شخصیتها:
👩🦰1. مینا صفایی
سن: ۲۵ سال
شخصیت: مینا یک دختر سرزنده و با اعتماد به نفس است که در دنیای واقعی خود با چالشهای زیادی روبهروست. او در روابط شخصیاش با دوستان و خانواده مشکل دارد و همیشه احساس میکند چیزی کم دارد. اما در دنیای موازی، همه چیز به نظر کامل و رویایی میآید. مینا باید تصمیم بگیرد که کدام دنیا را انتخاب کند.
🧑🦱2. امیرحسین مهدوی
سن: ۲۷ سال
شخصیت: امیرحسین دوست نزدیک مینا است که همیشه برای او پشتیبان بوده، اما در دنیای واقعی، رابطهشان با مشکلاتی روبهرو است. در دنیای موازی، او نسخهای کاملاً متفاوت دارد که احساساتش نسبت به مینا تغییر کرده است. او در این دنیا به شدت محبوب و موفق است، و این تغییرات باعث سردرگمی مینا میشود.
🧑3. سینا بابایی
سن: ۲۴ سال
شخصیت: سینا در دنیای واقعی یکی از همکاران مینا است. او به نظر میآید که همیشه در کنار مینا است، اما در واقع احساسات خود را به او ابراز نمیکند. در دنیای موازی، او از مینا جدا شده و مسیر زندگیاش به شدت متفاوت شده است. سینا در این دنیا به یکی از شخصیتهای تاثیرگذار و موفق تبدیل شده، اما مینا باید بفهمد که آیا او واقعاً خوشحال است یا در حال پنهان کردن چیزی است.
👩4. الیسا کیانی
سن: ۲۶ سال
شخصیت: الیسا بهترین دوست مینا است که در دنیای واقعی رابطهی پیچیدهای با مینا دارد. او همیشه میخواهد مینا را به مسیر درست هدایت کند، اما گاهی اوقات خودش هم در انتخابهایش دچار تردید میشود. در دنیای موازی، الیسا به شدت موفق است و زندگیاش به نظر بینقص میآید، اما مینا نمیداند که آیا او واقعاً خوشحال است یا فقط نقش یک فرد موفق را بازی میکند.
👩🦰1. مینا صفایی
سن: ۲۵ سال
شخصیت: مینا یک دختر سرزنده و با اعتماد به نفس است که در دنیای واقعی خود با چالشهای زیادی روبهروست. او در روابط شخصیاش با دوستان و خانواده مشکل دارد و همیشه احساس میکند چیزی کم دارد. اما در دنیای موازی، همه چیز به نظر کامل و رویایی میآید. مینا باید تصمیم بگیرد که کدام دنیا را انتخاب کند.
🧑🦱2. امیرحسین مهدوی
سن: ۲۷ سال
شخصیت: امیرحسین دوست نزدیک مینا است که همیشه برای او پشتیبان بوده، اما در دنیای واقعی، رابطهشان با مشکلاتی روبهرو است. در دنیای موازی، او نسخهای کاملاً متفاوت دارد که احساساتش نسبت به مینا تغییر کرده است. او در این دنیا به شدت محبوب و موفق است، و این تغییرات باعث سردرگمی مینا میشود.
🧑3. سینا بابایی
سن: ۲۴ سال
شخصیت: سینا در دنیای واقعی یکی از همکاران مینا است. او به نظر میآید که همیشه در کنار مینا است، اما در واقع احساسات خود را به او ابراز نمیکند. در دنیای موازی، او از مینا جدا شده و مسیر زندگیاش به شدت متفاوت شده است. سینا در این دنیا به یکی از شخصیتهای تاثیرگذار و موفق تبدیل شده، اما مینا باید بفهمد که آیا او واقعاً خوشحال است یا در حال پنهان کردن چیزی است.
👩4. الیسا کیانی
سن: ۲۶ سال
شخصیت: الیسا بهترین دوست مینا است که در دنیای واقعی رابطهی پیچیدهای با مینا دارد. او همیشه میخواهد مینا را به مسیر درست هدایت کند، اما گاهی اوقات خودش هم در انتخابهایش دچار تردید میشود. در دنیای موازی، الیسا به شدت موفق است و زندگیاش به نظر بینقص میآید، اما مینا نمیداند که آیا او واقعاً خوشحال است یا فقط نقش یک فرد موفق را بازی میکند.
❤6👍2💊1
🥂آغاز داستان:
مینا صفایی، یک دختر ۲۵ ساله با زندگی به شدت پیچیده، یک روز در حالی که در حال برگشت از محل کار است، به طور اتفاقی وارد یک دنیای موازی میشود. دنیایی که در آن همه چیز متفاوت است: خانوادهاش شادترند، روابطش با دوستانش بهتر است، و او به طور غیرمنتظرهای به موفقیتهای بزرگی دست پیدا کرده است. اما همه چیز به نظر خیلی خوب میآید. در این دنیا، او با نسخههایی متفاوت از امیرحسین، سینا و الیسا روبهرو میشود که زندگیهایی کاملاً متفاوت دارند.
اما چیزی در این دنیای موازی، مینا را نگران میکند. هر انتخابی که در این دنیا میکند، پیامدهای عجیبی به همراه دارد. این انتخابها هم باعث شادی و هم باعث دردسر میشود. او باید تصمیم بگیرد که آیا میخواهد در این دنیای جدید باقی بماند، یا به دنیای واقعی خود بازگردد که در آن همه چیز آشفته و پیچیده است.
مینا صفایی، یک دختر ۲۵ ساله با زندگی به شدت پیچیده، یک روز در حالی که در حال برگشت از محل کار است، به طور اتفاقی وارد یک دنیای موازی میشود. دنیایی که در آن همه چیز متفاوت است: خانوادهاش شادترند، روابطش با دوستانش بهتر است، و او به طور غیرمنتظرهای به موفقیتهای بزرگی دست پیدا کرده است. اما همه چیز به نظر خیلی خوب میآید. در این دنیا، او با نسخههایی متفاوت از امیرحسین، سینا و الیسا روبهرو میشود که زندگیهایی کاملاً متفاوت دارند.
اما چیزی در این دنیای موازی، مینا را نگران میکند. هر انتخابی که در این دنیا میکند، پیامدهای عجیبی به همراه دارد. این انتخابها هم باعث شادی و هم باعث دردسر میشود. او باید تصمیم بگیرد که آیا میخواهد در این دنیای جدید باقی بماند، یا به دنیای واقعی خود بازگردد که در آن همه چیز آشفته و پیچیده است.
❤7
رمآن
🥂آغاز داستان: مینا صفایی، یک دختر ۲۵ ساله با زندگی به شدت پیچیده، یک روز در حالی که در حال برگشت از محل کار است، به طور اتفاقی وارد یک دنیای موازی میشود. دنیایی که در آن همه چیز متفاوت است: خانوادهاش شادترند، روابطش با دوستانش بهتر است، و او به طور غیرمنتظرهای…
😍پارت ۱ : در دنیای موازی😍
مینا پس از اینکه به طور معجزهآسا وارد دنیای موازی شد، شروع به کشف تفاوتها و شباهتها بین این دنیا و دنیای واقعیاش کرد. همه چیز در این دنیا به نظر بهتر و کاملتر میرسید. خانوادهاش، که در دنیای واقعی روابط سرد و پیچیدهای داشتند، در اینجا به هم نزدیکتر بودند و هیچکس به نظر نمیرسید که مشکلی داشته باشد. اما مینا نمیتوانست از احساس عجیب و نگرانکنندهای که به او دست داده بود، فرار کند.
در این دنیای جدید، او با نسخهای دیگر از امیرحسین روبهرو شد. امیرحسین در این دنیا مردی بسیار موفق، محبوب و به شدت با مینا نزدیک بود. او حتی پیشنهاد ازدواج به مینا داده بود، در حالی که در دنیای واقعیشان، رابطهشان پر از مشکلات و سردرگمی بود. مینا میدانست که این امیرحسین با کسی که در دنیای واقعی میشناخت تفاوتهای زیادی دارد، اما هیچکدام از اینها نمیتوانست احساسات او را نادیده بگیرد.
همزمان، نسخه دیگری از سینا هم در این دنیا وجود داشت، اما در اینجا او به هیچ وجه شبیه به سینای واقعی نبود. سینا در دنیای موازی به یک فرد تاثیرگذار تبدیل شده بود که تمامی تصمیمات مهم در زمینه اجتماعی را میگرفت. او به مینا نزدیک شده بود و از او میخواست که به او در پروژههایش کمک کند.
اما چیزی در این دنیا عجیب بود. همیشه وقتی مینا به دنبال پاسخهایی درباره چگونگی تغییرات دنیای جدید میگشت، اطلاعات کمی به دست میآورد. به نظر میرسید که هیچکس واقعاً نمیخواهد به او توضیح دهد که چگونه یا چرا وارد این دنیا شده است. هر بار که او از کسی درباره دلیل این اتفاق میپرسید، پاسخی مبهم میشنید.
در همین حال، در دنیای واقعی، خانواده و دوستانش به شدت نگران مینا بودند. هیچکس نمیدانست او کجا رفته است. در حالی که مینا در دنیای موازی با تغییرات جدید زندگی میکرد، نسخهای از خود در دنیای واقعی به طور مرموزی ناپدید شده بود. کسانی که او را میشناختند، نمیتوانستند بفهمند که آیا او مرده است یا زنده، یا اصلاً به کجا رفته است.
مینا در دنیای موازی در آستانه یک انتخاب سخت قرار گرفته بود. آیا باید به این دنیای جدید ادامه دهد و در کنار نسخههای موفق و کامل افراد زندگی کند، یا باید به دنیای واقعی برگردد و با تمام دردها و چالشهایش مواجه شود؟
در همین هنگام، امیرحسین به او گفت:
"مینا، این دنیای جدید را انتخاب کن. اینجا جایی است که میتوانی از نو شروع کنی. جایی که هیچ چیز و هیچکس نمیتواند تو را متوقف کند."
اما مینا نمیتوانست این انتخاب را بپذیرد. او نمیدانست آیا امیرحسین واقعاً به او علاقه دارد یا فقط نسخهای از امیرحسین است که ساخته شده است تا او را در این دنیا خوشحال کند.
مینا پس از اینکه به طور معجزهآسا وارد دنیای موازی شد، شروع به کشف تفاوتها و شباهتها بین این دنیا و دنیای واقعیاش کرد. همه چیز در این دنیا به نظر بهتر و کاملتر میرسید. خانوادهاش، که در دنیای واقعی روابط سرد و پیچیدهای داشتند، در اینجا به هم نزدیکتر بودند و هیچکس به نظر نمیرسید که مشکلی داشته باشد. اما مینا نمیتوانست از احساس عجیب و نگرانکنندهای که به او دست داده بود، فرار کند.
در این دنیای جدید، او با نسخهای دیگر از امیرحسین روبهرو شد. امیرحسین در این دنیا مردی بسیار موفق، محبوب و به شدت با مینا نزدیک بود. او حتی پیشنهاد ازدواج به مینا داده بود، در حالی که در دنیای واقعیشان، رابطهشان پر از مشکلات و سردرگمی بود. مینا میدانست که این امیرحسین با کسی که در دنیای واقعی میشناخت تفاوتهای زیادی دارد، اما هیچکدام از اینها نمیتوانست احساسات او را نادیده بگیرد.
همزمان، نسخه دیگری از سینا هم در این دنیا وجود داشت، اما در اینجا او به هیچ وجه شبیه به سینای واقعی نبود. سینا در دنیای موازی به یک فرد تاثیرگذار تبدیل شده بود که تمامی تصمیمات مهم در زمینه اجتماعی را میگرفت. او به مینا نزدیک شده بود و از او میخواست که به او در پروژههایش کمک کند.
اما چیزی در این دنیا عجیب بود. همیشه وقتی مینا به دنبال پاسخهایی درباره چگونگی تغییرات دنیای جدید میگشت، اطلاعات کمی به دست میآورد. به نظر میرسید که هیچکس واقعاً نمیخواهد به او توضیح دهد که چگونه یا چرا وارد این دنیا شده است. هر بار که او از کسی درباره دلیل این اتفاق میپرسید، پاسخی مبهم میشنید.
در همین حال، در دنیای واقعی، خانواده و دوستانش به شدت نگران مینا بودند. هیچکس نمیدانست او کجا رفته است. در حالی که مینا در دنیای موازی با تغییرات جدید زندگی میکرد، نسخهای از خود در دنیای واقعی به طور مرموزی ناپدید شده بود. کسانی که او را میشناختند، نمیتوانستند بفهمند که آیا او مرده است یا زنده، یا اصلاً به کجا رفته است.
مینا در دنیای موازی در آستانه یک انتخاب سخت قرار گرفته بود. آیا باید به این دنیای جدید ادامه دهد و در کنار نسخههای موفق و کامل افراد زندگی کند، یا باید به دنیای واقعی برگردد و با تمام دردها و چالشهایش مواجه شود؟
در همین هنگام، امیرحسین به او گفت:
"مینا، این دنیای جدید را انتخاب کن. اینجا جایی است که میتوانی از نو شروع کنی. جایی که هیچ چیز و هیچکس نمیتواند تو را متوقف کند."
اما مینا نمیتوانست این انتخاب را بپذیرد. او نمیدانست آیا امیرحسین واقعاً به او علاقه دارد یا فقط نسخهای از امیرحسین است که ساخته شده است تا او را در این دنیا خوشحال کند.
❤10
😍پارت ۲: انتخابی دشوار😍
در ادامه داستان، مینا بیشتر به دنبال کشف حقیقت پشت دنیای موازی میرود. او متوجه میشود که در این دنیا هیچچیز آنطور که به نظر میآید، واقعی نیست. حتی عشق و روابطش با افراد نیز به شکلی مصنوعی به نظر میرسید. این دنیای موازی، جایی بود که همه چیز به خواست او و دیگران ساخته شده بود، اما هیچکدام از آنها به حقیقت زندگی و احساسات واقعی او نزدیک نبودند.
