رمآن
47 subscribers
خلاصه داستان: داستان درباره‌ی یک دختر جوان به نام "مینا" است که به طور تصادفی وارد یک دنیای موازی می‌شود. دنیای موازی‌ای که در آن آینده‌اش، تصمیمات و روابطش کاملاً متفاوت است. در این دنیا، او با نسخه‌های دیگری از افراد آشنا و دوستانش روبه‌رو می‌شود که ..
Download Telegram
❤️پارت ۱۰ ❤️

مینا همراه آریان از اتاق بیرون رفت. راهرویی تاریک و طولانی پیش رویشان بود. چراغ‌های کم‌نور روی دیوارها، سایه‌های عجیب و مرموزی ایجاد کرده بودند. مینا احساس می‌کرد هر قدمی که برمی‌دارد، به چیزی ناشناخته نزدیک‌تر می‌شود، چیزی که نمی‌تواند تصورش را هم بکند.

"کجا می‌ریم؟" صدایش به سختی شنیده می‌شد.

آریان بدون اینکه نگاهش کند، پاسخ داد: "جایی که همه چیز شروع شد. جایی که باید با حقیقت روبه‌رو بشی."

مینا اخمی کرد. "همیشه از این حرف‌های مرموز می‌زنی، ولی هیچ‌وقت چیزی رو واضح توضیح نمی‌دی. تو حتی نمی‌گی این حقیقت چیه!"

آریان متوقف شد. برگشت و مستقیم به چشمان مینا نگاه کرد. "چون آماده نبودن برای روبه‌رو شدن با حقیقت، از خود حقیقت خطرناک‌تره. می‌خوای بدونی؟ اول باید ببینی."

مینا چیزی نگفت، فقط به او خیره شد. دلش می‌خواست فریاد بزند، می‌خواست حقیقت را همین لحظه بداند، اما چیزی در نگاه آریان او را متوقف کرد.

چند دقیقه بعد، به در چوبی بزرگی رسیدند. آریان دستش را روی در گذاشت و با لحنی آرام گفت: "قبل از اینکه وارد بشی، یه چیز رو بدون. اینجا جایی نیست که دوباره بهش برگردی. هر چیزی که ببینی، زندگی تو رو برای همیشه تغییر می‌ده."

مینا نفس عمیقی کشید. "همین حالا زندگی من داره تغییر می‌کنه. فرقی نمی‌کنه پشت این در چی باشه. من آماده‌ام."

آریان بدون هیچ حرفی در را باز کرد. مینا با گامی لرزان وارد شد.

داخل اتاق، دیوارها پوشیده از نقشه‌ها و عکس‌ها بود. عکس‌هایی از افرادی که مینا نمی‌شناخت، اما حس می‌کرد چیزی درباره آن‌ها آشناست. یک میز چوبی بزرگ وسط اتاق بود، رویش چند کتاب کهنه و چند کاغذ پراکنده شده بودند.

مینا به یکی از عکس‌ها نزدیک شد. یک خانواده بود؛ مردی با چهره‌ای جدی، زنی که لبخند آرامی داشت، و دختری کوچک. دخترک... خودش بود.

"این عکس منِ؟" صدایش لرزان بود.

آریان کنار او ایستاد. "آره. این تویی. ولی خانواده‌ای که فکر می‌کردی خانواده توئه، هیچ‌وقت واقعیت نداشت."

مینا عقب رفت. "یعنی چی؟ تو داری می‌گی اون‌ها... اون‌ها واقعاً پدر و مادرم نبودن؟"

آریان سرش را به آرامی تکان داد. "اون‌ها تو رو بزرگ کردن، ولی تو از خون اون‌ها نیستی. پدر و مادرت بخشی از چیزی بودن که نمی‌تونی هنوز درکش کنی. و حالا تو باید راهشون رو ادامه بدی."

مینا فریاد زد: "بس کن! این مسخره‌بازیا چیه؟ من فقط می‌خوام زندگی عادیم رو داشته باشم!"

آریان با لحنی آرام گفت: "زندگی عادی؟ مینا، تو هیچ‌وقت عادی نبودی. تو وارث چیزی هستی که اگه درست استفاده نکنی، می‌تونه همه چیز رو نابود کنه."

ناگهان یکی از کتاب‌های روی میز روشن شد. نور عجیبی از آن ساطع می‌شد. مینا بهت‌زده به آن نگاه کرد. آریان گفت: "اون کتاب جواب همه سؤال‌های توئه. ولی اگه بازش کنی، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی راه برگشتی داشته باشی."

مینا به آرامی به سمت کتاب رفت. انگار چیزی او را به سمتش می‌کشید. وقتی دستش را روی جلد کتاب گذاشت، احساس کرد قلبش به تندی می‌تپد.

آریان آرام گفت: "حالا انتخاب کن، مینا. یا این کتاب رو باز می‌کنی و حقیقت رو می‌فهمی، یا همین‌جا همه چیز رو رها می‌کنی و برمی‌گردی به زندگی قبلیت. ولی بدون، اگه انتخاب کنی که رها کنی، دیگه هیچ‌وقت جواب سؤال‌هات رو نمی‌گیری."

مینا به چشمان آریان نگاه کرد. لحظه‌ای مکث کرد، سپس با صدای آرامی گفت: "من همیشه از حقیقت فرار کردم. ولی دیگه نمی‌خوام فرار کنم."

او کتاب را باز کرد. نور شدیدی تمام اتاق را پر کرد. مینا چشمانش را بست، اما کلمات روی صفحه‌ها به‌گونه‌ای در ذهنش حک می‌شدند که انگار خودش همیشه آن‌ها را می‌دانسته. صدایی در ذهنش گفت: "تو انتخاب شدی، مینا. تو وارث آخرینی."

مینا چشمانش را باز کرد. همه چیز تغییر کرده بود.
2🔥2
رمآن
❤️پارت ۱۰ ❤️ مینا همراه آریان از اتاق بیرون رفت. راهرویی تاریک و طولانی پیش رویشان بود. چراغ‌های کم‌نور روی دیوارها، سایه‌های عجیب و مرموزی ایجاد کرده بودند. مینا احساس می‌کرد هر قدمی که برمی‌دارد، به چیزی ناشناخته نزدیک‌تر می‌شود، چیزی که نمی‌تواند تصورش…
❤️ پارت ۱۱ ❤️

وقتی نور فروکش کرد، مینا حس می‌کرد که دیگر خودش نیست. انگار وزن جدیدی روی شانه‌هایش افتاده بود؛ وزنی که هم عجیب بود و هم آشنا. اتاق دیگر همان اتاق قبلی نبود. دیوارها انگار نفس می‌کشیدند، و نقشه‌ها و عکس‌ها تغییر کرده بودند. حالا همه چیز واضح‌تر بود، انگار چشم‌هایش حقیقت تازه‌ای را می‌دیدند.

آریان به آرامی گفت: "حالا می‌فهمی؟"

مینا نگاهش کرد. "این... این چی بود؟ این کتاب چی داره که انقدر عجیبه؟"

آریان به سمت کتاب رفت و با انگشت به یکی از صفحات باز اشاره کرد. "این کتاب حافظه‌ی نسل‌هاست. تمام چیزهایی که تا الان اتفاق افتاده و خواهد افتاد، اینجا نوشته شده. هرکسی که وارث باشه، می‌تونه بخشی از این رازها رو ببینه."

مینا با سردرگمی به کتاب نگاه کرد. کلمات روی صفحات درخشان بودند، اما به زبانی که نمی‌توانست بخواند. با این حال، حس می‌کرد معنایشان را درک می‌کند. "این یعنی... من وارثم؟ ولی چرا من؟ چرا کسی دیگه نه؟"

آریان آهی کشید. "چون این انتخاب تو نبود، مینا. این سرنوشت تو بود. تو به‌خاطر خانواده‌ات، گذشته‌ات و چیزی که درونته، انتخاب شدی."

مینا سری تکان داد. "ولی من هیچ‌وقت نمی‌خواستم خاص باشم. چرا باید چیزی رو که نمی‌فهمم قبول کنم؟ چرا نمی‌تونم مثل قبل زندگی کنم؟"

آریان به سمتش رفت و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. "چون گاهی وقت‌ها زندگی عادی فقط یه نقابه. نقابی که برای محافظت ازت گذاشته شده. ولی حالا وقتشه که انتخاب کنی. یا به‌دنبال حقیقت بری و راهی رو که پدر و مادرت شروع کردن ادامه بدی، یا همه‌چیز رو همین‌جا رها کنی."

مینا به زمین خیره شد. سوالات زیادی در ذهنش رژه می‌رفتند. چه اتفاقی برای پدر و مادر واقعی‌اش افتاده بود؟ چرا این رازها حالا آشکار می‌شدند؟ و مهم‌تر از همه، اگر قبول نمی‌کرد چه چیزی را از دست می‌داد؟

ناگهان صدای خش‌خش ضعیفی از انتهای اتاق شنیده شد. مینا سرش را بالا آورد و نگاهش به گوشه‌ای افتاد که حالا تاریک‌تر از قبل شده بود. سایه‌ای آرام‌آرام شکل می‌گرفت.

آریان با صدای آرام ولی محکم گفت: "زمان زیادی نداریم. اونا فهمیدن که کتاب بیدار شده."

مینا وحشت‌زده پرسید: "اونا؟ اونا کی‌ان؟"

آریان چهره‌اش جدی‌تر از همیشه بود. "کسانی که نمی‌خوان این حقیقت فاش بشه. و برای همین میان سراغ تو."

مینا یک قدم عقب رفت. "من آماده نیستم! نمی‌تونم بجنگم!"

آریان مستقیم به چشم‌های او خیره شد. "نیازی نیست الان بجنگی. فقط باید تصمیم بگیری. این کتاب، کلید هر چیزیه. اگه اون‌ها دستشون بهش برسه، همه‌چیز نابود می‌شه."

