رمآن
47 subscribers
خلاصه داستان: داستان درباره‌ی یک دختر جوان به نام "مینا" است که به طور تصادفی وارد یک دنیای موازی می‌شود. دنیای موازی‌ای که در آن آینده‌اش، تصمیمات و روابطش کاملاً متفاوت است. در این دنیا، او با نسخه‌های دیگری از افراد آشنا و دوستانش روبه‌رو می‌شود که ..
Download Telegram
شخصیت‌ها:

👩‍🦰1. مینا صفایی

سن: ۲۵ سال

شخصیت: مینا یک دختر سرزنده و با اعتماد به نفس است که در دنیای واقعی خود با چالش‌های زیادی روبه‌روست. او در روابط شخصی‌اش با دوستان و خانواده مشکل دارد و همیشه احساس می‌کند چیزی کم دارد. اما در دنیای موازی، همه چیز به نظر کامل و رویایی می‌آید. مینا باید تصمیم بگیرد که کدام دنیا را انتخاب کند.



🧑‍🦱2. امیرحسین مهدوی

سن: ۲۷ سال

شخصیت: امیرحسین دوست نزدیک مینا است که همیشه برای او پشتیبان بوده، اما در دنیای واقعی، رابطه‌شان با مشکلاتی روبه‌رو است. در دنیای موازی، او نسخه‌ای کاملاً متفاوت دارد که احساساتش نسبت به مینا تغییر کرده است. او در این دنیا به شدت محبوب و موفق است، و این تغییرات باعث سردرگمی مینا می‌شود.



🧑3. سینا بابایی

سن: ۲۴ سال

شخصیت: سینا در دنیای واقعی یکی از همکاران مینا است. او به نظر می‌آید که همیشه در کنار مینا است، اما در واقع احساسات خود را به او ابراز نمی‌کند. در دنیای موازی، او از مینا جدا شده و مسیر زندگی‌اش به شدت متفاوت شده است. سینا در این دنیا به یکی از شخصیت‌های تاثیرگذار و موفق تبدیل شده، اما مینا باید بفهمد که آیا او واقعاً خوشحال است یا در حال پنهان کردن چیزی است.



👩4. الیسا کیانی

سن: ۲۶ سال

شخصیت: الیسا بهترین دوست مینا است که در دنیای واقعی رابطه‌ی پیچیده‌ای با مینا دارد. او همیشه می‌خواهد مینا را به مسیر درست هدایت کند، اما گاهی اوقات خودش هم در انتخاب‌هایش دچار تردید می‌شود. در دنیای موازی، الیسا به شدت موفق است و زندگی‌اش به نظر بی‌نقص می‌آید، اما مینا نمی‌داند که آیا او واقعاً خوشحال است یا فقط نقش یک فرد موفق را بازی می‌کند.
6👍2💊1
🥂آغاز داستان:

مینا صفایی، یک دختر ۲۵ ساله با زندگی به شدت پیچیده، یک روز در حالی که در حال برگشت از محل کار است، به طور اتفاقی وارد یک دنیای موازی می‌شود. دنیایی که در آن همه چیز متفاوت است: خانواده‌اش شادترند، روابطش با دوستانش بهتر است، و او به طور غیرمنتظره‌ای به موفقیت‌های بزرگی دست پیدا کرده است. اما همه چیز به نظر خیلی خوب می‌آید. در این دنیا، او با نسخه‌هایی متفاوت از امیرحسین، سینا و الیسا روبه‌رو می‌شود که زندگی‌هایی کاملاً متفاوت دارند.

اما چیزی در این دنیای موازی، مینا را نگران می‌کند. هر انتخابی که در این دنیا می‌کند، پیامدهای عجیبی به همراه دارد. این انتخاب‌ها هم باعث شادی و هم باعث دردسر می‌شود. او باید تصمیم بگیرد که آیا می‌خواهد در این دنیای جدید باقی بماند، یا به دنیای واقعی خود بازگردد که در آن همه چیز آشفته و پیچیده است.
7
رمآن
🥂آغاز داستان: مینا صفایی، یک دختر ۲۵ ساله با زندگی به شدت پیچیده، یک روز در حالی که در حال برگشت از محل کار است، به طور اتفاقی وارد یک دنیای موازی می‌شود. دنیایی که در آن همه چیز متفاوت است: خانواده‌اش شادترند، روابطش با دوستانش بهتر است، و او به طور غیرمنتظره‌ای…
😍پارت ۱ : در دنیای موازی😍

مینا پس از اینکه به طور معجزه‌آسا وارد دنیای موازی شد، شروع به کشف تفاوت‌ها و شباهت‌ها بین این دنیا و دنیای واقعی‌اش کرد. همه چیز در این دنیا به نظر بهتر و کامل‌تر می‌رسید. خانواده‌اش، که در دنیای واقعی روابط سرد و پیچیده‌ای داشتند، در اینجا به هم نزدیک‌تر بودند و هیچ‌کس به نظر نمی‌رسید که مشکلی داشته باشد. اما مینا نمی‌توانست از احساس عجیب و نگران‌کننده‌ای که به او دست داده بود، فرار کند.

در این دنیای جدید، او با نسخه‌ای دیگر از امیرحسین روبه‌رو شد. امیرحسین در این دنیا مردی بسیار موفق، محبوب و به شدت با مینا نزدیک بود. او حتی پیشنهاد ازدواج به مینا داده بود، در حالی که در دنیای واقعی‌شان، رابطه‌شان پر از مشکلات و سردرگمی بود. مینا می‌دانست که این امیرحسین با کسی که در دنیای واقعی می‌شناخت تفاوت‌های زیادی دارد، اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست احساسات او را نادیده بگیرد.

همزمان، نسخه دیگری از سینا هم در این دنیا وجود داشت، اما در اینجا او به هیچ وجه شبیه به سینای واقعی نبود. سینا در دنیای موازی به یک فرد تاثیرگذار تبدیل شده بود که تمامی تصمیمات مهم در زمینه اجتماعی را می‌گرفت. او به مینا نزدیک شده بود و از او می‌خواست که به او در پروژه‌هایش کمک کند.

اما چیزی در این دنیا عجیب بود. همیشه وقتی مینا به دنبال پاسخ‌هایی درباره چگونگی تغییرات دنیای جدید می‌گشت، اطلاعات کمی به دست می‌آورد. به نظر می‌رسید که هیچ‌کس واقعاً نمی‌خواهد به او توضیح دهد که چگونه یا چرا وارد این دنیا شده است. هر بار که او از کسی درباره دلیل این اتفاق می‌پرسید، پاسخی مبهم می‌شنید.

در همین حال، در دنیای واقعی، خانواده و دوستانش به شدت نگران مینا بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست او کجا رفته است. در حالی که مینا در دنیای موازی با تغییرات جدید زندگی می‌کرد، نسخه‌ای از خود در دنیای واقعی به طور مرموزی ناپدید شده بود. کسانی که او را می‌شناختند، نمی‌توانستند بفهمند که آیا او مرده است یا زنده، یا اصلاً به کجا رفته است.

مینا در دنیای موازی در آستانه یک انتخاب سخت قرار گرفته بود. آیا باید به این دنیای جدید ادامه دهد و در کنار نسخه‌های موفق و کامل افراد زندگی کند، یا باید به دنیای واقعی برگردد و با تمام دردها و چالش‌هایش مواجه شود؟

در همین هنگام، امیرحسین به او گفت:
"مینا، این دنیای جدید را انتخاب کن. اینجا جایی است که می‌توانی از نو شروع کنی. جایی که هیچ چیز و هیچ‌کس نمی‌تواند تو را متوقف کند."

اما مینا نمی‌توانست این انتخاب را بپذیرد. او نمی‌دانست آیا امیرحسین واقعاً به او علاقه دارد یا فقط نسخه‌ای از امیرحسین است که ساخته شده است تا او را در این دنیا خوشحال کند.
10
😍پارت ۲: انتخابی دشوار😍

در ادامه داستان، مینا بیشتر به دنبال کشف حقیقت پشت دنیای موازی می‌رود. او متوجه می‌شود که در این دنیا هیچ‌چیز آن‌طور که به نظر می‌آید، واقعی نیست. حتی عشق و روابطش با افراد نیز به شکلی مصنوعی به نظر می‌رسید. این دنیای موازی، جایی بود که همه چیز به خواست او و دیگران ساخته شده بود، اما هیچ‌کدام از آن‌ها به حقیقت زندگی و احساسات واقعی او نزدیک نبودند.

در این میان، سینا که حالا نقشی کلیدی در این دنیا ایفا می‌کرد، به مینا می‌گوید:
"دنیای واقعی هیچ‌وقت آن‌طور که فکر می‌کنی کامل نخواهد بود. هیچ‌کس نمی‌تواند تمام آرزوها و رویاهایش را در آن پیدا کند."

مینا نمی‌تواند از این پرسش فرار کند که آیا واقعاً باید در این دنیای موازی بماند یا به دنیای خود بازگردد.

در نهایت، مینا تصمیم می‌گیرد به دنیای واقعی بازگردد. او به خوبی می‌داند که زندگی واقعی با تمام سختی‌ها و چالش‌هایش، از هر دنیای موازی‌ای ارزشمندتر است. اما بازگشت به دنیای واقعی خود، تنها آغاز یک مسیر جدید است.
__
ادامه داستان به زودی پارتاشو میزارم
اگه این سبک داستان رو دوست داری
ریکشن❤️
10
😍پارت ۳: بازگشت به دنیای واقعی😍

مینا وقتی به خانه برگشت، حس می‌کرد هیچ چیزی مثل قبل نیست. همه‌چیز به نظر آشنا می‌آمد، اما در درونش همه‌چیز تغییر کرده بود. چهره‌ی مادرش که برای دقایقی با نگرانی به او نگاه می‌کرد، بیشتر از هر چیزی مینا را تحت تاثیر قرار داد.

مینا به آرامی گفت:
"مادر، من... من هنوز نمی‌دونم چطور همه چیز رو برای شما توضیح بدم."

مادرش با صدای مهربان ولی پر از نگرانی جواب داد:
"مینا، من فقط می‌خواهم بدونم که سالمی. هیچ‌چیز دیگه اهمیت نداره. می‌خوام بدونم که حالا که برگشتی، بهتر می‌‍‌شیم."

