⤶نامـہے ســوم📬
شانزده اکتبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۰:۰۰
شانزده اکتبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۰:۰۰
لیکسے…—از کریستوفرِ خسته، به صاحب رویاهـاش
میدونے امروز به چے فکر میکردم؟ بہ همون روزی كہ توی راه برگشتن از محل کارت، اون خونہی قدیمے رو نشونم دادی. همونے کہ میگفتے تو رو یاد خونہی مادربزرگت میندازه… حتے رنگ دیوارهاشم انتخاب کرده بودی. یادتہ؟ میگفتے اتاق نشیمنش باید پرنور باشہ چون «خونہی ما باید همیشہ روشن باشہ»!
هر از گاهے عکس وسایلے رو نشونم میدادی کہ میخواستے برای خونہ بخریم… انگار همہچیز از قبل آماده بود و فقط من باید کنارت قرار میگرفتم تا کامل بشیم.
اما حالا…
من این گوشہ نشستم و نگران یہچیز عجیبم: پاره شدن کاغذی که دارم روش مینویسم.
اشکهام تا نصف صفحہ رو خیس کرده و جوهرش هم پخش شده. حتے مطمئن نیستم قابل خوندن هست یا نہ. شاید باید دوباره با خط مرتبتر بنویسمش؟ شاید باید محکمتر باشم؟ نمیدونم… واقعاً نمیدونم.
ولے خندهدار نیست؟ مایی که کل آیندهمون رو کنار هم تصور میکردیم، حالا اینقدر از هم دور شدیم که احساس میکنم اگہ همینجا نفسهام تموم بشہ، شاید حتے هیچوقت متوجهش نشے. شاید حتے ناراحت هم نشے؟!
زندگے همیشہ اینقدر بےرحم و غیرمنتظره بوده لیکسے؟ یا این منم که مثل همیشہ دارم همہ چیزو بزرگش میکنم؟ چون وقتے نگاهت میکنم، تو مثل همیشہ آروم و شادی. انگار نہ انگار که توی دنیای من، سقف داره روی سرم خراب میشہ.
⤶نامـہے چهــارم📬
هفده اکتبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۱:۳۰
هفده اکتبر ۲۰۲۵، ساعت ۰۱:۳۰
میدونے چے داره اذیتم میکنہ؟-از کریستوفرِ خسته به فلیکس.
اینکہ میدونستم واقعاً برات مہم نبودم.
نہ از لحظہای کہ تنهام گذاشتے، نہ! بلکہ از خیلے قبلتر…
فقط نمیخواستم باورش کنم؛ چون دوست داشتنت بہ مراتب راحتتر از قبول کردن حقیقت بود.
چون قانع کردن خودم بہ اینکہ همہی آدما ابراز احساساتشون شبیہ هم نیست خیلے آسونتر بود لیکسے…
من میدونستم بالاخره یه روزی ولم میکنے. همیشہ میدونستم. هربار که بغلم میکردی، هربار که لبهام رو میبوسیدی، هربار که با محبت نگاهم میکردی...
همیشہ میدونستم صاحب اون لبخندهای زیبا یک روزی منو به حال خودم رها میکنہ.
این فقط قلبم بود کہ دیرتر از عقلم قبولش کرد و منو به باتلاقے کشوند کہ حالا تا گردن توش فرو رفتم.
اما بگو چرا با همہی اینہا هنوز نمیتونم ازت متنفر باشم فلیکس؟
دارم توی حسِ حماقت خفہ میشم و این بار مطمئنم کسے قرار نیست نجاتم بده. حتے انتظار ندارم کسے برای نجاتم اقدام کنہ. حداقل نہ تا وقتے کہ غریق نجاتم منو به حال خودم رها کرده.
⤶نامـہے پنجـم📬
هجده اکتبر ساعت ۰۱:۰۵
هجده اکتبر ساعت ۰۱:۰۵
امࢪوز با مادࢪم دࢪموࢪدت حࢪف میـزدیـم. قصـد داشـت آرومم کنہ اما اصلا موفق نبـود. دࢪموࢪد گذشتش گفت... اینكہ بࢪخلاف چیزے کہ همیشہ میگفت عشق اولش پدࢪم نبوده. گفت با اینکہ عاشق پدࢪمہ اما هنوز هم گاهے یاد عشق اولش میـوفتہ. کہ عشـق اول هیچـوقت فـࢪامـوش نمیـشـہ و ازم انتـظاࢪ نـداࢪه فࢪامـوشت کنـم چـون تـو بخشـے از وجـود منـے.-از کریستوفر به غریبهای که از هر کسی اشناتـره.
