نویسنده محتوای زرد
50 subscribers
4 photos
6 videos
25 files
44 links
🧑🏻‍💻
@Thepulpwriter

وبسایت: www.qisse.ir

توییتر: https://twitter.com/Sahandd_
Download Telegram
«اگه به هر دلیل نتونم بهت تلفن بزنم، برام نامه ننویس، تماس تلفنی هم نگیر. فقط صبر کن. اگه بتونم هر هفته یا تلفن می‌زنم یا میام به دیدنت. اگه هیچ‌کدوم از این دوتا نشه، حتماً دلیلی داره که تماس نمی‌گیرم و نمی‌تونم بیام پیشت. در هر صورت، آرامش خودت رو حفظ کن. قول می‌دی؟»
«قول می‌دم.»
«دیگه باید بریم. می‌دونم از وقتی که بهت دادن باز هم کمی مونده ولی من باید برگردم بوداپست. اگه دیگه ندیدمت...» —
صدایش نمی‌لرزید؛ انگار چیزی را که می‌خواست بگوید قبلاً بارها در ذهنش سبک سنگین کرده بود — «... لااقل می‌دونی که عاشقت بودم و این رو هم می‌دونی که من به‌خاطر این مُردم که می‌خواستم کشورم رو از جنگی که هیچ قهرمانی نداره و همه توش قربانی‌ان نجات بدم. همدیگه رو ببوسیم، بعدش دیگه باید برم.»

| ابیگیل | ماگدا سابو | نصراله مرادیانی | چاپ دوم ۱۴۰۰
@Thepulpwriter
👍5
“نمایشنامه هملت پرده سوم صحنه اول”
از آنجایی که به عنوان انسان؛ گزاره «باید بمانم!» اولین جمله‌ی ثبت شده در “ماشینِ حیات‌مان”است. «ابرِترس» همیشه بخش مهمی از ما بوده، و نگرانی هیچگاه رهایمان نخواهد کرد.
متغیر‌ِ نگرانی، زمان و البته زمان‌هایی به بی‌نهایت مایل می شود، که ما هیچ ایده‌ای از آینده‌ی خود نداریم. وضعیتی که در آن قرار داریم، هر چه مبهم‌تر و بر آشفته‌تر باشد، نگرانی‌مان از آینده بیشتر و در نتیجه ابر ترسمان بزرگتر خواهد بود.
ترس؛ در اینجا ما را به ثبات فرا خواهد خواند و بودن؛ در شرایطِ حساس انتخاب نهایی ما خواهد بود. ما همیشه در ترس، بین دو گزینه بودن و گذشتن، متمایل به بودنیم. “بودنی” که البته همه چیز ما است.
یادم هست در کتابی درباره «راه و رسم ژاپنی» خواندم:
«هرگاه بین مرگ و هر گزینه‌ای ماندی؛ بلافاصله مرگ را برگزین.»
بدون شک این ایده و این درجه گذشتن از بودن، به خصوص بودنِ “خود”، برای ابرقهرمان‌های داستان‌هایی افسانه‌ای است. که همیشه بین بودن و گذشتن بدون معطلی “گذشتن” را انتخاب می‌کنند.
پس ما انسان‌های معمولی چه می‌شویم؟ هر انسانی چندبار از «بودن» میگذرد؟
@Thepulpwriter
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
درس‌هایی از «صمدمعلم».
‏ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...»
‏[…]
حرف‌های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره‌ها گفت:«خیال کرده‌ای به تو رحم هم میکنیم؟»
‏دیگری گفت:«فقط یک گوشمالی کوچولو می‌خواهد!»
‏[…]
‏یکی دیگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمیکنی، باید سزایش را هم ببینی.»