مینا به کتاب نگاه کرد. حالا انگار می‌توانست ضربانش را بشنود؛ مثل قلبی که درونش می‌تپید. سایه‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. او باید تصمیمش را همین لحظه می‌گرفت.

"من نمی‌دونم چی در انتظارمه." مینا کتاب را محکم در دست گرفت. "ولی نمی‌ذارم این راز دست کسایی بیفته که می‌خوان بهش آسیب بزنن."

آریان لبخند کم‌رنگی زد. "حالا می‌تونیم شروع کنیم."

پیش از آنکه مینا بتواند چیزی بپرسد، نور سفیدی اتاق را پر کرد و همه‌چیز ناپدید شد.


پارت آخر امشب..

ادامه دارد..
4👍1
رمآن
❤️ پارت ۱۱ ❤️ وقتی نور فروکش کرد، مینا حس می‌کرد که دیگر خودش نیست. انگار وزن جدیدی روی شانه‌هایش افتاده بود؛ وزنی که هم عجیب بود و هم آشنا. اتاق دیگر همان اتاق قبلی نبود. دیوارها انگار نفس می‌کشیدند، و نقشه‌ها و عکس‌ها تغییر کرده بودند. حالا همه چیز واضح‌تر…
❤️پارت ۱۲❤️

آریان با نگاه سنگینش به او خیره شد و گفت: "قبل از اینکه جلوتر بریم، باید بدونی که از این لحظه به بعد، هر چیزی که می‌بینی و می‌شنوی، می‌تونه زندگیت رو برای همیشه تغییر بده. آماده‌ای؟"

مینا کمی مردد نگاهش کرد، ولی سعی کرد صدایش را محکم کند. "گفتم که آماده‌ام. دیگه نمی‌خوام در تاریکی بمونم."

آریان سری تکان داد و به طرف قفسه‌ای که در گوشه اتاق بود، رفت. در چوبی آن را باز کرد و از پشت چند کتاب و جعبه، کلیدی کوچک و کهنه بیرون آورد. مینا به او نزدیک شد و با کنجکاوی پرسید: "اون چیه؟"

آریان کلید را در دستش گرفت و به آرامی گفت: "این کلید چیزی رو باز می‌کنه که همه جواب‌ها اونجا پنهان شده. چیزی که خانواده‌ات با تمام وجودشون سعی کردن ازت دور نگه دارن."

مینا به کلید خیره شد. قلبش به تندی می‌زد. نمی‌توانست تصمیم بگیرد که بیشتر هیجان‌زده است یا ترسیده. گفت: "کجا باید بریم؟"

آریان به پنجره اشاره کرد. "باید بریم جایی که این داستان شروع شد. خونه قدیمی پدربزرگت. اونجا چیزهایی هست که تو رو به حقیقت می‌رسونه."

مینا با تعجب گفت: "خونه پدربزرگ؟ اونجا سال‌هاست که بسته شده. اصلاً کسی نزدیکش نمی‌شه."

آریان آرام لبخند زد. "دقیقاً به همین دلیل. کسی نباید به اونجا نزدیک بشه. ولی حالا تو تنها کسی هستی که حق داری وارد اونجا بشی."

مینا سکوت کرد. خاطراتی مبهم از کودکی‌اش در آن خانه در ذهنش زنده شد. چیزهایی که همیشه در مورد آن خانه عجیب به نظر می‌رسیدند، حالا بیش از پیش معنا پیدا می‌کردند.

بالاخره گفت: "باشه. بریم."

آریان بدون حرف بیشتری به سمت در رفت و منتظر ماند تا مینا هم قدم بردارد. مینا نگاه کوتاهی به کتاب در دستش انداخت و بعد آن را روی میز گذاشت. این کتاب هم مثل باری روی دوشش بود، ولی حالا وقت آن بود که به دنبال حقیقت برود.

هوا سردتر از چیزی بود که فکر می‌کرد. باد شدیدی می‌وزید و هر دوی آن‌ها را وادار می‌کرد که پالتوهایشان را محکم‌تر بگیرند. آریان در سکوت راه می‌رفت، اما مینا نمی‌توانست ذهنش را از سوالات بی‌پاسخ رها کند. بالاخره نتوانست خودش را کنترل کند و پرسید: "اونجا چی هست که اینقدر مهمه؟"

آریان کمی مکث کرد و گفت: "چیزهایی که می‌بینی، می‌تونه تصویرت از گذشته و حال رو به کلی تغییر بده. اما به یاد داشته باش، هر چیزی که اونجا می‌فهمی، برای تو وظیفه‌ای به همراه می‌آره. این فقط دانستن نیست، بلکه عمل کردن به اون چیزهاست."

مینا زیر لب گفت: "من که هنوز نمی‌دونم قراره چه چیزی رو بفهمم..."

آریان نگاهی گذرا به او انداخت. "خیلی زود خواهی فهمید."

آن‌ها به خانه قدیمی رسیدند. مینا به در بزرگ و پوسیده‌اش خیره شد. در تمام عمرش، آن خانه همیشه مثل یک معما برایش بود. حالا باید وارد آن می‌شد و معمایی را که تمام این سال‌ها در دلش پنهان کرده بود، کشف می‌کرد.

آریان کلید را از جیبش بیرون آورد و به آرامی قفل زنگ‌زده در را باز کرد. در با صدایی گوش‌خراش باز شد. پشت آن، تاریکی عمیقی انتظارشان را می‌کشید.

آریان با صدایی آرام گفت: "این آغاز سفر توست، مینا. آماده‌ای؟"

مینا با تردید قدمی به جلو برداشت و در تاریکی ناپدید شد.
4
رمآن
❤️پارت ۱۲❤️ آریان با نگاه سنگینش به او خیره شد و گفت: "قبل از اینکه جلوتر بریم، باید بدونی که از این لحظه به بعد، هر چیزی که می‌بینی و می‌شنوی، می‌تونه زندگیت رو برای همیشه تغییر بده. آماده‌ای؟" مینا کمی مردد نگاهش کرد، ولی سعی کرد صدایش را محکم کند. "گفتم…
❤️پارت ۱۳❤️

فضای داخل خانه سرد و مرطوب بود. بوی قدیمی و خاکی اتاق‌ها به مشام می‌رسید و سکوتی سنگین در فضا حاکم بود. مینا به سختی چشم‌هایش را به تاریکی عادت می‌داد. تنها صدای قدم‌هایشان در راهرو پیچید. آریان جلوتر از او حرکت می‌کرد، ولی مینا نمی‌توانست از ذهنش بزدایند که اینجا جای امنی نیست. انگار درون خانه هر دیوار و هر زاویه داستانی نهفته داشت که هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد به آن نزدیک شود.

آریان به سمت اتاقی در انتهای راهرو رفت و در را باز کرد. نور ضعیفی از فانوسی که در دستان آریان بود، داخل اتاق می‌تابید. مینا به گوشه‌ای از اتاق نگاه کرد. یک میز چوبی قدیمی، چند کمد پر از کتاب‌های خاک خورده و یک گنجه در گوشه اتاق قرار داشت. نگاهش به کمد افتاد. چیزی در دل آن کشش عجیبی داشت.

آریان به آرامی به سمت گنجه رفت و در آن را باز کرد. درون گنجه چیزی جز چند برگ کاغذ زرد و پاره‌شده نبود. اما در میان آن‌ها، چیزی درخشان و کوچک توجه مینا را جلب کرد. او دستش را دراز کرد و یک جعبه کوچک از جنس چوب را برداشت. جعبه بسته بود و چیزی درونش می‌لرزید.

آریان با نگاه نافذش گفت: "این چیزی هست که دنبال‌ش می‌گشتی. این جواب سوالات توست، مینا."

مینا با تعجب جعبه را باز کرد. درون آن یک حلقه کوچک طلا قرار داشت که روی آن یک علامت عجیب حک شده بود. چیزی که هیچ‌گاه در زندگی‌اش ندیده بود. مینا حلقه را برداشت و آن را با دقت در دستش چرخاند.

آریان گفت: "اون علامت نشانه‌ای از گذشته‌ی خانوادت هست. هر کسی که این حلقه رو در دست داشته باشه، به حقیقتی پی می‌بره که برای نسل‌ها پنهان شده."

مینا هنوز نمی‌توانست تمام داستان را درک کند. "این حلقه چرا به من رسیده؟ چرا من باید این رو پیدا کنم؟"

آریان با یک لبخند آرام گفت: "چون تو تنها کسی هستی که می‌تونی ادامه‌اش بدی. بقیه خانواده‌ات از چیزی ترسیدن که حالا باید تو با اون روبه‌رو بشی."

مینا نگاهش را به حلقه دوخت و به یاد خاطرات پراکنده‌ای از دوران کودکی‌اش افتاد. حلقه‌ای که شاید سال‌ها پیش در دست کسی دیگر بوده، اما حالا به دست او رسیده بود.

با دست لرزان حلقه را در جیبش گذاشت و گفت: "باید بدونم این حلقه دقیقاً چی رو نشون می‌ده."

آریان به او نگاه کرد و گفت: "حقیقتش در جایی دورتر از این خانه پنهانه. باید به دنبال نشونه‌ها بری و خودت رو آماده کنی. همه چیز به همین حلقه بستگی داره."