مینا به صورتش نگاه کرد، تمام این مدت به فکر برگشتن به اینجا بود، اما حالا که برگشته بود، احساس می‌کرد چیزی کم دارد. چیزی که در دنیای موازی پیدا کرده بود.

چند ساعت بعد، امیرحسین تماس گرفت. وقتی مینا گوشی را برداشت، صدای او پر از نگرانی بود:
"مینا، تو رو هر جایی که می‌رفتم می‌دوم، اما هنوز هیچ خبری ازت ندارم. خیلی نگران شدم."

مینا جواب داد:
"من... من به خانه برگشتم، امیرحسین. خیلی چیزها دارم تو ذهنم. نمی‌دونم هنوز چی می‌خوام."

امیرحسین کمی مکث کرد و گفت:
"مینا، ما همیشه با هم در ارتباط بودیم. اگر می‌خوای دوباره با هم شروع کنیم، این بار به صورت جدید، به من بگو. فقط... فقط نمی‌خوام دوباره تو رو از دست بدم."

مینا سعی کرد احساساتش را کنترل کند:
"امیرحسین، من نمی‌تونم به این راحتی تصمیم بگیرم. این چیزی نیست که بخوام با عجله انجام بدم. باید با خودم کنار بیام..
7
😍 پارت ۴ 😍

مینا مکث کرد. گوشی را در دستش فشار داد و به سکوتی که میان او و امیرحسین افتاده بود، گوش سپرد. ذهنش پر از تصویرهای درهم بود؛ دنیای موازی که در آن خودش را پیدا کرده بود، صدای پر از امیدی که شنیده بود، و حس عجیبی که هنوز نمی‌توانست توضیحش دهد.

امیرحسین آرام گفت:
"مینا، هر تصمیمی که بگیری، من اینجا هستم. فقط لطفاً ناپدید نشو. من نمی‌خوام دوباره تو رو گم کنم."

مینا نفس عمیقی کشید. صدای او پر از اطمینان بود، اما مینا نمی‌توانست قولی بدهد. هنوز مطمئن نبود که زندگی در این دنیا همان چیزی است که می‌خواهد.

وقتی مکالمه تمام شد، مینا روی تختش نشست. نگاهش به سقف بود، اما ذهنش در جایی دیگر پرسه می‌زد. ناگهان چیزی به خاطرش آمد: کتابی که در دنیای موازی پیدا کرده بود، جایی میان وسایلش بود. بلند شد و با دقت کیفش را گشت. کتاب همان‌جا بود؛ با جلد چرمی که انگار قرن‌ها عمر داشت.

کتاب را باز کرد. صفحاتی که قبلاً خالی به نظر می‌رسیدند، حالا پر از کلمات بودند. کلماتی که انگار مستقیماً با او حرف می‌زدند. متن با این جمله شروع می‌شد:
"هر چیزی که برای یافتنش به اینجا آمدی، همین‌جا درون توست. اما برای کشف آن، باید شجاع باشی."

مینا عمیقاً نفس کشید. صدای قلبش را می‌شنید. تصمیم گرفت به راز کتاب پی ببرد.

صبح روز بعد

مینا برای اولین بار پس از مدت‌ها احساس آرامش داشت. او تصمیم گرفته بود قدمی به جلو بردارد. به کتابخانه‌ای رفت که همیشه پناهگاه ذهنی‌اش بود. جایی که می‌توانست ساعت‌ها با کتاب‌ها وقت بگذراند و از واقعیت فرار کند.

وقتی وارد کتابخانه شد، یک چهره آشنا دید. مردی جوان با لبخندی محجوب که انگار منتظر کسی بود. وقتی چشم‌هایشان به هم افتاد، چیزی در نگاه مرد او را متوقف کرد. او گفت:
"مینا؟ تو کتاب رو پیدا کردی، مگه نه؟"

مینا متعجب پرسید:
"تو... از کجا می‌دونی؟"

مرد با آرامش جواب داد:
"چون تو تنها کسی نیستی که این سفر رو تجربه کرده. حالا وقتشه که بفهمی چرا این کتاب دست تو رسیده."

مینا با کنجکاوی و اضطراب به مرد نگاه کرد. احساس کرد این تازه شروع ماجراجویی جدیدی است. ماجراجویی که قرار بود دوباره او را به دنیایی ناشناخته ببرد.

ادامه دارد...
5
❤️پارت ۵ ❤️

مینا به سختی کلمات مرد را هضم می‌کرد. نگاهش بین او و کتاب در دستش سرگردان بود. حس می‌کرد هر لحظه ممکن است اتفاقی غیرمنتظره رخ دهد.

مرد به صندلی‌های گوشه‌ای از کتابخانه اشاره کرد و گفت:
"بیا بشینیم. باید با هم صحبت کنیم."

مینا بدون اینکه چیزی بگوید، دنبالش رفت. احساس می‌کرد اگر سؤال‌هایش را مطرح نکند، دیوانه می‌شود. همین که نشستند، مرد ادامه داد:
"اسم من آریان هست. این کتاب بخشی از سرنوشته... همون‌طور که من رو به اینجا کشوند، تو رو هم آورد. ولی باید بدونی که این فقط شروعشه."

مینا کتاب را با احتیاط روی میز گذاشت و گفت:
"اما چرا من؟ چرا این کتاب به من رسیده؟"

آریان کمی مکث کرد و گفت:
"برای اینکه تو انتخاب شدی. این کتاب فقط به کسانی می‌رسه که آماده‌اند حقیقت رو کشف کنن. حقیقتی که نه فقط زندگی خودشون، بلکه زندگی اطرافیانشون رو هم تغییر می‌ده."

مینا هنوز گیج بود. سعی کرد حرف‌های آریان را باور کند، اما چیزی درونش او را به شک می‌انداخت. با صدایی لرزان پرسید:
"چه حقیقتی؟ و چرا حالا؟"

آریان لبخندی زد.
"این چیزی نیست که من بتونم بهت بگم. خودت باید کشفش کنی. اما می‌تونم راهنماییت کنم. فقط باید شجاع باشی و به این کتاب اعتماد کنی. اون هر چیزی که لازم داشته باشی بهت نشون می‌ده."

مینا سرش را پایین انداخت و به جلد کتاب نگاه کرد. چیزی درونش به او می‌گفت که آریان راست می‌گوید. اما آیا واقعاً آماده بود؟

آریان از جایش بلند شد و گفت:
"فقط یه چیز رو بدون. وقتی این راه رو شروع کردی، دیگه راه برگشتی نیست. این تصمیم با خودته، مینا."

قبل از اینکه مینا بتواند جوابی بدهد، آریان از کتابخانه خارج شد. انگار آمدنش به همان اندازه که ناگهانی بود، رفتنش هم سریع و مرموز بود.

مینا مدتی به کتاب خیره ماند. در ذهنش هزاران سؤال و تصویر می‌چرخید. در نهایت، کتاب را باز کرد. یک صفحه جدید پر از متن جلویش ظاهر شد:
"آماده‌ای قدم اول رو برداری؟ صفحه بعد، راز اول رو نشونت می‌ده."

مینا بی‌اختیار صفحه را ورق زد. جمله‌ای کوتاه اما پر از معنا ظاهر شد:
"برای پیدا کردن حقیقت، باید با گذشته‌ات روبه‌رو بشی."

احساس کرد نفسش بند آمده. گذشته‌ای که همیشه از آن فرار کرده بود، حالا در برابرش قد علم کرده بود. آیا واقعاً آماده بود که با آن روبه‌رو شود؟

ادامه دارد...
4👍1
😍پارت ۶😍

مینا نفسش را حبس کرده بود. کتاب را محکم در دست گرفته بود و قلبش هر لحظه تندتر می‌زد. چیزی در درونش می‌گفت که باید ادامه دهد، اما ترس، مانند وزنی سنگین، بر دوشش افتاده بود. آن جمله‌ای که از کتاب خوانده بود همچنان در ذهنش می‌چرخید:

"برای پیدا کردن حقیقت، باید با گذشته‌ات روبه‌رو بشی."

دستش به لرزش افتاده بود. گذشته‌ای که مدت‌ها سعی کرده بود از آن فرار کند، حالا با تمام قدرت به سویش می‌آمد. نمی‌توانست خود را قانع کند که آماده است. در تمام عمرش از حقیقت فرار کرده بود. اما اینجا، در این لحظه، هیچ راه فراری وجود نداشت.

در همین لحظه، صدای زنگ تلفن، مانند یک ضربه محکم به دنیای درونی‌اش، سکوت خانه را شکست. صفحه نمایش گوشی، شماره‌ای ناشناس را نشان می‌داد. قلبش تندتر زد. آیا این همان چیزی بود که باید اتفاق می‌افتاد؟

دستش را به طرف گوشی برد، انگار نمی‌توانست از این لحظه بگریزد. گوشی را برداشت و بی‌صدا جواب داد. صدای آریان، آرام و معنادار، از آن طرف خط شنیده شد:

"مینا، تو رو پیدا کردم."

دهنش خشک شده بود. چطور ممکن بود؟ گوشی را محکم‌تر در دستش گرفت و به سختی گفت: "چطور شماره منو پیدا کردی؟"

آریان لحظه‌ای سکوت کرد، گویی منتظر بود تا ذهن او آماده دریافت چیزی خیلی بزرگ‌تر از آن چیزی که می‌خواست بگوید. سپس با صدای آرام و مخفیانه‌ای پاسخ داد:

"کتاب همه چیز رو به من نشون می‌ده. تو انتخاب شدی، مینا. این فقط شروعشه. باید با گذشته‌ات روبه‌رو بشی، با ترس‌ها و رازهایی که مدت‌ها ازشون فرار کردی."

مینا دهانش خشک شد. انگار تمام تنش به لرزه افتاده بود. تمام چیزهایی که سعی کرده بود در دلش دفن کند، حالا با صدای آریان از پشت خطوط تلفن، بیرون می‌ریخت. آیا واقعا می‌خواست وارد این بازی خطرناک شود؟

"من نمی‌توانم اینو انجام بدم…" صدای او مثل نفس‌های به سختی بیرون آمده، لرزید.

آریان بی‌رحمانه گفت: "نباید بخوای فرار کنی. اگر واقعا می‌خواهی حقیقت رو ببینی، باید با تمام گذشته‌ات روبه‌رو بشی. هیچ راه برگشتی وجود نداره."

