رمآن
❤️پارت ۱۶❤️ شب هنوز سنگین بود و سکوت جنگل، مثل پردهای ضخیم، تمام صداها را میبلعید. مینا و آریان به راهشان ادامه میدادند که ناگهان صدای خشخش برگها از پشت سر بلند شد. مینا به سرعت برگشت. فانوس آریان هم در هوا چرخید، اما چیزی دیده نمیشد. "تو هم شنیدی؟"…
❤️پارت ۱۷❤️
سایه بلندتر و واضحتر شد. صدای خشخش برگها زیر پایش به وضوح شنیده میشد. سامان، که نفسهایش به وضوح بریده بود، آرام زمزمه کرد:
"نمیتونیم اینجا وایسیم. باید فرار کنیم!"
آریان اما بیحرکت ایستاده بود و فانوس را به سمت سایه گرفت.
"نه، نباید فرار کنیم. اگه عقبنشینی کنیم، ممکنه ما رو دنبال کنه. باید ببینیم چی میخواد."
مینا حس کرد پاهایش به زمین چسبیدهاند. هر چند تلاش میکرد نترسد، اما قلبش به شدت میتپید. سایه به نزدیکی آنها رسیده بود. ناگهان صدایی زمزمهگونه اما عمیق، از درون آن سایه به گوش رسید:
"برگردید... اینجا جای شما نیست..."
سامان یک قدم عقب رفت. "چی؟ کی هستی؟ چرا اینجا رو ترک کنیم؟"
سایه به آرامی به جلو آمد و حالا میتوانستند چهرهاش را ببینند: مردی بلندقد با چشمانی خالی از نور، اما به شدت نافذ. انگار تمام جنگل در نگاهش پنهان بود.
"من نگهبان این مکانم. شما نباید اینجا باشید. نقشهها شما رو به جایی میبرن که نباید وارد بشید."
آریان قدمی جلو گذاشت و گفت:
"اگه نباید وارد بشیم، پس چرا این نقشهها رو داریم؟ اگه چیزی خطرناکه، چرا این مسیرها وجود دارن؟"
نگهبان نگاهی به نقشهها انداخت و برای لحظهای سکوت کرد. سپس به آرامی گفت:
"شما هیچکدوم نمیدونید چی در انتهای این مسیر منتظرتونه. هر چیزی که اونجا هست، برای شما نیست. هر قدمی که نزدیکتر بشید، چیزی از شما گرفته میشه."
مینا، که نمیتوانست چشم از چهرهی مرد بردارد، پرسید:
"چیزی مثل چی؟"
مرد مکثی کرد. انگار نمیخواست جواب بدهد. اما در نهایت گفت:
"خاطرات... امیدها... و شاید حتی وجودتون."
سامان به نقشهاش نگاه کرد و زیر لب گفت:
"ولی ما باید بدونیم! اگه نریم، همهچیز بیجواب میمونه."
مرد سری تکان داد و با صدایی آرام اما محکم گفت:
"انتخاب با شماست. اما یادتون باشه، وقتی قدم به جلو بذارید، دیگه راه برگشتی نیست."
ناگهان مرد محو شد، انگار هیچوقت وجود نداشته است. باد سردی میان درختان وزید و برگها را در هوا چرخاند. مینا با صدایی لرزان گفت:
"فکر نمیکنم باید ادامه بدیم. این دیگه فقط یه سفر معمولی نیست."
آریان فانوسش را خاموش کرد و در تاریکی گفت:
"ما اینجا نیومدیم که برگردیم. هر خطری که باشه، باید بفهمیم. حالا که اینجا هستیم، فقط یه راه داریم: جلو رفتن."
سامان، هرچند مردد، سرش را تکان داد و گفت:
"اگه چیزی از ما گرفته بشه، حداقل بدونیم برای چی بوده."
مینا نفس عمیقی کشید و به نقشهاش نگاه کرد. سپس با صدای آرام گفت:
"باشه. بریم... اما اگه حس کردم چیزی درست نیست، دیگه جلوتر نمیرم."
هر سه در سکوت به راه افتادند. سکوت جنگل حالا سنگینتر از قبل بود. صدای پایشان روی خاک، تنها صدایی بود که شنیده میشد. اما در هر قدم، حس میکردند چیزی یا کسی آنها را زیر نظر دارد.
در انتهای مسیر، نوری ضعیف از میان درختان دیده شد. نوری که به طرز عجیبی گرم و وسوسهانگیز به نظر میرسید. اما چیزی در دل مینا میگفت که این نور، آغاز چیزی بسیار خطرناک است.
سایه بلندتر و واضحتر شد. صدای خشخش برگها زیر پایش به وضوح شنیده میشد. سامان، که نفسهایش به وضوح بریده بود، آرام زمزمه کرد:
"نمیتونیم اینجا وایسیم. باید فرار کنیم!"
آریان اما بیحرکت ایستاده بود و فانوس را به سمت سایه گرفت.
"نه، نباید فرار کنیم. اگه عقبنشینی کنیم، ممکنه ما رو دنبال کنه. باید ببینیم چی میخواد."
مینا حس کرد پاهایش به زمین چسبیدهاند. هر چند تلاش میکرد نترسد، اما قلبش به شدت میتپید. سایه به نزدیکی آنها رسیده بود. ناگهان صدایی زمزمهگونه اما عمیق، از درون آن سایه به گوش رسید:
"برگردید... اینجا جای شما نیست..."
سامان یک قدم عقب رفت. "چی؟ کی هستی؟ چرا اینجا رو ترک کنیم؟"
سایه به آرامی به جلو آمد و حالا میتوانستند چهرهاش را ببینند: مردی بلندقد با چشمانی خالی از نور، اما به شدت نافذ. انگار تمام جنگل در نگاهش پنهان بود.
"من نگهبان این مکانم. شما نباید اینجا باشید. نقشهها شما رو به جایی میبرن که نباید وارد بشید."
آریان قدمی جلو گذاشت و گفت:
"اگه نباید وارد بشیم، پس چرا این نقشهها رو داریم؟ اگه چیزی خطرناکه، چرا این مسیرها وجود دارن؟"
نگهبان نگاهی به نقشهها انداخت و برای لحظهای سکوت کرد. سپس به آرامی گفت:
"شما هیچکدوم نمیدونید چی در انتهای این مسیر منتظرتونه. هر چیزی که اونجا هست، برای شما نیست. هر قدمی که نزدیکتر بشید، چیزی از شما گرفته میشه."
مینا، که نمیتوانست چشم از چهرهی مرد بردارد، پرسید:
"چیزی مثل چی؟"
مرد مکثی کرد. انگار نمیخواست جواب بدهد. اما در نهایت گفت:
"خاطرات... امیدها... و شاید حتی وجودتون."
سامان به نقشهاش نگاه کرد و زیر لب گفت:
"ولی ما باید بدونیم! اگه نریم، همهچیز بیجواب میمونه."
مرد سری تکان داد و با صدایی آرام اما محکم گفت:
"انتخاب با شماست. اما یادتون باشه، وقتی قدم به جلو بذارید، دیگه راه برگشتی نیست."
ناگهان مرد محو شد، انگار هیچوقت وجود نداشته است. باد سردی میان درختان وزید و برگها را در هوا چرخاند. مینا با صدایی لرزان گفت:
"فکر نمیکنم باید ادامه بدیم. این دیگه فقط یه سفر معمولی نیست."
آریان فانوسش را خاموش کرد و در تاریکی گفت:
"ما اینجا نیومدیم که برگردیم. هر خطری که باشه، باید بفهمیم. حالا که اینجا هستیم، فقط یه راه داریم: جلو رفتن."
سامان، هرچند مردد، سرش را تکان داد و گفت:
"اگه چیزی از ما گرفته بشه، حداقل بدونیم برای چی بوده."
مینا نفس عمیقی کشید و به نقشهاش نگاه کرد. سپس با صدای آرام گفت:
"باشه. بریم... اما اگه حس کردم چیزی درست نیست، دیگه جلوتر نمیرم."
هر سه در سکوت به راه افتادند. سکوت جنگل حالا سنگینتر از قبل بود. صدای پایشان روی خاک، تنها صدایی بود که شنیده میشد. اما در هر قدم، حس میکردند چیزی یا کسی آنها را زیر نظر دارد.
در انتهای مسیر، نوری ضعیف از میان درختان دیده شد. نوری که به طرز عجیبی گرم و وسوسهانگیز به نظر میرسید. اما چیزی در دل مینا میگفت که این نور، آغاز چیزی بسیار خطرناک است.
❤3🥰1
رمآن
❤️پارت ۱۷❤️ سایه بلندتر و واضحتر شد. صدای خشخش برگها زیر پایش به وضوح شنیده میشد. سامان، که نفسهایش به وضوح بریده بود، آرام زمزمه کرد: "نمیتونیم اینجا وایسیم. باید فرار کنیم!" آریان اما بیحرکت ایستاده بود و فانوس را به سمت سایه گرفت. "نه، نباید فرار…
❤️پارت ۱۸❤️
آنها به آرامی به سمت نور پیش میرفتند. هر قدمی که برمیداشتند، احساس میکردند که چیزی در دل جنگل در حال تغییر است. باد، که پیشتر آرام بود، حالا با شدت بیشتری در میان درختان وزید. برگها به سرعت از درختان سقوط میکردند و زمزمهای کمکم به گوش میرسید، همانند صدای موجی که به ساحل برخورد میکند.
مینا نمیتوانست از حس ناخوشایندش دست بردارد. در دلش میدانست که چیزی در انتظارشان است، اما نمیخواست از تصمیمی که گرفته بودند منصرف شود. آریان، با چهرهای مصمم، فانوس را بالا نگه داشته بود و با هر قدم، سایهها را کنار میزد. سامان، که به وضوح مضطرب بود، بیشتر از همیشه به نقشه نگاه میکرد.
نزدیکتر که شدند، نور تقویت شد. حالا واضح بود که این نور نه از خورشید، بلکه از یک منبع نامشخص میتابید. نور سرد و در عین حال دلفریب بود. مینا گامش را کندتر کرد. قلبش به شدت میتپید و انگار هیچ چیزی نمیتوانست این احساس را از بین ببرد.
آریان، بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: "من مطمئنم که داریم به چیزی مهم میرسیم. نمیتونیم عقب بریم."
اما در دل مینا چیزی میگفت که این نور، همانطور که دلانگیز به نظر میرسید، ممکن بود دام خطرناکی باشد. به آرامی قدم برداشت و صدایش را به سختی پیدا کرد: "من نمیدونم آریان، ولی حس میکنم این مسیر... یه فریب باشه."
آریان توقفی نکرد. نگاهش به نقطهای دورتر از نور متمرکز بود. "تو به خاطر ترسها و شکهات نمیتونی درست ببینی. باید جلو بریم."
سامان که دستانش به شدت میلرزید، ناگهان پرسید: "آریان، مطمئنی که درستی؟ اینجا همهچیز بهم ریخته است."
آریان با لحنی آرام اما قاطع پاسخ داد: "این تنها راهه. ما باید به جلو بریم و حقیقت رو کشف کنیم."
در این لحظه، نور روشنتر شد و تمامی جنگل درخشید. اما چیزی عجیب در دل این نور بود. به نظر میرسید که نور به آرامی در حال بلعیدن محیط اطرافش است.
مینا، که حالا بیشتر از همیشه ترسیده بود، قدمی عقب برداشت. "آریان... من اینجا حس نمیکنم درست باشه."
اما آریان، در حالی که قدم به قدم به سمت نور پیش میرفت، گفت: "ما اینجا هستیم، دیگه راه برگشتی وجود نداره."
سکوتی عمیق میان آنها حاکم شد و در همان لحظه، مینا تصمیم گرفت که از دل تاریکی، سرنوشت خود را بسازد.
آنها به آرامی به سمت نور پیش میرفتند. هر قدمی که برمیداشتند، احساس میکردند که چیزی در دل جنگل در حال تغییر است. باد، که پیشتر آرام بود، حالا با شدت بیشتری در میان درختان وزید. برگها به سرعت از درختان سقوط میکردند و زمزمهای کمکم به گوش میرسید، همانند صدای موجی که به ساحل برخورد میکند.
مینا نمیتوانست از حس ناخوشایندش دست بردارد. در دلش میدانست که چیزی در انتظارشان است، اما نمیخواست از تصمیمی که گرفته بودند منصرف شود. آریان، با چهرهای مصمم، فانوس را بالا نگه داشته بود و با هر قدم، سایهها را کنار میزد. سامان، که به وضوح مضطرب بود، بیشتر از همیشه به نقشه نگاه میکرد.
نزدیکتر که شدند، نور تقویت شد. حالا واضح بود که این نور نه از خورشید، بلکه از یک منبع نامشخص میتابید. نور سرد و در عین حال دلفریب بود. مینا گامش را کندتر کرد. قلبش به شدت میتپید و انگار هیچ چیزی نمیتوانست این احساس را از بین ببرد.
آریان، بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: "من مطمئنم که داریم به چیزی مهم میرسیم. نمیتونیم عقب بریم."