در این میان، سینا که حالا نقشی کلیدی در این دنیا ایفا میکرد، به مینا میگوید:
"دنیای واقعی هیچوقت آنطور که فکر میکنی کامل نخواهد بود. هیچکس نمیتواند تمام آرزوها و رویاهایش را در آن پیدا کند."
مینا نمیتواند از این پرسش فرار کند که آیا واقعاً باید در این دنیای موازی بماند یا به دنیای خود بازگردد.
در نهایت، مینا تصمیم میگیرد به دنیای واقعی بازگردد. او به خوبی میداند که زندگی واقعی با تمام سختیها و چالشهایش، از هر دنیای موازیای ارزشمندتر است. اما بازگشت به دنیای واقعی خود، تنها آغاز یک مسیر جدید است.
__
ادامه داستان به زودی پارتاشو میزارم
اگه این سبک داستان رو دوست داری
ریکشن❤️
در ادامه داستان، مینا بیشتر به دنبال کشف حقیقت پشت دنیای موازی میرود. او متوجه میشود که در این دنیا هیچچیز آنطور که به نظر میآید، واقعی نیست. حتی عشق و روابطش با افراد نیز به شکلی مصنوعی به نظر میرسید. این دنیای موازی، جایی بود که همه چیز به خواست او و دیگران ساخته شده بود، اما هیچکدام از آنها به حقیقت زندگی و احساسات واقعی او نزدیک نبودند.
در این میان، سینا که حالا نقشی کلیدی در این دنیا ایفا میکرد، به مینا میگوید:
"دنیای واقعی هیچوقت آنطور که فکر میکنی کامل نخواهد بود. هیچکس نمیتواند تمام آرزوها و رویاهایش را در آن پیدا کند."
مینا نمیتواند از این پرسش فرار کند که آیا واقعاً باید در این دنیای موازی بماند یا به دنیای خود بازگردد.
در نهایت، مینا تصمیم میگیرد به دنیای واقعی بازگردد. او به خوبی میداند که زندگی واقعی با تمام سختیها و چالشهایش، از هر دنیای موازیای ارزشمندتر است. اما بازگشت به دنیای واقعی خود، تنها آغاز یک مسیر جدید است.
__
ادامه داستان به زودی پارتاشو میزارم
اگه این سبک داستان رو دوست داری
ریکشن❤️
❤10
😍پارت ۳: بازگشت به دنیای واقعی😍
مینا وقتی به خانه برگشت، حس میکرد هیچ چیزی مثل قبل نیست. همهچیز به نظر آشنا میآمد، اما در درونش همهچیز تغییر کرده بود. چهرهی مادرش که برای دقایقی با نگرانی به او نگاه میکرد، بیشتر از هر چیزی مینا را تحت تاثیر قرار داد.
مینا به آرامی گفت:
"مادر، من... من هنوز نمیدونم چطور همه چیز رو برای شما توضیح بدم."
مادرش با صدای مهربان ولی پر از نگرانی جواب داد:
"مینا، من فقط میخواهم بدونم که سالمی. هیچچیز دیگه اهمیت نداره. میخوام بدونم که حالا که برگشتی، بهتر میشیم."
مینا به صورتش نگاه کرد، تمام این مدت به فکر برگشتن به اینجا بود، اما حالا که برگشته بود، احساس میکرد چیزی کم دارد. چیزی که در دنیای موازی پیدا کرده بود.
چند ساعت بعد، امیرحسین تماس گرفت. وقتی مینا گوشی را برداشت، صدای او پر از نگرانی بود:
"مینا، تو رو هر جایی که میرفتم میدوم، اما هنوز هیچ خبری ازت ندارم. خیلی نگران شدم."
مینا جواب داد:
"من... من به خانه برگشتم، امیرحسین. خیلی چیزها دارم تو ذهنم. نمیدونم هنوز چی میخوام."
امیرحسین کمی مکث کرد و گفت:
"مینا، ما همیشه با هم در ارتباط بودیم. اگر میخوای دوباره با هم شروع کنیم، این بار به صورت جدید، به من بگو. فقط... فقط نمیخوام دوباره تو رو از دست بدم."
مینا سعی کرد احساساتش را کنترل کند:
"امیرحسین، من نمیتونم به این راحتی تصمیم بگیرم. این چیزی نیست که بخوام با عجله انجام بدم. باید با خودم کنار بیام..
مینا وقتی به خانه برگشت، حس میکرد هیچ چیزی مثل قبل نیست. همهچیز به نظر آشنا میآمد، اما در درونش همهچیز تغییر کرده بود. چهرهی مادرش که برای دقایقی با نگرانی به او نگاه میکرد، بیشتر از هر چیزی مینا را تحت تاثیر قرار داد.
مینا به آرامی گفت:
"مادر، من... من هنوز نمیدونم چطور همه چیز رو برای شما توضیح بدم."
مادرش با صدای مهربان ولی پر از نگرانی جواب داد:
"مینا، من فقط میخواهم بدونم که سالمی. هیچچیز دیگه اهمیت نداره. میخوام بدونم که حالا که برگشتی، بهتر میشیم."
مینا به صورتش نگاه کرد، تمام این مدت به فکر برگشتن به اینجا بود، اما حالا که برگشته بود، احساس میکرد چیزی کم دارد. چیزی که در دنیای موازی پیدا کرده بود.
چند ساعت بعد، امیرحسین تماس گرفت. وقتی مینا گوشی را برداشت، صدای او پر از نگرانی بود:
"مینا، تو رو هر جایی که میرفتم میدوم، اما هنوز هیچ خبری ازت ندارم. خیلی نگران شدم."
مینا جواب داد:
"من... من به خانه برگشتم، امیرحسین. خیلی چیزها دارم تو ذهنم. نمیدونم هنوز چی میخوام."
امیرحسین کمی مکث کرد و گفت:
"مینا، ما همیشه با هم در ارتباط بودیم. اگر میخوای دوباره با هم شروع کنیم، این بار به صورت جدید، به من بگو. فقط... فقط نمیخوام دوباره تو رو از دست بدم."
مینا سعی کرد احساساتش را کنترل کند:
"امیرحسین، من نمیتونم به این راحتی تصمیم بگیرم. این چیزی نیست که بخوام با عجله انجام بدم. باید با خودم کنار بیام..
❤7
😍 پارت ۴ 😍
مینا مکث کرد. گوشی را در دستش فشار داد و به سکوتی که میان او و امیرحسین افتاده بود، گوش سپرد. ذهنش پر از تصویرهای درهم بود؛ دنیای موازی که در آن خودش را پیدا کرده بود، صدای پر از امیدی که شنیده بود، و حس عجیبی که هنوز نمیتوانست توضیحش دهد.
امیرحسین آرام گفت:
"مینا، هر تصمیمی که بگیری، من اینجا هستم. فقط لطفاً ناپدید نشو. من نمیخوام دوباره تو رو گم کنم."
مینا نفس عمیقی کشید. صدای او پر از اطمینان بود، اما مینا نمیتوانست قولی بدهد. هنوز مطمئن نبود که زندگی در این دنیا همان چیزی است که میخواهد.
وقتی مکالمه تمام شد، مینا روی تختش نشست. نگاهش به سقف بود، اما ذهنش در جایی دیگر پرسه میزد. ناگهان چیزی به خاطرش آمد: کتابی که در دنیای موازی پیدا کرده بود، جایی میان وسایلش بود. بلند شد و با دقت کیفش را گشت. کتاب همانجا بود؛ با جلد چرمی که انگار قرنها عمر داشت.
کتاب را باز کرد. صفحاتی که قبلاً خالی به نظر میرسیدند، حالا پر از کلمات بودند. کلماتی که انگار مستقیماً با او حرف میزدند. متن با این جمله شروع میشد:
"هر چیزی که برای یافتنش به اینجا آمدی، همینجا درون توست. اما برای کشف آن، باید شجاع باشی."
مینا عمیقاً نفس کشید. صدای قلبش را میشنید. تصمیم گرفت به راز کتاب پی ببرد.
صبح روز بعد
مینا برای اولین بار پس از مدتها احساس آرامش داشت. او تصمیم گرفته بود قدمی به جلو بردارد. به کتابخانهای رفت که همیشه پناهگاه ذهنیاش بود. جایی که میتوانست ساعتها با کتابها وقت بگذراند و از واقعیت فرار کند.
وقتی وارد کتابخانه شد، یک چهره آشنا دید. مردی جوان با لبخندی محجوب که انگار منتظر کسی بود. وقتی چشمهایشان به هم افتاد، چیزی در نگاه مرد او را متوقف کرد. او گفت:
"مینا؟ تو کتاب رو پیدا کردی، مگه نه؟"
مینا متعجب پرسید:
"تو... از کجا میدونی؟"
مرد با آرامش جواب داد:
"چون تو تنها کسی نیستی که این سفر رو تجربه کرده. حالا وقتشه که بفهمی چرا این کتاب دست تو رسیده."
مینا با کنجکاوی و اضطراب به مرد نگاه کرد. احساس کرد این تازه شروع ماجراجویی جدیدی است. ماجراجویی که قرار بود دوباره او را به دنیایی ناشناخته ببرد.
ادامه دارد...
مینا مکث کرد. گوشی را در دستش فشار داد و به سکوتی که میان او و امیرحسین افتاده بود، گوش سپرد. ذهنش پر از تصویرهای درهم بود؛ دنیای موازی که در آن خودش را پیدا کرده بود، صدای پر از امیدی که شنیده بود، و حس عجیبی که هنوز نمیتوانست توضیحش دهد.
امیرحسین آرام گفت:
"مینا، هر تصمیمی که بگیری، من اینجا هستم. فقط لطفاً ناپدید نشو. من نمیخوام دوباره تو رو گم کنم."
مینا نفس عمیقی کشید. صدای او پر از اطمینان بود، اما مینا نمیتوانست قولی بدهد. هنوز مطمئن نبود که زندگی در این دنیا همان چیزی است که میخواهد.
وقتی مکالمه تمام شد، مینا روی تختش نشست. نگاهش به سقف بود، اما ذهنش در جایی دیگر پرسه میزد. ناگهان چیزی به خاطرش آمد: کتابی که در دنیای موازی پیدا کرده بود، جایی میان وسایلش بود. بلند شد و با دقت کیفش را گشت. کتاب همانجا بود؛ با جلد چرمی که انگار قرنها عمر داشت.
کتاب را باز کرد. صفحاتی که قبلاً خالی به نظر میرسیدند، حالا پر از کلمات بودند. کلماتی که انگار مستقیماً با او حرف میزدند. متن با این جمله شروع میشد:
"هر چیزی که برای یافتنش به اینجا آمدی، همینجا درون توست. اما برای کشف آن، باید شجاع باشی."
مینا عمیقاً نفس کشید. صدای قلبش را میشنید. تصمیم گرفت به راز کتاب پی ببرد.
صبح روز بعد
مینا برای اولین بار پس از مدتها احساس آرامش داشت. او تصمیم گرفته بود قدمی به جلو بردارد. به کتابخانهای رفت که همیشه پناهگاه ذهنیاش بود. جایی که میتوانست ساعتها با کتابها وقت بگذراند و از واقعیت فرار کند.
وقتی وارد کتابخانه شد، یک چهره آشنا دید. مردی جوان با لبخندی محجوب که انگار منتظر کسی بود. وقتی چشمهایشان به هم افتاد، چیزی در نگاه مرد او را متوقف کرد. او گفت:
"مینا؟ تو کتاب رو پیدا کردی، مگه نه؟"
مینا متعجب پرسید:
"تو... از کجا میدونی؟"
مرد با آرامش جواب داد:
"چون تو تنها کسی نیستی که این سفر رو تجربه کرده. حالا وقتشه که بفهمی چرا این کتاب دست تو رسیده."
مینا با کنجکاوی و اضطراب به مرد نگاه کرد. احساس کرد این تازه شروع ماجراجویی جدیدی است. ماجراجویی که قرار بود دوباره او را به دنیایی ناشناخته ببرد.
ادامه دارد...
❤5
❤️پارت ۵ ❤️
مینا به سختی کلمات مرد را هضم میکرد. نگاهش بین او و کتاب در دستش سرگردان بود. حس میکرد هر لحظه ممکن است اتفاقی غیرمنتظره رخ دهد.
مرد به صندلیهای گوشهای از کتابخانه اشاره کرد و گفت:
"بیا بشینیم. باید با هم صحبت کنیم."
مینا بدون اینکه چیزی بگوید، دنبالش رفت. احساس میکرد اگر سؤالهایش را مطرح نکند، دیوانه میشود. همین که نشستند، مرد ادامه داد:
"اسم من آریان هست. این کتاب بخشی از سرنوشته... همونطور که من رو به اینجا کشوند، تو رو هم آورد. ولی باید بدونی که این فقط شروعشه."
مینا کتاب را با احتیاط روی میز گذاشت و گفت:
"اما چرا من؟ چرا این کتاب به من رسیده؟"
آریان کمی مکث کرد و گفت:
"برای اینکه تو انتخاب شدی. این کتاب فقط به کسانی میرسه که آمادهاند حقیقت رو کشف کنن. حقیقتی که نه فقط زندگی خودشون، بلکه زندگی اطرافیانشون رو هم تغییر میده."
مینا هنوز گیج بود. سعی کرد حرفهای آریان را باور کند، اما چیزی درونش او را به شک میانداخت. با صدایی لرزان پرسید:
"چه حقیقتی؟ و چرا حالا؟"
آریان لبخندی زد.
"این چیزی نیست که من بتونم بهت بگم. خودت باید کشفش کنی. اما میتونم راهنماییت کنم. فقط باید شجاع باشی و به این کتاب اعتماد کنی. اون هر چیزی که لازم داشته باشی بهت نشون میده."
