رمآن
47 subscribers
خلاصه داستان: داستان درباره‌ی یک دختر جوان به نام "مینا" است که به طور تصادفی وارد یک دنیای موازی می‌شود. دنیای موازی‌ای که در آن آینده‌اش، تصمیمات و روابطش کاملاً متفاوت است. در این دنیا، او با نسخه‌های دیگری از افراد آشنا و دوستانش روبه‌رو می‌شود که ..
Download Telegram
💙پارت ۲۶💙

دنیای جدید، شبیه به یک معما بود. همه‌چیز در حال تغییر بود. سامان و مینا در مقابل منظره‌ای ایستاده بودند که هیچ‌وقت پیش از این ندیده بودند. جایی که میان شب و روز قرار داشت، جایی که هیچ‌چیز به وضوح مشخص نبود.

مینا گفت: "این‌جا جاییه که حقیقت‌ها و دروغ‌ها با هم تلاقی می‌کنند. جایی که همه‌چیز ممکنه."

سامان نگاهش را به دوردست انداخت. در آنجا، دودی تیره از بین ساختمان‌هایی فرسوده به آسمان می‌رفت. چیزی عجیب در آن فضا وجود داشت. نه انسانی، نه جانداری، فقط سکوت و تاریکی.

"این‌جا... ما چی کار می‌کنیم؟" سامان پرسید.

مینا جواب داد: "ما باید دنبال کلید باشیم. کلیدی که به دنیای واقعی باز میشه. اما برای پیدا کردنش باید به دل این دنیا برویم. چیزی از گذشته‌ها در اینجا پنهانه."

یک صدای غرش بلند در فضا پیچید و زمین لرزید. سامان و مینا به سمت صدای رعد نگاه کردند. چیزی از دل این تاریکی به سویشان می‌آمد. سایه‌ای غول‌آسا با چشمان سرخ و درخشان، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.

"این‌جا نمی‌خواهیم بمانیم." سامان گفت و به سرعت به سمت دیگر دوید.

مینا هم دنبالش دوید. آنها می‌دانستند که در این دنیای جدید، خطر همیشه در کمین است.

سامان، مینا و آریان، پس از گذشت مدتی از ماجراجویی‌شون در دنیای مبهم و تاریک، حس کردند که چیزی در اطرافشان تغییر کرده. انگار که زمین زیر پایشان تکان خورده، فضای اطرافشان کمی رنگی‌تر و زنده‌تر شد. در یک لحظه، نوری در دوردست دیدند که به شدت درخشید.

"این چیه؟" مینا پرسید و قدمی به جلو برداشت.

آریان جواب داد: "این نشونه‌ست. انگار داریم به یه دنیای دیگه میریم. ممکنه این همون دنیای موازی باشه که ازش شنیده بودم."

سامان با تردید گفت: "اما چطور ممکنه؟ این دنیای دیگه چطور می‌تونه به همون شکلی باشه که ما می‌خوایم؟"

ناگهان نوری شدیدتر شد و آنها به یکباره احساس کردند که از جایی که بودند جدا شده‌اند. در عرض یک چشم به هم زدن، زمین زیر پایشان کاملاً تغییر کرد. حالا به جایی رسیدند که هیچ‌چیز شبیه به دنیای قبلی نبود. فضا، هوا و حتی رنگ‌ها تغییر کرده بودند.

"این‌جا... یه دنیای موازیه." آریان گفت و نگاهش را از اطراف برداشت.

"چطور ممکنه؟" سامان پرسید.

"هر دنیای موازی، یه ویژگی خاص داره. ممکنه اینجا هم یه دنیای دیگه باشه که بر اساس انتخاب‌ها و مسیرهای مختلف ساخته شده." آریان توضیح داد.

در همین لحظه، به یک باره از دور، سایه‌هایی به سمتشان حرکت کردند. کسانی که به نظر می‌رسید برایشان آشنا هستند.

"امیرحسین؟" سامان فریاد زد. چهره آشنای امیرحسین در این دنیای موازی ظاهر شد، اما با تغییرات عجیب و غریب.

"بله، منم. اما اینجا جای متفاوتیه. من نمی‌دونم چطور اومدم اینجا، اما می‌دونم که نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم. منم باید با شما باشم." امیرحسین گفت.