مینا با تردید نگاهش را از آریان برگرداند و به تاریکی اتاق خیره شد. اینجا فقط آغاز ماجراجویی‌اش بود، اما چه چیزی در انتظارش بود؟
4👍1
رمآن
❤️پارت ۱۳❤️ فضای داخل خانه سرد و مرطوب بود. بوی قدیمی و خاکی اتاق‌ها به مشام می‌رسید و سکوتی سنگین در فضا حاکم بود. مینا به سختی چشم‌هایش را به تاریکی عادت می‌داد. تنها صدای قدم‌هایشان در راهرو پیچید. آریان جلوتر از او حرکت می‌کرد، ولی مینا نمی‌توانست از…
❤️پارت ۱۴❤️

مینا احساس می‌کرد زمین زیر پایش دیگر محکم نیست. حلقه در جیبش سنگینی می‌کرد، انگار وزنی بیشتر از یک تکه طلا داشت. به سمت آریان برگشت و پرسید:
"چطور باید به این حقیقت برسم؟ از کجا شروع کنم؟"

آریان فانوس را بالاتر گرفت و گفت:
"پاسخ تمام سوالاتت در جایی پنهان شده که اولین بار این حلقه ساخته شد. در خانه‌ای که نسل‌های قبل از تو در آن زندگی می‌کردند."

مینا اخم کرد و گفت:
"من چیزی از آن خانه نمی‌دانم. حتی نمی‌دانم کجاست."

آریان لبخند محوی زد، انگار چیزی در ذهنش بود که نمی‌توانست بگوید. سپس از جیبش کاغذی کهنه بیرون آورد و آن را به مینا داد. نقشه‌ای کوچک و ساده بود که روی آن خطوطی نامنظم کشیده شده بود. در گوشه نقشه یک علامت شبیه همان نشانی که روی حلقه بود، به چشم می‌خورد.

"این نقشه تو رو به همون مکان می‌رسونه. اما یه چیز رو باید بدونی، مینا..."

مینا سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان آریان خیره شد.
"چی؟"

آریان با صدایی آرام و کمی مردد گفت:
"هر کسی نمی‌تونه به حقیقت این حلقه نزدیک بشه. تو باید آماده باشی که با چیزهایی روبه‌رو بشی که شاید هرگز باورشون نکنی. این حلقه فقط یک شیء نیست؛ یه کلیده. کلید به چیزی که سال‌ها پنهان مونده."

مینا عمیق نفس کشید. می‌خواست چیزی بگوید، اما حس کرد صدایش در گلو خفه شده. نگاهش به نقشه بود و دستش روی حلقه‌ای که هنوز در جیبش سنگینی می‌کرد.

"کی باید حرکت کنم؟"

آریان بدون مکث جواب داد:
"همین امشب. هر چی زودتر، بهتر. چون تو تنها نیستی که دنبال این حلقه‌ای."

قلب مینا به تپش افتاد. احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بسته.
"منظورت چیه؟ کی دنبالشه؟"

آریان فانوس را پایین آورد و به گوشه تاریک اتاق نگاهی انداخت.
"کسانی که نمی‌خوان حقیقت فاش بشه. اونا از این حلقه و از تو باخبر شدن. فقط تا زمانی که تو جلوتر از اونا حرکت کنی، امنی."

مینا حس کرد هوا سنگین‌تر شده. انگار سایه‌هایی نامرئی در اطرافش بودند که او را تماشا می‌کردند. نقشه را در دست گرفت و گفت:
"باشه. می‌رم. ولی اگه چیزی بشه چی؟"

آریان به آرامی نزدیک شد و فانوس را روی میز گذاشت. با لحنی قاطع گفت:
"تو تنها نیستی، مینا. من کنارت هستم. ولی باید بدونی که این راه، راه آسونی نیست."

مینا به آرامی سر تکان داد. تصمیم گرفته بود. شاید این شروع مسیری بود که هیچ پایانی نداشت، اما حس کرد باید برود.

آریان فانوس را برداشت و گفت:
"پس بهتره حرکت کنیم. زمان زیادی نداریم."

مینا با یک نگاه آخر به اتاق، به دنبال آریان به راه افتاد. در دل تاریکی، فقط فانوس آریان و صدای قدم‌هایشان در سکوت خانه به گوش می‌رسید. اینجا پایان یک ترس بود و آغاز حقیقت.
5
رمآن
❤️پارت ۱۴❤️ مینا احساس می‌کرد زمین زیر پایش دیگر محکم نیست. حلقه در جیبش سنگینی می‌کرد، انگار وزنی بیشتر از یک تکه طلا داشت. به سمت آریان برگشت و پرسید: "چطور باید به این حقیقت برسم؟ از کجا شروع کنم؟" آریان فانوس را بالاتر گرفت و گفت: "پاسخ تمام سوالاتت…
❤️پارت ۱۵❤️

مینا و آریان در سکوت از خانه بیرون رفتند. شب، عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. صدای باد درختان را تکان می‌داد و برگ‌ها زیر نور کمرنگ ماه مثل سایه‌هایی در حرکت بودند. فانوس آریان تنها منبع نورشان بود، اما حتی آن هم نمی‌توانست از سنگینی تاریکی کم کند.

مینا نقشه را دوباره نگاه کرد. انگار چیزی در آن جا افتاده بود، چیزی که چشم‌هایش نمی‌توانست آن را درک کند. زیر لب گفت:
"این مکان... چطور ممکنه که چیزی ازش یادم نمیاد؟ انگار یه راز از من دزدیده شده."

آریان قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد و به او نگاهی انداخت.
"گاهی اوقات گذشته‌مون پشت دیوارهایی پنهانه که خودمون ساختیم. شاید یادت نباشه، اما این نقشه برای تو آشناست. باید به حست اعتماد کنی."

مینا سرش را تکان داد. نمی‌دانست به حسی که آریان از آن حرف می‌زند اعتماد کند یا نه، اما چیزی در دلش او را به جلو می‌کشید.

چند دقیقه بعد، به جاده‌ای باریک و خاکی رسیدند که در دل جنگل گم می‌شد. مینا به اطراف نگاه کرد؛ انگار چشم‌هایش چیزی را دنبال می‌کردند، چیزی که هنوز نمی‌توانست ببیند.

"اینجا خیلی ساکته... حتی زیادی ساکت." صدای مینا لرزید.

آریان فانوس را بالاتر گرفت و در حالی که اطراف را بررسی می‌کرد گفت:
"گاهی سکوت، پر از صداست. فقط باید خوب گوش بدی."

ناگهان صدایی از دور شنیده شد؛ مثل خش‌خش برگ‌ها، اما عجیب و غیرعادی. مینا به آریان نگاه کرد.
"این چی بود؟"

آریان ایستاد و گوش تیز کرد. سپس فانوس را به سمت صدا گرفت.
"نترس. فقط... هر چیزی که بشه، از مسیر منحرف نشو."

مینا حس کرد قلبش تندتر می‌زند. صدای خش‌خش نزدیک‌تر شد. ناگهان از میان تاریکی، شبحی از یک گرگ بزرگ نمایان شد. چشم‌هایش به رنگ زرد و درخشان بود و مستقیماً به مینا خیره شده بود.

مینا نفسش بند آمد. دستش ناخودآگاه به سمت حلقه در جیبش رفت. آریان اما آرام ماند. به گرگ نگاه کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد که مینا نفهمید.

گرگ چند قدم جلوتر آمد، اما ناگهان متوقف شد. برای لحظه‌ای کوتاه، انگار به مینا تعظیم کرد. سپس به همان آرامی که آمده بود، در تاریکی محو شد.

مینا با دهانی باز به آریان نگاه کرد.
"اون... اون چی بود؟ چرا رفت؟"

آریان فانوس را پایین آورد و به راه ادامه داد.
"نگران نباش. اون محافظ این جنگله. وقتی تو حلقه رو دستت داری، اونا آسیبی نمی‌رسونن."

مینا حس کرد که دیگر هیچ چیز در این سفر معمولی نخواهد بود. به نقشه نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. راه هنوز طولانی بود، اما حس می‌کرد باید ادامه دهد.

آن‌ها در سکوت به راه افتادند، اما این بار مینا به هر سایه و صدایی با دقت بیشتری نگاه می‌کرد. چیزی در این جنگل وجود داشت، چیزی که می‌خواست با او حرف بزند، اما هنوز نمی‌توانست آن را درک کند.

این شروعِ مسیری بود که او را به حقیقتِ خودش و گذشته‌اش می‌رساند، حتی اگر پر از رازهای ترسناک و ناشناخته بود.
4👍2
رمآن
❤️پارت ۱۵❤️ مینا و آریان در سکوت از خانه بیرون رفتند. شب، عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. صدای باد درختان را تکان می‌داد و برگ‌ها زیر نور کمرنگ ماه مثل سایه‌هایی در حرکت بودند. فانوس آریان تنها منبع نورشان بود، اما حتی آن هم نمی‌توانست از سنگینی تاریکی کم…
❤️پارت ۱۶❤️

شب هنوز سنگین بود و سکوت جنگل، مثل پرده‌ای ضخیم، تمام صداها را می‌بلعید. مینا و آریان به راهشان ادامه می‌دادند که ناگهان صدای خش‌خش برگ‌ها از پشت سر بلند شد. مینا به سرعت برگشت. فانوس آریان هم در هوا چرخید، اما چیزی دیده نمی‌شد.

"تو هم شنیدی؟" مینا با صدایی لرزان پرسید.

آریان سری تکان داد و فانوس را به سمت درختان چرخاند.
"آره... ولی بهتره عجله کنیم. اینجا جای موندن نیست."

ناگهان صدای پایی نرم و سریع از پشتشان بلند شد. این بار هر دو متوقف شدند. مینا نفسش را در سینه حبس کرده بود و فانوس در دست آریان کمی لرزید.

"کی اونجاست؟" آریان با صدای بلند پرسید.

لحظه‌ای بعد، پسری جوان با موهای بهم‌ریخته و لباس‌های خاکی از میان درختان بیرون پرید. حدوداً هم‌سن مینا بود و چشم‌هایش از اضطراب برق می‌زد.

"وایسا! صبر کنید!" پسر نفس‌نفس‌زنان گفت. "خواهش می‌کنم! فرار نکنید!"