مینا سرش را پایین انداخت و به جلد کتاب نگاه کرد. چیزی درونش به او میگفت که آریان راست میگوید. اما آیا واقعاً آماده بود؟
آریان از جایش بلند شد و گفت:
"فقط یه چیز رو بدون. وقتی این راه رو شروع کردی، دیگه راه برگشتی نیست. این تصمیم با خودته، مینا."
قبل از اینکه مینا بتواند جوابی بدهد، آریان از کتابخانه خارج شد. انگار آمدنش به همان اندازه که ناگهانی بود، رفتنش هم سریع و مرموز بود.
مینا مدتی به کتاب خیره ماند. در ذهنش هزاران سؤال و تصویر میچرخید. در نهایت، کتاب را باز کرد. یک صفحه جدید پر از متن جلویش ظاهر شد:
"آمادهای قدم اول رو برداری؟ صفحه بعد، راز اول رو نشونت میده."
مینا بیاختیار صفحه را ورق زد. جملهای کوتاه اما پر از معنا ظاهر شد:
"برای پیدا کردن حقیقت، باید با گذشتهات روبهرو بشی."
احساس کرد نفسش بند آمده. گذشتهای که همیشه از آن فرار کرده بود، حالا در برابرش قد علم کرده بود. آیا واقعاً آماده بود که با آن روبهرو شود؟
ادامه دارد...
مینا به سختی کلمات مرد را هضم میکرد. نگاهش بین او و کتاب در دستش سرگردان بود. حس میکرد هر لحظه ممکن است اتفاقی غیرمنتظره رخ دهد.
مرد به صندلیهای گوشهای از کتابخانه اشاره کرد و گفت:
"بیا بشینیم. باید با هم صحبت کنیم."
مینا بدون اینکه چیزی بگوید، دنبالش رفت. احساس میکرد اگر سؤالهایش را مطرح نکند، دیوانه میشود. همین که نشستند، مرد ادامه داد:
"اسم من آریان هست. این کتاب بخشی از سرنوشته... همونطور که من رو به اینجا کشوند، تو رو هم آورد. ولی باید بدونی که این فقط شروعشه."
مینا کتاب را با احتیاط روی میز گذاشت و گفت:
"اما چرا من؟ چرا این کتاب به من رسیده؟"
آریان کمی مکث کرد و گفت:
"برای اینکه تو انتخاب شدی. این کتاب فقط به کسانی میرسه که آمادهاند حقیقت رو کشف کنن. حقیقتی که نه فقط زندگی خودشون، بلکه زندگی اطرافیانشون رو هم تغییر میده."
مینا هنوز گیج بود. سعی کرد حرفهای آریان را باور کند، اما چیزی درونش او را به شک میانداخت. با صدایی لرزان پرسید:
"چه حقیقتی؟ و چرا حالا؟"
آریان لبخندی زد.
"این چیزی نیست که من بتونم بهت بگم. خودت باید کشفش کنی. اما میتونم راهنماییت کنم. فقط باید شجاع باشی و به این کتاب اعتماد کنی. اون هر چیزی که لازم داشته باشی بهت نشون میده."
مینا سرش را پایین انداخت و به جلد کتاب نگاه کرد. چیزی درونش به او میگفت که آریان راست میگوید. اما آیا واقعاً آماده بود؟
آریان از جایش بلند شد و گفت:
"فقط یه چیز رو بدون. وقتی این راه رو شروع کردی، دیگه راه برگشتی نیست. این تصمیم با خودته، مینا."
قبل از اینکه مینا بتواند جوابی بدهد، آریان از کتابخانه خارج شد. انگار آمدنش به همان اندازه که ناگهانی بود، رفتنش هم سریع و مرموز بود.
مینا مدتی به کتاب خیره ماند. در ذهنش هزاران سؤال و تصویر میچرخید. در نهایت، کتاب را باز کرد. یک صفحه جدید پر از متن جلویش ظاهر شد:
"آمادهای قدم اول رو برداری؟ صفحه بعد، راز اول رو نشونت میده."
مینا بیاختیار صفحه را ورق زد. جملهای کوتاه اما پر از معنا ظاهر شد:
"برای پیدا کردن حقیقت، باید با گذشتهات روبهرو بشی."
احساس کرد نفسش بند آمده. گذشتهای که همیشه از آن فرار کرده بود، حالا در برابرش قد علم کرده بود. آیا واقعاً آماده بود که با آن روبهرو شود؟
ادامه دارد...
❤4👍1
😍پارت ۶😍
مینا نفسش را حبس کرده بود. کتاب را محکم در دست گرفته بود و قلبش هر لحظه تندتر میزد. چیزی در درونش میگفت که باید ادامه دهد، اما ترس، مانند وزنی سنگین، بر دوشش افتاده بود. آن جملهای که از کتاب خوانده بود همچنان در ذهنش میچرخید:
"برای پیدا کردن حقیقت، باید با گذشتهات روبهرو بشی."
دستش به لرزش افتاده بود. گذشتهای که مدتها سعی کرده بود از آن فرار کند، حالا با تمام قدرت به سویش میآمد. نمیتوانست خود را قانع کند که آماده است. در تمام عمرش از حقیقت فرار کرده بود. اما اینجا، در این لحظه، هیچ راه فراری وجود نداشت.
در همین لحظه، صدای زنگ تلفن، مانند یک ضربه محکم به دنیای درونیاش، سکوت خانه را شکست. صفحه نمایش گوشی، شمارهای ناشناس را نشان میداد. قلبش تندتر زد. آیا این همان چیزی بود که باید اتفاق میافتاد؟
دستش را به طرف گوشی برد، انگار نمیتوانست از این لحظه بگریزد. گوشی را برداشت و بیصدا جواب داد. صدای آریان، آرام و معنادار، از آن طرف خط شنیده شد:
"مینا، تو رو پیدا کردم."
دهنش خشک شده بود. چطور ممکن بود؟ گوشی را محکمتر در دستش گرفت و به سختی گفت: "چطور شماره منو پیدا کردی؟"
آریان لحظهای سکوت کرد، گویی منتظر بود تا ذهن او آماده دریافت چیزی خیلی بزرگتر از آن چیزی که میخواست بگوید. سپس با صدای آرام و مخفیانهای پاسخ داد:
"کتاب همه چیز رو به من نشون میده. تو انتخاب شدی، مینا. این فقط شروعشه. باید با گذشتهات روبهرو بشی، با ترسها و رازهایی که مدتها ازشون فرار کردی."
مینا دهانش خشک شد. انگار تمام تنش به لرزه افتاده بود. تمام چیزهایی که سعی کرده بود در دلش دفن کند، حالا با صدای آریان از پشت خطوط تلفن، بیرون میریخت. آیا واقعا میخواست وارد این بازی خطرناک شود؟
"من نمیتوانم اینو انجام بدم…" صدای او مثل نفسهای به سختی بیرون آمده، لرزید.
آریان بیرحمانه گفت: "نباید بخوای فرار کنی. اگر واقعا میخواهی حقیقت رو ببینی، باید با تمام گذشتهات روبهرو بشی. هیچ راه برگشتی وجود نداره."
مینا احساس کرد که هوا کمکم سنگینتر میشود. نفسش تند و سطحی میزد، اما نمیتوانست گوشی را قطع کند. انگار یک نیروی غیرقابل توضیح او را مجبور میکرد به حرفهای آریان گوش دهد.
"آریان، من نمیتونم…" حالا دیگر صدای او به طور کامل لرزان و ضعیف شده بود.
"مینا، این لحظه، لحظهای نیست که تو بخوای ازش فرار کنی. چون وقتی این راه رو شروع کنی، دیگه هیچ راه برگشتی نیست."
حرفهایش سنگینتر از هر چیزی بود که مینا شنیده بود. انگار دنیای جدیدی در برابرش باز شده بود. آیا واقعا آماده بود که با همهی ترسها و حقیقتهایش روبهرو شود؟ آیا میتوانست به این کتاب اعتماد کند؟
"چه اتفاقی میافته اگه من این کار رو نکنم؟" صدای مینا هنوز با ترس و اضطراب پر شده بود.
آریان لحظهای مکث کرد، سپس گفت: "اونوقت باید تا ابد در تاریکی زندگی کنی. هیچ نور و راهی به سمت حقیقت نخواهی دید."
مینا نفس عمیقی کشید. این دیگر نه یک تهدید بود، نه یک وعده؛ این یک واقعیت بود. شاید آریان راست میگفت. شاید این تنها راه برای رهایی بود.
سکوت طولانی برقرار شد. قلبش همچنان میتپید، و به نظر میرسید زمان کش آمده است. پس از چند لحظه، مینا گفت: "باشه… میرم."
آریان با صدای آرام و عمیقی گفت: "فقط آماده باش. وقتی این سفر رو شروع کردی، هیچ چیزی نمیتونه توقفش کنه."
گوشی را قطع کرد و گوشی در دستش سنگینتر از همیشه احساس شد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و احساس کرد که هیچچیز همانند قبل نیست. هر قدمی که برمیداشت، به حقیقتی نزدیکتر میشد که هیچگاه نمیخواست با آن روبهرو شود.
ادامه دارد...
مینا نفسش را حبس کرده بود. کتاب را محکم در دست گرفته بود و قلبش هر لحظه تندتر میزد. چیزی در درونش میگفت که باید ادامه دهد، اما ترس، مانند وزنی سنگین، بر دوشش افتاده بود. آن جملهای که از کتاب خوانده بود همچنان در ذهنش میچرخید:
"برای پیدا کردن حقیقت، باید با گذشتهات روبهرو بشی."
دستش به لرزش افتاده بود. گذشتهای که مدتها سعی کرده بود از آن فرار کند، حالا با تمام قدرت به سویش میآمد. نمیتوانست خود را قانع کند که آماده است. در تمام عمرش از حقیقت فرار کرده بود. اما اینجا، در این لحظه، هیچ راه فراری وجود نداشت.
در همین لحظه، صدای زنگ تلفن، مانند یک ضربه محکم به دنیای درونیاش، سکوت خانه را شکست. صفحه نمایش گوشی، شمارهای ناشناس را نشان میداد. قلبش تندتر زد. آیا این همان چیزی بود که باید اتفاق میافتاد؟
دستش را به طرف گوشی برد، انگار نمیتوانست از این لحظه بگریزد. گوشی را برداشت و بیصدا جواب داد. صدای آریان، آرام و معنادار، از آن طرف خط شنیده شد:
"مینا، تو رو پیدا کردم."
دهنش خشک شده بود. چطور ممکن بود؟ گوشی را محکمتر در دستش گرفت و به سختی گفت: "چطور شماره منو پیدا کردی؟"
آریان لحظهای سکوت کرد، گویی منتظر بود تا ذهن او آماده دریافت چیزی خیلی بزرگتر از آن چیزی که میخواست بگوید. سپس با صدای آرام و مخفیانهای پاسخ داد:
"کتاب همه چیز رو به من نشون میده. تو انتخاب شدی، مینا. این فقط شروعشه. باید با گذشتهات روبهرو بشی، با ترسها و رازهایی که مدتها ازشون فرار کردی."
مینا دهانش خشک شد. انگار تمام تنش به لرزه افتاده بود. تمام چیزهایی که سعی کرده بود در دلش دفن کند، حالا با صدای آریان از پشت خطوط تلفن، بیرون میریخت. آیا واقعا میخواست وارد این بازی خطرناک شود؟
"من نمیتوانم اینو انجام بدم…" صدای او مثل نفسهای به سختی بیرون آمده، لرزید.
آریان بیرحمانه گفت: "نباید بخوای فرار کنی. اگر واقعا میخواهی حقیقت رو ببینی، باید با تمام گذشتهات روبهرو بشی. هیچ راه برگشتی وجود نداره."
مینا احساس کرد که هوا کمکم سنگینتر میشود. نفسش تند و سطحی میزد، اما نمیتوانست گوشی را قطع کند. انگار یک نیروی غیرقابل توضیح او را مجبور میکرد به حرفهای آریان گوش دهد.
"آریان، من نمیتونم…" حالا دیگر صدای او به طور کامل لرزان و ضعیف شده بود.
"مینا، این لحظه، لحظهای نیست که تو بخوای ازش فرار کنی. چون وقتی این راه رو شروع کنی، دیگه هیچ راه برگشتی نیست."
حرفهایش سنگینتر از هر چیزی بود که مینا شنیده بود. انگار دنیای جدیدی در برابرش باز شده بود. آیا واقعا آماده بود که با همهی ترسها و حقیقتهایش روبهرو شود؟ آیا میتوانست به این کتاب اعتماد کند؟
"چه اتفاقی میافته اگه من این کار رو نکنم؟" صدای مینا هنوز با ترس و اضطراب پر شده بود.
آریان لحظهای مکث کرد، سپس گفت: "اونوقت باید تا ابد در تاریکی زندگی کنی. هیچ نور و راهی به سمت حقیقت نخواهی دید."
مینا نفس عمیقی کشید. این دیگر نه یک تهدید بود، نه یک وعده؛ این یک واقعیت بود. شاید آریان راست میگفت. شاید این تنها راه برای رهایی بود.
سکوت طولانی برقرار شد. قلبش همچنان میتپید، و به نظر میرسید زمان کش آمده است. پس از چند لحظه، مینا گفت: "باشه… میرم."
آریان با صدای آرام و عمیقی گفت: "فقط آماده باش. وقتی این سفر رو شروع کردی، هیچ چیزی نمیتونه توقفش کنه."
گوشی را قطع کرد و گوشی در دستش سنگینتر از همیشه احساس شد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و احساس کرد که هیچچیز همانند قبل نیست. هر قدمی که برمیداشت، به حقیقتی نزدیکتر میشد که هیچگاه نمیخواست با آن روبهرو شود.