سینا و الیسا هم در کنار امیرحسین ایستاده بودند، اما چهره‌شان کمی تغییر کرده بود. انگار که این نسخه از آن‌ها، دنیای متفاوتی را تجربه کرده باشد.

"ما چطور از اینجا بیرون می‌ریم؟" الیسا با نگرانی پرسید.

"باید دنبال نشانه‌ها باشیم. ما فقط با هم می‌تونیم از اینجا خارج بشیم." سامان پاسخ داد.

همه به هم نگاه کردند و تصمیم گرفتند که به دنبال راهی برای بازگشت به دنیای خودشان بگردند. اما هر دنیای موازی ویژگی‌های خاص خود را داشت و به نظر می‌رسید که آن‌ها باید برای پیدا کردن کلیدهای بازگشت به خانه، با دنیای جدید روبرو شوند.


ادامه دارد..
3💊1
💙پارت ۲۷💙

همه‌شان نفس‌های سنگینی می‌کشیدند. هوا در این دنیای تازه عجیب بود؛ نه گرم، نه سرد، بلکه نوعی حس تعلیق در فضا موج می‌زد. سامان نگاهش را به امیرحسین دوخت.

"چطور سر از اینجا درآوردی؟"

امیرحسین لحظه‌ای سکوت کرد، انگار که به دنبال جوابی در ذهنش می‌گشت. "من توی خیابون بودم، بعد یه نور شدید دیدم... بعدش اینجا بودم. انگار که یه چیزی منو کشید اینجا."

مینا با نگرانی به اطراف نگاه کرد. سایه‌های دوردست هنوز در حرکت بودند، اما نزدیک‌تر نمی‌شدند. انگار که داشتند نظاره‌شان می‌کردند.

"پس این دنیا هرکسی رو که بخواد جذب می‌کنه." آریان با دقت حرف مینا را تایید کرد و ادامه داد: "شاید این یه آزمونه، یه جور بازی که باید راه خروج رو توش پیدا کنیم."

"ولی کی این بازی رو طراحی کرده؟" سینا پرسید.

هیچ‌کس جوابی نداشت. در این دنیای ناشناخته، سوال‌ها بیشتر از پاسخ‌ها بودند. اما چیزی که همه می‌دانستند این بود که باید حرکت کنند.

سامان دست‌هایش را مشت کرد. "باید دنبال سرنخ بگردیم. امیرحسین، تو چیزی غیرعادی ندیدی وقتی اومدی اینجا؟"

"راستش... یه علامت عجیب دیدم. یه جور نماد روی زمین. انگار که مسیر رو نشون می‌داد."

الیسا با هیجان گفت: "پس شاید اون یه نشونه باشه. باید دنبالش بگردیم!"

آن‌ها با سرعت بیشتری به حرکت ادامه دادند، از میان خیابان‌هایی که انگار سال‌ها بود کسی از آن‌ها عبور نکرده بود. دیوارها پر از نشانه‌هایی بودند که انگار به زبانی ناشناخته نوشته شده بودند. اما میان تمام این سردرگمی‌ها، سامان چیزی را روی زمین دید:

یک نماد دایره‌ای با خطوطی درهم، که درخششی ضعیف از خود ساطع می‌کرد.

"همینه!" فریاد زد و همه را متوقف کرد.

آن‌ها دایره را از نزدیک بررسی کردند. ناگهان، سطح زمین شروع به لرزیدن کرد. نوری از میان آن ساطع شد و صدایی نامفهوم در فضا پیچید.

"شاید این دروازه‌ی بعدی باشه." مینا با هیجان گفت.

ولی هنوز معلوم نبود این دروازه آن‌ها را به کجا می‌برد...

ادامه دارد...
4
❤️پارت ۲۸❤️

سامان قدمی به سمت نماد برداشت، ولی زمین زیر پایش لرزید. بقیه ناخودآگاه چند قدم عقب رفتند. نور ساطع‌شده از دایره کم‌کم شدت گرفت و حالا خطوط درهم آن انگار که زنده شده باشند، به آرامی حرکت می‌کردند.

امیرحسین زمزمه کرد: "اگه این یه دروازه‌ست، یعنی قراره مارو به جای دیگه‌ای ببره؟ یا..."