آریان فانوس را کمی پایین آورد و نگاهی به او انداخت. "تو کی هستی؟ چرا دنبالمون می‌کنی؟"

پسر کمی نزدیک‌تر آمد و دست‌هایش را بالا گرفت تا نشان دهد قصد بدی ندارد.
شش"اسم من سامانِ. منم دنبال نقشه‌ام... شما هم دنبالشین، نه؟"

مینا با چشمانی تنگ او را برانداز کرد.
"تو از کجا می‌دونی ما دنبال نقشه‌ایم؟ اصلاً از کجا فهمیدی اینجاییم؟"

سامان با دست به کوله‌پشتی‌اش اشاره کرد و نقشه‌ای کهنه و تاخورده را بیرون کشید.
"این نقشه رو از یه جای قدیمی پیدا کردم. وقتی داشتم مسیر رو دنبال می‌کردم، صدای شما رو شنیدم. نقشه‌هاتون شبیه همین نیست؟"

آریان و مینا نگاه کوتاهی به نقشه او انداختند. حیرت‌انگیز بود؛ خطوط و علامت‌های روی نقشه سامان درست شبیه نقشه‌ای بود که مینا در دست داشت.

"اینا... یکیه!" مینا با بهت گفت. "ولی چرا دو تا؟"

سامان شانه بالا انداخت.
"نمی‌دونم. ولی چیزی که می‌دونم اینه که ما داریم به یه جای خیلی خطرناک نزدیک می‌شیم."

آریان با حالتی محتاطانه گفت: "چرا فکر می‌کنی خطرناکه؟"

سامان نفس عمیقی کشید و با حالتی جدی گفت:
"چون تو راه، چیزی دیدم. یه سایه... یه مرد. ولی انگار واقعی نبود. یه لحظه ظاهر شد و بعد محو شد. ولی مطمئنم که دنبال من بود."

مینا با نگرانی به آریان نگاه کرد.
"شاید نباید ادامه بدیم..."

آریان اما مصمم بود.
"نه. ما اینجا نیومدیم که نصفه راه رو برگردیم. اگه قراره جواب پیدا کنیم، باید جلو بریم."

سامان سرش را تکان داد و گفت: "منم با شما میام. اگه قراره به دردسر بیافتیم، بهتره با هم باشیم."

آریان با کمی تردید موافقت کرد و سه‌نفری به راه افتادند.

اما چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خنده‌ای از دور شنیده شد. خنده‌ای خفه و عجیب، مثل کسی که از ته دل خوشحال نیست. مینا ایستاد و به اطراف نگاه کرد.

"این صدای چی بود؟"

سامان بی‌اختیار عقب رفت و زمزمه کرد:
"اون... اون صدای همون مرده بود!"

آریان فانوس را بالاتر برد و قدمی جلو گذاشت.
"هر چی که هست، داره نزدیک‌تر می‌شه."

سایه‌ای بلند و تاریک از پشت درختان ظاهر شد. مثل شبحی که در مه شناور است، آرام آرام به آن‌ها نزدیک می‌شد. هر سه، بی‌حرکت و با وحشت، به آن خیره شدند.

این بار دیگر راهی برای عقب‌نشینی نبود. هر چه بود، حقیقت پشت این نقشه‌ها و رازهایشان، درست در همان تاریکی مخوف منتظرشان بود.
4👍1
رمآن
❤️پارت ۱۶❤️ شب هنوز سنگین بود و سکوت جنگل، مثل پرده‌ای ضخیم، تمام صداها را می‌بلعید. مینا و آریان به راهشان ادامه می‌دادند که ناگهان صدای خش‌خش برگ‌ها از پشت سر بلند شد. مینا به سرعت برگشت. فانوس آریان هم در هوا چرخید، اما چیزی دیده نمی‌شد. "تو هم شنیدی؟"…
❤️پارت ۱۷❤️

سایه بلندتر و واضح‌تر شد. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایش به وضوح شنیده می‌شد. سامان، که نفس‌هایش به وضوح بریده بود، آرام زمزمه کرد:
"نمی‌تونیم اینجا وایسیم. باید فرار کنیم!"

آریان اما بی‌حرکت ایستاده بود و فانوس را به سمت سایه گرفت.
"نه، نباید فرار کنیم. اگه عقب‌نشینی کنیم، ممکنه ما رو دنبال کنه. باید ببینیم چی می‌خواد."

مینا حس کرد پاهایش به زمین چسبیده‌اند. هر چند تلاش می‌کرد نترسد، اما قلبش به شدت می‌تپید. سایه به نزدیکی آن‌ها رسیده بود. ناگهان صدایی زمزمه‌گونه اما عمیق، از درون آن سایه به گوش رسید:
"برگردید... اینجا جای شما نیست..."

سامان یک قدم عقب رفت. "چی؟ کی هستی؟ چرا اینجا رو ترک کنیم؟"

سایه به آرامی به جلو آمد و حالا می‌توانستند چهره‌اش را ببینند: مردی بلندقد با چشمانی خالی از نور، اما به شدت نافذ. انگار تمام جنگل در نگاهش پنهان بود.
"من نگهبان این مکانم. شما نباید اینجا باشید. نقشه‌ها شما رو به جایی می‌برن که نباید وارد بشید."

آریان قدمی جلو گذاشت و گفت:
"اگه نباید وارد بشیم، پس چرا این نقشه‌ها رو داریم؟ اگه چیزی خطرناکه، چرا این مسیرها وجود دارن؟"

نگهبان نگاهی به نقشه‌ها انداخت و برای لحظه‌ای سکوت کرد. سپس به آرامی گفت:
"شما هیچ‌کدوم نمی‌دونید چی در انتهای این مسیر منتظرتونه. هر چیزی که اونجا هست، برای شما نیست. هر قدمی که نزدیک‌تر بشید، چیزی از شما گرفته می‌شه."

مینا، که نمی‌توانست چشم از چهره‌ی مرد بردارد، پرسید:
"چیزی مثل چی؟"

مرد مکثی کرد. انگار نمی‌خواست جواب بدهد. اما در نهایت گفت:
"خاطرات... امیدها... و شاید حتی وجودتون."

سامان به نقشه‌اش نگاه کرد و زیر لب گفت:
"ولی ما باید بدونیم! اگه نریم، همه‌چیز بی‌جواب می‌مونه."

مرد سری تکان داد و با صدایی آرام اما محکم گفت:
"انتخاب با شماست. اما یادتون باشه، وقتی قدم به جلو بذارید، دیگه راه برگشتی نیست."

ناگهان مرد محو شد، انگار هیچ‌وقت وجود نداشته است. باد سردی میان درختان وزید و برگ‌ها را در هوا چرخاند. مینا با صدایی لرزان گفت:
"فکر نمی‌کنم باید ادامه بدیم. این دیگه فقط یه سفر معمولی نیست."

آریان فانوسش را خاموش کرد و در تاریکی گفت:
"ما اینجا نیومدیم که برگردیم. هر خطری که باشه، باید بفهمیم. حالا که اینجا هستیم، فقط یه راه داریم: جلو رفتن."

سامان، هرچند مردد، سرش را تکان داد و گفت:
"اگه چیزی از ما گرفته بشه، حداقل بدونیم برای چی بوده."

مینا نفس عمیقی کشید و به نقشه‌اش نگاه کرد. سپس با صدای آرام گفت:
"باشه. بریم... اما اگه حس کردم چیزی درست نیست، دیگه جلوتر نمی‌رم."

هر سه در سکوت به راه افتادند. سکوت جنگل حالا سنگین‌تر از قبل بود. صدای پایشان روی خاک، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد. اما در هر قدم، حس می‌کردند چیزی یا کسی آن‌ها را زیر نظر دارد.

در انتهای مسیر، نوری ضعیف از میان درختان دیده شد. نوری که به طرز عجیبی گرم و وسوسه‌انگیز به نظر می‌رسید. اما چیزی در دل مینا می‌گفت که این نور، آغاز چیزی بسیار خطرناک است.
3🥰1
رمآن
❤️پارت ۱۷❤️ سایه بلندتر و واضح‌تر شد. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایش به وضوح شنیده می‌شد. سامان، که نفس‌هایش به وضوح بریده بود، آرام زمزمه کرد: "نمی‌تونیم اینجا وایسیم. باید فرار کنیم!" آریان اما بی‌حرکت ایستاده بود و فانوس را به سمت سایه گرفت. "نه، نباید فرار…
❤️پارت ۱۸❤️

آن‌ها به آرامی به سمت نور پیش می‌رفتند. هر قدمی که برمی‌داشتند، احساس می‌کردند که چیزی در دل جنگل در حال تغییر است. باد، که پیشتر آرام بود، حالا با شدت بیشتری در میان درختان وزید. برگ‌ها به سرعت از درختان سقوط می‌کردند و زمزمه‌ای کم‌کم به گوش می‌رسید، همانند صدای موجی که به ساحل برخورد می‌کند.

مینا نمی‌توانست از حس ناخوشایندش دست بردارد. در دلش می‌دانست که چیزی در انتظارشان است، اما نمی‌خواست از تصمیمی که گرفته بودند منصرف شود. آریان، با چهره‌ای مصمم، فانوس را بالا نگه داشته بود و با هر قدم، سایه‌ها را کنار می‌زد. سامان، که به وضوح مضطرب بود، بیشتر از همیشه به نقشه نگاه می‌کرد.

نزدیک‌تر که شدند، نور تقویت شد. حالا واضح بود که این نور نه از خورشید، بلکه از یک منبع نامشخص می‌تابید. نور سرد و در عین حال دل‌فریب بود. مینا گامش را کندتر کرد. قلبش به شدت می‌تپید و انگار هیچ چیزی نمی‌توانست این احساس را از بین ببرد.