اما در دل مینا چیزی میگفت که این نور، همانطور که دلانگیز به نظر میرسید، ممکن بود دام خطرناکی باشد. به آرامی قدم برداشت و صدایش را به سختی پیدا کرد: "من نمیدونم آریان، ولی حس میکنم این مسیر... یه فریب باشه."
آریان توقفی نکرد. نگاهش به نقطهای دورتر از نور متمرکز بود. "تو به خاطر ترسها و شکهات نمیتونی درست ببینی. باید جلو بریم."
سامان که دستانش به شدت میلرزید، ناگهان پرسید: "آریان، مطمئنی که درستی؟ اینجا همهچیز بهم ریخته است."
آریان با لحنی آرام اما قاطع پاسخ داد: "این تنها راهه. ما باید به جلو بریم و حقیقت رو کشف کنیم."
در این لحظه، نور روشنتر شد و تمامی جنگل درخشید. اما چیزی عجیب در دل این نور بود. به نظر میرسید که نور به آرامی در حال بلعیدن محیط اطرافش است.
مینا، که حالا بیشتر از همیشه ترسیده بود، قدمی عقب برداشت. "آریان... من اینجا حس نمیکنم درست باشه."
اما آریان، در حالی که قدم به قدم به سمت نور پیش میرفت، گفت: "ما اینجا هستیم، دیگه راه برگشتی وجود نداره."
سکوتی عمیق میان آنها حاکم شد و در همان لحظه، مینا تصمیم گرفت که از دل تاریکی، سرنوشت خود را بسازد.
❤4
رمآن
❤️پارت ۱۸❤️ آنها به آرامی به سمت نور پیش میرفتند. هر قدمی که برمیداشتند، احساس میکردند که چیزی در دل جنگل در حال تغییر است. باد، که پیشتر آرام بود، حالا با شدت بیشتری در میان درختان وزید. برگها به سرعت از درختان سقوط میکردند و زمزمهای کمکم به گوش…
🥂پارت ۱۹🥂
نور همچنان شدیدتر میشد و حالا سایههای اطراف آنها به شکلی غیرعادی حرکت میکردند؛ انگار که زنده بودند. مینا نفس عمیقی کشید و سرش را بلند کرد. چیزی در وجودش فریاد میزد که باید تصمیم بگیرد؛ بماند یا برود.
سامان، که حالا دیگر نمیتوانست لرزش دستانش را کنترل کند، زیر لب گفت: "اینجا یه جورایی شبیه... تله است. چرا هیچی مشخص نیست؟ چرا این نور داره همهچیز رو تغییر میده؟"
آریان اما بیاعتنا به حرفهای سامان، انگار که چیزی قویتر از خودش او را به جلو میکشید، به سمت نور قدم برمیداشت. چهرهاش پر از اشتیاق و در عین حال، یک نوع اضطراب ناشناخته بود. مینا فریاد زد: "آریان! لطفاً یه لحظه وایسا! چرا نمیشنوی؟ چرا حرف ما رو نمیفهمی؟"
آریان ایستاد، اما به عقب برنگشت. صدایش لرزان و عجیب شد: "مینا، تو نمیفهمی. من حس میکنم... حس میکنم اینجا جواب همه سوالاته. اینجا جاییه که ما باید بهش برسیم."
مینا برای لحظهای چیزی نگفت. خودش را بین عقل و قلبش گرفتار دید. بالاخره با تردید چند قدم دیگر برداشت و به آریان نزدیک شد. دستی روی شانهاش گذاشت و آرام گفت: "آریان، شاید این حس فقط یه توهمه. ما نمیدونیم این نور از کجا اومده، نمیدونیم پشتش چیه. ممکنه به جای جواب، نابودی باشه."
ناگهان صدای بلندی از میان نور برخاست؛ صدایی که به سختی قابل توصیف بود. انگار که همزمان چندین صدا با هم صحبت میکردند. این صدا به نظر میرسید که از درون نور بیرون نمیآید، بلکه مستقیماً وارد ذهنشان میشود. صدا گفت: "پیش بیایید... یا بازگردید. انتخاب با شماست."
سامان که دیگر تحملش تمام شده بود، نقشه را به زمین انداخت و فریاد زد: "من نمیتونم! نمیتونم اینجا بمونم. این نور، این صدا... ما نباید جلوتر بریم!"
اما آریان، انگار که دیگر خودش نبود، قدم دیگری برداشت. به آرامی گفت: "من انتخابمو کردم."
مینا با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. "آریان، این نور چیزی که به نظر میرسه نیست. لطفاً برگرد..."
اما او به حرفهای مینا گوش نمیداد. دستش را دراز کرد تا وارد نور شود. مینا و سامان با ترس نظارهگر این صحنه بودند. درست لحظهای که آریان دستش را به نور رساند، همهچیز تاریک شد؛ تاریکی مطلق. نور خاموش شد و هیچچیز جز سکوت باقی نماند.
مینا نفسش را در سینه حبس کرد. صدای سامان را شنید که با صدایی لرزان پرسید: "آریان... کجاست؟"
اما هیچ پاسخی نیامد.
نور همچنان شدیدتر میشد و حالا سایههای اطراف آنها به شکلی غیرعادی حرکت میکردند؛ انگار که زنده بودند. مینا نفس عمیقی کشید و سرش را بلند کرد. چیزی در وجودش فریاد میزد که باید تصمیم بگیرد؛ بماند یا برود.
سامان، که حالا دیگر نمیتوانست لرزش دستانش را کنترل کند، زیر لب گفت: "اینجا یه جورایی شبیه... تله است. چرا هیچی مشخص نیست؟ چرا این نور داره همهچیز رو تغییر میده؟"
آریان اما بیاعتنا به حرفهای سامان، انگار که چیزی قویتر از خودش او را به جلو میکشید، به سمت نور قدم برمیداشت. چهرهاش پر از اشتیاق و در عین حال، یک نوع اضطراب ناشناخته بود. مینا فریاد زد: "آریان! لطفاً یه لحظه وایسا! چرا نمیشنوی؟ چرا حرف ما رو نمیفهمی؟"
آریان ایستاد، اما به عقب برنگشت. صدایش لرزان و عجیب شد: "مینا، تو نمیفهمی. من حس میکنم... حس میکنم اینجا جواب همه سوالاته. اینجا جاییه که ما باید بهش برسیم."
مینا برای لحظهای چیزی نگفت. خودش را بین عقل و قلبش گرفتار دید. بالاخره با تردید چند قدم دیگر برداشت و به آریان نزدیک شد. دستی روی شانهاش گذاشت و آرام گفت: "آریان، شاید این حس فقط یه توهمه. ما نمیدونیم این نور از کجا اومده، نمیدونیم پشتش چیه. ممکنه به جای جواب، نابودی باشه."
ناگهان صدای بلندی از میان نور برخاست؛ صدایی که به سختی قابل توصیف بود. انگار که همزمان چندین صدا با هم صحبت میکردند. این صدا به نظر میرسید که از درون نور بیرون نمیآید، بلکه مستقیماً وارد ذهنشان میشود. صدا گفت: "پیش بیایید... یا بازگردید. انتخاب با شماست."
سامان که دیگر تحملش تمام شده بود، نقشه را به زمین انداخت و فریاد زد: "من نمیتونم! نمیتونم اینجا بمونم. این نور، این صدا... ما نباید جلوتر بریم!"
اما آریان، انگار که دیگر خودش نبود، قدم دیگری برداشت. به آرامی گفت: "من انتخابمو کردم."
مینا با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. "آریان، این نور چیزی که به نظر میرسه نیست. لطفاً برگرد..."
اما او به حرفهای مینا گوش نمیداد. دستش را دراز کرد تا وارد نور شود. مینا و سامان با ترس نظارهگر این صحنه بودند. درست لحظهای که آریان دستش را به نور رساند، همهچیز تاریک شد؛ تاریکی مطلق. نور خاموش شد و هیچچیز جز سکوت باقی نماند.
مینا نفسش را در سینه حبس کرد. صدای سامان را شنید که با صدایی لرزان پرسید: "آریان... کجاست؟"
اما هیچ پاسخی نیامد.
❤4💊1
❤️پارت ۲۰ ❤️
مینا با دستهای لرزان فانوس را به سمت جلو گرفت و نور ضعیفش را روی فضای تاریک اطراف چرخاند. همهچیز به طرز وحشتناکی ساکت شده بود. حتی صدای باد هم از بین رفته بود. او با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود، گفت: "سامان، آریان... نمیتونه همینطوری ناپدید شده باشه."
سامان چند قدم عقب رفت و به درختی تکیه داد. نگاهش پر از وحشت بود. "اون نور... اون لعنتی... انگار که بلعیدش. مینا، ما نباید اینجا بمونیم. باید برگردیم."
مینا اما نمیتوانست فقط برگردد. چیزی در درونش او را به جلو میکشید، چیزی که حتی خودش هم نمیتوانست توضیح دهد. با صدایی لرزان گفت: "نه، من نمیتونم برم. آریان هنوز اینجاست. حس میکنم."
سامان با عصبانیت فریاد زد: "چطوری میتونی اینو بگی؟ تو دیدی! اون نور ناپدیدش کرد. ما نمیتونیم با چیزی که نمیفهمیم روبهرو بشیم!"
مینا بیاعتنا به فریادهای سامان، چند قدم به جلو برداشت. نور فانوس روی زمین افتاد و جایی را نشان داد که آریان آخرین بار ایستاده بود. اثری از او نبود، اما ردی از خاک نرم روی زمین کشیده شده بود، انگار که چیزی او را به درون نور کشیده باشد. مینا با ترس به سمت رد پاها خم شد و زمزمه کرد: "ما باید بفهمیم... نمیتونم فقط بذارم بره."
سامان از جایش بلند شد و دستش را روی بازوی مینا گذاشت. "تو نمیفهمی؟ اینجا چیزی فراتر از ماست. چیزی که نباید باهاش بازی کنیم. برگردیم مینا... تا هنوز میتونیم."
ناگهان صدایی دوباره در ذهنشان طنین انداخت، صدایی که به وضوح متعلق به آریان بود اما عجیب و غیرطبیعی به نظر میرسید. "مینا... سامان... بیایید. من اینجا هستم. چیزی که دنبالش بودیم پیدا کردم."
سامان خشکش زد. به مینا نگاه کرد و گفت: "این صدا... این دیگه اون نیست. این یه... تقلیدگره. مینا، خواهش میکنم."
اما مینا نمیتوانست حرکت نکند. انگار چیزی درونش او را مجبور میکرد. فانوس را محکمتر گرفت و قدم به قدم به سمت ردی که روی زمین بود پیش رفت. با هر قدم، زمزمههای عجیبی در گوشش میپیچید، زمزمههایی که انگار او را به جلو هل میدادند.
سامان که حالا انگار امیدش را از دست داده بود، به آرامی از پشت سرش گفت: "اگه جلو بری، دیگه راه برگشتی نیست، مینا."
اما او دیگر شنونده نبود.
مینا با دستهای لرزان فانوس را به سمت جلو گرفت و نور ضعیفش را روی فضای تاریک اطراف چرخاند. همهچیز به طرز وحشتناکی ساکت شده بود. حتی صدای باد هم از بین رفته بود. او با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود، گفت: "سامان، آریان... نمیتونه همینطوری ناپدید شده باشه."
سامان چند قدم عقب رفت و به درختی تکیه داد. نگاهش پر از وحشت بود. "اون نور... اون لعنتی... انگار که بلعیدش. مینا، ما نباید اینجا بمونیم. باید برگردیم."
مینا اما نمیتوانست فقط برگردد. چیزی در درونش او را به جلو میکشید، چیزی که حتی خودش هم نمیتوانست توضیح دهد. با صدایی لرزان گفت: "نه، من نمیتونم برم. آریان هنوز اینجاست. حس میکنم."
سامان با عصبانیت فریاد زد: "چطوری میتونی اینو بگی؟ تو دیدی! اون نور ناپدیدش کرد. ما نمیتونیم با چیزی که نمیفهمیم روبهرو بشیم!"
مینا بیاعتنا به فریادهای سامان، چند قدم به جلو برداشت. نور فانوس روی زمین افتاد و جایی را نشان داد که آریان آخرین بار ایستاده بود. اثری از او نبود، اما ردی از خاک نرم روی زمین کشیده شده بود، انگار که چیزی او را به درون نور کشیده باشد. مینا با ترس به سمت رد پاها خم شد و زمزمه کرد: "ما باید بفهمیم... نمیتونم فقط بذارم بره."
سامان از جایش بلند شد و دستش را روی بازوی مینا گذاشت. "تو نمیفهمی؟ اینجا چیزی فراتر از ماست. چیزی که نباید باهاش بازی کنیم. برگردیم مینا... تا هنوز میتونیم."
ناگهان صدایی دوباره در ذهنشان طنین انداخت، صدایی که به وضوح متعلق به آریان بود اما عجیب و غیرطبیعی به نظر میرسید. "مینا... سامان... بیایید. من اینجا هستم. چیزی که دنبالش بودیم پیدا کردم."