سینا حرفش را قطع کرد: "یا ممکنه یه تله باشه."

الیسا زانو زد و با دقت به خطوط نگاه کرد. "این نشانه‌ها... یه جورایی برام آشنا هستن."

آریان با تعجب پرسید: "چی؟ از کجا؟"

الیسا نگاهش را از نماد برنداشت. "یادم نیست. ولی انگار یه‌بار یه چیزی درباره‌ش خوندم یا شنیدم."

ناگهان نور از مرکز دایره به آسمان شلیک شد و سایه‌های دوردست با سرعت زیادی عقب رفتند، انگار که از این نور می‌ترسیدند.

مینا نفسش را با صدا بیرون داد. "خب، حداقل فهمیدیم که این چیزا از نور خوششون نمیاد."

سامان که هنوز به نماد خیره بود، تصمیمش را گرفت. "هرچی که هست، ما نمی‌تونیم اینجا وایسیم. باید از این مسیر بریم، یا برای همیشه تو این دنیا گیر می‌افتیم."

همه برای لحظه‌ای سکوت کردند. تصمیم سختی بود، اما چاره‌ای نداشتند.

سامان نفس عمیقی کشید و دستش را به سمت نور دراز کرد. لحظه‌ای بعد، انگار که نیرویی نامرئی او را به درون کشید، بدنش درخشان شد و ناگهان ناپدید شد!

الیسا جیغ کشید: "سامان!"

بقیه وحشت‌زده به نقطه‌ای که او ایستاده بود خیره شدند. امیرحسین دندان‌هایش را روی هم فشرد. "یا برمی‌گردیم، یا دنبالش می‌ریم."

آریان قدمی به جلو برداشت. "من نمی‌ذارم تنها بمونه." و بدون لحظه‌ای تردید، خودش را به داخل نور پرت کرد.

یکی‌یکی، بقیه هم دستشان را به سمت نور دراز کردند و در کسری از ثانیه، محو شدند...

و در دنیایی دیگر، جایی میان روشنایی و تاریکی، سفر تازه‌ای برایشان آغاز شد.

ادامه دارد...
4
❤️پارت ۲۹❤️

نور خیره‌کننده لحظه‌ای چشمانشان را کور کرد. وقتی دوباره توانستند ببینند، دیگر در آن دشت تاریک و سایه‌وار نبودند. زیر پایشان زمینی صاف و براق بود، انگار که روی آینه‌ای عظیم ایستاده باشند.

سامان که اولین نفر وارد شده بود، دور و برش را با حیرت نگاه کرد. آسمان بالای سرشان به جای آبی یا سیاه، ترکیبی از رنگ‌های بنفش و نقره‌ای بود که در هم می‌رقصیدند. هیچ خورشید یا ماهی در آن نبود، اما همه‌جا با نوری عجیب و یکنواخت روشن شده بود.

صدای مینا که هنوز از شوک بیرون نیامده بود، لرزان به گوش رسید: "اینجا دیگه کجاست؟"

آریان به سمت الیسا برگشت. "تو که گفتی این نمادها برات آشنا هستن، حالا چیزی یادت میاد؟"

الیسا با دست روی شقیقه‌هایش فشار آورد، انگار که بخواهد خاطرات محوشده را به یاد بیاورد. "یه افسانه بود... یه جایی خونده بودم... یه دنیای بینابین، جایی که نه کاملاً زنده‌ای، نه مرده... ولی مطمئن نیستم."

امیرحسین پوزخندی زد. "خب، فوق‌العاده‌ست! یعنی الان ممکنه تو یه دنیای برزخی باشیم؟"

قبل از اینکه کسی جواب بدهد، زمین زیر پایشان شروع به لرزیدن کرد. نه مثل زلزله، بلکه انگار چیزی در زیر سطح آینه‌ای حرکت می‌کرد. سپس از دوردست، شبحی تاریک و عظیم پدیدار شد، چیزی شبیه یک قلعه، اما نه از سنگ یا چوب—بلکه از سایه‌های درهم‌تنیده.

سامان یک قدم جلو گذاشت. "فکر کنم مقصد بعدیمون اونجاست."

الیسا آرام گفت: "اگه این واقعاً اون دنیای بینابینه... ممکنه اونجا تنها جایی باشه که می‌تونیم بفهمیم چطوری برگردیم."