آریان، بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: "من مطمئنم که داریم به چیزی مهم می‌رسیم. نمی‌تونیم عقب بریم."

اما در دل مینا چیزی می‌گفت که این نور، همانطور که دل‌انگیز به نظر می‌رسید، ممکن بود دام خطرناکی باشد. به آرامی قدم برداشت و صدایش را به سختی پیدا کرد: "من نمی‌دونم آریان، ولی حس می‌کنم این مسیر... یه فریب باشه."

آریان توقفی نکرد. نگاهش به نقطه‌ای دورتر از نور متمرکز بود. "تو به خاطر ترس‌ها و شک‌هات نمی‌تونی درست ببینی. باید جلو بریم."

سامان که دستانش به شدت می‌لرزید، ناگهان پرسید: "آریان، مطمئنی که درستی؟ اینجا همه‌چیز بهم ریخته است."

آریان با لحنی آرام اما قاطع پاسخ داد: "این تنها راهه. ما باید به جلو بریم و حقیقت رو کشف کنیم."

در این لحظه، نور روشن‌تر شد و تمامی جنگل درخشید. اما چیزی عجیب در دل این نور بود. به نظر می‌رسید که نور به آرامی در حال بلعیدن محیط اطرافش است.

مینا، که حالا بیشتر از همیشه ترسیده بود، قدمی عقب برداشت. "آریان... من اینجا حس نمی‌کنم درست باشه."

اما آریان، در حالی که قدم به قدم به سمت نور پیش می‌رفت، گفت: "ما اینجا هستیم، دیگه راه برگشتی وجود نداره."

سکوتی عمیق میان آن‌ها حاکم شد و در همان لحظه، مینا تصمیم گرفت که از دل تاریکی، سرنوشت خود را بسازد.
4
رمآن
❤️پارت ۱۸❤️ آن‌ها به آرامی به سمت نور پیش می‌رفتند. هر قدمی که برمی‌داشتند، احساس می‌کردند که چیزی در دل جنگل در حال تغییر است. باد، که پیشتر آرام بود، حالا با شدت بیشتری در میان درختان وزید. برگ‌ها به سرعت از درختان سقوط می‌کردند و زمزمه‌ای کم‌کم به گوش…
🥂پارت ۱۹🥂

نور همچنان شدیدتر می‌شد و حالا سایه‌های اطراف آن‌ها به شکلی غیرعادی حرکت می‌کردند؛ انگار که زنده بودند. مینا نفس عمیقی کشید و سرش را بلند کرد. چیزی در وجودش فریاد می‌زد که باید تصمیم بگیرد؛ بماند یا برود.

سامان، که حالا دیگر نمی‌توانست لرزش دستانش را کنترل کند، زیر لب گفت: "اینجا یه جورایی شبیه... تله است. چرا هیچی مشخص نیست؟ چرا این نور داره همه‌چیز رو تغییر می‌ده؟"

آریان اما بی‌اعتنا به حرف‌های سامان، انگار که چیزی قوی‌تر از خودش او را به جلو می‌کشید، به سمت نور قدم برمی‌داشت. چهره‌اش پر از اشتیاق و در عین حال، یک نوع اضطراب ناشناخته بود. مینا فریاد زد: "آریان! لطفاً یه لحظه وایسا! چرا نمی‌شنوی؟ چرا حرف ما رو نمی‌فهمی؟"

آریان ایستاد، اما به عقب برنگشت. صدایش لرزان و عجیب شد: "مینا، تو نمی‌فهمی. من حس می‌کنم... حس می‌کنم اینجا جواب همه سوالاته. اینجا جاییه که ما باید بهش برسیم."

مینا برای لحظه‌ای چیزی نگفت. خودش را بین عقل و قلبش گرفتار دید. بالاخره با تردید چند قدم دیگر برداشت و به آریان نزدیک شد. دستی روی شانه‌اش گذاشت و آرام گفت: "آریان، شاید این حس فقط یه توهمه. ما نمی‌دونیم این نور از کجا اومده، نمی‌دونیم پشتش چیه. ممکنه به جای جواب، نابودی باشه."

ناگهان صدای بلندی از میان نور برخاست؛ صدایی که به سختی قابل توصیف بود. انگار که همزمان چندین صدا با هم صحبت می‌کردند. این صدا به نظر می‌رسید که از درون نور بیرون نمی‌آید، بلکه مستقیماً وارد ذهن‌شان می‌شود. صدا گفت: "پیش بیایید... یا بازگردید. انتخاب با شماست."

سامان که دیگر تحملش تمام شده بود، نقشه را به زمین انداخت و فریاد زد: "من نمی‌تونم! نمی‌تونم اینجا بمونم. این نور، این صدا... ما نباید جلوتر بریم!"

اما آریان، انگار که دیگر خودش نبود، قدم دیگری برداشت. به آرامی گفت: "من انتخابمو کردم."

مینا با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. "آریان، این نور چیزی که به نظر می‌رسه نیست. لطفاً برگرد..."

اما او به حرف‌های مینا گوش نمی‌داد. دستش را دراز کرد تا وارد نور شود. مینا و سامان با ترس نظاره‌گر این صحنه بودند. درست لحظه‌ای که آریان دستش را به نور رساند، همه‌چیز تاریک شد؛ تاریکی مطلق. نور خاموش شد و هیچ‌چیز جز سکوت باقی نماند.

مینا نفسش را در سینه حبس کرد. صدای سامان را شنید که با صدایی لرزان پرسید: "آریان... کجاست؟"

اما هیچ پاسخی نیامد.
4💊1
❤️پارت ۲۰ ❤️

مینا با دست‌های لرزان فانوس را به سمت جلو گرفت و نور ضعیفش را روی فضای تاریک اطراف چرخاند. همه‌چیز به طرز وحشتناکی ساکت شده بود. حتی صدای باد هم از بین رفته بود. او با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود، گفت: "سامان، آریان... نمی‌تونه همین‌طوری ناپدید شده باشه."

سامان چند قدم عقب رفت و به درختی تکیه داد. نگاهش پر از وحشت بود. "اون نور... اون لعنتی... انگار که بلعیدش. مینا، ما نباید اینجا بمونیم. باید برگردیم."

مینا اما نمی‌توانست فقط برگردد. چیزی در درونش او را به جلو می‌کشید، چیزی که حتی خودش هم نمی‌توانست توضیح دهد. با صدایی لرزان گفت: "نه، من نمی‌تونم برم. آریان هنوز اینجاست. حس می‌کنم."

سامان با عصبانیت فریاد زد: "چطوری می‌تونی اینو بگی؟ تو دیدی! اون نور ناپدیدش کرد. ما نمی‌تونیم با چیزی که نمی‌فهمیم روبه‌رو بشیم!"

مینا بی‌اعتنا به فریادهای سامان، چند قدم به جلو برداشت. نور فانوس روی زمین افتاد و جایی را نشان داد که آریان آخرین بار ایستاده بود. اثری از او نبود، اما ردی از خاک نرم روی زمین کشیده شده بود، انگار که چیزی او را به درون نور کشیده باشد. مینا با ترس به سمت رد پاها خم شد و زمزمه کرد: "ما باید بفهمیم... نمی‌تونم فقط بذارم بره."

سامان از جایش بلند شد و دستش را روی بازوی مینا گذاشت. "تو نمی‌فهمی؟ اینجا چیزی فراتر از ماست. چیزی که نباید باهاش بازی کنیم. برگردیم مینا... تا هنوز می‌تونیم."

ناگهان صدایی دوباره در ذهن‌شان طنین انداخت، صدایی که به وضوح متعلق به آریان بود اما عجیب و غیرطبیعی به نظر می‌رسید. "مینا... سامان... بیایید. من اینجا هستم. چیزی که دنبالش بودیم پیدا کردم."

سامان خشکش زد. به مینا نگاه کرد و گفت: "این صدا... این دیگه اون نیست. این یه... تقلیدگره. مینا، خواهش می‌کنم."

اما مینا نمی‌توانست حرکت نکند. انگار چیزی درونش او را مجبور می‌کرد. فانوس را محکم‌تر گرفت و قدم به قدم به سمت ردی که روی زمین بود پیش رفت. با هر قدم، زمزمه‌های عجیبی در گوشش می‌پیچید، زمزمه‌هایی که انگار او را به جلو هل می‌دادند.

سامان که حالا انگار امیدش را از دست داده بود، به آرامی از پشت سرش گفت: "اگه جلو بری، دیگه راه برگشتی نیست، مینا."

اما او دیگر شنونده نبود.
4💊1
رمآن
❤️پارت ۲۰ ❤️ مینا با دست‌های لرزان فانوس را به سمت جلو گرفت و نور ضعیفش را روی فضای تاریک اطراف چرخاند. همه‌چیز به طرز وحشتناکی ساکت شده بود. حتی صدای باد هم از بین رفته بود. او با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود، گفت: "سامان، آریان... نمی‌تونه همین‌طوری…
😍پارت ۲۱😍

مینا قدم‌هایش را آرام اما قاطع برداشت. نور فانوس که حالا کم‌جان‌تر از قبل به نظر می‌رسید، سایه‌های عجیب‌وغریبی روی درختان بلند اطراف می‌انداخت. صدای زمزمه‌ها حالا بلندتر شده بود، کلماتی که هیچ معنای روشنی نداشتند اما به طرز عجیبی در ذهنش نقش می‌بستند. انگار که این صداها چیزی فراتر از شنیدن بودند، چیزی که وجودش را لمس می‌کردند.

سامان پشت سرش ایستاده بود، درگیری درونی‌اش کاملاً واضح بود. یک‌طرف او را به فرار ترغیب می‌کرد، اما طرف دیگر نمی‌توانست مینا را تنها بگذارد. بالاخره با صدایی که از خشم و ترس لبریز بود، گفت: "مینا، لعنتی، وایسا! نمی‌تونی این کار رو بکنی."

