزی بود که میخواستم، باورم نمیشد.
تولدم مبارک🌱
منِ عزیز، بهت افتخار میکنم که یکسال بزرگ تر شدی و تجربه بیشتری بدست آوردی می‌دونم آسون نمی‌گذره اما قول میدم آینده بهتری در پیش داشته باشی.
واقعا حرف زدن تو ناشناس با یکی از شما می‌تونه لبخند رو لبم بیاره
جوری همیشه از روزم می‌پرسه و باهم در مورد کلی چیزا صحبت میکنیم از بهترین بخش هاست🌱✨
یه لحظه یادم اومد یه چیزی داشتیم تو دبیرستان به اسم عروض شنیداری معلممون هم می‌گفت خیلی مهمه و واقعا هم تو کنکور اگه بلدش بودی مهم بود
اما متاسفانه من هرچقدر برای یادگیریش تلاش کردم یادش نگرفتم ولی چند نفر تو همون کلاس یاد گرفتنش
یهو یادم افتادم اعصابم سرش خورد شد که چقدر اذیت میشدم که یادش نمی گرفتم
از تجربه امروز همینقدر بگم که به عالمه مزه جدید خوردم.🌱
خرچنگ و هشت پا،لابستر، ،صدف، ماهی زبان،میگو و اسکویید
🦀:در مورد خرچنگ باید بگم کلا سلیقه من نبود و خیلی کم در حد اینکه بدونم چه مزه ایه تست کردم(اندازه یه برگ گشنیز) این خرچنگ اسمش کَندِراِشکن بود و نسبتا گوشت زیادی داشت اما بنظرم نسبت به قیمتش اصلا نمیصرفه و اصلا دلیل خوردنشم نمی‌دونم وقتی این همه غذاهای خوشمزه تر هست خودمم محض کنجکاوی تست کردم و می‌دونم قرار نیست هیچوقت سفارشش بدم.
درمورد بافتش یه بافت شبیه ماهی داره اما خیلی نرم تر ولی به انسجام ماهی نیست یکم طعم شیرینی داشت و اینکه چیزی که خیلیییی مشخص بود طعم آب دریا بود یعنی قشنگ انگار تو آب دریا زده بودنش اصلا سلیقم نبود ولی دیدنش و سروش کلا تجربه خوبی بود.

🐙:در مورد هشت پا خوب بود کلا و حقیقتا هیچ طعمی نداشت خالی و حتما باید با سس طعم دار میشد و اینکه بافتش شبیه بافت پاستیل بود و میشد خوردش جالبیش اینجا بود که بافت پاهاش با بافت سرش فرق میکرد.

🦞: لابسترم بنظرم فقط یه غذا دهن پر کنه، نسبت به خرچنگ خیلی بهتر بود و طعمشم خوب بود اما بازم ارزش ندارد بنظرم برای یه انگشت گوشت اینقدر اذیت بشه اما باز این بهتر بود.

🐚: صدف کلا اندازه به نخود گوشت داره بعد پخت و این که من تست کردم صدف دو کفه ای بود و قبل پخت بستس اما بعدش باز میشه اینم خیلی طعم آب دریا میداد و اصلا دوسش نداشتم تازه یکم شن هم بود بین بعضی هاش البته طعم دهندش خوب بود اما اصلا خوشمزه نبود اما صدف هاش خوشگل بودن.

🐠: ماهی زبان قیافش خیلی کیوت و بامزه بود و چشماش یه طرف بودن اما طعم خاصی نداشت و طعم ماهی قزل‌آلا میداد و کلا عجیب نبود.

🦐: میگو یه طعم کاملا آشنا داشت و اصلا عجیب نبود و حتی خوشمزه هم بود کلا خوب و یکم معمولی تر بود نسبت به بقیه آیتم ها.

🦑: اسکویید یا ماهی مرکب این خیلی بافتش خوب بود طعم خاصی نداشت عین هشت پا اما چون حلقه ای خورد شده بود و بعد سوخاری شده بود خیلی خوشمزه بود و بافت پاستیلی بامزه ای داشت که خوشم اومد.

در کل تجربه خوبی بود اما بجز بعضیا فکر نکنم یه روزی بخوام سفارششون بدم تو یه رستوران یا خودم درست کنم.

یادگاری ۱۴۰۲/۰۷/۰۲

@WardUnit 🌱
کاش الان یکی بود تو رشت میومد پیشم
اما هیچکس نیست و تنها نشستم یه گوشه
اما چیزی که هر بار بهم ثابت میشه اینه که قرار نیست همه صلاحیت پدر مادر شدن رو‌ داشته باشن.
شاید باورتون نشه اما تمام رفتار هایی که تو بچگی باهامون شده,نتیجش تو بزرگسالی خودشو یه طوری نشون میده.
و جالبش اینجاست که نمیفمین مشکل داره اون رفتار اصلا، تا میرین تو اجتماع و تو یه موقعیت مشابه با یه شخص دیگه قرار میگیرین میبینین اوه نه اینجا یه چیزی اشتباهه.
یعنی من هر بار قرار باشه سپیده رو ببینم باید کل چرخش دنیا برعکس بشه تا سر ساعتی که گفتم نرسم.
جدی کلاس آیین زندگی ۸ صبح رو نمیتونم.
اما تجربه ثابت کرده من همیشه اونیم که باید به دوستام که تو رابطن یا دارن میرن بگم گول نخور .
نیاز به کلی انرژی خوب و دعا دارم امیدوارم همه چی خوب پیش بره...
وقتی با صدای پرنده ها میفهمی روز شده و هنوز سرت تو کتابه
اما غم انگیزترین چیزهای این چند روز اینه که به همشون یه صفت آخرین چسبیده...
به وقت جمع کردن وسیله ها از خوابگاه
بدی اینکه با هم خوابگاهیت دوست صمیمی بشی و همه جا باهاش خاطره بسازی اینه که:
هر دوتا هر چیزی رو برمیدارین از وسایلاتون میزنین زیر گریه، کلی از هم یادگاری میبرین، به هم قول میدین با وجود راه دور صمیمی بمونین ...
اما باز وسط حرف زدن یهو میزنی زیر گریه و اونیکیم میزنه زیر گریه...
تمام رشت میشه پر از خاطراتشونه و من میمونم و همونا....
نگم از لحظه خدافظی...