اما هنوز یک سؤال بی‌جواب مانده بود:

آیا این دنیا واقعاً فقط یک گذرگاه بود، یا قرار بود برای همیشه در آن گیر بیفتند؟

ادامه دارد...
4
❤️پارت ۳۰❤️

همه بدون معطلی به سمت قلعه‌ی سایه‌ای دویدند. زمین زیر پایشان هنوز می‌لرزید، اما این بار مشخص بود که چیزی زیر آن حرکت می‌کند. سایه‌های درهم‌تنیده‌ای که انگار در انتظار فرصتی برای بلعیدنشان بودند.

سامان نفس‌زنان گفت: "اگه قراره راه خروجی باشه، فقط اونجاست!"

به قلعه اشاره کرد، جایی که دروازه‌های بلندش حالا مشخص‌تر شده بودند. اما قبل از اینکه به آن برسند، ناگهان همه‌چیز متوقف شد. لرزش‌ها، نجواها، حتی حرکت سایه‌ها. انگار این دنیا نفسش را حبس کرده بود.

و بعد، دروازه‌ی قلعه بی‌صدا باز شد.

الیسا همان‌جا ایستاد. "ما رو می‌خوان که وارد بشیم."

امیرحسین خندید، اما خنده‌اش طعنه‌آمیز بود. "و معلوم نیست بعدش چه بلایی سرمون بیاد."

آریان جلو رفت و زمزمه کرد: "ولی گزینه‌ی دیگه‌ای نداریم."

هیچ‌کس جواب نداد. همه می‌دانستند که درست می‌گوید. پس، با قلب‌هایی که محکم در سینه‌شان می‌کوبید، از دروازه‌ی قلعه عبور کردند.

و در همان لحظه، درها پشت سرشان بسته شد.

دیگر راه بازگشتی نبود.

ادامه دارد...
4
رمآن
❤️پارت ۳۰❤️ همه بدون معطلی به سمت قلعه‌ی سایه‌ای دویدند. زمین زیر پایشان هنوز می‌لرزید، اما این بار مشخص بود که چیزی زیر آن حرکت می‌کند. سایه‌های درهم‌تنیده‌ای که انگار در انتظار فرصتی برای بلعیدنشان بودند. سامان نفس‌زنان گفت: "اگه قراره راه خروجی باشه،…
❤️پارت ۳۱❤️

هوای داخل قلعه سرد و مرموز بود. دیوارهای سنگی به رنگ خاکستری تیره، فضای سرد و بی‌روحی را ایجاد کرده بودند. فقط نور کم‌سویی از لابه‌لای پنجره‌های باریک به داخل می‌تابید و سایه‌ها را در هر گوشه‌ای به رقص درمی‌آورد.

"اینجا... اینجا چطور ممکنه؟" سامان با نگرانی قدم برداشت. صدای پاهایشان در سکوت سنگین قلعه پژواک می‌شد.

الیسا که چشم‌هایش را تنگ کرده بود تا هر گوشه‌ای را بررسی کند، به آرامی گفت: "این قلعه بیشتر شبیه یه دام به نظر میاد تا یه مکان امن. مراقب باشید."

اما امیرحسین با لبخندی که در آن اندکی شک و تردید موج می‌زد، جواب داد: "یا شاید هم منتظر چیزی بزرگتر از ما باشیم."

آریان بی‌صدا جلو رفت و از زیر دستش یک نقشه کهنه بیرون آورد. "گوش کنین. اینجا یه راه مخفی وجود داره که ممکنه به دنیای دیگه‌ای وصل بشه."

تمام بدنشان فشرده شده بود. هفتاد قدم به سمت دالانی تاریک حرکت کردند که انگار هیچ انتهایی نداشت. هر چه بیشتر پیش می‌رفتند، هوا سردتر می‌شد و فضای اطراف پر از فضاهایی مبهم و پر از سر و صداهای غیرقابل شناسایی می‌شد.

ناگهان صدای یک در به هم خوردن، فضای قلعه را شکافت. همه ایستادند. "چه بود؟" سامان پرسید.

صدای قدم‌های سنگین و نامشخص از دور شنیده می‌شد. یک چیزی، شاید یک موجود، در حال نزدیک شدن به آنها بود.