مینا احساس کرد که هوا کم‌کم سنگین‌تر می‌شود. نفسش تند و سطحی می‌زد، اما نمی‌توانست گوشی را قطع کند. انگار یک نیروی غیرقابل توضیح او را مجبور می‌کرد به حرف‌های آریان گوش دهد.

"آریان، من نمی‌تونم…" حالا دیگر صدای او به طور کامل لرزان و ضعیف شده بود.

"مینا، این لحظه، لحظه‌ای نیست که تو بخوای ازش فرار کنی. چون وقتی این راه رو شروع کنی، دیگه هیچ راه برگشتی نیست."

حرف‌هایش سنگین‌تر از هر چیزی بود که مینا شنیده بود. انگار دنیای جدیدی در برابرش باز شده بود. آیا واقعا آماده بود که با همه‌ی ترس‌ها و حقیقت‌هایش روبه‌رو شود؟ آیا می‌توانست به این کتاب اعتماد کند؟

"چه اتفاقی می‌افته اگه من این کار رو نکنم؟" صدای مینا هنوز با ترس و اضطراب پر شده بود.

آریان لحظه‌ای مکث کرد، سپس گفت: "اون‌وقت باید تا ابد در تاریکی زندگی کنی. هیچ نور و راهی به سمت حقیقت نخواهی دید."

مینا نفس عمیقی کشید. این دیگر نه یک تهدید بود، نه یک وعده؛ این یک واقعیت بود. شاید آریان راست می‌گفت. شاید این تنها راه برای رهایی بود.

سکوت طولانی برقرار شد. قلبش همچنان می‌تپید، و به نظر می‌رسید زمان کش آمده است. پس از چند لحظه، مینا گفت: "باشه… میرم."

آریان با صدای آرام و عمیقی گفت: "فقط آماده باش. وقتی این سفر رو شروع کردی، هیچ چیزی نمی‌تونه توقفش کنه."

گوشی را قطع کرد و گوشی در دستش سنگین‌تر از همیشه احساس شد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و احساس کرد که هیچ‌چیز همانند قبل نیست. هر قدمی که برمی‌داشت، به حقیقتی نزدیک‌تر می‌شد که هیچ‌گاه نمی‌خواست با آن روبه‌رو شود.

ادامه دارد...
5
رمآن
😍پارت ۶😍 مینا نفسش را حبس کرده بود. کتاب را محکم در دست گرفته بود و قلبش هر لحظه تندتر می‌زد. چیزی در درونش می‌گفت که باید ادامه دهد، اما ترس، مانند وزنی سنگین، بر دوشش افتاده بود. آن جمله‌ای که از کتاب خوانده بود همچنان در ذهنش می‌چرخید: "برای پیدا کردن…
😍پارت ۷😍

مینا در کنار میز کتابش ایستاده بود. صفحه کتاب هنوز در دستش بود، ولی ذهنش درگیر چیزی دیگر بود. صدای در که به آرامی کوبیده شد، مثل یک زنگ هشدار در دلش طنین انداخت.

با قدم‌های لرزان به سمت در رفت. وقتی آن را باز کرد، آریان پشت در ایستاده بود. چهره‌اش بی‌احساس بود، مثل همیشه. اما امروز، همه‌چیز متفاوت بود.

"مینا، وقتشه." صدایش سرد و محکم بود.

مینا نگاهش را از او به کف زمین دوخت. می‌دانست این لحظه دیر یا زود خواهد رسید. ولی هنوز آماده نبود.

"مینا، چرا فرار می‌کنی؟" آریان قدمی به جلو برداشت و در آستانه در ایستاد. "تو می‌دونی که نمی‌تونی بیشتر از این پنهان بشی."

مینا نفسش را بیرون داد. "من نمی‌خوام این رو بدونم، آریان."

آریان لبخندی زد، ولی لبخندش بی‌رحم بود. "این دیگه به انتخاب تو ربطی نداره. وقتی حقیقت رو پیدا کنی، دیگه نمی‌تونی ازش فرار کنی."

مینا لحظه‌ای سکوت کرد. حالا که در برابر آریان ایستاده بود، هر چه در دل داشت، بیشتر از پیش سنگین می‌شد. او تمام زندگی‌اش را دروغ ساخته بود. حالا نمی‌خواست حقیقتی را که سال‌ها از آن فرار کرده بود، بشنود.

"حقیقت؟" صدای مینا لرزان بود. "چه چیزی از حقیقت باقی مونده؟ من هیچ چیزی رو نمی‌خوام بدونم."

آریان به آرامی به کتابی که در دستانش بود نگاه کرد و سپس با حرکتی سریع، کتاب را از دستان مینا گرفت. "این کتاب تنها شروعشه. باید بخونی تا بفهمی."

مینا هراسان جلو دوید. "لطفاً، آریان. نمی‌خوام این رو بدونم."

آریان بی‌توجه به درخواست‌هایش، کتاب را باز کرد و صفحه‌ای را نشان داد. "دقیقا همین‌جاست. این جاییه که همه چیز شروع می‌شه. اون چیزی که تو همیشه ازش فرار کردی، اینجا نوشته شده."

مینا به صفحه کتاب نگاه کرد. کلمات در مقابل چشمانش لرزیدند و به وضوح نوشته شده بود:

"مینا، تو فرزند حقیقتی هستی که هیچ‌کس نمی‌خواهد بداند. گذشته‌ات هیچ‌گاه از بین نمی‌رود. باید با آن روبه‌رو شوی."

مینا نفسش را حبس کرد. تمام بدنش لرزید. نمی‌توانست این حقیقت را بپذیرد.

"تو رو به خدا، آریان..." صدایش به سختی بیرون می‌آمد. "این هیچ‌وقت نمی‌تواند درست باشد."

آریان بدون هیچ حرفی، کتاب را به او برگرداند. "حقیقت هیچ وقت نمی‌خواست که تو راحت باشی. ولی حالا زمانش رسیده."

مینا به کتاب نگاه کرد. قلبش به شدت می‌تپید. با هر کلمه‌ای که در ذهنش می‌چرخید، فشار بیشتری به سینه‌اش وارد می‌شد. آیا واقعا آماده بود برای مواجهه با گذشته‌ای که تمام مدت از آن فرار کرده بود؟

"آریان، اگر این حقیقت دردناک باشه..." صدایش به سختی بیرون می‌آمد.

"درد رو خواهی چشید، ولی رهایی هم به همین شکل میاد." آریان با لحنی محکم گفت.

مینا لحظه‌ای به درون خود فرو رفت، سپس در نهایت با صدای ضعیفی گفت: "باشه، من آماده‌ام. باید بفهمم چه خبره."

آریان چشمانش را بست و لبخندی کوچک زد. "فقط یادت باشه، هیچ راه برگشتی نیست."

با این کلمات، آریان درب اتاق را بست و مینا دوباره تنها شد. کتاب هنوز در دستش بود، و نگاهش به آن افتاده بود. آیا واقعا آماده بود که با آنچه که مدت‌ها از آن فرار کرده بود، روبه‌رو شود؟ برای اولین بار در زندگی‌اش، او حس می‌کرد که هیچ چیز دیگر نمی‌تواند او را متوقف کند.
4🔥1
رمآن
😍پارت ۷😍 مینا در کنار میز کتابش ایستاده بود. صفحه کتاب هنوز در دستش بود، ولی ذهنش درگیر چیزی دیگر بود. صدای در که به آرامی کوبیده شد، مثل یک زنگ هشدار در دلش طنین انداخت. با قدم‌های لرزان به سمت در رفت. وقتی آن را باز کرد، آریان پشت در ایستاده بود. چهره‌اش…
❤️پارت ۸❤️

مینا با دستان لرزان کتاب را محکم‌تر در دست گرفت. کلمات روی صفحه همچنان مثل سوزن‌هایی در دلش فرو می‌رفتند. او نمی‌توانست دیگر از حقیقت فرار کند. آریان به آرامی به طرفش آمد و با نگاهی سرد و بی‌رحم گفت: "مینا، این تنها شروعشه. باید این رو بخونی."

مینا به سرعت صفحه‌های بعدی را ورق زد. هر جمله‌ای که می‌خواند، یک بار سنگین‌تر بر قلبش می‌نشست. چیزی در دلش می‌شکست، گویی تمام دنیای ساختگی‌اش در حال فروپاشی بود.

"تو فرزند حقیقتی هستی که هیچ‌کس نمی‌خواهد بداند..." مینا با نفس بریده‌ای خواند.

"کافیه!" صدایش لرزید. "این دیگه واقعا بیشتر از این نمی‌تونم تحمل کنم!"

آریان با لبخندی که در آن هیچ نشانی از مهر نبود، به آرامی گفت: "مینا، هیچ راه فراری نیست. تو همیشه می‌دونستی که این لحظه میاد."

مینا به سختی جلوی اشک‌هایش را گرفت. تمام گذشته‌اش در مقابل چشمش نمایان می‌شد؛ روزهایی که فراموش کرده بود، رازهایی که سال‌ها در دل پنهان کرده بود.

"تو هر کاری که می‌کردی، نمی‌تونستی از این حقیقت فرار کنی. حقیقت در خونت جریان داره." آریان صدای خودش را بالا برد و بی‌رحمانه گفت: "این راهی بود که خودت انتخاب کردی."

مینا با دست‌های لرزان کتاب را از دست آریان پس گرفت. چشمانش پر از اشک شده بود و صدایش به سختی از گلویش بیرون می‌آمد: "من هیچ وقت نمی‌خواستم این رو بدونم... حقیقت من چه ربطی به این کتاب داره؟"

آریان قدمی به جلو برداشت، نگاهش پر از سردی و قاطعیت بود. "تو نمی‌خواهی بدونی؟ خیلی خوب. ولی باید بدونی. هر چی که اینجا نوشته شده، هیچ‌وقت اشتباه نبوده."

مینا قدمی به عقب برداشت و به درب اتاق نگاه کرد. در دلش می‌دانست که باید بماند و پاسخ‌ها را بگیرد، ولی ترس از حقیقت مثل یک طوفان در وجودش چرخ می‌خورد. با صدای لرزانی گفت: "آریان، چرا اینقدر سنگدل هستی؟ چرا نمی‌ذاری فراموش کنم؟"

آریان لحظه‌ای سکوت کرد. سپس با لحنی که بیشتر از همیشه سرد و جدی به نظر می‌رسید، پاسخ داد: "چون فراموش کردن هیچ چیزی رو درست نمی‌کنه، مینا. باید با حقیقت روبه‌رو بشی."