سامان خشکش زد. به مینا نگاه کرد و گفت: "این صدا... این دیگه اون نیست. این یه... تقلیدگره. مینا، خواهش میکنم."
اما مینا نمیتوانست حرکت نکند. انگار چیزی درونش او را مجبور میکرد. فانوس را محکمتر گرفت و قدم به قدم به سمت ردی که روی زمین بود پیش رفت. با هر قدم، زمزمههای عجیبی در گوشش میپیچید، زمزمههایی که انگار او را به جلو هل میدادند.
سامان که حالا انگار امیدش را از دست داده بود، به آرامی از پشت سرش گفت: "اگه جلو بری، دیگه راه برگشتی نیست، مینا."
اما او دیگر شنونده نبود.
❤4💊1
رمآن
❤️پارت ۲۰ ❤️ مینا با دستهای لرزان فانوس را به سمت جلو گرفت و نور ضعیفش را روی فضای تاریک اطراف چرخاند. همهچیز به طرز وحشتناکی ساکت شده بود. حتی صدای باد هم از بین رفته بود. او با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود، گفت: "سامان، آریان... نمیتونه همینطوری…
😍پارت ۲۱😍
مینا قدمهایش را آرام اما قاطع برداشت. نور فانوس که حالا کمجانتر از قبل به نظر میرسید، سایههای عجیبوغریبی روی درختان بلند اطراف میانداخت. صدای زمزمهها حالا بلندتر شده بود، کلماتی که هیچ معنای روشنی نداشتند اما به طرز عجیبی در ذهنش نقش میبستند. انگار که این صداها چیزی فراتر از شنیدن بودند، چیزی که وجودش را لمس میکردند.
سامان پشت سرش ایستاده بود، درگیری درونیاش کاملاً واضح بود. یکطرف او را به فرار ترغیب میکرد، اما طرف دیگر نمیتوانست مینا را تنها بگذارد. بالاخره با صدایی که از خشم و ترس لبریز بود، گفت: "مینا، لعنتی، وایسا! نمیتونی این کار رو بکنی."
اما مینا حتی لحظهای توقف نکرد. فانوس را به جلو گرفت و حالا سایهای عجیب را دید. چیزی یا کسی درست در انتهای رد پاها ایستاده بود. قلبش تندتر زد. فانوس را بالاتر آورد و به سختی زمزمه کرد: "آریان؟"
شکل مبهم کمی حرکت کرد، اما چیزی که از دل تاریکی بیرون آمد، آریان نبود. صورتی که نیمی از آن تاریک و نیمی دیگر با حالتی گنگ و غیرطبیعی روشن شده بود، به مینا خیره شد. چشمانش، اگر میشد آنها را چشم نامید، چیزی بین نور و سیاهی بودند. صدایی آرام و کشدار از میان لبهای بیرنگش بیرون آمد: "مینا... چرا اومدی؟"
مینا با ترسی که حالا به جانش افتاده بود، قدمی به عقب رفت، اما فانوس از دستش رها شد و روی زمین افتاد. شعله کوچک فانوس لحظهای تکان خورد و سپس خاموش شد. تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفت.
سامان با وحشت فریاد زد: "مینا! کجایی؟" صدایش در جنگل پیچید، اما پاسخی نیامد.
مینا حس میکرد اطرافش میچرخد، انگار که زمین زیر پایش ثابت نبود. زمزمهها حالا به فریادهای ناهنجاری تبدیل شده بودند که هیچ معنایی نداشتند. او به سختی توانست چشمانش را باز نگه دارد و دید که سایه به سمتش میآید، انگار که در حال محو شدن و ظاهر شدن دوباره بود.
صدایی در گوشش طنین انداخت، صدایی که دیگر نمیتوانست بگوید از درون خودش است یا از بیرون: "نترس، مینا... چیزی که همیشه دنبالش بودی اینجاست. فقط باید انتخاب کنی."
سامان که حالا به جایی که فانوس افتاده بود رسیده بود، در تاریکی چیزی جز صدای نفسهای تند خودش و لرزش دستهایش حس نمیکرد. فریاد زد: "مینا! بیا برگردیم. نمیتونیم اینجا بمونیم!"
اما دیگر هیچچیز عادی نبود. تاریکی جنگل حالا انگار زنده شده بود. درختان حرکت میکردند، زمزمهها با صدای آریان قاطی شده بود و چیزی از عمق جنگل به سمت آنها نزدیک میشد.
ناگهان مینا با صدایی آرام اما قاطع گفت: "من پیداش کردم، سامان... دیگه نباید برگردیم."
مینا قدمهایش را آرام اما قاطع برداشت. نور فانوس که حالا کمجانتر از قبل به نظر میرسید، سایههای عجیبوغریبی روی درختان بلند اطراف میانداخت. صدای زمزمهها حالا بلندتر شده بود، کلماتی که هیچ معنای روشنی نداشتند اما به طرز عجیبی در ذهنش نقش میبستند. انگار که این صداها چیزی فراتر از شنیدن بودند، چیزی که وجودش را لمس میکردند.
سامان پشت سرش ایستاده بود، درگیری درونیاش کاملاً واضح بود. یکطرف او را به فرار ترغیب میکرد، اما طرف دیگر نمیتوانست مینا را تنها بگذارد. بالاخره با صدایی که از خشم و ترس لبریز بود، گفت: "مینا، لعنتی، وایسا! نمیتونی این کار رو بکنی."
اما مینا حتی لحظهای توقف نکرد. فانوس را به جلو گرفت و حالا سایهای عجیب را دید. چیزی یا کسی درست در انتهای رد پاها ایستاده بود. قلبش تندتر زد. فانوس را بالاتر آورد و به سختی زمزمه کرد: "آریان؟"
شکل مبهم کمی حرکت کرد، اما چیزی که از دل تاریکی بیرون آمد، آریان نبود. صورتی که نیمی از آن تاریک و نیمی دیگر با حالتی گنگ و غیرطبیعی روشن شده بود، به مینا خیره شد. چشمانش، اگر میشد آنها را چشم نامید، چیزی بین نور و سیاهی بودند. صدایی آرام و کشدار از میان لبهای بیرنگش بیرون آمد: "مینا... چرا اومدی؟"
مینا با ترسی که حالا به جانش افتاده بود، قدمی به عقب رفت، اما فانوس از دستش رها شد و روی زمین افتاد. شعله کوچک فانوس لحظهای تکان خورد و سپس خاموش شد. تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفت.
سامان با وحشت فریاد زد: "مینا! کجایی؟" صدایش در جنگل پیچید، اما پاسخی نیامد.
مینا حس میکرد اطرافش میچرخد، انگار که زمین زیر پایش ثابت نبود. زمزمهها حالا به فریادهای ناهنجاری تبدیل شده بودند که هیچ معنایی نداشتند. او به سختی توانست چشمانش را باز نگه دارد و دید که سایه به سمتش میآید، انگار که در حال محو شدن و ظاهر شدن دوباره بود.
صدایی در گوشش طنین انداخت، صدایی که دیگر نمیتوانست بگوید از درون خودش است یا از بیرون: "نترس، مینا... چیزی که همیشه دنبالش بودی اینجاست. فقط باید انتخاب کنی."
سامان که حالا به جایی که فانوس افتاده بود رسیده بود، در تاریکی چیزی جز صدای نفسهای تند خودش و لرزش دستهایش حس نمیکرد. فریاد زد: "مینا! بیا برگردیم. نمیتونیم اینجا بمونیم!"
اما دیگر هیچچیز عادی نبود. تاریکی جنگل حالا انگار زنده شده بود. درختان حرکت میکردند، زمزمهها با صدای آریان قاطی شده بود و چیزی از عمق جنگل به سمت آنها نزدیک میشد.
ناگهان مینا با صدایی آرام اما قاطع گفت: "من پیداش کردم، سامان... دیگه نباید برگردیم."
❤4💊1
رمآن
😍پارت ۲۱😍 مینا قدمهایش را آرام اما قاطع برداشت. نور فانوس که حالا کمجانتر از قبل به نظر میرسید، سایههای عجیبوغریبی روی درختان بلند اطراف میانداخت. صدای زمزمهها حالا بلندتر شده بود، کلماتی که هیچ معنای روشنی نداشتند اما به طرز عجیبی در ذهنش نقش میبستند.…
❤️پارت ۲۲❤️
سامان از صدای مینا شوکه شد. لحنش با همیشه فرق داشت؛ انگار کسی یا چیزی از درونش حرف میزد. او در تاریکی به دنبال مینا چرخید، اما فقط سکوت و سایههای درختان را میدید. دستهایش را روی زمین کشید تا فانوس را پیدا کند، اما هنوز هیچ نوری در اطراف نبود.
"مینا، داری درباره چی حرف میزنی؟ اینجا چی پیدا کردی؟!" سامان با صدای بلند فریاد زد، اما صدایش در میان زمزمههای اطراف گم شد. حالا صدای زمزمهها به گونهای بود که انگار مستقیماً با ذهنش صحبت میکردند.
مینا کمی جلوتر، در سایهای که دیگر حتی خودش هم نمیتوانست تشخیص دهد واقعی است یا خیال، ایستاده بود. سایهای که روبهرویش ایستاده بود حالا واضحتر شده بود، اما همچنان چهرهای نداشت. انگار فقط یک قالب از جنس تاریکی بود. صدا دوباره در گوشش پیچید: "مینا... قدم آخر رو بردار. تو اینجا اومدی تا حقیقت رو ببینی. حالا وقتشه."
او لرزشی عمیق در تمام بدنش حس کرد، اما پاهایش انگار دیگر به اختیار خودش نبودند. یک قدم به جلو برداشت. احساس کرد زمین زیر پایش فرو میرود. صدای سامان را شنید که پشت سرش فریاد میزد: "مینا، نه! برگرد!" اما صدای او دیگر شبیه گذشته نبود؛ انگار از کیلومترها دورتر میآمد.
لحظهای که مینا پایش را جلوتر گذاشت، تمام صداها خاموش شدند. سکوتی عمیق، مثل خلا، همهجا را فرا گرفت. سایه روبهرویش حالا دیگر کاملاً شفاف شده بود، اما چیزی که دید، باعث شد نفسش بند بیاید. تصویر خودش بود. اما نه میناای که میشناخت. این نسخه از او لبخندی عجیب داشت، و چشمانش به شکلی غیرطبیعی میدرخشیدند.
نسخهاش با صدایی آرام اما وحشتزا گفت: "خوش اومدی، مینا. تو حالا یکی از ما هستی."
سامان که هنوز در تاریکی به دنبال مینا میگشت، ناگهان صدایی سنگین و عجیب شنید. صدایی که زمین و زمان را به لرزه انداخته بود. سایهای از دل جنگل بلند شد و سامان دید که آنچه مقابلش است، دیگر هیچچیز انسانی نیست.
او تنها یک کلمه از اعماق وجودش گفت: "مینا؟"
اما مینا دیگر پاسخی نداد.
سامان از صدای مینا شوکه شد. لحنش با همیشه فرق داشت؛ انگار کسی یا چیزی از درونش حرف میزد. او در تاریکی به دنبال مینا چرخید، اما فقط سکوت و سایههای درختان را میدید. دستهایش را روی زمین کشید تا فانوس را پیدا کند، اما هنوز هیچ نوری در اطراف نبود.
"مینا، داری درباره چی حرف میزنی؟ اینجا چی پیدا کردی؟!" سامان با صدای بلند فریاد زد، اما صدایش در میان زمزمههای اطراف گم شد. حالا صدای زمزمهها به گونهای بود که انگار مستقیماً با ذهنش صحبت میکردند.
مینا کمی جلوتر، در سایهای که دیگر حتی خودش هم نمیتوانست تشخیص دهد واقعی است یا خیال، ایستاده بود. سایهای که روبهرویش ایستاده بود حالا واضحتر شده بود، اما همچنان چهرهای نداشت. انگار فقط یک قالب از جنس تاریکی بود. صدا دوباره در گوشش پیچید: "مینا... قدم آخر رو بردار. تو اینجا اومدی تا حقیقت رو ببینی. حالا وقتشه."
او لرزشی عمیق در تمام بدنش حس کرد، اما پاهایش انگار دیگر به اختیار خودش نبودند. یک قدم به جلو برداشت. احساس کرد زمین زیر پایش فرو میرود. صدای سامان را شنید که پشت سرش فریاد میزد: "مینا، نه! برگرد!" اما صدای او دیگر شبیه گذشته نبود؛ انگار از کیلومترها دورتر میآمد.
لحظهای که مینا پایش را جلوتر گذاشت، تمام صداها خاموش شدند. سکوتی عمیق، مثل خلا، همهجا را فرا گرفت. سایه روبهرویش حالا دیگر کاملاً شفاف شده بود، اما چیزی که دید، باعث شد نفسش بند بیاید. تصویر خودش بود. اما نه میناای که میشناخت. این نسخه از او لبخندی عجیب داشت، و چشمانش به شکلی غیرطبیعی میدرخشیدند.