"شاید همون چیزی باشه که دنبالشیم." امیرحسین با جدیت گفت. اما همه می‌دانستند که هیچ‌چیز در این قلعه آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست.

ادامه دارد...
3👏1
❤️پارت ۳۲❤️

صدای قدم‌ها سنگین‌تر و نزدیک‌تر می‌شد. دیوارهای سنگی قلعه انگار نفس می‌کشیدند و سرما را به استخوان‌هایشان می‌دواندند. سامان نگاهی به بقیه انداخت. "باید عقب بریم؟" صدایش آرام بود، اما اضطرابش را نمی‌توانست پنهان کند.

آریان همچنان نقشه را در دست داشت و سعی می‌کرد راه فرار را پیدا کند. "نه، اگه راه مخفی اینجاست، باید پیداش کنیم قبل از اینکه اون... هرچی که هست، برسه."

الیسا با احتیاط به سمت دیوار حرکت کرد، انگشتانش را روی سنگ‌های زمخت کشید. ناگهان چیزی زیر دستش تکان خورد. صدای تق ضعیفی آمد و بخشی از دیوار کمی عقب رفت. نفسش را در سینه حبس کرد. "فکر کنم پیداش کردم."

امیرحسین سریع جلو آمد. "بازش کن! زودتر!"

الیسا فشار محکمی به دیوار آورد و ناگهان درگاهی تاریک و باریک ظاهر شد. بوی نم و رطوبت به مشامشان خورد. اما درست همان لحظه، صدای قدم‌ها متوقف شد. سکوتی وهم‌آلود کل فضا را گرفت.

سامان زیر لب زمزمه کرد: "کجاست؟ چرا... چرا دیگه صداش نمیاد؟"

و بعد—یک صدای گوش‌خراش، شبیه کشیده شدن ناخن روی فلز، از بالای سرشان بلند شد. الیسا که از ترس خشکش زده بود، به سختی نجوا کرد: "بالای سرمون رو ببینید..."

همه با ترس سرشان را بالا گرفتند. چیزی در تاریکی سقف حرکت می‌کرد. چشم‌هایی براق و بی‌احساس، خیره به آن‌ها، درخشیدند.

"بدوووو!" آریان فریاد زد و اولین نفر وارد راه مخفی شد. بقیه بدون معطلی دنبالش دویدند، اما هنوز نمی‌دانستند که آن طرف در، چه چیزی انتظارشان را می‌کشد...

ادامه دارد...
4
ادامشو بزارم؟
👍10
رمآن
❤️پارت ۳۲❤️ صدای قدم‌ها سنگین‌تر و نزدیک‌تر می‌شد. دیوارهای سنگی قلعه انگار نفس می‌کشیدند و سرما را به استخوان‌هایشان می‌دواندند. سامان نگاهی به بقیه انداخت. "باید عقب بریم؟" صدایش آرام بود، اما اضطرابش را نمی‌توانست پنهان کند. آریان همچنان نقشه را در دست…
❤️ پارت ۳۳ ❤️

هوای داخل تونل سنگین و خفه بود. دیوارهای تنگش از رطوبت برق می‌زدند. نفس‌هایشان تند شده بود، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد بایستد. تنها چیزی که پشت سرشان باقی مانده بود، تاریکی بود و آن چشم‌های براق…

سامان با صدایی لرزان پرسید: "اون چی بود؟ کسی دید؟"

آریان نفسش را بیرون داد و با اضطراب زمزمه کرد: "مهم نیست چی بود، فقط باید دور بشیم!"

الیسا که هنوز دستش از فشردن سنگ‌های دیوار می‌لرزید، به سختی گفت: "من فقط یه سایه دیدم… خیلی سریع، خیلی عجیب… انگار داشت از سقف آویزون می‌شد."

امیرحسین که عقب‌تر از همه بود، با نگرانی به پشت سر نگاه کرد. تونل انگار هیچ انتهایی نداشت و فقط تاریکی در آن موج می‌زد. صدایی آهسته، شبیه کشیده شدن چیزی روی زمین، از دور شنیده شد.

