الان فقط دارم نفس عمیق میکشم تا بتونم خودمو کنترل کنم.
قشنگ این یه هفته اخر خوابگاه یه بی فرهنگ که همکلاسیمه جو رو برای همه بچه ها سنگین کرد و تصمیم گرفتم کلا بذارمش کنار و هیچ ارتباطی باهاش نداشته باشم.
البته اینم بگم با افراد خیلی خوبیم اشنا شدم مثل کسی که فکر کنم تاثیر خیلی بزرگی روم گذاشت و وقتی اون رفت بنظرم خوابگاه ارزش موندن نداشت.
بقیه بچه ها و دوستام که همشون کلی روابط خوب و درس های متفاوت دادن و فهمیدم چقدر باید زمان رو جدی تر بگیرم و چقدر نباید خودمو درگیر بقیه بکنم.
اما این اتفاق و کلا خوابگاه چند تا نکته یاد گرفتم که گفتم با شما هم به اشتراک بذارم.
۱: هیچوقت با کسی که درست میشناسی خیلی زود صمیمی نشو بذار رابطه دوستی خیلی طبیعی و اروم پیش بره این دوستیا ماندگار ترن.
۲:توهم اینکه آدم شناس خوبی هستی رو بذار کنار ادما خودشون انتخاب میکنن چی رو نشون بدن و وقتی به هدفشون رسیدن خود واقعی شونو نشون میدن.
۳:با آدم بی ادب که در حالت عادی از کلمات بد استفاده میکنه و خجالتم نمیکشه ارتباطتو با مرز جلو ببر.
۴: نیاز نیست به همه خواسته هاشون جواب مثبت بدی و لبخند بزنی،تو موظف به همیشه خوب بودن نیستی.
۵:لطفا تا قبل از شناخت درست از وسایل شریکی استفاده نکنین ترجیحا کلا وسایل های جدا بگیرین.
۶:لطفا نظافت رو رعایت کنین تا همخوابگاهیاتون شکنجه نشن.
۷: مسئولیت پذیر باشین.
۸: کارهای بقیه رو انجام ندین خیلیا فرق لطف و وظیفه رو نمیدونن و براتون دردسر درست میکنن.
۹: بپذیرید که قرار نیست همه دوستتون داشته باشن و باهاتون روابط عالی داشته باشن.
۱۰:اخرین نکته خودخواه نباشیم و فقط به منفعت خودتون نگاه نکنین اونجا به غیر از شما کلی ادم دیگه هست که اندازه شما حق و حقوق دارن، سکوتو رعایت کنین و باور کنین چیزی به اسم هنزفری وجود داره، ما اصلا تمایلی به صدای گوش خراش شما که با اهنگای گوش خراشترتون همخوانی میکنه موقع درس خوندن علاقه ای نداریم .
قشنگ این یه هفته اخر خوابگاه یه بی فرهنگ که همکلاسیمه جو رو برای همه بچه ها سنگین کرد و تصمیم گرفتم کلا بذارمش کنار و هیچ ارتباطی باهاش نداشته باشم.
البته اینم بگم با افراد خیلی خوبیم اشنا شدم مثل کسی که فکر کنم تاثیر خیلی بزرگی روم گذاشت و وقتی اون رفت بنظرم خوابگاه ارزش موندن نداشت.
بقیه بچه ها و دوستام که همشون کلی روابط خوب و درس های متفاوت دادن و فهمیدم چقدر باید زمان رو جدی تر بگیرم و چقدر نباید خودمو درگیر بقیه بکنم.
اما این اتفاق و کلا خوابگاه چند تا نکته یاد گرفتم که گفتم با شما هم به اشتراک بذارم.
۱: هیچوقت با کسی که درست میشناسی خیلی زود صمیمی نشو بذار رابطه دوستی خیلی طبیعی و اروم پیش بره این دوستیا ماندگار ترن.