ادامه دارد...
❤5
رمآن
😍پارت ۶😍 مینا نفسش را حبس کرده بود. کتاب را محکم در دست گرفته بود و قلبش هر لحظه تندتر میزد. چیزی در درونش میگفت که باید ادامه دهد، اما ترس، مانند وزنی سنگین، بر دوشش افتاده بود. آن جملهای که از کتاب خوانده بود همچنان در ذهنش میچرخید: "برای پیدا کردن…
😍پارت ۷😍
مینا در کنار میز کتابش ایستاده بود. صفحه کتاب هنوز در دستش بود، ولی ذهنش درگیر چیزی دیگر بود. صدای در که به آرامی کوبیده شد، مثل یک زنگ هشدار در دلش طنین انداخت.
با قدمهای لرزان به سمت در رفت. وقتی آن را باز کرد، آریان پشت در ایستاده بود. چهرهاش بیاحساس بود، مثل همیشه. اما امروز، همهچیز متفاوت بود.
"مینا، وقتشه." صدایش سرد و محکم بود.
مینا نگاهش را از او به کف زمین دوخت. میدانست این لحظه دیر یا زود خواهد رسید. ولی هنوز آماده نبود.
"مینا، چرا فرار میکنی؟" آریان قدمی به جلو برداشت و در آستانه در ایستاد. "تو میدونی که نمیتونی بیشتر از این پنهان بشی."
مینا نفسش را بیرون داد. "من نمیخوام این رو بدونم، آریان."
آریان لبخندی زد، ولی لبخندش بیرحم بود. "این دیگه به انتخاب تو ربطی نداره. وقتی حقیقت رو پیدا کنی، دیگه نمیتونی ازش فرار کنی."
مینا لحظهای سکوت کرد. حالا که در برابر آریان ایستاده بود، هر چه در دل داشت، بیشتر از پیش سنگین میشد. او تمام زندگیاش را دروغ ساخته بود. حالا نمیخواست حقیقتی را که سالها از آن فرار کرده بود، بشنود.
"حقیقت؟" صدای مینا لرزان بود. "چه چیزی از حقیقت باقی مونده؟ من هیچ چیزی رو نمیخوام بدونم."
آریان به آرامی به کتابی که در دستانش بود نگاه کرد و سپس با حرکتی سریع، کتاب را از دستان مینا گرفت. "این کتاب تنها شروعشه. باید بخونی تا بفهمی."
مینا هراسان جلو دوید. "لطفاً، آریان. نمیخوام این رو بدونم."
آریان بیتوجه به درخواستهایش، کتاب را باز کرد و صفحهای را نشان داد. "دقیقا همینجاست. این جاییه که همه چیز شروع میشه. اون چیزی که تو همیشه ازش فرار کردی، اینجا نوشته شده."
مینا به صفحه کتاب نگاه کرد. کلمات در مقابل چشمانش لرزیدند و به وضوح نوشته شده بود:
"مینا، تو فرزند حقیقتی هستی که هیچکس نمیخواهد بداند. گذشتهات هیچگاه از بین نمیرود. باید با آن روبهرو شوی."
مینا نفسش را حبس کرد. تمام بدنش لرزید. نمیتوانست این حقیقت را بپذیرد.
"تو رو به خدا، آریان..." صدایش به سختی بیرون میآمد. "این هیچوقت نمیتواند درست باشد."
آریان بدون هیچ حرفی، کتاب را به او برگرداند. "حقیقت هیچ وقت نمیخواست که تو راحت باشی. ولی حالا زمانش رسیده."
مینا به کتاب نگاه کرد. قلبش به شدت میتپید. با هر کلمهای که در ذهنش میچرخید، فشار بیشتری به سینهاش وارد میشد. آیا واقعا آماده بود برای مواجهه با گذشتهای که تمام مدت از آن فرار کرده بود؟
"آریان، اگر این حقیقت دردناک باشه..." صدایش به سختی بیرون میآمد.
"درد رو خواهی چشید، ولی رهایی هم به همین شکل میاد." آریان با لحنی محکم گفت.
مینا لحظهای به درون خود فرو رفت، سپس در نهایت با صدای ضعیفی گفت: "باشه، من آمادهام. باید بفهمم چه خبره."
آریان چشمانش را بست و لبخندی کوچک زد. "فقط یادت باشه، هیچ راه برگشتی نیست."
با این کلمات، آریان درب اتاق را بست و مینا دوباره تنها شد. کتاب هنوز در دستش بود، و نگاهش به آن افتاده بود. آیا واقعا آماده بود که با آنچه که مدتها از آن فرار کرده بود، روبهرو شود؟ برای اولین بار در زندگیاش، او حس میکرد که هیچ چیز دیگر نمیتواند او را متوقف کند.
مینا در کنار میز کتابش ایستاده بود. صفحه کتاب هنوز در دستش بود، ولی ذهنش درگیر چیزی دیگر بود. صدای در که به آرامی کوبیده شد، مثل یک زنگ هشدار در دلش طنین انداخت.
با قدمهای لرزان به سمت در رفت. وقتی آن را باز کرد، آریان پشت در ایستاده بود. چهرهاش بیاحساس بود، مثل همیشه. اما امروز، همهچیز متفاوت بود.
"مینا، وقتشه." صدایش سرد و محکم بود.
مینا نگاهش را از او به کف زمین دوخت. میدانست این لحظه دیر یا زود خواهد رسید. ولی هنوز آماده نبود.
"مینا، چرا فرار میکنی؟" آریان قدمی به جلو برداشت و در آستانه در ایستاد. "تو میدونی که نمیتونی بیشتر از این پنهان بشی."
مینا نفسش را بیرون داد. "من نمیخوام این رو بدونم، آریان."
آریان لبخندی زد، ولی لبخندش بیرحم بود. "این دیگه به انتخاب تو ربطی نداره. وقتی حقیقت رو پیدا کنی، دیگه نمیتونی ازش فرار کنی."
مینا لحظهای سکوت کرد. حالا که در برابر آریان ایستاده بود، هر چه در دل داشت، بیشتر از پیش سنگین میشد. او تمام زندگیاش را دروغ ساخته بود. حالا نمیخواست حقیقتی را که سالها از آن فرار کرده بود، بشنود.
"حقیقت؟" صدای مینا لرزان بود. "چه چیزی از حقیقت باقی مونده؟ من هیچ چیزی رو نمیخوام بدونم."
آریان به آرامی به کتابی که در دستانش بود نگاه کرد و سپس با حرکتی سریع، کتاب را از دستان مینا گرفت. "این کتاب تنها شروعشه. باید بخونی تا بفهمی."
مینا هراسان جلو دوید. "لطفاً، آریان. نمیخوام این رو بدونم."
آریان بیتوجه به درخواستهایش، کتاب را باز کرد و صفحهای را نشان داد. "دقیقا همینجاست. این جاییه که همه چیز شروع میشه. اون چیزی که تو همیشه ازش فرار کردی، اینجا نوشته شده."
مینا به صفحه کتاب نگاه کرد. کلمات در مقابل چشمانش لرزیدند و به وضوح نوشته شده بود:
"مینا، تو فرزند حقیقتی هستی که هیچکس نمیخواهد بداند. گذشتهات هیچگاه از بین نمیرود. باید با آن روبهرو شوی."
مینا نفسش را حبس کرد. تمام بدنش لرزید. نمیتوانست این حقیقت را بپذیرد.
"تو رو به خدا، آریان..." صدایش به سختی بیرون میآمد. "این هیچوقت نمیتواند درست باشد."
آریان بدون هیچ حرفی، کتاب را به او برگرداند. "حقیقت هیچ وقت نمیخواست که تو راحت باشی. ولی حالا زمانش رسیده."
مینا به کتاب نگاه کرد. قلبش به شدت میتپید. با هر کلمهای که در ذهنش میچرخید، فشار بیشتری به سینهاش وارد میشد. آیا واقعا آماده بود برای مواجهه با گذشتهای که تمام مدت از آن فرار کرده بود؟
"آریان، اگر این حقیقت دردناک باشه..." صدایش به سختی بیرون میآمد.
"درد رو خواهی چشید، ولی رهایی هم به همین شکل میاد." آریان با لحنی محکم گفت.
مینا لحظهای به درون خود فرو رفت، سپس در نهایت با صدای ضعیفی گفت: "باشه، من آمادهام. باید بفهمم چه خبره."
آریان چشمانش را بست و لبخندی کوچک زد. "فقط یادت باشه، هیچ راه برگشتی نیست."
با این کلمات، آریان درب اتاق را بست و مینا دوباره تنها شد. کتاب هنوز در دستش بود، و نگاهش به آن افتاده بود. آیا واقعا آماده بود که با آنچه که مدتها از آن فرار کرده بود، روبهرو شود؟ برای اولین بار در زندگیاش، او حس میکرد که هیچ چیز دیگر نمیتواند او را متوقف کند.
❤4🔥1
رمآن
😍پارت ۷😍 مینا در کنار میز کتابش ایستاده بود. صفحه کتاب هنوز در دستش بود، ولی ذهنش درگیر چیزی دیگر بود. صدای در که به آرامی کوبیده شد، مثل یک زنگ هشدار در دلش طنین انداخت. با قدمهای لرزان به سمت در رفت. وقتی آن را باز کرد، آریان پشت در ایستاده بود. چهرهاش…
❤️پارت ۸❤️
مینا با دستان لرزان کتاب را محکمتر در دست گرفت. کلمات روی صفحه همچنان مثل سوزنهایی در دلش فرو میرفتند. او نمیتوانست دیگر از حقیقت فرار کند. آریان به آرامی به طرفش آمد و با نگاهی سرد و بیرحم گفت: "مینا، این تنها شروعشه. باید این رو بخونی."
مینا به سرعت صفحههای بعدی را ورق زد. هر جملهای که میخواند، یک بار سنگینتر بر قلبش مینشست. چیزی در دلش میشکست، گویی تمام دنیای ساختگیاش در حال فروپاشی بود.
"تو فرزند حقیقتی هستی که هیچکس نمیخواهد بداند..." مینا با نفس بریدهای خواند.
"کافیه!" صدایش لرزید. "این دیگه واقعا بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم!"
آریان با لبخندی که در آن هیچ نشانی از مهر نبود، به آرامی گفت: "مینا، هیچ راه فراری نیست. تو همیشه میدونستی که این لحظه میاد."
مینا به سختی جلوی اشکهایش را گرفت. تمام گذشتهاش در مقابل چشمش نمایان میشد؛ روزهایی که فراموش کرده بود، رازهایی که سالها در دل پنهان کرده بود.
"تو هر کاری که میکردی، نمیتونستی از این حقیقت فرار کنی. حقیقت در خونت جریان داره." آریان صدای خودش را بالا برد و بیرحمانه گفت: "این راهی بود که خودت انتخاب کردی."
مینا با دستهای لرزان کتاب را از دست آریان پس گرفت. چشمانش پر از اشک شده بود و صدایش به سختی از گلویش بیرون میآمد: "من هیچ وقت نمیخواستم این رو بدونم... حقیقت من چه ربطی به این کتاب داره؟"
آریان قدمی به جلو برداشت، نگاهش پر از سردی و قاطعیت بود. "تو نمیخواهی بدونی؟ خیلی خوب. ولی باید بدونی. هر چی که اینجا نوشته شده، هیچوقت اشتباه نبوده."
مینا قدمی به عقب برداشت و به درب اتاق نگاه کرد. در دلش میدانست که باید بماند و پاسخها را بگیرد، ولی ترس از حقیقت مثل یک طوفان در وجودش چرخ میخورد. با صدای لرزانی گفت: "آریان، چرا اینقدر سنگدل هستی؟ چرا نمیذاری فراموش کنم؟"
آریان لحظهای سکوت کرد. سپس با لحنی که بیشتر از همیشه سرد و جدی به نظر میرسید، پاسخ داد: "چون فراموش کردن هیچ چیزی رو درست نمیکنه، مینا. باید با حقیقت روبهرو بشی."
مینا نفس عمیقی کشید و کتاب را دوباره باز کرد. صفحهای جدید در مقابلش قرار گرفت. این بار کلمات نه تنها به قلبش، بلکه به مغزش نفوذ میکردند.
"تو هیچوقت نمیتونستی از گذشتهات فرار کنی، مینا. تو فرزند افرادی هستی که تمام دنیا به فراموشی سپرده، ولی تو باید اونها رو پیدا کنی. باید حقیقت رو بپذیری."
مینا دستش را روی صورتش گذاشت. اشکها از چشمانش سرازیر شدند. "آریان، نمیتونم... نمیتونم این رو بپذیرم..."
آریان جلوتر آمد و با صدایی که حالا دیگر هیچ عاطفهای در آن نبود گفت: "فرار کردن از حقیقت همیشه ممکن نیست، مینا. باید با اون روبهرو بشی."
مینا با صدای لرزان از دل تاریکی گفت: "من هیچ وقت آماده این حقیقت نبودم."
آریان به آرامی به او نزدیک شد، و با نگاه عمیقی گفت: "حقیقت همیشه منتظر بود. حالا زمانشه که بفهمی."
مینا در سکوت به صفحه کتاب نگاه کرد. تمام دنیا در برابر چشمانش متوقف شده بود. آیا واقعا آماده بود که با گذشتهاش روبهرو شود؟ آیا او توان مقابله با آنچه که همیشه از آن فرار کرده بود را داشت؟
با هر کلمهای که میخواند، احساس میکرد یک گره جدید به زندگیاش بسته میشود. قلبش در سینه به شدت میتپید، ولی هیچ راه فراری از آنچه که باید کشف میکرد، نداشت. او باید حقیقت را میپذیرفت، حتی اگر در این راه تمام دنیا برایش تکهتکه میشد.
آریان به او نگاه کرد و گفت: "فقط یادت باشه، هیچ راه برگشتی نیست. وقتی این حقیقت رو بفهمی، هیچ چیزی مثل قبل نخواهد بود."