مینا نفس عمیقی کشید و کتاب را دوباره باز کرد. صفحه‌ای جدید در مقابلش قرار گرفت. این بار کلمات نه تنها به قلبش، بلکه به مغزش نفوذ می‌کردند.

"تو هیچ‌وقت نمی‌تونستی از گذشته‌ات فرار کنی، مینا. تو فرزند افرادی هستی که تمام دنیا به فراموشی سپرده، ولی تو باید اون‌ها رو پیدا کنی. باید حقیقت رو بپذیری."

مینا دستش را روی صورتش گذاشت. اشک‌ها از چشمانش سرازیر شدند. "آریان، نمی‌تونم... نمی‌تونم این رو بپذیرم..."

آریان جلوتر آمد و با صدایی که حالا دیگر هیچ عاطفه‌ای در آن نبود گفت: "فرار کردن از حقیقت همیشه ممکن نیست، مینا. باید با اون روبه‌رو بشی."

مینا با صدای لرزان از دل تاریکی گفت: "من هیچ وقت آماده این حقیقت نبودم."

آریان به آرامی به او نزدیک شد، و با نگاه عمیقی گفت: "حقیقت همیشه منتظر بود. حالا زمانشه که بفهمی."

مینا در سکوت به صفحه کتاب نگاه کرد. تمام دنیا در برابر چشمانش متوقف شده بود. آیا واقعا آماده بود که با گذشته‌اش روبه‌رو شود؟ آیا او توان مقابله با آنچه که همیشه از آن فرار کرده بود را داشت؟

با هر کلمه‌ای که می‌خواند، احساس می‌کرد یک گره جدید به زندگی‌اش بسته می‌شود. قلبش در سینه به شدت می‌تپید، ولی هیچ راه فراری از آنچه که باید کشف می‌کرد، نداشت. او باید حقیقت را می‌پذیرفت، حتی اگر در این راه تمام دنیا برایش تکه‌تکه می‌شد.

آریان به او نگاه کرد و گفت: "فقط یادت باشه، هیچ راه برگشتی نیست. وقتی این حقیقت رو بفهمی، هیچ چیزی مثل قبل نخواهد بود."

مینا با صدای ضعیفی گفت: "من آماده‌ام." ولی در دلش می‌دانست که آماده نیست. هنوز هیچ‌چیز آماده نبود.

مینا چشمانش را بست و لحظه‌ای در دل خود فرو رفت. تمام زندگی‌اش در این لحظه خلاصه می‌شد.
4
رمآن
❤️پارت ۸❤️ مینا با دستان لرزان کتاب را محکم‌تر در دست گرفت. کلمات روی صفحه همچنان مثل سوزن‌هایی در دلش فرو می‌رفتند. او نمی‌توانست دیگر از حقیقت فرار کند. آریان به آرامی به طرفش آمد و با نگاهی سرد و بی‌رحم گفت: "مینا، این تنها شروعشه. باید این رو بخونی."…
❤️پارت ۹❤️

مینا کتاب را آرام بست و برای لحظه‌ای چشمانش را به آریان دوخت. سکوت سنگینی بین آن‌ها جاری بود، سکوتی که با صدای آرام تنفسشان شکسته می‌شد. آریان هنوز همان نگاه سرد و قاطع را داشت، ولی در عمق چشمانش چیزی پنهان بود؛ شاید اندکی پشیمانی، شاید اندکی دلسوزی.

مینا دستش را به دیوار پشت سرش گرفت تا تعادلش را حفظ کند. صدایش آرام بود، اما هر کلمه مثل فریادی در دلش پیچید: "حالا که این‌همه اصرار داری حقیقت رو بفهمم، چرا از اول این کار رو نکردی؟ چرا گذاشتی همه این سال‌ها توی تاریکی بمونم؟"

آریان لحظه‌ای مردد شد. سپس گفت: "چون زمانش نرسیده بود. تو اون موقع نمی‌تونستی تحمل کنی. حالا هم نمی‌تونستی، ولی دیگه راهی جز این نبود. مینا، این حقیقت فقط مال تو نیست. این حقیقت برای خیلی‌ها مهمه."

مینا بهت‌زده پرسید: "خیلی‌ها؟ منظورت چیه؟"

آریان نفس عمیقی کشید و به طرف پنجره رفت. بیرون، شب سرد و تاریک بود. ماه پشت ابرها پنهان شده بود، درست مثل رازهایی که او تمام این سال‌ها پنهان کرده بود. به آرامی گفت: "تو تنها بازمانده‌ای، مینا. تنها کسی که می‌تونه این چرخه رو بشکنه."

مینا قدمی به جلو برداشت. انگار تمام وجودش می‌لرزید، اما کنجکاوی بیشتر از ترس بر او غلبه کرده بود. با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: "چرخه؟ بازمانده؟ از چی حرف می‌زنی؟"

آریان به آرامی برگشت و نگاهش را به چشمان مینا دوخت. "از چیزی که سال‌ها پیش شروع شد. چیزی که خانواده‌ات، دوستانت و حتی زندگی تو رو تحت تأثیر قرار داد. تو فکر می‌کردی که این زندگی عادیه، ولی هر لحظه ازش از قبل برنامه‌ریزی شده بود."

مینا احساس کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. نفسش بریده شد و گفت: "تو چی داری می‌گی؟ من یه زندگی عادی داشتم، یه خانواده معمولی... اینا همه توهمه؟"

آریان لبخندی تلخ زد. "تو هیچ‌وقت عادی نبودی، مینا. فقط خودت نمی‌دونستی. خانواده‌ات هم این رو می‌دونستن، برای همین اینقدر تو رو محافظت کردن. ولی حقیقت نمی‌تونه همیشه پنهان بمونه."

مینا کتاب را دوباره باز کرد. چشمانش به صفحه‌هایی خیره شد که انگار هر جمله‌اش برایش حکم یک ضربه مهلک را داشت. صدایش لرزان بود وقتی پرسید: "حالا باید چی کار کنم؟"

آریان چند قدم به او نزدیک‌تر شد. چهره‌اش حالا بیشتر از همیشه جدی بود. "تو باید انتخاب کنی. یا حقیقت رو بپذیری و باهاش روبه‌رو بشی... یا به زندگی قبلیت برگردی و همه چیز رو نادیده بگیری. ولی اگه راه دوم رو انتخاب کنی، یادت باشه که هیچ‌وقت دیگه نمی‌تونی این راز رو فراموش کنی."

مینا برای لحظاتی به او خیره ماند. صدای قلبش در گوشش می‌پیچید. او می‌دانست که هیچ راه برگشتی وجود ندارد، حتی اگر آریان چنین چیزی بگوید. حقیقت مثل سایه‌ای در کنار او بود، و حالا وقت آن رسیده بود که با آن روبه‌رو شود.

با صدایی که بیشتر از هر چیزی به خودش اطمینان می‌داد، گفت: "من می‌خوام حقیقت رو بدونم. هر چی که باشه، آماده‌ام."

آریان لبخندی کوتاه زد. "پس بیا. هنوز چیزهای زیادی مونده که باید بدونی."

مینا نفس عمیقی کشید و قدمی به سمت او برداشت. انگار با هر قدم، بار گذشته را پشت سر می‌گذاشت. اما در دلش می‌دانست که این تازه آغاز راه است. راهی که پایانش معلوم نبود.
5👍1
❤️پارت ۱۰ ❤️

مینا همراه آریان از اتاق بیرون رفت. راهرویی تاریک و طولانی پیش رویشان بود. چراغ‌های کم‌نور روی دیوارها، سایه‌های عجیب و مرموزی ایجاد کرده بودند. مینا احساس می‌کرد هر قدمی که برمی‌دارد، به چیزی ناشناخته نزدیک‌تر می‌شود، چیزی که نمی‌تواند تصورش را هم بکند.

"کجا می‌ریم؟" صدایش به سختی شنیده می‌شد.

آریان بدون اینکه نگاهش کند، پاسخ داد: "جایی که همه چیز شروع شد. جایی که باید با حقیقت روبه‌رو بشی."

مینا اخمی کرد. "همیشه از این حرف‌های مرموز می‌زنی، ولی هیچ‌وقت چیزی رو واضح توضیح نمی‌دی. تو حتی نمی‌گی این حقیقت چیه!"

آریان متوقف شد. برگشت و مستقیم به چشمان مینا نگاه کرد. "چون آماده نبودن برای روبه‌رو شدن با حقیقت، از خود حقیقت خطرناک‌تره. می‌خوای بدونی؟ اول باید ببینی."

مینا چیزی نگفت، فقط به او خیره شد. دلش می‌خواست فریاد بزند، می‌خواست حقیقت را همین لحظه بداند، اما چیزی در نگاه آریان او را متوقف کرد.

چند دقیقه بعد، به در چوبی بزرگی رسیدند. آریان دستش را روی در گذاشت و با لحنی آرام گفت: "قبل از اینکه وارد بشی، یه چیز رو بدون. اینجا جایی نیست که دوباره بهش برگردی. هر چیزی که ببینی، زندگی تو رو برای همیشه تغییر می‌ده."

مینا نفس عمیقی کشید. "همین حالا زندگی من داره تغییر می‌کنه. فرقی نمی‌کنه پشت این در چی باشه. من آماده‌ام."

آریان بدون هیچ حرفی در را باز کرد. مینا با گامی لرزان وارد شد.

داخل اتاق، دیوارها پوشیده از نقشه‌ها و عکس‌ها بود. عکس‌هایی از افرادی که مینا نمی‌شناخت، اما حس می‌کرد چیزی درباره آن‌ها آشناست. یک میز چوبی بزرگ وسط اتاق بود، رویش چند کتاب کهنه و چند کاغذ پراکنده شده بودند.

مینا به یکی از عکس‌ها نزدیک شد. یک خانواده بود؛ مردی با چهره‌ای جدی، زنی که لبخند آرامی داشت، و دختری کوچک. دخترک... خودش بود.

"این عکس منِ؟" صدایش لرزان بود.

آریان کنار او ایستاد. "آره. این تویی. ولی خانواده‌ای که فکر می‌کردی خانواده توئه، هیچ‌وقت واقعیت نداشت."