نسخهاش با صدایی آرام اما وحشتزا گفت: "خوش اومدی، مینا. تو حالا یکی از ما هستی."
سامان که هنوز در تاریکی به دنبال مینا میگشت، ناگهان صدایی سنگین و عجیب شنید. صدایی که زمین و زمان را به لرزه انداخته بود. سایهای از دل جنگل بلند شد و سامان دید که آنچه مقابلش است، دیگر هیچچیز انسانی نیست.
او تنها یک کلمه از اعماق وجودش گفت: "مینا؟"
اما مینا دیگر پاسخی نداد.
❤4💊1
رمآن
❤️پارت ۲۲❤️ سامان از صدای مینا شوکه شد. لحنش با همیشه فرق داشت؛ انگار کسی یا چیزی از درونش حرف میزد. او در تاریکی به دنبال مینا چرخید، اما فقط سکوت و سایههای درختان را میدید. دستهایش را روی زمین کشید تا فانوس را پیدا کند، اما هنوز هیچ نوری در اطراف نبود.…
💙پارت ۲۳💙
سامان نفسش را در سینه حبس کرد. سایهای که روبهرویش قد کشیده بود، بهوضوح فراتر از چیزی بود که ذهنش میتوانست درک کند. این دیگر مینا نبود. نه آن دختری که میشناخت، نه حتی انسانی که بتواند با او حرف بزند.
سایه به آرامی جلو آمد. با هر قدمی که برمیداشت، صدای زمزمهها در اطراف شدیدتر میشدند، انگار که جنگل نفس میکشید. سامان دستهایش را مشت کرد، اما تمام بدنش از شدت ترس میلرزید.
"مینا؟!" بار دیگر فریاد زد، اینبار صدایش پر از خواهش بود. "اگر صدای من رو میشنوی... خواهش میکنم برگرد!"
اما مینا فقط ایستاده بود. چهرهاش سرد و بیاحساس شده بود. انگار دیگر حتی نمیخواست بشنود. سایهای که از درون او زبانه میکشید، سامانی را که زمانی قویترین آدم اطرافش بود، در هم شکسته بود.
چشمان سامان با وحشت به چیزی که پشت مینا در حال شکل گرفتن بود دوخته شد: دروازهای از جنس تاریکی. موجهایی از انرژی عجیب و سنگین از آن بیرون میریختند، و هر بار که سامان به آن نگاه میکرد، حس میکرد بخشی از وجودش از دست میرود.
ناگهان صدایی از اعماق آن تاریکی به گوش رسید. صدایی که نمیشد تشخیص داد مرد است یا زن، جوان است یا پیر:
"تو خیلی دیر رسیدی، سامان."
سامان نفسزنان و با چشمانی پر از اشک فریاد زد: "نه! من اجازه نمیدم! مینا مال شما نیست!"
اما صدای خندهای سرد، از همهجا و هیچجا، در فضا طنین انداخت.
"او از اول هم مال ما بود. تو فقط یه بازیچه بودی، سامان. مثل همهی بقیه."
سامان با هرچه توان داشت به طرف مینا دوید. دستش را به سمت او دراز کرد، اما درست در لحظهای که میخواست او را لمس کند، مینا بهکل ناپدید شد. انگار که در تاریکی بلعیده شده باشد.
سامان با وحشت ایستاد و اطراف را نگاه کرد. دروازه تاریکی همچنان باز بود، اما مینا دیگر آنجا نبود. تنها چیزی که باقی ماند، زمزمهای آرام و مداوم بود:
"حقیقت همیشه دردناکتر از دروغ است، سامان."
او دیگر نمیتوانست بجنگد. پاهایش سست شدند و روی زمین افتاد. حالا دیگر حتی تاریکی هم او را محاصره کرده بود.
زمزمهها دوباره بلند شدند، اینبار شبیه آواز مرگ. و سامان تنها در میان سایهها، فریاد زد:
"مینااااا!"
اما پاسخی نبود.
سامان نفسش را در سینه حبس کرد. سایهای که روبهرویش قد کشیده بود، بهوضوح فراتر از چیزی بود که ذهنش میتوانست درک کند. این دیگر مینا نبود. نه آن دختری که میشناخت، نه حتی انسانی که بتواند با او حرف بزند.
سایه به آرامی جلو آمد. با هر قدمی که برمیداشت، صدای زمزمهها در اطراف شدیدتر میشدند، انگار که جنگل نفس میکشید. سامان دستهایش را مشت کرد، اما تمام بدنش از شدت ترس میلرزید.
"مینا؟!" بار دیگر فریاد زد، اینبار صدایش پر از خواهش بود. "اگر صدای من رو میشنوی... خواهش میکنم برگرد!"
اما مینا فقط ایستاده بود. چهرهاش سرد و بیاحساس شده بود. انگار دیگر حتی نمیخواست بشنود. سایهای که از درون او زبانه میکشید، سامانی را که زمانی قویترین آدم اطرافش بود، در هم شکسته بود.
چشمان سامان با وحشت به چیزی که پشت مینا در حال شکل گرفتن بود دوخته شد: دروازهای از جنس تاریکی. موجهایی از انرژی عجیب و سنگین از آن بیرون میریختند، و هر بار که سامان به آن نگاه میکرد، حس میکرد بخشی از وجودش از دست میرود.
ناگهان صدایی از اعماق آن تاریکی به گوش رسید. صدایی که نمیشد تشخیص داد مرد است یا زن، جوان است یا پیر:
"تو خیلی دیر رسیدی، سامان."
سامان نفسزنان و با چشمانی پر از اشک فریاد زد: "نه! من اجازه نمیدم! مینا مال شما نیست!"
اما صدای خندهای سرد، از همهجا و هیچجا، در فضا طنین انداخت.
"او از اول هم مال ما بود. تو فقط یه بازیچه بودی، سامان. مثل همهی بقیه."
سامان با هرچه توان داشت به طرف مینا دوید. دستش را به سمت او دراز کرد، اما درست در لحظهای که میخواست او را لمس کند، مینا بهکل ناپدید شد. انگار که در تاریکی بلعیده شده باشد.
سامان با وحشت ایستاد و اطراف را نگاه کرد. دروازه تاریکی همچنان باز بود، اما مینا دیگر آنجا نبود. تنها چیزی که باقی ماند، زمزمهای آرام و مداوم بود:
"حقیقت همیشه دردناکتر از دروغ است، سامان."
او دیگر نمیتوانست بجنگد. پاهایش سست شدند و روی زمین افتاد. حالا دیگر حتی تاریکی هم او را محاصره کرده بود.
زمزمهها دوباره بلند شدند، اینبار شبیه آواز مرگ. و سامان تنها در میان سایهها، فریاد زد:
"مینااااا!"
اما پاسخی نبود.
❤4💊1
💙پارت ۲۴💙
سکوتی سنگین همهجا را فراگرفت. تنها صدای وزش باد سردی که از میان درختان عبور میکرد، شنیده میشد. سامان زانو زده بود، نگاهش خیره به جای خالیای که مینا لحظاتی پیش در آن ایستاده بود. قلبش سنگینتر از هر زمانی شده بود، انگار که خودش هم بخشی از آن تاریکی شده باشد.
همه چیز برایش بیمعنا شده بود. زمزمهها در ذهنش پژواک مییافتند و او نمیتوانست از شرشان خلاص شود. به سختی توانست صدای درونیاش را جمع کند و زمزمه کرد: "این پایان نیست... نمیتونه باشه."
ناگهان حسی عجیب در وجودش جریان یافت؛ چیزی شبیه به جرقهای کوچک در دل تاریکی مطلق. دستش را به سینهاش گرفت و همان لحظه صدایی دیگر، اما اینبار آرام و دلنشین، در ذهنش طنین انداخت: "تو هنوز میتونی... اگر شجاعتش رو داشته باشی."
سامان با ناباوری اطرافش را نگاه کرد. "کی هستی؟!" صدایش پر از امیدی شکننده بود.
نور کوچکی از دوردست نمایان شد. ضعیف، اما روشنتر از هر چیزی که در آن لحظه میتوانست ببیند. نوری که انگار او را صدا میزد. قلبش برای لحظهای لرزید؛ شاید این یک دام دیگر باشد. اما آن نور چیزی در وجودش بیدار کرد. چیزی که نمیتوانست نادیده بگیرد.
"تو رو پیدا میکنم، مینا. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه." این را گفت و به سختی از زمین بلند شد. پاهایش هنوز میلرزید، اما تصمیمش راسخ بود. نگاهش به نور دوخته شد و قدمهایش را به سوی آن برداشت.
نور کمکم واضحتر میشد. حالا دیگر احساس میکرد چیزی در درون آن منتظرش است. صدای زمزمهها در اطرافش کمرنگتر شده بود، اما سایههایی که به دنبالش میآمدند، همچنان وجود داشتند. هر قدمی که برمیداشت، انگار تاریکی در تلاش بود تا او را بازگرداند.
اما سامان دیگر مصممتر از همیشه بود. دستی را که به سوی مینا دراز کرده بود، حالا به سمت آن نور میبرد. هر چه به آن نزدیکتر میشد، احساسی عجیبتر به او دست میداد. انگار که این نور تنها یک منبع روشنایی نبود؛ بلکه بخشی از وجود خودش بود که مدتها گم کرده بود.
لحظهای که به نور رسید، همه چیز تغییر کرد. صدای ضربانی قوی در گوشهایش پیچید، و تصویر مینا، اینبار با چهرهای زنده و پر از امید، در برابر چشمانش ظاهر شد.
"مینا..." صدایش لرزان و پر از احساس بود.
اما قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید، نور ناگهان او را در خود فروبرد. دنیا دوباره تاریک شد، اما اینبار تاریکیای نبود که او را بترساند. این تاریکی، شروع چیزی جدید بود.
ادامه دارد...
سکوتی سنگین همهجا را فراگرفت. تنها صدای وزش باد سردی که از میان درختان عبور میکرد، شنیده میشد. سامان زانو زده بود، نگاهش خیره به جای خالیای که مینا لحظاتی پیش در آن ایستاده بود. قلبش سنگینتر از هر زمانی شده بود، انگار که خودش هم بخشی از آن تاریکی شده باشد.
همه چیز برایش بیمعنا شده بود. زمزمهها در ذهنش پژواک مییافتند و او نمیتوانست از شرشان خلاص شود. به سختی توانست صدای درونیاش را جمع کند و زمزمه کرد: "این پایان نیست... نمیتونه باشه."
ناگهان حسی عجیب در وجودش جریان یافت؛ چیزی شبیه به جرقهای کوچک در دل تاریکی مطلق. دستش را به سینهاش گرفت و همان لحظه صدایی دیگر، اما اینبار آرام و دلنشین، در ذهنش طنین انداخت: "تو هنوز میتونی... اگر شجاعتش رو داشته باشی."
سامان با ناباوری اطرافش را نگاه کرد. "کی هستی؟!" صدایش پر از امیدی شکننده بود.
نور کوچکی از دوردست نمایان شد. ضعیف، اما روشنتر از هر چیزی که در آن لحظه میتوانست ببیند. نوری که انگار او را صدا میزد. قلبش برای لحظهای لرزید؛ شاید این یک دام دیگر باشد. اما آن نور چیزی در وجودش بیدار کرد. چیزی که نمیتوانست نادیده بگیرد.
"تو رو پیدا میکنم، مینا. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه." این را گفت و به سختی از زمین بلند شد. پاهایش هنوز میلرزید، اما تصمیمش راسخ بود. نگاهش به نور دوخته شد و قدمهایش را به سوی آن برداشت.
نور کمکم واضحتر میشد. حالا دیگر احساس میکرد چیزی در درون آن منتظرش است. صدای زمزمهها در اطرافش کمرنگتر شده بود، اما سایههایی که به دنبالش میآمدند، همچنان وجود داشتند. هر قدمی که برمیداشت، انگار تاریکی در تلاش بود تا او را بازگرداند.
اما سامان دیگر مصممتر از همیشه بود. دستی را که به سوی مینا دراز کرده بود، حالا به سمت آن نور میبرد. هر چه به آن نزدیکتر میشد، احساسی عجیبتر به او دست میداد. انگار که این نور تنها یک منبع روشنایی نبود؛ بلکه بخشی از وجود خودش بود که مدتها گم کرده بود.
لحظهای که به نور رسید، همه چیز تغییر کرد. صدای ضربانی قوی در گوشهایش پیچید، و تصویر مینا، اینبار با چهرهای زنده و پر از امید، در برابر چشمانش ظاهر شد.
"مینا..." صدایش لرزان و پر از احساس بود.
اما قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید، نور ناگهان او را در خود فروبرد. دنیا دوباره تاریک شد، اما اینبار تاریکیای نبود که او را بترساند. این تاریکی، شروع چیزی جدید بود.
ادامه دارد...