اما مینا حتی لحظه‌ای توقف نکرد. فانوس را به جلو گرفت و حالا سایه‌ای عجیب را دید. چیزی یا کسی درست در انتهای رد پاها ایستاده بود. قلبش تندتر زد. فانوس را بالاتر آورد و به سختی زمزمه کرد: "آریان؟"

شکل مبهم کمی حرکت کرد، اما چیزی که از دل تاریکی بیرون آمد، آریان نبود. صورتی که نیمی از آن تاریک و نیمی دیگر با حالتی گنگ و غیرطبیعی روشن شده بود، به مینا خیره شد. چشمانش، اگر می‌شد آن‌ها را چشم نامید، چیزی بین نور و سیاهی بودند. صدایی آرام و کش‌دار از میان لب‌های بی‌رنگش بیرون آمد: "مینا... چرا اومدی؟"

مینا با ترسی که حالا به جانش افتاده بود، قدمی به عقب رفت، اما فانوس از دستش رها شد و روی زمین افتاد. شعله کوچک فانوس لحظه‌ای تکان خورد و سپس خاموش شد. تاریکی مطلق همه‌جا را فرا گرفت.

سامان با وحشت فریاد زد: "مینا! کجایی؟" صدایش در جنگل پیچید، اما پاسخی نیامد.

مینا حس می‌کرد اطرافش می‌چرخد، انگار که زمین زیر پایش ثابت نبود. زمزمه‌ها حالا به فریادهای ناهنجاری تبدیل شده بودند که هیچ معنایی نداشتند. او به سختی توانست چشمانش را باز نگه دارد و دید که سایه به سمتش می‌آید، انگار که در حال محو شدن و ظاهر شدن دوباره بود.

صدایی در گوشش طنین انداخت، صدایی که دیگر نمی‌توانست بگوید از درون خودش است یا از بیرون: "نترس، مینا... چیزی که همیشه دنبالش بودی اینجاست. فقط باید انتخاب کنی."

سامان که حالا به جایی که فانوس افتاده بود رسیده بود، در تاریکی چیزی جز صدای نفس‌های تند خودش و لرزش دست‌هایش حس نمی‌کرد. فریاد زد: "مینا! بیا برگردیم. نمی‌تونیم اینجا بمونیم!"

اما دیگر هیچ‌چیز عادی نبود. تاریکی جنگل حالا انگار زنده شده بود. درختان حرکت می‌کردند، زمزمه‌ها با صدای آریان قاطی شده بود و چیزی از عمق جنگل به سمت آن‌ها نزدیک می‌شد.

ناگهان مینا با صدایی آرام اما قاطع گفت: "من پیداش کردم، سامان... دیگه نباید برگردیم."
4💊1
رمآن
😍پارت ۲۱😍 مینا قدم‌هایش را آرام اما قاطع برداشت. نور فانوس که حالا کم‌جان‌تر از قبل به نظر می‌رسید، سایه‌های عجیب‌وغریبی روی درختان بلند اطراف می‌انداخت. صدای زمزمه‌ها حالا بلندتر شده بود، کلماتی که هیچ معنای روشنی نداشتند اما به طرز عجیبی در ذهنش نقش می‌بستند.…
❤️پارت ۲۲❤️

سامان از صدای مینا شوکه شد. لحنش با همیشه فرق داشت؛ انگار کسی یا چیزی از درونش حرف می‌زد. او در تاریکی به دنبال مینا چرخید، اما فقط سکوت و سایه‌های درختان را می‌دید. دست‌هایش را روی زمین کشید تا فانوس را پیدا کند، اما هنوز هیچ نوری در اطراف نبود.

"مینا، داری درباره چی حرف می‌زنی؟ اینجا چی پیدا کردی؟!" سامان با صدای بلند فریاد زد، اما صدایش در میان زمزمه‌های اطراف گم شد. حالا صدای زمزمه‌ها به گونه‌ای بود که انگار مستقیماً با ذهنش صحبت می‌کردند.

مینا کمی جلوتر، در سایه‌ای که دیگر حتی خودش هم نمی‌توانست تشخیص دهد واقعی است یا خیال، ایستاده بود. سایه‌ای که روبه‌رویش ایستاده بود حالا واضح‌تر شده بود، اما همچنان چهره‌ای نداشت. انگار فقط یک قالب از جنس تاریکی بود. صدا دوباره در گوشش پیچید: "مینا... قدم آخر رو بردار. تو اینجا اومدی تا حقیقت رو ببینی. حالا وقتشه."

او لرزشی عمیق در تمام بدنش حس کرد، اما پاهایش انگار دیگر به اختیار خودش نبودند. یک قدم به جلو برداشت. احساس کرد زمین زیر پایش فرو می‌رود. صدای سامان را شنید که پشت سرش فریاد می‌زد: "مینا، نه! برگرد!" اما صدای او دیگر شبیه گذشته نبود؛ انگار از کیلومترها دورتر می‌آمد.

لحظه‌ای که مینا پایش را جلوتر گذاشت، تمام صداها خاموش شدند. سکوتی عمیق، مثل خلا، همه‌جا را فرا گرفت. سایه روبه‌رویش حالا دیگر کاملاً شفاف شده بود، اما چیزی که دید، باعث شد نفسش بند بیاید. تصویر خودش بود. اما نه مینا‌ای که می‌شناخت. این نسخه از او لبخندی عجیب داشت، و چشمانش به شکلی غیرطبیعی می‌درخشیدند.

نسخه‌اش با صدایی آرام اما وحشت‌زا گفت: "خوش اومدی، مینا. تو حالا یکی از ما هستی."

سامان که هنوز در تاریکی به دنبال مینا می‌گشت، ناگهان صدایی سنگین و عجیب شنید. صدایی که زمین و زمان را به لرزه انداخته بود. سایه‌ای از دل جنگل بلند شد و سامان دید که آنچه مقابلش است، دیگر هیچ‌چیز انسانی نیست.

او تنها یک کلمه از اعماق وجودش گفت: "مینا؟"

اما مینا دیگر پاسخی نداد.
4💊1
رمآن
❤️پارت ۲۲❤️ سامان از صدای مینا شوکه شد. لحنش با همیشه فرق داشت؛ انگار کسی یا چیزی از درونش حرف می‌زد. او در تاریکی به دنبال مینا چرخید، اما فقط سکوت و سایه‌های درختان را می‌دید. دست‌هایش را روی زمین کشید تا فانوس را پیدا کند، اما هنوز هیچ نوری در اطراف نبود.…
💙پارت ۲۳💙

سامان نفسش را در سینه حبس کرد. سایه‌ای که روبه‌رویش قد کشیده بود، به‌وضوح فراتر از چیزی بود که ذهنش می‌توانست درک کند. این دیگر مینا نبود. نه آن دختری که می‌شناخت، نه حتی انسانی که بتواند با او حرف بزند.

سایه به آرامی جلو آمد. با هر قدمی که برمی‌داشت، صدای زمزمه‌ها در اطراف شدیدتر می‌شدند، انگار که جنگل نفس می‌کشید. سامان دست‌هایش را مشت کرد، اما تمام بدنش از شدت ترس می‌لرزید.

"مینا؟!" بار دیگر فریاد زد، این‌بار صدایش پر از خواهش بود. "اگر صدای من رو می‌شنوی... خواهش می‌کنم برگرد!"

اما مینا فقط ایستاده بود. چهره‌اش سرد و بی‌احساس شده بود. انگار دیگر حتی نمی‌خواست بشنود. سایه‌ای که از درون او زبانه می‌کشید، سامانی را که زمانی قوی‌ترین آدم اطرافش بود، در هم شکسته بود.

چشمان سامان با وحشت به چیزی که پشت مینا در حال شکل گرفتن بود دوخته شد: دروازه‌ای از جنس تاریکی. موج‌هایی از انرژی عجیب و سنگین از آن بیرون می‌ریختند، و هر بار که سامان به آن نگاه می‌کرد، حس می‌کرد بخشی از وجودش از دست می‌رود.

ناگهان صدایی از اعماق آن تاریکی به گوش رسید. صدایی که نمی‌شد تشخیص داد مرد است یا زن، جوان است یا پیر:
"تو خیلی دیر رسیدی، سامان."

سامان نفس‌زنان و با چشمانی پر از اشک فریاد زد: "نه! من اجازه نمی‌دم! مینا مال شما نیست!"

اما صدای خنده‌ای سرد، از همه‌جا و هیچ‌جا، در فضا طنین انداخت.
"او از اول هم مال ما بود. تو فقط یه بازیچه بودی، سامان. مثل همه‌ی بقیه."

سامان با هرچه توان داشت به طرف مینا دوید. دستش را به سمت او دراز کرد، اما درست در لحظه‌ای که می‌خواست او را لمس کند، مینا به‌کل ناپدید شد. انگار که در تاریکی بلعیده شده باشد.

سامان با وحشت ایستاد و اطراف را نگاه کرد. دروازه تاریکی همچنان باز بود، اما مینا دیگر آنجا نبود. تنها چیزی که باقی ماند، زمزمه‌ای آرام و مداوم بود:
"حقیقت همیشه دردناک‌تر از دروغ است، سامان."

او دیگر نمی‌توانست بجنگد. پاهایش سست شدند و روی زمین افتاد. حالا دیگر حتی تاریکی هم او را محاصره کرده بود.

زمزمه‌ها دوباره بلند شدند، این‌بار شبیه آواز مرگ. و سامان تنها در میان سایه‌ها، فریاد زد:
"مینااااا!"

اما پاسخی نبود.
4💊1
💙پارت ۲۴💙

سکوتی سنگین همه‌جا را فراگرفت. تنها صدای وزش باد سردی که از میان درختان عبور می‌کرد، شنیده می‌شد. سامان زانو زده بود، نگاهش خیره به جای خالی‌ای که مینا لحظاتی پیش در آن ایستاده بود. قلبش سنگین‌تر از هر زمانی شده بود، انگار که خودش هم بخشی از آن تاریکی شده باشد.