مینا با صدای ضعیفی گفت: "من آمادهام." ولی در دلش میدانست که آماده نیست. هنوز هیچچیز آماده نبود.
مینا چشمانش را بست و لحظهای در دل خود فرو رفت. تمام زندگیاش در این لحظه خلاصه میشد.
مینا با دستان لرزان کتاب را محکمتر در دست گرفت. کلمات روی صفحه همچنان مثل سوزنهایی در دلش فرو میرفتند. او نمیتوانست دیگر از حقیقت فرار کند. آریان به آرامی به طرفش آمد و با نگاهی سرد و بیرحم گفت: "مینا، این تنها شروعشه. باید این رو بخونی."
مینا به سرعت صفحههای بعدی را ورق زد. هر جملهای که میخواند، یک بار سنگینتر بر قلبش مینشست. چیزی در دلش میشکست، گویی تمام دنیای ساختگیاش در حال فروپاشی بود.
"تو فرزند حقیقتی هستی که هیچکس نمیخواهد بداند..." مینا با نفس بریدهای خواند.
"کافیه!" صدایش لرزید. "این دیگه واقعا بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم!"
آریان با لبخندی که در آن هیچ نشانی از مهر نبود، به آرامی گفت: "مینا، هیچ راه فراری نیست. تو همیشه میدونستی که این لحظه میاد."
مینا به سختی جلوی اشکهایش را گرفت. تمام گذشتهاش در مقابل چشمش نمایان میشد؛ روزهایی که فراموش کرده بود، رازهایی که سالها در دل پنهان کرده بود.
"تو هر کاری که میکردی، نمیتونستی از این حقیقت فرار کنی. حقیقت در خونت جریان داره." آریان صدای خودش را بالا برد و بیرحمانه گفت: "این راهی بود که خودت انتخاب کردی."
مینا با دستهای لرزان کتاب را از دست آریان پس گرفت. چشمانش پر از اشک شده بود و صدایش به سختی از گلویش بیرون میآمد: "من هیچ وقت نمیخواستم این رو بدونم... حقیقت من چه ربطی به این کتاب داره؟"
آریان قدمی به جلو برداشت، نگاهش پر از سردی و قاطعیت بود. "تو نمیخواهی بدونی؟ خیلی خوب. ولی باید بدونی. هر چی که اینجا نوشته شده، هیچوقت اشتباه نبوده."
مینا قدمی به عقب برداشت و به درب اتاق نگاه کرد. در دلش میدانست که باید بماند و پاسخها را بگیرد، ولی ترس از حقیقت مثل یک طوفان در وجودش چرخ میخورد. با صدای لرزانی گفت: "آریان، چرا اینقدر سنگدل هستی؟ چرا نمیذاری فراموش کنم؟"
آریان لحظهای سکوت کرد. سپس با لحنی که بیشتر از همیشه سرد و جدی به نظر میرسید، پاسخ داد: "چون فراموش کردن هیچ چیزی رو درست نمیکنه، مینا. باید با حقیقت روبهرو بشی."
مینا نفس عمیقی کشید و کتاب را دوباره باز کرد. صفحهای جدید در مقابلش قرار گرفت. این بار کلمات نه تنها به قلبش، بلکه به مغزش نفوذ میکردند.
"تو هیچوقت نمیتونستی از گذشتهات فرار کنی، مینا. تو فرزند افرادی هستی که تمام دنیا به فراموشی سپرده، ولی تو باید اونها رو پیدا کنی. باید حقیقت رو بپذیری."
مینا دستش را روی صورتش گذاشت. اشکها از چشمانش سرازیر شدند. "آریان، نمیتونم... نمیتونم این رو بپذیرم..."
آریان جلوتر آمد و با صدایی که حالا دیگر هیچ عاطفهای در آن نبود گفت: "فرار کردن از حقیقت همیشه ممکن نیست، مینا. باید با اون روبهرو بشی."
مینا با صدای لرزان از دل تاریکی گفت: "من هیچ وقت آماده این حقیقت نبودم."
آریان به آرامی به او نزدیک شد، و با نگاه عمیقی گفت: "حقیقت همیشه منتظر بود. حالا زمانشه که بفهمی."
مینا در سکوت به صفحه کتاب نگاه کرد. تمام دنیا در برابر چشمانش متوقف شده بود. آیا واقعا آماده بود که با گذشتهاش روبهرو شود؟ آیا او توان مقابله با آنچه که همیشه از آن فرار کرده بود را داشت؟
با هر کلمهای که میخواند، احساس میکرد یک گره جدید به زندگیاش بسته میشود. قلبش در سینه به شدت میتپید، ولی هیچ راه فراری از آنچه که باید کشف میکرد، نداشت. او باید حقیقت را میپذیرفت، حتی اگر در این راه تمام دنیا برایش تکهتکه میشد.
آریان به او نگاه کرد و گفت: "فقط یادت باشه، هیچ راه برگشتی نیست. وقتی این حقیقت رو بفهمی، هیچ چیزی مثل قبل نخواهد بود."
مینا با صدای ضعیفی گفت: "من آمادهام." ولی در دلش میدانست که آماده نیست. هنوز هیچچیز آماده نبود.
مینا چشمانش را بست و لحظهای در دل خود فرو رفت. تمام زندگیاش در این لحظه خلاصه میشد.
❤4
رمآن
❤️پارت ۸❤️ مینا با دستان لرزان کتاب را محکمتر در دست گرفت. کلمات روی صفحه همچنان مثل سوزنهایی در دلش فرو میرفتند. او نمیتوانست دیگر از حقیقت فرار کند. آریان به آرامی به طرفش آمد و با نگاهی سرد و بیرحم گفت: "مینا، این تنها شروعشه. باید این رو بخونی."…
❤️پارت ۹❤️
مینا کتاب را آرام بست و برای لحظهای چشمانش را به آریان دوخت. سکوت سنگینی بین آنها جاری بود، سکوتی که با صدای آرام تنفسشان شکسته میشد. آریان هنوز همان نگاه سرد و قاطع را داشت، ولی در عمق چشمانش چیزی پنهان بود؛ شاید اندکی پشیمانی، شاید اندکی دلسوزی.
مینا دستش را به دیوار پشت سرش گرفت تا تعادلش را حفظ کند. صدایش آرام بود، اما هر کلمه مثل فریادی در دلش پیچید: "حالا که اینهمه اصرار داری حقیقت رو بفهمم، چرا از اول این کار رو نکردی؟ چرا گذاشتی همه این سالها توی تاریکی بمونم؟"
آریان لحظهای مردد شد. سپس گفت: "چون زمانش نرسیده بود. تو اون موقع نمیتونستی تحمل کنی. حالا هم نمیتونستی، ولی دیگه راهی جز این نبود. مینا، این حقیقت فقط مال تو نیست. این حقیقت برای خیلیها مهمه."
مینا بهتزده پرسید: "خیلیها؟ منظورت چیه؟"
آریان نفس عمیقی کشید و به طرف پنجره رفت. بیرون، شب سرد و تاریک بود. ماه پشت ابرها پنهان شده بود، درست مثل رازهایی که او تمام این سالها پنهان کرده بود. به آرامی گفت: "تو تنها بازماندهای، مینا. تنها کسی که میتونه این چرخه رو بشکنه."
مینا قدمی به جلو برداشت. انگار تمام وجودش میلرزید، اما کنجکاوی بیشتر از ترس بر او غلبه کرده بود. با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: "چرخه؟ بازمانده؟ از چی حرف میزنی؟"
آریان به آرامی برگشت و نگاهش را به چشمان مینا دوخت. "از چیزی که سالها پیش شروع شد. چیزی که خانوادهات، دوستانت و حتی زندگی تو رو تحت تأثیر قرار داد. تو فکر میکردی که این زندگی عادیه، ولی هر لحظه ازش از قبل برنامهریزی شده بود."
مینا احساس کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. نفسش بریده شد و گفت: "تو چی داری میگی؟ من یه زندگی عادی داشتم، یه خانواده معمولی... اینا همه توهمه؟"
آریان لبخندی تلخ زد. "تو هیچوقت عادی نبودی، مینا. فقط خودت نمیدونستی. خانوادهات هم این رو میدونستن، برای همین اینقدر تو رو محافظت کردن. ولی حقیقت نمیتونه همیشه پنهان بمونه."
مینا کتاب را دوباره باز کرد. چشمانش به صفحههایی خیره شد که انگار هر جملهاش برایش حکم یک ضربه مهلک را داشت. صدایش لرزان بود وقتی پرسید: "حالا باید چی کار کنم؟"
آریان چند قدم به او نزدیکتر شد. چهرهاش حالا بیشتر از همیشه جدی بود. "تو باید انتخاب کنی. یا حقیقت رو بپذیری و باهاش روبهرو بشی... یا به زندگی قبلیت برگردی و همه چیز رو نادیده بگیری. ولی اگه راه دوم رو انتخاب کنی، یادت باشه که هیچوقت دیگه نمیتونی این راز رو فراموش کنی."
مینا برای لحظاتی به او خیره ماند. صدای قلبش در گوشش میپیچید. او میدانست که هیچ راه برگشتی وجود ندارد، حتی اگر آریان چنین چیزی بگوید. حقیقت مثل سایهای در کنار او بود، و حالا وقت آن رسیده بود که با آن روبهرو شود.
با صدایی که بیشتر از هر چیزی به خودش اطمینان میداد، گفت: "من میخوام حقیقت رو بدونم. هر چی که باشه، آمادهام."
آریان لبخندی کوتاه زد. "پس بیا. هنوز چیزهای زیادی مونده که باید بدونی."
مینا نفس عمیقی کشید و قدمی به سمت او برداشت. انگار با هر قدم، بار گذشته را پشت سر میگذاشت. اما در دلش میدانست که این تازه آغاز راه است. راهی که پایانش معلوم نبود.
مینا کتاب را آرام بست و برای لحظهای چشمانش را به آریان دوخت. سکوت سنگینی بین آنها جاری بود، سکوتی که با صدای آرام تنفسشان شکسته میشد. آریان هنوز همان نگاه سرد و قاطع را داشت، ولی در عمق چشمانش چیزی پنهان بود؛ شاید اندکی پشیمانی، شاید اندکی دلسوزی.
مینا دستش را به دیوار پشت سرش گرفت تا تعادلش را حفظ کند. صدایش آرام بود، اما هر کلمه مثل فریادی در دلش پیچید: "حالا که اینهمه اصرار داری حقیقت رو بفهمم، چرا از اول این کار رو نکردی؟ چرا گذاشتی همه این سالها توی تاریکی بمونم؟"
آریان لحظهای مردد شد. سپس گفت: "چون زمانش نرسیده بود. تو اون موقع نمیتونستی تحمل کنی. حالا هم نمیتونستی، ولی دیگه راهی جز این نبود. مینا، این حقیقت فقط مال تو نیست. این حقیقت برای خیلیها مهمه."
مینا بهتزده پرسید: "خیلیها؟ منظورت چیه؟"
آریان نفس عمیقی کشید و به طرف پنجره رفت. بیرون، شب سرد و تاریک بود. ماه پشت ابرها پنهان شده بود، درست مثل رازهایی که او تمام این سالها پنهان کرده بود. به آرامی گفت: "تو تنها بازماندهای، مینا. تنها کسی که میتونه این چرخه رو بشکنه."
مینا قدمی به جلو برداشت. انگار تمام وجودش میلرزید، اما کنجکاوی بیشتر از ترس بر او غلبه کرده بود. با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: "چرخه؟ بازمانده؟ از چی حرف میزنی؟"
آریان به آرامی برگشت و نگاهش را به چشمان مینا دوخت. "از چیزی که سالها پیش شروع شد. چیزی که خانوادهات، دوستانت و حتی زندگی تو رو تحت تأثیر قرار داد. تو فکر میکردی که این زندگی عادیه، ولی هر لحظه ازش از قبل برنامهریزی شده بود."
مینا احساس کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. نفسش بریده شد و گفت: "تو چی داری میگی؟ من یه زندگی عادی داشتم، یه خانواده معمولی... اینا همه توهمه؟"
آریان لبخندی تلخ زد. "تو هیچوقت عادی نبودی، مینا. فقط خودت نمیدونستی. خانوادهات هم این رو میدونستن، برای همین اینقدر تو رو محافظت کردن. ولی حقیقت نمیتونه همیشه پنهان بمونه."
مینا کتاب را دوباره باز کرد. چشمانش به صفحههایی خیره شد که انگار هر جملهاش برایش حکم یک ضربه مهلک را داشت. صدایش لرزان بود وقتی پرسید: "حالا باید چی کار کنم؟"
آریان چند قدم به او نزدیکتر شد. چهرهاش حالا بیشتر از همیشه جدی بود. "تو باید انتخاب کنی. یا حقیقت رو بپذیری و باهاش روبهرو بشی... یا به زندگی قبلیت برگردی و همه چیز رو نادیده بگیری. ولی اگه راه دوم رو انتخاب کنی، یادت باشه که هیچوقت دیگه نمیتونی این راز رو فراموش کنی."
مینا برای لحظاتی به او خیره ماند. صدای قلبش در گوشش میپیچید. او میدانست که هیچ راه برگشتی وجود ندارد، حتی اگر آریان چنین چیزی بگوید. حقیقت مثل سایهای در کنار او بود، و حالا وقت آن رسیده بود که با آن روبهرو شود.
با صدایی که بیشتر از هر چیزی به خودش اطمینان میداد، گفت: "من میخوام حقیقت رو بدونم. هر چی که باشه، آمادهام."
آریان لبخندی کوتاه زد. "پس بیا. هنوز چیزهای زیادی مونده که باید بدونی."