مینا عقب رفت. "یعنی چی؟ تو داری می‌گی اون‌ها... اون‌ها واقعاً پدر و مادرم نبودن؟"

آریان سرش را به آرامی تکان داد. "اون‌ها تو رو بزرگ کردن، ولی تو از خون اون‌ها نیستی. پدر و مادرت بخشی از چیزی بودن که نمی‌تونی هنوز درکش کنی. و حالا تو باید راهشون رو ادامه بدی."

مینا فریاد زد: "بس کن! این مسخره‌بازیا چیه؟ من فقط می‌خوام زندگی عادیم رو داشته باشم!"

آریان با لحنی آرام گفت: "زندگی عادی؟ مینا، تو هیچ‌وقت عادی نبودی. تو وارث چیزی هستی که اگه درست استفاده نکنی، می‌تونه همه چیز رو نابود کنه."

ناگهان یکی از کتاب‌های روی میز روشن شد. نور عجیبی از آن ساطع می‌شد. مینا بهت‌زده به آن نگاه کرد. آریان گفت: "اون کتاب جواب همه سؤال‌های توئه. ولی اگه بازش کنی، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی راه برگشتی داشته باشی."

مینا به آرامی به سمت کتاب رفت. انگار چیزی او را به سمتش می‌کشید. وقتی دستش را روی جلد کتاب گذاشت، احساس کرد قلبش به تندی می‌تپد.

آریان آرام گفت: "حالا انتخاب کن، مینا. یا این کتاب رو باز می‌کنی و حقیقت رو می‌فهمی، یا همین‌جا همه چیز رو رها می‌کنی و برمی‌گردی به زندگی قبلیت. ولی بدون، اگه انتخاب کنی که رها کنی، دیگه هیچ‌وقت جواب سؤال‌هات رو نمی‌گیری."

مینا به چشمان آریان نگاه کرد. لحظه‌ای مکث کرد، سپس با صدای آرامی گفت: "من همیشه از حقیقت فرار کردم. ولی دیگه نمی‌خوام فرار کنم."

او کتاب را باز کرد. نور شدیدی تمام اتاق را پر کرد. مینا چشمانش را بست، اما کلمات روی صفحه‌ها به‌گونه‌ای در ذهنش حک می‌شدند که انگار خودش همیشه آن‌ها را می‌دانسته. صدایی در ذهنش گفت: "تو انتخاب شدی، مینا. تو وارث آخرینی."

مینا چشمانش را باز کرد. همه چیز تغییر کرده بود.
2🔥2
رمآن
❤️پارت ۱۰ ❤️ مینا همراه آریان از اتاق بیرون رفت. راهرویی تاریک و طولانی پیش رویشان بود. چراغ‌های کم‌نور روی دیوارها، سایه‌های عجیب و مرموزی ایجاد کرده بودند. مینا احساس می‌کرد هر قدمی که برمی‌دارد، به چیزی ناشناخته نزدیک‌تر می‌شود، چیزی که نمی‌تواند تصورش…
❤️ پارت ۱۱ ❤️

وقتی نور فروکش کرد، مینا حس می‌کرد که دیگر خودش نیست. انگار وزن جدیدی روی شانه‌هایش افتاده بود؛ وزنی که هم عجیب بود و هم آشنا. اتاق دیگر همان اتاق قبلی نبود. دیوارها انگار نفس می‌کشیدند، و نقشه‌ها و عکس‌ها تغییر کرده بودند. حالا همه چیز واضح‌تر بود، انگار چشم‌هایش حقیقت تازه‌ای را می‌دیدند.

آریان به آرامی گفت: "حالا می‌فهمی؟"

مینا نگاهش کرد. "این... این چی بود؟ این کتاب چی داره که انقدر عجیبه؟"

آریان به سمت کتاب رفت و با انگشت به یکی از صفحات باز اشاره کرد. "این کتاب حافظه‌ی نسل‌هاست. تمام چیزهایی که تا الان اتفاق افتاده و خواهد افتاد، اینجا نوشته شده. هرکسی که وارث باشه، می‌تونه بخشی از این رازها رو ببینه."

مینا با سردرگمی به کتاب نگاه کرد. کلمات روی صفحات درخشان بودند، اما به زبانی که نمی‌توانست بخواند. با این حال، حس می‌کرد معنایشان را درک می‌کند. "این یعنی... من وارثم؟ ولی چرا من؟ چرا کسی دیگه نه؟"

آریان آهی کشید. "چون این انتخاب تو نبود، مینا. این سرنوشت تو بود. تو به‌خاطر خانواده‌ات، گذشته‌ات و چیزی که درونته، انتخاب شدی."

مینا سری تکان داد. "ولی من هیچ‌وقت نمی‌خواستم خاص باشم. چرا باید چیزی رو که نمی‌فهمم قبول کنم؟ چرا نمی‌تونم مثل قبل زندگی کنم؟"

آریان به سمتش رفت و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. "چون گاهی وقت‌ها زندگی عادی فقط یه نقابه. نقابی که برای محافظت ازت گذاشته شده. ولی حالا وقتشه که انتخاب کنی. یا به‌دنبال حقیقت بری و راهی رو که پدر و مادرت شروع کردن ادامه بدی، یا همه‌چیز رو همین‌جا رها کنی."

مینا به زمین خیره شد. سوالات زیادی در ذهنش رژه می‌رفتند. چه اتفاقی برای پدر و مادر واقعی‌اش افتاده بود؟ چرا این رازها حالا آشکار می‌شدند؟ و مهم‌تر از همه، اگر قبول نمی‌کرد چه چیزی را از دست می‌داد؟

ناگهان صدای خش‌خش ضعیفی از انتهای اتاق شنیده شد. مینا سرش را بالا آورد و نگاهش به گوشه‌ای افتاد که حالا تاریک‌تر از قبل شده بود. سایه‌ای آرام‌آرام شکل می‌گرفت.

آریان با صدای آرام ولی محکم گفت: "زمان زیادی نداریم. اونا فهمیدن که کتاب بیدار شده."

مینا وحشت‌زده پرسید: "اونا؟ اونا کی‌ان؟"

آریان چهره‌اش جدی‌تر از همیشه بود. "کسانی که نمی‌خوان این حقیقت فاش بشه. و برای همین میان سراغ تو."

مینا یک قدم عقب رفت. "من آماده نیستم! نمی‌تونم بجنگم!"

آریان مستقیم به چشم‌های او خیره شد. "نیازی نیست الان بجنگی. فقط باید تصمیم بگیری. این کتاب، کلید هر چیزیه. اگه اون‌ها دستشون بهش برسه، همه‌چیز نابود می‌شه."

مینا به کتاب نگاه کرد. حالا انگار می‌توانست ضربانش را بشنود؛ مثل قلبی که درونش می‌تپید. سایه‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. او باید تصمیمش را همین لحظه می‌گرفت.

"من نمی‌دونم چی در انتظارمه." مینا کتاب را محکم در دست گرفت. "ولی نمی‌ذارم این راز دست کسایی بیفته که می‌خوان بهش آسیب بزنن."

آریان لبخند کم‌رنگی زد. "حالا می‌تونیم شروع کنیم."

پیش از آنکه مینا بتواند چیزی بپرسد، نور سفیدی اتاق را پر کرد و همه‌چیز ناپدید شد.


پارت آخر امشب..

ادامه دارد..
4👍1
رمآن
❤️ پارت ۱۱ ❤️ وقتی نور فروکش کرد، مینا حس می‌کرد که دیگر خودش نیست. انگار وزن جدیدی روی شانه‌هایش افتاده بود؛ وزنی که هم عجیب بود و هم آشنا. اتاق دیگر همان اتاق قبلی نبود. دیوارها انگار نفس می‌کشیدند، و نقشه‌ها و عکس‌ها تغییر کرده بودند. حالا همه چیز واضح‌تر…
❤️پارت ۱۲❤️

آریان با نگاه سنگینش به او خیره شد و گفت: "قبل از اینکه جلوتر بریم، باید بدونی که از این لحظه به بعد، هر چیزی که می‌بینی و می‌شنوی، می‌تونه زندگیت رو برای همیشه تغییر بده. آماده‌ای؟"

مینا کمی مردد نگاهش کرد، ولی سعی کرد صدایش را محکم کند. "گفتم که آماده‌ام. دیگه نمی‌خوام در تاریکی بمونم."

آریان سری تکان داد و به طرف قفسه‌ای که در گوشه اتاق بود، رفت. در چوبی آن را باز کرد و از پشت چند کتاب و جعبه، کلیدی کوچک و کهنه بیرون آورد. مینا به او نزدیک شد و با کنجکاوی پرسید: "اون چیه؟"

آریان کلید را در دستش گرفت و به آرامی گفت: "این کلید چیزی رو باز می‌کنه که همه جواب‌ها اونجا پنهان شده. چیزی که خانواده‌ات با تمام وجودشون سعی کردن ازت دور نگه دارن."

مینا به کلید خیره شد. قلبش به تندی می‌زد. نمی‌توانست تصمیم بگیرد که بیشتر هیجان‌زده است یا ترسیده. گفت: "کجا باید بریم؟"

آریان به پنجره اشاره کرد. "باید بریم جایی که این داستان شروع شد. خونه قدیمی پدربزرگت. اونجا چیزهایی هست که تو رو به حقیقت می‌رسونه."

مینا با تعجب گفت: "خونه پدربزرگ؟ اونجا سال‌هاست که بسته شده. اصلاً کسی نزدیکش نمی‌شه."

آریان آرام لبخند زد. "دقیقاً به همین دلیل. کسی نباید به اونجا نزدیک بشه. ولی حالا تو تنها کسی هستی که حق داری وارد اونجا بشی."

مینا سکوت کرد. خاطراتی مبهم از کودکی‌اش در آن خانه در ذهنش زنده شد. چیزهایی که همیشه در مورد آن خانه عجیب به نظر می‌رسیدند، حالا بیش از پیش معنا پیدا می‌کردند.

بالاخره گفت: "باشه. بریم."

آریان بدون حرف بیشتری به سمت در رفت و منتظر ماند تا مینا هم قدم بردارد. مینا نگاه کوتاهی به کتاب در دستش انداخت و بعد آن را روی میز گذاشت. این کتاب هم مثل باری روی دوشش بود، ولی حالا وقت آن بود که به دنبال حقیقت برود.