همه چیز برایش بی‌معنا شده بود. زمزمه‌ها در ذهنش پژواک می‌یافتند و او نمی‌توانست از شرشان خلاص شود. به سختی توانست صدای درونی‌اش را جمع کند و زمزمه کرد: "این پایان نیست... نمی‌تونه باشه."

ناگهان حسی عجیب در وجودش جریان یافت؛ چیزی شبیه به جرقه‌ای کوچک در دل تاریکی مطلق. دستش را به سینه‌اش گرفت و همان لحظه صدایی دیگر، اما این‌بار آرام و دلنشین، در ذهنش طنین انداخت: "تو هنوز می‌تونی... اگر شجاعتش رو داشته باشی."

سامان با ناباوری اطرافش را نگاه کرد. "کی هستی؟!" صدایش پر از امیدی شکننده بود.

نور کوچکی از دوردست نمایان شد. ضعیف، اما روشن‌تر از هر چیزی که در آن لحظه می‌توانست ببیند. نوری که انگار او را صدا می‌زد. قلبش برای لحظه‌ای لرزید؛ شاید این یک دام دیگر باشد. اما آن نور چیزی در وجودش بیدار کرد. چیزی که نمی‌توانست نادیده بگیرد.

"تو رو پیدا می‌کنم، مینا. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه." این را گفت و به سختی از زمین بلند شد. پاهایش هنوز می‌لرزید، اما تصمیمش راسخ بود. نگاهش به نور دوخته شد و قدم‌هایش را به سوی آن برداشت.

نور کم‌کم واضح‌تر می‌شد. حالا دیگر احساس می‌کرد چیزی در درون آن منتظرش است. صدای زمزمه‌ها در اطرافش کمرنگ‌تر شده بود، اما سایه‌هایی که به دنبالش می‌آمدند، همچنان وجود داشتند. هر قدمی که برمی‌داشت، انگار تاریکی در تلاش بود تا او را بازگرداند.

اما سامان دیگر مصمم‌تر از همیشه بود. دستی را که به سوی مینا دراز کرده بود، حالا به سمت آن نور می‌برد. هر چه به آن نزدیک‌تر می‌شد، احساسی عجیب‌تر به او دست می‌داد. انگار که این نور تنها یک منبع روشنایی نبود؛ بلکه بخشی از وجود خودش بود که مدت‌ها گم کرده بود.

لحظه‌ای که به نور رسید، همه چیز تغییر کرد. صدای ضربانی قوی در گوش‌هایش پیچید، و تصویر مینا، این‌بار با چهره‌ای زنده و پر از امید، در برابر چشمانش ظاهر شد.

"مینا..." صدایش لرزان و پر از احساس بود.

اما قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید، نور ناگهان او را در خود فروبرد. دنیا دوباره تاریک شد، اما این‌بار تاریکی‌ای نبود که او را بترساند. این تاریکی، شروع چیزی جدید بود.

ادامه دارد...
🔥2💊1
💙پارت ۲۶💙

دنیای جدید، شبیه به یک معما بود. همه‌چیز در حال تغییر بود. سامان و مینا در مقابل منظره‌ای ایستاده بودند که هیچ‌وقت پیش از این ندیده بودند. جایی که میان شب و روز قرار داشت، جایی که هیچ‌چیز به وضوح مشخص نبود.

مینا گفت: "این‌جا جاییه که حقیقت‌ها و دروغ‌ها با هم تلاقی می‌کنند. جایی که همه‌چیز ممکنه."

سامان نگاهش را به دوردست انداخت. در آنجا، دودی تیره از بین ساختمان‌هایی فرسوده به آسمان می‌رفت. چیزی عجیب در آن فضا وجود داشت. نه انسانی، نه جانداری، فقط سکوت و تاریکی.

"این‌جا... ما چی کار می‌کنیم؟" سامان پرسید.

مینا جواب داد: "ما باید دنبال کلید باشیم. کلیدی که به دنیای واقعی باز میشه. اما برای پیدا کردنش باید به دل این دنیا برویم. چیزی از گذشته‌ها در اینجا پنهانه."

یک صدای غرش بلند در فضا پیچید و زمین لرزید. سامان و مینا به سمت صدای رعد نگاه کردند. چیزی از دل این تاریکی به سویشان می‌آمد. سایه‌ای غول‌آسا با چشمان سرخ و درخشان، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.

"این‌جا نمی‌خواهیم بمانیم." سامان گفت و به سرعت به سمت دیگر دوید.

مینا هم دنبالش دوید. آنها می‌دانستند که در این دنیای جدید، خطر همیشه در کمین است.

سامان، مینا و آریان، پس از گذشت مدتی از ماجراجویی‌شون در دنیای مبهم و تاریک، حس کردند که چیزی در اطرافشان تغییر کرده. انگار که زمین زیر پایشان تکان خورده، فضای اطرافشان کمی رنگی‌تر و زنده‌تر شد. در یک لحظه، نوری در دوردست دیدند که به شدت درخشید.

"این چیه؟" مینا پرسید و قدمی به جلو برداشت.

آریان جواب داد: "این نشونه‌ست. انگار داریم به یه دنیای دیگه میریم. ممکنه این همون دنیای موازی باشه که ازش شنیده بودم."

سامان با تردید گفت: "اما چطور ممکنه؟ این دنیای دیگه چطور می‌تونه به همون شکلی باشه که ما می‌خوایم؟"

ناگهان نوری شدیدتر شد و آنها به یکباره احساس کردند که از جایی که بودند جدا شده‌اند. در عرض یک چشم به هم زدن، زمین زیر پایشان کاملاً تغییر کرد. حالا به جایی رسیدند که هیچ‌چیز شبیه به دنیای قبلی نبود. فضا، هوا و حتی رنگ‌ها تغییر کرده بودند.

"این‌جا... یه دنیای موازیه." آریان گفت و نگاهش را از اطراف برداشت.

"چطور ممکنه؟" سامان پرسید.

"هر دنیای موازی، یه ویژگی خاص داره. ممکنه اینجا هم یه دنیای دیگه باشه که بر اساس انتخاب‌ها و مسیرهای مختلف ساخته شده." آریان توضیح داد.

در همین لحظه، به یک باره از دور، سایه‌هایی به سمتشان حرکت کردند. کسانی که به نظر می‌رسید برایشان آشنا هستند.

"امیرحسین؟" سامان فریاد زد. چهره آشنای امیرحسین در این دنیای موازی ظاهر شد، اما با تغییرات عجیب و غریب.

"بله، منم. اما اینجا جای متفاوتیه. من نمی‌دونم چطور اومدم اینجا، اما می‌دونم که نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم. منم باید با شما باشم." امیرحسین گفت.

سینا و الیسا هم در کنار امیرحسین ایستاده بودند، اما چهره‌شان کمی تغییر کرده بود. انگار که این نسخه از آن‌ها، دنیای متفاوتی را تجربه کرده باشد.

"ما چطور از اینجا بیرون می‌ریم؟" الیسا با نگرانی پرسید.

"باید دنبال نشانه‌ها باشیم. ما فقط با هم می‌تونیم از اینجا خارج بشیم." سامان پاسخ داد.

همه به هم نگاه کردند و تصمیم گرفتند که به دنبال راهی برای بازگشت به دنیای خودشان بگردند. اما هر دنیای موازی ویژگی‌های خاص خود را داشت و به نظر می‌رسید که آن‌ها باید برای پیدا کردن کلیدهای بازگشت به خانه، با دنیای جدید روبرو شوند.


ادامه دارد..
3💊1
💙پارت ۲۷💙

همه‌شان نفس‌های سنگینی می‌کشیدند. هوا در این دنیای تازه عجیب بود؛ نه گرم، نه سرد، بلکه نوعی حس تعلیق در فضا موج می‌زد. سامان نگاهش را به امیرحسین دوخت.

"چطور سر از اینجا درآوردی؟"

امیرحسین لحظه‌ای سکوت کرد، انگار که به دنبال جوابی در ذهنش می‌گشت. "من توی خیابون بودم، بعد یه نور شدید دیدم... بعدش اینجا بودم. انگار که یه چیزی منو کشید اینجا."

مینا با نگرانی به اطراف نگاه کرد. سایه‌های دوردست هنوز در حرکت بودند، اما نزدیک‌تر نمی‌شدند. انگار که داشتند نظاره‌شان می‌کردند.

"پس این دنیا هرکسی رو که بخواد جذب می‌کنه." آریان با دقت حرف مینا را تایید کرد و ادامه داد: "شاید این یه آزمونه، یه جور بازی که باید راه خروج رو توش پیدا کنیم."

"ولی کی این بازی رو طراحی کرده؟" سینا پرسید.

هیچ‌کس جوابی نداشت. در این دنیای ناشناخته، سوال‌ها بیشتر از پاسخ‌ها بودند. اما چیزی که همه می‌دانستند این بود که باید حرکت کنند.

سامان دست‌هایش را مشت کرد. "باید دنبال سرنخ بگردیم. امیرحسین، تو چیزی غیرعادی ندیدی وقتی اومدی اینجا؟"

"راستش... یه علامت عجیب دیدم. یه جور نماد روی زمین. انگار که مسیر رو نشون می‌داد."

الیسا با هیجان گفت: "پس شاید اون یه نشونه باشه. باید دنبالش بگردیم!"

آن‌ها با سرعت بیشتری به حرکت ادامه دادند، از میان خیابان‌هایی که انگار سال‌ها بود کسی از آن‌ها عبور نکرده بود. دیوارها پر از نشانه‌هایی بودند که انگار به زبانی ناشناخته نوشته شده بودند. اما میان تمام این سردرگمی‌ها، سامان چیزی را روی زمین دید:

یک نماد دایره‌ای با خطوطی درهم، که درخششی ضعیف از خود ساطع می‌کرد.