"بچه‌ها، یکی داره میاد…"

همه سر جای خودشان میخکوب شدند. سکوت سنگینی بینشان افتاد. تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای نفس‌های تندشان بود. ناگهان از پشت سر، صدای تق کوچکی آمد. بعد از آن، صدای دومی… نزدیک‌تر…

سامان آرام نجوا کرد: "راه دیگه‌ای هست؟"

آریان با اضطراب نگاهی به اطراف انداخت، اما فقط دیوارهای نم‌زده و زمین سنگی را دید. "فکر نکنم… باید جلو بریم."

الیسا ناگهان متوجه چیزی شد. روی دیوار، یک نماد کوچک کنده شده بود. دستی کشید روی آن و خاکش را پاک کرد.

"این چی—؟"

اما قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، زمین زیر پایشان لرزید. انگار چیزی در دل تونل زنده شده بود…
4
رمآن
❤️ پارت ۳۳ ❤️ هوای داخل تونل سنگین و خفه بود. دیوارهای تنگش از رطوبت برق می‌زدند. نفس‌هایشان تند شده بود، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد بایستد. تنها چیزی که پشت سرشان باقی مانده بود، تاریکی بود و آن چشم‌های براق… سامان با صدایی لرزان پرسید: "اون چی بود؟ کسی دید؟"…
😍پارت ۳۴😍

صدای لرزشی که از دل زمین می‌آمد، به سرعت شدت گرفت. همه متوقف شدند. انگار تونل در حال نفس کشیدن بود. دیوارها به لرزش درآمدند و صدای عجیب و غریب مانند زمزمه‌ای از دور دست به گوش رسید.

الیسا با ترس دستش را عقب کشید و با وحشت به دوستانش نگاه کرد. "این… این نمی‌تونه طبیعی باشه."

سامان که هنوز نگران پشت سرش بود، با صدای لرزان گفت: "حالا چیکار کنیم؟ اینجا نمی‌تونه امن باشه."

آریان نفسش را بیرون داد، به نظر می‌رسید که سعی دارد آرامش خود را حفظ کند. "ما باید ادامه بدیم. هیچ راهی جز پیش رفتن نداریم."

اما امیرحسین که هنوز به سمت پشت نگاه می‌کرد، با صدای کم گفت: "اون صدایی که می‌شنویم… صدای قدم‌های کسیه که خیلی نزدیکه."

همه ایستاده بودند و تنش در هوا موج می‌زد. انگار چیزی در دل این تونل، منتظر بود تا آن‌ها یک قدم دیگر بردارند. الیسا دستش را به طرف نماد کنده شده در دیوار برد و ناگهان یک احساس سرد و عجیب به او دست داد. انگار یک نیروی ناشناخته از آن بیرون می‌آمد. "این نماد… شاید نشونه‌ای باشه… شاید راهی برای فرار."

آریان نگاه دقیق‌تری به نماد انداخت و با صدای کم گفت: "این یک علامت باستانیه… شاید ما باید چیزی پیدا کنیم تا این تونل رو باز کنیم یا بندازیمش کنار."

یک سایه دیگر از دور نمایان شد، این بار خیلی نزدیک‌تر از قبل. نفس‌ها در سینه حبس شد. دیوارها دوباره لرزیدند و صدای وحشتناک به گوش رسید.

"هیچ وقت فکر نمی‌کردم به همچین جایی بیفتیم…" سامان حرفش را قطع کرد و نفس عمیقی کشید. "آریان، این نماد چیه؟"

آریان چشمانش را بر نماد متمرکز کرد، یک کد قدیمی و رمزآلود که به نظر می‌رسید به طور عمدی بر روی دیوار حک شده باشد. "این… این چیزی بیشتر از یک علامت معمولی به نظر میاد."
4
رمآن
😍پارت ۳۴😍 صدای لرزشی که از دل زمین می‌آمد، به سرعت شدت گرفت. همه متوقف شدند. انگار تونل در حال نفس کشیدن بود. دیوارها به لرزش درآمدند و صدای عجیب و غریب مانند زمزمه‌ای از دور دست به گوش رسید. الیسا با ترس دستش را عقب کشید و با وحشت به دوستانش نگاه کرد. "این……
❤️پارت 35❤️

آریان دستش را جلو برد و با احتیاط روی نماد کشید. سطح آن سرد بود، اما انگار در عمقش حرارتی پنهان جریان داشت. ناگهان، نماد زیر انگشتانش کمی درخشید و صدایی آرام اما واضح از درون دیوار شنیده شد؛ انگار که چیزی درون تونل در حال بیدار شدن بود.

