خبر مرگ مرا هر کسی آورد بخند
زنده‌ام میکند آخر خبر خنده تو
دست‌ها
فداى چشم سياهت شود سراسر من
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
خواب
تو را با هیچ‌ چیز عوض نمی‌کنم حتی با زندگی
نقاش غزل تا به چشمان تو پرداخت
دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت
شانه
از دیده مرو که می‌رود نور
لبانت به ظرافت شعر
شهوانی‌ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
دست‌ها
دم به دم به یادی
‌تو مبین جهان ز بیرون
که جهان من درون دیده‌ توست
شام
چشم بد از روی خوبت دور باد
من به قربان خدا چون که مرا غمگین دید
بهر خوشحالی من در دلم انداخت تو را
بوسه
‌داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم
آن قدر دوستت دارم که گاهی
از وحشت به لرزه می افتم
تماشا