مینا نفس عمیقی کشید و قدمی به سمت او برداشت. انگار با هر قدم، بار گذشته را پشت سر میگذاشت. اما در دلش میدانست که این تازه آغاز راه است. راهی که پایانش معلوم نبود.
❤5👍1
❤️پارت ۱۰ ❤️
مینا همراه آریان از اتاق بیرون رفت. راهرویی تاریک و طولانی پیش رویشان بود. چراغهای کمنور روی دیوارها، سایههای عجیب و مرموزی ایجاد کرده بودند. مینا احساس میکرد هر قدمی که برمیدارد، به چیزی ناشناخته نزدیکتر میشود، چیزی که نمیتواند تصورش را هم بکند.
"کجا میریم؟" صدایش به سختی شنیده میشد.
آریان بدون اینکه نگاهش کند، پاسخ داد: "جایی که همه چیز شروع شد. جایی که باید با حقیقت روبهرو بشی."
مینا اخمی کرد. "همیشه از این حرفهای مرموز میزنی، ولی هیچوقت چیزی رو واضح توضیح نمیدی. تو حتی نمیگی این حقیقت چیه!"
آریان متوقف شد. برگشت و مستقیم به چشمان مینا نگاه کرد. "چون آماده نبودن برای روبهرو شدن با حقیقت، از خود حقیقت خطرناکتره. میخوای بدونی؟ اول باید ببینی."
مینا چیزی نگفت، فقط به او خیره شد. دلش میخواست فریاد بزند، میخواست حقیقت را همین لحظه بداند، اما چیزی در نگاه آریان او را متوقف کرد.
چند دقیقه بعد، به در چوبی بزرگی رسیدند. آریان دستش را روی در گذاشت و با لحنی آرام گفت: "قبل از اینکه وارد بشی، یه چیز رو بدون. اینجا جایی نیست که دوباره بهش برگردی. هر چیزی که ببینی، زندگی تو رو برای همیشه تغییر میده."
مینا نفس عمیقی کشید. "همین حالا زندگی من داره تغییر میکنه. فرقی نمیکنه پشت این در چی باشه. من آمادهام."
آریان بدون هیچ حرفی در را باز کرد. مینا با گامی لرزان وارد شد.
داخل اتاق، دیوارها پوشیده از نقشهها و عکسها بود. عکسهایی از افرادی که مینا نمیشناخت، اما حس میکرد چیزی درباره آنها آشناست. یک میز چوبی بزرگ وسط اتاق بود، رویش چند کتاب کهنه و چند کاغذ پراکنده شده بودند.
مینا به یکی از عکسها نزدیک شد. یک خانواده بود؛ مردی با چهرهای جدی، زنی که لبخند آرامی داشت، و دختری کوچک. دخترک... خودش بود.
"این عکس منِ؟" صدایش لرزان بود.
آریان کنار او ایستاد. "آره. این تویی. ولی خانوادهای که فکر میکردی خانواده توئه، هیچوقت واقعیت نداشت."
مینا عقب رفت. "یعنی چی؟ تو داری میگی اونها... اونها واقعاً پدر و مادرم نبودن؟"
آریان سرش را به آرامی تکان داد. "اونها تو رو بزرگ کردن، ولی تو از خون اونها نیستی. پدر و مادرت بخشی از چیزی بودن که نمیتونی هنوز درکش کنی. و حالا تو باید راهشون رو ادامه بدی."
مینا فریاد زد: "بس کن! این مسخرهبازیا چیه؟ من فقط میخوام زندگی عادیم رو داشته باشم!"
آریان با لحنی آرام گفت: "زندگی عادی؟ مینا، تو هیچوقت عادی نبودی. تو وارث چیزی هستی که اگه درست استفاده نکنی، میتونه همه چیز رو نابود کنه."
ناگهان یکی از کتابهای روی میز روشن شد. نور عجیبی از آن ساطع میشد. مینا بهتزده به آن نگاه کرد. آریان گفت: "اون کتاب جواب همه سؤالهای توئه. ولی اگه بازش کنی، دیگه هیچوقت نمیتونی راه برگشتی داشته باشی."
مینا به آرامی به سمت کتاب رفت. انگار چیزی او را به سمتش میکشید. وقتی دستش را روی جلد کتاب گذاشت، احساس کرد قلبش به تندی میتپد.
آریان آرام گفت: "حالا انتخاب کن، مینا. یا این کتاب رو باز میکنی و حقیقت رو میفهمی، یا همینجا همه چیز رو رها میکنی و برمیگردی به زندگی قبلیت. ولی بدون، اگه انتخاب کنی که رها کنی، دیگه هیچوقت جواب سؤالهات رو نمیگیری."
مینا به چشمان آریان نگاه کرد. لحظهای مکث کرد، سپس با صدای آرامی گفت: "من همیشه از حقیقت فرار کردم. ولی دیگه نمیخوام فرار کنم."
او کتاب را باز کرد. نور شدیدی تمام اتاق را پر کرد. مینا چشمانش را بست، اما کلمات روی صفحهها بهگونهای در ذهنش حک میشدند که انگار خودش همیشه آنها را میدانسته. صدایی در ذهنش گفت: "تو انتخاب شدی، مینا. تو وارث آخرینی."
مینا چشمانش را باز کرد. همه چیز تغییر کرده بود.
مینا همراه آریان از اتاق بیرون رفت. راهرویی تاریک و طولانی پیش رویشان بود. چراغهای کمنور روی دیوارها، سایههای عجیب و مرموزی ایجاد کرده بودند. مینا احساس میکرد هر قدمی که برمیدارد، به چیزی ناشناخته نزدیکتر میشود، چیزی که نمیتواند تصورش را هم بکند.
"کجا میریم؟" صدایش به سختی شنیده میشد.
آریان بدون اینکه نگاهش کند، پاسخ داد: "جایی که همه چیز شروع شد. جایی که باید با حقیقت روبهرو بشی."
مینا اخمی کرد. "همیشه از این حرفهای مرموز میزنی، ولی هیچوقت چیزی رو واضح توضیح نمیدی. تو حتی نمیگی این حقیقت چیه!"
آریان متوقف شد. برگشت و مستقیم به چشمان مینا نگاه کرد. "چون آماده نبودن برای روبهرو شدن با حقیقت، از خود حقیقت خطرناکتره. میخوای بدونی؟ اول باید ببینی."
مینا چیزی نگفت، فقط به او خیره شد. دلش میخواست فریاد بزند، میخواست حقیقت را همین لحظه بداند، اما چیزی در نگاه آریان او را متوقف کرد.
چند دقیقه بعد، به در چوبی بزرگی رسیدند. آریان دستش را روی در گذاشت و با لحنی آرام گفت: "قبل از اینکه وارد بشی، یه چیز رو بدون. اینجا جایی نیست که دوباره بهش برگردی. هر چیزی که ببینی، زندگی تو رو برای همیشه تغییر میده."
مینا نفس عمیقی کشید. "همین حالا زندگی من داره تغییر میکنه. فرقی نمیکنه پشت این در چی باشه. من آمادهام."
آریان بدون هیچ حرفی در را باز کرد. مینا با گامی لرزان وارد شد.
داخل اتاق، دیوارها پوشیده از نقشهها و عکسها بود. عکسهایی از افرادی که مینا نمیشناخت، اما حس میکرد چیزی درباره آنها آشناست. یک میز چوبی بزرگ وسط اتاق بود، رویش چند کتاب کهنه و چند کاغذ پراکنده شده بودند.
مینا به یکی از عکسها نزدیک شد. یک خانواده بود؛ مردی با چهرهای جدی، زنی که لبخند آرامی داشت، و دختری کوچک. دخترک... خودش بود.
"این عکس منِ؟" صدایش لرزان بود.
آریان کنار او ایستاد. "آره. این تویی. ولی خانوادهای که فکر میکردی خانواده توئه، هیچوقت واقعیت نداشت."
مینا عقب رفت. "یعنی چی؟ تو داری میگی اونها... اونها واقعاً پدر و مادرم نبودن؟"
آریان سرش را به آرامی تکان داد. "اونها تو رو بزرگ کردن، ولی تو از خون اونها نیستی. پدر و مادرت بخشی از چیزی بودن که نمیتونی هنوز درکش کنی. و حالا تو باید راهشون رو ادامه بدی."
مینا فریاد زد: "بس کن! این مسخرهبازیا چیه؟ من فقط میخوام زندگی عادیم رو داشته باشم!"
آریان با لحنی آرام گفت: "زندگی عادی؟ مینا، تو هیچوقت عادی نبودی. تو وارث چیزی هستی که اگه درست استفاده نکنی، میتونه همه چیز رو نابود کنه."
ناگهان یکی از کتابهای روی میز روشن شد. نور عجیبی از آن ساطع میشد. مینا بهتزده به آن نگاه کرد. آریان گفت: "اون کتاب جواب همه سؤالهای توئه. ولی اگه بازش کنی، دیگه هیچوقت نمیتونی راه برگشتی داشته باشی."
مینا به آرامی به سمت کتاب رفت. انگار چیزی او را به سمتش میکشید. وقتی دستش را روی جلد کتاب گذاشت، احساس کرد قلبش به تندی میتپد.
آریان آرام گفت: "حالا انتخاب کن، مینا. یا این کتاب رو باز میکنی و حقیقت رو میفهمی، یا همینجا همه چیز رو رها میکنی و برمیگردی به زندگی قبلیت. ولی بدون، اگه انتخاب کنی که رها کنی، دیگه هیچوقت جواب سؤالهات رو نمیگیری."
مینا به چشمان آریان نگاه کرد. لحظهای مکث کرد، سپس با صدای آرامی گفت: "من همیشه از حقیقت فرار کردم. ولی دیگه نمیخوام فرار کنم."
او کتاب را باز کرد. نور شدیدی تمام اتاق را پر کرد. مینا چشمانش را بست، اما کلمات روی صفحهها بهگونهای در ذهنش حک میشدند که انگار خودش همیشه آنها را میدانسته. صدایی در ذهنش گفت: "تو انتخاب شدی، مینا. تو وارث آخرینی."
مینا چشمانش را باز کرد. همه چیز تغییر کرده بود.
❤2🔥2
رمآن
❤️پارت ۱۰ ❤️ مینا همراه آریان از اتاق بیرون رفت. راهرویی تاریک و طولانی پیش رویشان بود. چراغهای کمنور روی دیوارها، سایههای عجیب و مرموزی ایجاد کرده بودند. مینا احساس میکرد هر قدمی که برمیدارد، به چیزی ناشناخته نزدیکتر میشود، چیزی که نمیتواند تصورش…
❤️ پارت ۱۱ ❤️
وقتی نور فروکش کرد، مینا حس میکرد که دیگر خودش نیست. انگار وزن جدیدی روی شانههایش افتاده بود؛ وزنی که هم عجیب بود و هم آشنا. اتاق دیگر همان اتاق قبلی نبود. دیوارها انگار نفس میکشیدند، و نقشهها و عکسها تغییر کرده بودند. حالا همه چیز واضحتر بود، انگار چشمهایش حقیقت تازهای را میدیدند.
آریان به آرامی گفت: "حالا میفهمی؟"
مینا نگاهش کرد. "این... این چی بود؟ این کتاب چی داره که انقدر عجیبه؟"
آریان به سمت کتاب رفت و با انگشت به یکی از صفحات باز اشاره کرد. "این کتاب حافظهی نسلهاست. تمام چیزهایی که تا الان اتفاق افتاده و خواهد افتاد، اینجا نوشته شده. هرکسی که وارث باشه، میتونه بخشی از این رازها رو ببینه."
مینا با سردرگمی به کتاب نگاه کرد. کلمات روی صفحات درخشان بودند، اما به زبانی که نمیتوانست بخواند. با این حال، حس میکرد معنایشان را درک میکند. "این یعنی... من وارثم؟ ولی چرا من؟ چرا کسی دیگه نه؟"
آریان آهی کشید. "چون این انتخاب تو نبود، مینا. این سرنوشت تو بود. تو بهخاطر خانوادهات، گذشتهات و چیزی که درونته، انتخاب شدی."
مینا سری تکان داد. "ولی من هیچوقت نمیخواستم خاص باشم. چرا باید چیزی رو که نمیفهمم قبول کنم؟ چرا نمیتونم مثل قبل زندگی کنم؟"
آریان به سمتش رفت و دستش را روی شانهی او گذاشت. "چون گاهی وقتها زندگی عادی فقط یه نقابه. نقابی که برای محافظت ازت گذاشته شده. ولی حالا وقتشه که انتخاب کنی. یا بهدنبال حقیقت بری و راهی رو که پدر و مادرت شروع کردن ادامه بدی، یا همهچیز رو همینجا رها کنی."
مینا به زمین خیره شد. سوالات زیادی در ذهنش رژه میرفتند. چه اتفاقی برای پدر و مادر واقعیاش افتاده بود؟ چرا این رازها حالا آشکار میشدند؟ و مهمتر از همه، اگر قبول نمیکرد چه چیزی را از دست میداد؟
ناگهان صدای خشخش ضعیفی از انتهای اتاق شنیده شد. مینا سرش را بالا آورد و نگاهش به گوشهای افتاد که حالا تاریکتر از قبل شده بود. سایهای آرامآرام شکل میگرفت.
آریان با صدای آرام ولی محکم گفت: "زمان زیادی نداریم. اونا فهمیدن که کتاب بیدار شده."
مینا وحشتزده پرسید: "اونا؟ اونا کیان؟"
آریان چهرهاش جدیتر از همیشه بود. "کسانی که نمیخوان این حقیقت فاش بشه. و برای همین میان سراغ تو."
مینا یک قدم عقب رفت. "من آماده نیستم! نمیتونم بجنگم!"
آریان مستقیم به چشمهای او خیره شد. "نیازی نیست الان بجنگی. فقط باید تصمیم بگیری. این کتاب، کلید هر چیزیه. اگه اونها دستشون بهش برسه، همهچیز نابود میشه."