الیسا یک قدم عقب رفت. "چی کار کردی؟!"

آریان سریع دستش را برداشت. "من… فقط لمسش کردم!"

دیوار مقابل‌شان شروع به حرکت کرد، گرد و غبار از لابه‌لای ترک‌هایش بلند شد و خطی باریک از نور آبی کم‌رنگ در امتداد شکاف‌هایش ظاهر شد. امیرحسین با نگرانی زمزمه کرد: "اگه یه تله باشه چی؟"

سامان سرش را به دو طرف چرخاند، انگار که به دنبال راهی برای فرار می‌گشت. اما راه برگشت، همان جایی که سایه‌ی مرموز دیده شده بود، حالا تاریک‌تر و سنگین‌تر به نظر می‌رسید.

دیوار کاملاً باز شد و راهرویی باریک با پله‌هایی که به سمت پایین می‌رفتند نمایان شد. هوای داخل آن سردتر بود، انگار که هزاران سال هیچ کسی از آن عبور نکرده بود.

الیسا به سختی آب دهانش را قورت داد. "ما… واردش می‌شیم؟"

آریان نگاهی به بقیه انداخت. چهره‌های‌شان پر از ترس و دودلی بود، اما یک چیز مشخص بود—آن‌ها دیگر نمی‌توانستند در این تونل بمانند. پشت سرشان چیزی بود که نباید آن را ملاقات می‌کردند.

پس، بی‌هیچ حرفی، اولین قدم را در تاریکی گذاشتند.
4
رمآن
❤️پارت 35❤️ آریان دستش را جلو برد و با احتیاط روی نماد کشید. سطح آن سرد بود، اما انگار در عمقش حرارتی پنهان جریان داشت. ناگهان، نماد زیر انگشتانش کمی درخشید و صدایی آرام اما واضح از درون دیوار شنیده شد؛ انگار که چیزی درون تونل در حال بیدار شدن بود. الیسا…
😍پارت ۳۶😍

پله‌ها به طرز عجیبی نرم و ساکت بودند، انگار که هیچ‌کسی پا روی آن‌ها نگذاشته باشد. هر گام که برمی‌داشتند، هوای سرد و مرموز اطراف‌شان بیشتر و بیشتر فضا را می‌فشرد. دیوارهای تونل حالا شبیه به پوست یک موجود زنده می‌بود که به آرامی نفس می‌کشید.

"این‌جا خیلی ترسناکه…" صدای سامان به سختی شنیده می‌شد.

آریان جلوتر از همه حرکت می‌کرد. احساس می‌کرد چیزی درون این تونل وجود دارد، چیزی که از مدت‌ها قبل منتظر ورود آن‌ها بوده. هر چند که قلبش تندتر می‌زد، اما حس عجیبی از کنجکاوی و میل به کشف درونش می‌جوشید.

"به نظر می‌رسه که این راه ادامه داره." آریان به آرامی گفت و به پله‌های بیشتری که پایین می‌رفتند نگاه کرد.

حس می‌کرد هر گام که برمی‌داشتند، چیزی بزرگتر از آن‌ها در این مکان پنهان شده بود. ناگهان صدای خش‌خش گام‌های کسی از پشت سرشان شنیده شد.

"اینجا چیزی نیست، درست؟" صدای الیسا از ترس لرزید.

آریان به سرعت به عقب برگشت، اما هیچ‌کس نبود. تنها صدای نفس‌های خودشان و صدای حرکت پله‌ها به گوش می‌رسید.

"نه، هیچ‌چیز نیست. ادامه بدیم." آریان گفت، ولی خودش هم مطمئن نبود که این مسیر واقعا امن است یا نه.

گام‌هایشان به آرامی ادامه یافت، تا اینکه در انتهای تونل، نوری کم‌رنگ به چشم‌شان خورد. مثل یک ستاره‌ی دور، می‌درخشید.

"اون‌جا چیه؟" امیرحسین با دقت بیشتری به آن نقطه اشاره کرد.

"می‌ریم می‌بینیم." آریان گفت، و همه با احتیاط به سمت نور حرکت کردند.
10🍓1