۲:توهم اینکه آدم شناس خوبی هستی رو بذار کنار ادما خودشون انتخاب میکنن چی رو نشون بدن و وقتی به هدفشون رسیدن خود واقعی شونو نشون میدن.
۳:با آدم بی ادب که در حالت عادی از کلمات بد استفاده میکنه و خجالتم نمیکشه ارتباطتو با مرز جلو ببر.
۴: نیاز نیست به همه خواسته هاشون جواب مثبت بدی و لبخند بزنی،تو موظف به همیشه خوب بودن نیستی.
۵:لطفا تا قبل از شناخت درست از وسایل شریکی استفاده نکنین ترجیحا کلا وسایل های جدا بگیرین.
۶:لطفا نظافت رو رعایت کنین تا همخوابگاهیاتون شکنجه نشن.
۷: مسئولیت پذیر باشین.
۸: کارهای بقیه رو انجام ندین خیلیا فرق لطف و وظیفه رو نمیدونن و براتون دردسر درست میکنن.
۹: بپذیرید که قرار نیست همه دوستتون داشته باشن و باهاتون روابط عالی داشته باشن.
۱۰:اخرین نکته خودخواه نباشیم و فقط به منفعت خودتون نگاه نکنین اونجا به غیر از شما کلی ادم دیگه هست که اندازه شما حق و حقوق دارن، سکوتو رعایت کنین و باور کنین چیزی به اسم هنزفری وجود داره، ما اصلا تمایلی به صدای گوش خراش شما که با اهنگای گوش خراشترتون همخوانی میکنه موقع درس خوندن علاقه ای نداریم .
لازم دونستم اینجا هم بگم کسی که کتاباشو به هیچ کس قرض نمیده، امروز خودش بهم گفت بریم از کتابخونم برات کتاب انتخاب کنم و من با ۷ کتاب برگشتم خونه.🌱
شده یک لحظه از زندگیتون به تمام قدم هایی که برداشتین، تمام راه هایی که رفتین و تمام کارهایی که انجام دادین در هر حیطه ای شک کنین؟!
الان دقیقا روی همون نقطه وایستادم.
الان دقیقا روی همون نقطه وایستادم.
دختر چنان روبروی او ایستاده و بوی سنبل میدهد که انگار هیچوقت دیگری هیچ جای دیگری نبودهاست.
موهایش پیر هستند اما بادی که میان آنهاست جوان است.
مرد هنوز بخاطر می آورد عاشق شدن چه حسی دارد؛ این اخرین خاطره ایست که رهایش میکند. عاشق آن دختر شدن مثل این است که درون خود نگنجی.به همین دلیل هم بود که رقصید.
می گوید:خیلی وقت کم داریم
دختر سرش را به علامت منفی تکان میدهد:
+ما تا ابد وقت داریم،بچه ها، نوه ها.
_فقط توی یک چشم به هم زدن داشتمت.
دختر میخندد.
+تو من رو داشتی. همهی من رو.
_کافی نبود.
📕و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود
@WardUnit 🌱
موهایش پیر هستند اما بادی که میان آنهاست جوان است.
مرد هنوز بخاطر می آورد عاشق شدن چه حسی دارد؛ این اخرین خاطره ایست که رهایش میکند. عاشق آن دختر شدن مثل این است که درون خود نگنجی.به همین دلیل هم بود که رقصید.
می گوید:خیلی وقت کم داریم
دختر سرش را به علامت منفی تکان میدهد:
+ما تا ابد وقت داریم،بچه ها، نوه ها.
_فقط توی یک چشم به هم زدن داشتمت.
دختر میخندد.
+تو من رو داشتی. همهی من رو.
_کافی نبود.
📕و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود
@WardUnit 🌱
خسته تر اونم که بخوام برای کسی از احساساتم و تنش های این چند وقتم بگم.
همه چی داره خیلی سریع تغییر میکنه انگار فقط منم که تغییری نمیکنم و درجا میزنم.