ماهی کوچولو گفت:«مادر! برای من گریه نکن، به حال این پیرماهی‌های درمانده گریه کن.»
‏[…]
‏ششمی گفت:« اگر سر عقل بیایی و برگردی، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده‌یی هستی.»
‏[…]
ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا میشد گفت:«دوستان، به امید دیدار! فراموشم نکنید.»
‏دوستانش گفتند:«چطور میشود فراموشت کنیم؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی، به ما چیزهایی یاددادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!»
@Thepulpwriter
آهنگ «بالاجا قارا بالیق» از نوید مثمر.
👍6
نویسنده محتوای زرد
https://www.newyorker.com/magazine/a-reporter-at-large/did-the-oscar-winning-director-asghar-farhadi-steal-ideas-farsi-translation
یک یادداشت خوب از نیویورکر.
نویسنده گزارش، روایت مفصلی از داستان فیلم «قهرمان» فرهادی ارائه داده و به خوبی اون رو به این روزهای ایران و خلق و خوی ما ارتباط داده. پیشنهاد میکنم حتما بخونید.
@Thepulpwriter
👍2
به یاد آنی که دفتر مشقی بود.
سوم یا چهارم ابتدایی بودم. معلم ادبیاتی داشتیم قدبلند و سخت‌گیر.
گفته بود:همه باید یه دفتر جدا برای دیکته داشته باشن 
این دفتر هر جلسه باید پیش از حضور آقامعلم آماده میشد.
هر روزی که ادبيات داشتیم. با استرس به سه صدا گوش میدادم. صدای زنگ. «برپااا». و در آخر صدای ورق خوردن کاغذها. 
با مرور قرمزي های روی صفحات قبلی، برگ جدیدی با استعانت از پروردگار گشودم.
« ... کتابت رو از رو میز بردار پسر... درس سوم...»
امیر گفت: آقا ...
تا به آن روز منوال بر این بود: همین که می پیچید داخل، تا به پایان املای آن جلسه، کسی چیزی نمیگفت. این بار اما اجازه هایی شنیده شد. اما تنها کلماتی که از زبانش بیرون می پریدند. کلمه های درس بودند و تنها تغییر، بلندتر و رساتر شدن واژه ها.
مجید زیر لب گفت:بی خیال.
زمان اصلاح دفترها که آمد. طبق معمول نشست پشت میزش و شروع کرد به صدا زدن نام ها. امیر رفت و به گوشه فرستاده شد. مجید هم. من هم که پای ثابت بودم. 
اما از بعضی ها انتظار نمی رفت. 
«از تو انتظار نداشتم …»
مجید از همان گوشه ی کلاس گفت:
درس نداده بودید.
دیگر برای دیکته دوباره هم دیر شده بود.
@Thepulpwriter
🤔2
دست نوشته ای از مورگان شوستر: «[او آمریکایی ای بود، که در سال ۱۹۱۱ برای اصلاح مالیه به عنوان «خزانه‌دارکل» به استخدام دولت ایران درآمد.] زنان ایرانی از آن زمان یکباره با جهشی پیشروترین اگر نگوییم انقلابی ترین زنان جهان شده بودند. اگر این گفته خیالی، صدها ساله را آشفته سازد چه باک، چون عین حقیقت است. زنان توانستند روحیه ی آزاد خواهی را زنده نگه دارند، از آنجا که خود تحت ظلم مضاعف سیاسی و اجتماعی بودند، اشتیاق بیشتری به تقویت نهضت ملی مشروطه خواهی و نشر معیارهای سیاسی ،اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی غربی داشتند.»
@Thepulpwriter
pdf.pdf
2 MB
تو این شماره از روزنامه اعتماد، حضور زنان در تئاتر ایران رو بررسی کردم.
گزارشی از «ستیز زنان برای حضور در صحنه.»
@Thepulpwriter
👍5
«جبر جغرافیایی و اندوهی بعد از گل پیروزی.»
تنها خوشحالی ام در جام جهانی را با فریادهای فردوسی پور در بازی با مراکش به یاد دارم. در آن جام چه خون دل ها که نخوردم.
گل آفساید را که به اسپانیا زدیم. از خوشحالی از جا پریدم؛ اما ته دلم می­گفت:
«خیلی تو آفساید بود.»
در آخر هم مجبور شدم همین جمله نحس را در بهت و با صدایی گرفته به زبان بیاورم. باری سهم ما از این جام جز این اندوه بود. (بدون شک بهت و شوک واقعی گل مسی بود.)
اندوه اول من زمانی بود که دست های میرزاپور به توپ نرسید. گل دوم را که از مکزیک خوردیم، زدم زیر گریه.
بازی اول بود و تازه گل مساوی را زده بودیم. با خودم گفتم:
«اگه عابدزاده بود گرفته بود.»
سال­ها بعد وقتی رونالدو نفس های سنگین اش را بیرون می داد تا پنالتی را بزند؛ باز دوباره به یاد عابدزاده افتادم. آن توپ گل نشد، اما با پایان بازی، همانند دو دوره پیش، همه چیز در حسرت خلاصه شد و امید همچون همیشه، نسیمی زود گذر بود.
جام امسال اما همه چیزش اندوه بود.
آن روز که ولز را بردیم برای اولین بار فاصله بسیاری بین من و آنچه در زمین اتفاق می افتاد، وجود داشت.
چه احساسی داشتم؟
«هیچ.»
اندوه، غم و امید سرد در این دوره جایی برای خوشحالی نمی‌گذاشت. در آخر هم یک اندوه به تمامی آنها اضافه شد. نتوانسته بودم برای سومین برد تاریخ جام جهانی تیم ملی خوشحالی کنم.
@Thepulpwriter
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دویچه‌وله این کلیپ رو گذاشته رو اینستاگرامش.
«این دفعه» از گروه «باگز»
@Thepulpwriter
👍1🔥1
«به یاد او»
داني چرا به عالم، يالقيز سني سؤور من.
شعری ملمع -ترکیبی از فارسی و ترکی- از ⁧#مولانا⁩:

داني چرا به عالم،يالقيز سني سوور من
چون در برم نيايي، اندر غمت اؤلر من

تو يار باوفايي، بر من جفا قيلورسن
گر تو مرا نخواهي ، من خود سني ديلر من

روی چو ماه داری من شاد دل از آنم 
از آن شکّر لبانت بیر اؤپکینگ دیلر من
 
تو همچو شیر مستی دانی قانیم ایچرسن 
من چون سگان کویت دنبال تو گزر من
 
فرمای غمزه ات را تا خون من بریزد 
ورنی سنین الینگدن من یارغیا وارار من

هر دم به خشم گویی بارغیل منیم قانیمدان 
من روی سخت کرده نزدیک تو دورار من

روزي نشست خواهم، يالقيز سنين قاتينده
هم سن چاقير ايچرسين، هم من قيميز چيلر من

آن شب كه خفته باشي، مست و خراب،شاها
نوشين لبت به دندان، قيًيي قيًيي توتر من

روزی که من نبینم آن روی همچو ماهت 
جانا نشان کویت از هرکسی سورار من
 
ماهی چو شمس تبریز غیبت نمود، گفتند؛
از دیگری بپرسید من سویله رم آرار من.
@Thepulpwriter
👍3🎉1
نویسنده محتوای زرد
Roger Waters – Wait For Her
«Wait for her»
With a glass inlaid with gemstones
On a pool around the evening
Among the perfumed roses
Wait for her
With the patience of a packhorse loaded for the mountains
Like a stoic, noble prince
Wait for her
With seven pillows laid out on the stair
The scent of women's incense fills the air
Be calm, and wait for her
And do not flush the sparrows that are nesting in her braids
All along the barricades
Wait for her
And if she comes soon
Wait for her
And if she comes late
Wait
Let her be still as a summer afternoon
A garden in full bloom
Let her breathe in the air that is foreign to her heart
Let her lips part
Wait for her
Take her to the balcony, see the moon soaked in milk
Hear the rustle of her silk
Wait for her
Don't let your eyes alight upon the twin doves of her breast
Lest they take flight
Wait for her
And if she comes soon
Wait for her
And if she comes late
Wait
Wait
Serve her water before wine
Do not touch her hand
Let your fingertips rest at her command
Speak softly as a flute would to a fearful violin
Breathe out
Breathe in
And as the echo fades from that final fusillade
Remember the promises you made
Songwriter: Roger Waters
@Thepulpwriter
🔥1