هوا سردتر از چیزی بود که فکر می‌کرد. باد شدیدی می‌وزید و هر دوی آن‌ها را وادار می‌کرد که پالتوهایشان را محکم‌تر بگیرند. آریان در سکوت راه می‌رفت، اما مینا نمی‌توانست ذهنش را از سوالات بی‌پاسخ رها کند. بالاخره نتوانست خودش را کنترل کند و پرسید: "اونجا چی هست که اینقدر مهمه؟"

آریان کمی مکث کرد و گفت: "چیزهایی که می‌بینی، می‌تونه تصویرت از گذشته و حال رو به کلی تغییر بده. اما به یاد داشته باش، هر چیزی که اونجا می‌فهمی، برای تو وظیفه‌ای به همراه می‌آره. این فقط دانستن نیست، بلکه عمل کردن به اون چیزهاست."

مینا زیر لب گفت: "من که هنوز نمی‌دونم قراره چه چیزی رو بفهمم..."

آریان نگاهی گذرا به او انداخت. "خیلی زود خواهی فهمید."

آن‌ها به خانه قدیمی رسیدند. مینا به در بزرگ و پوسیده‌اش خیره شد. در تمام عمرش، آن خانه همیشه مثل یک معما برایش بود. حالا باید وارد آن می‌شد و معمایی را که تمام این سال‌ها در دلش پنهان کرده بود، کشف می‌کرد.

آریان کلید را از جیبش بیرون آورد و به آرامی قفل زنگ‌زده در را باز کرد. در با صدایی گوش‌خراش باز شد. پشت آن، تاریکی عمیقی انتظارشان را می‌کشید.

آریان با صدایی آرام گفت: "این آغاز سفر توست، مینا. آماده‌ای؟"

مینا با تردید قدمی به جلو برداشت و در تاریکی ناپدید شد.
4
رمآن
❤️پارت ۱۲❤️ آریان با نگاه سنگینش به او خیره شد و گفت: "قبل از اینکه جلوتر بریم، باید بدونی که از این لحظه به بعد، هر چیزی که می‌بینی و می‌شنوی، می‌تونه زندگیت رو برای همیشه تغییر بده. آماده‌ای؟" مینا کمی مردد نگاهش کرد، ولی سعی کرد صدایش را محکم کند. "گفتم…
❤️پارت ۱۳❤️

فضای داخل خانه سرد و مرطوب بود. بوی قدیمی و خاکی اتاق‌ها به مشام می‌رسید و سکوتی سنگین در فضا حاکم بود. مینا به سختی چشم‌هایش را به تاریکی عادت می‌داد. تنها صدای قدم‌هایشان در راهرو پیچید. آریان جلوتر از او حرکت می‌کرد، ولی مینا نمی‌توانست از ذهنش بزدایند که اینجا جای امنی نیست. انگار درون خانه هر دیوار و هر زاویه داستانی نهفته داشت که هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد به آن نزدیک شود.

آریان به سمت اتاقی در انتهای راهرو رفت و در را باز کرد. نور ضعیفی از فانوسی که در دستان آریان بود، داخل اتاق می‌تابید. مینا به گوشه‌ای از اتاق نگاه کرد. یک میز چوبی قدیمی، چند کمد پر از کتاب‌های خاک خورده و یک گنجه در گوشه اتاق قرار داشت. نگاهش به کمد افتاد. چیزی در دل آن کشش عجیبی داشت.

آریان به آرامی به سمت گنجه رفت و در آن را باز کرد. درون گنجه چیزی جز چند برگ کاغذ زرد و پاره‌شده نبود. اما در میان آن‌ها، چیزی درخشان و کوچک توجه مینا را جلب کرد. او دستش را دراز کرد و یک جعبه کوچک از جنس چوب را برداشت. جعبه بسته بود و چیزی درونش می‌لرزید.

آریان با نگاه نافذش گفت: "این چیزی هست که دنبال‌ش می‌گشتی. این جواب سوالات توست، مینا."

مینا با تعجب جعبه را باز کرد. درون آن یک حلقه کوچک طلا قرار داشت که روی آن یک علامت عجیب حک شده بود. چیزی که هیچ‌گاه در زندگی‌اش ندیده بود. مینا حلقه را برداشت و آن را با دقت در دستش چرخاند.

آریان گفت: "اون علامت نشانه‌ای از گذشته‌ی خانوادت هست. هر کسی که این حلقه رو در دست داشته باشه، به حقیقتی پی می‌بره که برای نسل‌ها پنهان شده."

مینا هنوز نمی‌توانست تمام داستان را درک کند. "این حلقه چرا به من رسیده؟ چرا من باید این رو پیدا کنم؟"

آریان با یک لبخند آرام گفت: "چون تو تنها کسی هستی که می‌تونی ادامه‌اش بدی. بقیه خانواده‌ات از چیزی ترسیدن که حالا باید تو با اون روبه‌رو بشی."

مینا نگاهش را به حلقه دوخت و به یاد خاطرات پراکنده‌ای از دوران کودکی‌اش افتاد. حلقه‌ای که شاید سال‌ها پیش در دست کسی دیگر بوده، اما حالا به دست او رسیده بود.

با دست لرزان حلقه را در جیبش گذاشت و گفت: "باید بدونم این حلقه دقیقاً چی رو نشون می‌ده."

آریان به او نگاه کرد و گفت: "حقیقتش در جایی دورتر از این خانه پنهانه. باید به دنبال نشونه‌ها بری و خودت رو آماده کنی. همه چیز به همین حلقه بستگی داره."

مینا با تردید نگاهش را از آریان برگرداند و به تاریکی اتاق خیره شد. اینجا فقط آغاز ماجراجویی‌اش بود، اما چه چیزی در انتظارش بود؟
4👍1
رمآن
❤️پارت ۱۳❤️ فضای داخل خانه سرد و مرطوب بود. بوی قدیمی و خاکی اتاق‌ها به مشام می‌رسید و سکوتی سنگین در فضا حاکم بود. مینا به سختی چشم‌هایش را به تاریکی عادت می‌داد. تنها صدای قدم‌هایشان در راهرو پیچید. آریان جلوتر از او حرکت می‌کرد، ولی مینا نمی‌توانست از…
❤️پارت ۱۴❤️

مینا احساس می‌کرد زمین زیر پایش دیگر محکم نیست. حلقه در جیبش سنگینی می‌کرد، انگار وزنی بیشتر از یک تکه طلا داشت. به سمت آریان برگشت و پرسید:
"چطور باید به این حقیقت برسم؟ از کجا شروع کنم؟"

آریان فانوس را بالاتر گرفت و گفت:
"پاسخ تمام سوالاتت در جایی پنهان شده که اولین بار این حلقه ساخته شد. در خانه‌ای که نسل‌های قبل از تو در آن زندگی می‌کردند."

مینا اخم کرد و گفت:
"من چیزی از آن خانه نمی‌دانم. حتی نمی‌دانم کجاست."

آریان لبخند محوی زد، انگار چیزی در ذهنش بود که نمی‌توانست بگوید. سپس از جیبش کاغذی کهنه بیرون آورد و آن را به مینا داد. نقشه‌ای کوچک و ساده بود که روی آن خطوطی نامنظم کشیده شده بود. در گوشه نقشه یک علامت شبیه همان نشانی که روی حلقه بود، به چشم می‌خورد.

"این نقشه تو رو به همون مکان می‌رسونه. اما یه چیز رو باید بدونی، مینا..."

مینا سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان آریان خیره شد.
"چی؟"

آریان با صدایی آرام و کمی مردد گفت:
"هر کسی نمی‌تونه به حقیقت این حلقه نزدیک بشه. تو باید آماده باشی که با چیزهایی روبه‌رو بشی که شاید هرگز باورشون نکنی. این حلقه فقط یک شیء نیست؛ یه کلیده. کلید به چیزی که سال‌ها پنهان مونده."

مینا عمیق نفس کشید. می‌خواست چیزی بگوید، اما حس کرد صدایش در گلو خفه شده. نگاهش به نقشه بود و دستش روی حلقه‌ای که هنوز در جیبش سنگینی می‌کرد.

"کی باید حرکت کنم؟"

آریان بدون مکث جواب داد:
"همین امشب. هر چی زودتر، بهتر. چون تو تنها نیستی که دنبال این حلقه‌ای."

قلب مینا به تپش افتاد. احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بسته.
"منظورت چیه؟ کی دنبالشه؟"

آریان فانوس را پایین آورد و به گوشه تاریک اتاق نگاهی انداخت.
"کسانی که نمی‌خوان حقیقت فاش بشه. اونا از این حلقه و از تو باخبر شدن. فقط تا زمانی که تو جلوتر از اونا حرکت کنی، امنی."

مینا حس کرد هوا سنگین‌تر شده. انگار سایه‌هایی نامرئی در اطرافش بودند که او را تماشا می‌کردند. نقشه را در دست گرفت و گفت:
"باشه. می‌رم. ولی اگه چیزی بشه چی؟"

آریان به آرامی نزدیک شد و فانوس را روی میز گذاشت. با لحنی قاطع گفت:
"تو تنها نیستی، مینا. من کنارت هستم. ولی باید بدونی که این راه، راه آسونی نیست."

مینا به آرامی سر تکان داد. تصمیم گرفته بود. شاید این شروع مسیری بود که هیچ پایانی نداشت، اما حس کرد باید برود.

آریان فانوس را برداشت و گفت:
"پس بهتره حرکت کنیم. زمان زیادی نداریم."

مینا با یک نگاه آخر به اتاق، به دنبال آریان به راه افتاد. در دل تاریکی، فقط فانوس آریان و صدای قدم‌هایشان در سکوت خانه به گوش می‌رسید. اینجا پایان یک ترس بود و آغاز حقیقت.
5
رمآن
❤️پارت ۱۴❤️ مینا احساس می‌کرد زمین زیر پایش دیگر محکم نیست. حلقه در جیبش سنگینی می‌کرد، انگار وزنی بیشتر از یک تکه طلا داشت. به سمت آریان برگشت و پرسید: "چطور باید به این حقیقت برسم؟ از کجا شروع کنم؟" آریان فانوس را بالاتر گرفت و گفت: "پاسخ تمام سوالاتت…
❤️پارت ۱۵❤️

مینا و آریان در سکوت از خانه بیرون رفتند. شب، عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. صدای باد درختان را تکان می‌داد و برگ‌ها زیر نور کمرنگ ماه مثل سایه‌هایی در حرکت بودند. فانوس آریان تنها منبع نورشان بود، اما حتی آن هم نمی‌توانست از سنگینی تاریکی کم کند.