اگه حداقل میخواستم و میتونستم از احوال این روزام بگم شاید بهتر میشد.
همه چی داره خیلی سریع تغییر میکنه انگار فقط منم که تغییری نمیکنم و درجا میزنم.
اگه حداقل میخواستم و میتونستم از احوال این روزام بگم شاید بهتر میشد.
Forwarded from Carnival of rust
Writer'Challenge;
[ اینو فور کنید تا بگم اگه در گذشته متولد میشدید وایب مردم کدوم دوره رو میدادید و ازش یه داستان کوتاه بنویسم. ]
•ظرفیت محدوده ( حداکثر ۲۰ )
•تا جواب بنویسم طول میکشه، اگه عجولید سمت فور زدنش نیاید.
•اگه دیلیتون دیلی ادیته ازم توقع نداشته باشید وایب بگیرم چون در اون صورت، اون وایبِ شما نیست.
[ اینو فور کنید تا بگم اگه در گذشته متولد میشدید وایب مردم کدوم دوره رو میدادید و ازش یه داستان کوتاه بنویسم. ]
•ظرفیت محدوده ( حداکثر ۲۰ )
•تا جواب بنویسم طول میکشه، اگه عجولید سمت فور زدنش نیاید.
•اگه دیلیتون دیلی ادیته ازم توقع نداشته باشید وایب بگیرم چون در اون صورت، اون وایبِ شما نیست.
Forwarded from 𝖫𝗈𝗏𝖾𝗅𝖾𝗌𝗌挑战 ,,
𖧷🥟﹒ 𝖡𝖺𝖾𝗄𝗃𝖾 𝟣𝟪𝖡𝖢
' کشور در موقعیت ناپایداری بود، جنگ های پیاپی همه رو از پا در آورد.
کشاورزان بیل و لوازم کشاورزیشون رو زمین گذاشتن و شمشیر به دست گرفتن تا از زمین هاشون دفاع کنن.
فرماندهای که برای آموزش اونها انتخاب شده بود برخلاف سن کم تجربه بالایی در جنگ داشت. خوب میدونست مهم ترین چیزی که باید یاد بگیرن واکنش ندادن به کشته شدن دوستانیه که شب گذشته دورهم شام میخوردن و میخندیدن. '
𝖥𝗈𝗋 ゙ ⌛️ ⋮ https://t.me/WardUnit
' کشور در موقعیت ناپایداری بود، جنگ های پیاپی همه رو از پا در آورد.
کشاورزان بیل و لوازم کشاورزیشون رو زمین گذاشتن و شمشیر به دست گرفتن تا از زمین هاشون دفاع کنن.
فرماندهای که برای آموزش اونها انتخاب شده بود برخلاف سن کم تجربه بالایی در جنگ داشت. خوب میدونست مهم ترین چیزی که باید یاد بگیرن واکنش ندادن به کشته شدن دوستانیه که شب گذشته دورهم شام میخوردن و میخندیدن. '
𝖥𝗈𝗋 ゙ ⌛️ ⋮ https://t.me/WardUnit
من از چیزایی گذشتم که روزی بدون اونا دووم نمیاوردم.
واقعا زندگی طوری تغییر میکنه که آدم نمیدونه به دغدغه الانش چند ماه دیگه میخنده و میگه چرا اون کارو میکردم.
واقعا زندگی طوری تغییر میکنه که آدم نمیدونه به دغدغه الانش چند ماه دیگه میخنده و میگه چرا اون کارو میکردم.
اینکه خودم یه برنامه ای رو بهم بزنم جدا روحمو آزار میده چون خودم از این کار متنفرم.
اما اینکه موقع برنامه ریزیش بگم احساس میکنم درست تره تا دقیقا همون روز.
اما اینکه موقع برنامه ریزیش بگم احساس میکنم درست تره تا دقیقا همون روز.