🔥2💊1
💙پارت ۲۶💙
دنیای جدید، شبیه به یک معما بود. همهچیز در حال تغییر بود. سامان و مینا در مقابل منظرهای ایستاده بودند که هیچوقت پیش از این ندیده بودند. جایی که میان شب و روز قرار داشت، جایی که هیچچیز به وضوح مشخص نبود.
مینا گفت: "اینجا جاییه که حقیقتها و دروغها با هم تلاقی میکنند. جایی که همهچیز ممکنه."
سامان نگاهش را به دوردست انداخت. در آنجا، دودی تیره از بین ساختمانهایی فرسوده به آسمان میرفت. چیزی عجیب در آن فضا وجود داشت. نه انسانی، نه جانداری، فقط سکوت و تاریکی.
"اینجا... ما چی کار میکنیم؟" سامان پرسید.
مینا جواب داد: "ما باید دنبال کلید باشیم. کلیدی که به دنیای واقعی باز میشه. اما برای پیدا کردنش باید به دل این دنیا برویم. چیزی از گذشتهها در اینجا پنهانه."
یک صدای غرش بلند در فضا پیچید و زمین لرزید. سامان و مینا به سمت صدای رعد نگاه کردند. چیزی از دل این تاریکی به سویشان میآمد. سایهای غولآسا با چشمان سرخ و درخشان، نزدیک و نزدیکتر میشد.
"اینجا نمیخواهیم بمانیم." سامان گفت و به سرعت به سمت دیگر دوید.
مینا هم دنبالش دوید. آنها میدانستند که در این دنیای جدید، خطر همیشه در کمین است.
سامان، مینا و آریان، پس از گذشت مدتی از ماجراجوییشون در دنیای مبهم و تاریک، حس کردند که چیزی در اطرافشان تغییر کرده. انگار که زمین زیر پایشان تکان خورده، فضای اطرافشان کمی رنگیتر و زندهتر شد. در یک لحظه، نوری در دوردست دیدند که به شدت درخشید.
"این چیه؟" مینا پرسید و قدمی به جلو برداشت.
آریان جواب داد: "این نشونهست. انگار داریم به یه دنیای دیگه میریم. ممکنه این همون دنیای موازی باشه که ازش شنیده بودم."
سامان با تردید گفت: "اما چطور ممکنه؟ این دنیای دیگه چطور میتونه به همون شکلی باشه که ما میخوایم؟"
ناگهان نوری شدیدتر شد و آنها به یکباره احساس کردند که از جایی که بودند جدا شدهاند. در عرض یک چشم به هم زدن، زمین زیر پایشان کاملاً تغییر کرد. حالا به جایی رسیدند که هیچچیز شبیه به دنیای قبلی نبود. فضا، هوا و حتی رنگها تغییر کرده بودند.
"اینجا... یه دنیای موازیه." آریان گفت و نگاهش را از اطراف برداشت.
"چطور ممکنه؟" سامان پرسید.
"هر دنیای موازی، یه ویژگی خاص داره. ممکنه اینجا هم یه دنیای دیگه باشه که بر اساس انتخابها و مسیرهای مختلف ساخته شده." آریان توضیح داد.
در همین لحظه، به یک باره از دور، سایههایی به سمتشان حرکت کردند. کسانی که به نظر میرسید برایشان آشنا هستند.
"امیرحسین؟" سامان فریاد زد. چهره آشنای امیرحسین در این دنیای موازی ظاهر شد، اما با تغییرات عجیب و غریب.
"بله، منم. اما اینجا جای متفاوتیه. من نمیدونم چطور اومدم اینجا، اما میدونم که نمیتونم بیتفاوت باشم. منم باید با شما باشم." امیرحسین گفت.
سینا و الیسا هم در کنار امیرحسین ایستاده بودند، اما چهرهشان کمی تغییر کرده بود. انگار که این نسخه از آنها، دنیای متفاوتی را تجربه کرده باشد.
"ما چطور از اینجا بیرون میریم؟" الیسا با نگرانی پرسید.
"باید دنبال نشانهها باشیم. ما فقط با هم میتونیم از اینجا خارج بشیم." سامان پاسخ داد.
همه به هم نگاه کردند و تصمیم گرفتند که به دنبال راهی برای بازگشت به دنیای خودشان بگردند. اما هر دنیای موازی ویژگیهای خاص خود را داشت و به نظر میرسید که آنها باید برای پیدا کردن کلیدهای بازگشت به خانه، با دنیای جدید روبرو شوند.
ادامه دارد..
دنیای جدید، شبیه به یک معما بود. همهچیز در حال تغییر بود. سامان و مینا در مقابل منظرهای ایستاده بودند که هیچوقت پیش از این ندیده بودند. جایی که میان شب و روز قرار داشت، جایی که هیچچیز به وضوح مشخص نبود.
مینا گفت: "اینجا جاییه که حقیقتها و دروغها با هم تلاقی میکنند. جایی که همهچیز ممکنه."
سامان نگاهش را به دوردست انداخت. در آنجا، دودی تیره از بین ساختمانهایی فرسوده به آسمان میرفت. چیزی عجیب در آن فضا وجود داشت. نه انسانی، نه جانداری، فقط سکوت و تاریکی.
"اینجا... ما چی کار میکنیم؟" سامان پرسید.
مینا جواب داد: "ما باید دنبال کلید باشیم. کلیدی که به دنیای واقعی باز میشه. اما برای پیدا کردنش باید به دل این دنیا برویم. چیزی از گذشتهها در اینجا پنهانه."
یک صدای غرش بلند در فضا پیچید و زمین لرزید. سامان و مینا به سمت صدای رعد نگاه کردند. چیزی از دل این تاریکی به سویشان میآمد. سایهای غولآسا با چشمان سرخ و درخشان، نزدیک و نزدیکتر میشد.
"اینجا نمیخواهیم بمانیم." سامان گفت و به سرعت به سمت دیگر دوید.
مینا هم دنبالش دوید. آنها میدانستند که در این دنیای جدید، خطر همیشه در کمین است.
سامان، مینا و آریان، پس از گذشت مدتی از ماجراجوییشون در دنیای مبهم و تاریک، حس کردند که چیزی در اطرافشان تغییر کرده. انگار که زمین زیر پایشان تکان خورده، فضای اطرافشان کمی رنگیتر و زندهتر شد. در یک لحظه، نوری در دوردست دیدند که به شدت درخشید.
"این چیه؟" مینا پرسید و قدمی به جلو برداشت.
آریان جواب داد: "این نشونهست. انگار داریم به یه دنیای دیگه میریم. ممکنه این همون دنیای موازی باشه که ازش شنیده بودم."
سامان با تردید گفت: "اما چطور ممکنه؟ این دنیای دیگه چطور میتونه به همون شکلی باشه که ما میخوایم؟"
ناگهان نوری شدیدتر شد و آنها به یکباره احساس کردند که از جایی که بودند جدا شدهاند. در عرض یک چشم به هم زدن، زمین زیر پایشان کاملاً تغییر کرد. حالا به جایی رسیدند که هیچچیز شبیه به دنیای قبلی نبود. فضا، هوا و حتی رنگها تغییر کرده بودند.
"اینجا... یه دنیای موازیه." آریان گفت و نگاهش را از اطراف برداشت.
"چطور ممکنه؟" سامان پرسید.
"هر دنیای موازی، یه ویژگی خاص داره. ممکنه اینجا هم یه دنیای دیگه باشه که بر اساس انتخابها و مسیرهای مختلف ساخته شده." آریان توضیح داد.
در همین لحظه، به یک باره از دور، سایههایی به سمتشان حرکت کردند. کسانی که به نظر میرسید برایشان آشنا هستند.
"امیرحسین؟" سامان فریاد زد. چهره آشنای امیرحسین در این دنیای موازی ظاهر شد، اما با تغییرات عجیب و غریب.
"بله، منم. اما اینجا جای متفاوتیه. من نمیدونم چطور اومدم اینجا، اما میدونم که نمیتونم بیتفاوت باشم. منم باید با شما باشم." امیرحسین گفت.
سینا و الیسا هم در کنار امیرحسین ایستاده بودند، اما چهرهشان کمی تغییر کرده بود. انگار که این نسخه از آنها، دنیای متفاوتی را تجربه کرده باشد.
"ما چطور از اینجا بیرون میریم؟" الیسا با نگرانی پرسید.
"باید دنبال نشانهها باشیم. ما فقط با هم میتونیم از اینجا خارج بشیم." سامان پاسخ داد.
همه به هم نگاه کردند و تصمیم گرفتند که به دنبال راهی برای بازگشت به دنیای خودشان بگردند. اما هر دنیای موازی ویژگیهای خاص خود را داشت و به نظر میرسید که آنها باید برای پیدا کردن کلیدهای بازگشت به خانه، با دنیای جدید روبرو شوند.
ادامه دارد..
❤3💊1
💙پارت ۲۷💙
همهشان نفسهای سنگینی میکشیدند. هوا در این دنیای تازه عجیب بود؛ نه گرم، نه سرد، بلکه نوعی حس تعلیق در فضا موج میزد. سامان نگاهش را به امیرحسین دوخت.
"چطور سر از اینجا درآوردی؟"
امیرحسین لحظهای سکوت کرد، انگار که به دنبال جوابی در ذهنش میگشت. "من توی خیابون بودم، بعد یه نور شدید دیدم... بعدش اینجا بودم. انگار که یه چیزی منو کشید اینجا."
مینا با نگرانی به اطراف نگاه کرد. سایههای دوردست هنوز در حرکت بودند، اما نزدیکتر نمیشدند. انگار که داشتند نظارهشان میکردند.
"پس این دنیا هرکسی رو که بخواد جذب میکنه." آریان با دقت حرف مینا را تایید کرد و ادامه داد: "شاید این یه آزمونه، یه جور بازی که باید راه خروج رو توش پیدا کنیم."
"ولی کی این بازی رو طراحی کرده؟" سینا پرسید.
هیچکس جوابی نداشت. در این دنیای ناشناخته، سوالها بیشتر از پاسخها بودند. اما چیزی که همه میدانستند این بود که باید حرکت کنند.
سامان دستهایش را مشت کرد. "باید دنبال سرنخ بگردیم. امیرحسین، تو چیزی غیرعادی ندیدی وقتی اومدی اینجا؟"
"راستش... یه علامت عجیب دیدم. یه جور نماد روی زمین. انگار که مسیر رو نشون میداد."
الیسا با هیجان گفت: "پس شاید اون یه نشونه باشه. باید دنبالش بگردیم!"
آنها با سرعت بیشتری به حرکت ادامه دادند، از میان خیابانهایی که انگار سالها بود کسی از آنها عبور نکرده بود. دیوارها پر از نشانههایی بودند که انگار به زبانی ناشناخته نوشته شده بودند. اما میان تمام این سردرگمیها، سامان چیزی را روی زمین دید:
یک نماد دایرهای با خطوطی درهم، که درخششی ضعیف از خود ساطع میکرد.
"همینه!" فریاد زد و همه را متوقف کرد.
آنها دایره را از نزدیک بررسی کردند. ناگهان، سطح زمین شروع به لرزیدن کرد. نوری از میان آن ساطع شد و صدایی نامفهوم در فضا پیچید.
"شاید این دروازهی بعدی باشه." مینا با هیجان گفت.
ولی هنوز معلوم نبود این دروازه آنها را به کجا میبرد...
ادامه دارد...
همهشان نفسهای سنگینی میکشیدند. هوا در این دنیای تازه عجیب بود؛ نه گرم، نه سرد، بلکه نوعی حس تعلیق در فضا موج میزد. سامان نگاهش را به امیرحسین دوخت.
"چطور سر از اینجا درآوردی؟"
امیرحسین لحظهای سکوت کرد، انگار که به دنبال جوابی در ذهنش میگشت. "من توی خیابون بودم، بعد یه نور شدید دیدم... بعدش اینجا بودم. انگار که یه چیزی منو کشید اینجا."
مینا با نگرانی به اطراف نگاه کرد. سایههای دوردست هنوز در حرکت بودند، اما نزدیکتر نمیشدند. انگار که داشتند نظارهشان میکردند.
"پس این دنیا هرکسی رو که بخواد جذب میکنه." آریان با دقت حرف مینا را تایید کرد و ادامه داد: "شاید این یه آزمونه، یه جور بازی که باید راه خروج رو توش پیدا کنیم."
"ولی کی این بازی رو طراحی کرده؟" سینا پرسید.
هیچکس جوابی نداشت. در این دنیای ناشناخته، سوالها بیشتر از پاسخها بودند. اما چیزی که همه میدانستند این بود که باید حرکت کنند.
سامان دستهایش را مشت کرد. "باید دنبال سرنخ بگردیم. امیرحسین، تو چیزی غیرعادی ندیدی وقتی اومدی اینجا؟"
"راستش... یه علامت عجیب دیدم. یه جور نماد روی زمین. انگار که مسیر رو نشون میداد."
الیسا با هیجان گفت: "پس شاید اون یه نشونه باشه. باید دنبالش بگردیم!"