مینا نقشه را دوباره نگاه کرد. انگار چیزی در آن جا افتاده بود، چیزی که چشم‌هایش نمی‌توانست آن را درک کند. زیر لب گفت:
"این مکان... چطور ممکنه که چیزی ازش یادم نمیاد؟ انگار یه راز از من دزدیده شده."

آریان قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد و به او نگاهی انداخت.
"گاهی اوقات گذشته‌مون پشت دیوارهایی پنهانه که خودمون ساختیم. شاید یادت نباشه، اما این نقشه برای تو آشناست. باید به حست اعتماد کنی."

مینا سرش را تکان داد. نمی‌دانست به حسی که آریان از آن حرف می‌زند اعتماد کند یا نه، اما چیزی در دلش او را به جلو می‌کشید.

چند دقیقه بعد، به جاده‌ای باریک و خاکی رسیدند که در دل جنگل گم می‌شد. مینا به اطراف نگاه کرد؛ انگار چشم‌هایش چیزی را دنبال می‌کردند، چیزی که هنوز نمی‌توانست ببیند.

"اینجا خیلی ساکته... حتی زیادی ساکت." صدای مینا لرزید.

آریان فانوس را بالاتر گرفت و در حالی که اطراف را بررسی می‌کرد گفت:
"گاهی سکوت، پر از صداست. فقط باید خوب گوش بدی."

ناگهان صدایی از دور شنیده شد؛ مثل خش‌خش برگ‌ها، اما عجیب و غیرعادی. مینا به آریان نگاه کرد.
"این چی بود؟"

آریان ایستاد و گوش تیز کرد. سپس فانوس را به سمت صدا گرفت.
"نترس. فقط... هر چیزی که بشه، از مسیر منحرف نشو."

مینا حس کرد قلبش تندتر می‌زند. صدای خش‌خش نزدیک‌تر شد. ناگهان از میان تاریکی، شبحی از یک گرگ بزرگ نمایان شد. چشم‌هایش به رنگ زرد و درخشان بود و مستقیماً به مینا خیره شده بود.

مینا نفسش بند آمد. دستش ناخودآگاه به سمت حلقه در جیبش رفت. آریان اما آرام ماند. به گرگ نگاه کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد که مینا نفهمید.

گرگ چند قدم جلوتر آمد، اما ناگهان متوقف شد. برای لحظه‌ای کوتاه، انگار به مینا تعظیم کرد. سپس به همان آرامی که آمده بود، در تاریکی محو شد.

مینا با دهانی باز به آریان نگاه کرد.
"اون... اون چی بود؟ چرا رفت؟"

آریان فانوس را پایین آورد و به راه ادامه داد.
"نگران نباش. اون محافظ این جنگله. وقتی تو حلقه رو دستت داری، اونا آسیبی نمی‌رسونن."

مینا حس کرد که دیگر هیچ چیز در این سفر معمولی نخواهد بود. به نقشه نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. راه هنوز طولانی بود، اما حس می‌کرد باید ادامه دهد.

آن‌ها در سکوت به راه افتادند، اما این بار مینا به هر سایه و صدایی با دقت بیشتری نگاه می‌کرد. چیزی در این جنگل وجود داشت، چیزی که می‌خواست با او حرف بزند، اما هنوز نمی‌توانست آن را درک کند.

این شروعِ مسیری بود که او را به حقیقتِ خودش و گذشته‌اش می‌رساند، حتی اگر پر از رازهای ترسناک و ناشناخته بود.
4👍2
رمآن
❤️پارت ۱۵❤️ مینا و آریان در سکوت از خانه بیرون رفتند. شب، عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. صدای باد درختان را تکان می‌داد و برگ‌ها زیر نور کمرنگ ماه مثل سایه‌هایی در حرکت بودند. فانوس آریان تنها منبع نورشان بود، اما حتی آن هم نمی‌توانست از سنگینی تاریکی کم…
❤️پارت ۱۶❤️

شب هنوز سنگین بود و سکوت جنگل، مثل پرده‌ای ضخیم، تمام صداها را می‌بلعید. مینا و آریان به راهشان ادامه می‌دادند که ناگهان صدای خش‌خش برگ‌ها از پشت سر بلند شد. مینا به سرعت برگشت. فانوس آریان هم در هوا چرخید، اما چیزی دیده نمی‌شد.

"تو هم شنیدی؟" مینا با صدایی لرزان پرسید.

آریان سری تکان داد و فانوس را به سمت درختان چرخاند.
"آره... ولی بهتره عجله کنیم. اینجا جای موندن نیست."

ناگهان صدای پایی نرم و سریع از پشتشان بلند شد. این بار هر دو متوقف شدند. مینا نفسش را در سینه حبس کرده بود و فانوس در دست آریان کمی لرزید.

"کی اونجاست؟" آریان با صدای بلند پرسید.

لحظه‌ای بعد، پسری جوان با موهای بهم‌ریخته و لباس‌های خاکی از میان درختان بیرون پرید. حدوداً هم‌سن مینا بود و چشم‌هایش از اضطراب برق می‌زد.

"وایسا! صبر کنید!" پسر نفس‌نفس‌زنان گفت. "خواهش می‌کنم! فرار نکنید!"

آریان فانوس را کمی پایین آورد و نگاهی به او انداخت. "تو کی هستی؟ چرا دنبالمون می‌کنی؟"

پسر کمی نزدیک‌تر آمد و دست‌هایش را بالا گرفت تا نشان دهد قصد بدی ندارد.
شش"اسم من سامانِ. منم دنبال نقشه‌ام... شما هم دنبالشین، نه؟"

مینا با چشمانی تنگ او را برانداز کرد.
"تو از کجا می‌دونی ما دنبال نقشه‌ایم؟ اصلاً از کجا فهمیدی اینجاییم؟"

سامان با دست به کوله‌پشتی‌اش اشاره کرد و نقشه‌ای کهنه و تاخورده را بیرون کشید.
"این نقشه رو از یه جای قدیمی پیدا کردم. وقتی داشتم مسیر رو دنبال می‌کردم، صدای شما رو شنیدم. نقشه‌هاتون شبیه همین نیست؟"

آریان و مینا نگاه کوتاهی به نقشه او انداختند. حیرت‌انگیز بود؛ خطوط و علامت‌های روی نقشه سامان درست شبیه نقشه‌ای بود که مینا در دست داشت.

"اینا... یکیه!" مینا با بهت گفت. "ولی چرا دو تا؟"

سامان شانه بالا انداخت.
"نمی‌دونم. ولی چیزی که می‌دونم اینه که ما داریم به یه جای خیلی خطرناک نزدیک می‌شیم."

آریان با حالتی محتاطانه گفت: "چرا فکر می‌کنی خطرناکه؟"

سامان نفس عمیقی کشید و با حالتی جدی گفت:
"چون تو راه، چیزی دیدم. یه سایه... یه مرد. ولی انگار واقعی نبود. یه لحظه ظاهر شد و بعد محو شد. ولی مطمئنم که دنبال من بود."

مینا با نگرانی به آریان نگاه کرد.
"شاید نباید ادامه بدیم..."

آریان اما مصمم بود.
"نه. ما اینجا نیومدیم که نصفه راه رو برگردیم. اگه قراره جواب پیدا کنیم، باید جلو بریم."

سامان سرش را تکان داد و گفت: "منم با شما میام. اگه قراره به دردسر بیافتیم، بهتره با هم باشیم."

آریان با کمی تردید موافقت کرد و سه‌نفری به راه افتادند.

اما چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خنده‌ای از دور شنیده شد. خنده‌ای خفه و عجیب، مثل کسی که از ته دل خوشحال نیست. مینا ایستاد و به اطراف نگاه کرد.

"این صدای چی بود؟"

سامان بی‌اختیار عقب رفت و زمزمه کرد:
"اون... اون صدای همون مرده بود!"

آریان فانوس را بالاتر برد و قدمی جلو گذاشت.
"هر چی که هست، داره نزدیک‌تر می‌شه."

سایه‌ای بلند و تاریک از پشت درختان ظاهر شد. مثل شبحی که در مه شناور است، آرام آرام به آن‌ها نزدیک می‌شد. هر سه، بی‌حرکت و با وحشت، به آن خیره شدند.

این بار دیگر راهی برای عقب‌نشینی نبود. هر چه بود، حقیقت پشت این نقشه‌ها و رازهایشان، درست در همان تاریکی مخوف منتظرشان بود.
4👍1
رمآن
❤️پارت ۱۶❤️ شب هنوز سنگین بود و سکوت جنگل، مثل پرده‌ای ضخیم، تمام صداها را می‌بلعید. مینا و آریان به راهشان ادامه می‌دادند که ناگهان صدای خش‌خش برگ‌ها از پشت سر بلند شد. مینا به سرعت برگشت. فانوس آریان هم در هوا چرخید، اما چیزی دیده نمی‌شد. "تو هم شنیدی؟"…
❤️پارت ۱۷❤️

سایه بلندتر و واضح‌تر شد. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایش به وضوح شنیده می‌شد. سامان، که نفس‌هایش به وضوح بریده بود، آرام زمزمه کرد:
"نمی‌تونیم اینجا وایسیم. باید فرار کنیم!"

آریان اما بی‌حرکت ایستاده بود و فانوس را به سمت سایه گرفت.
"نه، نباید فرار کنیم. اگه عقب‌نشینی کنیم، ممکنه ما رو دنبال کنه. باید ببینیم چی می‌خواد."

مینا حس کرد پاهایش به زمین چسبیده‌اند. هر چند تلاش می‌کرد نترسد، اما قلبش به شدت می‌تپید. سایه به نزدیکی آن‌ها رسیده بود. ناگهان صدایی زمزمه‌گونه اما عمیق، از درون آن سایه به گوش رسید:
"برگردید... اینجا جای شما نیست..."