چند وقت پیش یکی بهم گفت: هیچ آدمی، حتی خودت به دیگران، هیچوقت تمام صد درصد وجودشو نشون نمیده و بنظرم تا الان خیلی به کارم اومده.
Forwarded from a HAVEN like HEAVEN 🦋
سلام، روز بخیر 💚 قراره با همراهی هم یه چالش کوچولو انجام بدیم.
این پیام رو توی کانالهاتون فوروارد کنین تا بهتون بگم کدوم دنیای جادویی متعلق به شما و دیلیتونه 🪐~ پرایوتها میتونن لینک دیلی خودشون رو از طریق بات ناشناس برام ارسال کنن.
لینک ناشناس من
لطفاً صبور باشین 🤍 ممکنه پروسهی گذاشتن نتیجهها کمی طول بکشه.
◟ : SunovaVibes !🍀 ֶָ֪ ◞
این پیام رو توی کانالهاتون فوروارد کنین تا بهتون بگم کدوم دنیای جادویی متعلق به شما و دیلیتونه 🪐~ پرایوتها میتونن لینک دیلی خودشون رو از طریق بات ناشناس برام ارسال کنن.
لینک ناشناس من
لطفاً صبور باشین 🤍 ممکنه پروسهی گذاشتن نتیجهها کمی طول بکشه.
◟ : SunovaVibes !🍀 ֶָ֪ ◞
تمام تلاشمو میکنم که به حریم خصوصی بقیه احترام بذارم،اینکه همونو متقابلا بخوام چیز زیادیه؟
Forwarded from a HAVEN like HEAVEN 🦋
برای آ؛
اگه تا به حال آوازهی «سرزمینهای همیشه سبز» به گوشتون نخورده، احتمالا هنوز چیز زیادی از دنیاهای جادویی نمیدونین.
همه چیز از دورانی شروع شد که یکی از شهرهای خیلی خیلی دور دچار قحطی وهم برانگیزی شد.
برای مدتها بارونی نبارید و مرگ تمام نواحی رو در بر گرفت، تا اینکه دختر ناشناس زیبایی، در نوک بالاترین تپه، زانو زد و ساعتها آوای دلنشینی رو درست مثل یک شعر زمزمه کرد.
بعد از اون بود که بارون شروع به باریدن کرد و خشکسالی برای همیشه از اونجا خداحافظی کرد.
زمینهای کشاورزی و باغها آباد شدند و محصولات بینظیری به برداشت رسیدند.
به این ترتیب به «سرزمینهای همیشه سبز» معروف شدند چون که طبق دعای «دمتر» الههی حاصلخیزی زمین، قرار نبود هرگز دوباره رنگی از قحطی به خودشون بگیرن.
◟ : SunovaVibes !🍀 ֶָ֪ ◞
اگه تا به حال آوازهی «سرزمینهای همیشه سبز» به گوشتون نخورده، احتمالا هنوز چیز زیادی از دنیاهای جادویی نمیدونین.
همه چیز از دورانی شروع شد که یکی از شهرهای خیلی خیلی دور دچار قحطی وهم برانگیزی شد.
برای مدتها بارونی نبارید و مرگ تمام نواحی رو در بر گرفت، تا اینکه دختر ناشناس زیبایی، در نوک بالاترین تپه، زانو زد و ساعتها آوای دلنشینی رو درست مثل یک شعر زمزمه کرد.
بعد از اون بود که بارون شروع به باریدن کرد و خشکسالی برای همیشه از اونجا خداحافظی کرد.
زمینهای کشاورزی و باغها آباد شدند و محصولات بینظیری به برداشت رسیدند.
به این ترتیب به «سرزمینهای همیشه سبز» معروف شدند چون که طبق دعای «دمتر» الههی حاصلخیزی زمین، قرار نبود هرگز دوباره رنگی از قحطی به خودشون بگیرن.
◟ : SunovaVibes !🍀 ֶָ֪ ◞