مینا به کتاب نگاه کرد. حالا انگار میتوانست ضربانش را بشنود؛ مثل قلبی که درونش میتپید. سایهها نزدیکتر میشدند. او باید تصمیمش را همین لحظه میگرفت.
"من نمیدونم چی در انتظارمه." مینا کتاب را محکم در دست گرفت. "ولی نمیذارم این راز دست کسایی بیفته که میخوان بهش آسیب بزنن."
آریان لبخند کمرنگی زد. "حالا میتونیم شروع کنیم."
پیش از آنکه مینا بتواند چیزی بپرسد، نور سفیدی اتاق را پر کرد و همهچیز ناپدید شد.
پارت آخر امشب..
ادامه دارد..
وقتی نور فروکش کرد، مینا حس میکرد که دیگر خودش نیست. انگار وزن جدیدی روی شانههایش افتاده بود؛ وزنی که هم عجیب بود و هم آشنا. اتاق دیگر همان اتاق قبلی نبود. دیوارها انگار نفس میکشیدند، و نقشهها و عکسها تغییر کرده بودند. حالا همه چیز واضحتر بود، انگار چشمهایش حقیقت تازهای را میدیدند.
آریان به آرامی گفت: "حالا میفهمی؟"
مینا نگاهش کرد. "این... این چی بود؟ این کتاب چی داره که انقدر عجیبه؟"
آریان به سمت کتاب رفت و با انگشت به یکی از صفحات باز اشاره کرد. "این کتاب حافظهی نسلهاست. تمام چیزهایی که تا الان اتفاق افتاده و خواهد افتاد، اینجا نوشته شده. هرکسی که وارث باشه، میتونه بخشی از این رازها رو ببینه."
مینا با سردرگمی به کتاب نگاه کرد. کلمات روی صفحات درخشان بودند، اما به زبانی که نمیتوانست بخواند. با این حال، حس میکرد معنایشان را درک میکند. "این یعنی... من وارثم؟ ولی چرا من؟ چرا کسی دیگه نه؟"
آریان آهی کشید. "چون این انتخاب تو نبود، مینا. این سرنوشت تو بود. تو بهخاطر خانوادهات، گذشتهات و چیزی که درونته، انتخاب شدی."
مینا سری تکان داد. "ولی من هیچوقت نمیخواستم خاص باشم. چرا باید چیزی رو که نمیفهمم قبول کنم؟ چرا نمیتونم مثل قبل زندگی کنم؟"
آریان به سمتش رفت و دستش را روی شانهی او گذاشت. "چون گاهی وقتها زندگی عادی فقط یه نقابه. نقابی که برای محافظت ازت گذاشته شده. ولی حالا وقتشه که انتخاب کنی. یا بهدنبال حقیقت بری و راهی رو که پدر و مادرت شروع کردن ادامه بدی، یا همهچیز رو همینجا رها کنی."
مینا به زمین خیره شد. سوالات زیادی در ذهنش رژه میرفتند. چه اتفاقی برای پدر و مادر واقعیاش افتاده بود؟ چرا این رازها حالا آشکار میشدند؟ و مهمتر از همه، اگر قبول نمیکرد چه چیزی را از دست میداد؟
ناگهان صدای خشخش ضعیفی از انتهای اتاق شنیده شد. مینا سرش را بالا آورد و نگاهش به گوشهای افتاد که حالا تاریکتر از قبل شده بود. سایهای آرامآرام شکل میگرفت.
آریان با صدای آرام ولی محکم گفت: "زمان زیادی نداریم. اونا فهمیدن که کتاب بیدار شده."
مینا وحشتزده پرسید: "اونا؟ اونا کیان؟"
آریان چهرهاش جدیتر از همیشه بود. "کسانی که نمیخوان این حقیقت فاش بشه. و برای همین میان سراغ تو."
مینا یک قدم عقب رفت. "من آماده نیستم! نمیتونم بجنگم!"
آریان مستقیم به چشمهای او خیره شد. "نیازی نیست الان بجنگی. فقط باید تصمیم بگیری. این کتاب، کلید هر چیزیه. اگه اونها دستشون بهش برسه، همهچیز نابود میشه."
مینا به کتاب نگاه کرد. حالا انگار میتوانست ضربانش را بشنود؛ مثل قلبی که درونش میتپید. سایهها نزدیکتر میشدند. او باید تصمیمش را همین لحظه میگرفت.
"من نمیدونم چی در انتظارمه." مینا کتاب را محکم در دست گرفت. "ولی نمیذارم این راز دست کسایی بیفته که میخوان بهش آسیب بزنن."
آریان لبخند کمرنگی زد. "حالا میتونیم شروع کنیم."
پیش از آنکه مینا بتواند چیزی بپرسد، نور سفیدی اتاق را پر کرد و همهچیز ناپدید شد.
پارت آخر امشب..
ادامه دارد..
❤4👍1
رمآن
❤️ پارت ۱۱ ❤️ وقتی نور فروکش کرد، مینا حس میکرد که دیگر خودش نیست. انگار وزن جدیدی روی شانههایش افتاده بود؛ وزنی که هم عجیب بود و هم آشنا. اتاق دیگر همان اتاق قبلی نبود. دیوارها انگار نفس میکشیدند، و نقشهها و عکسها تغییر کرده بودند. حالا همه چیز واضحتر…
❤️پارت ۱۲❤️
آریان با نگاه سنگینش به او خیره شد و گفت: "قبل از اینکه جلوتر بریم، باید بدونی که از این لحظه به بعد، هر چیزی که میبینی و میشنوی، میتونه زندگیت رو برای همیشه تغییر بده. آمادهای؟"
مینا کمی مردد نگاهش کرد، ولی سعی کرد صدایش را محکم کند. "گفتم که آمادهام. دیگه نمیخوام در تاریکی بمونم."
آریان سری تکان داد و به طرف قفسهای که در گوشه اتاق بود، رفت. در چوبی آن را باز کرد و از پشت چند کتاب و جعبه، کلیدی کوچک و کهنه بیرون آورد. مینا به او نزدیک شد و با کنجکاوی پرسید: "اون چیه؟"
آریان کلید را در دستش گرفت و به آرامی گفت: "این کلید چیزی رو باز میکنه که همه جوابها اونجا پنهان شده. چیزی که خانوادهات با تمام وجودشون سعی کردن ازت دور نگه دارن."
مینا به کلید خیره شد. قلبش به تندی میزد. نمیتوانست تصمیم بگیرد که بیشتر هیجانزده است یا ترسیده. گفت: "کجا باید بریم؟"
آریان به پنجره اشاره کرد. "باید بریم جایی که این داستان شروع شد. خونه قدیمی پدربزرگت. اونجا چیزهایی هست که تو رو به حقیقت میرسونه."
مینا با تعجب گفت: "خونه پدربزرگ؟ اونجا سالهاست که بسته شده. اصلاً کسی نزدیکش نمیشه."
آریان آرام لبخند زد. "دقیقاً به همین دلیل. کسی نباید به اونجا نزدیک بشه. ولی حالا تو تنها کسی هستی که حق داری وارد اونجا بشی."
مینا سکوت کرد. خاطراتی مبهم از کودکیاش در آن خانه در ذهنش زنده شد. چیزهایی که همیشه در مورد آن خانه عجیب به نظر میرسیدند، حالا بیش از پیش معنا پیدا میکردند.
بالاخره گفت: "باشه. بریم."
آریان بدون حرف بیشتری به سمت در رفت و منتظر ماند تا مینا هم قدم بردارد. مینا نگاه کوتاهی به کتاب در دستش انداخت و بعد آن را روی میز گذاشت. این کتاب هم مثل باری روی دوشش بود، ولی حالا وقت آن بود که به دنبال حقیقت برود.
هوا سردتر از چیزی بود که فکر میکرد. باد شدیدی میوزید و هر دوی آنها را وادار میکرد که پالتوهایشان را محکمتر بگیرند. آریان در سکوت راه میرفت، اما مینا نمیتوانست ذهنش را از سوالات بیپاسخ رها کند. بالاخره نتوانست خودش را کنترل کند و پرسید: "اونجا چی هست که اینقدر مهمه؟"
آریان کمی مکث کرد و گفت: "چیزهایی که میبینی، میتونه تصویرت از گذشته و حال رو به کلی تغییر بده. اما به یاد داشته باش، هر چیزی که اونجا میفهمی، برای تو وظیفهای به همراه میآره. این فقط دانستن نیست، بلکه عمل کردن به اون چیزهاست."
مینا زیر لب گفت: "من که هنوز نمیدونم قراره چه چیزی رو بفهمم..."
آریان نگاهی گذرا به او انداخت. "خیلی زود خواهی فهمید."
آنها به خانه قدیمی رسیدند. مینا به در بزرگ و پوسیدهاش خیره شد. در تمام عمرش، آن خانه همیشه مثل یک معما برایش بود. حالا باید وارد آن میشد و معمایی را که تمام این سالها در دلش پنهان کرده بود، کشف میکرد.
آریان کلید را از جیبش بیرون آورد و به آرامی قفل زنگزده در را باز کرد. در با صدایی گوشخراش باز شد. پشت آن، تاریکی عمیقی انتظارشان را میکشید.
آریان با صدایی آرام گفت: "این آغاز سفر توست، مینا. آمادهای؟"
مینا با تردید قدمی به جلو برداشت و در تاریکی ناپدید شد.
آریان با نگاه سنگینش به او خیره شد و گفت: "قبل از اینکه جلوتر بریم، باید بدونی که از این لحظه به بعد، هر چیزی که میبینی و میشنوی، میتونه زندگیت رو برای همیشه تغییر بده. آمادهای؟"
مینا کمی مردد نگاهش کرد، ولی سعی کرد صدایش را محکم کند. "گفتم که آمادهام. دیگه نمیخوام در تاریکی بمونم."
آریان سری تکان داد و به طرف قفسهای که در گوشه اتاق بود، رفت. در چوبی آن را باز کرد و از پشت چند کتاب و جعبه، کلیدی کوچک و کهنه بیرون آورد. مینا به او نزدیک شد و با کنجکاوی پرسید: "اون چیه؟"
آریان کلید را در دستش گرفت و به آرامی گفت: "این کلید چیزی رو باز میکنه که همه جوابها اونجا پنهان شده. چیزی که خانوادهات با تمام وجودشون سعی کردن ازت دور نگه دارن."
مینا به کلید خیره شد. قلبش به تندی میزد. نمیتوانست تصمیم بگیرد که بیشتر هیجانزده است یا ترسیده. گفت: "کجا باید بریم؟"
آریان به پنجره اشاره کرد. "باید بریم جایی که این داستان شروع شد. خونه قدیمی پدربزرگت. اونجا چیزهایی هست که تو رو به حقیقت میرسونه."
مینا با تعجب گفت: "خونه پدربزرگ؟ اونجا سالهاست که بسته شده. اصلاً کسی نزدیکش نمیشه."
آریان آرام لبخند زد. "دقیقاً به همین دلیل. کسی نباید به اونجا نزدیک بشه. ولی حالا تو تنها کسی هستی که حق داری وارد اونجا بشی."
مینا سکوت کرد. خاطراتی مبهم از کودکیاش در آن خانه در ذهنش زنده شد. چیزهایی که همیشه در مورد آن خانه عجیب به نظر میرسیدند، حالا بیش از پیش معنا پیدا میکردند.
بالاخره گفت: "باشه. بریم."
آریان بدون حرف بیشتری به سمت در رفت و منتظر ماند تا مینا هم قدم بردارد. مینا نگاه کوتاهی به کتاب در دستش انداخت و بعد آن را روی میز گذاشت. این کتاب هم مثل باری روی دوشش بود، ولی حالا وقت آن بود که به دنبال حقیقت برود.
هوا سردتر از چیزی بود که فکر میکرد. باد شدیدی میوزید و هر دوی آنها را وادار میکرد که پالتوهایشان را محکمتر بگیرند. آریان در سکوت راه میرفت، اما مینا نمیتوانست ذهنش را از سوالات بیپاسخ رها کند. بالاخره نتوانست خودش را کنترل کند و پرسید: "اونجا چی هست که اینقدر مهمه؟"
آریان کمی مکث کرد و گفت: "چیزهایی که میبینی، میتونه تصویرت از گذشته و حال رو به کلی تغییر بده. اما به یاد داشته باش، هر چیزی که اونجا میفهمی، برای تو وظیفهای به همراه میآره. این فقط دانستن نیست، بلکه عمل کردن به اون چیزهاست."
مینا زیر لب گفت: "من که هنوز نمیدونم قراره چه چیزی رو بفهمم..."
آریان نگاهی گذرا به او انداخت. "خیلی زود خواهی فهمید."
آنها به خانه قدیمی رسیدند. مینا به در بزرگ و پوسیدهاش خیره شد. در تمام عمرش، آن خانه همیشه مثل یک معما برایش بود. حالا باید وارد آن میشد و معمایی را که تمام این سالها در دلش پنهان کرده بود، کشف میکرد.
آریان کلید را از جیبش بیرون آورد و به آرامی قفل زنگزده در را باز کرد. در با صدایی گوشخراش باز شد. پشت آن، تاریکی عمیقی انتظارشان را میکشید.
آریان با صدایی آرام گفت: "این آغاز سفر توست، مینا. آمادهای؟"
مینا با تردید قدمی به جلو برداشت و در تاریکی ناپدید شد.
