🌌 🐺Ťwïľïğhť 🐺 🌌
160 subscribers
3.75K photos
536 videos
9 files
96 links
wlc to chnl twilight❤️🌈
Channel's: @my_channel696
Download Telegram
بچه که بودم،
عموم برام یه کتونی خرید که سفید بود ، با بندای مشکی؛
عاشقش بودم،
آخه مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمیخرید،
میگفت زود کثیف میشه...
ولی این وسط یه مشکلی بود،
دو سایز برام بزرگ بود،
مامانم گذاشتش تو انباری
گفت یکم که بزرگ تر شدی بپوشش.
خلاصه دو سال گذشت؛
مامانم گفت فکر کنم دیگه اندازت شده،
انقد ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردم.
آخه تو کلِ این دوسال،
هر کفشی میخریدم با خودم میگفتم عمرا به اون کتونی سفیده نمیرسه.
رفت و از انباری آوردش بیرون،
با ذوق درِ جعبه رو باز کردم،
ولی خشکم زد
اصن اونی نبود که فکر میکردم،
یعنی تو کلِ این دو سال انقد واسه خودم بزرگش کرده بودم که قیافه ی واقعیشو یادم رفته بود.
با خودم گفتم این بود اون کفشی که به خاطرش رو همه ی کفشا عیب میذاشتم؟!
این بود اون کفشی که به عشقه این که بپوشمش این همه منتظر موندم؟
تو دوره ی دبیرستان یکی از دوستام بود،
یه دوست پسر داشت به اسمه محمد
که برا دوستم میمرد،
دوستم باهاش بود ولی همیشه میگفت: هیچکی مثل بردیا نمیشه.
بردیا دوست پسر قبلیش بود
همیشه بهش میگفتم محمد دوستت داره
دیگه نباید به بردیا فکر کنی
ولی حرف تو گوشش نمیرفت.
میگفت محمد هرچقدر هم که خوب باشه مثل بردیا نمیشه...
تا اینکه یه روز بردیا بهش زنگ زد،
داشت از خوشحالی بال درمیاورد،
باهم رفتن بیرون...
وقتی برگشت گفتم چیشد؟
گفت بردیا اونی نیست که من فکر میکردم.
من فقط تو ذهنم بزرگش کرده بودم
گفت تازه فهمیدم چقدر محمدو دوست دارم و چقدر ارزشش از بردیا بیشتره...
یکم فکر کردم،
دیدم همیشه همینه
یه سری چیزا رو ، یه سری آدمارو انقدر تو ذهنمون بزرگشون میکنیم که واقعیتشونو فراموش میکنیم ولی وقتی باهاشون دوباره رو به رو شیم،
تازه میفهمیم اصلا ارزش نداشتن که این همه وقت فکرمونو مشغولشون کردیم...

@Twilight696 |🙂🫀
اشتباه است که فکر میکنید
بعضی ها دوستتان دارند!
آنها فقط به شما عادت کرده اند؛
چند روز که نباشید
می روند و به یکی دیگر عادت میکنند.
به همین راحتی..
@Twilight696 |🙂🫀
خواستم بهت یادآوری کنم که:
چین و چروک‌ها یعنی اینکه خندیدی.
مویِ سفید یعنی اینکه اَهمیت دادی.
و زخم‌ها یعنی اینکه زندگی کردی.

@Twilight696 |🙂🫀
یه بنده خدایی هم بود که میگفت: "هرجا دیدی خلاف منافع خودت عمل می‌کنی، بدون عاشق شدی":))))

@Twilight696 |🙂🫀
‏یهو چشمم خورد به وسط سررسیدی که دستم بود، ۲ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت ۱۱:۴۹ دقیقه ظهر نوشته بودم: خوبیش این بود که میگذشت، و اصلا توجه نداشت که روز بدی است یا روز خوبی است، تو خوشحالی یا ناراحتی؛ فقط می گذشت، که اگر نمیگذشت شاید آدم دق می کرد، ممنونم از زندگی که می گذرد.


@Twilight696 |🙂🫀
چت های قدیمی رو خوندن
بدترین کاریه که هر آدمی میتونه در حق مغزش بکنه.
@Twilight696 |🙂🫀
@Twilight696 |🙂🫀
یادم باشد که ایستادن روی پاهای لرزان خودم، مورد اطمینان‌تر از تکیه کردن به آدم‌های به ظاهر محکم است.

@Twilight696 |🙂🫀
‏از لحاط روحی نیاز دارم یکی یهویی بیاد بگه:من چند وقته دوستت دارم روم نشده بهت بگم.