سامان یک قدم عقب رفت. "چی؟ کی هستی؟ چرا اینجا رو ترک کنیم؟"

سایه به آرامی به جلو آمد و حالا می‌توانستند چهره‌اش را ببینند: مردی بلندقد با چشمانی خالی از نور، اما به شدت نافذ. انگار تمام جنگل در نگاهش پنهان بود.
"من نگهبان این مکانم. شما نباید اینجا باشید. نقشه‌ها شما رو به جایی می‌برن که نباید وارد بشید."

آریان قدمی جلو گذاشت و گفت:
"اگه نباید وارد بشیم، پس چرا این نقشه‌ها رو داریم؟ اگه چیزی خطرناکه، چرا این مسیرها وجود دارن؟"

نگهبان نگاهی به نقشه‌ها انداخت و برای لحظه‌ای سکوت کرد. سپس به آرامی گفت:
"شما هیچ‌کدوم نمی‌دونید چی در انتهای این مسیر منتظرتونه. هر چیزی که اونجا هست، برای شما نیست. هر قدمی که نزدیک‌تر بشید، چیزی از شما گرفته می‌شه."

مینا، که نمی‌توانست چشم از چهره‌ی مرد بردارد، پرسید:
"چیزی مثل چی؟"

مرد مکثی کرد. انگار نمی‌خواست جواب بدهد. اما در نهایت گفت:
"خاطرات... امیدها... و شاید حتی وجودتون."

سامان به نقشه‌اش نگاه کرد و زیر لب گفت:
"ولی ما باید بدونیم! اگه نریم، همه‌چیز بی‌جواب می‌مونه."

مرد سری تکان داد و با صدایی آرام اما محکم گفت:
"انتخاب با شماست. اما یادتون باشه، وقتی قدم به جلو بذارید، دیگه راه برگشتی نیست."

ناگهان مرد محو شد، انگار هیچ‌وقت وجود نداشته است. باد سردی میان درختان وزید و برگ‌ها را در هوا چرخاند. مینا با صدایی لرزان گفت:
"فکر نمی‌کنم باید ادامه بدیم. این دیگه فقط یه سفر معمولی نیست."

آریان فانوسش را خاموش کرد و در تاریکی گفت:
"ما اینجا نیومدیم که برگردیم. هر خطری که باشه، باید بفهمیم. حالا که اینجا هستیم، فقط یه راه داریم: جلو رفتن."

سامان، هرچند مردد، سرش را تکان داد و گفت:
"اگه چیزی از ما گرفته بشه، حداقل بدونیم برای چی بوده."

مینا نفس عمیقی کشید و به نقشه‌اش نگاه کرد. سپس با صدای آرام گفت:
"باشه. بریم... اما اگه حس کردم چیزی درست نیست، دیگه جلوتر نمی‌رم."

هر سه در سکوت به راه افتادند. سکوت جنگل حالا سنگین‌تر از قبل بود. صدای پایشان روی خاک، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد. اما در هر قدم، حس می‌کردند چیزی یا کسی آن‌ها را زیر نظر دارد.

در انتهای مسیر، نوری ضعیف از میان درختان دیده شد. نوری که به طرز عجیبی گرم و وسوسه‌انگیز به نظر می‌رسید. اما چیزی در دل مینا می‌گفت که این نور، آغاز چیزی بسیار خطرناک است.
3🥰1
رمآن
❤️پارت ۱۷❤️ سایه بلندتر و واضح‌تر شد. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایش به وضوح شنیده می‌شد. سامان، که نفس‌هایش به وضوح بریده بود، آرام زمزمه کرد: "نمی‌تونیم اینجا وایسیم. باید فرار کنیم!" آریان اما بی‌حرکت ایستاده بود و فانوس را به سمت سایه گرفت. "نه، نباید فرار…
❤️پارت ۱۸❤️

آن‌ها به آرامی به سمت نور پیش می‌رفتند. هر قدمی که برمی‌داشتند، احساس می‌کردند که چیزی در دل جنگل در حال تغییر است. باد، که پیشتر آرام بود، حالا با شدت بیشتری در میان درختان وزید. برگ‌ها به سرعت از درختان سقوط می‌کردند و زمزمه‌ای کم‌کم به گوش می‌رسید، همانند صدای موجی که به ساحل برخورد می‌کند.

مینا نمی‌توانست از حس ناخوشایندش دست بردارد. در دلش می‌دانست که چیزی در انتظارشان است، اما نمی‌خواست از تصمیمی که گرفته بودند منصرف شود. آریان، با چهره‌ای مصمم، فانوس را بالا نگه داشته بود و با هر قدم، سایه‌ها را کنار می‌زد. سامان، که به وضوح مضطرب بود، بیشتر از همیشه به نقشه نگاه می‌کرد.

نزدیک‌تر که شدند، نور تقویت شد. حالا واضح بود که این نور نه از خورشید، بلکه از یک منبع نامشخص می‌تابید. نور سرد و در عین حال دل‌فریب بود. مینا گامش را کندتر کرد. قلبش به شدت می‌تپید و انگار هیچ چیزی نمی‌توانست این احساس را از بین ببرد.

آریان، بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: "من مطمئنم که داریم به چیزی مهم می‌رسیم. نمی‌تونیم عقب بریم."

اما در دل مینا چیزی می‌گفت که این نور، همانطور که دل‌انگیز به نظر می‌رسید، ممکن بود دام خطرناکی باشد. به آرامی قدم برداشت و صدایش را به سختی پیدا کرد: "من نمی‌دونم آریان، ولی حس می‌کنم این مسیر... یه فریب باشه."

آریان توقفی نکرد. نگاهش به نقطه‌ای دورتر از نور متمرکز بود. "تو به خاطر ترس‌ها و شک‌هات نمی‌تونی درست ببینی. باید جلو بریم."

سامان که دستانش به شدت می‌لرزید، ناگهان پرسید: "آریان، مطمئنی که درستی؟ اینجا همه‌چیز بهم ریخته است."

آریان با لحنی آرام اما قاطع پاسخ داد: "این تنها راهه. ما باید به جلو بریم و حقیقت رو کشف کنیم."

در این لحظه، نور روشن‌تر شد و تمامی جنگل درخشید. اما چیزی عجیب در دل این نور بود. به نظر می‌رسید که نور به آرامی در حال بلعیدن محیط اطرافش است.

مینا، که حالا بیشتر از همیشه ترسیده بود، قدمی عقب برداشت. "آریان... من اینجا حس نمی‌کنم درست باشه."

اما آریان، در حالی که قدم به قدم به سمت نور پیش می‌رفت، گفت: "ما اینجا هستیم، دیگه راه برگشتی وجود نداره."

سکوتی عمیق میان آن‌ها حاکم شد و در همان لحظه، مینا تصمیم گرفت که از دل تاریکی، سرنوشت خود را بسازد.
4
رمآن
❤️پارت ۱۸❤️ آن‌ها به آرامی به سمت نور پیش می‌رفتند. هر قدمی که برمی‌داشتند، احساس می‌کردند که چیزی در دل جنگل در حال تغییر است. باد، که پیشتر آرام بود، حالا با شدت بیشتری در میان درختان وزید. برگ‌ها به سرعت از درختان سقوط می‌کردند و زمزمه‌ای کم‌کم به گوش…
🥂پارت ۱۹🥂

نور همچنان شدیدتر می‌شد و حالا سایه‌های اطراف آن‌ها به شکلی غیرعادی حرکت می‌کردند؛ انگار که زنده بودند. مینا نفس عمیقی کشید و سرش را بلند کرد. چیزی در وجودش فریاد می‌زد که باید تصمیم بگیرد؛ بماند یا برود.

سامان، که حالا دیگر نمی‌توانست لرزش دستانش را کنترل کند، زیر لب گفت: "اینجا یه جورایی شبیه... تله است. چرا هیچی مشخص نیست؟ چرا این نور داره همه‌چیز رو تغییر می‌ده؟"

آریان اما بی‌اعتنا به حرف‌های سامان، انگار که چیزی قوی‌تر از خودش او را به جلو می‌کشید، به سمت نور قدم برمی‌داشت. چهره‌اش پر از اشتیاق و در عین حال، یک نوع اضطراب ناشناخته بود. مینا فریاد زد: "آریان! لطفاً یه لحظه وایسا! چرا نمی‌شنوی؟ چرا حرف ما رو نمی‌فهمی؟"

آریان ایستاد، اما به عقب برنگشت. صدایش لرزان و عجیب شد: "مینا، تو نمی‌فهمی. من حس می‌کنم... حس می‌کنم اینجا جواب همه سوالاته. اینجا جاییه که ما باید بهش برسیم."

مینا برای لحظه‌ای چیزی نگفت. خودش را بین عقل و قلبش گرفتار دید. بالاخره با تردید چند قدم دیگر برداشت و به آریان نزدیک شد. دستی روی شانه‌اش گذاشت و آرام گفت: "آریان، شاید این حس فقط یه توهمه. ما نمی‌دونیم این نور از کجا اومده، نمی‌دونیم پشتش چیه. ممکنه به جای جواب، نابودی باشه."

ناگهان صدای بلندی از میان نور برخاست؛ صدایی که به سختی قابل توصیف بود. انگار که همزمان چندین صدا با هم صحبت می‌کردند. این صدا به نظر می‌رسید که از درون نور بیرون نمی‌آید، بلکه مستقیماً وارد ذهن‌شان می‌شود. صدا گفت: "پیش بیایید... یا بازگردید. انتخاب با شماست."

سامان که دیگر تحملش تمام شده بود، نقشه را به زمین انداخت و فریاد زد: "من نمی‌تونم! نمی‌تونم اینجا بمونم. این نور، این صدا... ما نباید جلوتر بریم!"

اما آریان، انگار که دیگر خودش نبود، قدم دیگری برداشت. به آرامی گفت: "من انتخابمو کردم."

مینا با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. "آریان، این نور چیزی که به نظر می‌رسه نیست. لطفاً برگرد..."

اما او به حرف‌های مینا گوش نمی‌داد. دستش را دراز کرد تا وارد نور شود. مینا و سامان با ترس نظاره‌گر این صحنه بودند. درست لحظه‌ای که آریان دستش را به نور رساند، همه‌چیز تاریک شد؛ تاریکی مطلق. نور خاموش شد و هیچ‌چیز جز سکوت باقی نماند.

مینا نفسش را در سینه حبس کرد. صدای سامان را شنید که با صدایی لرزان پرسید: "آریان... کجاست؟"

اما هیچ پاسخی نیامد.
4💊1