❤4
رمآن
❤️پارت ۱۲❤️ آریان با نگاه سنگینش به او خیره شد و گفت: "قبل از اینکه جلوتر بریم، باید بدونی که از این لحظه به بعد، هر چیزی که میبینی و میشنوی، میتونه زندگیت رو برای همیشه تغییر بده. آمادهای؟" مینا کمی مردد نگاهش کرد، ولی سعی کرد صدایش را محکم کند. "گفتم…
❤️پارت ۱۳❤️
فضای داخل خانه سرد و مرطوب بود. بوی قدیمی و خاکی اتاقها به مشام میرسید و سکوتی سنگین در فضا حاکم بود. مینا به سختی چشمهایش را به تاریکی عادت میداد. تنها صدای قدمهایشان در راهرو پیچید. آریان جلوتر از او حرکت میکرد، ولی مینا نمیتوانست از ذهنش بزدایند که اینجا جای امنی نیست. انگار درون خانه هر دیوار و هر زاویه داستانی نهفته داشت که هیچکس جرأت نمیکرد به آن نزدیک شود.
آریان به سمت اتاقی در انتهای راهرو رفت و در را باز کرد. نور ضعیفی از فانوسی که در دستان آریان بود، داخل اتاق میتابید. مینا به گوشهای از اتاق نگاه کرد. یک میز چوبی قدیمی، چند کمد پر از کتابهای خاک خورده و یک گنجه در گوشه اتاق قرار داشت. نگاهش به کمد افتاد. چیزی در دل آن کشش عجیبی داشت.
آریان به آرامی به سمت گنجه رفت و در آن را باز کرد. درون گنجه چیزی جز چند برگ کاغذ زرد و پارهشده نبود. اما در میان آنها، چیزی درخشان و کوچک توجه مینا را جلب کرد. او دستش را دراز کرد و یک جعبه کوچک از جنس چوب را برداشت. جعبه بسته بود و چیزی درونش میلرزید.
آریان با نگاه نافذش گفت: "این چیزی هست که دنبالش میگشتی. این جواب سوالات توست، مینا."
مینا با تعجب جعبه را باز کرد. درون آن یک حلقه کوچک طلا قرار داشت که روی آن یک علامت عجیب حک شده بود. چیزی که هیچگاه در زندگیاش ندیده بود. مینا حلقه را برداشت و آن را با دقت در دستش چرخاند.
آریان گفت: "اون علامت نشانهای از گذشتهی خانوادت هست. هر کسی که این حلقه رو در دست داشته باشه، به حقیقتی پی میبره که برای نسلها پنهان شده."
مینا هنوز نمیتوانست تمام داستان را درک کند. "این حلقه چرا به من رسیده؟ چرا من باید این رو پیدا کنم؟"
آریان با یک لبخند آرام گفت: "چون تو تنها کسی هستی که میتونی ادامهاش بدی. بقیه خانوادهات از چیزی ترسیدن که حالا باید تو با اون روبهرو بشی."
مینا نگاهش را به حلقه دوخت و به یاد خاطرات پراکندهای از دوران کودکیاش افتاد. حلقهای که شاید سالها پیش در دست کسی دیگر بوده، اما حالا به دست او رسیده بود.
با دست لرزان حلقه را در جیبش گذاشت و گفت: "باید بدونم این حلقه دقیقاً چی رو نشون میده."
آریان به او نگاه کرد و گفت: "حقیقتش در جایی دورتر از این خانه پنهانه. باید به دنبال نشونهها بری و خودت رو آماده کنی. همه چیز به همین حلقه بستگی داره."
مینا با تردید نگاهش را از آریان برگرداند و به تاریکی اتاق خیره شد. اینجا فقط آغاز ماجراجوییاش بود، اما چه چیزی در انتظارش بود؟
فضای داخل خانه سرد و مرطوب بود. بوی قدیمی و خاکی اتاقها به مشام میرسید و سکوتی سنگین در فضا حاکم بود. مینا به سختی چشمهایش را به تاریکی عادت میداد. تنها صدای قدمهایشان در راهرو پیچید. آریان جلوتر از او حرکت میکرد، ولی مینا نمیتوانست از ذهنش بزدایند که اینجا جای امنی نیست. انگار درون خانه هر دیوار و هر زاویه داستانی نهفته داشت که هیچکس جرأت نمیکرد به آن نزدیک شود.
آریان به سمت اتاقی در انتهای راهرو رفت و در را باز کرد. نور ضعیفی از فانوسی که در دستان آریان بود، داخل اتاق میتابید. مینا به گوشهای از اتاق نگاه کرد. یک میز چوبی قدیمی، چند کمد پر از کتابهای خاک خورده و یک گنجه در گوشه اتاق قرار داشت. نگاهش به کمد افتاد. چیزی در دل آن کشش عجیبی داشت.
آریان به آرامی به سمت گنجه رفت و در آن را باز کرد. درون گنجه چیزی جز چند برگ کاغذ زرد و پارهشده نبود. اما در میان آنها، چیزی درخشان و کوچک توجه مینا را جلب کرد. او دستش را دراز کرد و یک جعبه کوچک از جنس چوب را برداشت. جعبه بسته بود و چیزی درونش میلرزید.
آریان با نگاه نافذش گفت: "این چیزی هست که دنبالش میگشتی. این جواب سوالات توست، مینا."
مینا با تعجب جعبه را باز کرد. درون آن یک حلقه کوچک طلا قرار داشت که روی آن یک علامت عجیب حک شده بود. چیزی که هیچگاه در زندگیاش ندیده بود. مینا حلقه را برداشت و آن را با دقت در دستش چرخاند.
آریان گفت: "اون علامت نشانهای از گذشتهی خانوادت هست. هر کسی که این حلقه رو در دست داشته باشه، به حقیقتی پی میبره که برای نسلها پنهان شده."
مینا هنوز نمیتوانست تمام داستان را درک کند. "این حلقه چرا به من رسیده؟ چرا من باید این رو پیدا کنم؟"
آریان با یک لبخند آرام گفت: "چون تو تنها کسی هستی که میتونی ادامهاش بدی. بقیه خانوادهات از چیزی ترسیدن که حالا باید تو با اون روبهرو بشی."
مینا نگاهش را به حلقه دوخت و به یاد خاطرات پراکندهای از دوران کودکیاش افتاد. حلقهای که شاید سالها پیش در دست کسی دیگر بوده، اما حالا به دست او رسیده بود.
با دست لرزان حلقه را در جیبش گذاشت و گفت: "باید بدونم این حلقه دقیقاً چی رو نشون میده."
آریان به او نگاه کرد و گفت: "حقیقتش در جایی دورتر از این خانه پنهانه. باید به دنبال نشونهها بری و خودت رو آماده کنی. همه چیز به همین حلقه بستگی داره."
مینا با تردید نگاهش را از آریان برگرداند و به تاریکی اتاق خیره شد. اینجا فقط آغاز ماجراجوییاش بود، اما چه چیزی در انتظارش بود؟
❤4👍1
رمآن
❤️پارت ۱۳❤️ فضای داخل خانه سرد و مرطوب بود. بوی قدیمی و خاکی اتاقها به مشام میرسید و سکوتی سنگین در فضا حاکم بود. مینا به سختی چشمهایش را به تاریکی عادت میداد. تنها صدای قدمهایشان در راهرو پیچید. آریان جلوتر از او حرکت میکرد، ولی مینا نمیتوانست از…
❤️پارت ۱۴❤️
مینا احساس میکرد زمین زیر پایش دیگر محکم نیست. حلقه در جیبش سنگینی میکرد، انگار وزنی بیشتر از یک تکه طلا داشت. به سمت آریان برگشت و پرسید:
"چطور باید به این حقیقت برسم؟ از کجا شروع کنم؟"
آریان فانوس را بالاتر گرفت و گفت:
"پاسخ تمام سوالاتت در جایی پنهان شده که اولین بار این حلقه ساخته شد. در خانهای که نسلهای قبل از تو در آن زندگی میکردند."
مینا اخم کرد و گفت:
"من چیزی از آن خانه نمیدانم. حتی نمیدانم کجاست."
آریان لبخند محوی زد، انگار چیزی در ذهنش بود که نمیتوانست بگوید. سپس از جیبش کاغذی کهنه بیرون آورد و آن را به مینا داد. نقشهای کوچک و ساده بود که روی آن خطوطی نامنظم کشیده شده بود. در گوشه نقشه یک علامت شبیه همان نشانی که روی حلقه بود، به چشم میخورد.
"این نقشه تو رو به همون مکان میرسونه. اما یه چیز رو باید بدونی، مینا..."
مینا سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان آریان خیره شد.
"چی؟"
آریان با صدایی آرام و کمی مردد گفت:
"هر کسی نمیتونه به حقیقت این حلقه نزدیک بشه. تو باید آماده باشی که با چیزهایی روبهرو بشی که شاید هرگز باورشون نکنی. این حلقه فقط یک شیء نیست؛ یه کلیده. کلید به چیزی که سالها پنهان مونده."
مینا عمیق نفس کشید. میخواست چیزی بگوید، اما حس کرد صدایش در گلو خفه شده. نگاهش به نقشه بود و دستش روی حلقهای که هنوز در جیبش سنگینی میکرد.
"کی باید حرکت کنم؟"
آریان بدون مکث جواب داد:
"همین امشب. هر چی زودتر، بهتر. چون تو تنها نیستی که دنبال این حلقهای."
قلب مینا به تپش افتاد. احساس کرد خون در رگهایش یخ بسته.
"منظورت چیه؟ کی دنبالشه؟"
آریان فانوس را پایین آورد و به گوشه تاریک اتاق نگاهی انداخت.
"کسانی که نمیخوان حقیقت فاش بشه. اونا از این حلقه و از تو باخبر شدن. فقط تا زمانی که تو جلوتر از اونا حرکت کنی، امنی."
مینا حس کرد هوا سنگینتر شده. انگار سایههایی نامرئی در اطرافش بودند که او را تماشا میکردند. نقشه را در دست گرفت و گفت:
"باشه. میرم. ولی اگه چیزی بشه چی؟"
آریان به آرامی نزدیک شد و فانوس را روی میز گذاشت. با لحنی قاطع گفت:
"تو تنها نیستی، مینا. من کنارت هستم. ولی باید بدونی که این راه، راه آسونی نیست."
مینا به آرامی سر تکان داد. تصمیم گرفته بود. شاید این شروع مسیری بود که هیچ پایانی نداشت، اما حس کرد باید برود.
آریان فانوس را برداشت و گفت:
"پس بهتره حرکت کنیم. زمان زیادی نداریم."
مینا با یک نگاه آخر به اتاق، به دنبال آریان به راه افتاد. در دل تاریکی، فقط فانوس آریان و صدای قدمهایشان در سکوت خانه به گوش میرسید. اینجا پایان یک ترس بود و آغاز حقیقت.
مینا احساس میکرد زمین زیر پایش دیگر محکم نیست. حلقه در جیبش سنگینی میکرد، انگار وزنی بیشتر از یک تکه طلا داشت. به سمت آریان برگشت و پرسید:
"چطور باید به این حقیقت برسم؟ از کجا شروع کنم؟"
آریان فانوس را بالاتر گرفت و گفت:
"پاسخ تمام سوالاتت در جایی پنهان شده که اولین بار این حلقه ساخته شد. در خانهای که نسلهای قبل از تو در آن زندگی میکردند."
مینا اخم کرد و گفت:
"من چیزی از آن خانه نمیدانم. حتی نمیدانم کجاست."
آریان لبخند محوی زد، انگار چیزی در ذهنش بود که نمیتوانست بگوید. سپس از جیبش کاغذی کهنه بیرون آورد و آن را به مینا داد. نقشهای کوچک و ساده بود که روی آن خطوطی نامنظم کشیده شده بود. در گوشه نقشه یک علامت شبیه همان نشانی که روی حلقه بود، به چشم میخورد.
"این نقشه تو رو به همون مکان میرسونه. اما یه چیز رو باید بدونی، مینا..."
مینا سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان آریان خیره شد.
"چی؟"
آریان با صدایی آرام و کمی مردد گفت:
"هر کسی نمیتونه به حقیقت این حلقه نزدیک بشه. تو باید آماده باشی که با چیزهایی روبهرو بشی که شاید هرگز باورشون نکنی. این حلقه فقط یک شیء نیست؛ یه کلیده. کلید به چیزی که سالها پنهان مونده."
مینا عمیق نفس کشید. میخواست چیزی بگوید، اما حس کرد صدایش در گلو خفه شده. نگاهش به نقشه بود و دستش روی حلقهای که هنوز در جیبش سنگینی میکرد.
"کی باید حرکت کنم؟"
آریان بدون مکث جواب داد:
"همین امشب. هر چی زودتر، بهتر. چون تو تنها نیستی که دنبال این حلقهای."
قلب مینا به تپش افتاد. احساس کرد خون در رگهایش یخ بسته.
"منظورت چیه؟ کی دنبالشه؟"
آریان فانوس را پایین آورد و به گوشه تاریک اتاق نگاهی انداخت.
"کسانی که نمیخوان حقیقت فاش بشه. اونا از این حلقه و از تو باخبر شدن. فقط تا زمانی که تو جلوتر از اونا حرکت کنی، امنی."
مینا حس کرد هوا سنگینتر شده. انگار سایههایی نامرئی در اطرافش بودند که او را تماشا میکردند. نقشه را در دست گرفت و گفت:
"باشه. میرم. ولی اگه چیزی بشه چی؟"
آریان به آرامی نزدیک شد و فانوس را روی میز گذاشت. با لحنی قاطع گفت:
"تو تنها نیستی، مینا. من کنارت هستم. ولی باید بدونی که این راه، راه آسونی نیست."
مینا به آرامی سر تکان داد. تصمیم گرفته بود. شاید این شروع مسیری بود که هیچ پایانی نداشت، اما حس کرد باید برود.
آریان فانوس را برداشت و گفت:
"پس بهتره حرکت کنیم. زمان زیادی نداریم."
مینا با یک نگاه آخر به اتاق، به دنبال آریان به راه افتاد. در دل تاریکی، فقط فانوس آریان و صدای قدمهایشان در سکوت خانه به گوش میرسید. اینجا پایان یک ترس بود و آغاز حقیقت.
❤5