@Twilight696 |🙂🫀
کسی چه می‌دانست که ما چند بار تلاش کردیم روحمان را زیبا نگه داریم!
‏وقتی که جهان فقط به ما زخم زد.

@Twilight696 |🙂🫀
‏از هيچ چيز در زندگی‌ات پشيمان نباش؛ هر آن چه كرده‌اى‌ زمانى دقيقا همان چيزى بوده كه ميخواستی.

@Twilight696 |✌️
‏من به این نتیجه رسیدم که کلا همه چی سخته. ایران بمونی سخته، مهاجرت کنی سخته، مستقل شی سخته ،با خونواده زندگی کنی سخته، سینگل باشی سخته، تو رابطه باشی سخته
کلااااااا سخته
اما هيچ‌وقت بی‌خیال اون چیزی که از ته دل می‌خوای نشو.
صبر کردن سخته، ولی پشیمونی خیلی سخت‌تره ✌️🏻

@Twilight696 |😅✈️
‏مهاجرت با تمام دستاوردهاش واقعا ترسناکه، کاغذبازی، زبان، هزینه ها، خونه اجاره کردن، سیستم بانکی یاد گرفتن، حساب باز کردن، شهر جدیدو یاد گرفتن، رانندگی، حتی یاد گرفتن اینکه کدوم اتوبوس سوار شی، پارتنر پیدا کردن، تنهایی اسباب کشی کردن، تنهایی مریض شدن و خوب شدن و… دم همه گرم واقعا

@Twilight696 |😅✈️
بزرگ ترین درسی که تو زندگیم گرفتم برای زمانیه که دوازده سالم بود.هم نیمکتیم برعکس من از زنگ انشاء فراری بود، معلم بهش گفته بود اگه از هفته ی دیگه بدون انشاء بیاد دیگه حق نداره سر کلاس بشینه. یه روز‌ قبل از زنگ انشاء وقتی حرفای معلم رو بهش یادآوری کردم بهم گفت مریض بودم و نتونستم بنویسم، میشه تو به جای من بنویسی؟!رفیقم بود،می خواستم کمکش کنم.‌ دفترش رو گرفتم و بهترین انشایی که می تونستم براش نوشتم.‌ وقتی انشاش رو خوند گفت لطفت رو هیچوقت فراموش نمی کنم. خوشحال شدم از اینکه تونسته بودم کمکش کنم...اما چند روز‌ بعد وقتی معلم موضوع انشاء گفت رفیقم رو کرد به منو گفت زحمتش با خودت! تو خیلی خوب انشاء می نویسی! جا خورده بودم ، دیگه مریض نبود که بخوام کمکش کنم...خودش می تونست کارش رو انجام بده... اولش گفتم نه ولی انقدر اصرار کرد که قبول کردم. این داستان هر هفته تکرار می شد اما من دیگه از کمک کردن حس خوبی نداشتم چون دیگه به خواست خودم بهش کمک نمی کردم.‌ پشیمون شده بودم از اینکه چرا از همون اول کمکش کردم.دفعه ی آخر دلمو زدم به دریا و گفتم نمی نویسم... انقدر ناراحت شد که رفاقت چند سالمون بهم خورد.‌ حالا بعد از این همه سال هنوز هستن آدمایی که پشیمونت می کنن از اینکه توی سختی و شرایط بد به دادشون رسیدی. چون بعد از اون پرتوقع‌ میشن و هیچوقت نمی تونن ازت "نه" بشنون... دیگه کاری که براشون می کنی رو لطف نمی دونن و فکر می کنن وظیفه ای هست که باید بی چون و چرا انجامش بدی.
حالا سال هاست یکی تو گوشم میگه : «هیچ وقت کاری نکن که لطفت تبدیل به وظیفشه...»


👤حسین حائریان

@Twilight696 |🙂🫀
🎯 تورنومنت شطرنج - شنبه

از سکوت صفحه تا ضربه نهایی…

میدان رقابت این‌بار آماده استقبال از ۱۶ ذهن استراتژیک است.

اگر فکر می‌کنی می‌تونی هر مهره‌ات رو به یک قدمِ پیروزی تبدیل کنی، جای تو همین‌جاست.

📅 زمان: شنبه

👥 ظرفیت: ۱۶ نفر (ظرفیت محدود)

📍 محل برگزاری: کافه سناریو (شهرری)

🏆 جایزه ویژه برای قهرمان

برای شرکت، فقط کافیه ثبت‌نامت رو تا جمعه کامل کنی.

@mr_samian

صفحه‌ها منتظر ذهن تو هستن ♟️