آنها با سرعت بیشتری به حرکت ادامه دادند، از میان خیابانهایی که انگار سالها بود کسی از آنها عبور نکرده بود. دیوارها پر از نشانههایی بودند که انگار به زبانی ناشناخته نوشته شده بودند. اما میان تمام این سردرگمیها، سامان چیزی را روی زمین دید:
یک نماد دایرهای با خطوطی درهم، که درخششی ضعیف از خود ساطع میکرد.
"همینه!" فریاد زد و همه را متوقف کرد.
آنها دایره را از نزدیک بررسی کردند. ناگهان، سطح زمین شروع به لرزیدن کرد. نوری از میان آن ساطع شد و صدایی نامفهوم در فضا پیچید.
"شاید این دروازهی بعدی باشه." مینا با هیجان گفت.
ولی هنوز معلوم نبود این دروازه آنها را به کجا میبرد...
ادامه دارد...
❤4
❤️پارت ۲۸❤️
سامان قدمی به سمت نماد برداشت، ولی زمین زیر پایش لرزید. بقیه ناخودآگاه چند قدم عقب رفتند. نور ساطعشده از دایره کمکم شدت گرفت و حالا خطوط درهم آن انگار که زنده شده باشند، به آرامی حرکت میکردند.
امیرحسین زمزمه کرد: "اگه این یه دروازهست، یعنی قراره مارو به جای دیگهای ببره؟ یا..."
سینا حرفش را قطع کرد: "یا ممکنه یه تله باشه."
الیسا زانو زد و با دقت به خطوط نگاه کرد. "این نشانهها... یه جورایی برام آشنا هستن."
آریان با تعجب پرسید: "چی؟ از کجا؟"
الیسا نگاهش را از نماد برنداشت. "یادم نیست. ولی انگار یهبار یه چیزی دربارهش خوندم یا شنیدم."
ناگهان نور از مرکز دایره به آسمان شلیک شد و سایههای دوردست با سرعت زیادی عقب رفتند، انگار که از این نور میترسیدند.
مینا نفسش را با صدا بیرون داد. "خب، حداقل فهمیدیم که این چیزا از نور خوششون نمیاد."
سامان که هنوز به نماد خیره بود، تصمیمش را گرفت. "هرچی که هست، ما نمیتونیم اینجا وایسیم. باید از این مسیر بریم، یا برای همیشه تو این دنیا گیر میافتیم."
همه برای لحظهای سکوت کردند. تصمیم سختی بود، اما چارهای نداشتند.
سامان نفس عمیقی کشید و دستش را به سمت نور دراز کرد. لحظهای بعد، انگار که نیرویی نامرئی او را به درون کشید، بدنش درخشان شد و ناگهان ناپدید شد!
الیسا جیغ کشید: "سامان!"
بقیه وحشتزده به نقطهای که او ایستاده بود خیره شدند. امیرحسین دندانهایش را روی هم فشرد. "یا برمیگردیم، یا دنبالش میریم."
آریان قدمی به جلو برداشت. "من نمیذارم تنها بمونه." و بدون لحظهای تردید، خودش را به داخل نور پرت کرد.
یکییکی، بقیه هم دستشان را به سمت نور دراز کردند و در کسری از ثانیه، محو شدند...
و در دنیایی دیگر، جایی میان روشنایی و تاریکی، سفر تازهای برایشان آغاز شد.
ادامه دارد...
سامان قدمی به سمت نماد برداشت، ولی زمین زیر پایش لرزید. بقیه ناخودآگاه چند قدم عقب رفتند. نور ساطعشده از دایره کمکم شدت گرفت و حالا خطوط درهم آن انگار که زنده شده باشند، به آرامی حرکت میکردند.
امیرحسین زمزمه کرد: "اگه این یه دروازهست، یعنی قراره مارو به جای دیگهای ببره؟ یا..."
سینا حرفش را قطع کرد: "یا ممکنه یه تله باشه."
الیسا زانو زد و با دقت به خطوط نگاه کرد. "این نشانهها... یه جورایی برام آشنا هستن."
آریان با تعجب پرسید: "چی؟ از کجا؟"
الیسا نگاهش را از نماد برنداشت. "یادم نیست. ولی انگار یهبار یه چیزی دربارهش خوندم یا شنیدم."
ناگهان نور از مرکز دایره به آسمان شلیک شد و سایههای دوردست با سرعت زیادی عقب رفتند، انگار که از این نور میترسیدند.
مینا نفسش را با صدا بیرون داد. "خب، حداقل فهمیدیم که این چیزا از نور خوششون نمیاد."
سامان که هنوز به نماد خیره بود، تصمیمش را گرفت. "هرچی که هست، ما نمیتونیم اینجا وایسیم. باید از این مسیر بریم، یا برای همیشه تو این دنیا گیر میافتیم."
همه برای لحظهای سکوت کردند. تصمیم سختی بود، اما چارهای نداشتند.
سامان نفس عمیقی کشید و دستش را به سمت نور دراز کرد. لحظهای بعد، انگار که نیرویی نامرئی او را به درون کشید، بدنش درخشان شد و ناگهان ناپدید شد!
الیسا جیغ کشید: "سامان!"
بقیه وحشتزده به نقطهای که او ایستاده بود خیره شدند. امیرحسین دندانهایش را روی هم فشرد. "یا برمیگردیم، یا دنبالش میریم."
آریان قدمی به جلو برداشت. "من نمیذارم تنها بمونه." و بدون لحظهای تردید، خودش را به داخل نور پرت کرد.
یکییکی، بقیه هم دستشان را به سمت نور دراز کردند و در کسری از ثانیه، محو شدند...
و در دنیایی دیگر، جایی میان روشنایی و تاریکی، سفر تازهای برایشان آغاز شد.
ادامه دارد...
❤4
❤️پارت ۲۹❤️
نور خیرهکننده لحظهای چشمانشان را کور کرد. وقتی دوباره توانستند ببینند، دیگر در آن دشت تاریک و سایهوار نبودند. زیر پایشان زمینی صاف و براق بود، انگار که روی آینهای عظیم ایستاده باشند.
سامان که اولین نفر وارد شده بود، دور و برش را با حیرت نگاه کرد. آسمان بالای سرشان به جای آبی یا سیاه، ترکیبی از رنگهای بنفش و نقرهای بود که در هم میرقصیدند. هیچ خورشید یا ماهی در آن نبود، اما همهجا با نوری عجیب و یکنواخت روشن شده بود.
صدای مینا که هنوز از شوک بیرون نیامده بود، لرزان به گوش رسید: "اینجا دیگه کجاست؟"
آریان به سمت الیسا برگشت. "تو که گفتی این نمادها برات آشنا هستن، حالا چیزی یادت میاد؟"
الیسا با دست روی شقیقههایش فشار آورد، انگار که بخواهد خاطرات محوشده را به یاد بیاورد. "یه افسانه بود... یه جایی خونده بودم... یه دنیای بینابین، جایی که نه کاملاً زندهای، نه مرده... ولی مطمئن نیستم."
امیرحسین پوزخندی زد. "خب، فوقالعادهست! یعنی الان ممکنه تو یه دنیای برزخی باشیم؟"
قبل از اینکه کسی جواب بدهد، زمین زیر پایشان شروع به لرزیدن کرد. نه مثل زلزله، بلکه انگار چیزی در زیر سطح آینهای حرکت میکرد. سپس از دوردست، شبحی تاریک و عظیم پدیدار شد، چیزی شبیه یک قلعه، اما نه از سنگ یا چوب—بلکه از سایههای درهمتنیده.
سامان یک قدم جلو گذاشت. "فکر کنم مقصد بعدیمون اونجاست."
الیسا آرام گفت: "اگه این واقعاً اون دنیای بینابینه... ممکنه اونجا تنها جایی باشه که میتونیم بفهمیم چطوری برگردیم."
اما هنوز یک سؤال بیجواب مانده بود:
آیا این دنیا واقعاً فقط یک گذرگاه بود، یا قرار بود برای همیشه در آن گیر بیفتند؟
✨ ادامه دارد...
نور خیرهکننده لحظهای چشمانشان را کور کرد. وقتی دوباره توانستند ببینند، دیگر در آن دشت تاریک و سایهوار نبودند. زیر پایشان زمینی صاف و براق بود، انگار که روی آینهای عظیم ایستاده باشند.
سامان که اولین نفر وارد شده بود، دور و برش را با حیرت نگاه کرد. آسمان بالای سرشان به جای آبی یا سیاه، ترکیبی از رنگهای بنفش و نقرهای بود که در هم میرقصیدند. هیچ خورشید یا ماهی در آن نبود، اما همهجا با نوری عجیب و یکنواخت روشن شده بود.
صدای مینا که هنوز از شوک بیرون نیامده بود، لرزان به گوش رسید: "اینجا دیگه کجاست؟"
آریان به سمت الیسا برگشت. "تو که گفتی این نمادها برات آشنا هستن، حالا چیزی یادت میاد؟"
الیسا با دست روی شقیقههایش فشار آورد، انگار که بخواهد خاطرات محوشده را به یاد بیاورد. "یه افسانه بود... یه جایی خونده بودم... یه دنیای بینابین، جایی که نه کاملاً زندهای، نه مرده... ولی مطمئن نیستم."
امیرحسین پوزخندی زد. "خب، فوقالعادهست! یعنی الان ممکنه تو یه دنیای برزخی باشیم؟"
قبل از اینکه کسی جواب بدهد، زمین زیر پایشان شروع به لرزیدن کرد. نه مثل زلزله، بلکه انگار چیزی در زیر سطح آینهای حرکت میکرد. سپس از دوردست، شبحی تاریک و عظیم پدیدار شد، چیزی شبیه یک قلعه، اما نه از سنگ یا چوب—بلکه از سایههای درهمتنیده.
سامان یک قدم جلو گذاشت. "فکر کنم مقصد بعدیمون اونجاست."
الیسا آرام گفت: "اگه این واقعاً اون دنیای بینابینه... ممکنه اونجا تنها جایی باشه که میتونیم بفهمیم چطوری برگردیم."
اما هنوز یک سؤال بیجواب مانده بود:
آیا این دنیا واقعاً فقط یک گذرگاه بود، یا قرار بود برای همیشه در آن گیر بیفتند؟
✨ ادامه دارد...
❤4
❤️پارت ۳۰❤️
همه بدون معطلی به سمت قلعهی سایهای دویدند. زمین زیر پایشان هنوز میلرزید، اما این بار مشخص بود که چیزی زیر آن حرکت میکند. سایههای درهمتنیدهای که انگار در انتظار فرصتی برای بلعیدنشان بودند.
سامان نفسزنان گفت: "اگه قراره راه خروجی باشه، فقط اونجاست!"
به قلعه اشاره کرد، جایی که دروازههای بلندش حالا مشخصتر شده بودند. اما قبل از اینکه به آن برسند، ناگهان همهچیز متوقف شد. لرزشها، نجواها، حتی حرکت سایهها. انگار این دنیا نفسش را حبس کرده بود.
و بعد، دروازهی قلعه بیصدا باز شد.
الیسا همانجا ایستاد. "ما رو میخوان که وارد بشیم."
امیرحسین خندید، اما خندهاش طعنهآمیز بود. "و معلوم نیست بعدش چه بلایی سرمون بیاد."
آریان جلو رفت و زمزمه کرد: "ولی گزینهی دیگهای نداریم."
هیچکس جواب نداد. همه میدانستند که درست میگوید. پس، با قلبهایی که محکم در سینهشان میکوبید، از دروازهی قلعه عبور کردند.
و در همان لحظه، درها پشت سرشان بسته شد.
دیگر راه بازگشتی نبود.
✨ ادامه دارد...
همه بدون معطلی به سمت قلعهی سایهای دویدند. زمین زیر پایشان هنوز میلرزید، اما این بار مشخص بود که چیزی زیر آن حرکت میکند. سایههای درهمتنیدهای که انگار در انتظار فرصتی برای بلعیدنشان بودند.
سامان نفسزنان گفت: "اگه قراره راه خروجی باشه، فقط اونجاست!"
به قلعه اشاره کرد، جایی که دروازههای بلندش حالا مشخصتر شده بودند. اما قبل از اینکه به آن برسند، ناگهان همهچیز متوقف شد. لرزشها، نجواها، حتی حرکت سایهها. انگار این دنیا نفسش را حبس کرده بود.
و بعد، دروازهی قلعه بیصدا باز شد.
الیسا همانجا ایستاد. "ما رو میخوان که وارد بشیم."
امیرحسین خندید، اما خندهاش طعنهآمیز بود. "و معلوم نیست بعدش چه بلایی سرمون بیاد."
آریان جلو رفت و زمزمه کرد: "ولی گزینهی دیگهای نداریم."
هیچکس جواب نداد. همه میدانستند که درست میگوید. پس، با قلبهایی که محکم در سینهشان میکوبید، از دروازهی قلعه عبور کردند.
و در همان لحظه، درها پشت سرشان بسته شد.
دیگر راه بازگشتی نبود.
✨ ادامه دارد...