"همینه!" فریاد زد و همه را متوقف کرد.

آن‌ها دایره را از نزدیک بررسی کردند. ناگهان، سطح زمین شروع به لرزیدن کرد. نوری از میان آن ساطع شد و صدایی نامفهوم در فضا پیچید.

"شاید این دروازه‌ی بعدی باشه." مینا با هیجان گفت.

ولی هنوز معلوم نبود این دروازه آن‌ها را به کجا می‌برد...

ادامه دارد...
4
❤️پارت ۲۸❤️

سامان قدمی به سمت نماد برداشت، ولی زمین زیر پایش لرزید. بقیه ناخودآگاه چند قدم عقب رفتند. نور ساطع‌شده از دایره کم‌کم شدت گرفت و حالا خطوط درهم آن انگار که زنده شده باشند، به آرامی حرکت می‌کردند.

امیرحسین زمزمه کرد: "اگه این یه دروازه‌ست، یعنی قراره مارو به جای دیگه‌ای ببره؟ یا..."

سینا حرفش را قطع کرد: "یا ممکنه یه تله باشه."

الیسا زانو زد و با دقت به خطوط نگاه کرد. "این نشانه‌ها... یه جورایی برام آشنا هستن."

آریان با تعجب پرسید: "چی؟ از کجا؟"

الیسا نگاهش را از نماد برنداشت. "یادم نیست. ولی انگار یه‌بار یه چیزی درباره‌ش خوندم یا شنیدم."

ناگهان نور از مرکز دایره به آسمان شلیک شد و سایه‌های دوردست با سرعت زیادی عقب رفتند، انگار که از این نور می‌ترسیدند.

مینا نفسش را با صدا بیرون داد. "خب، حداقل فهمیدیم که این چیزا از نور خوششون نمیاد."

سامان که هنوز به نماد خیره بود، تصمیمش را گرفت. "هرچی که هست، ما نمی‌تونیم اینجا وایسیم. باید از این مسیر بریم، یا برای همیشه تو این دنیا گیر می‌افتیم."

همه برای لحظه‌ای سکوت کردند. تصمیم سختی بود، اما چاره‌ای نداشتند.

سامان نفس عمیقی کشید و دستش را به سمت نور دراز کرد. لحظه‌ای بعد، انگار که نیرویی نامرئی او را به درون کشید، بدنش درخشان شد و ناگهان ناپدید شد!

الیسا جیغ کشید: "سامان!"

بقیه وحشت‌زده به نقطه‌ای که او ایستاده بود خیره شدند. امیرحسین دندان‌هایش را روی هم فشرد. "یا برمی‌گردیم، یا دنبالش می‌ریم."

آریان قدمی به جلو برداشت. "من نمی‌ذارم تنها بمونه." و بدون لحظه‌ای تردید، خودش را به داخل نور پرت کرد.

یکی‌یکی، بقیه هم دستشان را به سمت نور دراز کردند و در کسری از ثانیه، محو شدند...

و در دنیایی دیگر، جایی میان روشنایی و تاریکی، سفر تازه‌ای برایشان آغاز شد.

ادامه دارد...
4
❤️پارت ۲۹❤️

نور خیره‌کننده لحظه‌ای چشمانشان را کور کرد. وقتی دوباره توانستند ببینند، دیگر در آن دشت تاریک و سایه‌وار نبودند. زیر پایشان زمینی صاف و براق بود، انگار که روی آینه‌ای عظیم ایستاده باشند.

سامان که اولین نفر وارد شده بود، دور و برش را با حیرت نگاه کرد. آسمان بالای سرشان به جای آبی یا سیاه، ترکیبی از رنگ‌های بنفش و نقره‌ای بود که در هم می‌رقصیدند. هیچ خورشید یا ماهی در آن نبود، اما همه‌جا با نوری عجیب و یکنواخت روشن شده بود.

صدای مینا که هنوز از شوک بیرون نیامده بود، لرزان به گوش رسید: "اینجا دیگه کجاست؟"

آریان به سمت الیسا برگشت. "تو که گفتی این نمادها برات آشنا هستن، حالا چیزی یادت میاد؟"

الیسا با دست روی شقیقه‌هایش فشار آورد، انگار که بخواهد خاطرات محوشده را به یاد بیاورد. "یه افسانه بود... یه جایی خونده بودم... یه دنیای بینابین، جایی که نه کاملاً زنده‌ای، نه مرده... ولی مطمئن نیستم."

امیرحسین پوزخندی زد. "خب، فوق‌العاده‌ست! یعنی الان ممکنه تو یه دنیای برزخی باشیم؟"

قبل از اینکه کسی جواب بدهد، زمین زیر پایشان شروع به لرزیدن کرد. نه مثل زلزله، بلکه انگار چیزی در زیر سطح آینه‌ای حرکت می‌کرد. سپس از دوردست، شبحی تاریک و عظیم پدیدار شد، چیزی شبیه یک قلعه، اما نه از سنگ یا چوب—بلکه از سایه‌های درهم‌تنیده.

سامان یک قدم جلو گذاشت. "فکر کنم مقصد بعدیمون اونجاست."

الیسا آرام گفت: "اگه این واقعاً اون دنیای بینابینه... ممکنه اونجا تنها جایی باشه که می‌تونیم بفهمیم چطوری برگردیم."

اما هنوز یک سؤال بی‌جواب مانده بود:

آیا این دنیا واقعاً فقط یک گذرگاه بود، یا قرار بود برای همیشه در آن گیر بیفتند؟

ادامه دارد...
4
❤️پارت ۳۰❤️

همه بدون معطلی به سمت قلعه‌ی سایه‌ای دویدند. زمین زیر پایشان هنوز می‌لرزید، اما این بار مشخص بود که چیزی زیر آن حرکت می‌کند. سایه‌های درهم‌تنیده‌ای که انگار در انتظار فرصتی برای بلعیدنشان بودند.

سامان نفس‌زنان گفت: "اگه قراره راه خروجی باشه، فقط اونجاست!"

به قلعه اشاره کرد، جایی که دروازه‌های بلندش حالا مشخص‌تر شده بودند. اما قبل از اینکه به آن برسند، ناگهان همه‌چیز متوقف شد. لرزش‌ها، نجواها، حتی حرکت سایه‌ها. انگار این دنیا نفسش را حبس کرده بود.

و بعد، دروازه‌ی قلعه بی‌صدا باز شد.

الیسا همان‌جا ایستاد. "ما رو می‌خوان که وارد بشیم."

امیرحسین خندید، اما خنده‌اش طعنه‌آمیز بود. "و معلوم نیست بعدش چه بلایی سرمون بیاد."

آریان جلو رفت و زمزمه کرد: "ولی گزینه‌ی دیگه‌ای نداریم."

هیچ‌کس جواب نداد. همه می‌دانستند که درست می‌گوید. پس، با قلب‌هایی که محکم در سینه‌شان می‌کوبید، از دروازه‌ی قلعه عبور کردند.

و در همان لحظه، درها پشت سرشان بسته شد.

دیگر راه بازگشتی نبود.

ادامه دارد...
4
رمآن
❤️پارت ۳۰❤️ همه بدون معطلی به سمت قلعه‌ی سایه‌ای دویدند. زمین زیر پایشان هنوز می‌لرزید، اما این بار مشخص بود که چیزی زیر آن حرکت می‌کند. سایه‌های درهم‌تنیده‌ای که انگار در انتظار فرصتی برای بلعیدنشان بودند. سامان نفس‌زنان گفت: "اگه قراره راه خروجی باشه،…
❤️پارت ۳۱❤️

هوای داخل قلعه سرد و مرموز بود. دیوارهای سنگی به رنگ خاکستری تیره، فضای سرد و بی‌روحی را ایجاد کرده بودند. فقط نور کم‌سویی از لابه‌لای پنجره‌های باریک به داخل می‌تابید و سایه‌ها را در هر گوشه‌ای به رقص درمی‌آورد.

"اینجا... اینجا چطور ممکنه؟" سامان با نگرانی قدم برداشت. صدای پاهایشان در سکوت سنگین قلعه پژواک می‌شد.

الیسا که چشم‌هایش را تنگ کرده بود تا هر گوشه‌ای را بررسی کند، به آرامی گفت: "این قلعه بیشتر شبیه یه دام به نظر میاد تا یه مکان امن. مراقب باشید."

اما امیرحسین با لبخندی که در آن اندکی شک و تردید موج می‌زد، جواب داد: "یا شاید هم منتظر چیزی بزرگتر از ما باشیم."

آریان بی‌صدا جلو رفت و از زیر دستش یک نقشه کهنه بیرون آورد. "گوش کنین. اینجا یه راه مخفی وجود داره که ممکنه به دنیای دیگه‌ای وصل بشه."

تمام بدنشان فشرده شده بود. هفتاد قدم به سمت دالانی تاریک حرکت کردند که انگار هیچ انتهایی نداشت. هر چه بیشتر پیش می‌رفتند، هوا سردتر می‌شد و فضای اطراف پر از فضاهایی مبهم و پر از سر و صداهای غیرقابل شناسایی می‌شد.

ناگهان صدای یک در به هم خوردن، فضای قلعه را شکافت. همه ایستادند. "چه بود؟" سامان پرسید.

صدای قدم‌های سنگین و نامشخص از دور شنیده می‌شد. یک چیزی، شاید یک موجود، در حال نزدیک شدن به آنها بود.

"شاید همون چیزی باشه که دنبالشیم." امیرحسین با جدیت گفت. اما همه می‌دانستند که هیچ‌چیز در این قلعه آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست.

ادامه دارد...
3👏1