اما فلیـکس... مـن حتـے نمیـفهمم چـࢪا انقـدࢪ دࢪمـوࢪد فـࢪامـوش کࢪدن حࢪف مےزد... تو تـمام فکࢪ و ذکࢪ منـے
گفـت فقـط عشقـہ کـہ میـتونہ یہ عشـق دیگہ رو از بیـن ببـࢪه و ازم خـواست دࢪ قلبم ࢪو نبندم... ولے مگہ تو معنے خود عشق نیستے؟ اگہ تو نباشے عشق بےمعنیہ. چہ فࢪقے بہ حال قلبم داࢪه وقتے اسم تو بࢪاش مهم تࢪ از خون و اکسیژنه. من دیگه هیچوقت قࢪاࢪ نیست اون احساسات ࢪو تجࢪبه کنم.
هنوزم مکالمه اخࢪمون ࢪو یادمہ فلیکس. لحظه بہ لحظه و با جزئیـات. شـاید همینہ کہ باعـث میشہ هࢪ ࢪوز حالم بدتࢪ و بدتࢪ بشہ. با اون چشمـﮩـای بےاحساست خیـࢪه بہ چشمام گفتے: "تو اون کسے نیستے کہ بخوام"
ولے اون کسے کہ تو میخوای چطوࢪیہ فلیـکس؟ مگہ تو نمیدونستے من حاضࢪم بخاطࢪ تو همہ جوࢪه خودمـو عـوض کـنم؟ تو حتے فࢪصت ندادی نقش کسے کہ میخوای ࢪو بازی کـنم. من بࢪای تو حاضࢪم هࢪکاࢪی کنم.
نکنہ کس دیگہای توی قلـبتہ؟ ولے چطور ممکنہ...
نہ حتے حاضر نیـستم بهش فکࢪ کنم... تو همچیـن آدمے نیستے فلیـکس... تو قلبـت مثل اولین بࢪف سال پـاك و سـفیده. تـو نمیـتونی منـو ببـوسے دࢪ حالے کہ بہ آدم دیگہای فکـر میـکنی. ولے پـس مشکل چـی بـود؟ چـہ اشتـباهے کـردم کہ باعـث شـد بـعد ایـن همہ سـال بفهمے مـن اونـے نیـستم کـہ میـخوای؟
نفـࢪت، خـشم، نـاراحتے، افـسوس و تـمام احـساساتے کہ ایـن ࢪوزا تـجࢪبہ میـکنم بـہ دلـتنگے ختـم میـشہ. دلتنگے بـࢪای گࢪفتـن دسـتات، بوسـیدن لبــﮩـات، گـࢪمے سـࢪت ࢪوی سـینم، چیـن کناࢪ چشـمات وقتے از تہ دل میـخندیدی، تتـوی پࢪندههـای کـوچیك سیـاه ࢪنگے کہ ࢪوی شونـت بود و هیـچوقت معنیـشو بهـم نگفتـے... یادتہ؟ همیـشـہ وقتـے ازت مـےپࢪسیـدم با خنده بحثـو عـوض میکـࢪدی. میـبینے؟ دلم بـࢪای چیـزای عجـیبے تنـگ شده... بࢪای هࢪ چیزی کہ یـك سـࢪش بـہ تو وصـل باشـہ.
پ.ن: احتـمالا ایـن نامـہها هیـچوقـت بـدستت نمیـࢪسن ولـے بـازم منـو بخـاطࢪ شلختـہ بـودن ببـخش. مغـزم آشفتـہتـࢪ از چیـزیہ کہ قدࢪت مࢪتب کࢪدن کلمـات ࢪو داشتـہ باشـم. میـخوام بـه الـکلی کـہ خوࢪدم ࢪبطـش بـدم... اما جفتمون میـدونیم دلیلـش یه چیز دیگہست.