❤4
رمآن
❤️پارت ۳۰❤️ همه بدون معطلی به سمت قلعهی سایهای دویدند. زمین زیر پایشان هنوز میلرزید، اما این بار مشخص بود که چیزی زیر آن حرکت میکند. سایههای درهمتنیدهای که انگار در انتظار فرصتی برای بلعیدنشان بودند. سامان نفسزنان گفت: "اگه قراره راه خروجی باشه،…
❤️پارت ۳۱❤️
هوای داخل قلعه سرد و مرموز بود. دیوارهای سنگی به رنگ خاکستری تیره، فضای سرد و بیروحی را ایجاد کرده بودند. فقط نور کمسویی از لابهلای پنجرههای باریک به داخل میتابید و سایهها را در هر گوشهای به رقص درمیآورد.
"اینجا... اینجا چطور ممکنه؟" سامان با نگرانی قدم برداشت. صدای پاهایشان در سکوت سنگین قلعه پژواک میشد.
الیسا که چشمهایش را تنگ کرده بود تا هر گوشهای را بررسی کند، به آرامی گفت: "این قلعه بیشتر شبیه یه دام به نظر میاد تا یه مکان امن. مراقب باشید."
اما امیرحسین با لبخندی که در آن اندکی شک و تردید موج میزد، جواب داد: "یا شاید هم منتظر چیزی بزرگتر از ما باشیم."
آریان بیصدا جلو رفت و از زیر دستش یک نقشه کهنه بیرون آورد. "گوش کنین. اینجا یه راه مخفی وجود داره که ممکنه به دنیای دیگهای وصل بشه."
تمام بدنشان فشرده شده بود. هفتاد قدم به سمت دالانی تاریک حرکت کردند که انگار هیچ انتهایی نداشت. هر چه بیشتر پیش میرفتند، هوا سردتر میشد و فضای اطراف پر از فضاهایی مبهم و پر از سر و صداهای غیرقابل شناسایی میشد.
ناگهان صدای یک در به هم خوردن، فضای قلعه را شکافت. همه ایستادند. "چه بود؟" سامان پرسید.
صدای قدمهای سنگین و نامشخص از دور شنیده میشد. یک چیزی، شاید یک موجود، در حال نزدیک شدن به آنها بود.
"شاید همون چیزی باشه که دنبالشیم." امیرحسین با جدیت گفت. اما همه میدانستند که هیچچیز در این قلعه آنطور که به نظر میرسد نیست.
✨ ادامه دارد...
هوای داخل قلعه سرد و مرموز بود. دیوارهای سنگی به رنگ خاکستری تیره، فضای سرد و بیروحی را ایجاد کرده بودند. فقط نور کمسویی از لابهلای پنجرههای باریک به داخل میتابید و سایهها را در هر گوشهای به رقص درمیآورد.
"اینجا... اینجا چطور ممکنه؟" سامان با نگرانی قدم برداشت. صدای پاهایشان در سکوت سنگین قلعه پژواک میشد.
الیسا که چشمهایش را تنگ کرده بود تا هر گوشهای را بررسی کند، به آرامی گفت: "این قلعه بیشتر شبیه یه دام به نظر میاد تا یه مکان امن. مراقب باشید."
اما امیرحسین با لبخندی که در آن اندکی شک و تردید موج میزد، جواب داد: "یا شاید هم منتظر چیزی بزرگتر از ما باشیم."
آریان بیصدا جلو رفت و از زیر دستش یک نقشه کهنه بیرون آورد. "گوش کنین. اینجا یه راه مخفی وجود داره که ممکنه به دنیای دیگهای وصل بشه."
تمام بدنشان فشرده شده بود. هفتاد قدم به سمت دالانی تاریک حرکت کردند که انگار هیچ انتهایی نداشت. هر چه بیشتر پیش میرفتند، هوا سردتر میشد و فضای اطراف پر از فضاهایی مبهم و پر از سر و صداهای غیرقابل شناسایی میشد.
ناگهان صدای یک در به هم خوردن، فضای قلعه را شکافت. همه ایستادند. "چه بود؟" سامان پرسید.
صدای قدمهای سنگین و نامشخص از دور شنیده میشد. یک چیزی، شاید یک موجود، در حال نزدیک شدن به آنها بود.
"شاید همون چیزی باشه که دنبالشیم." امیرحسین با جدیت گفت. اما همه میدانستند که هیچچیز در این قلعه آنطور که به نظر میرسد نیست.
✨ ادامه دارد...
❤3👏1
❤️پارت ۳۲❤️
صدای قدمها سنگینتر و نزدیکتر میشد. دیوارهای سنگی قلعه انگار نفس میکشیدند و سرما را به استخوانهایشان میدواندند. سامان نگاهی به بقیه انداخت. "باید عقب بریم؟" صدایش آرام بود، اما اضطرابش را نمیتوانست پنهان کند.
آریان همچنان نقشه را در دست داشت و سعی میکرد راه فرار را پیدا کند. "نه، اگه راه مخفی اینجاست، باید پیداش کنیم قبل از اینکه اون... هرچی که هست، برسه."
الیسا با احتیاط به سمت دیوار حرکت کرد، انگشتانش را روی سنگهای زمخت کشید. ناگهان چیزی زیر دستش تکان خورد. صدای تق ضعیفی آمد و بخشی از دیوار کمی عقب رفت. نفسش را در سینه حبس کرد. "فکر کنم پیداش کردم."
امیرحسین سریع جلو آمد. "بازش کن! زودتر!"
الیسا فشار محکمی به دیوار آورد و ناگهان درگاهی تاریک و باریک ظاهر شد. بوی نم و رطوبت به مشامشان خورد. اما درست همان لحظه، صدای قدمها متوقف شد. سکوتی وهمآلود کل فضا را گرفت.
سامان زیر لب زمزمه کرد: "کجاست؟ چرا... چرا دیگه صداش نمیاد؟"
و بعد—یک صدای گوشخراش، شبیه کشیده شدن ناخن روی فلز، از بالای سرشان بلند شد. الیسا که از ترس خشکش زده بود، به سختی نجوا کرد: "بالای سرمون رو ببینید..."
همه با ترس سرشان را بالا گرفتند. چیزی در تاریکی سقف حرکت میکرد. چشمهایی براق و بیاحساس، خیره به آنها، درخشیدند.
"بدوووو!" آریان فریاد زد و اولین نفر وارد راه مخفی شد. بقیه بدون معطلی دنبالش دویدند، اما هنوز نمیدانستند که آن طرف در، چه چیزی انتظارشان را میکشد...
✨ ادامه دارد...
صدای قدمها سنگینتر و نزدیکتر میشد. دیوارهای سنگی قلعه انگار نفس میکشیدند و سرما را به استخوانهایشان میدواندند. سامان نگاهی به بقیه انداخت. "باید عقب بریم؟" صدایش آرام بود، اما اضطرابش را نمیتوانست پنهان کند.
آریان همچنان نقشه را در دست داشت و سعی میکرد راه فرار را پیدا کند. "نه، اگه راه مخفی اینجاست، باید پیداش کنیم قبل از اینکه اون... هرچی که هست، برسه."
الیسا با احتیاط به سمت دیوار حرکت کرد، انگشتانش را روی سنگهای زمخت کشید. ناگهان چیزی زیر دستش تکان خورد. صدای تق ضعیفی آمد و بخشی از دیوار کمی عقب رفت. نفسش را در سینه حبس کرد. "فکر کنم پیداش کردم."
امیرحسین سریع جلو آمد. "بازش کن! زودتر!"
الیسا فشار محکمی به دیوار آورد و ناگهان درگاهی تاریک و باریک ظاهر شد. بوی نم و رطوبت به مشامشان خورد. اما درست همان لحظه، صدای قدمها متوقف شد. سکوتی وهمآلود کل فضا را گرفت.
سامان زیر لب زمزمه کرد: "کجاست؟ چرا... چرا دیگه صداش نمیاد؟"
و بعد—یک صدای گوشخراش، شبیه کشیده شدن ناخن روی فلز، از بالای سرشان بلند شد. الیسا که از ترس خشکش زده بود، به سختی نجوا کرد: "بالای سرمون رو ببینید..."
همه با ترس سرشان را بالا گرفتند. چیزی در تاریکی سقف حرکت میکرد. چشمهایی براق و بیاحساس، خیره به آنها، درخشیدند.
"بدوووو!" آریان فریاد زد و اولین نفر وارد راه مخفی شد. بقیه بدون معطلی دنبالش دویدند، اما هنوز نمیدانستند که آن طرف در، چه چیزی انتظارشان را میکشد...
✨ ادامه دارد...
❤4
رمآن
❤️پارت ۳۲❤️ صدای قدمها سنگینتر و نزدیکتر میشد. دیوارهای سنگی قلعه انگار نفس میکشیدند و سرما را به استخوانهایشان میدواندند. سامان نگاهی به بقیه انداخت. "باید عقب بریم؟" صدایش آرام بود، اما اضطرابش را نمیتوانست پنهان کند. آریان همچنان نقشه را در دست…
❤️ پارت ۳۳ ❤️
هوای داخل تونل سنگین و خفه بود. دیوارهای تنگش از رطوبت برق میزدند. نفسهایشان تند شده بود، اما هیچکس جرأت نمیکرد بایستد. تنها چیزی که پشت سرشان باقی مانده بود، تاریکی بود و آن چشمهای براق…
سامان با صدایی لرزان پرسید: "اون چی بود؟ کسی دید؟"
آریان نفسش را بیرون داد و با اضطراب زمزمه کرد: "مهم نیست چی بود، فقط باید دور بشیم!"
الیسا که هنوز دستش از فشردن سنگهای دیوار میلرزید، به سختی گفت: "من فقط یه سایه دیدم… خیلی سریع، خیلی عجیب… انگار داشت از سقف آویزون میشد."
امیرحسین که عقبتر از همه بود، با نگرانی به پشت سر نگاه کرد. تونل انگار هیچ انتهایی نداشت و فقط تاریکی در آن موج میزد. صدایی آهسته، شبیه کشیده شدن چیزی روی زمین، از دور شنیده شد.
"بچهها، یکی داره میاد…"
همه سر جای خودشان میخکوب شدند. سکوت سنگینی بینشان افتاد. تنها چیزی که شنیده میشد، صدای نفسهای تندشان بود. ناگهان از پشت سر، صدای تق کوچکی آمد. بعد از آن، صدای دومی… نزدیکتر…
سامان آرام نجوا کرد: "راه دیگهای هست؟"
آریان با اضطراب نگاهی به اطراف انداخت، اما فقط دیوارهای نمزده و زمین سنگی را دید. "فکر نکنم… باید جلو بریم."
الیسا ناگهان متوجه چیزی شد. روی دیوار، یک نماد کوچک کنده شده بود. دستی کشید روی آن و خاکش را پاک کرد.
"این چی—؟"
اما قبل از اینکه جملهاش تمام شود، زمین زیر پایشان لرزید. انگار چیزی در دل تونل زنده شده بود…
هوای داخل تونل سنگین و خفه بود. دیوارهای تنگش از رطوبت برق میزدند. نفسهایشان تند شده بود، اما هیچکس جرأت نمیکرد بایستد. تنها چیزی که پشت سرشان باقی مانده بود، تاریکی بود و آن چشمهای براق…
سامان با صدایی لرزان پرسید: "اون چی بود؟ کسی دید؟"
آریان نفسش را بیرون داد و با اضطراب زمزمه کرد: "مهم نیست چی بود، فقط باید دور بشیم!"
الیسا که هنوز دستش از فشردن سنگهای دیوار میلرزید، به سختی گفت: "من فقط یه سایه دیدم… خیلی سریع، خیلی عجیب… انگار داشت از سقف آویزون میشد."
امیرحسین که عقبتر از همه بود، با نگرانی به پشت سر نگاه کرد. تونل انگار هیچ انتهایی نداشت و فقط تاریکی در آن موج میزد. صدایی آهسته، شبیه کشیده شدن چیزی روی زمین، از دور شنیده شد.
"بچهها، یکی داره میاد…"
همه سر جای خودشان میخکوب شدند. سکوت سنگینی بینشان افتاد. تنها چیزی که شنیده میشد، صدای نفسهای تندشان بود. ناگهان از پشت سر، صدای تق کوچکی آمد. بعد از آن، صدای دومی… نزدیکتر…
سامان آرام نجوا کرد: "راه دیگهای هست؟"
آریان با اضطراب نگاهی به اطراف انداخت، اما فقط دیوارهای نمزده و زمین سنگی را دید. "فکر نکنم… باید جلو بریم."
الیسا ناگهان متوجه چیزی شد. روی دیوار، یک نماد کوچک کنده شده بود. دستی کشید روی آن و خاکش را پاک کرد.
