امروز وقتی رفتم داخل مغازه مورد علاقم (لوازم تحریری) بجز چندتا خودکار و دوتا کلاسور نتونستم چیز دیگه ای بردارم قشنگ متوجه شدم که بزرگ شدم.
هنوز دلم پیش اون جامدادی و وسایلای قشنگه.
چیزی که واقعا داره روی مغرم میره ادعای افرادیه که احساس میکنن همه چیو بلدن، نظر اونا بهترین و درست ترین نظره و هر کسی از اون پیروی نکنه یعنی احمقه.
چون شما با یه قضیه ای مشکلی ندارین قرار نیست همه نداشته باشن و بالعکس.
بنظرم اولین باره که نبودنم کاملا مشخصه و نیاز نیست براش دلیل بیارم.
یوسفِ من ! پس چه شد پیراهنت ؟
بر چه خاکی ریخت خونِ روشنت ؟
بر زمینِ سرد ، خونِ گرمِ تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرمِ تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه می جوشد شب و روز از دلم

داغِ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می گرید کسی
ای دریغا پارهِ دل ! جفتِ جان !
بی جوانی ، مانده جاویدان جوان !
بر سرِ گهواره لالا خواندمت
تا بجنبانی جهان ، جنباندمت
درسِ پیمان و وفا آموختی
جانِ مادر ! جانِ مادر سوختی
مژدهِ دامادیت می خواستم
حجله ات آخر ز خون آراستم

در بهارِ عمر ای سروِ جوان
ریختی چون برگریزِ اغوان
ارغوانم ! ارغوانم ! لاله ام !
در غمت خون می چکد از ناله ام
در دلِ ویرانه ام گوری بکن
کاین شهیدانند بی گور وکفن
گورها در سینهِ خود کنده ایم
سوگوارانیم ما تا زنده ایم
این همه خون در دلِ ما می کنی
بشکنی ای دستِ خونی ، بشکنی !
 
هوشنگ ابتهاج
@WardUnit 🌱
با این اوضاع ریموو کردنم یه مدت دیگه فقط خودم میمونم اینجا.
همیشه وقتی میخوام از دانشگاه بیام خونه یه مسیری رو جای تاکسی خودم پیاده میام
حقیقتش خیلی دوسش دارم چون تنها تو هوای خوب میتونم بدون دغدغه راه برم.
با اینکه نتونستم اما اینقدر دخترای قشنگ با موهای رنگی دیدم که آزاد رها برای خودشون راه میرفتن، روحیم عوض شد اصلا.🌱
کاشکی آخر این سوز بهاری باشد.
-مهدی موسوی 🌱
Forwarded from بلاچائو
و در آخر حرفم بهش نوشتم: «اگه من مردم و اونا فکر کردن که فقط افلاینم چی؟» و اون گفت خب اونطوری دیگه هیچ وقت، هیچ کس، قرار نیست از مردنت با خبر شه و بنظرم این جای ناراحتی داره
جدا فقط من نمیفهمم یکی چرا باید از روسیه بیاد دانشگاه ما درس بخونه و تو خوابگاهم بمونه؟
از خودش می پرسد؛
«من چرا باید یگ نفر را احتیاج داشته باشم که با او دو کلمه حرف بزنم؟ خودم با خودم می‌توانم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرف‌های خودم را راحت ‌تر بفهمم!»
و اگر کسی به اینجا برسد دیگر نه می‌گردد، نه انتظار می‌کشد...


داستایفسکی
@WardUnit
دلم می‌خواست زندگیم شبیه پینترست باشه ولی فعلاً دارک‌وِب حساب میشه.

-سیزیف
بنا به شرایط از خونه یه مامان بزرگ به خونه اون یکی میرم و مثل نور چشمیشون باهام برخورد میکنن.
چی بهتر از این؟!
شبیه عروسک کهنه ای که صاحبش بزرگ شده و گوشه کمد خاک میخوره
من هیچوقت اولویت کسی تو هیچ جمعی نبودم
همیشه گزینه زاپاس همه بودم
اون عضوی که نباشه هم خیلیم تغییری نمیکنه چیزی فرقی نمیکنه
و حتی شاید نبودشم احساس نشه
مهمم چقدر خودمو بذارم وسط
و هر سری این موضوع تو صورتم کوبیده میشه
1401/11/03
نمیفهمم این چه بیماریه من دارم که مردم تو فیلم میرن تو صحنه های +18 من استرس قفل نبودن در، افتادنشون، درد گرفتن بدنشون موقع خوردن به در دیوار و.... میگیرم.
الانم میگم خب لباساشون شن نگیره کثیف نشن.
واقعا دلداری دادن بخاطر از دست دادن فردی، به کسی که بیشتر مواقع باهاش خندیدی و کنارش بودی یکی از سخت ترین کارهایی بود که تا الان انجام دادم.
اما میگم برای ۲۰ واحد ۵ روز هفته زیاد نیست؟!
فردا ممکنه روز مهمی باشه
قلبم از خبر مرگ پیروز درد گرفت.....
صندلی اتوبوس اینقدر این وقت صبح سرده که یه لحظه شک کردم که نکنه خیس باشه من ندیده باشم