"این چی—؟"
اما قبل از اینکه جملهاش تمام شود، زمین زیر پایشان لرزید. انگار چیزی در دل تونل زنده شده بود…
❤4
رمآن
❤️ پارت ۳۳ ❤️ هوای داخل تونل سنگین و خفه بود. دیوارهای تنگش از رطوبت برق میزدند. نفسهایشان تند شده بود، اما هیچکس جرأت نمیکرد بایستد. تنها چیزی که پشت سرشان باقی مانده بود، تاریکی بود و آن چشمهای براق… سامان با صدایی لرزان پرسید: "اون چی بود؟ کسی دید؟"…
😍پارت ۳۴😍
صدای لرزشی که از دل زمین میآمد، به سرعت شدت گرفت. همه متوقف شدند. انگار تونل در حال نفس کشیدن بود. دیوارها به لرزش درآمدند و صدای عجیب و غریب مانند زمزمهای از دور دست به گوش رسید.
الیسا با ترس دستش را عقب کشید و با وحشت به دوستانش نگاه کرد. "این… این نمیتونه طبیعی باشه."
سامان که هنوز نگران پشت سرش بود، با صدای لرزان گفت: "حالا چیکار کنیم؟ اینجا نمیتونه امن باشه."
آریان نفسش را بیرون داد، به نظر میرسید که سعی دارد آرامش خود را حفظ کند. "ما باید ادامه بدیم. هیچ راهی جز پیش رفتن نداریم."
اما امیرحسین که هنوز به سمت پشت نگاه میکرد، با صدای کم گفت: "اون صدایی که میشنویم… صدای قدمهای کسیه که خیلی نزدیکه."
همه ایستاده بودند و تنش در هوا موج میزد. انگار چیزی در دل این تونل، منتظر بود تا آنها یک قدم دیگر بردارند. الیسا دستش را به طرف نماد کنده شده در دیوار برد و ناگهان یک احساس سرد و عجیب به او دست داد. انگار یک نیروی ناشناخته از آن بیرون میآمد. "این نماد… شاید نشونهای باشه… شاید راهی برای فرار."
آریان نگاه دقیقتری به نماد انداخت و با صدای کم گفت: "این یک علامت باستانیه… شاید ما باید چیزی پیدا کنیم تا این تونل رو باز کنیم یا بندازیمش کنار."
یک سایه دیگر از دور نمایان شد، این بار خیلی نزدیکتر از قبل. نفسها در سینه حبس شد. دیوارها دوباره لرزیدند و صدای وحشتناک به گوش رسید.
"هیچ وقت فکر نمیکردم به همچین جایی بیفتیم…" سامان حرفش را قطع کرد و نفس عمیقی کشید. "آریان، این نماد چیه؟"
آریان چشمانش را بر نماد متمرکز کرد، یک کد قدیمی و رمزآلود که به نظر میرسید به طور عمدی بر روی دیوار حک شده باشد. "این… این چیزی بیشتر از یک علامت معمولی به نظر میاد."
صدای لرزشی که از دل زمین میآمد، به سرعت شدت گرفت. همه متوقف شدند. انگار تونل در حال نفس کشیدن بود. دیوارها به لرزش درآمدند و صدای عجیب و غریب مانند زمزمهای از دور دست به گوش رسید.
الیسا با ترس دستش را عقب کشید و با وحشت به دوستانش نگاه کرد. "این… این نمیتونه طبیعی باشه."
سامان که هنوز نگران پشت سرش بود، با صدای لرزان گفت: "حالا چیکار کنیم؟ اینجا نمیتونه امن باشه."
آریان نفسش را بیرون داد، به نظر میرسید که سعی دارد آرامش خود را حفظ کند. "ما باید ادامه بدیم. هیچ راهی جز پیش رفتن نداریم."
اما امیرحسین که هنوز به سمت پشت نگاه میکرد، با صدای کم گفت: "اون صدایی که میشنویم… صدای قدمهای کسیه که خیلی نزدیکه."
همه ایستاده بودند و تنش در هوا موج میزد. انگار چیزی در دل این تونل، منتظر بود تا آنها یک قدم دیگر بردارند. الیسا دستش را به طرف نماد کنده شده در دیوار برد و ناگهان یک احساس سرد و عجیب به او دست داد. انگار یک نیروی ناشناخته از آن بیرون میآمد. "این نماد… شاید نشونهای باشه… شاید راهی برای فرار."
آریان نگاه دقیقتری به نماد انداخت و با صدای کم گفت: "این یک علامت باستانیه… شاید ما باید چیزی پیدا کنیم تا این تونل رو باز کنیم یا بندازیمش کنار."
یک سایه دیگر از دور نمایان شد، این بار خیلی نزدیکتر از قبل. نفسها در سینه حبس شد. دیوارها دوباره لرزیدند و صدای وحشتناک به گوش رسید.
"هیچ وقت فکر نمیکردم به همچین جایی بیفتیم…" سامان حرفش را قطع کرد و نفس عمیقی کشید. "آریان، این نماد چیه؟"
آریان چشمانش را بر نماد متمرکز کرد، یک کد قدیمی و رمزآلود که به نظر میرسید به طور عمدی بر روی دیوار حک شده باشد. "این… این چیزی بیشتر از یک علامت معمولی به نظر میاد."
❤4
رمآن
😍پارت ۳۴😍 صدای لرزشی که از دل زمین میآمد، به سرعت شدت گرفت. همه متوقف شدند. انگار تونل در حال نفس کشیدن بود. دیوارها به لرزش درآمدند و صدای عجیب و غریب مانند زمزمهای از دور دست به گوش رسید. الیسا با ترس دستش را عقب کشید و با وحشت به دوستانش نگاه کرد. "این……
❤️پارت 35❤️
آریان دستش را جلو برد و با احتیاط روی نماد کشید. سطح آن سرد بود، اما انگار در عمقش حرارتی پنهان جریان داشت. ناگهان، نماد زیر انگشتانش کمی درخشید و صدایی آرام اما واضح از درون دیوار شنیده شد؛ انگار که چیزی درون تونل در حال بیدار شدن بود.
الیسا یک قدم عقب رفت. "چی کار کردی؟!"
آریان سریع دستش را برداشت. "من… فقط لمسش کردم!"
دیوار مقابلشان شروع به حرکت کرد، گرد و غبار از لابهلای ترکهایش بلند شد و خطی باریک از نور آبی کمرنگ در امتداد شکافهایش ظاهر شد. امیرحسین با نگرانی زمزمه کرد: "اگه یه تله باشه چی؟"
سامان سرش را به دو طرف چرخاند، انگار که به دنبال راهی برای فرار میگشت. اما راه برگشت، همان جایی که سایهی مرموز دیده شده بود، حالا تاریکتر و سنگینتر به نظر میرسید.
دیوار کاملاً باز شد و راهرویی باریک با پلههایی که به سمت پایین میرفتند نمایان شد. هوای داخل آن سردتر بود، انگار که هزاران سال هیچ کسی از آن عبور نکرده بود.
الیسا به سختی آب دهانش را قورت داد. "ما… واردش میشیم؟"
آریان نگاهی به بقیه انداخت. چهرههایشان پر از ترس و دودلی بود، اما یک چیز مشخص بود—آنها دیگر نمیتوانستند در این تونل بمانند. پشت سرشان چیزی بود که نباید آن را ملاقات میکردند.
پس، بیهیچ حرفی، اولین قدم را در تاریکی گذاشتند.
آریان دستش را جلو برد و با احتیاط روی نماد کشید. سطح آن سرد بود، اما انگار در عمقش حرارتی پنهان جریان داشت. ناگهان، نماد زیر انگشتانش کمی درخشید و صدایی آرام اما واضح از درون دیوار شنیده شد؛ انگار که چیزی درون تونل در حال بیدار شدن بود.
الیسا یک قدم عقب رفت. "چی کار کردی؟!"
آریان سریع دستش را برداشت. "من… فقط لمسش کردم!"
دیوار مقابلشان شروع به حرکت کرد، گرد و غبار از لابهلای ترکهایش بلند شد و خطی باریک از نور آبی کمرنگ در امتداد شکافهایش ظاهر شد. امیرحسین با نگرانی زمزمه کرد: "اگه یه تله باشه چی؟"
سامان سرش را به دو طرف چرخاند، انگار که به دنبال راهی برای فرار میگشت. اما راه برگشت، همان جایی که سایهی مرموز دیده شده بود، حالا تاریکتر و سنگینتر به نظر میرسید.
دیوار کاملاً باز شد و راهرویی باریک با پلههایی که به سمت پایین میرفتند نمایان شد. هوای داخل آن سردتر بود، انگار که هزاران سال هیچ کسی از آن عبور نکرده بود.
الیسا به سختی آب دهانش را قورت داد. "ما… واردش میشیم؟"
آریان نگاهی به بقیه انداخت. چهرههایشان پر از ترس و دودلی بود، اما یک چیز مشخص بود—آنها دیگر نمیتوانستند در این تونل بمانند. پشت سرشان چیزی بود که نباید آن را ملاقات میکردند.
پس، بیهیچ حرفی، اولین قدم را در تاریکی گذاشتند.
❤4
رمآن
❤️پارت 35❤️ آریان دستش را جلو برد و با احتیاط روی نماد کشید. سطح آن سرد بود، اما انگار در عمقش حرارتی پنهان جریان داشت. ناگهان، نماد زیر انگشتانش کمی درخشید و صدایی آرام اما واضح از درون دیوار شنیده شد؛ انگار که چیزی درون تونل در حال بیدار شدن بود. الیسا…
😍پارت ۳۶😍
پلهها به طرز عجیبی نرم و ساکت بودند، انگار که هیچکسی پا روی آنها نگذاشته باشد. هر گام که برمیداشتند، هوای سرد و مرموز اطرافشان بیشتر و بیشتر فضا را میفشرد. دیوارهای تونل حالا شبیه به پوست یک موجود زنده میبود که به آرامی نفس میکشید.
"اینجا خیلی ترسناکه…" صدای سامان به سختی شنیده میشد.
آریان جلوتر از همه حرکت میکرد. احساس میکرد چیزی درون این تونل وجود دارد، چیزی که از مدتها قبل منتظر ورود آنها بوده. هر چند که قلبش تندتر میزد، اما حس عجیبی از کنجکاوی و میل به کشف درونش میجوشید.
"به نظر میرسه که این راه ادامه داره." آریان به آرامی گفت و به پلههای بیشتری که پایین میرفتند نگاه کرد.
حس میکرد هر گام که برمیداشتند، چیزی بزرگتر از آنها در این مکان پنهان شده بود. ناگهان صدای خشخش گامهای کسی از پشت سرشان شنیده شد.
"اینجا چیزی نیست، درست؟" صدای الیسا از ترس لرزید.
آریان به سرعت به عقب برگشت، اما هیچکس نبود. تنها صدای نفسهای خودشان و صدای حرکت پلهها به گوش میرسید.
"نه، هیچچیز نیست. ادامه بدیم." آریان گفت، ولی خودش هم مطمئن نبود که این مسیر واقعا امن است یا نه.
گامهایشان به آرامی ادامه یافت، تا اینکه در انتهای تونل، نوری کمرنگ به چشمشان خورد. مثل یک ستارهی دور، میدرخشید.
"اونجا چیه؟" امیرحسین با دقت بیشتری به آن نقطه اشاره کرد.
"میریم میبینیم." آریان گفت، و همه با احتیاط به سمت نور حرکت کردند.
پلهها به طرز عجیبی نرم و ساکت بودند، انگار که هیچکسی پا روی آنها نگذاشته باشد. هر گام که برمیداشتند، هوای سرد و مرموز اطرافشان بیشتر و بیشتر فضا را میفشرد. دیوارهای تونل حالا شبیه به پوست یک موجود زنده میبود که به آرامی نفس میکشید.
"اینجا خیلی ترسناکه…" صدای سامان به سختی شنیده میشد.
آریان جلوتر از همه حرکت میکرد. احساس میکرد چیزی درون این تونل وجود دارد، چیزی که از مدتها قبل منتظر ورود آنها بوده. هر چند که قلبش تندتر میزد، اما حس عجیبی از کنجکاوی و میل به کشف درونش میجوشید.
"به نظر میرسه که این راه ادامه داره." آریان به آرامی گفت و به پلههای بیشتری که پایین میرفتند نگاه کرد.
حس میکرد هر گام که برمیداشتند، چیزی بزرگتر از آنها در این مکان پنهان شده بود. ناگهان صدای خشخش گامهای کسی از پشت سرشان شنیده شد.
"اینجا چیزی نیست، درست؟" صدای الیسا از ترس لرزید.
آریان به سرعت به عقب برگشت، اما هیچکس نبود. تنها صدای نفسهای خودشان و صدای حرکت پلهها به گوش میرسید.
"نه، هیچچیز نیست. ادامه بدیم." آریان گفت، ولی خودش هم مطمئن نبود که این مسیر واقعا امن است یا نه.
گامهایشان به آرامی ادامه یافت، تا اینکه در انتهای تونل، نوری کمرنگ به چشمشان خورد. مثل یک ستارهی دور، میدرخشید.
"اونجا چیه؟" امیرحسین با دقت بیشتری به آن نقطه اشاره کرد.
"میریم میبینیم." آریان گفت، و همه با احتیاط به سمت نور حرکت کردند.
❤10🍓1